📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست چهارم : زیان بدآموزیهای حافظ از همه بیشتر بوده (هفت از دوازده)
از سخن خود دور افتادم. میگفتم : در آغاز کار صوفیان جدا میبودهاند و خراباتیان جدا. خراباتیان گروهی لات و لوت میبودهاند و خرابات جز در بیرون شهر نتوانستی بود.
ولی همانا پس از چیرگی مغولان بوده که مِیفروشان ، که چنانکه گفتیم از ترسایان و جهودان و مغان میبودهاند ، آزادی یافته و بدرون شهر آمدهاند. بلکه در سایهی پشتیبانی که از مغولان میدیدهاند گستاخ گردیده برونق میخانهها افزودهاند و بیگفتگوست که مِیخواران نیز فزونتر میبودهاند.
چون در آن زمان صوفیگری نیز بازار گرم میداشت و خانقاهها فراوان و صوفیان گروهی انبوه میبودند ، ناچار میانهی دو گروه همچشمی و دشمنی ، بلکه نبرد و کشاکش پدید آمده و اینبوده که خراباتیان بنکوهش صوفیان پرداختهاند و این زمینهی دیگری برای شعرگویی و قافیهسازی آنان گردیده.
بگو بزاهد سالوس خرقهپوش دوروی
که دست زَرق درازست و آستین کوتاه
تو خرقه را ز برای هوا همیپوشی
که تا بزرق بری بندگان حق از راه
چون صوفیان بادهخواری و خراباتنشینی را باینان گناه میشمردند در پاسخ آنان به پیروی از خیام دست بدامن جبریگری زده میگفتند : خدا ما را خراباتی خواسته ، ما چه کار کنیم؟!..
مَنعم از مِی مکن ای صوفی صافی که حکیم
در ازل طینت ما را بمِی صاف سرشت /
من ز مسجد بخرابات نه خود افتادم
اینم از روز ازل حاصل فرجام افتاد /
برو ای زاهد و دعوت نکنم سوی بهشت
که خدا روز ازل بهر بهشتم نسرشت
یا نشسته با خود میگفتند : از کجا که همان کارهای آنان بهتر از این کارهای ما باشد؟!..
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما /
زاهد شراب کوثر و عارف پیاله خواست
تا درمیانه خواستهی کردگار چیست /
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقهی رند شرابخوار
میگفتند : این بادهنوشی بیریای ما بهتر از پارسایی ریایی صوفیانست :
بادهنوشی که درو هیچ ریایی نبود
بهتر از زهدفروشیست که از روی ریاست
میگفتند : خود صوفیان نیز باده میخورند ولی در نهان :
خمشکن نمیداند اینقدر که صوفی را
جنس خانگی باشد همچو لعل رُمّانی
تا اینجا کشاکش ساده میبوده. لیکن سپس خراباتیان [1] بکار شگفتی برخاستهاند. کاری که نخست رویهی شوخی و ریشخند میداشته ولی کمکم رویهی راستی بخود گرفته. چگونگی آنکه خراباتیان یک گام بالاتر گزارده خواستهاند که خرابات یا میخانه و قمارخانه را با آن مُغبچگان و ترسابچگان ساغرگردان ، و با آن بدمستان و قماربازان ، و با آن پیر مِیفروش چرکآلود ، در ردهی خانقاه و مدرسه گزارند و چنین گویند که اینجا هم جایگاهی برای «تهذیب نفس» و «طی مقامات» میباشد. اینبوده که برگشته بصوفیان گفتهاند : آخر شما چه هستید که ما نیستیم؟!. شما در آنجا چه میدارید که ما در اینجا نمیداریم؟!.
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانهی عشقشت چه مسجد چه کنشت
چون صوفیان میگفتند : ما در اینجا برای خداجویی گرد آمدهایم اینان گفتهاند : مگر خدا تنها در خانقاه است؟!. مگر در میخانه نمیشود او را جست؟!. ما هم در اینجا خدا را میجوییم :
زاهد بخرابات بیا راست مترس
ترسی که در این راه خطرهاست ، مترس
آن کس که ز ترس او نیایی برِ ما
پنهان ز تو در خرابهی ماست ، مترس /
در خرابات مغان نور خدا میبینم
این عجبتر که چه نوری ز کجا میبینم /
بر سفالینکاسهی رندان بخواری منگرید
کاین حریفان خدمت جام جهانبین کردهاند
چون صوفیان لاف از عشق خدا میزدند اینان نیز لاف از عشق زدهاند و آنگاه چنین گفتهاند : ما باده را بنام همان عشق میخوریم :
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
چنانکه صوفیان در زمینهی عشق بیشرمیهایی داشتهاند و شاهدبازیهای خود را عشق بخدا مینامیدند ، اینان در آن بیشرمی از صوفیان بازنماندهاند :
دوستان عیب نظربازی حافظ نکنید
که من او را ز محبان خدا میدانم
میگفتند هرچه صوفیان میدانند ما نیز میدانیم ، ولی نباید بگوییم :
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست /
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالیمقام را
صوفیان به هر خانقاهی پیری (شیخی) میداشتند. اینان بریشخند «پیرهگبر مِیفروش» را با آن ریش و پشم مِیآلود و چرکآلود پیش کشیده گفتهاند : این هم پیر ماست. گفتهاند : این نیز رازهایی را از خدا میداند و بما یاد میدهد :
گر مرشد ما پیر مغان شد چه تفاوت
در هیچ سَری نیست که سِرّی ز خدا نیست /
مشکل خویش برِ پیر مغان بردم دوش
کو بتأیید نظر حل معما میکرد
👇
🖌 احمد کسروی
📝 نشست چهارم : زیان بدآموزیهای حافظ از همه بیشتر بوده (هفت از دوازده)
از سخن خود دور افتادم. میگفتم : در آغاز کار صوفیان جدا میبودهاند و خراباتیان جدا. خراباتیان گروهی لات و لوت میبودهاند و خرابات جز در بیرون شهر نتوانستی بود.
ولی همانا پس از چیرگی مغولان بوده که مِیفروشان ، که چنانکه گفتیم از ترسایان و جهودان و مغان میبودهاند ، آزادی یافته و بدرون شهر آمدهاند. بلکه در سایهی پشتیبانی که از مغولان میدیدهاند گستاخ گردیده برونق میخانهها افزودهاند و بیگفتگوست که مِیخواران نیز فزونتر میبودهاند.
چون در آن زمان صوفیگری نیز بازار گرم میداشت و خانقاهها فراوان و صوفیان گروهی انبوه میبودند ، ناچار میانهی دو گروه همچشمی و دشمنی ، بلکه نبرد و کشاکش پدید آمده و اینبوده که خراباتیان بنکوهش صوفیان پرداختهاند و این زمینهی دیگری برای شعرگویی و قافیهسازی آنان گردیده.
بگو بزاهد سالوس خرقهپوش دوروی
که دست زَرق درازست و آستین کوتاه
تو خرقه را ز برای هوا همیپوشی
که تا بزرق بری بندگان حق از راه
چون صوفیان بادهخواری و خراباتنشینی را باینان گناه میشمردند در پاسخ آنان به پیروی از خیام دست بدامن جبریگری زده میگفتند : خدا ما را خراباتی خواسته ، ما چه کار کنیم؟!..
مَنعم از مِی مکن ای صوفی صافی که حکیم
در ازل طینت ما را بمِی صاف سرشت /
من ز مسجد بخرابات نه خود افتادم
اینم از روز ازل حاصل فرجام افتاد /
برو ای زاهد و دعوت نکنم سوی بهشت
که خدا روز ازل بهر بهشتم نسرشت
یا نشسته با خود میگفتند : از کجا که همان کارهای آنان بهتر از این کارهای ما باشد؟!..
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما /
زاهد شراب کوثر و عارف پیاله خواست
تا درمیانه خواستهی کردگار چیست /
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقهی رند شرابخوار
میگفتند : این بادهنوشی بیریای ما بهتر از پارسایی ریایی صوفیانست :
بادهنوشی که درو هیچ ریایی نبود
بهتر از زهدفروشیست که از روی ریاست
میگفتند : خود صوفیان نیز باده میخورند ولی در نهان :
خمشکن نمیداند اینقدر که صوفی را
جنس خانگی باشد همچو لعل رُمّانی
تا اینجا کشاکش ساده میبوده. لیکن سپس خراباتیان [1] بکار شگفتی برخاستهاند. کاری که نخست رویهی شوخی و ریشخند میداشته ولی کمکم رویهی راستی بخود گرفته. چگونگی آنکه خراباتیان یک گام بالاتر گزارده خواستهاند که خرابات یا میخانه و قمارخانه را با آن مُغبچگان و ترسابچگان ساغرگردان ، و با آن بدمستان و قماربازان ، و با آن پیر مِیفروش چرکآلود ، در ردهی خانقاه و مدرسه گزارند و چنین گویند که اینجا هم جایگاهی برای «تهذیب نفس» و «طی مقامات» میباشد. اینبوده که برگشته بصوفیان گفتهاند : آخر شما چه هستید که ما نیستیم؟!. شما در آنجا چه میدارید که ما در اینجا نمیداریم؟!.
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانهی عشقشت چه مسجد چه کنشت
چون صوفیان میگفتند : ما در اینجا برای خداجویی گرد آمدهایم اینان گفتهاند : مگر خدا تنها در خانقاه است؟!. مگر در میخانه نمیشود او را جست؟!. ما هم در اینجا خدا را میجوییم :
زاهد بخرابات بیا راست مترس
ترسی که در این راه خطرهاست ، مترس
آن کس که ز ترس او نیایی برِ ما
پنهان ز تو در خرابهی ماست ، مترس /
در خرابات مغان نور خدا میبینم
این عجبتر که چه نوری ز کجا میبینم /
بر سفالینکاسهی رندان بخواری منگرید
کاین حریفان خدمت جام جهانبین کردهاند
چون صوفیان لاف از عشق خدا میزدند اینان نیز لاف از عشق زدهاند و آنگاه چنین گفتهاند : ما باده را بنام همان عشق میخوریم :
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
چنانکه صوفیان در زمینهی عشق بیشرمیهایی داشتهاند و شاهدبازیهای خود را عشق بخدا مینامیدند ، اینان در آن بیشرمی از صوفیان بازنماندهاند :
دوستان عیب نظربازی حافظ نکنید
که من او را ز محبان خدا میدانم
میگفتند هرچه صوفیان میدانند ما نیز میدانیم ، ولی نباید بگوییم :
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست /
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالیمقام را
صوفیان به هر خانقاهی پیری (شیخی) میداشتند. اینان بریشخند «پیرهگبر مِیفروش» را با آن ریش و پشم مِیآلود و چرکآلود پیش کشیده گفتهاند : این هم پیر ماست. گفتهاند : این نیز رازهایی را از خدا میداند و بما یاد میدهد :
گر مرشد ما پیر مغان شد چه تفاوت
در هیچ سَری نیست که سِرّی ز خدا نیست /
مشکل خویش برِ پیر مغان بردم دوش
کو بتأیید نظر حل معما میکرد
👇
سپس از زبان همان پیر مِیفروش ـ آن پیری که هر روز دست بریشش زده میخندیدهاند ، آن پیری که در حال مستی بسر و دوشش میپریدهاند ـ پندها ساخته پراکندهاند :
نخست موعظهی پیر مِیفروش اینست
که از مُصاحِب ناجنس احتراز کنید
صوفیان میگفتند : ما از جهان وارستهایم. اینان در آن باره نیز گام بالاتر گزارده گفتهاند : وارسته از جهان ماییم که لات و لوتیم ، هرچه داریم بباده داده میخوریم. وارسته از جهان ماییم که به هر چیز پشت پا زدهایم :
خوشوقت رند و مست که دنیا و آخرت
بر باد داد و هیچ غم از بیش و کم نداشت
صوفیان میگفتند : ما میکوشیم که «منی» را در خود بکشیم. میکوشیم که از خود درگذریم و بخدا پیوندیم. اینان گفتهاند : چارهی آن کار با بادهنوشیست. شما سالها رنج میبرید و بخود سختی میدهید تا از «منی» بیرون آیید. ما چون ساغری بسر میکشیم بیکبار از خود بیخود و از منی بیرون شدهایم :
در بحر مایی و منی افتادهام بیار
مِی تا خلاص بخشدم از مایی و منی /
چون ز جام بیخودی رطلی کشی
کم زنی از بیخودی لاف منی
🔹 پانوشت :
1ـ در اصل از روی لغزش «صوفیان» نوشته شده.
