آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
94%
آری
0%
نه
6%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست پنجم : واژهای که بسیار شوم درآمده (چهار از هشت)
اینها سخنانی بود که با آن آشنا راندم. دانستنیست که در هایهوی اخیر که بدخواهان در پیرامون ادبیات برانگیختهاند ، یکی هم کوشیده شده که از واژهی عشق و از معنی پستی که شاعران بآن دادهاند سود جسته شود. بارها دیده میشود : فلان نویسنده گفتاری دربارهی حافظ یا سعدی نوشته است و از جمله چنین میگوید : «در عشق بیانات بسیار عالی دارد». بارها دیده میشود بَهمان مرد در سخن راندن از ادبیات ، سخن از عشق بمیان آورده است و چنین مینویسد : «یکی از مزایای ادبیات ایران بیانات بسیار دقیق و پرشوری است که شعرای بزرگ در زمینهی عشق داشتهاند ...»
نمیدانم گلستانی را که وزارت فرهنگ با کاغذ و خط بسیار خوب بچاپ رسانیده و بدست شاگردان دبیرستانها میدهند دیدهاید؟.. نمیدانم دیباچهای را که فروغی بآن نوشته است خواندهاید؟. آن گلستان اکنون در دست منست و اینک میخواهم برای گواه سخن خود جملههایی را از همان دیباچه برایتان بخوانم. در این دیباچه ستایشهای گزافهآمیز بسیاری از سعدی رفته که من بآنها نمیپردازم. گواه سخن من از این جملههاست :
ببینید در کتابی که برای جوانان نورس نوشته شده ، از عشق ، عشق سعدی چنین ستایشهایی میرود. اکنون من این جمله را بشکافم و بزندم :
سعدی را همه میشناسیم ، خودش خود را شناسانیده. این مرد عشق ناپاکی میداشته و در درون آن ناپاکی دیگری از خود نشان میداده. در گلستانش بابی دربارهی عشق است و نیک مینماید که او چه میبوده و چه رفتاری میداشته. یک داستانش را در نشست پیشتر یاد کردیم. خودش میگوید که بشاهد پسری عشق میورزیده و «سَری و سِرّی میداشته». سپس ازو رنجیده و دامن درکشیده. آن پسر سفر کرده که عاشقان دیگری پیدا کند. سعدی پشیمان و پریشان گردیده تا آنجا که آرزوی مرگ کرده :
باز آی و مرا بکش که پیشت مردن
خوشتر که پس از تو زندگانی کردن
پس از زمانی آن پسر بازگشته و چون موی برویش دمیده بوده سعدی باو رو نداده ، بلکه روگردانی نشان داده و زبان بریشخندها باز کرده و گفته :
پیش کسی رو که طلبکار تست
ناز بر آن کن که خریدار تست
تو پار برفتهای چو آهو
امسال بیامدی چو یوزی
این نمونهای از عشق سعدیست. این شیوهی او میبوده که بجای دختران دلربا و زنان خوشرو ، «نامردانه» با پسران عشق ورزد و آنان را دنبال کند و نازشان کشد تا بدامشان اندازد و «سَری و سِرّی» پیدا کند. با این ناپاکی و پستی بسر برد تا هنگامی که مو بروی پسر دمد و در آن هنگام ناپاکی و پستی دیگری از خود نشان داده ، رو گرداند و ریشخندها کند و او را «یوز» خواند.
این رفتار سعدی بسیار پستتر از آنست که فلان جوان بدنهاد دختری را بنام عشق دنبال میکند و چاپلوسیها میکند و خیرهروییها نشان میدهد و با نوید آنکه ترا خواهم گرفت بدام میاندازد ، ولی چون کامها راند و سیر شد رها میکند و به شهر نو میفرستد ، و اگر کسی بگوید : «چرا بزنی نگرفتی؟» پُررویانه پاسخ میدهد : «من با چنان دختری ازدواج کنم؟. من باید زن باعصمتی بگیرم».
سعدی در همان باب پنجم گلستان شعری میگوید :
تَتَری گر کشد مُخَنَّث را
تتری را دگر نباید کشت
مخنث که میبوده؟!. مخنث همان شاهد پسر دیروزی میبوده که چون ریش نمیداشته سعدی «سَر و سِرّی» میداشته و غزلها برایش میساخته و ستایشها میسروده. ولی چون ریش درآورده و «بلعنت شده» نامش مخنث گردیده و سعدی آرزو میکرده که یک مغولی او را کشته باشد. ولی ایکاش یک مغولی سعدی را کشته بودی که آوازش بریده شدی و اینهمه سخنان ناپاک از خود بیادگار نگزاردی.
👇
🖌 احمد کسروی
📝 نشست پنجم : واژهای که بسیار شوم درآمده (چهار از هشت)
اینها سخنانی بود که با آن آشنا راندم. دانستنیست که در هایهوی اخیر که بدخواهان در پیرامون ادبیات برانگیختهاند ، یکی هم کوشیده شده که از واژهی عشق و از معنی پستی که شاعران بآن دادهاند سود جسته شود. بارها دیده میشود : فلان نویسنده گفتاری دربارهی حافظ یا سعدی نوشته است و از جمله چنین میگوید : «در عشق بیانات بسیار عالی دارد». بارها دیده میشود بَهمان مرد در سخن راندن از ادبیات ، سخن از عشق بمیان آورده است و چنین مینویسد : «یکی از مزایای ادبیات ایران بیانات بسیار دقیق و پرشوری است که شعرای بزرگ در زمینهی عشق داشتهاند ...»
نمیدانم گلستانی را که وزارت فرهنگ با کاغذ و خط بسیار خوب بچاپ رسانیده و بدست شاگردان دبیرستانها میدهند دیدهاید؟.. نمیدانم دیباچهای را که فروغی بآن نوشته است خواندهاید؟. آن گلستان اکنون در دست منست و اینک میخواهم برای گواه سخن خود جملههایی را از همان دیباچه برایتان بخوانم. در این دیباچه ستایشهای گزافهآمیز بسیاری از سعدی رفته که من بآنها نمیپردازم. گواه سخن من از این جملههاست :
«همهی این مزایا که برای سعدی برشمردیم اگر در یک کفهی ترازو بگزارند کفهی دیگر که با او برابری میکند جنبهی عاشقی اوست. وجود سعدی را از عشق و محبت سرشتهاند. همهی مطالب را به بهترین وجه ادا میکند اما چون بعشق میرسد شور دیگری درمییابد. هیچ کس عالم عشق را نه مانند سعدی درک کرده و نه به بیان آورده است. عشق سعدی بازیچه و هوا و هوس نیست. امری بسیار جدی است. عشق پاک و عشق تمامی است که برای مطلوب از وجود خود میگذرد و خود را برای او میخواهد نه او را برای خود. عشق او از مخلوق آغاز میکند اما سرانجام بخالق میرسد و از اینروست که میفرماید عشق را آغاز هست انجام نیست. در گلستان و بوستان از عشق بیانی کرده است. اما آنجا که داد سخن داده در غزلیاتست و آن از موضوع کلام ما بیرونست.
از آنجا که وجود سعدی بعشق سرشته شده احساساتش در نهایت لطافت است. هر قسم زیبایی را خواه صوری و خواه معنوی بشدت حس میکند و دوست دارد. سرّ رقت قلب و مهربانی او همین است و از اینست که هر کس با سعدی مأنوس میشود ناچار بمحبت او میگراید».
