✴️ پیوست دوم دفتر «انقلاب چیست؟»
🖌 کوشاد تلگرام
چندی پیش در پایان پیوست یکم دفتر «انقلاب چیست؟» قول دادیم که پیوست دیگری نیز در این زمینه خواهیم آورد. اینک آن قول ما.
در زمینهی «نیروی توده» و کاهش و فرسودگی آن در یک حکومت خودکامه و همچنین راه بازپس گرفتن آن ، واتسلاو هاول رئیسجمهور چکسلواکی شیوهای را پیش گرفته بود که آزمایشها سودمندی آن را نشان داده است. او و دوستانش در سال 1977 در حکومت کمونیستی چکسلواکی درخواستهای خود را از حکومت در یک آگهی بیرون دادند که بنام «منشور 77» شناخته شد.
هاول در سال 1979 اندیشههایش را در این زمینه در کتاب «قدرت بیقدرتان» بچاپ رسانید. ده سال پس از آن حکومت کمونیستی چکسلواکی زیر فشار مردمی که آن را نمیخواستند برافتاد.
اندیشههای هاول در پیرامون چند چیز است : یکم ، شناسانیدنِ چِبود (ماهیت) چنین حکومتهایی. دوم ، اینکه چه رفتارهایی از مردم به پایداری آنها میانجامد. سوم ، اینکه چگونه توده میتواند نیروی خود را که فرسوده و کاهش یافته بازیابد.
درست است که تودهها و کشورها با هم تفاوتهای بسیار دارند و از اینرو داروی دردهاشان نیز جداست چندان که گاهی آنچه برای یک توده سودمند است برای دیگری بیسود میباشد. با اینهمه گذشته از تاکتیکهایی که هاول مناسب توده و حکومت چکسلواکی پیش نهاده ، میتوان گفت بررسیهای او دربارهی چبود حکومتهای خودکامه و «نیروی توده» همگانی (عمومی) است و تودههای همدرد نیز میتوانند از آنها سود برند.
نتیجهی بررسیهای هاول بازنمودن ستونهایی است که حکومتهای خودکامه را پایدار نگاه میدارد ـ ستونهایی که خود مردم در استواری آنها دست داشته و دارند (نامش را «زندگی در دروغ» گزارده). میگفت : آن سیستمها پوشالیاند زیرا بر ستونهایی از دروغ برپا شدهاند. همینکه مردم به آن آگاهی رسند که برای رهایی باید رفتارشان را دیگر گردانند و «زندگی در راستی» را برگزینند در آن ستونها رخنههای ژرفی خواهد افتاد و آن ساختارها دیگر پایدار نخواهند ماند.
هاول تیزهوشانه دریافته بود که «شر اصلی» در چنان حکومتهایی ، یک تن زورمند یا خودکامه نیست بلکه سازوکاریست که مردم ناآگاهانه از آن پیروی میکنند و بدینسان ستونهای آن ساختار را برپا میدارند. مثالی که هاول از آن سود میجوید سبزیفروشی است که شعار «کارگران جهان یگانه شوید» را در مغازهاش میآویزد. این شعارِ شناختهی کمونیستی در چکسلواکی سال 1978 دیگر هیچ معنا و ارزشی برای مردم نداشت. ولی حزب کمونیست و حکومت از آن و مانندهایش بدینسان سود میبرد که مردمی که به آنها اعتراض نمیکنند ، غیرمستقیم اطاعت خود را به حزب و حکومت نشان میدهند. این برای چنان حکومتی بسنده بود. سبزیفروش از روی ترس یا دستور حکومت این کار را انجام نمیدهد. بلکه از آن رو که میبیند دیگران چنین میکنند (چنانکه دیگران نیز ازو تقلید میکنند). ساختار از همین «زنجیرهی تقلید و بیمسئولیتی» رشد میکند. مردم بیآنکه بدانند از رژیم هواداری میکنند.
سبزیفروش ما با چنان کاری میگوید : «من ، اینجا زندگی میکنم و میدانم چه باید بکنم. طبق انتظار رفتار میکنم ، قابل اعتمادم. مطیعم و در نتیجه حق دارم در آرامش بمانم». اگر از مغازهدار خواسته میشد که شعار «من ترسیدهام و در نتیجه بیچون و چرا مطیعم» را نمایش دهد ، او شرم میکرد و چنان بیان صریحی از خواری خود را در ویترین نمیگزاشت. زیرا او نیز آدمی است و دوست دارد سرفراز باشد. ولی گزاردن آن شعار به او این امکان را میدهد که بگوید : «چه ایرادی دارد که کارگران جهان یگانه شوند؟». و بدینسان چنان تابلوهایی به او کمک میکند تا اطاعت خود را از چیزی که به آن باور ندارد پنهان نماید.
هاول نیز همچون کسروی راستکاری و گردنفرازی افراد جامعه و بیزاری نمودن ایشان از دورویی و دروغ را پایهی کوششها برای رسیدن به آرمانی که به سر دارد میداند. همچون کسروی به نیروی حقایق پی برده و به آن باور استواری دارد : هنگامی که یک تن (مثلاً یک سبزیفروش) تصمیم میگیرد دلیری کند و شعاری حکومتی را که پیشتر در ویترین مغازهاش گزاشته بود بردارد و دیگر به ناراست یا آنچه باور ندارد تظاهر نکند ، او نمایش یا تئاتر ساختار را بهم زده است. کسروی این خوی آدمی را که «راستیپرستی» مینامد یکی از گرانمایهترین خویها دانسته و پیشرفتهای آدمی در شیوهی زندگی یا تمدن را بیش از همه از این خوی میشمارد.
از دیدهی هاول هر کار نیک ، انتقاد غیرمستقیم از سیاستهای بد است ، ... حتا اگر از حق طبیعی انتقاد مستقیم استفاده نکند. هنگامی که یک تن از دروغ گفتن بازایستد ، به دیگران یادآوری میکند که آنها هم میتوانند.
از اینرو یکی از پایههای دستگاه اندیشهای او زندگی از روی راستی (حقیقت) است.
👇
🖌 کوشاد تلگرام
چندی پیش در پایان پیوست یکم دفتر «انقلاب چیست؟» قول دادیم که پیوست دیگری نیز در این زمینه خواهیم آورد. اینک آن قول ما.
در زمینهی «نیروی توده» و کاهش و فرسودگی آن در یک حکومت خودکامه و همچنین راه بازپس گرفتن آن ، واتسلاو هاول رئیسجمهور چکسلواکی شیوهای را پیش گرفته بود که آزمایشها سودمندی آن را نشان داده است. او و دوستانش در سال 1977 در حکومت کمونیستی چکسلواکی درخواستهای خود را از حکومت در یک آگهی بیرون دادند که بنام «منشور 77» شناخته شد.
هاول در سال 1979 اندیشههایش را در این زمینه در کتاب «قدرت بیقدرتان» بچاپ رسانید. ده سال پس از آن حکومت کمونیستی چکسلواکی زیر فشار مردمی که آن را نمیخواستند برافتاد.
اندیشههای هاول در پیرامون چند چیز است : یکم ، شناسانیدنِ چِبود (ماهیت) چنین حکومتهایی. دوم ، اینکه چه رفتارهایی از مردم به پایداری آنها میانجامد. سوم ، اینکه چگونه توده میتواند نیروی خود را که فرسوده و کاهش یافته بازیابد.
درست است که تودهها و کشورها با هم تفاوتهای بسیار دارند و از اینرو داروی دردهاشان نیز جداست چندان که گاهی آنچه برای یک توده سودمند است برای دیگری بیسود میباشد. با اینهمه گذشته از تاکتیکهایی که هاول مناسب توده و حکومت چکسلواکی پیش نهاده ، میتوان گفت بررسیهای او دربارهی چبود حکومتهای خودکامه و «نیروی توده» همگانی (عمومی) است و تودههای همدرد نیز میتوانند از آنها سود برند.
نتیجهی بررسیهای هاول بازنمودن ستونهایی است که حکومتهای خودکامه را پایدار نگاه میدارد ـ ستونهایی که خود مردم در استواری آنها دست داشته و دارند (نامش را «زندگی در دروغ» گزارده). میگفت : آن سیستمها پوشالیاند زیرا بر ستونهایی از دروغ برپا شدهاند. همینکه مردم به آن آگاهی رسند که برای رهایی باید رفتارشان را دیگر گردانند و «زندگی در راستی» را برگزینند در آن ستونها رخنههای ژرفی خواهد افتاد و آن ساختارها دیگر پایدار نخواهند ماند.
هاول تیزهوشانه دریافته بود که «شر اصلی» در چنان حکومتهایی ، یک تن زورمند یا خودکامه نیست بلکه سازوکاریست که مردم ناآگاهانه از آن پیروی میکنند و بدینسان ستونهای آن ساختار را برپا میدارند. مثالی که هاول از آن سود میجوید سبزیفروشی است که شعار «کارگران جهان یگانه شوید» را در مغازهاش میآویزد. این شعارِ شناختهی کمونیستی در چکسلواکی سال 1978 دیگر هیچ معنا و ارزشی برای مردم نداشت. ولی حزب کمونیست و حکومت از آن و مانندهایش بدینسان سود میبرد که مردمی که به آنها اعتراض نمیکنند ، غیرمستقیم اطاعت خود را به حزب و حکومت نشان میدهند. این برای چنان حکومتی بسنده بود. سبزیفروش از روی ترس یا دستور حکومت این کار را انجام نمیدهد. بلکه از آن رو که میبیند دیگران چنین میکنند (چنانکه دیگران نیز ازو تقلید میکنند). ساختار از همین «زنجیرهی تقلید و بیمسئولیتی» رشد میکند. مردم بیآنکه بدانند از رژیم هواداری میکنند.
سبزیفروش ما با چنان کاری میگوید : «من ، اینجا زندگی میکنم و میدانم چه باید بکنم. طبق انتظار رفتار میکنم ، قابل اعتمادم. مطیعم و در نتیجه حق دارم در آرامش بمانم». اگر از مغازهدار خواسته میشد که شعار «من ترسیدهام و در نتیجه بیچون و چرا مطیعم» را نمایش دهد ، او شرم میکرد و چنان بیان صریحی از خواری خود را در ویترین نمیگزاشت. زیرا او نیز آدمی است و دوست دارد سرفراز باشد. ولی گزاردن آن شعار به او این امکان را میدهد که بگوید : «چه ایرادی دارد که کارگران جهان یگانه شوند؟». و بدینسان چنان تابلوهایی به او کمک میکند تا اطاعت خود را از چیزی که به آن باور ندارد پنهان نماید.
هاول نیز همچون کسروی راستکاری و گردنفرازی افراد جامعه و بیزاری نمودن ایشان از دورویی و دروغ را پایهی کوششها برای رسیدن به آرمانی که به سر دارد میداند. همچون کسروی به نیروی حقایق پی برده و به آن باور استواری دارد : هنگامی که یک تن (مثلاً یک سبزیفروش) تصمیم میگیرد دلیری کند و شعاری حکومتی را که پیشتر در ویترین مغازهاش گزاشته بود بردارد و دیگر به ناراست یا آنچه باور ندارد تظاهر نکند ، او نمایش یا تئاتر ساختار را بهم زده است. کسروی این خوی آدمی را که «راستیپرستی» مینامد یکی از گرانمایهترین خویها دانسته و پیشرفتهای آدمی در شیوهی زندگی یا تمدن را بیش از همه از این خوی میشمارد.
از دیدهی هاول هر کار نیک ، انتقاد غیرمستقیم از سیاستهای بد است ، ... حتا اگر از حق طبیعی انتقاد مستقیم استفاده نکند. هنگامی که یک تن از دروغ گفتن بازایستد ، به دیگران یادآوری میکند که آنها هم میتوانند.
از اینرو یکی از پایههای دستگاه اندیشهای او زندگی از روی راستی (حقیقت) است.
👇
Telegram
کتابخانه کتاب سودمند
نویسنده: واتسلاو هاول
وقتی اطاعت، ستونِ قدرت میشود
وقتی اطاعت، ستونِ قدرت میشود
واتسلاو هاول (Václav Havel)
از زندگی امروز ایرانیان برای روشنتر شدن اندیشهی او میتوان مثالهایی آورد. زندگی در دروغ آنست که کسی به حکومت ملایان باور نداشته باشد ولی برای آنکه «ناخودی» بشمار نیاید و بتواند از برخورداریهایی که هواداری از ساختار دارد بهرهمند گردد ، پیکرهی (عکس) آخوندهای بزرگ ، «بنیانگزار جمهوری اسلامی» و «رهبر عالیقدر» یا شعارهای مذهبی ، در مغازهی خود بیاویزد ، در نمازها و تظاهرات حکومتی شرکت کند ، دیگران را پیاپی «حاج آقا» و «حاج خانم» بخواند ، در نمایشهای محرم شرکت کند ، سفر اربعین برود. ... از آنسو ، زندگی در راستی ، چنانکه از نامش پیداست ، گردن ننهادن به این دوروییها و دروغهاست : اینکه کسی از برخورداریهایی که «خودی»ها دارند چشم پوشد و زیانش را کشد ولی زیر بار خواری و ناراستی نرود.