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
نخست موعظهی پیر مِیفروش اینست
که از مُصاحِب ناجنس احتراز کنید
صوفیان میگفتند : ما از جهان وارستهایم. اینان در آن باره نیز گام بالاتر گزارده گفتهاند : وارسته از جهان ماییم که لات و لوتیم ، هرچه داریم بباده داده میخوریم. وارسته از جهان ماییم که به هر چیز پشت پا زدهایم :
خوشوقت رند و مست که دنیا و آخرت
بر باد داد و هیچ غم از بیش و کم نداشت
صوفیان میگفتند : ما میکوشیم که «منی» را در خود بکشیم. میکوشیم که از خود درگذریم و بخدا پیوندیم. اینان گفتهاند : چارهی آن کار با بادهنوشیست. شما سالها رنج میبرید و بخود سختی میدهید تا از «منی» بیرون آیید. ما چون ساغری بسر میکشیم بیکبار از خود بیخود و از منی بیرون شدهایم :
در بحر مایی و منی افتادهام بیار
مِی تا خلاص بخشدم از مایی و منی /
چون ز جام بیخودی رطلی کشی
کم زنی از بیخودی لاف منی
🔹 پانوشت :
1ـ در اصل از روی لغزش «صوفیان» نوشته شده.
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
100%
آری
0%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 احمد کسروی
🔸 بیرون از آیین سپهر چیزی نتواند بود (یک از یک)
یکی از آشنایان مرا دیده و جلو مرا گرفته چنین میگوید :
«در مجلسی بودیم اطلاعات هفتگی را میخواندند. چیزهایی نوشته که مخالف مطالب شماست. بعضیها که میخواندند بمطالب شما ایراد میگرفتند».
میگویم : اطلاعات هفتگی چه نوشته؟!.
میگوید : «حکایت جوکیان را نوشته است. خواندنیست ، بخوانید و پاسخ هم بنویسید». این گفتهی او مرا واداشت که «اطلاعات هفتگی» را بدست آورم. در آنجا در زیر عنوان «بچشم خود دیدم که کودکی در آسمان قطعه قطعه شد» چنین مینویسد :
«هندوستان عجایب بسیار دارد. ولی از همه چیز عجیبتر کارهای خارقالعادهی جوکیان و فقیران و جادوگران آنست که قوانین مسلم طبیعی را با عملیات عجیب خود بر هم زدهاند. پیش از این هرچه در این باب میشنیدیم باور نمیکردیم و به حقهبازی و چشمبندی تعبیر مینمودیم. ولی اینک یکی از خبرنگاران فرنگی پردهای از این عملیات حیرتانگیز را عکس برداشته و در این صفحه بشما نشان میدهد. درست در این تصاویر دقت کنید شاید از روی آنها بتوانید باسرار جادوگران هندی پی برید».
سپس در زیر آن نه تکه پیکره (یا تصویر) بچاپ رسانیده و در زیر هر یکی جملههایی نوشته که از رویهمرفتهی آنها چنین داستانی بدست میآید :
یک جوکی یا جادوگر به نمایش پرداخته درمیان تماشاییان نخست ریسمان بلندی را با سختی بگرد سر خود میگرداند. ناگهان ریسمان مانند چوب استواری بیآنکه بزمین تکیه داشته باشد در هوا راست میایستد. بفرمان جادوگر پسر بچهای از آن چوب (یا درخت بیریشه) بالا میرود چندانکه از دیدهها ناپدید میگردد. جادوگر شمشیری بدندان گرفته و خندهی شومی بر لبانش پدیدار گردیده او نیز از آن چوب یا ریسمان بالا میرود و او نیز از دیدهها ناپدید میگردد. از میان آسمان فریادهای ناله و لابهی پسر بچه بگوشها میرسد و سپس تکههای تن او یکی پس از دیگری بزمین میافتد. در همان هنگام جادوگر نیز پیدا شده و پایین آمده تکههای خونآلود تن پسر بچه را یکجا گرد آورده پارچهی سفیدی بروی آن میکشد. سپس دعاهایی خوانده پارچهی سفید را بلند میگرداند و پسر بچه درست و زنده از زیر آن برمیخیزد. اینست کوتاهشدهی آن داستان.
چون آن آشنا خواهش کرده که در پرچم پاسخ نویسیم اینست بسخنانی در پایین میپردازیم :
نخست باید دانست داستانی که نوشته شده ، چه راست و چه دروغ ، با نوشتههای ما ناسازگار نیست. ما هیچگاه نگفتهایم که چنین نمایشهایی نشود یا نتواند شد. مانندهی این داستانها را ما از جوکیان شنیده بودیم. در ایران نیز از علیاللهیان و درویشان اینگونه کارها سر میزند.
ابنبطوطه که در قرن هشتم هجری بجهانگردی برخاسته و تا هندوستان و چین رفته است در چین مانندهی همین داستان را (از بالا رفتن یک پسر بچه ، و پی او رفتن شعبدهباز ، و کشتن او ، و پایین انداختن تکههای تنش ، و سپس زنده گردانیدن) با اندکجدایی از یکی از شعبدهبازان هندی یا چینی ، در کاخ پادشاه آنجا دیده است و در سفرنامهی خود مینویسد. از اینجا باید گفت این نمایش تازه نیست و از قرنها میان جوکیان شناخته میباشد.
در ایران درویشان و علیاللهیان بدرون آتش میروند و بیآنکه آسیبی بینند بیرون میآیند. شمشیر را به شکم خود فرومیبرند بیآنکه زیانی یابند.
اینها بوده است و میباشد و ما نیز بودن آنها را انکار نکردهایم. سخن ما در جای دیگر است. ما میگوییم اگر این نمایشها راستست و جوکیان و درویشان به سپهر (یا طبیعت) چیره هستند و میتوانند آن را دیگر گردانند و قانونهایش بهم زنند چرا این چیرگی خود را در جاهای بهتر و سودمندتر بکار نمیبرند؟! جوکیای که میتواند ریسمانی را چوبی گرداند ، میتواند پسر بچهای را بکشد و باز زنده کند ، کسی که دارای چنین توانایییست پس چرا بهنرهای بزرگتری برنمیخیزد؟!. تاکنون بارها در هندوستان گرانی و گرسنگی رخ داده. چرا در آن هنگامها جوکیان از چیرگی خود بسپهر بهرهمندی نخواسته و جلو گرسنگی و کمیابی را نگرفتهاند؟!.
بارها بهندوستان لشکرهای بیگانه آمده و کشتار و تاراج کرده. چرا جوکیان بهنرنمایی نپرداخته نخواستهاند از راههایی که میشناختند و دیگران نمیشناختند دشمنان را نابود گردانند؟!.
همین اکنون در هندوستان جنگست. ژاپنیها بآنجا تاختهاند و میکوشند که پیش آیند چرا جوکیان بجلوگیری از آنان نمیپردازند؟!. چرا هنرشان تنها این بازیهاست؟!.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 بیرون از آیین سپهر چیزی نتواند بود (یک از یک)
یکی از آشنایان مرا دیده و جلو مرا گرفته چنین میگوید :
«در مجلسی بودیم اطلاعات هفتگی را میخواندند. چیزهایی نوشته که مخالف مطالب شماست. بعضیها که میخواندند بمطالب شما ایراد میگرفتند».
میگویم : اطلاعات هفتگی چه نوشته؟!.
میگوید : «حکایت جوکیان را نوشته است. خواندنیست ، بخوانید و پاسخ هم بنویسید». این گفتهی او مرا واداشت که «اطلاعات هفتگی» را بدست آورم. در آنجا در زیر عنوان «بچشم خود دیدم که کودکی در آسمان قطعه قطعه شد» چنین مینویسد :
«هندوستان عجایب بسیار دارد. ولی از همه چیز عجیبتر کارهای خارقالعادهی جوکیان و فقیران و جادوگران آنست که قوانین مسلم طبیعی را با عملیات عجیب خود بر هم زدهاند. پیش از این هرچه در این باب میشنیدیم باور نمیکردیم و به حقهبازی و چشمبندی تعبیر مینمودیم. ولی اینک یکی از خبرنگاران فرنگی پردهای از این عملیات حیرتانگیز را عکس برداشته و در این صفحه بشما نشان میدهد. درست در این تصاویر دقت کنید شاید از روی آنها بتوانید باسرار جادوگران هندی پی برید».
سپس در زیر آن نه تکه پیکره (یا تصویر) بچاپ رسانیده و در زیر هر یکی جملههایی نوشته که از رویهمرفتهی آنها چنین داستانی بدست میآید :
یک جوکی یا جادوگر به نمایش پرداخته درمیان تماشاییان نخست ریسمان بلندی را با سختی بگرد سر خود میگرداند. ناگهان ریسمان مانند چوب استواری بیآنکه بزمین تکیه داشته باشد در هوا راست میایستد. بفرمان جادوگر پسر بچهای از آن چوب (یا درخت بیریشه) بالا میرود چندانکه از دیدهها ناپدید میگردد. جادوگر شمشیری بدندان گرفته و خندهی شومی بر لبانش پدیدار گردیده او نیز از آن چوب یا ریسمان بالا میرود و او نیز از دیدهها ناپدید میگردد. از میان آسمان فریادهای ناله و لابهی پسر بچه بگوشها میرسد و سپس تکههای تن او یکی پس از دیگری بزمین میافتد. در همان هنگام جادوگر نیز پیدا شده و پایین آمده تکههای خونآلود تن پسر بچه را یکجا گرد آورده پارچهی سفیدی بروی آن میکشد. سپس دعاهایی خوانده پارچهی سفید را بلند میگرداند و پسر بچه درست و زنده از زیر آن برمیخیزد. اینست کوتاهشدهی آن داستان.