ببینید در کتابی که برای جوانان نورس نوشته شده ، از عشق ، عشق سعدی چنین ستایشهایی میرود. اکنون من این جمله را بشکافم و بزندم :
سعدی را همه میشناسیم ، خودش خود را شناسانیده. این مرد عشق ناپاکی میداشته و در درون آن ناپاکی دیگری از خود نشان میداده. در گلستانش بابی دربارهی عشق است و نیک مینماید که او چه میبوده و چه رفتاری میداشته. یک داستانش را در نشست پیشتر یاد کردیم. خودش میگوید که بشاهد پسری عشق میورزیده و «سَری و سِرّی میداشته». سپس ازو رنجیده و دامن درکشیده. آن پسر سفر کرده که عاشقان دیگری پیدا کند. سعدی پشیمان و پریشان گردیده تا آنجا که آرزوی مرگ کرده :
باز آی و مرا بکش که پیشت مردن
خوشتر که پس از تو زندگانی کردن
پس از زمانی آن پسر بازگشته و چون موی برویش دمیده بوده سعدی باو رو نداده ، بلکه روگردانی نشان داده و زبان بریشخندها باز کرده و گفته :
پیش کسی رو که طلبکار تست
ناز بر آن کن که خریدار تست
تو پار برفتهای چو آهو
امسال بیامدی چو یوزی
این نمونهای از عشق سعدیست. این شیوهی او میبوده که بجای دختران دلربا و زنان خوشرو ، «نامردانه» با پسران عشق ورزد و آنان را دنبال کند و نازشان کشد تا بدامشان اندازد و «سَری و سِرّی» پیدا کند. با این ناپاکی و پستی بسر برد تا هنگامی که مو بروی پسر دمد و در آن هنگام ناپاکی و پستی دیگری از خود نشان داده ، رو گرداند و ریشخندها کند و او را «یوز» خواند.
این رفتار سعدی بسیار پستتر از آنست که فلان جوان بدنهاد دختری را بنام عشق دنبال میکند و چاپلوسیها میکند و خیرهروییها نشان میدهد و با نوید آنکه ترا خواهم گرفت بدام میاندازد ، ولی چون کامها راند و سیر شد رها میکند و به شهر نو میفرستد ، و اگر کسی بگوید : «چرا بزنی نگرفتی؟» پُررویانه پاسخ میدهد : «من با چنان دختری ازدواج کنم؟. من باید زن باعصمتی بگیرم».
سعدی در همان باب پنجم گلستان شعری میگوید :
تَتَری گر کشد مُخَنَّث را
تتری را دگر نباید کشت
مخنث که میبوده؟!. مخنث همان شاهد پسر دیروزی میبوده که چون ریش نمیداشته سعدی «سَر و سِرّی» میداشته و غزلها برایش میساخته و ستایشها میسروده. ولی چون ریش درآورده و «بلعنت شده» نامش مخنث گردیده و سعدی آرزو میکرده که یک مغولی او را کشته باشد. ولی ایکاش یک مغولی سعدی را کشته بودی که آوازش بریده شدی و اینهمه سخنان ناپاک از خود بیادگار نگزاردی.
👇
من ننگم میآید که از داستانهای سعدی بیش از این سخن رانم. اینها نمونههایی از عشق او بوده. پس چه بیشرمست کسی که بگوید : «عشق سعدی بازیچهی هوا و هوس نیست .. عشق پاک و عشق تمامی است». چه بیشرمیست کسی که بگوید : «عشق او از مخلوق آغاز میکند اما سرانجام بخالق میرسد».
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
86%
آری
14%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 احمد کسروی
🔸 میخواهند با هایهوی جلو ما را گیرند ـ1ـ (دو از دو)
در آن روزها یکی از گرفتاریهای ما این بود که کسانی میآمدند و چنین میگفتند : «اینها که شما مینویسید در کتابها نیست. پس شما دین نوینی آوردهاید؟!» چون معنی دین را نمیدانستند چنین میپنداشتند که کسی که برخاسته باید دین نوینی آورد و همه چیز را «با اختیار خود» دیگر گرداند. اینکه «دین شناختن جهان و زندگانیست و یک برخاسته باید هرچه میگوید با خرد راست آید» باندیشهی ایشان نمیرسید.
من در پاسخ بارها میگفتم : «دین نه چیزیست که کهنه و نو گردد. همان دین کهن است و باید راه را از سر گرفت». بآن آخوند نیز که نامه نوشته پرسیده بود همین پاسخ را دادم.
بدینسان نامهها مینوشتند و من پاسخ میدادم. سپس دانسته شد انجمنی بنام «انجمن پاکدینان» برپا کردهاند و کسانی را از تیپ خودشان در آنجا گرد میآورند و بدگویی از «خیام» را عنوانی برای هوسبازیها و خودنماییها گرفتهاند که این یکی سخن میراند و آن یکی شعر میخواند و پیاپی گفتار یا شعر برای چاپ شدن در پیمان میفرستند. دانسته شد این آخوند درپی دستاویزیست که خود را شناخته گرداند ، و آن همراهش رضا نخچوانی خارش مغز داشته که میخواهد زمینهای باشد و پیاپی قافیه بافد. اینبود نوشتم شما از ما نیستید و آن انجمن را بهم زنید.
سپس این آخوند به بغداد رفت که در آنجا نویسندهی سید هبةالدین شهرستانی میبود و سپس نیز به تهران بازگشته که چون در بازار به داد و ستد پرداخته برای دلجویی از حاجیهای انباردار سه دالان ملک و سرای امیر به نوشتن آن گفتارها پرداخته است.
نخست دستاویز این آخوند نامههای منست که باو نوشتهام. نمیدانم کجای آن نامه با نوشتههایم ناسازگار است. اگر من در گام نخست نخواستهام از امام ناپیدا سخنی رانم گناهی از من بوده؟!. اگر نمیخواستهام بیگزاردن بنیادی دربارهی دین از کیشها بگفتگو پردازم کار بدی کردهام؟!. یا چون در آن روز بسخنی در فلان زمینه نپرداختم بایستی هیچگاه نپردازم؟. آنگاه من در همان نامه چیزی را که بایستی بفهمانم فهمانیدم. اگر آخوند نفهمیده گناه دیگران نیست.
تاکنون بارها این را روشن گردانیدهایم که دین دیگر نتواند بود. بنیاد دین همیشه یکیست. خواستهایی که دین دنبال میکند همیشه یکیست. یک دینی که پیدا شد کمکم آلودگیها در آن پدید آید و مردان بدنهادی بنام پیشوایی برخیزند و آن را با بدآموزیها آلوده گردانند ، و از آنسوی گمراهیهای نوی در جهان پدید آید گمراهیهایی که آن دین پاسخده نمیباشد. از اینجا نیاز بجنبش نوینی افتد که باید یکی با خواست خدا برخیزد و آن دین را از آلودگیها پاک گرداند و آمیغها را چندان که زمان نیازمند است و با زبانی که شایندهی زمانست روشن گرداند.
بارها این را روشن گردانیدهایم و همان آخوند بارها این را بروی صفحهی پیمان خوانده ، ولی از زیرکی که میخواهد دستاویزی بدست آورد خود را بنافهمی میزند و جملهای را که در پاسخ نامهاش نوشتهام و بسیار راستست عنوانی میگیرد. یک چیزی که باید دانست آنست که اینان با نوشته و گفتارهای من همان رفتار را میکنند که با قرآن کردهاند. چنانکه از قرآن تنها یک جمله یا یک آیه را که با دلخواه خودشان سازگار است گیرند و بازمانده را بکنار گزارند ، با نوشتههای من نیز همان رفتار را میکنند. از یک نامه تنها دو سه جمله را که بگمان خودشان جای ایراد تواند بود میگیرند و پس و پیش آن را فراموش میگردانند. یک نمونه از این دغلکاری در همان جملهها پیداست. زیرا من نوشتهام : «زنده گردانیدن همان دین کهن جز با خواست خدا و به یاری او نتواند بود» او واﮊهی «جز» را انداخته تا جمله معنایی ندهد و این را زیرکی بزرگی پنداشته ، و اکنون که ما این را مینویسیم بهانه آورده خواهد گفت : «در چاپخانه از میان افتاده».
