آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
100%
آری
0%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 « نظام آموزشی ما
🖌 کوشاد تلگرام
📝 5ـ افزودن سربار اروپاپرستی به بار سبک «ادبیات» (دو از دو)
نویسندگان کتابهای درسی در جاهای دیگری هم از نیرنگ یادشده بهره گرفته از گفتههای اروپاییان سودهای ناسزا بردهاند. مثلاً در جای دیگری میخواهند فردوسی را به دانشآموز ایرانی از زبان فرانسوا کوپهی فرانسوی بشناسانند. یک رشته پندارها و دروغهای سبکی را از زبان او آوردهاند. تو گویی ایرانیان باید فردوسی را نیز از سخنان یک اروپایی بشناسند که میگوید :
تا اینجاست بافتههای فرانسوا. دانسته نیست چه شده که ما باید تاریخ خود را از یک شاعر فرانسوی یاد بگیریم و این نویسندگان وزارت آموزش و پرورش تا چه اندازه نادان و بیدرد بودهاند که به پندارهای چنان کسی بها داده آن را در کتاب درسی گنجانیدهاند. این نوشته پر از دروغ و ناراستی است. نخست ما میدانیم :
«تیمور با آنکه گرگ درندهای بیش نبود همیشه دم از دینداری زده بمردمفریبی پایبند بود چنانکه به هر کجا که صوفی خانقاهنشینی سراغ میگرفت بدیدن او شتافت و بدینسان خود را پایبند خدا و دین نشان میداد». (پیمان ، سال یکم ، شمارهی 7 ، ص 9 ، اسفند 1312)
پس چون در اینگونه رفتارهای تیمور مردمفریبی در کار بوده ، این نوشتهی فرانسوا که «تنها درمیان قبرها بگردش میپرداخت و هرگاه بر مزار یکی از نیاکان خود یا شاعری بزرگ ، سرداری دلاور و دانشمندی نامدار میگذشت ، سر فرود میآورد و مزار او را میبوسید» ، دور از راستیست. مردمفریبی در تنهایی چه معنی دارد؟! تیمور آن جانور خونخوار کجا و پاسداری به دانشمندان کجا ـ بویژه که مرده باشند؟!
دوم ، توس را نه تیمور بلکه پسرش میرانشاه گشاد که «دههزار سر خواست و چون دههزار مرد پیدا نشد سرهای زنان و بچگان را بریدند». پس اینکه نوشته شده : «فرمان داد که از کشتار مردم آن دست بردارند زیرا فردوسی شاعر ایرانی ، روزگارِ خود را در آن بسر برده بود» ، جز دروغ شاخدار و سراپا فریبی نیست. چنان از دیدار تیمور از خوابگاه فردوسی یاد میکند تو گویی این دیدار در سال 1313 خ. یا پس از آن بوده. توس بارها بدست مغولان و ازبکان و نیز پسر پلید تیمور چنان ویران شده بود که جای درست گور فردوسی تا آخرهای سدهی نوزدهم میلادی نیک شناخته نمیبود. پس چگونه تیمور دستور داد گور را بگشایند؟! و آن را غرق در گل یافت؟! مانند این دروغ و یاوه را دربارهی گور چنگیز سروده است.
خواست از آوردن این تکهها اینست که نخست ماهیت درسهایی که به نوجوانان ما میدهند روشنی گیرد و کسانی که آن کتابها را مینویسند و میخواهند دانشآموزان را بدام «ادبیات» بیفکنند نیز شناخته گردند و فریبهاشان را مردم بشناسند. همچنین فریبکاریهای بیگانگان و نقشههای خائنانهای که بر سر دارند آشکار گردد.
———————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
🖌 کوشاد تلگرام
📝 5ـ افزودن سربار اروپاپرستی به بار سبک «ادبیات» (دو از دو)
نویسندگان کتابهای درسی در جاهای دیگری هم از نیرنگ یادشده بهره گرفته از گفتههای اروپاییان سودهای ناسزا بردهاند. مثلاً در جای دیگری میخواهند فردوسی را به دانشآموز ایرانی از زبان فرانسوا کوپهی فرانسوی بشناسانند. یک رشته پندارها و دروغهای سبکی را از زبان او آوردهاند. تو گویی ایرانیان باید فردوسی را نیز از سخنان یک اروپایی بشناسند که میگوید :
«تیمور لنگ فاتح ایران و هند گاه سوار بر اسبی ... از میدان جنگ به گورستان میرفت و از اسب پیاده میشد و تنها درمیان قبرها بگردش میپرداخت و هرگاه بر مزار یکی از نیاکان خود یا شاعری بزرگ ، سرداری دلاور و دانشمندی نامدار میگذشت ، سر فرود میآورد و مزار او را میبوسید.