👇
از زندگی امروز ایرانیان برای روشنتر شدن اندیشهی او میتوان مثالهایی آورد. زندگی در دروغ آنست که کسی به حکومت ملایان باور نداشته باشد ولی برای آنکه «ناخودی» بشمار نیاید و بتواند از برخورداریهایی که هواداری از ساختار دارد بهرهمند گردد ، پیکرهی (عکس) آخوندهای بزرگ ، «بنیانگزار جمهوری اسلامی» و «رهبر عالیقدر» یا شعارهای مذهبی ، در مغازهی خود بیاویزد ، در نمازها و تظاهرات حکومتی شرکت کند ، دیگران را پیاپی «حاج آقا» و «حاج خانم» بخواند ، در نمایشهای محرم شرکت کند ، سفر اربعین برود. ... از آنسو ، زندگی در راستی ، چنانکه از نامش پیداست ، گردن ننهادن به این دوروییها و دروغهاست : اینکه کسی از برخورداریهایی که «خودی»ها دارند چشم پوشد و زیانش را کشد ولی زیر بار خواری و ناراستی نرود.
👇
شما کافیست بیندیشید همین کوشش سادهی بیهزینه که مردم از حاجی خواندن یکدیگر خودداری کنند ، چه نتیجههایی ببار خواهد آورد. همینکه خود را «چاکر» و «نوکر» و دیگران را «حضرتعالی» و «عالیجناب» نخوانند آیا بیاثر است؟!. در بخش پیش گفتیم که یکی از گمراهیهای اندیشهای امروز آنست که از دید بسیار کسان ، کار تنها «کارستان» است. آنها تنها کودتا و انقلاب را کار میشمارند. اینگونه پیشنهادها بگمان ایشان سوسول بازیست.
به سخن خود بازگردیم. هاول میخواست مردم کوشش خود را بر «احیای اخلاق و انسانیت در زندگی روزمره» بگزارند ، تا ساختار موازیِ سالمی در جامعه شکل گیرد (برای مثال روزنامههای مستقل زیرزمینی ، گروههای هنری غیررسمی ، یا شبکههای مردمی نیکوکار). چون این دایرهی حقیقت بزرگ و بزرگتر شود ، رژیم مستبد دیگر خریدار و کارگزاری نخواهد داشت. راستیرا ، رژیم همچون یک ساختمانِ موریانهخورده ، ناگهان با یک تکان کوچکِ مدنی فرومیریزد : همچنان که در سال 1989 در پراگ رخ داد.
هاول «زندگی در راستی» را جنگافزار مردم در برابر «زندگی در دروغ» ، که یکی از ستونهای مهم ساختار خودکامه است ، میشمارَد. این دو را دشمن هم میداند. او نیروی دستگاه خودکامه را در «دروغ همگانی» میداند : تا زمانی که همه تظاهر میکنند ، ساختار خودکامه پابرجا میماند.
هاول به این پرسش که «مردم عادی چگونه از «زندگی در دروغ» (که امنیت نسبی دارد) به «زندگی در راستی» (که پر از بیمهاست) کوچ خواهند کرد؟» چنین پاسخ میدهد :
احساس خفگی اخلاقی و از دست رفتن سرفرازی آدمی. انسانها ربات نیستند که فقط با رانت و نان زنده بمانند. سرافکندگی و زندگی توأم با خواری و دروغ ، سرانجام به جایی میرسد که فرد احساس میکند اگر خاموش بماند ، دیگر «انسان» نیست.
هاول میگوید : در این حال انگیزهی (محرک) آن کس سیاسی نیست ، بلکه یک «کشاکش درونی و اخلاقی» است. با خود میگوید : «هزینهی از دست دادن سرفرازیم ، بیشتر از هزینهی زندان رفتن است». (نبرد راستیپرستی با خودخواهی)
او میگفت تغییر از گامهای کوتاه آغاز میشود. هنگامی که کسانِ هماندیشه گرد هم میآیند و دستههای کوچکِ امن میسازند ، ریسک فردی کاهش مییابد. فرد میبیند که در این مسیر تنها نیست.
اندیشههای هاول بر انقلابهای اروپای شرقی (کمونیست) تأثیر داشت و کوشندگان سیاسی کشورهایی مانند لهستان ، مجارستان ، اوکراین و صربستان و نیز آلمان شرقی آنها را با شرایط کشور خود تطبیق داده در رهایی از بند خودکامگی سود بردند.
گاندی ، آن مرد بزرگ ، نخست کسی است که یک جنبش ناخونریزانه در برابر دشمن کشورش ، انگلستان ، برپا کرد. شیوهای را که او در برابر حکومت یا بهتر بگوییم استعمار انگلستان بکار برد کمتر کسی است که نداند. او نیز در سراسر کوششهای خود پاکی و راستی و دور نشدن از حقیقت را از هواداران خود میطلبید. هاول گاندی را میستود و کوششهای او را «فیروزی آدمیگری بر احساسات اوباشانه» میدانست.
هاول باور داشت دمکراسیِ راست نخست باید در «درونِ وجدان انسانها» زاده شود و سپس به نهادهای سیاسی تبدیل گردد. اگر تودهای از درون ، اخلاق و زندگی در راستی را تمرین نکند ، با سقوط دیکتاتور هم به دمکراسی پایدار نخواهد رسید.
گاندی ، هاول و رهبران آبرومند و فیروز جهان همگی به بهبود اجزای چندی از سرمایهی اجتماعی هوادارانشان کوشیدهاند و این را ضامن نیرومند گردیدن تودهشان دانستهاند. کردار آنها با این سخن کسروی سازگار بوده : «یک مردمی تا خود نیک نباشند ، از نیکیهای جهان بهرهمند نخواهند بود». کسروی به بهبود همهی اجزای سرمایهی اجتماعی تودهی خود کوشیده. جای افسوس فراوانست که ایرانیان پس از گذشت هشتاد سال هنوز از راهنماییهای او بیبهرهاند.
پایان
به سخن خود بازگردیم. هاول میخواست مردم کوشش خود را بر «احیای اخلاق و انسانیت در زندگی روزمره» بگزارند ، تا ساختار موازیِ سالمی در جامعه شکل گیرد (برای مثال روزنامههای مستقل زیرزمینی ، گروههای هنری غیررسمی ، یا شبکههای مردمی نیکوکار). چون این دایرهی حقیقت بزرگ و بزرگتر شود ، رژیم مستبد دیگر خریدار و کارگزاری نخواهد داشت. راستیرا ، رژیم همچون یک ساختمانِ موریانهخورده ، ناگهان با یک تکان کوچکِ مدنی فرومیریزد : همچنان که در سال 1989 در پراگ رخ داد.
هاول «زندگی در راستی» را جنگافزار مردم در برابر «زندگی در دروغ» ، که یکی از ستونهای مهم ساختار خودکامه است ، میشمارَد. این دو را دشمن هم میداند. او نیروی دستگاه خودکامه را در «دروغ همگانی» میداند : تا زمانی که همه تظاهر میکنند ، ساختار خودکامه پابرجا میماند.
هاول به این پرسش که «مردم عادی چگونه از «زندگی در دروغ» (که امنیت نسبی دارد) به «زندگی در راستی» (که پر از بیمهاست) کوچ خواهند کرد؟» چنین پاسخ میدهد :
احساس خفگی اخلاقی و از دست رفتن سرفرازی آدمی. انسانها ربات نیستند که فقط با رانت و نان زنده بمانند. سرافکندگی و زندگی توأم با خواری و دروغ ، سرانجام به جایی میرسد که فرد احساس میکند اگر خاموش بماند ، دیگر «انسان» نیست.
هاول میگوید : در این حال انگیزهی (محرک) آن کس سیاسی نیست ، بلکه یک «کشاکش درونی و اخلاقی» است. با خود میگوید : «هزینهی از دست دادن سرفرازیم ، بیشتر از هزینهی زندان رفتن است». (نبرد راستیپرستی با خودخواهی)
او میگفت تغییر از گامهای کوتاه آغاز میشود. هنگامی که کسانِ هماندیشه گرد هم میآیند و دستههای کوچکِ امن میسازند ، ریسک فردی کاهش مییابد. فرد میبیند که در این مسیر تنها نیست.
اندیشههای هاول بر انقلابهای اروپای شرقی (کمونیست) تأثیر داشت و کوشندگان سیاسی کشورهایی مانند لهستان ، مجارستان ، اوکراین و صربستان و نیز آلمان شرقی آنها را با شرایط کشور خود تطبیق داده در رهایی از بند خودکامگی سود بردند.
گاندی ، آن مرد بزرگ ، نخست کسی است که یک جنبش ناخونریزانه در برابر دشمن کشورش ، انگلستان ، برپا کرد. شیوهای را که او در برابر حکومت یا بهتر بگوییم استعمار انگلستان بکار برد کمتر کسی است که نداند. او نیز در سراسر کوششهای خود پاکی و راستی و دور نشدن از حقیقت را از هواداران خود میطلبید. هاول گاندی را میستود و کوششهای او را «فیروزی آدمیگری بر احساسات اوباشانه» میدانست.
هاول باور داشت دمکراسیِ راست نخست باید در «درونِ وجدان انسانها» زاده شود و سپس به نهادهای سیاسی تبدیل گردد. اگر تودهای از درون ، اخلاق و زندگی در راستی را تمرین نکند ، با سقوط دیکتاتور هم به دمکراسی پایدار نخواهد رسید.
گاندی ، هاول و رهبران آبرومند و فیروز جهان همگی به بهبود اجزای چندی از سرمایهی اجتماعی هوادارانشان کوشیدهاند و این را ضامن نیرومند گردیدن تودهشان دانستهاند. کردار آنها با این سخن کسروی سازگار بوده : «یک مردمی تا خود نیک نباشند ، از نیکیهای جهان بهرهمند نخواهند بود». کسروی به بهبود همهی اجزای سرمایهی اجتماعی تودهی خود کوشیده. جای افسوس فراوانست که ایرانیان پس از گذشت هشتاد سال هنوز از راهنماییهای او بیبهرهاند.
پایان
Telegram
کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
✴️ سرمایهی اجتماعی ایرانیان ✴️
🔸 (شایندگی در چیست؟)
در روزهای آینده یک رشته نوشتههایی در زمینهی سرمایهی اجتماعی ایرانیان و ارتباط آن با درماندگیهای کشور در این کانال خواهیم آورد.
این نوشتهها پاسخی است به پرسشهای زیر :
ــ دانشوران ایرانی علل عقبماندگی…
🔸 (شایندگی در چیست؟)
در روزهای آینده یک رشته نوشتههایی در زمینهی سرمایهی اجتماعی ایرانیان و ارتباط آن با درماندگیهای کشور در این کانال خواهیم آورد.
این نوشتهها پاسخی است به پرسشهای زیر :
ــ دانشوران ایرانی علل عقبماندگی…
✴️ دیکتاتورها فقط با سرکوب حکومت نمیکنند
🔶 قدرت یک حکومت به همکاری چه کسانی وابسته است؟
«وقتی از دیکتاتوری حرف میزنیم ، معمولاً نخستین تصاویر ، زندان ، نیروهای امنیتی ، سانسور و سرکوباند. همهی اینها ابزارهای مهم حکومتهای اقتدارگرا هستند ؛ اما هیچ حکومتی تنها با زور اداره نمیشود.
برای صدور یک حکم ناعادلانه ، فقط قاضی لازم نیست ؛ کارمندانی باید آن را ثبت و اجرا کنند. برای اخراج یک استاد یا دانشجو ، مدیران و مسئولانی باید دستور را عملی کنند. برای پنهان کردن یک حقیقت ، رسانههایی باید آن را منتشر نکنند. برای سرکوب یک اعتصاب ، علاوه بر نیروی امنیتی ، مجموعهای از نهادها باید با دستگاه سرکوب همکاری کنند.
این نکته یکی از پایههای مهم نظریهی مقاومت مدنی است :
قدرت سیاسی فقط چیزی نیست که حکومت «دارد» ؛ بخشی از آن از همکاری و اطاعت جامعه به دست میآید.