اینست او یا هر کس دیگری که میگوید من نامه باو نوشتهام باید نامه را گراور کند تا بدانیم که جملهها را دیگر نگردانیده است.
یک دستاویز دیگرش کتابیست بنام «شریعت احمدی» که من سی سال پیش هنگامی که جوان بیست و چند ساله بودم و کیش پدری میداشتم و چون در دبیرستان تبریز درس میگفتم از روی پرگرام وزارت فرهنگ آن را نوشتهام. بیچارگان چون درماندهاند دست به خس و خاشاک میاندازند.
یکی نمیپرسد : آخوند من اگر سی سال پیش همچون دیگران میبودم و با کیش پدری میزیستم و کتابی برای بچگان نوشتهام آن جلوگیر سخنان کنونیم میباشد؟!. من اگر شیعیزاده بودهام بایستی هنگامی که خدا پرده از روی بینشم برداشت و چشمهایم را باز گردانید نپذیرم؟!. آیا بایستی بدستاویز کیش پدری از کوشش و نبرد با گمراهیها بازایستم؟!.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 میخواهند با هایهوی جلو ما را گیرند ـ1ـ (دو از دو)
در آن روزها یکی از گرفتاریهای ما این بود که کسانی میآمدند و چنین میگفتند : «اینها که شما مینویسید در کتابها نیست. پس شما دین نوینی آوردهاید؟!» چون معنی دین را نمیدانستند چنین میپنداشتند که کسی که برخاسته باید دین نوینی آورد و همه چیز را «با اختیار خود» دیگر گرداند. اینکه «دین شناختن جهان و زندگانیست و یک برخاسته باید هرچه میگوید با خرد راست آید» باندیشهی ایشان نمیرسید.
من در پاسخ بارها میگفتم : «دین نه چیزیست که کهنه و نو گردد. همان دین کهن است و باید راه را از سر گرفت». بآن آخوند نیز که نامه نوشته پرسیده بود همین پاسخ را دادم.
بدینسان نامهها مینوشتند و من پاسخ میدادم. سپس دانسته شد انجمنی بنام «انجمن پاکدینان» برپا کردهاند و کسانی را از تیپ خودشان در آنجا گرد میآورند و بدگویی از «خیام» را عنوانی برای هوسبازیها و خودنماییها گرفتهاند که این یکی سخن میراند و آن یکی شعر میخواند و پیاپی گفتار یا شعر برای چاپ شدن در پیمان میفرستند. دانسته شد این آخوند درپی دستاویزیست که خود را شناخته گرداند ، و آن همراهش رضا نخچوانی خارش مغز داشته که میخواهد زمینهای باشد و پیاپی قافیه بافد. اینبود نوشتم شما از ما نیستید و آن انجمن را بهم زنید.
سپس این آخوند به بغداد رفت که در آنجا نویسندهی سید هبةالدین شهرستانی میبود و سپس نیز به تهران بازگشته که چون در بازار به داد و ستد پرداخته برای دلجویی از حاجیهای انباردار سه دالان ملک و سرای امیر به نوشتن آن گفتارها پرداخته است.
نخست دستاویز این آخوند نامههای منست که باو نوشتهام. نمیدانم کجای آن نامه با نوشتههایم ناسازگار است. اگر من در گام نخست نخواستهام از امام ناپیدا سخنی رانم گناهی از من بوده؟!. اگر نمیخواستهام بیگزاردن بنیادی دربارهی دین از کیشها بگفتگو پردازم کار بدی کردهام؟!. یا چون در آن روز بسخنی در فلان زمینه نپرداختم بایستی هیچگاه نپردازم؟. آنگاه من در همان نامه چیزی را که بایستی بفهمانم فهمانیدم. اگر آخوند نفهمیده گناه دیگران نیست.
تاکنون بارها این را روشن گردانیدهایم که دین دیگر نتواند بود. بنیاد دین همیشه یکیست. خواستهایی که دین دنبال میکند همیشه یکیست. یک دینی که پیدا شد کمکم آلودگیها در آن پدید آید و مردان بدنهادی بنام پیشوایی برخیزند و آن را با بدآموزیها آلوده گردانند ، و از آنسوی گمراهیهای نوی در جهان پدید آید گمراهیهایی که آن دین پاسخده نمیباشد. از اینجا نیاز بجنبش نوینی افتد که باید یکی با خواست خدا برخیزد و آن دین را از آلودگیها پاک گرداند و آمیغها را چندان که زمان نیازمند است و با زبانی که شایندهی زمانست روشن گرداند.
بارها این را روشن گردانیدهایم و همان آخوند بارها این را بروی صفحهی پیمان خوانده ، ولی از زیرکی که میخواهد دستاویزی بدست آورد خود را بنافهمی میزند و جملهای را که در پاسخ نامهاش نوشتهام و بسیار راستست عنوانی میگیرد. یک چیزی که باید دانست آنست که اینان با نوشته و گفتارهای من همان رفتار را میکنند که با قرآن کردهاند. چنانکه از قرآن تنها یک جمله یا یک آیه را که با دلخواه خودشان سازگار است گیرند و بازمانده را بکنار گزارند ، با نوشتههای من نیز همان رفتار را میکنند. از یک نامه تنها دو سه جمله را که بگمان خودشان جای ایراد تواند بود میگیرند و پس و پیش آن را فراموش میگردانند. یک نمونه از این دغلکاری در همان جملهها پیداست. زیرا من نوشتهام : «زنده گردانیدن همان دین کهن جز با خواست خدا و به یاری او نتواند بود» او واﮊهی «جز» را انداخته تا جمله معنایی ندهد و این را زیرکی بزرگی پنداشته ، و اکنون که ما این را مینویسیم بهانه آورده خواهد گفت : «در چاپخانه از میان افتاده».
اینست او یا هر کس دیگری که میگوید من نامه باو نوشتهام باید نامه را گراور کند تا بدانیم که جملهها را دیگر نگردانیده است.
یک دستاویز دیگرش کتابیست بنام «شریعت احمدی» که من سی سال پیش هنگامی که جوان بیست و چند ساله بودم و کیش پدری میداشتم و چون در دبیرستان تبریز درس میگفتم از روی پرگرام وزارت فرهنگ آن را نوشتهام. بیچارگان چون درماندهاند دست به خس و خاشاک میاندازند.
یکی نمیپرسد : آخوند من اگر سی سال پیش همچون دیگران میبودم و با کیش پدری میزیستم و کتابی برای بچگان نوشتهام آن جلوگیر سخنان کنونیم میباشد؟!. من اگر شیعیزاده بودهام بایستی هنگامی که خدا پرده از روی بینشم برداشت و چشمهایم را باز گردانید نپذیرم؟!. آیا بایستی بدستاویز کیش پدری از کوشش و نبرد با گمراهیها بازایستم؟!.
👇
ای نادان بهتر است در قرآن آیهی «أَلَمْ یجِدْک یتِیمًا فَآوَى وَ وَجَدَک ضَالًّا فَهَدَى» [1] یا آیهی «و مَا کنتَ تَدْرِی مَا الْکتَابُ وَلَا الْإِیمَانُ» [2] را بخوانی و به نادانی خودت و همکارانت پی بری.
