پاکدینی ـ احمد کسروی
7.68K subscribers
8.64K photos
485 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/pakdini.info

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
✴️ ساختار و ساختارساز ✴️

🖌 نویساد تلگرام

🔸 بخش دو از نه


علیرضا : منظورتان را نمی‌فهمم. مگر گله کردن و ایراد گرفتن غیرطبیعی است؟! آیا انتظار دارید مردم همین کار را هم نکنند؟!.

محمود : گفتم «مضمون غالب» گفتگوهاشان گله و ناله است. کاش ده یک گله کردن و نالیدن بفکر چاره بودیم. مشکل اینجاست که ما آن اندازه که به اینها می‌پردازیم به چاره‌ی گرفتاریها فکر نمی‌کنیم. گله کردن و ایراد گرفتن تا یک حدش طبیعی است و باعث آگاهی مردم است. ولی از حدش که گذشت دیگر نه آگاهی بلکه «سرگرمی» می‌شود. یک «عادت زیانمند» می‌شود. یک ایرادی چون بارها گفته ‌شود ، از اهمیت موضوع کم می‌کند و آن را عادی جلوه می‌دهد و از طرف دیگر ایرادگیر تصور خواهد کرد که ایراد گرفتن و تأسف خوردن چاره‌ی دردهاست. از بس همه به همدیگر پُستهای گله و ایراد از حکومت می‌فرستند ، من به این نتیجه رسیده‌ام که سکوت کنم بهترست.

علیرضا : سکوت چه فایده‌ای دارد؟!. باید گفت تا شاید گوش شنوایی پیدا شود. حکومت که کاری نمی‌کند ، ما هم ایراد نگیریم و اعتراض نکنیم ، پس کارها چطور درست شود؟! مگر نه اینکه اصل کار دست حکومت است؟!. در جایی که به وظایف خود عمل نمی‌کند ، ما هر فکری بکنیم بیفایده است و وضع همین خواهد بود. باید حکومتی سر کار بیاید که مردمی باشد. کاردان و دلسوز و پاک باشد. دستش کج نباشد. آگاه باشد. لایق باشد. بفکر ایران باشد. با همسایگان راه رود. میانشان اختلاف و دودستگی نباشد. همه‌ی تخصصها را داشته باشد ...

🔹بدین ترتیب علیرضا یک رشته از خوبیهای دولتِ دلخواه را بزبان آورد. در اینجا قاسم یکی دیگر از مسافران که در ردیف جلویی نشسته بود ، برگشته چنین گفت :

قاسم : ببخشید! من هم می‌توانم به صحبتتان وارد شوم؟ حرفهاتان را می‌شنیدم. اگر اجازه بدهید من هم در اینجا حرفی دارم.

علیرضا و محمود : بله ، بفرمایید.

قاسم : این آقا (با اشاره به علیرضا) از حکومت ایده‌آل گفتند. به نظر من قانون به همان اندازه‌ی حکومت مهم ، بلکه مهمتر است ـ قانونهایی که البته اجرا هم بشود. اصلاً قانون اکثراً خوبست. گرفتاری آنست که اجرایش نمی‌کنند. یک ایرانی بافهم و روشنفکری بوده که کتابی در آخرهای قاجاریان نوشته بود که بر سر همان کتابش خیلی زندانی و شکنجه کشید. در کتابش نوشته بود دوای درد ایران قانون است. کشور قانون می‌خواهد و همه ، شاه و گدا ، باید در برابر آن یکسان باشند. خواستم بگویم درست است که امروز ما اصل کار را حکومت می‌بینیم ولی بدون قانونهای خوب کاری پیش نمی‌رود. شما ببینید اگر واقعاً شاه و گدا در برابر قانون یکی باشند و تا این اندازه عدالت برقرار شود کسی به کسی نمی‌تواند ظلم کند. حکومت هم قانون را سد آرزوهای نامشروعش خواهد دید و نخواهد توانست به مردم ظلم کند.