واتسلاو هاول در [کتاب] «قدرت بیقدرتان» این سازوکار را با مثال معروف سبزیفروشی توضیح میدهد که شعار حکومتی را در ویترین مغازهاش نصب میکند ؛ نه لزوماً چون به آن باور دارد ، بلکه چون میخواهد دردسر نداشته باشد. میلیونها رفتار کوچک از این دست میتوانند ظاهرِ پذیرش و اقتدار را برای یک نظام سیاسی بازتولید کنند.
به همین دلیل میان نارضایتی و نافرمانی تفاوت بزرگی وجود دارد.
ممکن است میلیونها نفر از یک حکومت ناراضی باشند ، اما اگر ادارهها همچنان کار کنند ، تبلیغات بازتولید شود ، دستورات اجرا شوند و نهادهای اجتماعی نتوانند مستقل عمل کنند ، ساختار قدرت همچنان منابع لازم برای ادامهی حیات خود را در اختیار دارد.
این به معنای مقصر دانستن شهروندانی نیست که زیر فشار و تهدید زندگی میکنند. حکومتهای اقتدارگرا دقیقاً با بالا بردن هزینه «نه گفتن» ، همکاری را تحمیل میکنند. اما شناخت این سازوکار به ما نشان میدهد چرا تشکلهای مستقل ، اعتصاب ، تحریم ، نافرمانی مدنی و دیگر شکلهای کنش جمعی میتوانند اهمیت پیدا کنند.
قدرت چنین کنشهایی فقط در اعتراض کردن نیست ؛ در کاهش همکاریای است که یک ساختار اقتدارگرا برای ادامهی کار خود به آن نیاز دارد.
هیچ حکومتی نمیتواند شخصاً مدرسهها را اداره کند ، قطارها را براند ، کارخانهها را بچرخاند ، خبر تولید کند ، مالیات جمع کند و هزاران دستور روزانه را اجرا کند.
قدرت در رأس هرم دیده میشود ، اما بخش بزرگی از آن در پایین هرم تولید میشود.
برای شناخت قدرت یک دیکتاتوری ، فقط نباید پرسید چه کسانی فرمان میدهند ؛ باید پرسید چه کسانی باعث میشوند آن فرمانها اجرا شوند».
🔸کوشاد تلگرام
در رشته نوشتارهایی که در پیرامون «نیروی توده» با عنوان «انقلاب چیست؟» و پیوستهای آن آوردیم ، از «تشکلهای مردمی» ، «سرمایهی اجتماعی» یک توده و نیز «نیک گردیدن» ایشان سخن بمیان آمد. این جستارها همگی به هم بستگی دارند. در بازپسین نوشتار ، ما از اندیشههای واتسلاو هاول و گاندی نوشتیم و اینکه کوششهای ایشان و ما مانندگیها دارد.
چون دیدیم نوشتار بالا که در کانال «آموزشکدهی توانا» آمده با آن جستارها همبستگیها داشته با ما همسخنیها دارد ، بجا دانستیم آن را در اینجا بیاوریم.
نکتهای که باید در اینجا یادآوری کرد آنکه درست است اینجا به اهمیت «تشکلهای مردمی» همچون اتحادیهها ، جمعیتها و کانونها تأکید شده (چنانکه در نوشتار ما نیز همین گفته شده) ولی دانستنیست که بنیاد ، نیرومندی و کارآمدی همهی آنها جز در سایهی سرمایهی اجتماعی مردم و نیک گردیدن ایشان نیست.
ما به این جستار بیش از دیگران بها میدهیم و همیشه میکوشیم راه افزودن به این سرمایه و دور گردانیدن مردم از آلودگیها را هموار گردانیم.
یادداشت : (پررنگ گردانیدن جملهها از ماست)
🔶 قدرت یک حکومت به همکاری چه کسانی وابسته است؟
«وقتی از دیکتاتوری حرف میزنیم ، معمولاً نخستین تصاویر ، زندان ، نیروهای امنیتی ، سانسور و سرکوباند. همهی اینها ابزارهای مهم حکومتهای اقتدارگرا هستند ؛ اما هیچ حکومتی تنها با زور اداره نمیشود.
برای صدور یک حکم ناعادلانه ، فقط قاضی لازم نیست ؛ کارمندانی باید آن را ثبت و اجرا کنند. برای اخراج یک استاد یا دانشجو ، مدیران و مسئولانی باید دستور را عملی کنند. برای پنهان کردن یک حقیقت ، رسانههایی باید آن را منتشر نکنند. برای سرکوب یک اعتصاب ، علاوه بر نیروی امنیتی ، مجموعهای از نهادها باید با دستگاه سرکوب همکاری کنند.
این نکته یکی از پایههای مهم نظریهی مقاومت مدنی است :
قدرت سیاسی فقط چیزی نیست که حکومت «دارد» ؛ بخشی از آن از همکاری و اطاعت جامعه به دست میآید.
واتسلاو هاول در [کتاب] «قدرت بیقدرتان» این سازوکار را با مثال معروف سبزیفروشی توضیح میدهد که شعار حکومتی را در ویترین مغازهاش نصب میکند ؛ نه لزوماً چون به آن باور دارد ، بلکه چون میخواهد دردسر نداشته باشد. میلیونها رفتار کوچک از این دست میتوانند ظاهرِ پذیرش و اقتدار را برای یک نظام سیاسی بازتولید کنند.
به همین دلیل میان نارضایتی و نافرمانی تفاوت بزرگی وجود دارد.
ممکن است میلیونها نفر از یک حکومت ناراضی باشند ، اما اگر ادارهها همچنان کار کنند ، تبلیغات بازتولید شود ، دستورات اجرا شوند و نهادهای اجتماعی نتوانند مستقل عمل کنند ، ساختار قدرت همچنان منابع لازم برای ادامهی حیات خود را در اختیار دارد.
این به معنای مقصر دانستن شهروندانی نیست که زیر فشار و تهدید زندگی میکنند. حکومتهای اقتدارگرا دقیقاً با بالا بردن هزینه «نه گفتن» ، همکاری را تحمیل میکنند. اما شناخت این سازوکار به ما نشان میدهد چرا تشکلهای مستقل ، اعتصاب ، تحریم ، نافرمانی مدنی و دیگر شکلهای کنش جمعی میتوانند اهمیت پیدا کنند.
قدرت چنین کنشهایی فقط در اعتراض کردن نیست ؛ در کاهش همکاریای است که یک ساختار اقتدارگرا برای ادامهی کار خود به آن نیاز دارد.
هیچ حکومتی نمیتواند شخصاً مدرسهها را اداره کند ، قطارها را براند ، کارخانهها را بچرخاند ، خبر تولید کند ، مالیات جمع کند و هزاران دستور روزانه را اجرا کند.
قدرت در رأس هرم دیده میشود ، اما بخش بزرگی از آن در پایین هرم تولید میشود.
برای شناخت قدرت یک دیکتاتوری ، فقط نباید پرسید چه کسانی فرمان میدهند ؛ باید پرسید چه کسانی باعث میشوند آن فرمانها اجرا شوند».
🔸کوشاد تلگرام
در رشته نوشتارهایی که در پیرامون «نیروی توده» با عنوان «انقلاب چیست؟» و پیوستهای آن آوردیم ، از «تشکلهای مردمی» ، «سرمایهی اجتماعی» یک توده و نیز «نیک گردیدن» ایشان سخن بمیان آمد. این جستارها همگی به هم بستگی دارند. در بازپسین نوشتار ، ما از اندیشههای واتسلاو هاول و گاندی نوشتیم و اینکه کوششهای ایشان و ما مانندگیها دارد.
چون دیدیم نوشتار بالا که در کانال «آموزشکدهی توانا» آمده با آن جستارها همبستگیها داشته با ما همسخنیها دارد ، بجا دانستیم آن را در اینجا بیاوریم.
نکتهای که باید در اینجا یادآوری کرد آنکه درست است اینجا به اهمیت «تشکلهای مردمی» همچون اتحادیهها ، جمعیتها و کانونها تأکید شده (چنانکه در نوشتار ما نیز همین گفته شده) ولی دانستنیست که بنیاد ، نیرومندی و کارآمدی همهی آنها جز در سایهی سرمایهی اجتماعی مردم و نیک گردیدن ایشان نیست.
ما به این جستار بیش از دیگران بها میدهیم و همیشه میکوشیم راه افزودن به این سرمایه و دور گردانیدن مردم از آلودگیها را هموار گردانیم.
یادداشت : (پررنگ گردانیدن جملهها از ماست)
Forwarded from کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
ساختار و ساختارساز.pdf
249.6 KB
🔸 ساختار و ساختارساز
🖌 نویساد تلگرام
🌸
🖌 نویساد تلگرام
🌸
✴️ «عنکبوت» در ایران
🖌 کوشاد تلگرام
«عنکبوت و مگس» نام دفترچهایست که «ویلهلم لیبکنشت» (1900-1826) سوسیالیست آلمانی در سال 1889 بزبانی ساده نوشته. نویسنده در این دفترچه ، کارگران و رنجبران را به «مگس» ماننده میداند که «اربابها ، بهرهکشان ، دلالان ، سرمایهداران ، زمینداران و سران کلیسا» مانند «عنکبوت« آنها را در تارهای خود گرفتار گردانیده و خونشان را میمکند. در پایان این دفترچه نویسنده رو به «مگسها» گردانیده و میگوید : «اوه مگس ، اگر میخواستی ، اگر براستی میخواستی ، شکستناپذیر بودی! راست است که عنکبوتها امروز نیرومندند ولی شمارشان اندک است. حتی اگر شما مگسها بسیار کوچک باشید ، لشکری هستید ، شما خود زندگی هستید ، شما جهان هستید ـ اگر براستی میخواستید. اگر تنها یگانه (=متحد) گردید ، با یک بال زدن ، همهی تارها را پاره میکنید ــ همهی آن تار عنکبوتهایی را که امروز شما را به دام میاندازند ، و شما را از گرسنگی نابود میگرداند. اگر براستی بخواهید ، میتوانید بیچیزی و بردهداری را از میان بردارید. پس خواستن را یاد بگیرید!»
در سال 1917 که در روسستان شورش ماه فوریه رخ داد و تزار نکولا برافتاد ، این دفترچه از پرخواننده ترین دفترچهها گردید چنانکه چند ملیون نسخه از آن در بیش از بیست چاپ گوناگون پراکنده گردید. گفته شده این دفترچه بر اندیشههای مردم روسستان بسیار هَناییده (تأثیر) و میدانیم که در اکتبر همان سال شورش کمونیستی پیش آمد که بحکومت بلشویکها انجامید.
در نزدیکیهای سال 1325 خورشیدی دفترچهای بنام «عنکبوت» از سوی «باهَمادِ آزادگان» (جمعیت شادروان کسروی و یارانش) بزبان ساده نوشته و بچاپ رسید که در همان زمان از سوی شهربانی از پخش آن جلوگیری و نسخههای آن در کتابفروشیها بازداشت گردید. این دفترچه «عنکبوت» را در ایران آخوندها و پشتیبانان آنها شناسانیده که برای مردم تار تنیده و آنها را گرفتار ساخته و هزار سالست خون مردم ما را میمکند :
«ای ایرانی کم سواد و بیخبر ، ای تو که در گوشهی مزرعهها در کنار جادهها در توی معدنها در دکانها و در کارخانهها در زیر منبرها با صد سختی و بیچارگی میگذرانی ، هیچ میدانی که چه کسانی تو را باین حال فلاکت و بدبختی انداختهاند و چه کسانی امروز نمیگزارند تو از این بیچارگی نجات یابی! یقین دارم که نمیدانی و افسوس میخورم که نمیخواهی بدانی.
ای بیخبر ، کمی از جای خود حرکت کن کمی از خواب غفلت برخیز این فریادی که از دل دردناکی بلند میشود بشنو. کمی بگفتههایم گوش ده من غیر از این از تو چیزی نمیخواهم ...
این شیادانِ مردمفریب چند جورند و بچندین لباس درآمدهاند و در میان شما مردمان ساده و بیخبر ، با آسایش و خوشی میگذرانند. شما بآنها بیش از دیگران احترام میگزارید و از دسترنج خودتان تا بتوانید بآنها کمک میکنید و همین کمکهای شما که بنظر خودتان کم میآید آنها را بطمع انداخته و به مفتخواری عادت داده بطوری که امروز بآسانی نمیتوانند شما را بحال خود گزارند.
یکی از این دستهها که ضررشان از همه بیشتر است آخوندهایند. بلی خدا گواه است که همین آخوندها بدترین بلای جان شمایند. بدترین میکربهایند. ...»
در آن زمان هیچ کس همچون احمد کسروی و «باهَمادِ آزادگان» که او بنیاد گزارده بود ، چنین شناخت و بینشی پیرامون ریشهی گرفتاریها و بدبختیهای ایران نداشت. گذشت زمان و آزمایشهای تاریخی ، که تاوان سختی برایش داده شده ، درستی این شناخت و ژرفای این بینش را دربارهی دشمن شمارهی یک پیشرفت و آزادی تودهی ایرانی نشان داده. همچنین این شناخت و بینش ، گمراه و ناکارآمد بودن کوششهای سیاسی دیگر را نیز آشکار گردانیده.