چون آن آشنا خواهش کرده که در پرچم پاسخ نویسیم اینست بسخنانی در پایین میپردازیم :
نخست باید دانست داستانی که نوشته شده ، چه راست و چه دروغ ، با نوشتههای ما ناسازگار نیست. ما هیچگاه نگفتهایم که چنین نمایشهایی نشود یا نتواند شد. مانندهی این داستانها را ما از جوکیان شنیده بودیم. در ایران نیز از علیاللهیان و درویشان اینگونه کارها سر میزند.
ابنبطوطه که در قرن هشتم هجری بجهانگردی برخاسته و تا هندوستان و چین رفته است در چین مانندهی همین داستان را (از بالا رفتن یک پسر بچه ، و پی او رفتن شعبدهباز ، و کشتن او ، و پایین انداختن تکههای تنش ، و سپس زنده گردانیدن) با اندکجدایی از یکی از شعبدهبازان هندی یا چینی ، در کاخ پادشاه آنجا دیده است و در سفرنامهی خود مینویسد. از اینجا باید گفت این نمایش تازه نیست و از قرنها میان جوکیان شناخته میباشد.
در ایران درویشان و علیاللهیان بدرون آتش میروند و بیآنکه آسیبی بینند بیرون میآیند. شمشیر را به شکم خود فرومیبرند بیآنکه زیانی یابند.
اینها بوده است و میباشد و ما نیز بودن آنها را انکار نکردهایم. سخن ما در جای دیگر است. ما میگوییم اگر این نمایشها راستست و جوکیان و درویشان به سپهر (یا طبیعت) چیره هستند و میتوانند آن را دیگر گردانند و قانونهایش بهم زنند چرا این چیرگی خود را در جاهای بهتر و سودمندتر بکار نمیبرند؟! جوکیای که میتواند ریسمانی را چوبی گرداند ، میتواند پسر بچهای را بکشد و باز زنده کند ، کسی که دارای چنین توانایییست پس چرا بهنرهای بزرگتری برنمیخیزد؟!. تاکنون بارها در هندوستان گرانی و گرسنگی رخ داده. چرا در آن هنگامها جوکیان از چیرگی خود بسپهر بهرهمندی نخواسته و جلو گرسنگی و کمیابی را نگرفتهاند؟!.
بارها بهندوستان لشکرهای بیگانه آمده و کشتار و تاراج کرده. چرا جوکیان بهنرنمایی نپرداخته نخواستهاند از راههایی که میشناختند و دیگران نمیشناختند دشمنان را نابود گردانند؟!.
همین اکنون در هندوستان جنگست. ژاپنیها بآنجا تاختهاند و میکوشند که پیش آیند چرا جوکیان بجلوگیری از آنان نمیپردازند؟!. چرا هنرشان تنها این بازیهاست؟!.
👇
یک داستان تاریخی که گواه سخن ما تواند بود داستان سید محمد مُشَعشَع و پسر او مولا علی است. سید محمد و پسرش نیز از این هنرها نشان میدادهاند. سید محمد که دعوای مهدیگری میداشته «ذکری» به پیروانش یاد داده بود که چون خواندندی بدرون آتش رفتندی [1] ، دستهی شمشیر را بزمین تکیه داده با شکم خود روی نوک آن افتادندی. اینها معجزهی او میبوده. ما میگوییم : اگر این راست بوده که به سید محمد و پیروانش شمشیر و آتش و دیگر چیزها آسیب نمیرسانیده ایشان میتوانستهاند با همهی مردم جنگ کنند و فیروز درآیند و بهمهی کشورها دست یابند. پس چرا نکردهاند؟!.. چرا نتوانستهاند؟!.. چرا پس از آنهمه کوششها تنها بخوزستان دست یافتهاند؟!.
از آنسوی ما میدانیم که پسر سید محمد ، مولا علی هنگامی که سپاه بسر بهبهان برده و دز آنجا را گرد فروگرفته بوده ، روزی که بآب فرورفته و میخواسته شناوری و آبتنی کند تیراندازی او را آماج تیر گردانیده و از پا انداخته است. ما میپرسیم : اگر اینان به سپهر چیره میبودهاند و شمشیر و تیر در ایشان کارگر نمیبوده پس این تیر خوردن و مردن چیست؟.
ما دلیل دیگری نیز در دست میداریم : چنانکه شنیدهایم همان جوکیان از راه این نمایشها نان خورند. این نمایشها را که نشان دادند از مردم پول طلبند. ما میگوییم : اگر آنان را آن چیرگی به سپهر هست پس این گدایی چیست؟!. چرا نمیخواهند نان و خوراک دیگر بهر خود از راههای «خارقالعاده» بدست آورند؟!. چرا نمیخواهند از گنجهای نهفته که در اینجا و آنجا در زیر زمین فراوانست سود جویند؟!.
یک شعبدهباز هرچه هنر مینماید بنماید. همان که در پایان کار دست باز کرد و از مردم یک ریال و دو ریال پول طلبید همین بسست که ما نمایشهای او را دروغ شماریم و به هر حال ارجی نگزاریم. آنکه میگویند : «باید درخت را از میوهاش شناخت» در اینجاست.
اینکه نویسندهی روزنامهی اطلاعات مینویسد : «قوانین مسلم طبیعی را با عملیات عجیب خود بر هم زدهاند». سخن راستی نیست. کسی نخواهد توانست قانونهای سپهر را بهم زند. در کسی چنین نیرویی نتواند بود.
آن نمایشها که میبینیم راستست که راز آنها را نمیدانیم ، ولی با دلیلهایی که یاد کردیم بیگمان میدانیم که بدانسان که ما میبینیم و درمییابیم نیست.
یک نکتهای را که باید در پایان گفتار بیفزایم آنست که اینگونه کارها بیشتر در تودههای پسمانده و بیدانش رخ نماید ، و کسانی که بآنها پردازند بیشترشان تهیدست و پست و بیارج باشند.
از اینجا باید گفت که اینگونه کارها ، چه یک بنیادی دارد و چه رویهکاری و چشمبندیست ، خود بیهوده و بیسود بلکه زیانمند است. ما با دیده میبینیم که از راه دانشها که بنیادش بشناختن طبیعت و قانونهای آن و پیروی از آن قانونهاست بیشتر و بهتر سود توان برد.
جدایی میانهی شعبدهبازان یا جوکیان که بگمان نویسندهی اطلاعات قانونهای طبیعت را بهم میزنند و هنرهای بیمانند نشان میدهند با دانشمندان و هنرمندان[=صنعتگران] که پیروی از قانونهای طبیعت کرده بسودجویی از آن راه میپردازند ـ جدایی میانهی هندوستان و انگلستانست. هندوستان سرزمین جوکیانست و انگلستان جایگاه دانشمندان میباشد.
اینست ما در شرق باید بکوشیم و اینگونه پندارها را که درمیانست براندازیم و مردم را از آلودگی بآنها بازداریم. نه اینکه بستایش پرداخته باد بآتش پندارپرستیها زنیم.
پرچم هفتگی ـ شمارهی پنجم ـ 26 فروردین ماه 1323
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
از آنسوی ما میدانیم که پسر سید محمد ، مولا علی هنگامی که سپاه بسر بهبهان برده و دز آنجا را گرد فروگرفته بوده ، روزی که بآب فرورفته و میخواسته شناوری و آبتنی کند تیراندازی او را آماج تیر گردانیده و از پا انداخته است. ما میپرسیم : اگر اینان به سپهر چیره میبودهاند و شمشیر و تیر در ایشان کارگر نمیبوده پس این تیر خوردن و مردن چیست؟.
ما دلیل دیگری نیز در دست میداریم : چنانکه شنیدهایم همان جوکیان از راه این نمایشها نان خورند. این نمایشها را که نشان دادند از مردم پول طلبند. ما میگوییم : اگر آنان را آن چیرگی به سپهر هست پس این گدایی چیست؟!. چرا نمیخواهند نان و خوراک دیگر بهر خود از راههای «خارقالعاده» بدست آورند؟!. چرا نمیخواهند از گنجهای نهفته که در اینجا و آنجا در زیر زمین فراوانست سود جویند؟!.
یک شعبدهباز هرچه هنر مینماید بنماید. همان که در پایان کار دست باز کرد و از مردم یک ریال و دو ریال پول طلبید همین بسست که ما نمایشهای او را دروغ شماریم و به هر حال ارجی نگزاریم. آنکه میگویند : «باید درخت را از میوهاش شناخت» در اینجاست.
اینکه نویسندهی روزنامهی اطلاعات مینویسد : «قوانین مسلم طبیعی را با عملیات عجیب خود بر هم زدهاند». سخن راستی نیست. کسی نخواهد توانست قانونهای سپهر را بهم زند. در کسی چنین نیرویی نتواند بود.
آن نمایشها که میبینیم راستست که راز آنها را نمیدانیم ، ولی با دلیلهایی که یاد کردیم بیگمان میدانیم که بدانسان که ما میبینیم و درمییابیم نیست.
یک نکتهای را که باید در پایان گفتار بیفزایم آنست که اینگونه کارها بیشتر در تودههای پسمانده و بیدانش رخ نماید ، و کسانی که بآنها پردازند بیشترشان تهیدست و پست و بیارج باشند.
از اینجا باید گفت که اینگونه کارها ، چه یک بنیادی دارد و چه رویهکاری و چشمبندیست ، خود بیهوده و بیسود بلکه زیانمند است. ما با دیده میبینیم که از راه دانشها که بنیادش بشناختن طبیعت و قانونهای آن و پیروی از آن قانونهاست بیشتر و بهتر سود توان برد.
جدایی میانهی شعبدهبازان یا جوکیان که بگمان نویسندهی اطلاعات قانونهای طبیعت را بهم میزنند و هنرهای بیمانند نشان میدهند با دانشمندان و هنرمندان[=صنعتگران] که پیروی از قانونهای طبیعت کرده بسودجویی از آن راه میپردازند ـ جدایی میانهی هندوستان و انگلستانست. هندوستان سرزمین جوکیانست و انگلستان جایگاه دانشمندان میباشد.
اینست ما در شرق باید بکوشیم و اینگونه پندارها را که درمیانست براندازیم و مردم را از آلودگی بآنها بازداریم. نه اینکه بستایش پرداخته باد بآتش پندارپرستیها زنیم.
پرچم هفتگی ـ شمارهی پنجم ـ 26 فروردین ماه 1323
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
Telegram
پاکدینی ـ احمد کسروی
[1] : با آنکه در دههی 1930 راز رفتن به درون آتش پیدا شد و دانسته گردید که چیزی جز قانونهای فیزیک در آن کارگر نمی باشد ولی سپس از دههی 1980 گرایشی به کسبوکارهای سودآوری زیر عنوانهایی مانند اعتماد به نفس فراهم آمد که راهپیمایی روی آتش بخشی از این کسب و کارها…
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
100%
آری
0%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
🔶 روزبه مشروطه
🖌 نویساد تلگرام
🔸 بخش یک از پنج
امسال دوشنبه سیزدهم مرداد سالروز درست مشروطه یا روزبه (عید) مشروطه است. زیرا
چنانکه پیداست این روز به هر روز دیگری مانندگی دارد جز یک جشن ملی که باید باشکوه برگزارش کرد. این هم از آنجاست که مشروطه یا دمکراسی دشمنان بسیاری دارد که بهتر میدانند همین اندازه نیز از آن یادی نشود. هرچند چون سخنش پیش آید ، ادای دمکرات بودن نیز درمیآورند.