علیرضا : بله ، این هم نکته‌ی درستی بود. کشور باید قانونمند باشد. آن وزیر بلژیکی یا کجایی بود؟ ، نمی‌دانم. شنیدید که از تلفن وزارتخانه استفاده‌ی شخصی کرده بود ، به همین جهت برکنارش کردند؟. در آن کشورها همه چیز حساب کتاب دارد. مانند اینجا نیست که بی‌حساب کتاب باشد.

محمود : شما مستشارالدوله را می‌گویید که در کتابش بنام «یک کلمه» این را نوشته بود. آره به گناه نوشتن و چاپ آن کتاب در زمان ناصرالدین‌شاه زندان بسیار کشید. در زندان چشمش آب آورد و در نتیجه‌ی سختیها و شکنجه‎ها درگذشت. آره ، این درست است. کشور را قانونی که اجرا بشود حفظ می‌کند و نظم می‌دهد.

اگر قانونهای خوب باشد و حکومتی هم با چنان خوبیهایی که شما شرح دادید (اشاره به علیرضا) سر کار بیاید ، برای ایران یک سفیدبختی خواهد بود. البته اگر تنها قانون و حکومت خوب باشند و مردم نباشند باز هم کارها لنگ خواهد ماند. مردم نباید قانونشکنی کنند ، باید پا بپای چنان حکومتی قدم بردارند. بسر کار آوردن و نگاه داشتن حکومت و قانونهای خوب نشان شایستگی یک مردمی است. اگر مردم شایستگی لازم را نداشته باشند ، حکومت هرچه باقدرت و کاردان و خوب باشد ، باز نمی‌تواند مردم را بزور به همراهی وادار کند ، نمی‌تواند ایشان را بدوش خود کشد.

از آرزو دردی درمان نمی‌شود ، چه رسد به آنکه مردمی بخواهند صاحب قانونِ خوب و حکومت به آن خوبی که شما می‌گویی بشوند. یک مردمی برای دارا بودن حکومت و قانونهای خوب باید شایسته باشند.

علیرضا : خب آقا ، مگر مردم ما شایسته نیستند؟!. فکرش را بکنید در این 47 سال چه چیزها که تحمل نکردند. هشت سال دوره‌ی جنگ همه جور سختی را کشیدند. بعد از جنگ هم به مالشان حمله شد. هر دولتی سر کار آمد یک جورهایی دست تو جیب مردم کرد. سه بار ، هر بار دو سوم دارایی مردم از کفشان رفت. یکی در زمان احمدی‌نژاد ، دیگری در زمان روحانی و سومی زمان رئیسی. با اینهمه این کشور را دوست دارند و حاضرند برایش جان بدهند. .. این بلاها را کی سر مردم آورد؟! ایا جنگ را مردم راه انداختند؟! آیا تورم را مردم باعث شدند؟!


———————————-
📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 نیز در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.


🍃
🌸🍃
🍃🌸🍃
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»

🖌 احمد کسروی

📝 نشست چهارم : زیان بدآموزیهای حافظ از همه بیشتر بوده (هشت از دوازده)


صوفیان مدعی بودند که با آنکه یکمشت تهیدست و گرسنه‌اند ، تاج بپادشاهان می‌بخشند. مدعی بوده‌اند که هر که را خواهند بپادشاهی می‌توانند رسانید و هر که را خواهند از پادشاهی توانند انداخت. [1] خراباتیان همان را نیز بریشخند بخود بسته گفته‌اند : این گدایان لات که بر گرد میخانه‌اند و هر کدام اگر چند شاهی از گدایی بدست آوردند داده باده می‌خورند ، هر یکی جایگاه بلندی در دستگاه خدا می‌دارند و تاج بپادشاهان بخشند :

با گدایانِ در میکده ای سالک راه
بادب باش گر از سِرّ خدا آگاهی

بر در میکده رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی

خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای
دست قدرت نگر و منصب صاحب‌جاهی