آنگاه آخوند دربارهی آن کتاب نیز نادرستی نشان داده. از آن نیز تنها جملههایی را که بسود خود پنداشته برداشته و آغاز و انجامش را انداخته. بایستی همهی جملهها را بیاورد تا دانسته شود خواست من از معجزه چه بوده. اینان از بدبختی و تیرهدرونی که با آمیغهای روشنتر از خورشید میجنگند ناچارند از دروغ و نیرنگ بازنایستند.
از یاران تبریز خواستاریم یک نسخه از آن کتاب را بدست آورده برای ما بفرستند تا خودمان همهی جملهها را بنویسیم و نیرنگ اینها را روشن گردانیم.
در اینجا باید بگویم که این پاسخها بآن آخوند نیست. مرا باو پاسخی نیست. او را که میشناسم از من ناسزاست که به او پاسخ نویسم. این پاسخها برای برخی از خوانندگانست که در این باره پرسشهایی کردهاند. [3]
پرچم هفتگی ـ شمارهی هفتم ـ 5 اردیبهشت ماه 1323
🔹 پانوشتها :
1ـ (سورهی ضحی ، آیههای 6 و 7) معنی آنکه : آیا تو را یتیمى نیافت پس جاى و پناه داد و راه گمکردهات یافت پس راه نمود.
2ـ (سورهی شورا ، آیهی 52) معنی آنکه : تو نمىدانستى که کتاب و ایمان چیست.
3ـ کسی که ازو در اینجا سخن رفته حاج سراج انصاری میباشد.
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آنگاه آخوند دربارهی آن کتاب نیز نادرستی نشان داده. از آن نیز تنها جملههایی را که بسود خود پنداشته برداشته و آغاز و انجامش را انداخته. بایستی همهی جملهها را بیاورد تا دانسته شود خواست من از معجزه چه بوده. اینان از بدبختی و تیرهدرونی که با آمیغهای روشنتر از خورشید میجنگند ناچارند از دروغ و نیرنگ بازنایستند.
از یاران تبریز خواستاریم یک نسخه از آن کتاب را بدست آورده برای ما بفرستند تا خودمان همهی جملهها را بنویسیم و نیرنگ اینها را روشن گردانیم.
در اینجا باید بگویم که این پاسخها بآن آخوند نیست. مرا باو پاسخی نیست. او را که میشناسم از من ناسزاست که به او پاسخ نویسم. این پاسخها برای برخی از خوانندگانست که در این باره پرسشهایی کردهاند. [3]
پرچم هفتگی ـ شمارهی هفتم ـ 5 اردیبهشت ماه 1323
🔹 پانوشتها :
1ـ (سورهی ضحی ، آیههای 6 و 7) معنی آنکه : آیا تو را یتیمى نیافت پس جاى و پناه داد و راه گمکردهات یافت پس راه نمود.
2ـ (سورهی شورا ، آیهی 52) معنی آنکه : تو نمىدانستى که کتاب و ایمان چیست.
3ـ کسی که ازو در اینجا سخن رفته حاج سراج انصاری میباشد.
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
75%
آری
19%
نه
6%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست پنجم : واژهای که بسیار شوم درآمده (پنج از هشت)
بهتر است چند سخنی هم از خداشناسی سعدی برانم تا دانسته شود او چه خدایی را میشناخته و چه عشقی با او میداشته. من از شعرهای سعدی کم خواندهام. ولی دو شعری ازو دربارهی خدا بیاد میدارم که برای گفتگو بس است :
به تهدید اگر برکشد تیغ حکم
بمانند کروبیان صمّ و بکم
و گر دردهد یک صلای کرم
عزازیل گوید نصیبی برم
شما شنیدهاید که پادشاهان خودکامه گاهی «روز خشم» داشتندی. باینمعنی که برای ترسانیدن چشمها و لرزانیدن دلها روزی شاه رخت سرخ پوشیدی و بیرون آمدی و آن روز آدمها کشتی و خشمها راندی و هر کسی از پیرامونیان بخود ترسیدی. در برابر آن گاهی هم روز نوازش و دهش بودی. روزی که شاه خوشدل بودی با روی خندان بیرون آمدی و به هر کسی از پیرامونیان پولها و کالاها دادی و نوازشها کردی. شاعری را با زر کشیدی ، دلخکی را بتوانگری رسانیدی.
سعدی اینها را از پادشاهان زمان خود دیده بوده ، و چون این شاعران (و همچنان دیگران) ، خدا را همچون پادشاهی خودکامه شناختندی ، اینست از «روز خشم» و از «روز دهش» خدا سخن رانده میگوید :
اگر روزی برای ترسانیدن مردم تیغ کشد فرشتگان نزدیک هم از ترس گنگ و کر مانند و لب جنباندن نیارَند ، و اگر روزی آوازهی دهش اندازد شیطان نیز بامید افتاده گوید : من نیز بهرهای خواهم برد.
این هم نمونهای از خداشناسی سعدیست. چنین کسی عشقش با خدا چه توانستی بود؟!.
آنگاه من نمیدانم سعدی چه کرده که «عشق بخدا» نامیده شود؟!. چه کارهایی ازو دیده شده؟!. چنانکه گفتم : «عشق بخدا» که پلوتینوس گفته جز با نیکوکاری نتوانستی بود. پلوتینوس گفته : کسی باید خواهای نیکیها باشد و به نیکیها کوشد تا سپس بعشق خدا رسد. من نمیدانم از سعدی چه کارهای نیکی سر زده؟!.. نمیدانم کسی با آن بیکاری ، یاوهگویی ، مفتخواری ، چاپلوسی ، دروغسازی ، بچهبازی ؛ چه عشقی بخدا میداشته؟! سعدی آن تیرهروان و بیدردیست که چنانکه گفتیم داستان دلگداز مغول را از نزدیک دیده و آن نالهها را با گوش شنیده و کمترین سَهِشی در شعرها و نوشتههای خود نشان نداده ، چنین مردی چه عشقی با خدا توانستی داشت؟!. از این سخنان درمیگذرم ولی میباید دو نکته را روشن گردانم :
نخست دربارهی سعدی گفتم : «نامردانه با پسران عشق ورزیده». واژهی «نامردانه» در اینجا بمعنی ریشهای خود میباشد. نمیدانم دانشمندان اروپایی دربارهی گرایش مردان و زنان بهم چه سخنانی گفتهاند. آنچه من فهمیدهام و با زبان سادهی همهفهم توانم گفت آنست که در تنهای مردان (بویژه در برخی از اندامهای ایشان) ذراتی هست که میتوان «نرینه» نامید و در تنهای زنان (بویژه برخی از اندامهای ایشان) ذراتی هست که میتوان آنها را «مادینه» خواند و این ذرات است که باهم کشش دارند و از برخورد باهم لذت و خوشی پدید میآورند. اینکه زنان بدکاره زود پژمرده میگردند پزشکان سخنان دیگر میگویند. ولی آنچه من میدانم شُوَند آن بکار رفتن بیاندازهی ذرات مادینه است. این سخنی با زبان ساده است و اگرهم دانشها این را با زبان دیگری بازنمودند بمن نخواهد برخورد.
به هر حال خواستم اینست که گرایش یک مرد (یک مرد درست[=سالم]) جز بزن نتواند بود. آنان که به پسران میگرایند و خودداری نتوانسته پی آنان میروند ، همان مردان نادرستی میباشند که میباید گفت : بسرشت آنان ذرات مادینه درآمیخته. از اینجاست که مردان آنچنانی بسیار پست و بیارج باشند. زیرا نه مرد باشند و نه زن ، از داراکهای ستودهی هر دو جنس بیبهره باشند. واژه «نامردانه» در آن جمله برای فهمانیدن این معنیست.