ولی ما پاکدینان آن را گرامی داشته و یکی از روزبههای (عید) خود گرفتهایم.
در زمانی که کسروی از دمکراسی بعنوان «بهترین شکل حکومت و آخرین نتیجهی اندیشههای نژاد آدمی» دفاع میکرد دولتهای ژاپن ، آلمان ، شوروی و ایتالیا که درگیر جنگ جهانی دوم بودند دمکراسی را در عمل کنار نهاده و کشورهاشان را به روش نظامیگری یا گونهای از دیکتاتوری اداره میکردند. از قضا چون پیشرفتهایی هم از آنها دیده میشد اینبود دمکراسی از محبوبیتش کاسته شده و بیشتری از درسخواندگان آن را کهنه شده پنداشته از آن روگردان بودند.
«
به گفتهی او :
کسروی میدانست که یکی از موانع مشروطه در ایران ناآشنایی مردم به معنی درست مشروطه بود.
کسروی نیک آگاه بود که آن جنبش به انجام خود نرسید وگرنه ایران روزگار بسیار بهتری مییافت. او از یکسو علت ناانجام ماندن آن را شناخته بود و از سوی دیگر برای استوار نمودن پایههای سست آن میکوشید. همیشه میگفت : این کوششهای ما (پاکدنیان) دنبالهی آن جنبش است.
👇
🖌 نویساد تلگرام
🔸 بخش یک از پنج
امسال دوشنبه سیزدهم مرداد سالروز درست مشروطه یا روزبه (عید) مشروطه است. زیرا
«مظفرالدینشاه روز یکشنبه چهاردهم جمادیالثانی ۱۳۲۴ (که از روی تاریخ شمسی سیزدهم مرداد ۱۲۸۵ میبود) فرمان مشروطه را داد. در سال آینده که مجلس شورا برپا و شور مشروطهخواهی در سراسر کشور کارگر میبود با دستور مجلس همان روز چهاردهم جمادیالثانیه را عید گرفتند و در تهران و شهرستانها جشنهای بسیار باشکوهی برپا گردانیدند. سالها چنین میبود که روز چهاردهم جمادیالثانیه عید گرفته میشد تا چون تاریخ قمری را بکنار نهاده تاریخ خورشیدی را بجای آن روان گردانیدهاند این عید را نیز خورشیدی گردانیدهاند. ولی دانسته نیست که آیا در حساب دچار لغزش گردیده بجای سیزدهم مرداد ، چهاردهم را گرفتهاند یا شمارهی سیزده را ناخجسته (نحس) شمارده دانسته و فهمیده آن را بچهارده انداختهاند».
چنانکه پیداست این روز به هر روز دیگری مانندگی دارد جز یک جشن ملی که باید باشکوه برگزارش کرد. این هم از آنجاست که مشروطه یا دمکراسی دشمنان بسیاری دارد که بهتر میدانند همین اندازه نیز از آن یادی نشود. هرچند چون سخنش پیش آید ، ادای دمکرات بودن نیز درمیآورند.
ولی ما پاکدینان آن را گرامی داشته و یکی از روزبههای (عید) خود گرفتهایم.
در زمانی که کسروی از دمکراسی بعنوان «بهترین شکل حکومت و آخرین نتیجهی اندیشههای نژاد آدمی» دفاع میکرد دولتهای ژاپن ، آلمان ، شوروی و ایتالیا که درگیر جنگ جهانی دوم بودند دمکراسی را در عمل کنار نهاده و کشورهاشان را به روش نظامیگری یا گونهای از دیکتاتوری اداره میکردند. از قضا چون پیشرفتهایی هم از آنها دیده میشد اینبود دمکراسی از محبوبیتش کاسته شده و بیشتری از درسخواندگان آن را کهنه شده پنداشته از آن روگردان بودند.
«
كسانی كه از مشروطه یا دمكراسی دلسردی میكنند من تاكنون دلیلی از آنان نشنیدهام. گاهی جملههایی میگویند كه ببهانه شبیهتر است تا بدلیل خردمندانه.
مثلاً برخی میگویند : مشروطه یا دمكراسی كهنه شده. ولی این سخن بسیار بیپاست و «حقایق» هیچگاه كهنه نگردد.
اساساً در این زمینه كه ماییم و سخن از آسایش زندگانی میرانیم و به پیشرفت كار توده میكوشیم جایی برای گفتگو از كهنگی و تازگی نیست. آن در تفنن و بازی و خودآراییست كه دربند كهنگی یا تازگی باشند. آن بچگانند كه یك بازیچه را با خواهش و پافشاری خواهند و چون گرفتند و زمانی بازی كردند دیگر نپسندند و دور اندازند ، آن زنانند كه رختی را با شوق و آرزوی بسیار بدست آورند ولی چون چند بار بتن كردند دلسرد گردیده بكنار گزارند.
این زندگانی یك توده را بازیچه گرفتن است كه كسی تنها بنام كهنگی از یك حقایقی دلسردی نماید. این خود نشان هوسبازیست. این خود دلیل است كه آن كسان از گفتار و رفتار خود نتیجه نمیخواهند و از روی فهم و اندیشه سخن نمیرانند.
یك چیز بدی در ایران گوش بسوی اروپا تیز كردنست. یك چیزی را همینكه از اروپا میشنوند دل بآن میبازند و بیآنكه به كُنهش رسند و نیك فهمند هواخواه آن میگردند. در این زمینه نیز همینكه شنیدهاند كه برخی كشورهای اروپا از دمكراسی صرفنظر كرده و یك راه دیكتاتوری پیش گرفتهاند بیآنكه انگیزه و سرچشمهی آن را بدانند و یا از نیك و بدش آگاه گردند ، دل میبازند و با یك بیباكی مینشینند و دلسردی از مشروطه مینمایند و چون هیچ دلیلی ندارند چنین بهانه میآورند : «دمكراسی كهنه شده». تو گویی گفتگو از رخت و كلاهست كه چنین پاسخی میدهند». (پرچم روزانه ، 14/11/20)
به گفتهی او :
«كسانی در شگفتند كه ما به مشروطه اینهمه ارج میگزاریم و در كتابهای خود یاد آن میكنیم و هواداری مینماییم. باید دانست : مشروطه بهترین شكل سررشتهداریست. آخرین نتیجهی اندیشههای نژاد آدمی است.
در ایران چون معنی مشروطه را ندانستهاند ، ارجش را هم نمیشناسند. مشروطه تنها آن نیست كه یك قانون اساسی باشد و مجلس شورا برپا شود و كارها با دست آن مجلس پیش رود. مشروطه بسیار والاتر از اینها است». (دفتر مردادماه 1324)
کسروی میدانست که یکی از موانع مشروطه در ایران ناآشنایی مردم به معنی درست مشروطه بود.
«ایرانیان در نتیجهی آنکه سالیان دراز باستبداد بسر برده بودند و مشروطه آن روزی که رواج گرفت کسانی نبودند که با گفتن و نوشتن ، معنی درست آن را بمردم بفهمانند و برای چنان زندگانی آمادهشان گردانند ، از اینرو جنبش با آن تندی که پیش رفته بود درمیان تودهی انبوه ریشه ندوانید». (دفاع کسروی در دیوان کیفر)
کسروی نیک آگاه بود که آن جنبش به انجام خود نرسید وگرنه ایران روزگار بسیار بهتری مییافت. او از یکسو علت ناانجام ماندن آن را شناخته بود و از سوی دیگر برای استوار نمودن پایههای سست آن میکوشید. همیشه میگفت : این کوششهای ما (پاکدنیان) دنبالهی آن جنبش است.
👇
از اینرو جز نوشتن تاریخ آن جنبش که با رنج فراوانی توأم بود ، گفتارهایی جداگانه نیز در «پیمان» در زمینهی تاریخ مشروطه مینوشت. سپس هنگامی که به نشر روزنامهی پرچم آغاز کرد در یک بخش از روزنامه پیکرهی سرشناسان مشروطه را میآورد و شرح کوتاهی از کارها و کوششهای آنان مینوشت. بدینسان خوانندگان را به آن جنبش دلگرم و دلبسته میگردانید و هم قهرمانان مشروطه و از آنسو دشمنان آن را میشناسانید. از سوی دیگر یارانش را به نوشتن نوشتارها و دفترهایی در این زمینه وامیداشت.
خشنودانه هواداریهای او و باهَماد آزادگان و دیگر آزادیخواهان از دمکراسی و همچنین شکست «متحدین» در جنگ جهانی دوم ، از پسندیدگی دیکتاتوری بسیار کاست.
با آنکه از فرمان مشروطه 119 سال میگذرد ، ولی هنوز بیشتری از ایرانیان از معنی راست آن ناآگاهند. اگر شما از درسخواندگان بپرسید مشروطه به چه معنیست ، بیشترشان جز این به شما نتوانند گفت که مشروطه یا دمکراسی آنست که انتخابات و قانون اساسی باشد. مجلس نمایندگان در کار باشد و تصمیمات کشور بدست آنان گرفته شود و حداکثر این را خواهند گفت که در دمکراسی سه نیروی اجرایی ، قانونگزاری و داوری از هم جدا و مستقلند.
چون ما معنی راست مشروطه را بدانیم آنگاه خواهیم دانست چرا خواسته نمیشود به این روز پروا شود. چرا از بردن نامش نیز میگریزند.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🍃
🌸🍃
🍃🌸🍃
«... استبداد از هر باره بیمعنی و مشروطه از هر باره سودمند و ستوده است. معنی ندارد كه یك تن به ملیونها مردم فرمان راند. معنی ندارد كه یك تن نیك و بد ملیونها مردم را بهتر از خودشان داند ، باور نكردنی است كه بنیادی كه یك تن میگزارد پایدار مانَد و بزودی از میان نرود.
از اینهاست كه ما هوادار مشروطهایم. بلكه ما یك رشته كوششهایی دربارهی پیشرفت مشروطه میكنیم كه ارجدارتر از كوششهای خود مشروطهخواهان است. مشروطه در ایران ناانجام ماند. ما میكوشیم آن را به انجام رسانیم». (دفتر مردادماه 1324)
او دربارهی موانع مشروطه بسیار جستجو کرد. خود آن تاریخ نشان میدهد که عوامل ناانجام ماندن مشروطه چه چیزها بوده. برای آنکه به دردها چارهی مستقیم نشان دهد ، به دخالت بیگانگان چندان نمیپردازد :
«... چون جنبش پا گرفت ناگزیر همسایگان متوجه آن گردیدند که یکی بطرفداری از آن برخاست و دیگری بدشمنی کوشید. این در همهی کشورها هست که چون یک تکانی پیش آمد همسایگان هر یکی بمقتضای نفع و سیاست خود در آن دخالت میکنند.
در ایران نیز بیش از این اندازه نبود و راستی آنست که جنبش مشروطه در ایران ریشهی عمیقی دوانید و دلها را بتکان آورد و در اندکزمانی تغییرات مهمی در کشور پدید آورد. ولی چه باید کرد که یک رشته موانعی در پیش بود که بآن برخورْد و از زور و قوهاش بسیار کاست و بالاخره آن را سست گردانیده زمینه برای دیکتاتوری پدید آورد.