چون مردان بیکار و بیدرد می‌بودند ، روزهای خود را با این ریشخندها بسر می‌بردند. گاهی نیز بازی درمی‌آوردند : بدینسان که یکی از آنان صوفی می‌شد که چون سالها در خانقاه بسر برده و سودی ندیده پشیمان گردیده و باین اندیشه افتاده که بخرابات بیاید و بخراباتیان پیوندد ، و بدر خرابات آمده آن را میزند و خراباتیان در باز نکرده یا می‌گویند : خرقه‌ی تو ناپاکست ، برو بشوی و بیا :

شست و شویی کن و آنگه بخرابات خرام
که نگردد ز تو این دِیرِ مغان آلوده

از اینگونه بسیار است و سخن ما در آن می‌باشد که یکی از زمینه‌هایی که بدست حافظ افتاده این بوده ، این کشاکش خراباتیان با صوفیان و ماننده‌سازیهای آنان بوده. شاعر میدان یافته که صد مضمون در آن زمینه ببافد و در غزلهای خود بگنجاند ، چنانکه ما برخی از شعرهایش را آوردیم.

کسانی که اینها را نمی‌دانند شعرهای حافظ را نمی‌فهمند و گاهی بگزارشهای [2] بسیار دوری می‌پردازند. مثلاً «پیر مغان» یا «پیر مِی‌فروش» که شاعر بارها می‌گوید ، چند سال پیش که ما معنی آن را پرسیدیم ، «ادبای عالی‌مقام» در روزنامه‌ها بپاسخ پرداختند. یکی گفت : «مقصود امیرالمؤمنین است» ، دیگری نوشت : «مقصود شاه‌شجاع بوده» ، سومی پاسخ داد : «مقصود شیخ و مرشد است» ، در حالی که همه غلطست و چنانکه گفتیم خواست شاعر جز همان پیره‌گبر یا پیره‌جهود مِی‌فروش نبوده. زیرا خودش عذر آورده می‌گوید :

گر مرشد ما پیر مغان شد چه تفاوت
در هیچ سَری نیست که سِرّی ز خدا نیست

اگر خواستش «امیرالمؤمنین» یا «مرشد طریقت» بودی به عذر آوردن چه نیاز افتادی؟!..

چنانکه گفتم این ماننده‌سازی خراباتیان در برابر صوفیان ، نخست جز عنوان ریشخند نداشته (و نتوانستی داشت) ولی سپس رُویه‌ی راستی و استواری بخود گرفته و دستگاهی گردیده. این حافظست که می‌بینید چه‌ها گفته و چه گزافه‌ها سروده. دیگران که سپس آمده‌اند پیروی ازو کرده پافشاریها نموده‌اند. خرابات یا میکده جایگاهی برای «سیر و سلوک و طی مقامات» بوده ، همچون خانقاه و مسجد و کعبه ، بلکه والاتر از آنها. از پندارهای خود یک میکده‌ی بسیار پاک و پاکیزه‌ای پدید آورده‌اند که بیا و ببین. نمی‌دانم این شعر از کیست :

سفر کعبه کنم تا بخرابات رسم
زانکه عارف بحقیقت رسد از راه مجاز

عصمت بخارایی داستان میخانه رفتن خود را سروده می‌گوید :

چون سررشته‌ی ناموس بشد از دستم
خواستم تا که بپرسم سخنی گفت خموش

این نه کعبه است که بیپا و سر آیی بطواف
وین نه مسجد که درو بی‌خبر آیی بخروش

این خرابات مغانست و درو مستانند
از دم صبح ازل تا بقیامت خاموش

نمی‌دانم چنان خراباتی و چنین مستانی را در کجا توان یافت؟..

