✴️ چگونه پاكدین شدم؟
اینجانب حسین احتمایی چون چندیست راه پاكدینی را پذیرفتهام میخواهم فصلی از زندگانی و شُوند آشنا شدن خود را براه پاكدینی بگوش برادران پاكدین خود برسانم.
من از زمانی كه توانستم چشم باز كنم و بآمیغهای زندگی پی ببرم تاكنون بواسطهی ندانستن راه راستی در گمراهی فرورفته بودم. از طرفی هم چون مایل نبودم بیكار بنشینم از آن پس تاكنون كه مدت هشت سال است وقت پرقیمت خود را بیهوده بسر برده و همواره در گمراهی بودم. از جمله : مدتی مشغول شعر سرودن بودم و راه خراباتیگری را میپیمودم و چون از زشتی این كار باخبر نبودم با كمال پافشاری در این راه گام میزدم و مایل بودم هرچه زودتر من هم مانند دیگران اشعار خودم را بچاپ رسانیده و در این توده منتشر كنم. پس از مدتی وضع زندگانی من كه بد بود بدتر شد و برای بدست آوردن معاش مجبور شدم در راه دیگری گام زنم این بود كه كم و بیش از سرودن شعر دست برداشته و مشغول گمراهی دیگری شدم ، و فكر خود را در اطراف دعانویسی مشغول كردم. ولی پافشاری من در این كار زیادتر از كار اولی شد بطوری كه در مدت همین چند سال توانستم كتابهای مختلفی را كه در اطراف دعانویسی نوشته شده بود بدست آورده و نسخهبرداری كرده و خودم از آنها كتابی باسم مخزنالدعوات نوشتم و همچنین آرزو داشتم مثل دیگران كه كتاب دعا چاپ كردهاند من هم كتاب خود را بچاپ رسانیده و منتشر كنم. من باندازهای سرگرم این گمراهی شده و عمر تلف میكردم كه بقول خودم و مردم ریاضتكش شده و خواستم آن بود كه هرچه زودتر علم تسخیر اجنه را پیدا كنم و بهمین شُوند مردمی كه با من آشنا بودند یا اینكه نام مرا میشنیدند برای گرفتن دعا بمن رجوع میكردند در حالی كه من هیچگونه اثری از دعاهای خودم نمیدیدم ولی هر كس كه از من دعا میگرفت بگفتهی خودش مرادش حاصل شده و بمن اعتقاد پیدا میكرد. عجیبتر آنكه همان شخص معرف من پیش دیگران شده و با چند سوگند بآنها میگفت : كه من خودم برای فلان كار از او دعا گرفتم و مراد حاصل شد.
این سبب میشد كه روز بروز دكانم رواجتر و پیروان دعا بگیرم زیادتر شده و هرچه بیشتر مرا در این كار كوشا میكردند.
اكنون كه مدت چند سال است كه دعانویس میبودم اقرار میكنم كه از این كار پست و سراسر گمراهی هوده نبرده جز اینكـه یك عده مردم سادهلوح و ابله را گمراه نمودم (تقصیـری نداشتم برای اینكـه خودم نیـز در گمراهی بودم). در اثر این خطاكاری كه از روی نافهمی از من سرزده بود اكنون بواسطهی پی بردن بآمیغها پیش وجدان خود شرمنده هستم و خواستم اینست كه پروردگار مرا پیروزی دهد تا بتوانم بوسیلهی كوشش بپراكندن آمیغها و نبرد با گمراهیها در این راه ورجاوند جبران خطاهای گذشته كنم و روان خود را از عذاب برهانم.
كوتاهسخن از آن جایی كه من پاكدل بوده و نبایستی مردان پاكدل گوهر خود را از دست دهند پروردگار بمن كمك كرد و خواست گوهر روان من [هم] بود كه از جهل و گمراهی بیرون بیایم این بود پس از مدتی كه آوازهی پاكدینی بگوشم رسیده بود و كنجكاوی نمودم یكمرتبه بخود آمده و كتابهای پاكدینی را خواندم و این راه ورجاوند را پذیرفتم.
در مسجدسلیمان بوسیلهی آقای جلال امامجمعه با یاران آنجا آشنا شده و تمام كتابهای پوچ خود را كه نتیجهی سالها عمر بیهودهگذر من بود بكوشاد مسجدسلیمان دادم كه در روز جشن كتابسوزان بخورد آتش دهند.
اكنون آرزومندم كه هرچه زودتر این گواهی بگوش آن اشخاص كه پیرو و معتقد بمن بودند برسد تا بدانند آنهایی كه بمن اعتقاد داشتند من گمراه بوده و راه غلطی را میپیمودم و بهترین راه كه رستگاری جهانیان در آن است همین ورجاوند راه است كه اكنون در پیش گرفته و با خواست خدا در این راه فداكاری خواهم نمود.
حسین احتمائی
(دفتر فروردینماه 1324)
اینجانب حسین احتمایی چون چندیست راه پاكدینی را پذیرفتهام میخواهم فصلی از زندگانی و شُوند آشنا شدن خود را براه پاكدینی بگوش برادران پاكدین خود برسانم.