مانع نخست ، ناآشنایی مردم بمعنی مشروطه و مهیا نبودن برای چنان زندگانی بود. ... ایرانیان در نتیجهی آنکه سالیان دراز باستبداد بسر برده بودند و مشروطهی آن روزی که رواج گرفت کسانی نبودند که با گفتن و نوشتن معنی درست آن را بمردم بفهمانند و برای چنان زندگانی آمادهشان گردانند ، از اینرو جنبش با آن تندی که پیش رفته بود درمیان تودهی انبوه ریشه ندوانید.
مانع دوم ، ملایان بودند. زیرا ملایان در ایران بیتاج و تخت پادشاهی میکردند : یک مجتهد چه در خود ایران و چه در نجف و کربلا در واقع دستگاه پادشاهی داشت. زیرا هرچه میگفت مردم میپذیرفتند و مالیات برایش (بنام خمس و زکات) میبردند و در برابر این فرمانبرداری و مالیاتپردازی کاری هم از آنان نمیخواستند و در واقع پادشاهان بیهیچ زحمت و مسئولیتی بودند و اینان چون دیدند مشروطه دستگاه آنان را بهم میزند ناچار بدشمنی و کارشکنی برخاستند. ...
مانع سوم ، درباریان و متنفذان شهرستانها بودند که همگی دست بهم داده بکارشکنی پرداختند. پیداست که در این حال دست بیگانهای نیز درمیان و در دشمنی با مشروطه باینان یاوری مینمود». (دفاع کسروی در دیوان کیفر)
خشنودانه هواداریهای او و باهَماد آزادگان و دیگر آزادیخواهان از دمکراسی و همچنین شکست «متحدین» در جنگ جهانی دوم ، از پسندیدگی دیکتاتوری بسیار کاست.
با آنکه از فرمان مشروطه 119 سال میگذرد ، ولی هنوز بیشتری از ایرانیان از معنی راست آن ناآگاهند. اگر شما از درسخواندگان بپرسید مشروطه به چه معنیست ، بیشترشان جز این به شما نتوانند گفت که مشروطه یا دمکراسی آنست که انتخابات و قانون اساسی باشد. مجلس نمایندگان در کار باشد و تصمیمات کشور بدست آنان گرفته شود و حداکثر این را خواهند گفت که در دمکراسی سه نیروی اجرایی ، قانونگزاری و داوری از هم جدا و مستقلند.
چون ما معنی راست مشروطه را بدانیم آنگاه خواهیم دانست چرا خواسته نمیشود به این روز پروا شود. چرا از بردن نامش نیز میگریزند.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🍃
🌸🍃
🍃🌸🍃
آیا نوشتار بالا را راست و آگاه کننده یافتید؟
Anonymous Poll
82%
آری
9%
نه
9%
نه ، علتش را برایتان می نویسم.
🔹 پانوشت این پست : اینجا
[1] : با آنکه در دههی 1930 راز رفتن به درون آتش پیدا شد و دانسته گردید که چیزی جز قانونهای فیزیک در آن کارگر نمی باشد ولی سپس از دههی 1980 گرایشی به کسبوکارهای سودآوری زیر عنوانهایی مانند اعتماد به نفس فراهم آمد که راه رفتن روی آتش بخشی از این کسب و کارها بودند؛ بسیاری از این کسبوکارها هنوز هم وجود دارند. (یکی از شناختهترینهایش در ایران کلاسهای آنتونی رابینز است)
در نشانی زیر
https://sites.pitt.edu/~dwilley/Fire/FireTxt/fire.html
کوششهایی که برای شناخت راز راه رفتن در آتش انجام شده آمده است. یک بخش از آن بدین مضمون میباشد :
در دهه ۱۹۳۰، شورای تحقیقات روانی دانشگاه لندن دو بار مراسم عبور از آتش را بهمنظور مطالعه علمی این پدیدهها برگزار کرد. در سال ۱۹۳۵، یک هندی به نام کوده باکس و دو دانشمند بریتانیایی از روی یک حفره آتش به طول ۱۲ فوت عبور کردند که عمدتاً شامل زغالچوب بلوط با دمای حدود ۸۰۰ درجه فارنهایت بود. سپس در آوریل ۱۹۳۷، مراسم دیگری با مشارکت یک مرد مسلمان به نام احمد حسین، یک انگلیسی به نام رجنالد آدکاک و چندین نفر دیگر برگزار شد. نه کوده باکس، نه حسین و نه آدکاک دچار سوختگی شدند و بقیه نیز در بدترین حالت دچار تاولهای جزئی شدند. در پی این رویدادها، شورای تحقیقات گزارهایی منتشر کرد که بیان میکرد نه ایمان مذهبی و نه قدرتهای فراطبیعی نقشی در انجام این کار نداشته است و در نهایت نتیجهگیری کرد که راز عبور از آتش در هدایت گرمایی پایین چوبهای در حال سوختن و زمان کوتاه تماس بین زغالهای داغ و پاها نهفته است.
[1] : با آنکه در دههی 1930 راز رفتن به درون آتش پیدا شد و دانسته گردید که چیزی جز قانونهای فیزیک در آن کارگر نمی باشد ولی سپس از دههی 1980 گرایشی به کسبوکارهای سودآوری زیر عنوانهایی مانند اعتماد به نفس فراهم آمد که راه رفتن روی آتش بخشی از این کسب و کارها بودند؛ بسیاری از این کسبوکارها هنوز هم وجود دارند. (یکی از شناختهترینهایش در ایران کلاسهای آنتونی رابینز است)
در نشانی زیر
https://sites.pitt.edu/~dwilley/Fire/FireTxt/fire.html
کوششهایی که برای شناخت راز راه رفتن در آتش انجام شده آمده است. یک بخش از آن بدین مضمون میباشد :
در دهه ۱۹۳۰، شورای تحقیقات روانی دانشگاه لندن دو بار مراسم عبور از آتش را بهمنظور مطالعه علمی این پدیدهها برگزار کرد. در سال ۱۹۳۵، یک هندی به نام کوده باکس و دو دانشمند بریتانیایی از روی یک حفره آتش به طول ۱۲ فوت عبور کردند که عمدتاً شامل زغالچوب بلوط با دمای حدود ۸۰۰ درجه فارنهایت بود. سپس در آوریل ۱۹۳۷، مراسم دیگری با مشارکت یک مرد مسلمان به نام احمد حسین، یک انگلیسی به نام رجنالد آدکاک و چندین نفر دیگر برگزار شد. نه کوده باکس، نه حسین و نه آدکاک دچار سوختگی شدند و بقیه نیز در بدترین حالت دچار تاولهای جزئی شدند. در پی این رویدادها، شورای تحقیقات گزارهایی منتشر کرد که بیان میکرد نه ایمان مذهبی و نه قدرتهای فراطبیعی نقشی در انجام این کار نداشته است و در نهایت نتیجهگیری کرد که راز عبور از آتش در هدایت گرمایی پایین چوبهای در حال سوختن و زمان کوتاه تماس بین زغالهای داغ و پاها نهفته است.
sites.pitt.edu
Firewalking Myth vs Physics
David's view on firewalking
✴️ ساختار و ساختارساز ✴️
🖌 نویساد تلگرام
🔸 بخش دو از نه
علیرضا : منظورتان را نمیفهمم. مگر گله کردن و ایراد گرفتن غیرطبیعی است؟! آیا انتظار دارید مردم همین کار را هم نکنند؟!.
محمود : گفتم «مضمون غالب» گفتگوهاشان گله و ناله است. کاش ده یک گله کردن و نالیدن بفکر چاره بودیم. مشکل اینجاست که ما آن اندازه که به اینها میپردازیم به چارهی گرفتاریها فکر نمیکنیم. گله کردن و ایراد گرفتن تا یک حدش طبیعی است و باعث آگاهی مردم است. ولی از حدش که گذشت دیگر نه آگاهی بلکه «سرگرمی» میشود. یک «عادت زیانمند» میشود. یک ایرادی چون بارها گفته شود ، از اهمیت موضوع کم میکند و آن را عادی جلوه میدهد و از طرف دیگر ایرادگیر تصور خواهد کرد که ایراد گرفتن و تأسف خوردن چارهی دردهاست. از بس همه به همدیگر پُستهای گله و ایراد از حکومت میفرستند ، من به این نتیجه رسیدهام که سکوت کنم بهترست.
علیرضا : سکوت چه فایدهای دارد؟!. باید گفت تا شاید گوش شنوایی پیدا شود. حکومت که کاری نمیکند ، ما هم ایراد نگیریم و اعتراض نکنیم ، پس کارها چطور درست شود؟! مگر نه اینکه اصل کار دست حکومت است؟!. در جایی که به وظایف خود عمل نمیکند ، ما هر فکری بکنیم بیفایده است و وضع همین خواهد بود. باید حکومتی سر کار بیاید که مردمی باشد. کاردان و دلسوز و پاک باشد. دستش کج نباشد. آگاه باشد. لایق باشد. بفکر ایران باشد. با همسایگان راه رود. میانشان اختلاف و دودستگی نباشد. همهی تخصصها را داشته باشد ...
🔹بدین ترتیب علیرضا یک رشته از خوبیهای دولتِ دلخواه را بزبان آورد. در اینجا قاسم یکی دیگر از مسافران که در ردیف جلویی نشسته بود ، برگشته چنین گفت :
قاسم : ببخشید! من هم میتوانم به صحبتتان وارد شوم؟ حرفهاتان را میشنیدم. اگر اجازه بدهید من هم در اینجا حرفی دارم.
علیرضا و محمود : بله ، بفرمایید.
قاسم : این آقا (با اشاره به علیرضا) از حکومت ایدهآل گفتند. به نظر من قانون به همان اندازهی حکومت مهم ، بلکه مهمتر است ـ قانونهایی که البته اجرا هم بشود. اصلاً قانون اکثراً خوبست. گرفتاری آنست که اجرایش نمیکنند. یک ایرانی بافهم و روشنفکری بوده که کتابی در آخرهای قاجاریان نوشته بود که بر سر همان کتابش خیلی زندانی و شکنجه کشید. در کتابش نوشته بود دوای درد ایران قانون است. کشور قانون میخواهد و همه ، شاه و گدا ، باید در برابر آن یکسان باشند. خواستم بگویم درست است که امروز ما اصل کار را حکومت میبینیم ولی بدون قانونهای خوب کاری پیش نمیرود. شما ببینید اگر واقعاً شاه و گدا در برابر قانون یکی باشند و تا این اندازه عدالت برقرار شود کسی به کسی نمیتواند ظلم کند. حکومت هم قانون را سد آرزوهای نامشروعش خواهد دید و نخواهد توانست به مردم ظلم کند.
علیرضا : بله ، این هم نکتهی درستی بود. کشور باید قانونمند باشد. آن وزیر بلژیکی یا کجایی بود؟ ، نمیدانم. شنیدید که از تلفن وزارتخانه استفادهی شخصی کرده بود ، به همین جهت برکنارش کردند؟. در آن کشورها همه چیز حساب کتاب دارد. مانند اینجا نیست که بیحساب کتاب باشد.