تیمور پس از آنکه شهر توس را گشود ، فرمان داد که از کشتار مردم آن دست بردارند زیرا فردوسی شاعر ایرانی روزگار خود را در آن بسر برده بود. آنگاه تیمور بر سر مزار او شتافت و چون جذبهای اسرارآمیز او را بسوی فردوسی میکشید خواست که قبرش را بگشایند :
«مزار شاعر غرق در گُل بود».
تیمور در اندیشه شد که پس از مرگ ، مزار کشورگشایی چون او چگونه خواهد بود. پس ، از راه قرهقورم بسوی تاتار ـ آنجا که نیای بزرگش چنگیز ، در معبدی آهنین آرمیده است ـ روی آورد.
در برابر زائر نامدار که زانو بر زمین زده و سر فرود آورده بود ، سنگ بزرگی را که بر گور فاتح چین نهاده بودند برداشتند. ولی تیمور ناگهان بر خود لرزید و روی بگردانید :
«گور ستمگر غرق در خون بود». (کتاب 1/201)
تا اینجاست بافتههای فرانسوا. دانسته نیست چه شده که ما باید تاریخ خود را از یک شاعر فرانسوی یاد بگیریم و این نویسندگان وزارت آموزش و پرورش تا چه اندازه نادان و بیدرد بودهاند که به پندارهای چنان کسی بها داده آن را در کتاب درسی گنجانیدهاند. این نوشته پر از دروغ و ناراستی است. نخست ما میدانیم :
«تیمور با آنکه گرگ درندهای بیش نبود همیشه دم از دینداری زده بمردمفریبی پایبند بود چنانکه به هر کجا که صوفی خانقاهنشینی سراغ میگرفت بدیدن او شتافت و بدینسان خود را پایبند خدا و دین نشان میداد». (پیمان ، سال یکم ، شمارهی 7 ، ص 9 ، اسفند 1312)
پس چون در اینگونه رفتارهای تیمور مردمفریبی در کار بوده ، این نوشتهی فرانسوا که «تنها درمیان قبرها بگردش میپرداخت و هرگاه بر مزار یکی از نیاکان خود یا شاعری بزرگ ، سرداری دلاور و دانشمندی نامدار میگذشت ، سر فرود میآورد و مزار او را میبوسید» ، دور از راستیست. مردمفریبی در تنهایی چه معنی دارد؟! تیمور آن جانور خونخوار کجا و پاسداری به دانشمندان کجا ـ بویژه که مرده باشند؟!
دوم ، توس را نه تیمور بلکه پسرش میرانشاه گشاد که «دههزار سر خواست و چون دههزار مرد پیدا نشد سرهای زنان و بچگان را بریدند». پس اینکه نوشته شده : «فرمان داد که از کشتار مردم آن دست بردارند زیرا فردوسی شاعر ایرانی ، روزگارِ خود را در آن بسر برده بود» ، جز دروغ شاخدار و سراپا فریبی نیست. چنان از دیدار تیمور از خوابگاه فردوسی یاد میکند تو گویی این دیدار در سال 1313 خ. یا پس از آن بوده. توس بارها بدست مغولان و ازبکان و نیز پسر پلید تیمور چنان ویران شده بود که جای درست گور فردوسی تا آخرهای سدهی نوزدهم میلادی نیک شناخته نمیبود. پس چگونه تیمور دستور داد گور را بگشایند؟! و آن را غرق در گل یافت؟! مانند این دروغ و یاوه را دربارهی گور چنگیز سروده است.
خواست از آوردن این تکهها اینست که نخست ماهیت درسهایی که به نوجوانان ما میدهند روشنی گیرد و کسانی که آن کتابها را مینویسند و میخواهند دانشآموزان را بدام «ادبیات» بیفکنند نیز شناخته گردند و فریبهاشان را مردم بشناسند. همچنین فریبکاریهای بیگانگان و نقشههای خائنانهای که بر سر دارند آشکار گردد.