من از زمانی كه توانستم چشم باز كنم و بآمیغهای زندگی پی ببرم تاكنون بواسطهی ندانستن راه راستی در گمراهی فرورفته بودم. از طرفی هم چون مایل نبودم بیكار بنشینم از آن پس تاكنون كه مدت هشت سال است وقت پرقیمت خود را بیهوده بسر برده و همواره در گمراهی بودم. از جمله : مدتی مشغول شعر سرودن بودم و راه خراباتیگری را میپیمودم و چون از زشتی این كار باخبر نبودم با كمال پافشاری در این راه گام میزدم و مایل بودم هرچه زودتر من هم مانند دیگران اشعار خودم را بچاپ رسانیده و در این توده منتشر كنم. پس از مدتی وضع زندگانی من كه بد بود بدتر شد و برای بدست آوردن معاش مجبور شدم در راه دیگری گام زنم این بود كه كم و بیش از سرودن شعر دست برداشته و مشغول گمراهی دیگری شدم ، و فكر خود را در اطراف دعانویسی مشغول كردم. ولی پافشاری من در این كار زیادتر از كار اولی شد بطوری كه در مدت همین چند سال توانستم كتابهای مختلفی را كه در اطراف دعانویسی نوشته شده بود بدست آورده و نسخهبرداری كرده و خودم از آنها كتابی باسم مخزنالدعوات نوشتم و همچنین آرزو داشتم مثل دیگران كه كتاب دعا چاپ كردهاند من هم كتاب خود را بچاپ رسانیده و منتشر كنم. من باندازهای سرگرم این گمراهی شده و عمر تلف میكردم كه بقول خودم و مردم ریاضتكش شده و خواستم آن بود كه هرچه زودتر علم تسخیر اجنه را پیدا كنم و بهمین شُوند مردمی كه با من آشنا بودند یا اینكه نام مرا میشنیدند برای گرفتن دعا بمن رجوع میكردند در حالی كه من هیچگونه اثری از دعاهای خودم نمیدیدم ولی هر كس كه از من دعا میگرفت بگفتهی خودش مرادش حاصل شده و بمن اعتقاد پیدا میكرد. عجیبتر آنكه همان شخص معرف من پیش دیگران شده و با چند سوگند بآنها میگفت : كه من خودم برای فلان كار از او دعا گرفتم و مراد حاصل شد.
این سبب میشد كه روز بروز دكانم رواجتر و پیروان دعا بگیرم زیادتر شده و هرچه بیشتر مرا در این كار كوشا میكردند.
اكنون كه مدت چند سال است كه دعانویس میبودم اقرار میكنم كه از این كار پست و سراسر گمراهی هوده نبرده جز اینكـه یك عده مردم سادهلوح و ابله را گمراه نمودم (تقصیـری نداشتم برای اینكـه خودم نیـز در گمراهی بودم). در اثر این خطاكاری كه از روی نافهمی از من سرزده بود اكنون بواسطهی پی بردن بآمیغها پیش وجدان خود شرمنده هستم و خواستم اینست كه پروردگار مرا پیروزی دهد تا بتوانم بوسیلهی كوشش بپراكندن آمیغها و نبرد با گمراهیها در این راه ورجاوند جبران خطاهای گذشته كنم و روان خود را از عذاب برهانم.
كوتاهسخن از آن جایی كه من پاكدل بوده و نبایستی مردان پاكدل گوهر خود را از دست دهند پروردگار بمن كمك كرد و خواست گوهر روان من [هم] بود كه از جهل و گمراهی بیرون بیایم این بود پس از مدتی كه آوازهی پاكدینی بگوشم رسیده بود و كنجكاوی نمودم یكمرتبه بخود آمده و كتابهای پاكدینی را خواندم و این راه ورجاوند را پذیرفتم.
در مسجدسلیمان بوسیلهی آقای جلال امامجمعه با یاران آنجا آشنا شده و تمام كتابهای پوچ خود را كه نتیجهی سالها عمر بیهودهگذر من بود بكوشاد مسجدسلیمان دادم كه در روز جشن كتابسوزان بخورد آتش دهند.
اكنون آرزومندم كه هرچه زودتر این گواهی بگوش آن اشخاص كه پیرو و معتقد بمن بودند برسد تا بدانند آنهایی كه بمن اعتقاد داشتند من گمراه بوده و راه غلطی را میپیمودم و بهترین راه كه رستگاری جهانیان در آن است همین ورجاوند راه است كه اكنون در پیش گرفته و با خواست خدا در این راه فداكاری خواهم نمود.
حسین احتمائی
(دفتر فروردینماه 1324)
ما چه میخواهیم؟
بخش دوم ـ تکهی 7
نخست مگر مردم خودشان توانند نيك از بد جدا گردانند؟!. اگر توانند ديگر چه نيازي بگفتههاي ديگران دارند؟!.. دوم كساني كه نيك و بد را بهم آميخته و آنچه بدهانشان آمده گفتهاند چه ارجي و چه جايگاهي توانند داشت تا مردم پيشوايانشان شناسند و بسخنانشان پردازند. و اين در كجاي جهانست كه يك دسته پندآموز و راهنما براي ديگران شمرده شوند ، ولي چون نيك از بد نشناسند بگردن اين ديگران باشد كه نيك از بد گفتههاي ايشان را از هم بازشناسند؟!.. چنين وارونهكاري كي بوده و در كجا بوده؟!. آيا اين بدان نميماند كه ما يك مرد بيسواد و ناداني را كه دعوي پزشكي ميكند آزاد بگزاريم و چنين گوييم : «چه زيان دارد؟!. مردم خودشان ببينند هر نسخهاي كه داده و سودمند است بپذيرند و هر نسخهاي كه سودمند نيست نپذيرند». آيا بما نخواهند گفت كه مردم اگر خودشان درمانهاي سودمند و زيانمند را شناختندي چه نياز به پزشك داشتندي؟!. از اين گذشته آن چه پزشكي است كه بيماران خطاي او را درست كنند؟!. اگر شما گفتگو از لولهنگ و كوزه ميكنيد بگوييم چه عيب دارد يكي ساخته و از كوره بيرون آورده و مردم خودشان ببينند آنچه درست است بخرند و آنچه شكسته است نخرند. شما از پندآموزي و پيشوايي گفتگو ميداريد و پيشوا آن را گويند كه همهی سخنانش راست و سودمند باشد وگرنه فالگيران و رمالان نيز چند سخن خوشنمايي توانند سرود. گذشته از همه ، اينان سخنان نيكشان هم بيزيان نيست و هرگز نشدنيست كه شما يك گفتهی همهنيكي در سخنان آنان پيدا كنيد.