هاتف اسپهانی در ترجیع بندهایی که در زمینه‌ی «وحدت وجود» سروده ، میکده را هم در شمار کلیسا و آتشکده گرفته و آنجا را هم پرستشگاهی شناخته. شنیدنیست ستایشهایی که از میکده می‌کند :

محفلی نغز دیدم و روشن
پیر آن بزم پیر باده‌فروش

چاکران ایستاده صف در صف
باده‌خواران نشسته دوش بدوش

پیر در صدر و مِی‌کشان گِردش
پاره‌ای مست و پاره‌ای مدهوش

سینه بی‌کینه و درون صافی
دل پر از گفتگو و لب خاموش

همه را از عنایت ازلی
چشم حق‌بین و گوش راست‌نیوش

سخن آن باین هنیئاً لک
پاسخ این بآن که بادت نوش

گوش بر چنگ و چشم بر ساغر
آرزوی دو کون در آغوش

👇
آیا شما چنان بزم مستانی سراغ می‌دارید؟.. آیا چنین میکده‌ای دیده‌اید؟!.گمان نمی‌کنم میخانه‌هایی که در زمانهای پیش می‌بوده امروز هم باشد. همانا زندگانی نوین آنها را از میان برده. اگر بودی من دلم می‌خواست یک روز برخاستیمی و برای تماشا و آزمایش بآنجا رفتیمی. بیگمان اگر رفتیمی جز آن ندیدیمی که خانه‌ایست ناپاکیزه و بدبو ، یک «بارون میناسی» چاق و گنده ، یا «ملا حزقیلی» بدرو و چرک‌آلود ، باده‌فروش است. گروهی هم از لات و لوت باده‌خواران می‌باشند. آن یکی لحاف خانه را فروخته ، این یکی پول از جعبه‌ی مادرش دزدیده ، آن یکی بیش از اندازه خورده و افتاده ، این یکی تازه مست شده چرندگویی آغاز کرده. در یکسو قمار می‌بازند ، در یکسو دو تن مست باهم به پیکار برخاسته‌اند ، سخن آن باین دشنامهای خواهر و مادر و پاسخ این بآن «شکمت پاره می‌کنم‌ ها». بیگمان بهتر از این ندیدیمی. لیکن چه توان گفت بشاعری که آن پندارها را بافته است.


🔹 پانوشت :

1ـ گذشته از کتاب «صوفیگری» نویسنده در جاهای دیگری نیز به این لاف صوفیان اشاره کرده است.

2ـ گزارش = تأویل (بیرون بردن سخن از معنی راست خود).


———————————

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 نیز در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
📖 دنباله‌ی دفتر «حقایق زندگی»

🖌 احمد کسروی

🔸 ما در سیاست نیز از دیگران پیشتریم ـ3ـ (یک از یک)


درباره‌ی آلودگی توده باید گفت بسیاری از مردم آن را نمی‌دانند و کمی در این توده سراغ نمی‌دارند. بسیاری نیز همان اندازه می‌دانند که توده آلوده است ولی از چگونگی آن آگاه نمی‌باشند که اگر بپرسیم آلودگیها چیست و چه چیزها مایه‌ی گرفتاری این مردم شده پاسخ درستی نخواهیم شنید. بسیاری نیز آلودگی آن را می‌شمارند که در دیگرانست و آنچه را که در خودشانست بحساب نمی‌گزارند.

از زمانی که آمد و رفت میانه‌ی ایران و اروپا پیدا شده و کسانی از سنجش حال این توده با توده‌های اروپایی به پس‌ماندن ایرانیان پی برده‌اند ، همیشه غیرتمندانی بوده‌اند که خواسته‌اند بکوشند و این توده را پیش برند و بپای توده‌های اروپایی رسانند. میرزا تقیخان امیرکبیر و حاجی میرزا حسینخان سپهسالار و میرزا علیخان امین‌الدوله و میرزا ملکم‌خان و دیگران از درباریان و شیخ هادی نجم‌آبادی و سید عبدالله بهبهانی و سید محمد طباطبائی و آخوند خراسانی و حاجی میرزا حسین تهرانی و حاجی شیخ عبدالله مازندرانی و ثقة‌الاسلام تبریزی و دیگران از علما ، کسانی بوده‌اند که پس‌ماندن توده‌ی ایرانی را دریافته ، و هر یکی در زمان خود و به نوبت خود کوششهایی در آن باره بکار برده‌اند. سپس نیز میرزا کوچک‌خان در جنگل و شیخ محمد خیابانی در تبریز و کلنل محمدتقی‌خان در خراسان به جانفشانیهایی برخاسته و هر یکی تا آخرین توانایی خود در راه این کشور کوشیده‌اند.