محمود : شما مستشارالدوله را میگویید که در کتابش بنام «یک کلمه» این را نوشته بود. آره به گناه نوشتن و چاپ آن کتاب در زمان ناصرالدینشاه زندان بسیار کشید. در زندان چشمش آب آورد و در نتیجهی سختیها و شکنجهها درگذشت. آره ، این درست است. کشور را قانونی که اجرا بشود حفظ میکند و نظم میدهد.
اگر قانونهای خوب باشد و حکومتی هم با چنان خوبیهایی که شما شرح دادید (اشاره به علیرضا) سر کار بیاید ، برای ایران یک سفیدبختی خواهد بود. البته اگر تنها قانون و حکومت خوب باشند و مردم نباشند باز هم کارها لنگ خواهد ماند. مردم نباید قانونشکنی کنند ، باید پا بپای چنان حکومتی قدم بردارند. بسر کار آوردن و نگاه داشتن حکومت و قانونهای خوب نشان شایستگی یک مردمی است. اگر مردم شایستگی لازم را نداشته باشند ، حکومت هرچه باقدرت و کاردان و خوب باشد ، باز نمیتواند مردم را بزور به همراهی وادار کند ، نمیتواند ایشان را بدوش خود کشد.
از آرزو دردی درمان نمیشود ، چه رسد به آنکه مردمی بخواهند صاحب قانونِ خوب و حکومت به آن خوبی که شما میگویی بشوند. یک مردمی برای دارا بودن حکومت و قانونهای خوب باید شایسته باشند.
علیرضا : خب آقا ، مگر مردم ما شایسته نیستند؟!. فکرش را بکنید در این 47 سال چه چیزها که تحمل نکردند. هشت سال دورهی جنگ همه جور سختی را کشیدند. بعد از جنگ هم به مالشان حمله شد. هر دولتی سر کار آمد یک جورهایی دست تو جیب مردم کرد. سه بار ، هر بار دو سوم دارایی مردم از کفشان رفت. یکی در زمان احمدینژاد ، دیگری در زمان روحانی و سومی زمان رئیسی. با اینهمه این کشور را دوست دارند و حاضرند برایش جان بدهند. .. این بلاها را کی سر مردم آورد؟! ایا جنگ را مردم راه انداختند؟! آیا تورم را مردم باعث شدند؟!
———————————-
🖌 نویساد تلگرام
🔸 بخش دو از نه
علیرضا : منظورتان را نمیفهمم. مگر گله کردن و ایراد گرفتن غیرطبیعی است؟! آیا انتظار دارید مردم همین کار را هم نکنند؟!.
محمود : گفتم «مضمون غالب» گفتگوهاشان گله و ناله است. کاش ده یک گله کردن و نالیدن بفکر چاره بودیم. مشکل اینجاست که ما آن اندازه که به اینها میپردازیم به چارهی گرفتاریها فکر نمیکنیم. گله کردن و ایراد گرفتن تا یک حدش طبیعی است و باعث آگاهی مردم است. ولی از حدش که گذشت دیگر نه آگاهی بلکه «سرگرمی» میشود. یک «عادت زیانمند» میشود. یک ایرادی چون بارها گفته شود ، از اهمیت موضوع کم میکند و آن را عادی جلوه میدهد و از طرف دیگر ایرادگیر تصور خواهد کرد که ایراد گرفتن و تأسف خوردن چارهی دردهاست. از بس همه به همدیگر پُستهای گله و ایراد از حکومت میفرستند ، من به این نتیجه رسیدهام که سکوت کنم بهترست.
علیرضا : سکوت چه فایدهای دارد؟!. باید گفت تا شاید گوش شنوایی پیدا شود. حکومت که کاری نمیکند ، ما هم ایراد نگیریم و اعتراض نکنیم ، پس کارها چطور درست شود؟! مگر نه اینکه اصل کار دست حکومت است؟!. در جایی که به وظایف خود عمل نمیکند ، ما هر فکری بکنیم بیفایده است و وضع همین خواهد بود. باید حکومتی سر کار بیاید که مردمی باشد. کاردان و دلسوز و پاک باشد. دستش کج نباشد. آگاه باشد. لایق باشد. بفکر ایران باشد. با همسایگان راه رود. میانشان اختلاف و دودستگی نباشد. همهی تخصصها را داشته باشد ...
🔹بدین ترتیب علیرضا یک رشته از خوبیهای دولتِ دلخواه را بزبان آورد. در اینجا قاسم یکی دیگر از مسافران که در ردیف جلویی نشسته بود ، برگشته چنین گفت :
قاسم : ببخشید! من هم میتوانم به صحبتتان وارد شوم؟ حرفهاتان را میشنیدم. اگر اجازه بدهید من هم در اینجا حرفی دارم.
علیرضا و محمود : بله ، بفرمایید.
قاسم : این آقا (با اشاره به علیرضا) از حکومت ایدهآل گفتند. به نظر من قانون به همان اندازهی حکومت مهم ، بلکه مهمتر است ـ قانونهایی که البته اجرا هم بشود. اصلاً قانون اکثراً خوبست. گرفتاری آنست که اجرایش نمیکنند. یک ایرانی بافهم و روشنفکری بوده که کتابی در آخرهای قاجاریان نوشته بود که بر سر همان کتابش خیلی زندانی و شکنجه کشید. در کتابش نوشته بود دوای درد ایران قانون است. کشور قانون میخواهد و همه ، شاه و گدا ، باید در برابر آن یکسان باشند. خواستم بگویم درست است که امروز ما اصل کار را حکومت میبینیم ولی بدون قانونهای خوب کاری پیش نمیرود. شما ببینید اگر واقعاً شاه و گدا در برابر قانون یکی باشند و تا این اندازه عدالت برقرار شود کسی به کسی نمیتواند ظلم کند. حکومت هم قانون را سد آرزوهای نامشروعش خواهد دید و نخواهد توانست به مردم ظلم کند.
علیرضا : بله ، این هم نکتهی درستی بود. کشور باید قانونمند باشد. آن وزیر بلژیکی یا کجایی بود؟ ، نمیدانم. شنیدید که از تلفن وزارتخانه استفادهی شخصی کرده بود ، به همین جهت برکنارش کردند؟. در آن کشورها همه چیز حساب کتاب دارد. مانند اینجا نیست که بیحساب کتاب باشد.
محمود : شما مستشارالدوله را میگویید که در کتابش بنام «یک کلمه» این را نوشته بود. آره به گناه نوشتن و چاپ آن کتاب در زمان ناصرالدینشاه زندان بسیار کشید. در زندان چشمش آب آورد و در نتیجهی سختیها و شکنجهها درگذشت. آره ، این درست است. کشور را قانونی که اجرا بشود حفظ میکند و نظم میدهد.
اگر قانونهای خوب باشد و حکومتی هم با چنان خوبیهایی که شما شرح دادید (اشاره به علیرضا) سر کار بیاید ، برای ایران یک سفیدبختی خواهد بود. البته اگر تنها قانون و حکومت خوب باشند و مردم نباشند باز هم کارها لنگ خواهد ماند. مردم نباید قانونشکنی کنند ، باید پا بپای چنان حکومتی قدم بردارند. بسر کار آوردن و نگاه داشتن حکومت و قانونهای خوب نشان شایستگی یک مردمی است. اگر مردم شایستگی لازم را نداشته باشند ، حکومت هرچه باقدرت و کاردان و خوب باشد ، باز نمیتواند مردم را بزور به همراهی وادار کند ، نمیتواند ایشان را بدوش خود کشد.
از آرزو دردی درمان نمیشود ، چه رسد به آنکه مردمی بخواهند صاحب قانونِ خوب و حکومت به آن خوبی که شما میگویی بشوند. یک مردمی برای دارا بودن حکومت و قانونهای خوب باید شایسته باشند.
علیرضا : خب آقا ، مگر مردم ما شایسته نیستند؟!. فکرش را بکنید در این 47 سال چه چیزها که تحمل نکردند. هشت سال دورهی جنگ همه جور سختی را کشیدند. بعد از جنگ هم به مالشان حمله شد. هر دولتی سر کار آمد یک جورهایی دست تو جیب مردم کرد. سه بار ، هر بار دو سوم دارایی مردم از کفشان رفت. یکی در زمان احمدینژاد ، دیگری در زمان روحانی و سومی زمان رئیسی. با اینهمه این کشور را دوست دارند و حاضرند برایش جان بدهند. .. این بلاها را کی سر مردم آورد؟! ایا جنگ را مردم راه انداختند؟! آیا تورم را مردم باعث شدند؟!
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🍃
🌸🍃
🍃🌸🍃
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🍃
🌸🍃
🍃🌸🍃
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
100%
آری
0%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست چهارم : زیان بدآموزیهای حافظ از همه بیشتر بوده (هشت از دوازده)
صوفیان مدعی بودند که با آنکه یکمشت تهیدست و گرسنهاند ، تاج بپادشاهان میبخشند. مدعی بودهاند که هر که را خواهند بپادشاهی میتوانند رسانید و هر که را خواهند از پادشاهی توانند انداخت. [1] خراباتیان همان را نیز بریشخند بخود بسته گفتهاند : این گدایان لات که بر گرد میخانهاند و هر کدام اگر چند شاهی از گدایی بدست آوردند داده باده میخورند ، هر یکی جایگاه بلندی در دستگاه خدا میدارند و تاج بپادشاهان بخشند :
با گدایانِ در میکده ای سالک راه
بادب باش گر از سِرّ خدا آگاهی
بر در میکده رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای
دست قدرت نگر و منصب صاحبجاهی
چون مردان بیکار و بیدرد میبودند ، روزهای خود را با این ریشخندها بسر میبردند. گاهی نیز بازی درمیآوردند : بدینسان که یکی از آنان صوفی میشد که چون سالها در خانقاه بسر برده و سودی ندیده پشیمان گردیده و باین اندیشه افتاده که بخرابات بیاید و بخراباتیان پیوندد ، و بدر خرابات آمده آن را میزند و خراباتیان در باز نکرده یا میگویند : خرقهی تو ناپاکست ، برو بشوی و بیا :
شست و شویی کن و آنگه بخرابات خرام
که نگردد ز تو این دِیرِ مغان آلوده
از اینگونه بسیار است و سخن ما در آن میباشد که یکی از زمینههایی که بدست حافظ افتاده این بوده ، این کشاکش خراباتیان با صوفیان و مانندهسازیهای آنان بوده. شاعر میدان یافته که صد مضمون در آن زمینه ببافد و در غزلهای خود بگنجاند ، چنانکه ما برخی از شعرهایش را آوردیم.