امروز در دورهی فرمانروایی ملایان و روضهخوانان و مداحان ، ما آن «عنکبوت» مردم ایران را بهتر میشناسیم.
تا دکانهای شیادی آن «عنکبوت» برچیده نشود ، این کشور روی پیشرفت و آزادی را نخواهد دید ـ آن «عنکبوت» که از زمان جنبش مشروطه تا امروز بزرگترین سد دمکراسی و آزادی در این کشور بوده و برای نگهداری دستگاه مفتخواری خود آماده بوده که خود را بدامن بیگانگان نیز اندازد. آن «عنکبوت» که تا تارهای فریب و گمراهی آن دریده نگردیده ، کارگران و رنجبران نیز آسایش نخواهند یافت.
🖌 کوشاد تلگرام
«عنکبوت و مگس» نام دفترچهایست که «ویلهلم لیبکنشت» (1900-1826) سوسیالیست آلمانی در سال 1889 بزبانی ساده نوشته. نویسنده در این دفترچه ، کارگران و رنجبران را به «مگس» ماننده میداند که «اربابها ، بهرهکشان ، دلالان ، سرمایهداران ، زمینداران و سران کلیسا» مانند «عنکبوت« آنها را در تارهای خود گرفتار گردانیده و خونشان را میمکند. در پایان این دفترچه نویسنده رو به «مگسها» گردانیده و میگوید : «اوه مگس ، اگر میخواستی ، اگر براستی میخواستی ، شکستناپذیر بودی! راست است که عنکبوتها امروز نیرومندند ولی شمارشان اندک است. حتی اگر شما مگسها بسیار کوچک باشید ، لشکری هستید ، شما خود زندگی هستید ، شما جهان هستید ـ اگر براستی میخواستید. اگر تنها یگانه (=متحد) گردید ، با یک بال زدن ، همهی تارها را پاره میکنید ــ همهی آن تار عنکبوتهایی را که امروز شما را به دام میاندازند ، و شما را از گرسنگی نابود میگرداند. اگر براستی بخواهید ، میتوانید بیچیزی و بردهداری را از میان بردارید. پس خواستن را یاد بگیرید!»
در سال 1917 که در روسستان شورش ماه فوریه رخ داد و تزار نکولا برافتاد ، این دفترچه از پرخواننده ترین دفترچهها گردید چنانکه چند ملیون نسخه از آن در بیش از بیست چاپ گوناگون پراکنده گردید. گفته شده این دفترچه بر اندیشههای مردم روسستان بسیار هَناییده (تأثیر) و میدانیم که در اکتبر همان سال شورش کمونیستی پیش آمد که بحکومت بلشویکها انجامید.
در نزدیکیهای سال 1325 خورشیدی دفترچهای بنام «عنکبوت» از سوی «باهَمادِ آزادگان» (جمعیت شادروان کسروی و یارانش) بزبان ساده نوشته و بچاپ رسید که در همان زمان از سوی شهربانی از پخش آن جلوگیری و نسخههای آن در کتابفروشیها بازداشت گردید. این دفترچه «عنکبوت» را در ایران آخوندها و پشتیبانان آنها شناسانیده که برای مردم تار تنیده و آنها را گرفتار ساخته و هزار سالست خون مردم ما را میمکند :
«ای ایرانی کم سواد و بیخبر ، ای تو که در گوشهی مزرعهها در کنار جادهها در توی معدنها در دکانها و در کارخانهها در زیر منبرها با صد سختی و بیچارگی میگذرانی ، هیچ میدانی که چه کسانی تو را باین حال فلاکت و بدبختی انداختهاند و چه کسانی امروز نمیگزارند تو از این بیچارگی نجات یابی! یقین دارم که نمیدانی و افسوس میخورم که نمیخواهی بدانی.
ای بیخبر ، کمی از جای خود حرکت کن کمی از خواب غفلت برخیز این فریادی که از دل دردناکی بلند میشود بشنو. کمی بگفتههایم گوش ده من غیر از این از تو چیزی نمیخواهم ...
این شیادانِ مردمفریب چند جورند و بچندین لباس درآمدهاند و در میان شما مردمان ساده و بیخبر ، با آسایش و خوشی میگذرانند. شما بآنها بیش از دیگران احترام میگزارید و از دسترنج خودتان تا بتوانید بآنها کمک میکنید و همین کمکهای شما که بنظر خودتان کم میآید آنها را بطمع انداخته و به مفتخواری عادت داده بطوری که امروز بآسانی نمیتوانند شما را بحال خود گزارند.
یکی از این دستهها که ضررشان از همه بیشتر است آخوندهایند. بلی خدا گواه است که همین آخوندها بدترین بلای جان شمایند. بدترین میکربهایند. ...»
در آن زمان هیچ کس همچون احمد کسروی و «باهَمادِ آزادگان» که او بنیاد گزارده بود ، چنین شناخت و بینشی پیرامون ریشهی گرفتاریها و بدبختیهای ایران نداشت. گذشت زمان و آزمایشهای تاریخی ، که تاوان سختی برایش داده شده ، درستی این شناخت و ژرفای این بینش را دربارهی دشمن شمارهی یک پیشرفت و آزادی تودهی ایرانی نشان داده. همچنین این شناخت و بینش ، گمراه و ناکارآمد بودن کوششهای سیاسی دیگر را نیز آشکار گردانیده.
امروز در دورهی فرمانروایی ملایان و روضهخوانان و مداحان ، ما آن «عنکبوت» مردم ایران را بهتر میشناسیم.
تا دکانهای شیادی آن «عنکبوت» برچیده نشود ، این کشور روی پیشرفت و آزادی را نخواهد دید ـ آن «عنکبوت» که از زمان جنبش مشروطه تا امروز بزرگترین سد دمکراسی و آزادی در این کشور بوده و برای نگهداری دستگاه مفتخواری خود آماده بوده که خود را بدامن بیگانگان نیز اندازد. آن «عنکبوت» که تا تارهای فریب و گمراهی آن دریده نگردیده ، کارگران و رنجبران نیز آسایش نخواهند یافت.
✴️ نامهی یکی از خوانندگان کانال :
🔶 برافتادن رضاشاه
(بخش 1 از 2)
25 شهریورماه 1320 روزیست که رضاشاه پهلوی درپی یک رشته رویدادها که پس از سوم شهریورماه همان سال و اشغال ایران بدست ارتشهای انگلیس و شوروی رخ داد ، از پادشاهی کناره گرفت. آنچه در شهریورماه 1320 رخ داد ، از رویدادهای بزرگ تاریخی روزگار ماست که بسیاری از ایرانیان از بزرگی آسیبهای آن آگاه نیستند و هنوز همهی رازهای آن شناخته نگردیده.
در آن زمان دولتهای متجاوز برای توجیه این مرزناشناسی ، بهانهی پوچ گرایش رضاشاه به آلمان و افسانهی «ستون پنجم» آلمان در ایران را ساخته بودند. در حالی که این دروغی بیش نبود. رضاشاه در جنگ جهانی دوم به بییکسویی ایران پایبند مانده بود ، تا جایی که در بهار 1320 که در عراق کودتای ضدانگلیسی به رهبری رشید عالی گیلانی رخ داد ، با اینکه آلمان و رهبران کودتای عراق از ایران طلب یاری کردند ، رضاشاه از مداخله خودداری نمود.
دولت شوروی از یکی دو سال پیش از آن ، نقشهی حمله به ایران را داشت و در جستجوی بهانه و زمینه بود. پس از پیمان عدم تعرض میان آلمان و شوروی ، دولت آلمان نیز دست شوروی را برای حمله به ایران بازنهاده بود و پیشروی آن را بسوی جنوب به رسمیت شناخته بود و گویا بیم از واکنش انگلیس بود که شوروی را از حمله به ایران بازداشته بود. با شکستن پیمان عدم تعرض و حملهی ناگهانی آلمان به شوروی در یکم تیرماه 1320 و پیشروی برق آسای آلمان ، بیم نزدیک شدن آلمانیها به چاههای نفت قفقاز و شکست شوروی ، یاری رساندن به آن را برای متفقین ناگزیر ساخت. از این رو ، انگلیس و شوروی با آگاهی آمریکا برای اشغال ایران همداستان گردیدند.
گذشته از یاری رساندن به شوروی ، یکی دیگر از انگیزههای دولت انگلیس برای حمله به ایران ، پیشگیری از تهدید منافع نفتی آن در خوزستان بوده است. با اینهمه ، دلایلی در دست است که نشان میدهد ، انگیزههای انگلیس تنها اینها نبوده. انگلیس انگیزههای ژرفتر و برنامههای دوراندیشانهی دیگری هم از حمله به ایران و براندازی رضاشاه داشته است. از پیگیری و باریکبینی در آنچه از سوم تا بیستوپنجم شهریورماه در ایران رخ داد و به کنارهگیری رضاشاه انجامید و سیاستهایی که پس از برکناری رضاشاه ، دولت متجاوزِ انگلیس با دست وابستگان سیاسی خود در ایران پیش برد ، دلایل و نشانههایی هویدا میگردد که با کنار هم نهادن آنها میتوان به خواستهای نهانی این کشور در ایران پی برد.
برای پی بردن به خواستها و برنامههای انگلیس در ایران باید این نکته را بدیده گرفت که در دورهی رضاشاه پهلوی اصلاحاتی در ایران به اجرا گزارده شده بود ، که به زیان انگلیسها بود و مایهی ناخرسندی آنها گردیده بود. برای نمونه ایران که در دورهی قاجار اختیار بستن تعرفه بر کالاهای وارداتی را هم از دست داده بود ، در این دوره استقلال گمرکی خود را بازیافت و در نتیجهی آن قراردادهای گمرکی تازهای با انگلیس و کشورهای دیگر بسته شد ، از زمان قاجار باز بودن درهای ایران بر روی کالاهای مصرفی غربی سبب تاراج ذخایر طلا و نقره و معادن کشور و در نتیجه کاهش پیوستهی ارزش پول ایران شده بود ولی در سال 1309 و 1310 قانون انحصار تجارت خارجی از مجلس شورای ملی گذشت که در نتیجهی آن درهای کشور به روی کالاهای مصرفی اروپایی بسته شد و بدینسان از بیرون رفتن سرمایههای کشور و کاهش ارزش پول ملی جلوگیری شد ـ گام میهنپرستانهای که در همان زمان ، خشم نمایندگان پارلمان انگلیس و بدگویی روزنامههای انگلیسی را برانگیخته بود.
در دورهی رضاشاه بود که سرانجام امتیاز کاپیتولاسیون از میان برداشته شد ، قوانین مدنی ، تجارت ، مجازات عمومی ، ثبت ازدواج و طلاق ، سجل احوال ، نظام وظیفهی عمومی، تبدیل نام ماهها و بروج و ثبت اسناد و املاک ، قانون مقیاسات (پذیرش سیستم متریک) و بسیاری دیگر از قوانین پیشرو و موردنیاز کشور به تصویب رسید ، رضاشاه برای ایران ارتش یکپارچه پدید آورد ، امتیاز تلگراف جنوب را از انگلیسها پس گرفت ، خانخانی را برانداخت ، کوشید عشایر را خلع سلاح و دیه نشین گرداند ، زنان ایران را از چادر و روبند رها گردانید و رسم حرمسرا در دربار را برانداخت ، جلو نمایشهای محرمی مانند سینهزنی ، زنجیرزنی و قمهزنی را گرفت و از رونق دکان مفتخوری آخوندها کاست ، بهداشت و تندرستی را بهبود داد ، دانشگاه برپا ساخت ، بانک ملی بنیاد نهاد ، شیخ خزعل و سیمیتکو و دیگر سرکشان و دشمنان استقلال و تمامیت ایران را سرکوبید ، راه آهن سراسری کشید ، کارخانهها ساخت و بسیاری کارهای دیگر که بر روی هم مایهی زندگی و آبروی ایران در جهان گردید.
🔶 برافتادن رضاشاه
(بخش 1 از 2)
25 شهریورماه 1320 روزیست که رضاشاه پهلوی درپی یک رشته رویدادها که پس از سوم شهریورماه همان سال و اشغال ایران بدست ارتشهای انگلیس و شوروی رخ داد ، از پادشاهی کناره گرفت. آنچه در شهریورماه 1320 رخ داد ، از رویدادهای بزرگ تاریخی روزگار ماست که بسیاری از ایرانیان از بزرگی آسیبهای آن آگاه نیستند و هنوز همهی رازهای آن شناخته نگردیده.