بدتر از همه آن بود كه كساني بيشرمي نموده و چنين ميگفتند : «شما بجاي آنكه بدگويي از آنها كنيد نيك از بد گفتههاشان را جدا گردانيد». بيچارگان چون چند بار ستايش آن گفتههاي پوچ را شنيده بودند ميپنداشتند مگر دُر و گوهر پيدا كردهاند و ميخواستند به هر بهايي سر آيد نگزارند از ميان برود. به يكي گفتم اين كار شما بدان ميماند كه كوري را بياوريد و پيشروِ خود گردانيد و اگر كسي ايراد كرد كه اين كور راه را نميبيند و چگونه شما را راه خواهد برد؟!. پاسخ داده بگوييد : «نه! آن بايد در پيشروي بماند. چيزي كه هست شما دست او را بگيريد و نگزاريد از راه بيرون رود» يا بدان ميماند كه يك كسي به يك اتومبيلي شكسته و كهنه سوار شود و چون يكي ايراد گيرد كه اين اتومبيل راه نتواند رفت پاسخ دهد كه راست ميگوييد ، ولي شما اتومبيل تازه و روندهی خود را باين بسته راهش بريد. اينهاست مَثَل گفتههاي شما ! ببينيد چه اندازه از خرد بدوريد! ببينيد چه بيچاره و درماندهايد! يك رشته سخنان درهمي را كه از زبونترين زمان تاريخ خود در دست ميداريد ميپنداريد كه دُر و گوهر است و بدينسان بنگهداري آنها ميكوشيد و در چنين زماني خود را بآنها سرگرم داشتهايد.
روزي ديدم يكي گفتاري نوشته و آورده : «ادبيات روح مملكت است ، زبان ملت است ..» گفتم خوب بودي اگر انديشيده بودي و معني اين جملهها دانسته بودي. تو ميگويي ادبيات زبان توده است. تودهی ايران در زمان مغول همه ميناليدند و ميزاريدند و به روان چنگيز نفرينها ميفرستادند ولي ادبياتتان همگي دم از خوشي زده و چنگيز را فرستادهی خدا ستوده. آخر با اين بيفهمي است كه خود را همسر[=همشأن] من ميشماريد و ميخواهيد بنوشتههايم پاسخ دهيد؟!.
بدتر از همه پاسخ مردي بود كه سالها در اروپا مانده و به ايران بازگشته بود تا دانشها را پيش برد[1]. چون در اين باره گفتگو ميرفت من شعري را ياد كرده و كلمهی «شاهد» و «طفل» كه در آن بود معنايش را پرسيدم. پاسخي نتوانست و چنين گفت : «بعقيدهی من اينها مردان فوقالعاده بودهاند. ماها نخواهيم توانست معناي سخنان آنها را بفهميم». گفتم پاسخ بسيار نادرستيست. زيرا سخن براي فهميده شدنست. آن چرند است كه معنايي از آن فهميده نشود. بزرگتر از همه برانگيختگان خدايند كه با گفتههاي بسيار پرمغز خود جهان را تكان دهند و سخنان ايشان را همه فهمند. از اين گذشته در جايي كه شما سخنان آنها را نميفهميد از كجا ميدانيد نيك يا بد است؟!. از كجا ميدانيد آنان مردان والاتر از اندازه ميباشند؟!..
[1] : این مرد علیاصغر حکمت وزیر فرهنگ ، یار نزدیک و همنژاد محمدعلی فروغی و از همدستان پرفسور براون در برپا کردن هیاهوی «ادبیات» است که در اینجا نامش برده نمیشود. این داستان گفتگو و برخورد کسروی با اوست که در آنجا حکمت که از پاسخ درمانده بود ، بازگشت کسروی از سخنانش را شرط استادی دانشگاه او گزاشت. کسروی هم در پاسخ گفت : بدینسان من از استادی دانشگاه چشم پوشیدم. ماهانهی استادی او قرار بود سیصد تومان باشد.
پس از بیرون آمدنش از عدلیه این دوم باری بود که ادارههای دولتی به او ستم آشکار میکردند.
این گفتگو یک بار در روزنامهی پرچم و بار دیگر در کتاب «در پیرامون ادبیات» آمده.