کسانی که اینها را نمیدانند شعرهای حافظ را نمیفهمند و گاهی بگزارشهای [2] بسیار دوری میپردازند. مثلاً «پیر مغان» یا «پیر مِیفروش» که شاعر بارها میگوید ، چند سال پیش که ما معنی آن را پرسیدیم ، «ادبای عالیمقام» در روزنامهها بپاسخ پرداختند. یکی گفت : «مقصود امیرالمؤمنین است» ، دیگری نوشت : «مقصود شاهشجاع بوده» ، سومی پاسخ داد : «مقصود شیخ و مرشد است» ، در حالی که همه غلطست و چنانکه گفتیم خواست شاعر جز همان پیرهگبر یا پیرهجهود مِیفروش نبوده. زیرا خودش عذر آورده میگوید :
گر مرشد ما پیر مغان شد چه تفاوت
در هیچ سَری نیست که سِرّی ز خدا نیست
اگر خواستش «امیرالمؤمنین» یا «مرشد طریقت» بودی به عذر آوردن چه نیاز افتادی؟!..
چنانکه گفتم این مانندهسازی خراباتیان در برابر صوفیان ، نخست جز عنوان ریشخند نداشته (و نتوانستی داشت) ولی سپس رُویهی راستی و استواری بخود گرفته و دستگاهی گردیده. این حافظست که میبینید چهها گفته و چه گزافهها سروده. دیگران که سپس آمدهاند پیروی ازو کرده پافشاریها نمودهاند. خرابات یا میکده جایگاهی برای «سیر و سلوک و طی مقامات» بوده ، همچون خانقاه و مسجد و کعبه ، بلکه والاتر از آنها. از پندارهای خود یک میکدهی بسیار پاک و پاکیزهای پدید آوردهاند که بیا و ببین. نمیدانم این شعر از کیست :
سفر کعبه کنم تا بخرابات رسم
زانکه عارف بحقیقت رسد از راه مجاز
عصمت بخارایی داستان میخانه رفتن خود را سروده میگوید :
چون سررشتهی ناموس بشد از دستم
خواستم تا که بپرسم سخنی گفت خموش
این نه کعبه است که بیپا و سر آیی بطواف
وین نه مسجد که درو بیخبر آیی بخروش
این خرابات مغانست و درو مستانند
از دم صبح ازل تا بقیامت خاموش
نمیدانم چنان خراباتی و چنین مستانی را در کجا توان یافت؟..
هاتف اسپهانی در ترجیع بندهایی که در زمینهی «وحدت وجود» سروده ، میکده را هم در شمار کلیسا و آتشکده گرفته و آنجا را هم پرستشگاهی شناخته. شنیدنیست ستایشهایی که از میکده میکند :
محفلی نغز دیدم و روشن
پیر آن بزم پیر بادهفروش
چاکران ایستاده صف در صف
بادهخواران نشسته دوش بدوش
پیر در صدر و مِیکشان گِردش
پارهای مست و پارهای مدهوش
سینه بیکینه و درون صافی
دل پر از گفتگو و لب خاموش
همه را از عنایت ازلی
چشم حقبین و گوش راستنیوش
سخن آن باین هنیئاً لک
پاسخ این بآن که بادت نوش
گوش بر چنگ و چشم بر ساغر
آرزوی دو کون در آغوش
👇
🖌 احمد کسروی
📝 نشست چهارم : زیان بدآموزیهای حافظ از همه بیشتر بوده (هشت از دوازده)
صوفیان مدعی بودند که با آنکه یکمشت تهیدست و گرسنهاند ، تاج بپادشاهان میبخشند. مدعی بودهاند که هر که را خواهند بپادشاهی میتوانند رسانید و هر که را خواهند از پادشاهی توانند انداخت. [1] خراباتیان همان را نیز بریشخند بخود بسته گفتهاند : این گدایان لات که بر گرد میخانهاند و هر کدام اگر چند شاهی از گدایی بدست آوردند داده باده میخورند ، هر یکی جایگاه بلندی در دستگاه خدا میدارند و تاج بپادشاهان بخشند :
با گدایانِ در میکده ای سالک راه
بادب باش گر از سِرّ خدا آگاهی
بر در میکده رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای
دست قدرت نگر و منصب صاحبجاهی
چون مردان بیکار و بیدرد میبودند ، روزهای خود را با این ریشخندها بسر میبردند. گاهی نیز بازی درمیآوردند : بدینسان که یکی از آنان صوفی میشد که چون سالها در خانقاه بسر برده و سودی ندیده پشیمان گردیده و باین اندیشه افتاده که بخرابات بیاید و بخراباتیان پیوندد ، و بدر خرابات آمده آن را میزند و خراباتیان در باز نکرده یا میگویند : خرقهی تو ناپاکست ، برو بشوی و بیا :
شست و شویی کن و آنگه بخرابات خرام
که نگردد ز تو این دِیرِ مغان آلوده
از اینگونه بسیار است و سخن ما در آن میباشد که یکی از زمینههایی که بدست حافظ افتاده این بوده ، این کشاکش خراباتیان با صوفیان و مانندهسازیهای آنان بوده. شاعر میدان یافته که صد مضمون در آن زمینه ببافد و در غزلهای خود بگنجاند ، چنانکه ما برخی از شعرهایش را آوردیم.
کسانی که اینها را نمیدانند شعرهای حافظ را نمیفهمند و گاهی بگزارشهای [2] بسیار دوری میپردازند. مثلاً «پیر مغان» یا «پیر مِیفروش» که شاعر بارها میگوید ، چند سال پیش که ما معنی آن را پرسیدیم ، «ادبای عالیمقام» در روزنامهها بپاسخ پرداختند. یکی گفت : «مقصود امیرالمؤمنین است» ، دیگری نوشت : «مقصود شاهشجاع بوده» ، سومی پاسخ داد : «مقصود شیخ و مرشد است» ، در حالی که همه غلطست و چنانکه گفتیم خواست شاعر جز همان پیرهگبر یا پیرهجهود مِیفروش نبوده. زیرا خودش عذر آورده میگوید :
گر مرشد ما پیر مغان شد چه تفاوت
در هیچ سَری نیست که سِرّی ز خدا نیست
اگر خواستش «امیرالمؤمنین» یا «مرشد طریقت» بودی به عذر آوردن چه نیاز افتادی؟!..
چنانکه گفتم این مانندهسازی خراباتیان در برابر صوفیان ، نخست جز عنوان ریشخند نداشته (و نتوانستی داشت) ولی سپس رُویهی راستی و استواری بخود گرفته و دستگاهی گردیده. این حافظست که میبینید چهها گفته و چه گزافهها سروده. دیگران که سپس آمدهاند پیروی ازو کرده پافشاریها نمودهاند. خرابات یا میکده جایگاهی برای «سیر و سلوک و طی مقامات» بوده ، همچون خانقاه و مسجد و کعبه ، بلکه والاتر از آنها. از پندارهای خود یک میکدهی بسیار پاک و پاکیزهای پدید آوردهاند که بیا و ببین. نمیدانم این شعر از کیست :
سفر کعبه کنم تا بخرابات رسم
زانکه عارف بحقیقت رسد از راه مجاز
عصمت بخارایی داستان میخانه رفتن خود را سروده میگوید :
چون سررشتهی ناموس بشد از دستم
خواستم تا که بپرسم سخنی گفت خموش
این نه کعبه است که بیپا و سر آیی بطواف
وین نه مسجد که درو بیخبر آیی بخروش
این خرابات مغانست و درو مستانند
از دم صبح ازل تا بقیامت خاموش
نمیدانم چنان خراباتی و چنین مستانی را در کجا توان یافت؟..
هاتف اسپهانی در ترجیع بندهایی که در زمینهی «وحدت وجود» سروده ، میکده را هم در شمار کلیسا و آتشکده گرفته و آنجا را هم پرستشگاهی شناخته. شنیدنیست ستایشهایی که از میکده میکند :
محفلی نغز دیدم و روشن
پیر آن بزم پیر بادهفروش
چاکران ایستاده صف در صف
بادهخواران نشسته دوش بدوش
پیر در صدر و مِیکشان گِردش
پارهای مست و پارهای مدهوش
سینه بیکینه و درون صافی
دل پر از گفتگو و لب خاموش
همه را از عنایت ازلی
چشم حقبین و گوش راستنیوش
سخن آن باین هنیئاً لک
پاسخ این بآن که بادت نوش
گوش بر چنگ و چشم بر ساغر
آرزوی دو کون در آغوش
👇
آیا شما چنان بزم مستانی سراغ میدارید؟.. آیا چنین میکدهای دیدهاید؟!.گمان نمیکنم میخانههایی که در زمانهای پیش میبوده امروز هم باشد. همانا زندگانی نوین آنها را از میان برده. اگر بودی من دلم میخواست یک روز برخاستیمی و برای تماشا و آزمایش بآنجا رفتیمی. بیگمان اگر رفتیمی جز آن ندیدیمی که خانهایست ناپاکیزه و بدبو ، یک «بارون میناسی» چاق و گنده ، یا «ملا حزقیلی» بدرو و چرکآلود ، بادهفروش است. گروهی هم از لات و لوت بادهخواران میباشند. آن یکی لحاف خانه را فروخته ، این یکی پول از جعبهی مادرش دزدیده ، آن یکی بیش از اندازه خورده و افتاده ، این یکی تازه مست شده چرندگویی آغاز کرده. در یکسو قمار میبازند ، در یکسو دو تن مست باهم به پیکار برخاستهاند ، سخن آن باین دشنامهای خواهر و مادر و پاسخ این بآن «شکمت پاره میکنم ها». بیگمان بهتر از این ندیدیمی. لیکن چه توان گفت بشاعری که آن پندارها را بافته است.
🔹 پانوشت :
1ـ گذشته از کتاب «صوفیگری» نویسنده در جاهای دیگری نیز به این لاف صوفیان اشاره کرده است.
2ـ گزارش = تأویل (بیرون بردن سخن از معنی راست خود).
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🔹 پانوشت :
1ـ گذشته از کتاب «صوفیگری» نویسنده در جاهای دیگری نیز به این لاف صوفیان اشاره کرده است.
2ـ گزارش = تأویل (بیرون بردن سخن از معنی راست خود).
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
92%
آری
8%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 احمد کسروی
🔸 ما در سیاست نیز از دیگران پیشتریم ـ3ـ (یک از یک)
دربارهی آلودگی توده باید گفت بسیاری از مردم آن را نمیدانند و کمی در این توده سراغ نمیدارند. بسیاری نیز همان اندازه میدانند که توده آلوده است ولی از چگونگی آن آگاه نمیباشند که اگر بپرسیم آلودگیها چیست و چه چیزها مایهی گرفتاری این مردم شده پاسخ درستی نخواهیم شنید. بسیاری نیز آلودگی آن را میشمارند که در دیگرانست و آنچه را که در خودشانست بحساب نمیگزارند.
از زمانی که آمد و رفت میانهی ایران و اروپا پیدا شده و کسانی از سنجش حال این توده با تودههای اروپایی به پسماندن ایرانیان پی بردهاند ، همیشه غیرتمندانی بودهاند که خواستهاند بکوشند و این توده را پیش برند و بپای تودههای اروپایی رسانند. میرزا تقیخان امیرکبیر و حاجی میرزا حسینخان سپهسالار و میرزا علیخان امینالدوله و میرزا ملکمخان و دیگران از درباریان و شیخ هادی نجمآبادی و سید عبدالله بهبهانی و سید محمد طباطبائی و آخوند خراسانی و حاجی میرزا حسین تهرانی و حاجی شیخ عبدالله مازندرانی و ثقةالاسلام تبریزی و دیگران از علما ، کسانی بودهاند که پسماندن تودهی ایرانی را دریافته ، و هر یکی در زمان خود و به نوبت خود کوششهایی در آن باره بکار بردهاند. سپس نیز میرزا کوچکخان در جنگل و شیخ محمد خیابانی در تبریز و کلنل محمدتقیخان در خراسان به جانفشانیهایی برخاسته و هر یکی تا آخرین توانایی خود در راه این کشور کوشیدهاند.