چیزی که هست اینها هیچ کدام از آلودگی توده و از بیماری آن ، چنانکه می‌بایست آگاه نمی‌بودند. اینست راه چاره را نیز ندانسته‌اند و از کوششهاشان نتیجه‌ای بدست نیامده است.

در آغاز کار هر کسی سرچشمه‌ی بدبختی ایران ، نبودن قانون در کشور و خودسر بودن شاهان قاجاری و درباریانِ آن را می‌پنداشتند. اینست می‌کوشیدند که در ایران قانونی باشد ، و بر سر این کار کوششها می‌کردند و جان خود را به بیم می‌انداختند. در ایران اندیشه‌ی مشروطه و قانون از زمان ناصرالدین‌شاه آغاز کرد و همانا نخست کسی که در این راه گامهایی برداشت حاجی‌میرزا حسینخان سپهسالار بود. سپس هر کدام از امین‌الدوله و ملکم‌خان و دیگران کوششهایی کردند و سرانجام بهبهانی و طباطبایی دست بهم داده جنبش درمیان توده در تهران پدید آوردند و شد آنچه در تاریخ مشروطه هرچه گشاده‌تر نوشته شده.

اینان ـ این نیکمردان ـ که می‌کوشیدند و جان خود را به بیم می‌انداختند و از بدخواهان نکوهش و زشتگویی می‌شنیدند هیچ شکی نمی‌داشتند که چون در ایران یک قانون اساسی باشد و پارلمانی برپا گردد که جلو خودسری دربار گرفته شود توده‌ی ایران رو بشاهراه پیشرفت آورده گام بگام پیش خواهد رفت و در اندک‌زمانی از آن بدبختی و درماندگی بیرون آمده پس از زمانی بپای دولتهای اروپایی خواهد رسید.

اینست چون دربار ناتوان مظفرالدین‌شاه در برابر جنبش مشروطه‌خواهی ایستادگی بسیار ننمود و شادروانان بهبهانی و طباطبایی بآسانی توانستند فرمان مشروطه را از شاه بگیرند ، با همین فیروزی دردهای ایران را چاره یافته پنداشتند و شادیهای بی‌اندازه نمودند. نیکخواهانی در ایران که سالها غم خورده و آه کشیده و چنین روزی را برای کشور آرزو کرده بودند خشنود و سپاسگزار گردیدند.

سپس که رو آوردن مردم را بسوی مشروطه دیدند و آن جوش و خروش را که در هر گوشه‌ای از کشور برخاسته بود (و نودوپنج درصد آن دروغ و سرسری می‌بود) تماشا کردند بخشنودی و شادمانی افزودند و درباره‌ی آینده‌ی ایران بخود مژده‌ها دادند. در همان روزها بارها در مجلس و در انجمنها و دیگر جاها از آمادگی توده‌ی ایرانی برای پیشرفت گفتگو می‌کردند و آفرینها می‌خواندند. بارها این جمله را بزبانها می‌آوردند : «این طفل یک‌شبه ره صد ساله می‌رود». ولی سال نخست مشروطه به پایان نرسید که همان پیشگامان مشروطه‌خواهی پی بفریب خوردن خود بردند و ما پس از سی‌وهشت سال می‌بینیم که مشروطه در این کشور پا نگرفته که نه تنها انبوه توده دلبسته‌ی آن نمی‌باشند هنوز یک تن از هزار تن معنی مشروطه را نمی‌دانند. می‌بینیم که پس از سی‌وهشت سال هنوز بدخواهان مشروطه از میان نرفته‌اند و هنوز کینه از دلها بیرون نشده است.