———————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
100%
آری
0%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «بدبختیهای توده و ریشهی آن»
🔸 9ـ بجوانان چه حمایتی باید کرد؟.. (دو از دو)
🖌 احمد کسروی
این یک نمونهای از نقص جوانانست که میآیند و بایرادهایی میپردازند و همینکه چند پرسشی میکنیم درمیمانند. چندی پیش بارها میشنیدم جوانان حزبی درست کردهاند و سههزار نفر جمعیتند. میگویند : ما بکسی اعتماد نداریم باید مملکت را خودمان اداره کنیم.
این سخنان را میشنیدم. روزی هم یک مرد دلسوزی گفتگو از آنان کرده چنین گفت : «اینان راه را گم کردهاند و بسیار پرت میروند. باید بآنان یک پندهایی دهیم».
گفتم : من نمیشناسم. گفت : من چند تن را میشناسم. وعده بخانهی خود میگیرم. شما نیز بیایید.
دو بار با آنان دیدار کردیم. بجای سههزار نفر بیش از پنج و شش تن ندیدیم. من پرسیدم : شما که حزبی برپا کردهاید از چه راه آغاز بکار خواهید کرد؟!.. دردهایی که تشخیص دادهاید چیست و چه چارهای برای آنها در اندیشه دارید؟!.
بپرسش من پاسخ نداده چنین گفتند : «مملکت بجوانان بیشتر از دیگران تعلق دارد و اینست جوانان باید بکوشند ...». از اینگونه بسیار سرودند.
گفتم : گرفتم که سخنتان راست است و کشور بشما بیشتر تعلق دارد تا بدیگران ، من میپرسم : چه کار خواهید کرد؟!..
باز پاسخی نداده چنین گفتند : «ما میخواهیم هستهی این جمعیت از جوانان باشند و اساسش را اینان بگزارند ...»
گفتم باز میگویم : آن کارهایی که خواهید کرد چیست؟!.. دیدم درماندهاند و بروی هم نگاه میکنند و پاسخی نمیتوانند. پس از زمانی یکی گفت : «باید بکوشیم و بکشور ترقی دهیم و جامعه را اصلاح کنیم».
گفتم : چگونه خواهید کوشید؟!.. چه کارهایی خواهید کرد؟!... دیدم باز پاسخی نمیتوانند. لحن سخن را تغییر داده گفتم : برای پیدایش یک جمعیتی باید نخست یک مقصودی درمیان باشد که همگی آن را بخواهند و برای رسیدن بآن بکوشند. دوم باید اندیشهها یکی باشد و همگی از یک راه بکوشند. اینهاست که میخواستم شما روشن گردانید و نظر حزب خود را بگویید.
با اینهمه تکرار پاسخی نتوانستند و ما ناگزیر شدیم که سخن را بپایان رسانیده برخیزیم. این نمونهی رفتار جوانانست : آن غرور ایشان که خود را برتر از دیگران میدانند و با آنها درآمیختن را کسر شأن خود میشمارند ، و این نارسایی اندیشهشان که در پاسخ پرسشها درمیمانند و راستی اینست که هیچگاه باین چیزها توجهی نداشته و هیچگاه در این بارهها نیندیشیدهاند.
یک سخنانی شنیدهاند و بیآنکه معنایش را بفهمند به دل سپاردهاند. بسیاری از اینان جمعیت یا اتحاد را همان گرد آمدن در یکجا میشمارند و اینست همینکه ده یا بیست تن در یکجا گرد آمدند آن را حزب یا جمعیت مینامند و آن را در بیرون انتشار میدهند.
در جای دیگر نیز نوشتهایم کسانی از اینان میآیند و با من گفتگو کرده ایراد میگیرند که چرا هواداری از مشروطه مینمایم. میپرسم : ایرادتان چیست؟. میگویند : «مشروطه دیگر کهنه شده» یا میگویند : «دیگر هواداری ندارد» یا میگویند : «در این مدت آزموده شد این مردم لایق مشروطه نیستند» و چون میگویم : «حقایق کهنه نمیشود» ، یا میگویم : «ما را با دیگران چه کار است. اگر آنان هواداری نمیکنند نکنند ، ما یک چیزی را که به سود کشور خود میشناسیم باید هوادارش باشیم» ، یا میپرسم : «این آزمایش را که کرد؟. در این مدت در ایران مشروطه اجرا نگردیده تا دانسته شود مردم شایسته یا ناشایستهاند»ـ این پاسخها را که میدهم بخاموشی میگرایند و دیگر سخنی نمیتوانند.