در آن زمان دولتهای متجاوز برای توجیه این مرزناشناسی ، بهانهی پوچ گرایش رضاشاه به آلمان و افسانهی «ستون پنجم» آلمان در ایران را ساخته بودند. در حالی که این دروغی بیش نبود. رضاشاه در جنگ جهانی دوم به بییکسویی ایران پایبند مانده بود ، تا جایی که در بهار 1320 که در عراق کودتای ضدانگلیسی به رهبری رشید عالی گیلانی رخ داد ، با اینکه آلمان و رهبران کودتای عراق از ایران طلب یاری کردند ، رضاشاه از مداخله خودداری نمود.
دولت شوروی از یکی دو سال پیش از آن ، نقشهی حمله به ایران را داشت و در جستجوی بهانه و زمینه بود. پس از پیمان عدم تعرض میان آلمان و شوروی ، دولت آلمان نیز دست شوروی را برای حمله به ایران بازنهاده بود و پیشروی آن را بسوی جنوب به رسمیت شناخته بود و گویا بیم از واکنش انگلیس بود که شوروی را از حمله به ایران بازداشته بود. با شکستن پیمان عدم تعرض و حملهی ناگهانی آلمان به شوروی در یکم تیرماه 1320 و پیشروی برق آسای آلمان ، بیم نزدیک شدن آلمانیها به چاههای نفت قفقاز و شکست شوروی ، یاری رساندن به آن را برای متفقین ناگزیر ساخت. از این رو ، انگلیس و شوروی با آگاهی آمریکا برای اشغال ایران همداستان گردیدند.
گذشته از یاری رساندن به شوروی ، یکی دیگر از انگیزههای دولت انگلیس برای حمله به ایران ، پیشگیری از تهدید منافع نفتی آن در خوزستان بوده است. با اینهمه ، دلایلی در دست است که نشان میدهد ، انگیزههای انگلیس تنها اینها نبوده. انگلیس انگیزههای ژرفتر و برنامههای دوراندیشانهی دیگری هم از حمله به ایران و براندازی رضاشاه داشته است. از پیگیری و باریکبینی در آنچه از سوم تا بیستوپنجم شهریورماه در ایران رخ داد و به کنارهگیری رضاشاه انجامید و سیاستهایی که پس از برکناری رضاشاه ، دولت متجاوزِ انگلیس با دست وابستگان سیاسی خود در ایران پیش برد ، دلایل و نشانههایی هویدا میگردد که با کنار هم نهادن آنها میتوان به خواستهای نهانی این کشور در ایران پی برد.
برای پی بردن به خواستها و برنامههای انگلیس در ایران باید این نکته را بدیده گرفت که در دورهی رضاشاه پهلوی اصلاحاتی در ایران به اجرا گزارده شده بود ، که به زیان انگلیسها بود و مایهی ناخرسندی آنها گردیده بود. برای نمونه ایران که در دورهی قاجار اختیار بستن تعرفه بر کالاهای وارداتی را هم از دست داده بود ، در این دوره استقلال گمرکی خود را بازیافت و در نتیجهی آن قراردادهای گمرکی تازهای با انگلیس و کشورهای دیگر بسته شد ، از زمان قاجار باز بودن درهای ایران بر روی کالاهای مصرفی غربی سبب تاراج ذخایر طلا و نقره و معادن کشور و در نتیجه کاهش پیوستهی ارزش پول ایران شده بود ولی در سال 1309 و 1310 قانون انحصار تجارت خارجی از مجلس شورای ملی گذشت که در نتیجهی آن درهای کشور به روی کالاهای مصرفی اروپایی بسته شد و بدینسان از بیرون رفتن سرمایههای کشور و کاهش ارزش پول ملی جلوگیری شد ـ گام میهنپرستانهای که در همان زمان ، خشم نمایندگان پارلمان انگلیس و بدگویی روزنامههای انگلیسی را برانگیخته بود.
در دورهی رضاشاه بود که سرانجام امتیاز کاپیتولاسیون از میان برداشته شد ، قوانین مدنی ، تجارت ، مجازات عمومی ، ثبت ازدواج و طلاق ، سجل احوال ، نظام وظیفهی عمومی، تبدیل نام ماهها و بروج و ثبت اسناد و املاک ، قانون مقیاسات (پذیرش سیستم متریک) و بسیاری دیگر از قوانین پیشرو و موردنیاز کشور به تصویب رسید ، رضاشاه برای ایران ارتش یکپارچه پدید آورد ، امتیاز تلگراف جنوب را از انگلیسها پس گرفت ، خانخانی را برانداخت ، کوشید عشایر را خلع سلاح و دیه نشین گرداند ، زنان ایران را از چادر و روبند رها گردانید و رسم حرمسرا در دربار را برانداخت ، جلو نمایشهای محرمی مانند سینهزنی ، زنجیرزنی و قمهزنی را گرفت و از رونق دکان مفتخوری آخوندها کاست ، بهداشت و تندرستی را بهبود داد ، دانشگاه برپا ساخت ، بانک ملی بنیاد نهاد ، شیخ خزعل و سیمیتکو و دیگر سرکشان و دشمنان استقلال و تمامیت ایران را سرکوبید ، راه آهن سراسری کشید ، کارخانهها ساخت و بسیاری کارهای دیگر که بر روی هم مایهی زندگی و آبروی ایران در جهان گردید.
ولی از رفتار دولت انگلیس و وابستگان سیاسی آن در ایران پیداست که آنها از اصلاحات رضاشاه در ایران ناخشنود بودند و از این روست که پس از اشغال ایران در سال 1320، با دست کابینههای وابستهی خائن ، بسیاری از اصلاحات رضاشاه بهم زده شد و یک رشته سیاستهای ارتجاعی در ایران به اجرا درآمد.
(فردا بخش پایانی این گفتار را خواهیم آورد)
(فردا بخش پایانی این گفتار را خواهیم آورد)
✴️ نامهی یکی از خوانندگان کانال :
🔶 برافتادن رضاشاه
(بخش2 از 2)
برخی از رویدادهای روزهای اشغال ایران و پس از آن درخور اندیشه و درنگ فراوان هستند که نمیتوان به سادگی از آنها گذشت. از جمله اینکه :
1ـ انگلیس و شوروی در حالی به ایران حمله کردند که برخلاف عرف دیپلماتیک ، اعلان جنگی نشده و سفرا و هیأتهای نمایندگی انگلیس و شوروی در ایران بودند.
2ـ در زمان حمله به ایران ، نخستوزیرِ انگلوفیلی مانند رجبعلی منصور بر سر کار بود که از آن جلوگیری ننمود. اگر خواست انگلیس و شوروی تنها اخراج آلمانها و دادن راه برای یاری رسانی به شوروی بوده ، یک دولت عادی باید آن را میپذیرفت تا از اشغال کشور جلوگیری نماید در حالی که چنین نشد.
3ـ ستاد ارتش ایران در همان حال که در ظاهر و با انتشار اعلان در روزنامهها دم از دستور مقاومت میزد ، به پیامها و درخواستهای نیروهای مرزی ایران پاسخ بهنگام نمیداد. از این گذشته ، بیشتر فرماندهان ارتش در استانهای مرزی از همان آغاز حمله ، از محل خدمت خود گریخته و یگانهای خود را به دم چک ارتشهای بیگانه رها کرده بودند و وزارت جنگ هیچگاه چنین فرماندهانی را به کیفر درخور چنین خیانتی نرسانید.
4ـ در ششم شهریور پس از گسیخته شدن سامان ارتش ایران و ریختن آبروی آن دستور ترک مقاومت داده شد که این گمان را پدید میآورد که گویا خواست از آن دستورِ مقاومتِ پوچ و ظاهری جز فروپاشی یگانها و ریختن آبروی ارتش رضاشاهی نبوده .
5ـ در ستاد ارتش بیآگاهی رضاشاه در هشتم شهریورماه صورتجلسهای به امضاء برخی امرای ارتش میرسد و طبق آن مقرر میگردد که سربازان وظیفهی ارتش مرخص شده و کارکنان پیمانی بجای آنها استخدام گردند که بمعنی انحلال ارتش بوده و جز اجرای درخواست نیروهای اشغالگر برای انحلال ارتش ایران ، گمان دیگری در آن باره نمی توان برد. این تصمیم فوری در همان شب به اجرا گزارده شد که به بیرون کردن سربازان از پادگانها و آواره و سرگردان ساختن آنها در شهرها انجامید.
6ـ فردای آن روز رضاشاه پس از شنیدن داستان تصمیمِ ستاد ارتش و بیرون کردن سربازان از پادگانها ، بسیار خشمناک گردیده و امرای خائن ارتش ـ نخجوان (کفیل وزارت جنگ) و ضرغامی (رئیس ستاد) ـ را احضار کرده و پس از کتک زدن به آنها ، دستور بازداشت و محاکمهشان را میدهد. با انتشار این خبر ، انگلیسها تهدید میکنند که نیروهای خود و شوروی را از قزوین بسوی تهران حرکت خواهند داد و تهران اشغال خواهد شد.
7ـ نخستوزیر گردانیدن محمدعلی فروغی در هنگامهی اشغال ایران که بعنوان انگلوفیل و استاد اعظم فراماسونری شناخته میشود ، نکتهی دیگری است که درخور اندیشه میباشد. هم او بود که نامهی استعفاء رضاشاه را به خط خود نوشت و به امضاء وی رسانید.
8ـ سیاست فروغی و کابینههای پس از وی در پر وبال دادن به آخوندها و بیرون کشیدن ملایان از سوراخها و گوشهها و انداختن آنها به جان مردم و کشور و روی هم رفته بهم زدن اصلاحات رضاشاه و تقویت ارتجاع در زمانی که نیروهای اشغالگر در ایران بودند ، نمیتواند موضوعی ساده باشد.
اندیشیدن دربارهی این رشته رویدادها و کنار هم نهادن این نشانهها ما را به این نتیجه رهنمون میسازد که دستهای از امرای ارتش و مردان سیاسی ایران در سازشی نهانی با انگلیسها زمینهی حمله به ایران و براندازی رضاشاه را فراهم ساختند و پس از آن هم سیاستهای ارتجاعی انگلیس را به اجرا گزاردند.
در آن زمان ، احمد کسروی یگانه آزادمردی بود که این سیاست خائنانه را دریافته و در برابر آن بالا برافراشت. احمد کسروی از دیکتاتوری رضاشاه و پایمال گردانیدن مشروطه و به ریشخند گرفتن مجلس گلهمند بود و آن را «خیانت به مشروطه» بازنمود :
«در اين خيانت بزرگ رضاشاه دست داشته و اين از بديهاي اوست. ما هر زمان كه نيكيهاي او را گفتهايم اين بديش را فراموش نگردانيدهايم. چيزي كه هست سرچشمهي اين خيانت ، رضاشاه نبوده. اين خيانت نيز از وزيران سرزده و رضاشاه با آنان همدستي نموده. آنان نقشه را كشيده به رضاشاه نشان دادهاند ، و او چون با سياست (يا بهتر گويم با سود) خود سازگار يافته آن را روان گردانيده».
(دفتر یکم دیماه 1323)
هنگامی که شیخ خزعل در خوزستان دستگیر شد و سخن از بشاهی رسیدن سردار سپه میرفت کسروی با نام مستعار گفتاری در حبلالمتین به این مضمون نوشت :
«سردار سپه با رفتاری كه تاكنون كرده پیداست كه بمشروطه و مجلس ارجی نمیگزارد و پیداست كه اگر بشاهی رسد این ارج نگزاردن بیشتر خواهد بود. اینست باید اندیشهی آینده را كرد».(ده سال در عدلیه بخش 31)
🔶 برافتادن رضاشاه
(بخش2 از 2)
برخی از رویدادهای روزهای اشغال ایران و پس از آن درخور اندیشه و درنگ فراوان هستند که نمیتوان به سادگی از آنها گذشت. از جمله اینکه :
1ـ انگلیس و شوروی در حالی به ایران حمله کردند که برخلاف عرف دیپلماتیک ، اعلان جنگی نشده و سفرا و هیأتهای نمایندگی انگلیس و شوروی در ایران بودند.
2ـ در زمان حمله به ایران ، نخستوزیرِ انگلوفیلی مانند رجبعلی منصور بر سر کار بود که از آن جلوگیری ننمود. اگر خواست انگلیس و شوروی تنها اخراج آلمانها و دادن راه برای یاری رسانی به شوروی بوده ، یک دولت عادی باید آن را میپذیرفت تا از اشغال کشور جلوگیری نماید در حالی که چنین نشد.