چیزی که هست اینها هیچ کدام از آلودگی توده و از بیماری آن ، چنانکه میبایست آگاه نمیبودند. اینست راه چاره را نیز ندانستهاند و از کوششهاشان نتیجهای بدست نیامده است.
در آغاز کار هر کسی سرچشمهی بدبختی ایران ، نبودن قانون در کشور و خودسر بودن شاهان قاجاری و درباریانِ آن را میپنداشتند. اینست میکوشیدند که در ایران قانونی باشد ، و بر سر این کار کوششها میکردند و جان خود را به بیم میانداختند. در ایران اندیشهی مشروطه و قانون از زمان ناصرالدینشاه آغاز کرد و همانا نخست کسی که در این راه گامهایی برداشت حاجیمیرزا حسینخان سپهسالار بود. سپس هر کدام از امینالدوله و ملکمخان و دیگران کوششهایی کردند و سرانجام بهبهانی و طباطبایی دست بهم داده جنبش درمیان توده در تهران پدید آوردند و شد آنچه در تاریخ مشروطه هرچه گشادهتر نوشته شده.
اینان ـ این نیکمردان ـ که میکوشیدند و جان خود را به بیم میانداختند و از بدخواهان نکوهش و زشتگویی میشنیدند هیچ شکی نمیداشتند که چون در ایران یک قانون اساسی باشد و پارلمانی برپا گردد که جلو خودسری دربار گرفته شود تودهی ایران رو بشاهراه پیشرفت آورده گام بگام پیش خواهد رفت و در اندکزمانی از آن بدبختی و درماندگی بیرون آمده پس از زمانی بپای دولتهای اروپایی خواهد رسید.
اینست چون دربار ناتوان مظفرالدینشاه در برابر جنبش مشروطهخواهی ایستادگی بسیار ننمود و شادروانان بهبهانی و طباطبایی بآسانی توانستند فرمان مشروطه را از شاه بگیرند ، با همین فیروزی دردهای ایران را چاره یافته پنداشتند و شادیهای بیاندازه نمودند. نیکخواهانی در ایران که سالها غم خورده و آه کشیده و چنین روزی را برای کشور آرزو کرده بودند خشنود و سپاسگزار گردیدند.
سپس که رو آوردن مردم را بسوی مشروطه دیدند و آن جوش و خروش را که در هر گوشهای از کشور برخاسته بود (و نودوپنج درصد آن دروغ و سرسری میبود) تماشا کردند بخشنودی و شادمانی افزودند و دربارهی آیندهی ایران بخود مژدهها دادند. در همان روزها بارها در مجلس و در انجمنها و دیگر جاها از آمادگی تودهی ایرانی برای پیشرفت گفتگو میکردند و آفرینها میخواندند. بارها این جمله را بزبانها میآوردند : «این طفل یکشبه ره صد ساله میرود». ولی سال نخست مشروطه به پایان نرسید که همان پیشگامان مشروطهخواهی پی بفریب خوردن خود بردند و ما پس از سیوهشت سال میبینیم که مشروطه در این کشور پا نگرفته که نه تنها انبوه توده دلبستهی آن نمیباشند هنوز یک تن از هزار تن معنی مشروطه را نمیدانند. میبینیم که پس از سیوهشت سال هنوز بدخواهان مشروطه از میان نرفتهاند و هنوز کینه از دلها بیرون نشده است.
آنان سرچشمهی بدبختیهای ایران را نبودن قانون و خودسر بودن دربار میشناختند و ما اکنون میدانیم که تنها آن نبوده و سرچشمههای بزرگتر دیگری برای بدبختیهای این توده هست. بیش از همه درد درونیست. میبینیم در این توده آلودگیهایی هست که مشروطه را که چارهی دردها پنداشته میشد همچنان آلوده گردانیده و آن را از اثر انداخته.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 ما در سیاست نیز از دیگران پیشتریم ـ3ـ (یک از یک)
دربارهی آلودگی توده باید گفت بسیاری از مردم آن را نمیدانند و کمی در این توده سراغ نمیدارند. بسیاری نیز همان اندازه میدانند که توده آلوده است ولی از چگونگی آن آگاه نمیباشند که اگر بپرسیم آلودگیها چیست و چه چیزها مایهی گرفتاری این مردم شده پاسخ درستی نخواهیم شنید. بسیاری نیز آلودگی آن را میشمارند که در دیگرانست و آنچه را که در خودشانست بحساب نمیگزارند.
از زمانی که آمد و رفت میانهی ایران و اروپا پیدا شده و کسانی از سنجش حال این توده با تودههای اروپایی به پسماندن ایرانیان پی بردهاند ، همیشه غیرتمندانی بودهاند که خواستهاند بکوشند و این توده را پیش برند و بپای تودههای اروپایی رسانند. میرزا تقیخان امیرکبیر و حاجی میرزا حسینخان سپهسالار و میرزا علیخان امینالدوله و میرزا ملکمخان و دیگران از درباریان و شیخ هادی نجمآبادی و سید عبدالله بهبهانی و سید محمد طباطبائی و آخوند خراسانی و حاجی میرزا حسین تهرانی و حاجی شیخ عبدالله مازندرانی و ثقةالاسلام تبریزی و دیگران از علما ، کسانی بودهاند که پسماندن تودهی ایرانی را دریافته ، و هر یکی در زمان خود و به نوبت خود کوششهایی در آن باره بکار بردهاند. سپس نیز میرزا کوچکخان در جنگل و شیخ محمد خیابانی در تبریز و کلنل محمدتقیخان در خراسان به جانفشانیهایی برخاسته و هر یکی تا آخرین توانایی خود در راه این کشور کوشیدهاند.
چیزی که هست اینها هیچ کدام از آلودگی توده و از بیماری آن ، چنانکه میبایست آگاه نمیبودند. اینست راه چاره را نیز ندانستهاند و از کوششهاشان نتیجهای بدست نیامده است.
در آغاز کار هر کسی سرچشمهی بدبختی ایران ، نبودن قانون در کشور و خودسر بودن شاهان قاجاری و درباریانِ آن را میپنداشتند. اینست میکوشیدند که در ایران قانونی باشد ، و بر سر این کار کوششها میکردند و جان خود را به بیم میانداختند. در ایران اندیشهی مشروطه و قانون از زمان ناصرالدینشاه آغاز کرد و همانا نخست کسی که در این راه گامهایی برداشت حاجیمیرزا حسینخان سپهسالار بود. سپس هر کدام از امینالدوله و ملکمخان و دیگران کوششهایی کردند و سرانجام بهبهانی و طباطبایی دست بهم داده جنبش درمیان توده در تهران پدید آوردند و شد آنچه در تاریخ مشروطه هرچه گشادهتر نوشته شده.
اینان ـ این نیکمردان ـ که میکوشیدند و جان خود را به بیم میانداختند و از بدخواهان نکوهش و زشتگویی میشنیدند هیچ شکی نمیداشتند که چون در ایران یک قانون اساسی باشد و پارلمانی برپا گردد که جلو خودسری دربار گرفته شود تودهی ایران رو بشاهراه پیشرفت آورده گام بگام پیش خواهد رفت و در اندکزمانی از آن بدبختی و درماندگی بیرون آمده پس از زمانی بپای دولتهای اروپایی خواهد رسید.
اینست چون دربار ناتوان مظفرالدینشاه در برابر جنبش مشروطهخواهی ایستادگی بسیار ننمود و شادروانان بهبهانی و طباطبایی بآسانی توانستند فرمان مشروطه را از شاه بگیرند ، با همین فیروزی دردهای ایران را چاره یافته پنداشتند و شادیهای بیاندازه نمودند. نیکخواهانی در ایران که سالها غم خورده و آه کشیده و چنین روزی را برای کشور آرزو کرده بودند خشنود و سپاسگزار گردیدند.
سپس که رو آوردن مردم را بسوی مشروطه دیدند و آن جوش و خروش را که در هر گوشهای از کشور برخاسته بود (و نودوپنج درصد آن دروغ و سرسری میبود) تماشا کردند بخشنودی و شادمانی افزودند و دربارهی آیندهی ایران بخود مژدهها دادند. در همان روزها بارها در مجلس و در انجمنها و دیگر جاها از آمادگی تودهی ایرانی برای پیشرفت گفتگو میکردند و آفرینها میخواندند. بارها این جمله را بزبانها میآوردند : «این طفل یکشبه ره صد ساله میرود». ولی سال نخست مشروطه به پایان نرسید که همان پیشگامان مشروطهخواهی پی بفریب خوردن خود بردند و ما پس از سیوهشت سال میبینیم که مشروطه در این کشور پا نگرفته که نه تنها انبوه توده دلبستهی آن نمیباشند هنوز یک تن از هزار تن معنی مشروطه را نمیدانند. میبینیم که پس از سیوهشت سال هنوز بدخواهان مشروطه از میان نرفتهاند و هنوز کینه از دلها بیرون نشده است.
آنان سرچشمهی بدبختیهای ایران را نبودن قانون و خودسر بودن دربار میشناختند و ما اکنون میدانیم که تنها آن نبوده و سرچشمههای بزرگتر دیگری برای بدبختیهای این توده هست. بیش از همه درد درونیست. میبینیم در این توده آلودگیهایی هست که مشروطه را که چارهی دردها پنداشته میشد همچنان آلوده گردانیده و آن را از اثر انداخته.
👇
یک دستهی دیگری نیز مایهی بدبختیهای ایران بیسوادی توده را میپنداشتند و یگانه چارهی آن را افزودن بشمارهی دبستانها و بیشتر گردانیدن باسوادان میشماردند. پس از چهار سال و پنج سال از آغاز مشروطه که در سراسر کشور آشفتگیها پدید آمده و از مشروطه به جای سود زیان پدیدار گردیده بود ، انبوهی از نیکخواهان اندیشهی خود را دیگر گردانیده چنین میگفتند : «مشروطه باین مردم زود بود. باید نخست اینان را باسواد گردانید که پی بحقوق خود برند و براه پیشرفت افتند» میگفتند : «ما باید کفش و کلاه خود را هم بفروشیم و دبستانها و دبیرستانها برپا گردانیم». ما اکنون نیک میبینیم که در اینجا نیز فریب خورده بودند و مایهی بدبختیهای ایران تنها بیسوادی نبوده و چارهاش نیز تنها دبستان برپا گردانیدن نبایستی بود. این تودهی آلوده ، فرهنگ و دبستان را نیز آلوده گردانیده است.
پرچم هفتگی ـ شمارهی پنجم ـ 26 فروردین ماه 1323
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
پرچم هفتگی ـ شمارهی پنجم ـ 26 فروردین ماه 1323
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