اینها همه نقیصهی جوانانست. اینها دلیل است که از حقایق بسیار دورند ـ دلیل است که سرمایهشان بسیار کمست. کنون باید این نقص را دریابند و بگردن گیرند و تکانی بخود داده بفراگرفتن حقایق پردازند. میدانم این به بسیاری از آنان گران خواهد افتاد. ولی چه باید کرد؟!. راستی اگرهم تلخ است باید گفته شود. اگرهم سخت است باید پذیرفته گردد.
اگر میخواهند بارزش خود بیفزایند باید این را بپذیرند. اگر میخواهند بکشور و تودهی خود نیکی توانند باید از این گردن نپیچند وگرنه با حال کنونی ، خود تباه گردیده و بتوده نیز جز زیان نتوانند رسانید.
شما ببینید : این نمونهی کردار ایشانست که خود را از پیران و سالمندان جدا میگیرند و با یک گستاخی میگویند : «ما بدیگران اعتماد نداریم». این در کجای جهانست که جوانان خود را بدینسان جدا گیرند؟!. در کجای جهانست که بدینسان از بزرگتران بینیازی نمایند؟!. آیا این سخن جز نتیجهی نارسایی اندیشههاست؟!
دوباره میگویم : اینها گناه آنان نیست. گناه آن کسانیست که در بیست و چند سال گذشته به گیج گردانیدن جوانان کوشیدهاند ، گناه آن کسانیست که روانهای اینان را فرسوده گردانیده ، و از آنسوی با یاد دادن یک رشته تعلیمات پراکنده و بیهوده مغرورشان ساخته با این حال بمیان توده فرستادهاند.
👇
🔸 9ـ بجوانان چه حمایتی باید کرد؟.. (دو از دو)
🖌 احمد کسروی
این یک نمونهای از نقص جوانانست که میآیند و بایرادهایی میپردازند و همینکه چند پرسشی میکنیم درمیمانند. چندی پیش بارها میشنیدم جوانان حزبی درست کردهاند و سههزار نفر جمعیتند. میگویند : ما بکسی اعتماد نداریم باید مملکت را خودمان اداره کنیم.
این سخنان را میشنیدم. روزی هم یک مرد دلسوزی گفتگو از آنان کرده چنین گفت : «اینان راه را گم کردهاند و بسیار پرت میروند. باید بآنان یک پندهایی دهیم».
گفتم : من نمیشناسم. گفت : من چند تن را میشناسم. وعده بخانهی خود میگیرم. شما نیز بیایید.
دو بار با آنان دیدار کردیم. بجای سههزار نفر بیش از پنج و شش تن ندیدیم. من پرسیدم : شما که حزبی برپا کردهاید از چه راه آغاز بکار خواهید کرد؟!.. دردهایی که تشخیص دادهاید چیست و چه چارهای برای آنها در اندیشه دارید؟!.
بپرسش من پاسخ نداده چنین گفتند : «مملکت بجوانان بیشتر از دیگران تعلق دارد و اینست جوانان باید بکوشند ...». از اینگونه بسیار سرودند.
گفتم : گرفتم که سخنتان راست است و کشور بشما بیشتر تعلق دارد تا بدیگران ، من میپرسم : چه کار خواهید کرد؟!..
باز پاسخی نداده چنین گفتند : «ما میخواهیم هستهی این جمعیت از جوانان باشند و اساسش را اینان بگزارند ...»
گفتم باز میگویم : آن کارهایی که خواهید کرد چیست؟!.. دیدم درماندهاند و بروی هم نگاه میکنند و پاسخی نمیتوانند. پس از زمانی یکی گفت : «باید بکوشیم و بکشور ترقی دهیم و جامعه را اصلاح کنیم».