بخش دوم ـ تکهی 7
نخست مگر مردم خودشان توانند نيك از بد جدا گردانند؟!. اگر توانند ديگر چه نيازي بگفتههاي ديگران دارند؟!.. دوم كساني كه نيك و بد را بهم آميخته و آنچه بدهانشان آمده گفتهاند چه ارجي و چه جايگاهي توانند داشت تا مردم پيشوايانشان شناسند و بسخنانشان پردازند. و اين در كجاي جهانست كه يك دسته پندآموز و راهنما براي ديگران شمرده شوند ، ولي چون نيك از بد نشناسند بگردن اين ديگران باشد كه نيك از بد گفتههاي ايشان را از هم بازشناسند؟!.. چنين وارونهكاري كي بوده و در كجا بوده؟!. آيا اين بدان نميماند كه ما يك مرد بيسواد و ناداني را كه دعوي پزشكي ميكند آزاد بگزاريم و چنين گوييم : «چه زيان دارد؟!. مردم خودشان ببينند هر نسخهاي كه داده و سودمند است بپذيرند و هر نسخهاي كه سودمند نيست نپذيرند». آيا بما نخواهند گفت كه مردم اگر خودشان درمانهاي سودمند و زيانمند را شناختندي چه نياز به پزشك داشتندي؟!. از اين گذشته آن چه پزشكي است كه بيماران خطاي او را درست كنند؟!. اگر شما گفتگو از لولهنگ و كوزه ميكنيد بگوييم چه عيب دارد يكي ساخته و از كوره بيرون آورده و مردم خودشان ببينند آنچه درست است بخرند و آنچه شكسته است نخرند. شما از پندآموزي و پيشوايي گفتگو ميداريد و پيشوا آن را گويند كه همهی سخنانش راست و سودمند باشد وگرنه فالگيران و رمالان نيز چند سخن خوشنمايي توانند سرود. گذشته از همه ، اينان سخنان نيكشان هم بيزيان نيست و هرگز نشدنيست كه شما يك گفتهی همهنيكي در سخنان آنان پيدا كنيد.
بدتر از همه آن بود كه كساني بيشرمي نموده و چنين ميگفتند : «شما بجاي آنكه بدگويي از آنها كنيد نيك از بد گفتههاشان را جدا گردانيد». بيچارگان چون چند بار ستايش آن گفتههاي پوچ را شنيده بودند ميپنداشتند مگر دُر و گوهر پيدا كردهاند و ميخواستند به هر بهايي سر آيد نگزارند از ميان برود. به يكي گفتم اين كار شما بدان ميماند كه كوري را بياوريد و پيشروِ خود گردانيد و اگر كسي ايراد كرد كه اين كور راه را نميبيند و چگونه شما را راه خواهد برد؟!. پاسخ داده بگوييد : «نه! آن بايد در پيشروي بماند. چيزي كه هست شما دست او را بگيريد و نگزاريد از راه بيرون رود» يا بدان ميماند كه يك كسي به يك اتومبيلي شكسته و كهنه سوار شود و چون يكي ايراد گيرد كه اين اتومبيل راه نتواند رفت پاسخ دهد كه راست ميگوييد ، ولي شما اتومبيل تازه و روندهی خود را باين بسته راهش بريد. اينهاست مَثَل گفتههاي شما ! ببينيد چه اندازه از خرد بدوريد! ببينيد چه بيچاره و درماندهايد! يك رشته سخنان درهمي را كه از زبونترين زمان تاريخ خود در دست ميداريد ميپنداريد كه دُر و گوهر است و بدينسان بنگهداري آنها ميكوشيد و در چنين زماني خود را بآنها سرگرم داشتهايد.
روزي ديدم يكي گفتاري نوشته و آورده : «ادبيات روح مملكت است ، زبان ملت است ..» گفتم خوب بودي اگر انديشيده بودي و معني اين جملهها دانسته بودي. تو ميگويي ادبيات زبان توده است. تودهی ايران در زمان مغول همه ميناليدند و ميزاريدند و به روان چنگيز نفرينها ميفرستادند ولي ادبياتتان همگي دم از خوشي زده و چنگيز را فرستادهی خدا ستوده. آخر با اين بيفهمي است كه خود را همسر[=همشأن] من ميشماريد و ميخواهيد بنوشتههايم پاسخ دهيد؟!.
بدتر از همه پاسخ مردي بود كه سالها در اروپا مانده و به ايران بازگشته بود تا دانشها را پيش برد[1]. چون در اين باره گفتگو ميرفت من شعري را ياد كرده و كلمهی «شاهد» و «طفل» كه در آن بود معنايش را پرسيدم. پاسخي نتوانست و چنين گفت : «بعقيدهی من اينها مردان فوقالعاده بودهاند. ماها نخواهيم توانست معناي سخنان آنها را بفهميم». گفتم پاسخ بسيار نادرستيست. زيرا سخن براي فهميده شدنست. آن چرند است كه معنايي از آن فهميده نشود. بزرگتر از همه برانگيختگان خدايند كه با گفتههاي بسيار پرمغز خود جهان را تكان دهند و سخنان ايشان را همه فهمند. از اين گذشته در جايي كه شما سخنان آنها را نميفهميد از كجا ميدانيد نيك يا بد است؟!. از كجا ميدانيد آنان مردان والاتر از اندازه ميباشند؟!..
[1] : این مرد علیاصغر حکمت وزیر فرهنگ ، یار نزدیک و همنژاد محمدعلی فروغی و از همدستان پرفسور براون در برپا کردن هیاهوی «ادبیات» است که در اینجا نامش برده نمیشود. این داستان گفتگو و برخورد کسروی با اوست که در آنجا حکمت که از پاسخ درمانده بود ، بازگشت کسروی از سخنانش را شرط استادی دانشگاه او گزاشت. کسروی هم در پاسخ گفت : بدینسان من از استادی دانشگاه چشم پوشیدم. ماهانهی استادی او قرار بود سیصد تومان باشد.
پس از بیرون آمدنش از عدلیه این دوم باری بود که ادارههای دولتی به او ستم آشکار میکردند.