چیزی که باید دانست این زشتکاری (یا این مهر ناپاک) در ایران بیش از اندازهی خود رواج یافته. یک دسته گرفتار آن نامردی بودهاند. گروهی نیز از خواندن شعرهای سعدی و دیگران برانگیخته شدهاند. میگویند : رو گرفتن زنان و اینکه مردها نمیتوانستهاند همسران خود را بسفر برند برواج این زشتکاری افزوده. این سخن هم دور نیست. هرچه هست کار بس زشتی میباشد و باید تا توان بکندن ریشهی آن کوشید. اینکه ما دیوانهای شاعران را بآتش میکشیم و سعدی و حافظ را پست میشماریم یکی از انگیزههایش همین میباشد.
👇
🖌 احمد کسروی
📝 نشست پنجم : واژهای که بسیار شوم درآمده (پنج از هشت)
بهتر است چند سخنی هم از خداشناسی سعدی برانم تا دانسته شود او چه خدایی را میشناخته و چه عشقی با او میداشته. من از شعرهای سعدی کم خواندهام. ولی دو شعری ازو دربارهی خدا بیاد میدارم که برای گفتگو بس است :
به تهدید اگر برکشد تیغ حکم
بمانند کروبیان صمّ و بکم
و گر دردهد یک صلای کرم
عزازیل گوید نصیبی برم
شما شنیدهاید که پادشاهان خودکامه گاهی «روز خشم» داشتندی. باینمعنی که برای ترسانیدن چشمها و لرزانیدن دلها روزی شاه رخت سرخ پوشیدی و بیرون آمدی و آن روز آدمها کشتی و خشمها راندی و هر کسی از پیرامونیان بخود ترسیدی. در برابر آن گاهی هم روز نوازش و دهش بودی. روزی که شاه خوشدل بودی با روی خندان بیرون آمدی و به هر کسی از پیرامونیان پولها و کالاها دادی و نوازشها کردی. شاعری را با زر کشیدی ، دلخکی را بتوانگری رسانیدی.
سعدی اینها را از پادشاهان زمان خود دیده بوده ، و چون این شاعران (و همچنان دیگران) ، خدا را همچون پادشاهی خودکامه شناختندی ، اینست از «روز خشم» و از «روز دهش» خدا سخن رانده میگوید :
اگر روزی برای ترسانیدن مردم تیغ کشد فرشتگان نزدیک هم از ترس گنگ و کر مانند و لب جنباندن نیارَند ، و اگر روزی آوازهی دهش اندازد شیطان نیز بامید افتاده گوید : من نیز بهرهای خواهم برد.
این هم نمونهای از خداشناسی سعدیست. چنین کسی عشقش با خدا چه توانستی بود؟!.
آنگاه من نمیدانم سعدی چه کرده که «عشق بخدا» نامیده شود؟!. چه کارهایی ازو دیده شده؟!. چنانکه گفتم : «عشق بخدا» که پلوتینوس گفته جز با نیکوکاری نتوانستی بود. پلوتینوس گفته : کسی باید خواهای نیکیها باشد و به نیکیها کوشد تا سپس بعشق خدا رسد. من نمیدانم از سعدی چه کارهای نیکی سر زده؟!.. نمیدانم کسی با آن بیکاری ، یاوهگویی ، مفتخواری ، چاپلوسی ، دروغسازی ، بچهبازی ؛ چه عشقی بخدا میداشته؟! سعدی آن تیرهروان و بیدردیست که چنانکه گفتیم داستان دلگداز مغول را از نزدیک دیده و آن نالهها را با گوش شنیده و کمترین سَهِشی در شعرها و نوشتههای خود نشان نداده ، چنین مردی چه عشقی با خدا توانستی داشت؟!. از این سخنان درمیگذرم ولی میباید دو نکته را روشن گردانم :
نخست دربارهی سعدی گفتم : «نامردانه با پسران عشق ورزیده». واژهی «نامردانه» در اینجا بمعنی ریشهای خود میباشد. نمیدانم دانشمندان اروپایی دربارهی گرایش مردان و زنان بهم چه سخنانی گفتهاند. آنچه من فهمیدهام و با زبان سادهی همهفهم توانم گفت آنست که در تنهای مردان (بویژه در برخی از اندامهای ایشان) ذراتی هست که میتوان «نرینه» نامید و در تنهای زنان (بویژه برخی از اندامهای ایشان) ذراتی هست که میتوان آنها را «مادینه» خواند و این ذرات است که باهم کشش دارند و از برخورد باهم لذت و خوشی پدید میآورند. اینکه زنان بدکاره زود پژمرده میگردند پزشکان سخنان دیگر میگویند. ولی آنچه من میدانم شُوَند آن بکار رفتن بیاندازهی ذرات مادینه است. این سخنی با زبان ساده است و اگرهم دانشها این را با زبان دیگری بازنمودند بمن نخواهد برخورد.
به هر حال خواستم اینست که گرایش یک مرد (یک مرد درست[=سالم]) جز بزن نتواند بود. آنان که به پسران میگرایند و خودداری نتوانسته پی آنان میروند ، همان مردان نادرستی میباشند که میباید گفت : بسرشت آنان ذرات مادینه درآمیخته. از اینجاست که مردان آنچنانی بسیار پست و بیارج باشند. زیرا نه مرد باشند و نه زن ، از داراکهای ستودهی هر دو جنس بیبهره باشند. واژه «نامردانه» در آن جمله برای فهمانیدن این معنیست.
چیزی که باید دانست این زشتکاری (یا این مهر ناپاک) در ایران بیش از اندازهی خود رواج یافته. یک دسته گرفتار آن نامردی بودهاند. گروهی نیز از خواندن شعرهای سعدی و دیگران برانگیخته شدهاند. میگویند : رو گرفتن زنان و اینکه مردها نمیتوانستهاند همسران خود را بسفر برند برواج این زشتکاری افزوده. این سخن هم دور نیست. هرچه هست کار بس زشتی میباشد و باید تا توان بکندن ریشهی آن کوشید. اینکه ما دیوانهای شاعران را بآتش میکشیم و سعدی و حافظ را پست میشماریم یکی از انگیزههایش همین میباشد.
👇
نکتهی دوم ، فروغی آن دیباچه را بگلستان ـ گلستانی که برای شاگردان دبیرستان میبوده ـ چرا نوشته؟. آنگاه از عشق سعدی چرا سخن رانده؟!. آیا نمیتوان گمان برد که خواسته شده جوانان آلودهی آن پستی سعدی گردند؟!.. من با آگاهیهایی که از رفتار و کردار دستهی بدخواهان میدارم بخود ناسزا نمیشمارم که چنان گمانی برم. در جایی که ما میبینیم برای رسوا گردانیدن این توده قمهزنی و زنجیرزنی را پس از رفتن بازمیگردانند [1] ، میبینیم برای رواج گدایی و مفتخواری ، نخستوزیر نوشته بدست نرهسید گدا میدهد [2] ، میبینیم برای بهم زدن ایمنی کشور و پدید آوردن سرکشان به محمدرشیدِ سرکش ، فرمانداری شهری را با ماهی بیستهزار تومان باج سبیل میدهند ـ با این حال چه جای آنست که خوشگمان باشیم و خود را از بدگمانی بازداریم؟!. [3]
کسانی که بیرون آراستهی فروغی را دیده بودند این را بآسانی نخواهند پذیرفت. آن کسان بیاد آورند که ساعد مراغهای نیز بیرونش آراسته است. ولی ما دیدیم که با صد بیشرمی و بیآزرمی نوشتهی دولتی بدست گدا داد. آنگاه پس از آنکه ما داستان شهریور 1320 را دیده و تماشاگر چنان خیانت بزرگی از این دستهی بدخواهان بودهایم باید گمان هر گونه خیانت بآنان برده دور نشماریم.