گفتم : چگونه خواهید کوشید؟!.. چه کارهایی خواهید کرد؟!... دیدم باز پاسخی نمیتوانند. لحن سخن را تغییر داده گفتم : برای پیدایش یک جمعیتی باید نخست یک مقصودی درمیان باشد که همگی آن را بخواهند و برای رسیدن بآن بکوشند. دوم باید اندیشهها یکی باشد و همگی از یک راه بکوشند. اینهاست که میخواستم شما روشن گردانید و نظر حزب خود را بگویید.
با اینهمه تکرار پاسخی نتوانستند و ما ناگزیر شدیم که سخن را بپایان رسانیده برخیزیم. این نمونهی رفتار جوانانست : آن غرور ایشان که خود را برتر از دیگران میدانند و با آنها درآمیختن را کسر شأن خود میشمارند ، و این نارسایی اندیشهشان که در پاسخ پرسشها درمیمانند و راستی اینست که هیچگاه باین چیزها توجهی نداشته و هیچگاه در این بارهها نیندیشیدهاند.
یک سخنانی شنیدهاند و بیآنکه معنایش را بفهمند به دل سپاردهاند. بسیاری از اینان جمعیت یا اتحاد را همان گرد آمدن در یکجا میشمارند و اینست همینکه ده یا بیست تن در یکجا گرد آمدند آن را حزب یا جمعیت مینامند و آن را در بیرون انتشار میدهند.
در جای دیگر نیز نوشتهایم کسانی از اینان میآیند و با من گفتگو کرده ایراد میگیرند که چرا هواداری از مشروطه مینمایم. میپرسم : ایرادتان چیست؟. میگویند : «مشروطه دیگر کهنه شده» یا میگویند : «دیگر هواداری ندارد» یا میگویند : «در این مدت آزموده شد این مردم لایق مشروطه نیستند» و چون میگویم : «حقایق کهنه نمیشود» ، یا میگویم : «ما را با دیگران چه کار است. اگر آنان هواداری نمیکنند نکنند ، ما یک چیزی را که به سود کشور خود میشناسیم باید هوادارش باشیم» ، یا میپرسم : «این آزمایش را که کرد؟. در این مدت در ایران مشروطه اجرا نگردیده تا دانسته شود مردم شایسته یا ناشایستهاند»ـ این پاسخها را که میدهم بخاموشی میگرایند و دیگر سخنی نمیتوانند.
اینها همه نقیصهی جوانانست. اینها دلیل است که از حقایق بسیار دورند ـ دلیل است که سرمایهشان بسیار کمست. کنون باید این نقص را دریابند و بگردن گیرند و تکانی بخود داده بفراگرفتن حقایق پردازند. میدانم این به بسیاری از آنان گران خواهد افتاد. ولی چه باید کرد؟!. راستی اگرهم تلخ است باید گفته شود. اگرهم سخت است باید پذیرفته گردد.
اگر میخواهند بارزش خود بیفزایند باید این را بپذیرند. اگر میخواهند بکشور و تودهی خود نیکی توانند باید از این گردن نپیچند وگرنه با حال کنونی ، خود تباه گردیده و بتوده نیز جز زیان نتوانند رسانید.
شما ببینید : این نمونهی کردار ایشانست که خود را از پیران و سالمندان جدا میگیرند و با یک گستاخی میگویند : «ما بدیگران اعتماد نداریم». این در کجای جهانست که جوانان خود را بدینسان جدا گیرند؟!. در کجای جهانست که بدینسان از بزرگتران بینیازی نمایند؟!. آیا این سخن جز نتیجهی نارسایی اندیشههاست؟!
دوباره میگویم : اینها گناه آنان نیست. گناه آن کسانیست که در بیست و چند سال گذشته به گیج گردانیدن جوانان کوشیدهاند ، گناه آن کسانیست که روانهای اینان را فرسوده گردانیده ، و از آنسوی با یاد دادن یک رشته تعلیمات پراکنده و بیهوده مغرورشان ساخته با این حال بمیان توده فرستادهاند.
👇
ما کنون باید بچاره پردازیم. کنون باید بجبران گذشته کوشیم. نویسندهی گفتار از تبریز میگوید : «بتودهی جوان حمایت کنید». میگویم : بهترین حمایت ما اینست که نقیصههای آنان را رفع کنیم و اینک به همان میکوشیم.