این گفتگو یک بار در روزنامهی پرچم و بار دیگر در کتاب «در پیرامون ادبیات» آمده.
ما چه میخواهیم؟
🔶 پيشوا آن را گويند كه همهی سخنانش راست و سودمند باشد.
یك رشته سخنان درهمي را كه از زبونترين زمان تاريخ خود در دست ميداريد ميپنداريد كه دُر و گوهر است و بدينسان بنگهداري آنها ميكوشيد و در چنين زماني خود را بآنها سرگرم داشتهايد.
🔶 سخن براي فهميده شدنست. آن چرند است كه معنايي از آن فهميده نشود.
در جايي كه شما سخنان آنها را نميفهميد از كجا ميدانيد نيك يا بد است؟!. از كجا ميدانيد آنان مردان والاتر از اندازه ميباشند؟!..
🔶 پيشوا آن را گويند كه همهی سخنانش راست و سودمند باشد.
یك رشته سخنان درهمي را كه از زبونترين زمان تاريخ خود در دست ميداريد ميپنداريد كه دُر و گوهر است و بدينسان بنگهداري آنها ميكوشيد و در چنين زماني خود را بآنها سرگرم داشتهايد.
🔶 سخن براي فهميده شدنست. آن چرند است كه معنايي از آن فهميده نشود.
در جايي كه شما سخنان آنها را نميفهميد از كجا ميدانيد نيك يا بد است؟!. از كجا ميدانيد آنان مردان والاتر از اندازه ميباشند؟!..
Wahriyãrãne Gomnãm 1-22.pdf
63.5 KB
📘 شهریاران گمنام
بخش یکمین ۲۲
✅ گفتار سومین ـ سالاریان در آذربایگان و اران و ارمنستان
✴️ کشتار روسان مردم بردعه را
✴️ جنگهای مرزبان و مسلمانان با روسان
بخش یکمین ۲۲
✅ گفتار سومین ـ سالاریان در آذربایگان و اران و ارمنستان
✴️ کشتار روسان مردم بردعه را
✴️ جنگهای مرزبان و مسلمانان با روسان
ما چه میخواهیم؟
بخش دوم ـ تکهی 8
اين گفتگوها كه ميرفت يك چيز را بسيار روشن ميگردانيد و آن اينكه خردها بسيار ناتوان گرديده و فهمها از كار افتاده و اين كسان همچون كودكانند كه نه معني زندگاني و راه آن را ميدانند و نه سود و زيان خود را ميشناسند. ما ناگزير شديم معني درست شعر و ادبيات را روشن گردانيده و گوهر آنها را بازنماييم. آنان معني شعر را هم نميدانستند و چنين ميپنداشتند كه شاعر يك فهم و دريافتِ بيشتر از ديگران دارد ، و ميگفتند : «شاعري قسمي از وحي است و روح شاعر بعالم بالا اتصال دارد». اين سخنها را از بس گفته و شنيده بودند كه خود نيز فريب خورده و براستي آن را باور ميكردند و پياپي اينها را نوشته و به رخ ما ميكشيدند.
ما گفتيم : شعر سخنست ، سخن سنجيده و آراسته. سخن به دو گونه است : پراكنده (نثر) و پيوسته (شعر). شعر يا سخنِ پيوسته بيش از اين فزوني ندارد كه تكه تكه سرايند و قافيه و برخي آرايشهاي ديگر بآن افزايند. پس ما را با شعر دشمني نتواند بود و اين نميخواهيم كسي شعر نگويد. آنچه ما ميگوييم اينست كه سخن چه پيوسته و چه پراكنده بهر نياز بايد بود و سخني كه از روي نياز نباشد بيهوده است.
بسياري از كارهاي آدمي چنين است كه خود خواستي نيست ، بلكه براي يك خواست ديگري آن را ميكند. مثلاً ما ميخوريم و ميآشاميم. اين خود خواستِ جداگانه نيست و ما بآن براي درستيِ تن ميپردازيم ، و اينست آزاد نيستيم كه هر زمان خواستيم و هرچه خواستيم بخوريم بلكه ناگزيريم از خوراكهاي زيانآور و از خوردنهاي نابهنگام خودداري كنيم. سخن نيز از اين گونه است و هر كس آزاد نيست كه هرچه خواست و هرگاه كه خواست بگويد. سخن براي اينست كه آدمي آنچه را در دل ميدارد بديگري بفهماند ، و اينست كه جز بهنگام نياز بآن نبايد برخيزد و سخني كه از روي نياز و براي فهمانيدن انديشهاي نباشد ـ چه پيوسته و چه پراكنده ـ بيهوده است و خرد و آزادگي از آن بيزار ميباشد.
يكي از كجفهميها همينست كه شعر را يك خواست جداگانه ميدانند و آن را بسته به نياز نميشمارند ، و اينست بيآنكه نيازي درميان باشد تنها بنام آنكه شعر بسازند (و بگمان خود كمكي بادبيات كنند) مينشينند و قافيهبافي ميكنند ، و اين خود خطاي بزرگي از ايشان ميباشد ، و نتيجهی اين خطاست كه يك سحابي استرآبادي هفتادهزار رباعي سروده و يك صائب اسپهاني صدهزار شعر گفته ، و هر يكي چنين پنداشته هرچه بيشتر گويد بهتر كار كرده.