آنگاه دلیلها هست. خود همان نوشته بهترین دلیل است. آیا فروغی چندان نافهم میبوده که زشتکاری سعدی را نداند؟!. چندان نافهم میبوده که بچهبازی سعدی را «عشق پاک» شناسد؟!. بسعدی اگر هر دروغ را توان بست دروغ «عشق پاک» را نتوان بست. اگر آن نوشتهی فروغی از راه بدخواهی نبوده پس از چه راهی بوده؟!.
🔹 پانوشتها :
1ـ در زمان رضاشاه نمایشهای بیخردانهی محرم ممنوع بود ولی کسانی که در سایهی خیانتهای سوم شهریور 1320 در جایگاههای حکومتی بازماندند ، کوشیدند تا میتوان کارهای نیک زمان رضاشاه را بازگردانند.
2ـ اشارهایست به «سفارشنامهی» ساعد نخستوزیر که بدست یک سید گدا داده تا او به «گدایی رسمی» بپردازد. از ساعد خیانتهای دیگری نیز دیده شده که شرح آنها را در دفتر «دولت بما پاسخ دهد» توانید خواند.
3ـ دربارهی محمدرشید و سفارشنامهی گدایی ساعد در کتاب «دادگاه» شرحهای بیشتری داده شده.
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
کسانی که بیرون آراستهی فروغی را دیده بودند این را بآسانی نخواهند پذیرفت. آن کسان بیاد آورند که ساعد مراغهای نیز بیرونش آراسته است. ولی ما دیدیم که با صد بیشرمی و بیآزرمی نوشتهی دولتی بدست گدا داد. آنگاه پس از آنکه ما داستان شهریور 1320 را دیده و تماشاگر چنان خیانت بزرگی از این دستهی بدخواهان بودهایم باید گمان هر گونه خیانت بآنان برده دور نشماریم.
آنگاه دلیلها هست. خود همان نوشته بهترین دلیل است. آیا فروغی چندان نافهم میبوده که زشتکاری سعدی را نداند؟!. چندان نافهم میبوده که بچهبازی سعدی را «عشق پاک» شناسد؟!. بسعدی اگر هر دروغ را توان بست دروغ «عشق پاک» را نتوان بست. اگر آن نوشتهی فروغی از راه بدخواهی نبوده پس از چه راهی بوده؟!.
🔹 پانوشتها :
1ـ در زمان رضاشاه نمایشهای بیخردانهی محرم ممنوع بود ولی کسانی که در سایهی خیانتهای سوم شهریور 1320 در جایگاههای حکومتی بازماندند ، کوشیدند تا میتوان کارهای نیک زمان رضاشاه را بازگردانند.
2ـ اشارهایست به «سفارشنامهی» ساعد نخستوزیر که بدست یک سید گدا داده تا او به «گدایی رسمی» بپردازد. از ساعد خیانتهای دیگری نیز دیده شده که شرح آنها را در دفتر «دولت بما پاسخ دهد» توانید خواند.
3ـ دربارهی محمدرشید و سفارشنامهی گدایی ساعد در کتاب «دادگاه» شرحهای بیشتری داده شده.
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
89%
آری
6%
نه
6%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 احمد کسروی
از گفتارهای پیمان
🔸 گفت و شنید [ 1ـ آدمیگری را آموزگار کیست؟! ]
(یک از هفت)
👈 متن را از اینجا بخوانید.
💐 💐 💐
🖌 احمد کسروی
از گفتارهای پیمان
🔸 گفت و شنید [ 1ـ آدمیگری را آموزگار کیست؟! ]
(یک از هفت)
👈 متن را از اینجا بخوانید.
💐 💐 💐
Telegraph
دفتر «گفت و شنید» (گفتارها) ، 1ـ گفت و شنید : آدمیگری را آموزگار کیست؟! ، تکهی یک از هفت
احمد کسروی مرا آشناییست که نخست مسیحی بوده ولی چون بزرگ شده و درس خوانده همچون هزاران دیگران از دین روگردان شده ، و چون سالها در اروپا میزیست پس از بازگشت بدیدنم آمد و نشست و از دیدار هم خشنودی نمودیم و او بسخن درآمده چنین گفت[1] : در اروپا رشتهی فلسفه…
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
94%
آری
6%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست پنجم : واژهای که بسیار شوم درآمده (شش از هشت)
از این گذشته من داستانی از فروغی میدارم که دلیل دیگری تواند بود : در سال 1314 که من بانجمن ادبی رفتم و گفتاری راندم ، آن گفتار را در دو بخش در شمارههای پیمان بچاپ رسانیدیم. چون بخش یکم (در شمارهی نهم سال دوم مهنامه) بیرون آمد ، فروغی که نخستوزیر میبود آن را خوانده بشهربانی دستور داده بود که بخش دوم را نگزارند پراکنده شود. اینبود شهربانی شمارهی دیگر مهنامه را در چاپخانه بازداشت. من در شگفت شدم که در آن گفتار جز خردهگیری نبوده. بهر چه بازمیدارند؟! برآن شدم که فروغی را دیده گفتگو کنم.
روزی رفتم بکاخ ابیض. سخنان بسیاری رفت. میگفت : در اروپا ایران را با سعدی و حافظ و مولوی و فردوسی و خیام میشناسند. گفتم : چنین نیست. چرا ایران را با تاریخ باستانش نشناسند؟!. چرا با شاهعباس و نادرشاه نشناسند؟!. آنگاه آیا این دلیلست که ما بدآموزیهای سراپا زیان سعدی و دیگران را بفرزندان خود یاد دهیم؟!. این چه سزاست که گلستان با آن باب پنجمش بشاگران دبیرستان درس گفته شود؟!. گفت : از سالهاست که سپرده شده باب پنجم را درس ندهند. گفتم ما از چنان سفارشی آگاه نمیباشیم و نشانی از آن در دبیرستانها نمیبینیم. آنگاه گرفتم که آن باب را درس ندادند ، در جایی که کتاب در دست جوانانست آن را هم خواهند خواند.
دیدم پاسخی نتوانست و این بار از راه پنددهی آمد : «کسی که میخواهد با سعدی و حافظ مبارزه کند باید قوهی بزرگی داشته باشد ...». من باینها پاسخی ندادم. چون پیش از کوششهای ما بارها در روزنامهها شعرهای زشت بچهبازی چاپ میشدی من پنج روزنامه را گرد آورده همراه برده بودم. آنها را نشان دادم و گفتم : نتیجهی هواداری شما از سعدی و حافظ رواج این پستیهاست. من خواهشمندم باری از اینها جلو گیرید. روزنامهها را از من گرفت و نوید جلوگیری داد. ولی دروغ بود. گفتار من بازداشت شد. ولی شعرهای بچهبازی همچنان آزاد میبود. تا پس از چند ماهی که فروغی برافتاد و جم نخستوزیر شد ، من خواهش کردم و او دستور بشهربانی داد که از آنگونه شعرها جلو گیرند. من از همان هنگام فروغی را شناختم.
داستانهایی هست که من ننگم میآید بگویم. ولی اگر نگویم بجایی نخواهد رسید. بدخواهان چون خود را آزاد بینند از هیچ گونه خیانت دربارهی این توده بازنخواهند ایستاد.