آنان سرچشمه‌ی بدبختیهای ایران را نبودن قانون و خودسر بودن دربار می‌شناختند و ما اکنون می‌دانیم که تنها آن نبوده و سرچشمه‌های بزرگتر دیگری برای بدبختیهای این توده هست. بیش از همه درد درونیست. می‌بینیم در این توده آلودگیهایی هست که مشروطه را که چاره‌ی دردها پنداشته می‌شد همچنان آلوده گردانیده و آن را از اثر انداخته.

👇
یک دسته‌ی دیگری نیز مایه‌ی بدبختیهای ایران بی‌سوادی توده را می‌پنداشتند و یگانه چاره‌ی آن را افزودن بشماره‌ی دبستانها و بیشتر گردانیدن باسوادان می‌شماردند. پس از چهار سال و پنج سال از آغاز مشروطه که در سراسر کشور آشفتگیها پدید آمده و از مشروطه به جای سود زیان پدیدار گردیده بود ، انبوهی از نیکخواهان اندیشه‌ی خود را دیگر گردانیده چنین می‌گفتند : «مشروطه باین مردم زود بود. باید نخست اینان را باسواد گردانید که پی بحقوق خود برند و براه پیشرفت افتند» می‌گفتند : «ما باید کفش و کلاه خود را هم بفروشیم و دبستانها و دبیرستانها برپا گردانیم». ما اکنون نیک می‌بینیم که در اینجا نیز فریب خورده بودند و مایه‌ی بدبختیهای ایران تنها بی‌سوادی نبوده و چاره‌اش نیز تنها دبستان برپا گردانیدن نبایستی بود. این توده‌ی آلوده ، فرهنگ و دبستان را نیز آلوده گردانیده است.


پرچم هفتگی ـ شماره‌ی پنجم ـ 26 فروردین ماه 1323

———————————

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 نیز در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.

🌸
از راست : معین‌الملک (سفیر کبیر ایران) ، حاجی‌میرزا حسینخان (سپهسالار) ، میرزا علیخان (امین‌الدوله)
میرزا‌ ملکم‌خان
شیخ ‌هادی نجم‌آبادی
سید محمد‌ طباطبایی
سید ‌عبدالله ‌بهبهانی
از راست : حاجی‌شیخ مازندرانی ، حاجی‌میرزا حسین‌ تهرانی ، آخوند خراسانی
ثقة‌الاسلام
🔶 روزبه مشروطه

🖌 نویساد تلگرام

🔸 بخش دو از پنج


در زیر یکی از کوتاه‌ترین و در همان حال شیرین و آموزنده‌ترین شرحهای مشروطه را از قلم کسروی می‌خوانیم.

«اگر آدمیان همچون شیران و پلنگان ، در جنگل و کوهستان ، جدا از هم زیستندی بحکومت یا فرمانروایی نیاز نیفتادی. زیرا نیاز بفرمانروایی در نتیجه‌ی باهم بودن و باهم زیستن خاندانها پدید آمده.

چون هزار خاندانی در یکجا گرد می‌آیند و یک آبادی پدید می‌آورند ، از همینجا یک رشته کارهایی پیدا می‌شود.

زیرا این خاندانها با یکدیگر نزاعها خواهند داشت و یک کسی و یا یک دادگاهی می‌خواهد که درمیان ایشان داوری کند ، برخی دزدان و راهزنانی پیدا خواهند شد و پاسبانی می‌خواهد که مواظب ایمنی باشد ، همچشمی و دشمنی با آبادیهای همسایه خواهند داشت و سپاهی می‌خواهد که از هجوم آنان جلو گیرد ، بیماری به خاندانها رو خواهد آورد و پزشکانی می‌خواهد که با آنها بنبرد کوشد ... این کارها و مانند اینها که در نتیجه‌ی باهم زیستن پدید می‌آید و ما آنها را در این گفتار «کارهای توده‌ای» خواهیم نامید ، یک دسته‌ای یا گروهی را می‌خواهد که آنها را بعهده گیرند و مجری گردانند. این دسته یا این گروه همانند که ما «حکومت» یا «فرمانروایی» یا «سررشته‌داری» می‌نامیم.