3ـ ستاد ارتش ایران در همان حال که در ظاهر و با انتشار اعلان در روزنامهها دم از دستور مقاومت میزد ، به پیامها و درخواستهای نیروهای مرزی ایران پاسخ بهنگام نمیداد. از این گذشته ، بیشتر فرماندهان ارتش در استانهای مرزی از همان آغاز حمله ، از محل خدمت خود گریخته و یگانهای خود را به دم چک ارتشهای بیگانه رها کرده بودند و وزارت جنگ هیچگاه چنین فرماندهانی را به کیفر درخور چنین خیانتی نرسانید.
4ـ در ششم شهریور پس از گسیخته شدن سامان ارتش ایران و ریختن آبروی آن دستور ترک مقاومت داده شد که این گمان را پدید میآورد که گویا خواست از آن دستورِ مقاومتِ پوچ و ظاهری جز فروپاشی یگانها و ریختن آبروی ارتش رضاشاهی نبوده .
5ـ در ستاد ارتش بیآگاهی رضاشاه در هشتم شهریورماه صورتجلسهای به امضاء برخی امرای ارتش میرسد و طبق آن مقرر میگردد که سربازان وظیفهی ارتش مرخص شده و کارکنان پیمانی بجای آنها استخدام گردند که بمعنی انحلال ارتش بوده و جز اجرای درخواست نیروهای اشغالگر برای انحلال ارتش ایران ، گمان دیگری در آن باره نمی توان برد. این تصمیم فوری در همان شب به اجرا گزارده شد که به بیرون کردن سربازان از پادگانها و آواره و سرگردان ساختن آنها در شهرها انجامید.
6ـ فردای آن روز رضاشاه پس از شنیدن داستان تصمیمِ ستاد ارتش و بیرون کردن سربازان از پادگانها ، بسیار خشمناک گردیده و امرای خائن ارتش ـ نخجوان (کفیل وزارت جنگ) و ضرغامی (رئیس ستاد) ـ را احضار کرده و پس از کتک زدن به آنها ، دستور بازداشت و محاکمهشان را میدهد. با انتشار این خبر ، انگلیسها تهدید میکنند که نیروهای خود و شوروی را از قزوین بسوی تهران حرکت خواهند داد و تهران اشغال خواهد شد.
7ـ نخستوزیر گردانیدن محمدعلی فروغی در هنگامهی اشغال ایران که بعنوان انگلوفیل و استاد اعظم فراماسونری شناخته میشود ، نکتهی دیگری است که درخور اندیشه میباشد. هم او بود که نامهی استعفاء رضاشاه را به خط خود نوشت و به امضاء وی رسانید.
8ـ سیاست فروغی و کابینههای پس از وی در پر وبال دادن به آخوندها و بیرون کشیدن ملایان از سوراخها و گوشهها و انداختن آنها به جان مردم و کشور و روی هم رفته بهم زدن اصلاحات رضاشاه و تقویت ارتجاع در زمانی که نیروهای اشغالگر در ایران بودند ، نمیتواند موضوعی ساده باشد.
اندیشیدن دربارهی این رشته رویدادها و کنار هم نهادن این نشانهها ما را به این نتیجه رهنمون میسازد که دستهای از امرای ارتش و مردان سیاسی ایران در سازشی نهانی با انگلیسها زمینهی حمله به ایران و براندازی رضاشاه را فراهم ساختند و پس از آن هم سیاستهای ارتجاعی انگلیس را به اجرا گزاردند.
در آن زمان ، احمد کسروی یگانه آزادمردی بود که این سیاست خائنانه را دریافته و در برابر آن بالا برافراشت. احمد کسروی از دیکتاتوری رضاشاه و پایمال گردانیدن مشروطه و به ریشخند گرفتن مجلس گلهمند بود و آن را «خیانت به مشروطه» بازنمود :
«در اين خيانت بزرگ رضاشاه دست داشته و اين از بديهاي اوست. ما هر زمان كه نيكيهاي او را گفتهايم اين بديش را فراموش نگردانيدهايم. چيزي كه هست سرچشمهي اين خيانت ، رضاشاه نبوده. اين خيانت نيز از وزيران سرزده و رضاشاه با آنان همدستي نموده. آنان نقشه را كشيده به رضاشاه نشان دادهاند ، و او چون با سياست (يا بهتر گويم با سود) خود سازگار يافته آن را روان گردانيده».
(دفتر یکم دیماه 1323)
هنگامی که شیخ خزعل در خوزستان دستگیر شد و سخن از بشاهی رسیدن سردار سپه میرفت کسروی با نام مستعار گفتاری در حبلالمتین به این مضمون نوشت :
«سردار سپه با رفتاری كه تاكنون كرده پیداست كه بمشروطه و مجلس ارجی نمیگزارد و پیداست كه اگر بشاهی رسد این ارج نگزاردن بیشتر خواهد بود. اینست باید اندیشهی آینده را كرد».(ده سال در عدلیه بخش 31)
خود وی در دورهی دیکتاتوری رضاشاه آزارها دیده سختیها کشیده بود تا جایی که یک بار وی را برای نُه روز بازداشت کرده و همهی نوشتههای وی را برای بازرسی برده بودند که در این میان بسیاری از یادداشتها و برخی کتابهای دستنویس وی از میان رفته بود. ولی کسروی پاکمردی بود که در جایی که استقلال و آزادی ایران درمیان بود ، پروای کینهها و اغراض شخصی را نمینمود. وی وزیران و نخستوزیران وابستهای که سیاستهای ارتجاعی بیگانگان را دنبال مینمودند و آخوندهای تیرهمغز را بجان کشور و توده انداخته بودند ، «کمپانی خیانت» نامیده و آنها را رسوا گردانید و سرانجام جان خود را هم در راه بیداری و آگاهی مردم و سرفرازی میهن و نبرد با بدآموزیها و گمراهیها فدا ساخت.
از آنجا که رویدادهای شهریورماه 1320 فصل نوینی در تاریخ ایران باز کرد و رویدادهای آن دوره اثر ژرفی بر سرنوشت ما ایرانیان نهاده ، به خوانندگان پیشنهاد میکنم که نوشتههای کسروی را در این زمینه بخوانند. کسروی با ژرفبینی بیمانندی در کتابهای «افسران ما» ، «دادگاه» ، «دولت بما پاسخ دهد» و «سرنوشت ایران چه خواهد بود؟» برخی چیستانهای شهریورماه 1320 را گشوده و پردهها را از روی برخی رازهای تاریخ ایران کنار زده که آگاهی از آنها بر هر ایرانی بایاست.
چون این زمینه دامنهدار و گفتارم کوتاه میباشد پیداست پرسشهایی در اندیشهی خوانندگان پدید خواهد آمد. همچنین تواند بود که کسانی از رازهای آن رویدادها آگاهیهایی بدست آورده باشند. خشنود خواهم شد که این خوانندگان از درمیان گزاردن پرسشها و آگاهیهایی که به روشنتر شدن آن رویدادهای تاریخیِ شوم یاوری خواهد کرد خودداری نکنند.
از آنجا که رویدادهای شهریورماه 1320 فصل نوینی در تاریخ ایران باز کرد و رویدادهای آن دوره اثر ژرفی بر سرنوشت ما ایرانیان نهاده ، به خوانندگان پیشنهاد میکنم که نوشتههای کسروی را در این زمینه بخوانند. کسروی با ژرفبینی بیمانندی در کتابهای «افسران ما» ، «دادگاه» ، «دولت بما پاسخ دهد» و «سرنوشت ایران چه خواهد بود؟» برخی چیستانهای شهریورماه 1320 را گشوده و پردهها را از روی برخی رازهای تاریخ ایران کنار زده که آگاهی از آنها بر هر ایرانی بایاست.
چون این زمینه دامنهدار و گفتارم کوتاه میباشد پیداست پرسشهایی در اندیشهی خوانندگان پدید خواهد آمد. همچنین تواند بود که کسانی از رازهای آن رویدادها آگاهیهایی بدست آورده باشند. خشنود خواهم شد که این خوانندگان از درمیان گزاردن پرسشها و آگاهیهایی که به روشنتر شدن آن رویدادهای تاریخیِ شوم یاوری خواهد کرد خودداری نکنند.
✴️ دربارهی رضاشاه پهلوی
🔶 کوشاد تلگرام : چون در گفتار دیروز از پیشامدهای افسوسآور شهریور 1320 و برافتادن رضاشاه یاد شد یکی از خوانندگان یادآوری کردند که گذشته از برچیدن حرمسرا یکی دیگر از کارهای رضاشاه که دربار قاجار را بیکبار از دربار او جدا میگرداند برانداختن رسم دست بوسی بود.
از ایشان پرسیدیم چه سندی برای این سخنشان دارند و ایشان نیز بیدرنگ فیلم زیر را بعنوان سند و دلیل فرستادند. از ایشان سپاسمندیم و بجا دانستیم که همان را در زیر بعنوان سند راستی این سخن بیاوریم. فیلم را کمپانی دانمارکی که پیمانکار راه آهن بوده در سال 1317 گرفته.
🔶 کوشاد تلگرام : چون در گفتار دیروز از پیشامدهای افسوسآور شهریور 1320 و برافتادن رضاشاه یاد شد یکی از خوانندگان یادآوری کردند که گذشته از برچیدن حرمسرا یکی دیگر از کارهای رضاشاه که دربار قاجار را بیکبار از دربار او جدا میگرداند برانداختن رسم دست بوسی بود.
از ایشان پرسیدیم چه سندی برای این سخنشان دارند و ایشان نیز بیدرنگ فیلم زیر را بعنوان سند و دلیل فرستادند. از ایشان سپاسمندیم و بجا دانستیم که همان را در زیر بعنوان سند راستی این سخن بیاوریم. فیلم را کمپانی دانمارکی که پیمانکار راه آهن بوده در سال 1317 گرفته.
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
بریدهای از روزنامهی پرچم شمارهی 191 بتاریخ 24 شهریور 1321 که در آنجا از نیکیهای رضاشاه به ایران ارجشناسی شده.
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
✴️ حزب و گمراهیهای سیاسی
🖊 احمد کسروی
🔶 باید از نادانیها جلو گرفت
بخش یکم
ما تاكنون بارها نام «حزبسازی» برده و گله كردیم. ولی هنوز جای گله باز است. هنوز باید گفتارها برانیم. این یك بازیچهی بسیار خنكی گردیده. شش یا هفت تن گرد هم مینشینند و یك رشته جملههایی را از اینجا و آنجا دزدیده در یك دفتری مینویسند :
«وحدت ملی ، ترویج كشاورزی ، اصلاح برنامهی فرهنگ ...» و نامی نیز از فلان و بهمان بروی خود میگزارند ، و همین را حزب میشمارند و بهمدیگر وعده داده چنین میگویند : باید تبلیغات كنیم ، باید بكوشیم ، باید جامعه را اصلاح نماییم ـ بیخردان چنین میپندارند كه با این چند چیز حزب درست میشود. این بازیچهی كودكانه را حزب مینامند.
🔸در تبریز حكایتی هست میگویند : زنی پسر خود را بدكان مسگر گزاشت كه مسگری بیاموزد. پسر سه روز آمد و دیگر نیامد. مسگر به در خانهشان رفت و در را زد. زن بیرون آمد. پرسید : پسرت چرا دیگر نمیآید؟.. گفت میگوید : من مسگری را یاد گرفتم.
مسگر در شگفت شد و گفت : چگونه در سه روز مسگری را یاد گرفته؟! گفت : آری یاد گرفته. میگوید : مس را میگزارند در آتش میشود گرم ، میکوبند با چكوچ میشود پهن ، اطرافش را برمیگردانند میشود دیگ. استاد خندید و گفت : ناقلا خودش یاد گرفته هیچی ، که بمادرش هم یاد داده.
درست داستان این بیخردانست. چنین میدانند حزب تنها مرامنامه نوشتن و یك نامی بروی خود گزاردن و چند جلسهای دور هم نشستن است ، و این كار را چندان آسان میشمارند كه جوانان ناآزموده و ناآگاه نیز بآن میپردازند.
شما اگر میخواهید تهیدستی و ناآگاهی آنان را بدانید بپرسید : چه كار خواهید كرد؟!.. چه كوششی بكار خواهید برد؟!. شما چه چیزها را كوشش مینامید؟.. اگر اینها را بپرسید خواهید دید درماندند و پاسخی نتوانستند.
برای آنكه اندازهی نادانی این كسان تا اندازهای روشن گردد ناگزیرم یك نكتهای را شرح كنم : اساس یك حزب یا یك جمعیت (یا بفارسی گویم یك باهّماد) یگانگی و همدستی میباشد. صد تن یا هزار تن هنگامی جمعیت یا حزب نامیده میشوند كه باهم یگانه گردند. ببینیم یگانگی با چه چیز درست میشود؟ جز با یكی بودن اندیشهها و مقصدها درست نمیشود.