سالی که از خوزستان به تهران بازگشته بودم ، یکی از نویسندگان که میشناختم گرفتار بیماری سعدیست ، داستانش را شنیدم که در آموزشگاه وزارت جنگ بجوانانی دام درچیده و ناپاکیها کرده ، و چون دانسته شده با رسوایی بسیار از آموزشگاه بیرون کردهاند. با اینحال چندی نگذشت که وزارت فرهنگ شاگردانی را که باروپا میفرستاد او را بعنوان سرپرستی همراه گردانید که میبایستی گفت : «گوسفندان را بگرگ گرسنه سپرد». ما چنین رفتاری را هم از وزارت فرهنگ که دیدهبانش همان فروغی میبود دیدهایم.
آنگاه همان مردک ناپاک ، همان «نامرد نازن» ، اکنون یکی از استادان دانشگاهست و از بس در کارهای زشت خود گستاخست بارها دیدهام درمیان نوشتههایش آن بیماری پست خود را در قالبی ریخته به رخ خوانندگان میکشد. تاریخی برای دبیرستانها نوشته که در آنجا بارها این رفتار بیآزرمانه را کرده. مثلاً با صد بیشرمی زردشت را که مایهی سرفرازی ایرانیانست بسیار خوار میگیرد و زباندرازیها میکند. ولی مانی را به پیغمبری میستاید و بزرگش میگرداند و چنین میگوید که مانی «جمالپرست» میبود.
من نمیدانم مانی چه گفته که عنوان بدست این مردک و همکارانش داده که او را به «جمالپرستی» و دوست داشتن «زیباییهای طبیعت» میستایند ، و در آن میان میخواهند به بیماری پست و کار زشت خود رنگ فلسفه دهند.
همان مردک گفتاری در یکی از مهنامهها دربارهی زبان نوشته. در آغاز آن چنین شیرینزبانی میکند : «کسانی که خداوند خمیرهی وجود ایشان را با لطف ذوق و صفای قریحه سرشته و با اعطای این لطیفهی غیبی بمقام جلیل پرستندگی مظاهر جمال و کمال ارتقاء داده و از سایر اجناس مردم ممیزشان کرده است ...» [1]
ببینید اندازهی بیشرمی را ! ببینید اندازهی گستاخی را !. راست گفتهاند که دزد را چون دنبال نکنی دارندهی خانه گردد. مردک با آن بیناموسی و پستی دعوای برتری و برگزیدگی مینماید. بچهبازی و ناپاکی را «لطیفهی غیبی» میخواند. در جایی که شاعران سخنان یاوه خود را «وحی» نامند چه شگفت که اینان نیز بچهبازی را «لطیفهی غیبی» شمارند.
👇
🖌 احمد کسروی
📝 نشست پنجم : واژهای که بسیار شوم درآمده (شش از هشت)
از این گذشته من داستانی از فروغی میدارم که دلیل دیگری تواند بود : در سال 1314 که من بانجمن ادبی رفتم و گفتاری راندم ، آن گفتار را در دو بخش در شمارههای پیمان بچاپ رسانیدیم. چون بخش یکم (در شمارهی نهم سال دوم مهنامه) بیرون آمد ، فروغی که نخستوزیر میبود آن را خوانده بشهربانی دستور داده بود که بخش دوم را نگزارند پراکنده شود. اینبود شهربانی شمارهی دیگر مهنامه را در چاپخانه بازداشت. من در شگفت شدم که در آن گفتار جز خردهگیری نبوده. بهر چه بازمیدارند؟! برآن شدم که فروغی را دیده گفتگو کنم.
روزی رفتم بکاخ ابیض. سخنان بسیاری رفت. میگفت : در اروپا ایران را با سعدی و حافظ و مولوی و فردوسی و خیام میشناسند. گفتم : چنین نیست. چرا ایران را با تاریخ باستانش نشناسند؟!. چرا با شاهعباس و نادرشاه نشناسند؟!. آنگاه آیا این دلیلست که ما بدآموزیهای سراپا زیان سعدی و دیگران را بفرزندان خود یاد دهیم؟!. این چه سزاست که گلستان با آن باب پنجمش بشاگران دبیرستان درس گفته شود؟!. گفت : از سالهاست که سپرده شده باب پنجم را درس ندهند. گفتم ما از چنان سفارشی آگاه نمیباشیم و نشانی از آن در دبیرستانها نمیبینیم. آنگاه گرفتم که آن باب را درس ندادند ، در جایی که کتاب در دست جوانانست آن را هم خواهند خواند.
دیدم پاسخی نتوانست و این بار از راه پنددهی آمد : «کسی که میخواهد با سعدی و حافظ مبارزه کند باید قوهی بزرگی داشته باشد ...». من باینها پاسخی ندادم. چون پیش از کوششهای ما بارها در روزنامهها شعرهای زشت بچهبازی چاپ میشدی من پنج روزنامه را گرد آورده همراه برده بودم. آنها را نشان دادم و گفتم : نتیجهی هواداری شما از سعدی و حافظ رواج این پستیهاست. من خواهشمندم باری از اینها جلو گیرید. روزنامهها را از من گرفت و نوید جلوگیری داد. ولی دروغ بود. گفتار من بازداشت شد. ولی شعرهای بچهبازی همچنان آزاد میبود. تا پس از چند ماهی که فروغی برافتاد و جم نخستوزیر شد ، من خواهش کردم و او دستور بشهربانی داد که از آنگونه شعرها جلو گیرند. من از همان هنگام فروغی را شناختم.
داستانهایی هست که من ننگم میآید بگویم. ولی اگر نگویم بجایی نخواهد رسید. بدخواهان چون خود را آزاد بینند از هیچ گونه خیانت دربارهی این توده بازنخواهند ایستاد.
سالی که از خوزستان به تهران بازگشته بودم ، یکی از نویسندگان که میشناختم گرفتار بیماری سعدیست ، داستانش را شنیدم که در آموزشگاه وزارت جنگ بجوانانی دام درچیده و ناپاکیها کرده ، و چون دانسته شده با رسوایی بسیار از آموزشگاه بیرون کردهاند. با اینحال چندی نگذشت که وزارت فرهنگ شاگردانی را که باروپا میفرستاد او را بعنوان سرپرستی همراه گردانید که میبایستی گفت : «گوسفندان را بگرگ گرسنه سپرد». ما چنین رفتاری را هم از وزارت فرهنگ که دیدهبانش همان فروغی میبود دیدهایم.
آنگاه همان مردک ناپاک ، همان «نامرد نازن» ، اکنون یکی از استادان دانشگاهست و از بس در کارهای زشت خود گستاخست بارها دیدهام درمیان نوشتههایش آن بیماری پست خود را در قالبی ریخته به رخ خوانندگان میکشد. تاریخی برای دبیرستانها نوشته که در آنجا بارها این رفتار بیآزرمانه را کرده. مثلاً با صد بیشرمی زردشت را که مایهی سرفرازی ایرانیانست بسیار خوار میگیرد و زباندرازیها میکند. ولی مانی را به پیغمبری میستاید و بزرگش میگرداند و چنین میگوید که مانی «جمالپرست» میبود.
من نمیدانم مانی چه گفته که عنوان بدست این مردک و همکارانش داده که او را به «جمالپرستی» و دوست داشتن «زیباییهای طبیعت» میستایند ، و در آن میان میخواهند به بیماری پست و کار زشت خود رنگ فلسفه دهند.