فهم اين سخنها بسيار دشوار ميافتاد. آنان شعر را خود چيز نيكي دانسته و تنها شرطي را كه به يك شاعر ميبستند اين بود كه بسيار گرد مضمونهاي كهن نگردد و در هر غزلي باري يك مضمون تازهاي بگنجاند. اما خرد و داوري خرد و نيك و بد و سود و زيان چيزهايي بود كه كمتر شنيده بودند و بسختي ميتوانستند گردن گزارند اينبود كه ناگزير ميشديم مثلهايي از هر گونه ياد كنيم. روزي در نشستي1 گفتم :2 شما چون از جلو دكان بقالي ميگذريد ميبينيد يكسو كره را در خيكي يا تشتي تودهوار رويهم ريخته و يك جا كرههاي قالبي را پهلوي هم چيده. از اينها ميتوان مثلي براي شعر و نثر آورد كه آن يكي را نثر و اين يكي را شعر پنداشت. پيداست كه كرهی قالبي خوشنماتر است ولي نخست بايد گفت كه در همه جا آن را بكار نتوان برد. دوم بايد گفت : ارزش ازآنِ كره است و قالب نيز اندكي بآن افزوده ، و بهايي كه ما به يك قالب كره ميپردازيم بيش از همه در برابر كره است و يك دهيكِ آن در برابر قالب نيست. ولي اگر كسي چگونگي را نفهمد و چنين پندارد كه ارزش ازآنِ قالب است و اينست هرچه بدستش آمد از خاك و گِل و خاكستر و مانند اينها بقالب زده رويهم چيند پيداست كه بايد او را بيخرد شمرد ، و كنون شما ببينيد كه بيشتر شاعران در ايران (ميگويم بيشترشان نه همهشان) به همان لغزش دچار گرديده و چنين دانستهاند كه ارجي كه بشعر گزارده ميشود ازآنِ قافيه و وزن ميباشد و اينست دربند نيك و بد و سود و زيان معني آن نبودهاند و سخنان بسيار بدي را با پيشاني باز بيرون ريختهاند و ديگران كه اندكي پروا كردهاند آنان هم دربند آنكه بسخني نيازي باشد و نباشد نبودهاند و خودِ شعر را يك خواست جداگانه شمردهاند.
پابرگیها :
1ـ نويسنده از سال ۱۳۱۲ كه به انتشار پيمان آغازيد تا ۱۳۲۴ شبهاي آدينه و روزهاي نخست ماه در خانهاش نشست داشت كه كساني ميآمدند و دربارهی نوشتههاي او يا جُستارهاي ديگر سخن رانده نظر يا ايرادهاشان را ميگفتند. ـ و
2ـ اين مثل از هر باره درست نيست. شعر اين يك عيب را هم دارد كه اگرچه وزن و قافيهاي بسخن افزايد سامان آن را بهم زند ولي در كرهی قالبي چنين نيست.
بخش دوم ـ تکهی 8
اين گفتگوها كه ميرفت يك چيز را بسيار روشن ميگردانيد و آن اينكه خردها بسيار ناتوان گرديده و فهمها از كار افتاده و اين كسان همچون كودكانند كه نه معني زندگاني و راه آن را ميدانند و نه سود و زيان خود را ميشناسند. ما ناگزير شديم معني درست شعر و ادبيات را روشن گردانيده و گوهر آنها را بازنماييم. آنان معني شعر را هم نميدانستند و چنين ميپنداشتند كه شاعر يك فهم و دريافتِ بيشتر از ديگران دارد ، و ميگفتند : «شاعري قسمي از وحي است و روح شاعر بعالم بالا اتصال دارد». اين سخنها را از بس گفته و شنيده بودند كه خود نيز فريب خورده و براستي آن را باور ميكردند و پياپي اينها را نوشته و به رخ ما ميكشيدند.
ما گفتيم : شعر سخنست ، سخن سنجيده و آراسته. سخن به دو گونه است : پراكنده (نثر) و پيوسته (شعر). شعر يا سخنِ پيوسته بيش از اين فزوني ندارد كه تكه تكه سرايند و قافيه و برخي آرايشهاي ديگر بآن افزايند. پس ما را با شعر دشمني نتواند بود و اين نميخواهيم كسي شعر نگويد. آنچه ما ميگوييم اينست كه سخن چه پيوسته و چه پراكنده بهر نياز بايد بود و سخني كه از روي نياز نباشد بيهوده است.
بسياري از كارهاي آدمي چنين است كه خود خواستي نيست ، بلكه براي يك خواست ديگري آن را ميكند. مثلاً ما ميخوريم و ميآشاميم. اين خود خواستِ جداگانه نيست و ما بآن براي درستيِ تن ميپردازيم ، و اينست آزاد نيستيم كه هر زمان خواستيم و هرچه خواستيم بخوريم بلكه ناگزيريم از خوراكهاي زيانآور و از خوردنهاي نابهنگام خودداري كنيم. سخن نيز از اين گونه است و هر كس آزاد نيست كه هرچه خواست و هرگاه كه خواست بگويد. سخن براي اينست كه آدمي آنچه را در دل ميدارد بديگري بفهماند ، و اينست كه جز بهنگام نياز بآن نبايد برخيزد و سخني كه از روي نياز و براي فهمانيدن انديشهاي نباشد ـ چه پيوسته و چه پراكنده ـ بيهوده است و خرد و آزادگي از آن بيزار ميباشد.
يكي از كجفهميها همينست كه شعر را يك خواست جداگانه ميدانند و آن را بسته به نياز نميشمارند ، و اينست بيآنكه نيازي درميان باشد تنها بنام آنكه شعر بسازند (و بگمان خود كمكي بادبيات كنند) مينشينند و قافيهبافي ميكنند ، و اين خود خطاي بزرگي از ايشان ميباشد ، و نتيجهی اين خطاست كه يك سحابي استرآبادي هفتادهزار رباعي سروده و يك صائب اسپهاني صدهزار شعر گفته ، و هر يكي چنين پنداشته هرچه بيشتر گويد بهتر كار كرده.