🔸اینست ما اگر میخواهیم یك جمعیتی پدید آوریم باید بكوشیم اندیشهها و مقصدها را یكی گردانیم. برای این كار هم یک راه بیشتر نیست ، و آن اینكه از یكسو حقایق زندگانی و همچنین منافع كشور را شرح نموده در دلها جا دهیم و از یكسو با اندیشههای گمراه و پراكنده كه دلها را پر كرده ، و همچنین با خیانتها و بدخواهیهایی كه با كشور میشود نبرد كنیم. تنها از این راهست كه خواهیم توانست اندیشهها و مقصدها را بیك زمینه درآوریم.
(بخش بعدی این نوشتار فردا خواهد آمد)
🖊 احمد کسروی
🔶 باید از نادانیها جلو گرفت
بخش یکم
ما تاكنون بارها نام «حزبسازی» برده و گله كردیم. ولی هنوز جای گله باز است. هنوز باید گفتارها برانیم. این یك بازیچهی بسیار خنكی گردیده. شش یا هفت تن گرد هم مینشینند و یك رشته جملههایی را از اینجا و آنجا دزدیده در یك دفتری مینویسند :
«وحدت ملی ، ترویج كشاورزی ، اصلاح برنامهی فرهنگ ...» و نامی نیز از فلان و بهمان بروی خود میگزارند ، و همین را حزب میشمارند و بهمدیگر وعده داده چنین میگویند : باید تبلیغات كنیم ، باید بكوشیم ، باید جامعه را اصلاح نماییم ـ بیخردان چنین میپندارند كه با این چند چیز حزب درست میشود. این بازیچهی كودكانه را حزب مینامند.
🔸در تبریز حكایتی هست میگویند : زنی پسر خود را بدكان مسگر گزاشت كه مسگری بیاموزد. پسر سه روز آمد و دیگر نیامد. مسگر به در خانهشان رفت و در را زد. زن بیرون آمد. پرسید : پسرت چرا دیگر نمیآید؟.. گفت میگوید : من مسگری را یاد گرفتم.
مسگر در شگفت شد و گفت : چگونه در سه روز مسگری را یاد گرفته؟! گفت : آری یاد گرفته. میگوید : مس را میگزارند در آتش میشود گرم ، میکوبند با چكوچ میشود پهن ، اطرافش را برمیگردانند میشود دیگ. استاد خندید و گفت : ناقلا خودش یاد گرفته هیچی ، که بمادرش هم یاد داده.
درست داستان این بیخردانست. چنین میدانند حزب تنها مرامنامه نوشتن و یك نامی بروی خود گزاردن و چند جلسهای دور هم نشستن است ، و این كار را چندان آسان میشمارند كه جوانان ناآزموده و ناآگاه نیز بآن میپردازند.
شما اگر میخواهید تهیدستی و ناآگاهی آنان را بدانید بپرسید : چه كار خواهید كرد؟!.. چه كوششی بكار خواهید برد؟!. شما چه چیزها را كوشش مینامید؟.. اگر اینها را بپرسید خواهید دید درماندند و پاسخی نتوانستند.
برای آنكه اندازهی نادانی این كسان تا اندازهای روشن گردد ناگزیرم یك نكتهای را شرح كنم : اساس یك حزب یا یك جمعیت (یا بفارسی گویم یك باهّماد) یگانگی و همدستی میباشد. صد تن یا هزار تن هنگامی جمعیت یا حزب نامیده میشوند كه باهم یگانه گردند. ببینیم یگانگی با چه چیز درست میشود؟ جز با یكی بودن اندیشهها و مقصدها درست نمیشود.
🔸اینست ما اگر میخواهیم یك جمعیتی پدید آوریم باید بكوشیم اندیشهها و مقصدها را یكی گردانیم. برای این كار هم یک راه بیشتر نیست ، و آن اینكه از یكسو حقایق زندگانی و همچنین منافع كشور را شرح نموده در دلها جا دهیم و از یكسو با اندیشههای گمراه و پراكنده كه دلها را پر كرده ، و همچنین با خیانتها و بدخواهیهایی كه با كشور میشود نبرد كنیم. تنها از این راهست كه خواهیم توانست اندیشهها و مقصدها را بیك زمینه درآوریم.
(بخش بعدی این نوشتار فردا خواهد آمد)
✴️ حزب و گمراهیهای سیاسی
🖊 احمد کسروی
🔶 باید از نادانیها جلو گرفت
بخش دوم
آن کسانی که شش تن و هفت تن گرد هم مینشینند و حزب میسازند اساساً از این نکته ناآگاهند و سبکمغزانه چنین میدانند که همینکه صد تن یا دویست تن را بنام فلان حزب باهم مربوط ساختند همان کافیست. همان را یگانگی و همدستی میشمارند. از بس ناآگاهند این پراکندگی اندیشهها را که درمیانست و خود بدترین دردی میباشد بحساب نمیآورند و آن را عیب کار خود نمیدانند.
از آنسوی گرفتم که اینها را دانستند و چنین خواستند که چارهای باین پراکندگی اندیشهها نمایند ، آیا چه کار خواهند کرد؟!.. چه چاره بکار خواهند بست؟!.. آیا نبرد کردن با گمراهیها و پراکندهاندیشیها از دست هر کس برمیآید؟!.. آیا این چیزها تا باین آسانیست؟!..
کسانی از اینان بنزد من میآیند و مینشینند و چنین میگویند : «ما هم یک حزبی تأسیس کردیم ... مرامنامه نوشته شده. حوزهها هم مرتب است. یک روزنامه هم خواهیم نوشت. امتیازش خواسته شده». بیخرد میپندارد حزب خانه است که هر کس یکی بسازد ، یا شرکت تجارتیست که هرچه بیشتر بهتر باشد.
میگویم : شما اگر میخواستید بکوشید و کارهایی کنید ما که از سالهاست میکوشیم و اکنون یک جماعتی هستیم ، چرا نیامدید با ما باشید؟!.. از پاسخ درمیماند و پس از اندکی توقف صدایش را آهسته گردانیده چنین میگوید : «ما هم خواستیم خودمان یک حزبی داشته باشیم».
میگویم شما معنی حزب را ندانستهاید. حزب باغ و باغچه نیست که هر کس آرزو کند خود داشته باشد. اگر چنین باشد هر چند تنی یک حزب دیگری تأسیس خواهند کرد و حزب شما بیش از همان چند تن نخواهد بود.
میبینم بدبخت معنی اینها را نمیفهمد. در پاسخ من میگوید : «بگزار حزبمان را تکمیل کنیم میآییم با شما «ائتلاف» مینماییم».
این یک مایهی رسواییست. یک عنوان بزرگی بدینسان بازیچهی هوسها گردیده. این در این کشور معمول گردیده که هر زمان که یک سختی روی میدهد و یا یک مرد چیرهای پیدا میشود همه خود را کنار میکشند و میدان را بچاپلوسان وامیگزارند ، و هر زمان که آزادی پیش میآید بدینسان حزبسازی آغاز میگردد.
(بخش دیگر این نوشتار را فردا خواهیم آورد)
🖊 احمد کسروی
🔶 باید از نادانیها جلو گرفت
بخش دوم
آن کسانی که شش تن و هفت تن گرد هم مینشینند و حزب میسازند اساساً از این نکته ناآگاهند و سبکمغزانه چنین میدانند که همینکه صد تن یا دویست تن را بنام فلان حزب باهم مربوط ساختند همان کافیست. همان را یگانگی و همدستی میشمارند. از بس ناآگاهند این پراکندگی اندیشهها را که درمیانست و خود بدترین دردی میباشد بحساب نمیآورند و آن را عیب کار خود نمیدانند.
از آنسوی گرفتم که اینها را دانستند و چنین خواستند که چارهای باین پراکندگی اندیشهها نمایند ، آیا چه کار خواهند کرد؟!.. چه چاره بکار خواهند بست؟!.. آیا نبرد کردن با گمراهیها و پراکندهاندیشیها از دست هر کس برمیآید؟!.. آیا این چیزها تا باین آسانیست؟!..
کسانی از اینان بنزد من میآیند و مینشینند و چنین میگویند : «ما هم یک حزبی تأسیس کردیم ... مرامنامه نوشته شده. حوزهها هم مرتب است. یک روزنامه هم خواهیم نوشت. امتیازش خواسته شده». بیخرد میپندارد حزب خانه است که هر کس یکی بسازد ، یا شرکت تجارتیست که هرچه بیشتر بهتر باشد.
میگویم : شما اگر میخواستید بکوشید و کارهایی کنید ما که از سالهاست میکوشیم و اکنون یک جماعتی هستیم ، چرا نیامدید با ما باشید؟!.. از پاسخ درمیماند و پس از اندکی توقف صدایش را آهسته گردانیده چنین میگوید : «ما هم خواستیم خودمان یک حزبی داشته باشیم».
میگویم شما معنی حزب را ندانستهاید. حزب باغ و باغچه نیست که هر کس آرزو کند خود داشته باشد. اگر چنین باشد هر چند تنی یک حزب دیگری تأسیس خواهند کرد و حزب شما بیش از همان چند تن نخواهد بود.
میبینم بدبخت معنی اینها را نمیفهمد. در پاسخ من میگوید : «بگزار حزبمان را تکمیل کنیم میآییم با شما «ائتلاف» مینماییم».
این یک مایهی رسواییست. یک عنوان بزرگی بدینسان بازیچهی هوسها گردیده. این در این کشور معمول گردیده که هر زمان که یک سختی روی میدهد و یا یک مرد چیرهای پیدا میشود همه خود را کنار میکشند و میدان را بچاپلوسان وامیگزارند ، و هر زمان که آزادی پیش میآید بدینسان حزبسازی آغاز میگردد.
(بخش دیگر این نوشتار را فردا خواهیم آورد)
✴️ حزب و گمراهیهای سیاسی
🖊 احمد کسروی
🔶 باید از نادانیها جلو گرفت
بخش سوم
اینان آن کسانیند که دیروز در زمان شاه گذشته [رضاشاه] خاموشی گزیده و نبودن آزادی را بهانه ساخته بکمترین کوششی برنمیخاستند ، امروز هم رفتارشان را میبینید.
داستان اینان داستان قورباغههای یک استخر است که هر زمان که پیرامون استخر را تهی یافتند سر از آب بیرون آورده هر یکی بهوس و دلخواه آوازهخوانی کنند و سراسر باغ را پر از هیاهو گردانند. ولی همینکه کسی پیدا شد و یک سنگی انداخت بیدرنگ همگی سر بزیر آب فروبرند و از دیدهها ناپدید گردند.
اینان آن کسانیند که دیروز در زمان شاه گذشته خاموشی گزیده و نبودن آزادی را بهانه ساخته بکمترین کوششی برنمیخاستند ، امروز هم رفتارشان را میبینید.
داستان اینان داستان قورباغههای یک استخر است که هر زمان که پیرامون استخر را تهی یافتند سر از آب بیرون آورده هر یکی بهوس و دلخواه آوازهخوانی کنند و سراسر باغ را پر از هیاهو گردانند. ولی همینکه کسی پیدا شد و یک سنگی انداخت بیدرنگ همگی سر بزیر آب فروبرند و از دیدهها ناپدید گردند.
کسانی میگویند : این حزبهای بیمایه و بیپایی که هستند اثری ندارند و مردم پروایی به آنها نمینمایند ، و آنگاه هر کدام پس از یکی دو هفته عمر از میان میروند. پس چه نیاز دارد که شما از آنها بد نویسید؟!..
میگویم : چرا کسانی به یک کارهای بیهودهای برخیزند که پس از دو سه هفته از میان رود؟!.. اینان اگر دشمنان ما بودند میگفتیم بگزار عمر خود را با کارهای بیهوده هدر گردانند. ولی دشمنان ما نیستند و ما باید بجلوگیری کوشیم. اینها همه نتیجهی نادانستن است و ما چون بنویسیم و بدانند بسیاری از آنان بازخواهند گردید.
اینها زیانش تنها بخود آن کسان نیست که ما بتوانیم خاموش باشیم. اینها زیانش بیش از همه بکشور و توده است که آبروی آن را میبرد. امروز هر کس از خودی و بیگانه این کارها را بشنود باین توده با دیدهی توهین خواهد نگریست. در کشوری که این بازیچههای خنک رخ میدهد و جلوگیری یا اعتراض نمیشود هر کس حق دارد بآن کشور بدبین باشد.
این رفتار چندین نادانی را دربر دارد ، از چندین نادانی ترکیب یافته است.
1) این کار جز نتیجهی خودخواهی نیست. آن خوی پست خودخواهیست که آنان را باین کار واداشته. وگرنه برای چیست که ما از سالهاست میکوشیم و خود یک جمعیتی هستیم بما نمیپیوندند و خودشان رفته آن بازیچه را درست میکنند؟!.