یکی از مقاصد ما همانست که جوانان را با حقایق آشنا گردانیم و از معنی درست زندگانی آگاهشان سازیم. این گفتارهای پیاپی برای همینست. ما از یکسوی این حقایق را برای ایشان روشن میگردانیم و از یکسو یک راهی برای کوشش و همدستی ـ چه در تهران و چه در تبریز ـ بروی ایشان باز کردهایم.
(پرچم روزانه شمارههای 42 و 43)
——————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
یکی از مقاصد ما همانست که جوانان را با حقایق آشنا گردانیم و از معنی درست زندگانی آگاهشان سازیم. این گفتارهای پیاپی برای همینست. ما از یکسوی این حقایق را برای ایشان روشن میگردانیم و از یکسو یک راهی برای کوشش و همدستی ـ چه در تهران و چه در تبریز ـ بروی ایشان باز کردهایم.
(پرچم روزانه شمارههای 42 و 43)
——————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
100%
آری
0%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 « نظام آموزشی ما
🖌 کوشاد تلگرام
📝 6ـ آموزش بیدینی بجای دین
کتابهای تعلیمات دینی و «دین و زندگی»شان نیز سراسر آلودگیست. آلودهی بدآموزیهای شیعیگریست. زیرا اگر سخن اینان اسلام بود با همهی آنکه این دین زمانش گذشته باز اصل و بنیاد آن که نیکخواهی و یکتاپرستی است درخور دفاع میباشد. ولی شیعیگری چه؟!
شیعیگری از همان بنیاد ، سخنش ولایت و امامت و برحق بودن علی بعنوان خلیفه و امام میباشد و همهی سخنانشان گرد همین میگردد که آن سه خلیفه حق او را غصب کردند و ستمها به وی چشانیدند و اسلام را به بیراهه کشانیدند. امامان از خاندان پیغمبرند و بر دیگران برتری داشتهاند و دنبالهی این بافندگیها تا برسد به امام زمان و افسانههای آن. تا برسد به اینکه چون امام غایب است ملایان جانشینان او هستند و باید سهم امام و دیگر مالیاتهای اسلامی را آنان بگیرند و مفت بخورند.
چنین فریبکاریها و مفتگوییها که سراسر بدآموزیست در کتابهای درسی به تکرار آمده. از اینروست که میگوییم اینگونه درسها آسیب به بهداشت روانی توده است.
مثلاً در کتاب درسی تعلیمات دینی سال یکم راهنمایی (105) هنوز صد یک تاریخ راست پیدایش اسلام و کوششهای پاکمرد عرب گفته نشده ، از این سخن آغاز میکند که محمد در یک میهمانی که قریش را داد تا دربارهی اسلام سخن راند ، علی عموزادهی نوجوان خود را جانشین و وصی خود شناسانید و از ایشان خواست به سخنانش گوش و ازو پیروی کنند. در آنجا تاریخ طبری و الکامل فیالتاریخ را سرچشمهی این افسانه (1) نشان میدهد.
برداشت کتاب درسی آنست که علی نخست کسی از مردان بوده که اسلام پذیرفته و پاکمرد عرب سه سال پنهانی مردم را به اسلام میخوانده تا نوبت به دعوت آشکار رسیده و در آن میهمانی که داده خویشان خود را آشکاره به اسلام خوانده. پس میتوان فهمید که در زمان آن میهمانی ، علی ده و یا سیزده ساله بوده. (2) نتیجهی این داستان آنکه پیغمبر خویشان خود را از قریش و بزرگان او به میهمانی خوانده تا اسلام را به آنان بشناساند و آنجا یک جوان کمابیش سیزدهساله را جانشین و وصی خود شناسانیده.
آیا اینگونه افسانهها را بعنوان تاریخ یاد کردن ، آن پاکمرد را خاماندیش و دعوت به اسلام را یک چیز ریشخندآمیز نمیشناساند؟! آیا هرچه در آن تاریخها بود درخور پذیرفتنست؟! پس خرد برای چیست؟!
راستی آنست که نویسندگان کتاب ، شیعیگری را تنها کیش بحق اسلام (بلکه خود اسلام) میشمارند و آوردن این افسانهها در نخستین صفحات کتاب برای آنست که پایههای لرزان آن کیش را استوار گردانند.