فهم اين سخنها بسيار دشوار ميافتاد. آنان شعر را خود چيز نيكي دانسته و تنها شرطي را كه به يك شاعر ميبستند اين بود كه بسيار گرد مضمونهاي كهن نگردد و در هر غزلي باري يك مضمون تازهاي بگنجاند. اما خرد و داوري خرد و نيك و بد و سود و زيان چيزهايي بود كه كمتر شنيده بودند و بسختي ميتوانستند گردن گزارند اينبود كه ناگزير ميشديم مثلهايي از هر گونه ياد كنيم. روزي در نشستي1 گفتم :2 شما چون از جلو دكان بقالي ميگذريد ميبينيد يكسو كره را در خيكي يا تشتي تودهوار رويهم ريخته و يك جا كرههاي قالبي را پهلوي هم چيده. از اينها ميتوان مثلي براي شعر و نثر آورد كه آن يكي را نثر و اين يكي را شعر پنداشت. پيداست كه كرهی قالبي خوشنماتر است ولي نخست بايد گفت كه در همه جا آن را بكار نتوان برد. دوم بايد گفت : ارزش ازآنِ كره است و قالب نيز اندكي بآن افزوده ، و بهايي كه ما به يك قالب كره ميپردازيم بيش از همه در برابر كره است و يك دهيكِ آن در برابر قالب نيست. ولي اگر كسي چگونگي را نفهمد و چنين پندارد كه ارزش ازآنِ قالب است و اينست هرچه بدستش آمد از خاك و گِل و خاكستر و مانند اينها بقالب زده رويهم چيند پيداست كه بايد او را بيخرد شمرد ، و كنون شما ببينيد كه بيشتر شاعران در ايران (ميگويم بيشترشان نه همهشان) به همان لغزش دچار گرديده و چنين دانستهاند كه ارجي كه بشعر گزارده ميشود ازآنِ قافيه و وزن ميباشد و اينست دربند نيك و بد و سود و زيان معني آن نبودهاند و سخنان بسيار بدي را با پيشاني باز بيرون ريختهاند و ديگران كه اندكي پروا كردهاند آنان هم دربند آنكه بسخني نيازي باشد و نباشد نبودهاند و خودِ شعر را يك خواست جداگانه شمردهاند.
پابرگیها :
1ـ نويسنده از سال ۱۳۱۲ كه به انتشار پيمان آغازيد تا ۱۳۲۴ شبهاي آدينه و روزهاي نخست ماه در خانهاش نشست داشت كه كساني ميآمدند و دربارهی نوشتههاي او يا جُستارهاي ديگر سخن رانده نظر يا ايرادهاشان را ميگفتند. ـ و
2ـ اين مثل از هر باره درست نيست. شعر اين يك عيب را هم دارد كه اگرچه وزن و قافيهاي بسخن افزايد سامان آن را بهم زند ولي در كرهی قالبي چنين نيست.
ما چه میخواهیم؟
بخش دوم ـ تکهی 8
🔸ما ناگزير شديم معني درست شعر و ادبيات را روشن گردانيده و گوهر آنها را بازنماييم. آنان معني شعر را هم نميدانستند و چنين ميپنداشتند كه شاعر يك فهم و دريافتِ بيشتر از ديگران دارد.
🔸ما گفتيم : شعر سخنست ، سخن سنجيده و آراسته. سخن به دو گونه است : پراكنده (نثر) و پيوسته (شعر). شعر يا سخنِ پيوسته بيش از اين فزوني ندارد كه تكه تكه سرايند و قافيه و برخي آرايشهاي ديگر بآن افزايند. پس ما را با شعر دشمني نتواند بود و اين نميخواهيم كسي شعر نگويد. آنچه ما ميگوييم اينست كه سخن چه پيوسته و چه پراكنده بهر نياز بايد بود و سخني كه از روي نياز نباشد بيهوده است.
بخش دوم ـ تکهی 8
🔸ما ناگزير شديم معني درست شعر و ادبيات را روشن گردانيده و گوهر آنها را بازنماييم. آنان معني شعر را هم نميدانستند و چنين ميپنداشتند كه شاعر يك فهم و دريافتِ بيشتر از ديگران دارد.
🔸ما گفتيم : شعر سخنست ، سخن سنجيده و آراسته. سخن به دو گونه است : پراكنده (نثر) و پيوسته (شعر). شعر يا سخنِ پيوسته بيش از اين فزوني ندارد كه تكه تكه سرايند و قافيه و برخي آرايشهاي ديگر بآن افزايند. پس ما را با شعر دشمني نتواند بود و اين نميخواهيم كسي شعر نگويد. آنچه ما ميگوييم اينست كه سخن چه پيوسته و چه پراكنده بهر نياز بايد بود و سخني كه از روي نياز نباشد بيهوده است.
خردهگیری و پاسخ آن (یادداشتهای کانال)
✴️ در آغاز آن سال بود كه پنجاه هزار تومان (بهای سه چهار خانهی متوسط در تهران آن روز) بیرون ریخته كسانی را از اشرار برانگیختند كه با تپانچه و چاقو قصد جان كسروی كنند. لیكن او با یازده زخم گلوله و چاقو جان بدر برد و چون نه تنها گامی به عقب نگزاشته بلكه به كوششهایش نیز افزود كه هر ماه مؤثرتر و نمایانتر میگردید ، اینبود دسیسهی دادگاه «كتابهای كسروی» را با شتاب بسیاری پیش بردند.