این یکی از دانستنیهاست که یک مردمی هرچه بیشتر پایین افتند و بیشتر خوار گردند خوی پلید خودخواهی درمیان آنان بیشتر نیرو گیرد. امروز در این مردم آن خوی ناستوده بسیار نیرومند است و این در نتیجهی همانست که از همدستی با یکدیگر عارشان میآید و هر کسی میخواهد خود پیشوا باشد و بنیادگزار یک حزب شمرده شود.
این کار زشت را میکنند و آنوقت بهانههای شگفتی میآورند. مثلاً میپرسیم : شما اگر براستی میخواهید یک جمعیتی باشید چرا نباید با ما همدست گردید؟!.. در پاسخ درمیمانند و بهانه آورده چنین میگویند : «چون شما از شعرا بد گفتهاید جوانان از شما رنجیدهاند و بشما نزدیک نمیآیند». [1]
پاسخ را تماشا کنید! خوب ای بیخردان ، ما اگر از شعرا بد نوشتهایم برای آنست که آنها را بد میدانیم و شعرهای آنها را بزیان این توده و این کشور میشناسیم. ما جمعیت را برای این میخواهیم که دست بهم داده باین آلودگیها چاره کنیم برای پلو خوردن نمیخواهیم. ما اگر از شعرا بد نوشتهایم دلیلهایش هم یاد کردهایم. جوانان اگر نمیپسندند ایرادهاشان بنویسند. بنویسند تا بدانیم چه عذری برای آن پستیهای شعرا میآورند. و آنگاه کدام جوانانند که از ما رنجیدهاند؟!.. جز یک چند تنی هوسباز که از یاوهبافی لذت میبرند و نمیخواهند از آن دست بردارند کدامها از ما رنجیدهاند؟!..
آن نوشتههای ما دربارهی شعر این اثر را داد که صدها کسانی از جوانان بافهم و خرد از بیهودهگویی توبه کردند و سرودههای خود را از میان بردند. تنها دستهی کوچکی از پیر و جوان عناد بخرج دادند و دست از بیهودهگویی نکشیدند.
گذشته از همهی اینها ، مگر ما باید از رنجش این کس و آن کس بترسیم؟!.. شما اگر گرفتار خودخواهی نیستید بایستی با ما همدست گردید و بآن جوانان نیز پاسخ دهید. نه اینکه بخاطر رنجش آنان خود را کنار گیرید و یک دستهی دیگری باشید.
(بخش پایانی این نوشتار فردا خواهد آمد)
🖊 احمد کسروی
🔶 باید از نادانیها جلو گرفت
بخش سوم
اینان آن کسانیند که دیروز در زمان شاه گذشته [رضاشاه] خاموشی گزیده و نبودن آزادی را بهانه ساخته بکمترین کوششی برنمیخاستند ، امروز هم رفتارشان را میبینید.
داستان اینان داستان قورباغههای یک استخر است که هر زمان که پیرامون استخر را تهی یافتند سر از آب بیرون آورده هر یکی بهوس و دلخواه آوازهخوانی کنند و سراسر باغ را پر از هیاهو گردانند. ولی همینکه کسی پیدا شد و یک سنگی انداخت بیدرنگ همگی سر بزیر آب فروبرند و از دیدهها ناپدید گردند.
اینان آن کسانیند که دیروز در زمان شاه گذشته خاموشی گزیده و نبودن آزادی را بهانه ساخته بکمترین کوششی برنمیخاستند ، امروز هم رفتارشان را میبینید.
داستان اینان داستان قورباغههای یک استخر است که هر زمان که پیرامون استخر را تهی یافتند سر از آب بیرون آورده هر یکی بهوس و دلخواه آوازهخوانی کنند و سراسر باغ را پر از هیاهو گردانند. ولی همینکه کسی پیدا شد و یک سنگی انداخت بیدرنگ همگی سر بزیر آب فروبرند و از دیدهها ناپدید گردند.
کسانی میگویند : این حزبهای بیمایه و بیپایی که هستند اثری ندارند و مردم پروایی به آنها نمینمایند ، و آنگاه هر کدام پس از یکی دو هفته عمر از میان میروند. پس چه نیاز دارد که شما از آنها بد نویسید؟!..
میگویم : چرا کسانی به یک کارهای بیهودهای برخیزند که پس از دو سه هفته از میان رود؟!.. اینان اگر دشمنان ما بودند میگفتیم بگزار عمر خود را با کارهای بیهوده هدر گردانند. ولی دشمنان ما نیستند و ما باید بجلوگیری کوشیم. اینها همه نتیجهی نادانستن است و ما چون بنویسیم و بدانند بسیاری از آنان بازخواهند گردید.
اینها زیانش تنها بخود آن کسان نیست که ما بتوانیم خاموش باشیم. اینها زیانش بیش از همه بکشور و توده است که آبروی آن را میبرد. امروز هر کس از خودی و بیگانه این کارها را بشنود باین توده با دیدهی توهین خواهد نگریست. در کشوری که این بازیچههای خنک رخ میدهد و جلوگیری یا اعتراض نمیشود هر کس حق دارد بآن کشور بدبین باشد.
این رفتار چندین نادانی را دربر دارد ، از چندین نادانی ترکیب یافته است.
1) این کار جز نتیجهی خودخواهی نیست. آن خوی پست خودخواهیست که آنان را باین کار واداشته. وگرنه برای چیست که ما از سالهاست میکوشیم و خود یک جمعیتی هستیم بما نمیپیوندند و خودشان رفته آن بازیچه را درست میکنند؟!.
این یکی از دانستنیهاست که یک مردمی هرچه بیشتر پایین افتند و بیشتر خوار گردند خوی پلید خودخواهی درمیان آنان بیشتر نیرو گیرد. امروز در این مردم آن خوی ناستوده بسیار نیرومند است و این در نتیجهی همانست که از همدستی با یکدیگر عارشان میآید و هر کسی میخواهد خود پیشوا باشد و بنیادگزار یک حزب شمرده شود.
این کار زشت را میکنند و آنوقت بهانههای شگفتی میآورند. مثلاً میپرسیم : شما اگر براستی میخواهید یک جمعیتی باشید چرا نباید با ما همدست گردید؟!.. در پاسخ درمیمانند و بهانه آورده چنین میگویند : «چون شما از شعرا بد گفتهاید جوانان از شما رنجیدهاند و بشما نزدیک نمیآیند». [1]
پاسخ را تماشا کنید! خوب ای بیخردان ، ما اگر از شعرا بد نوشتهایم برای آنست که آنها را بد میدانیم و شعرهای آنها را بزیان این توده و این کشور میشناسیم. ما جمعیت را برای این میخواهیم که دست بهم داده باین آلودگیها چاره کنیم برای پلو خوردن نمیخواهیم. ما اگر از شعرا بد نوشتهایم دلیلهایش هم یاد کردهایم. جوانان اگر نمیپسندند ایرادهاشان بنویسند. بنویسند تا بدانیم چه عذری برای آن پستیهای شعرا میآورند. و آنگاه کدام جوانانند که از ما رنجیدهاند؟!.. جز یک چند تنی هوسباز که از یاوهبافی لذت میبرند و نمیخواهند از آن دست بردارند کدامها از ما رنجیدهاند؟!..
آن نوشتههای ما دربارهی شعر این اثر را داد که صدها کسانی از جوانان بافهم و خرد از بیهودهگویی توبه کردند و سرودههای خود را از میان بردند. تنها دستهی کوچکی از پیر و جوان عناد بخرج دادند و دست از بیهودهگویی نکشیدند.
گذشته از همهی اینها ، مگر ما باید از رنجش این کس و آن کس بترسیم؟!.. شما اگر گرفتار خودخواهی نیستید بایستی با ما همدست گردید و بآن جوانان نیز پاسخ دهید. نه اینکه بخاطر رنجش آنان خود را کنار گیرید و یک دستهی دیگری باشید.
(بخش پایانی این نوشتار فردا خواهد آمد)
🔹 پانوشت :
[1]ـ کسروی در سال 1312 مهنامهی پیمان را بنیاد گزارد. از سال دوم که شعرسرایی و توجه به «ادبیات» به بهانهی هزارهی فردوسی رُویهی دیوانگی و سرسام بخود گرفت به موضوع شعر و ادبیات پرداخت. پیمان نه با شعر به معنی درست آن بلکه با یاوهگویی ، بیهودهگویی و پستیهایی که در شعرها بکار رفته نبردها کرد.
این نبرد هیاهوی بزرگی برانگیخت و به کینهتوزیها و دشمنیهایی انجامید و کسروی را دشمن شعر شناسانیدند. لیکن چون به دلیلهای او پاسخی نبود ، و از آنسو کسروی در انجمن ادبی تهران سخنرانی بیمانندی کرد و به خردهگیری شاعران و هوادارانشان پاسخهای بُرنده داد ، اینبود هیاهو رفتهرفته خوابید.
پیمان در هر سال زمینهای را دنبال میکرد و با انتشار حقایق با گمراهیها و آلودگیهای توده نبرد کرده راه را برای پیشرفت توده میگشاد. پیمان تا زمستان 1321 یعنی نزدیک به یک سال پس از آغاز پرچم هم منتشر میشد و میباید آن را در نبرد با ناراستیها و پندارها پیشگام دانست.
درست است که نوشتههای پیمان دشمنان زخمخوردهای بجا گزارد ولی از آنسو هواداران پافشاری را نیز بر سر خود گرد آورد. نشستهای هواداران پیمان در تهران در خانهی دارندهی آن و شبهای آدینهی هر هفته تا آخرین هفتهی زندگانی او برگزار میگردید.
در زمینهی «ادبیات» تأثیر پیمان بسیار برجسته و چشمگیر بوده است. چنانکه از هیاهویی که بدخواهان در پیرامون «ادبیات» برپا کرده بودند و یک نیم از جوانان را به شعر خواندن و سرودن و به کار شعرا پرداختن واداشته بودند بسیار کاست و تیر ایشان به سنگ خورد (در این باره کتاب در پیرامون «ادبیات» و گفتار بعدی «ما بکار از راهش درآمدهایم» دیده شود). با اینهمه دستهای از آن کار بیهوده دست نکشیدند و همچنان هم هستند. اشارهی آن بهانهجویان به رنجش جوانانی از آن دسته است.
.
[1]ـ کسروی در سال 1312 مهنامهی پیمان را بنیاد گزارد. از سال دوم که شعرسرایی و توجه به «ادبیات» به بهانهی هزارهی فردوسی رُویهی دیوانگی و سرسام بخود گرفت به موضوع شعر و ادبیات پرداخت. پیمان نه با شعر به معنی درست آن بلکه با یاوهگویی ، بیهودهگویی و پستیهایی که در شعرها بکار رفته نبردها کرد.
این نبرد هیاهوی بزرگی برانگیخت و به کینهتوزیها و دشمنیهایی انجامید و کسروی را دشمن شعر شناسانیدند. لیکن چون به دلیلهای او پاسخی نبود ، و از آنسو کسروی در انجمن ادبی تهران سخنرانی بیمانندی کرد و به خردهگیری شاعران و هوادارانشان پاسخهای بُرنده داد ، اینبود هیاهو رفتهرفته خوابید.
پیمان در هر سال زمینهای را دنبال میکرد و با انتشار حقایق با گمراهیها و آلودگیهای توده نبرد کرده راه را برای پیشرفت توده میگشاد. پیمان تا زمستان 1321 یعنی نزدیک به یک سال پس از آغاز پرچم هم منتشر میشد و میباید آن را در نبرد با ناراستیها و پندارها پیشگام دانست.
درست است که نوشتههای پیمان دشمنان زخمخوردهای بجا گزارد ولی از آنسو هواداران پافشاری را نیز بر سر خود گرد آورد. نشستهای هواداران پیمان در تهران در خانهی دارندهی آن و شبهای آدینهی هر هفته تا آخرین هفتهی زندگانی او برگزار میگردید.
در زمینهی «ادبیات» تأثیر پیمان بسیار برجسته و چشمگیر بوده است. چنانکه از هیاهویی که بدخواهان در پیرامون «ادبیات» برپا کرده بودند و یک نیم از جوانان را به شعر خواندن و سرودن و به کار شعرا پرداختن واداشته بودند بسیار کاست و تیر ایشان به سنگ خورد (در این باره کتاب در پیرامون «ادبیات» و گفتار بعدی «ما بکار از راهش درآمدهایم» دیده شود). با اینهمه دستهای از آن کار بیهوده دست نکشیدند و همچنان هم هستند. اشارهی آن بهانهجویان به رنجش جوانانی از آن دسته است.
.