همان مردک گفتاری در یکی از مهنامهها دربارهی زبان نوشته. در آغاز آن چنین شیرینزبانی میکند : «کسانی که خداوند خمیرهی وجود ایشان را با لطف ذوق و صفای قریحه سرشته و با اعطای این لطیفهی غیبی بمقام جلیل پرستندگی مظاهر جمال و کمال ارتقاء داده و از سایر اجناس مردم ممیزشان کرده است ...» [1]
ببینید اندازهی بیشرمی را ! ببینید اندازهی گستاخی را !. راست گفتهاند که دزد را چون دنبال نکنی دارندهی خانه گردد. مردک با آن بیناموسی و پستی دعوای برتری و برگزیدگی مینماید. بچهبازی و ناپاکی را «لطیفهی غیبی» میخواند. در جایی که شاعران سخنان یاوه خود را «وحی» نامند چه شگفت که اینان نیز بچهبازی را «لطیفهی غیبی» شمارند.
👇
یکی نمیگوید : ای «نامرد نازن» اگر راست میگویی پس چرا زن نمیگیری؟!. آیا زنها از «مظاهر جمال» نیستند؟!. آنگاه پس چرا این فلسفهی خود را آشکاره نمینویسی تا مردم بدانند؟!. پس چرا در اینجا و آنجا قاچاقی جملههایی میگنجانی؟!. پس چرا آن روزی که از وزارت جنگ دنبالت میکردند انکار میکردی و با آنکه بچههای مردم را آلودهی بیماریهای ناپاک خود گردانیده بودی با آن نشانیهای آشکار شرم نمیکردی و سوگندها میخوردی؟!. پس چرا آن روز بالا نیفراشتی که بگویی من اینکارهام. خدا «خمیرهی وجود مرا با لطف ذوق و صفای قریحه آفریده و از دیگر اجناس بشر ممیز گردانیده»؟!. پس چرا آن روز نگفتی : «این لطیفهی غیبی است که خدا بمن و همکاران من داده»؟!.
سَهِشها رشته را از دستم گرفت. در وزارت فرهنگ اینگونه «الواتیها» نیز هست. دستگاهی که فروغیها بنیادگزارش باشند بهتر از این نتواند بود. آن ستایشها که فروغی از «عشق پاک» سعدی میکند و وزارت فرهنگ آن را در دیباچهی کتاب بچاپ میرساند ، برای رواج دادن باین ناپاکیهاست. وگرنه «عشق سعدی» ناپاکترین چیزها بوده است.
بارها گفتهام وزارت فرهنگ آن میزها با پشت میزنشینها و آن دبستانها و دبیرستانها و دانشکدهها با آموزگاران و استادان نیست. در پشت سر اینها دستگاه دیگری هست که کارها در دست آنست.
🔹 پانوشت :
1ـ نک. «مجموعه مقالات عباس اقبال آشتیانی». (گردآوری دکتر محمد دبیرسیاقی). تهران : دنیای کتاب 1369.
این همانست که شرح «خیانت در امانت» او در حق کسروی در کتاب «ده سال در عدلیه» (گفتار «سرگرمیها که در زنجان میداشتم») رفته ولی در آنجا هم کسروی از پردهدری و بردن نامش پرهیزیده. این تنها کسی از دستهی «نویسندگان» و «ادبای» بنام ایران نیست که دغلیها و ناپاکیهایی ازو بآشکار افتاده. اگر این رشته دنبال شود بیشتر اینان که همدست بنیادگزاران خائن وزارت فرهنگ بودهاند ، چون زشتکاریهاشان آشکار شود همگان در شگفت خواهند شد. شگفتی از آنرو که در زندگینامههایی که از اینان نوشته میشود ، یکمشت مردان ناپاک و آلوده را با ستایشهای فراوان «بزرگ» و «پاک» میشناسانند.
درخور پرواست در وزارتخانهای که برادران فروغی ، حکمت ، غنی ، تقیزاده و چند تن دیگر بنیاد گزاردند ، یک دسته «نوچه» و همدستشان بودند که با عنوانهایی همچون همکاری در فرهنگستان ، مأموریتهای بیرون و درون کشور برای «شناسانیدن شعر و ادب فارسی به ملل جهان» ، «احیاء آثار ادبی» و مانند اینها از خوان نعمت وزارتخانه بهرهمند میگردیدند.
باید در جای دیگری به فراخی چهرهی راست این ناکسان را که با عنوانهایی همچون «ستارهی درخشان آسمان ادب» و «پژوهنده» از آنان یاد میشود بمردم شناسانید تا دانسته شود چه دستهای (بزبان امروزی : مافیا) در دستگاه وزارت فرهنگ به «کتابسازی» و تقریظنویسی و بزرگ گردانیدن یکدیگر و برپا کردن هیاهوی «ادبیات» و در نتیجه به گرمی این دکان پرداختهاند.
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
سَهِشها رشته را از دستم گرفت. در وزارت فرهنگ اینگونه «الواتیها» نیز هست. دستگاهی که فروغیها بنیادگزارش باشند بهتر از این نتواند بود. آن ستایشها که فروغی از «عشق پاک» سعدی میکند و وزارت فرهنگ آن را در دیباچهی کتاب بچاپ میرساند ، برای رواج دادن باین ناپاکیهاست. وگرنه «عشق سعدی» ناپاکترین چیزها بوده است.
بارها گفتهام وزارت فرهنگ آن میزها با پشت میزنشینها و آن دبستانها و دبیرستانها و دانشکدهها با آموزگاران و استادان نیست. در پشت سر اینها دستگاه دیگری هست که کارها در دست آنست.
🔹 پانوشت :
1ـ نک. «مجموعه مقالات عباس اقبال آشتیانی». (گردآوری دکتر محمد دبیرسیاقی). تهران : دنیای کتاب 1369.
این همانست که شرح «خیانت در امانت» او در حق کسروی در کتاب «ده سال در عدلیه» (گفتار «سرگرمیها که در زنجان میداشتم») رفته ولی در آنجا هم کسروی از پردهدری و بردن نامش پرهیزیده. این تنها کسی از دستهی «نویسندگان» و «ادبای» بنام ایران نیست که دغلیها و ناپاکیهایی ازو بآشکار افتاده. اگر این رشته دنبال شود بیشتر اینان که همدست بنیادگزاران خائن وزارت فرهنگ بودهاند ، چون زشتکاریهاشان آشکار شود همگان در شگفت خواهند شد. شگفتی از آنرو که در زندگینامههایی که از اینان نوشته میشود ، یکمشت مردان ناپاک و آلوده را با ستایشهای فراوان «بزرگ» و «پاک» میشناسانند.
درخور پرواست در وزارتخانهای که برادران فروغی ، حکمت ، غنی ، تقیزاده و چند تن دیگر بنیاد گزاردند ، یک دسته «نوچه» و همدستشان بودند که با عنوانهایی همچون همکاری در فرهنگستان ، مأموریتهای بیرون و درون کشور برای «شناسانیدن شعر و ادب فارسی به ملل جهان» ، «احیاء آثار ادبی» و مانند اینها از خوان نعمت وزارتخانه بهرهمند میگردیدند.
باید در جای دیگری به فراخی چهرهی راست این ناکسان را که با عنوانهایی همچون «ستارهی درخشان آسمان ادب» و «پژوهنده» از آنان یاد میشود بمردم شناسانید تا دانسته شود چه دستهای (بزبان امروزی : مافیا) در دستگاه وزارت فرهنگ به «کتابسازی» و تقریظنویسی و بزرگ گردانیدن یکدیگر و برپا کردن هیاهوی «ادبیات» و در نتیجه به گرمی این دکان پرداختهاند.
———————————
📣 خوانندگان همچنین میتوانند با نواختن بر 💬 در پایین سوی چپ با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📊 نیز در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
94%
آری
0%
نه
6%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.