اینست ما میگوییم : این کتابهاشان نیز گرچه نام «تعلیمات دینی» یا «دین و زندگی« دارد خود سرچشمهی بدآموزیهاست. اینها دین یاد مردم نمیدهد. اینها شیعیگری یاد مردم میدهد ـ که خود بیدینیست ـ آن هم با دست و پای فراوان زدن و افسانه را بجای تاریخ نمودن.
گواه این سخن نیز دنبالهی این درسهاست که به امامت و امام زمان و «ظهور» و اجتهاد و تقلید از «مجتهد جامعالشرایط» که همه دکان ملایانست میانجامد.
اینها نمونههایی از کتابهای درسی است. کتابهای پرزیان دیگری نیز در میان توده انتشار یافته که اجازهی انتشار آنها بدست وزارت ارشاد بوده است. وزارت ارشاد که جلو انتشار کتابهایی را که بینش اجتماعی به خواننده میدهد میگیرد ، به چه عنوان کتابهای سراسر زهرآلود را اجازهی چاپ میدهد؟! آیا اینست راه نگاهداری از بهداشت روانی توده؟!
ما نمونههایی آوردیم تا کتابهایی که جز بدآموزی ارمغانی برای مغزها ندارد شناخته و در نتیجه بدخواهیهای نظام آموزشی دانسته شود. ولی نشان دادن زیانمندی کتابها و آسیبی که به بهداشت روانی توده میزنند با این شیوه بجایی نخواهد رسید. راه درست و دانشی آنست که ما گمراهیها را دستهبندی کنیم و هر کدام را نیک بشناسیم تا بدانیم فلان فیلمنامه ، سریال ، سخنرانی ، کلیپ یا کتاب ، آلودهی چه گمراهیهاست و یا پاکست و بدآموزی ندارد. بدینسان داوری دربارهی این کالاها و نویسندگانشان آسان میگردد.
در این کانال بارها گمراهیهای هزارسالهی ایرانیان یاد و دستهبندی شده و شما با آنها آشنایید. با اینهمه در پایین کوتاهشدهای از آنها را از کتاب «ما چه میخواهیم؟» برای تازهآشنایان میآوریم. گمراهی مادیگری را نیز ما در پایان آنها آوردهایم.
🔹 پانوشتها :
(1) : افسانه داستانیست که از پندار و خیال پدید آمده باشد و راست نباشد.
(2) : در تاریخ طبری یکی از «راویان» ، مسلمان شدن علی را در هفت سالگی و دیگری در ده سالگی بازگفته. تاریخ طبری ، ج 3 ص 860
———————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
🖌 کوشاد تلگرام
📝 6ـ آموزش بیدینی بجای دین
کتابهای تعلیمات دینی و «دین و زندگی»شان نیز سراسر آلودگیست. آلودهی بدآموزیهای شیعیگریست. زیرا اگر سخن اینان اسلام بود با همهی آنکه این دین زمانش گذشته باز اصل و بنیاد آن که نیکخواهی و یکتاپرستی است درخور دفاع میباشد. ولی شیعیگری چه؟!
شیعیگری از همان بنیاد ، سخنش ولایت و امامت و برحق بودن علی بعنوان خلیفه و امام میباشد و همهی سخنانشان گرد همین میگردد که آن سه خلیفه حق او را غصب کردند و ستمها به وی چشانیدند و اسلام را به بیراهه کشانیدند. امامان از خاندان پیغمبرند و بر دیگران برتری داشتهاند و دنبالهی این بافندگیها تا برسد به امام زمان و افسانههای آن. تا برسد به اینکه چون امام غایب است ملایان جانشینان او هستند و باید سهم امام و دیگر مالیاتهای اسلامی را آنان بگیرند و مفت بخورند.
چنین فریبکاریها و مفتگوییها که سراسر بدآموزیست در کتابهای درسی به تکرار آمده. از اینروست که میگوییم اینگونه درسها آسیب به بهداشت روانی توده است.