چنانکه می‌دانیم در زمانهای باستان ، این فرمانروایی صورت خودکامگی یا «استبداد» می‌داشته. به این‌معنی که یک کسی چیره می‌گردیده و مردم را زیردست می‌ساخته و بدلخواه آنان را راه می‌برده.

چیزی که هست این فرمانروایانِ خودکامه گاهی ستمگر بودند و بمردم ستم و آزار دریغ نمی‌گفتند و گاهی دادگر بودند و با زیردستان با مهربانی و دادگری رفتار می‌کردند ، بلکه برخی از آنان همچون «نادرشاه» آسایش بخود حرام ساخته شب و روز در راه کشور و مردم می‌کوشیدند.

هرچه هست مردم در آن فرمانروایی زیردست بوده از خود اختیاری نداشتند. از آنسوی در برابر کشور هم دارای وظیفه‌ای نبودند و مسئولیتی متوجه آنان نمی‌شد. پادشاه چه ستمگر و چه دادگر ، مردم تنها می‌بایست مالیات پردازند ، و فرمان برند ، و به ستمها تاب آورند ، و بسربازی روند ، و همیشه دعاگو باشند ، و هیچگاه گفتگو از کشور و کارهای آن نکنند (صلاح مملکت خویش خسروان دانند). می‌بایست سرهاشان پایین انداخته بکسب و کار خود پردازند و جز در اندیشه‌ی زندگانی خود نباشند.

این بود شکل فرمانروایی که تا قرنهای بسیار متمادی در جهان رواج داشت. ولی کم‌کم خردمندانی پیدا شدند و باینگونه فرمانروایی و اینگونه زندگانی ایراد گرفته گفتند : این بزندگانی «بردگان» شبیه‌تر است تا بزندگانی یک مردم آزاد.

اینان در معنی حکومت دقیق گردیده و آن را بحقیقت خود رسانیده گفتند : «حکومت یا سررشته‌داری ازآنِ خود مردم است و هم باید خودشان اداره کنند. زیرا آن کارهایی که پادشاه یا حکومت می‌کند در واقع کارهای خود این توده است. چیزی که هست چون خودشان نمی‌توانند همگی به آن کارها برخیزند اینست باید کسانی را از میان خود برگزینند و سررشته‌ی کارها را بدست آنان سپارند ، و خودشان نظارت بآنها کرده همیشه دربند پیشرفت کارها باشند».

این سخنان همه راست است و سراپا با مصالح توده‌ها سازگار است. اینبود در جهان رو به پیشرفت گزاشت. همین سخنان کوچک آتشها در کشورها برافروخت و پادشاهان خودکامه‌ی بسیار بزرگ را از میان برداشت ، شارل دهم‌ها و لویی شانزدهم‌ها و محمدعلی‌میرزاها و سلطان عبدالحمیدها زبون آنها گردیدند.

پیشرفت این سخنان در جهان بهترین نمونه‌ای از نیروی حقیقت است. بهترین دلیل است که نیرو در جهان تنها توپ و تفنگ و تانک و بمب و خمپاره نیست. یک نیروی دیگری بالاتر از آنها هست ، و آن نیروی راستیهاست.

چیزی که هست این سخنان ، چنانکه از یکسو بسود مردم است از سوی دیگر یک بار سنگینی بدوش آنان می‌گزارد.

این سخن که «فرمانروایی یا سررشته‌داری ازآنِ خود توده است» دو معنی دارد : یکی آنکه نباید یک پادشاهی با زور رشته‌ی کارها را بدست گیرد و بدلخواه پیش برد. دیگری اینکه خود مردم باید رشته‌ی کارها را بدست گیرند و مردانه کشور را راه برند ، باید هر یکی خود را وظیفه‌دار و پاسخده آبادی و استقلال آن کشور شناسند ، هر کسی بنوبت خود کوششهایی کنند. همین است معنی سررشته‌داری توده.

اساساً معنی آزادی همینست. در زمانهای پیش که برده می‌خریدند و در خاندانها نگه می‌داشتند یک جدایی میان او با آزاد این بود که برده دارای اختیاری نبود و از آنسو در زندگانی نیز وظیفه‌ای (جز فرمانبرداری بآقا) نداشت. ولی آزاد چنانکه خود اختیاری داشت وظیفه‌ای نیز بگردن او بود. می‌بایست بکوشد و اسباب زندگانی خود و خاندانش را فراهم گرداند. آزادی لذت دارد و مایه‌ی سرفرازیست ، لیکن با رنج و کوشش توأم می‌باشد.

یک توده‌ای چون شورش کرده و مشروطه طلبیده در واقع آزادی خواسته و بآن پادشاه یا دربار چنین گفته :


👇
«ما می‌خواهیم از این پس سررشته‌ی کارها را خودمان در دست داریم. می‌خواهیم خودمان کشور را راه بریم». با این عنوان بوده که با خودکامگی جنگیده و آن را از میان برداشته.

این معنی درست مشروطه است. کنون بسیاری از مردم این را نمی‌دانند. کردان و لران کوه‌نشین و روستاییان دُژآگاه [1] که کمترین دانش را در این باره ندارند و بکشور و توده دارای هیچ علاقه نیستند بمانند ، بسیاری از مردم شهری را می‌گویم ، که از معنی مشروطه و اینگونه زندگی آگاه نیستند و تاکنون کسی نبوده بآنان آگاهی دهد و بفهماند ، و همچنین بسیاری از درسخواندگان را می‌گویم ، که یک چیزهایی را از مشروطه شنیده و فراگرفته‌اند و کمتر یکیشان فهمیده‌اند».

(پرچم روزانه بهمن 1320)


یکی از راستیها (یا حقایقی) که کسروی بمیان می‌آوَرَد و می‌خواهد ایرانیان بر سر آن هم‌اندیشه و همباور شوند ، موضوع حکومت و شیوه‌ی آنست. از میان شیوه‌های کشورداری کسروی از مشروطه یا دمکراسی دفاع می‌کند. مشروطه را بمعنی عام دمکراسی در نظر می‌گیرد (چه در کشور پادشاه باشد چه رئیس‌جمهور).

معنی درست مشروطه را شرح دادن و کوشش به دست یافتن به آن خواه‌ناخواه به «پراکنده‌اندیشی» ایرانیان ربط پیدا می‌کند. پراکنده‌اندیشی و پراکندگی چیست و چه زیانی دارد؟!

«ما امروز دردهایی داریم که باید پیش از همه بچاره‌ی آنها پردازیم ، و بدترین آن دردها پراکندگی اندیشه‌هاست. یک توده با اندیشه‌های پراکنده بهیچ جا نتواند رسید.

اینست ما از گام نخست می‌کوشیم که باین پراکندگی چاره کنیم و اندیشه‌ها را یکی گردانیم. آن گفتارها که درباره‌ی مشروطه و معنی آن می‌نویسیم برای این مقصود است.

برای یک توده چه گرفتاری بالاتر از این که راه حکومتش دانسته نباشد؟! چه بدبختی بدتر از این که انبوهی از مردم نسبت به «راه حکومت» و قانون اساسی کشور بیگانه باشند؟ چه بیچارگی بیشتر از این که صد تن دارای یک اندیشه پیدا نشود؟!

باید نخستین گامی که در راه کوشش برداریم چاره‌ی این درد باشد و شما می‌بینید که ما بآن آغاز کرده‌ایم». (پرچم روزانه 14/12/1320)



🔹 پانوشت :
1ـ دُژ پیشوندی است که معنی «بدی توأم با درشتی» می‌دهد. دُژآگاه : آنکه آگاهیهایش ناراست و خود فرهنگ‌نادیده و درشت باشد.


———————————-

📣 خوانندگان همچنین می‌توانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

📊 نیز در پایین یک دیدگاه‌پرسی هم آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید.


🍃
🌸🍃
🍃🌸🍃