مثلاً در کتاب درسی تعلیمات دینی سال یکم راهنمایی (105) هنوز صد یک تاریخ راست پیدایش اسلام و کوششهای پاکمرد عرب گفته نشده ، از این سخن آغاز میکند که محمد در یک میهمانی که قریش را داد تا دربارهی اسلام سخن راند ، علی عموزادهی نوجوان خود را جانشین و وصی خود شناسانید و از ایشان خواست به سخنانش گوش و ازو پیروی کنند. در آنجا تاریخ طبری و الکامل فیالتاریخ را سرچشمهی این افسانه (1) نشان میدهد.
برداشت کتاب درسی آنست که علی نخست کسی از مردان بوده که اسلام پذیرفته و پاکمرد عرب سه سال پنهانی مردم را به اسلام میخوانده تا نوبت به دعوت آشکار رسیده و در آن میهمانی که داده خویشان خود را آشکاره به اسلام خوانده. پس میتوان فهمید که در زمان آن میهمانی ، علی ده و یا سیزده ساله بوده. (2) نتیجهی این داستان آنکه پیغمبر خویشان خود را از قریش و بزرگان او به میهمانی خوانده تا اسلام را به آنان بشناساند و آنجا یک جوان کمابیش سیزدهساله را جانشین و وصی خود شناسانیده.
آیا اینگونه افسانهها را بعنوان تاریخ یاد کردن ، آن پاکمرد را خاماندیش و دعوت به اسلام را یک چیز ریشخندآمیز نمیشناساند؟! آیا هرچه در آن تاریخها بود درخور پذیرفتنست؟! پس خرد برای چیست؟!
راستی آنست که نویسندگان کتاب ، شیعیگری را تنها کیش بحق اسلام (بلکه خود اسلام) میشمارند و آوردن این افسانهها در نخستین صفحات کتاب برای آنست که پایههای لرزان آن کیش را استوار گردانند.
اینست ما میگوییم : این کتابهاشان نیز گرچه نام «تعلیمات دینی» یا «دین و زندگی« دارد خود سرچشمهی بدآموزیهاست. اینها دین یاد مردم نمیدهد. اینها شیعیگری یاد مردم میدهد ـ که خود بیدینیست ـ آن هم با دست و پای فراوان زدن و افسانه را بجای تاریخ نمودن.
گواه این سخن نیز دنبالهی این درسهاست که به امامت و امام زمان و «ظهور» و اجتهاد و تقلید از «مجتهد جامعالشرایط» که همه دکان ملایانست میانجامد.
اینها نمونههایی از کتابهای درسی است. کتابهای پرزیان دیگری نیز در میان توده انتشار یافته که اجازهی انتشار آنها بدست وزارت ارشاد بوده است. وزارت ارشاد که جلو انتشار کتابهایی را که بینش اجتماعی به خواننده میدهد میگیرد ، به چه عنوان کتابهای سراسر زهرآلود را اجازهی چاپ میدهد؟! آیا اینست راه نگاهداری از بهداشت روانی توده؟!
ما نمونههایی آوردیم تا کتابهایی که جز بدآموزی ارمغانی برای مغزها ندارد شناخته و در نتیجه بدخواهیهای نظام آموزشی دانسته شود. ولی نشان دادن زیانمندی کتابها و آسیبی که به بهداشت روانی توده میزنند با این شیوه بجایی نخواهد رسید. راه درست و دانشی آنست که ما گمراهیها را دستهبندی کنیم و هر کدام را نیک بشناسیم تا بدانیم فلان فیلمنامه ، سریال ، سخنرانی ، کلیپ یا کتاب ، آلودهی چه گمراهیهاست و یا پاکست و بدآموزی ندارد. بدینسان داوری دربارهی این کالاها و نویسندگانشان آسان میگردد.
در این کانال بارها گمراهیهای هزارسالهی ایرانیان یاد و دستهبندی شده و شما با آنها آشنایید. با اینهمه در پایین کوتاهشدهای از آنها را از کتاب «ما چه میخواهیم؟» برای تازهآشنایان میآوریم. گمراهی مادیگری را نیز ما در پایان آنها آوردهایم.
🔹 پانوشتها :
(1) : افسانه داستانیست که از پندار و خیال پدید آمده باشد و راست نباشد.
(2) : در تاریخ طبری یکی از «راویان» ، مسلمان شدن علی را در هفت سالگی و دیگری در ده سالگی بازگفته. تاریخ طبری ، ج 3 ص 860
———————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