✴️ خواننده درمییابد كه نویسنده در آن دوره به کوششی بنیادی برخاسته بوده و خرسندی و آسایش و آیندهی مردم را بدیده داشته و میخواسته این موضوعات در تاریكی نماند. میکوشید اندیشهی مردم را روشن گرداند و بدینسان ملایان را رسوا سازد.
✴️ در آغاز آن سال بود كه پنجاه هزار تومان (بهای سه چهار خانهی متوسط در تهران آن روز) بیرون ریخته كسانی را از اشرار برانگیختند كه با تپانچه و چاقو قصد جان كسروی كنند. لیكن او با یازده زخم گلوله و چاقو جان بدر برد و چون نه تنها گامی به عقب نگزاشته بلكه به كوششهایش نیز افزود كه هر ماه مؤثرتر و نمایانتر میگردید ، اینبود دسیسهی دادگاه «كتابهای كسروی» را با شتاب بسیاری پیش بردند.
✴️ خواننده درمییابد كه نویسنده در آن دوره به کوششی بنیادی برخاسته بوده و خرسندی و آسایش و آیندهی مردم را بدیده داشته و میخواسته این موضوعات در تاریكی نماند. میکوشید اندیشهی مردم را روشن گرداند و بدینسان ملایان را رسوا سازد.
xordegirio pãsoxe ãn - yãddawthãye Kãnãl 4.pdf
85.4 KB
✴️ خردهگیری و پاسخ آن
(یادداشتهای کانال)
بخش پایانی
نتیجههایی که از گفتار اخیر پرچم توان گرفت.
(یادداشتهای کانال)
بخش پایانی
نتیجههایی که از گفتار اخیر پرچم توان گرفت.
🔶 خویهای پاک
🔸 گرفتاريهاي آدميان بيش از همه از رهگذر خويهاي ناستوده است. آنچه آدميان را بجان همديگر انداخته خودخواهي و خشم و كينه و رشك است ، آنچه زندگي را پر از پستيها و بلنديهاي بياندازه گردانيده آز است. آنچه ستم و دغلكاري را پيشرفت داده دروغ و دوروييست. همچنين ديگر خويها كه هر كدام سختيهاي ديگري را در زندگي پديد آورده.
🔸در هر تودهاي چون خويهاي ستوده ـ از جانفشاني و درستكاري و دليري و مانند اينها ـ رواج داشته آن توده سرفراز زيسته و در تاريخ نام بزرگي از خود بازگزارده. ولي سپس چون آن خويها را از دست داده سرافكنده شده و كمكم رو بنابودي نهاده است. گذشته از آسايش و خرّمي ، آزادي و سرفرازي تودهها نيز جز در سايهي خويهاي ستوده نتواند بود.
🔸داستان لئونيداس و ياران او در تنگهي ثرموپولاي هميشه در تاريخ خواهد ماند.
🔸 گرفتاريهاي آدميان بيش از همه از رهگذر خويهاي ناستوده است. آنچه آدميان را بجان همديگر انداخته خودخواهي و خشم و كينه و رشك است ، آنچه زندگي را پر از پستيها و بلنديهاي بياندازه گردانيده آز است. آنچه ستم و دغلكاري را پيشرفت داده دروغ و دوروييست. همچنين ديگر خويها كه هر كدام سختيهاي ديگري را در زندگي پديد آورده.
🔸در هر تودهاي چون خويهاي ستوده ـ از جانفشاني و درستكاري و دليري و مانند اينها ـ رواج داشته آن توده سرفراز زيسته و در تاريخ نام بزرگي از خود بازگزارده. ولي سپس چون آن خويها را از دست داده سرافكنده شده و كمكم رو بنابودي نهاده است. گذشته از آسايش و خرّمي ، آزادي و سرفرازي تودهها نيز جز در سايهي خويهاي ستوده نتواند بود.
🔸داستان لئونيداس و ياران او در تنگهي ثرموپولاي هميشه در تاريخ خواهد ماند.
xuyhãye pãk 6.pdf
84.7 KB
🔶 خویهای پاک
بخش ششم
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
بخش ششم
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
Wahriyãrãne Gomnãm 1-23.pdf
47.9 KB
📘 شهریاران گمنام
بخش یکمین 23
✅ گفتار سومین ـ سالاریان در آذربایگان و اران و ارمنستان
✴️ بیرون رفتن روسان از بردعه
✴️ جنگ مرزبان با حسین حمدانی
بخش یکمین 23
✅ گفتار سومین ـ سالاریان در آذربایگان و اران و ارمنستان
✴️ بیرون رفتن روسان از بردعه
✴️ جنگ مرزبان با حسین حمدانی
🔶 پیام به ملایان تبریز
🔸كسی كه یك سخنی را نمیپذیرد راهش آنست كه با دلیل بآن پاسخ دهد.
🔸شما میگویید حكومت حق علماست. نخست چه دلیلی باین ادعا دارید؟!.. مگر علما چه مزیتی دارا هستند كه خدا حكومت را بدست ایشان سپارد؟!..
🔸 از روی شریعت شما باید مالیاتها را لغو كنید و بجای آن از حِقه و ابن لبون و گوسفند و گاو زكات بخواهید ، وزارت جنگ و سپاهها را بهم زده «باب جهاد» فقه را باجرا گزارید. این دبستانها و دانشكدهها را بهم زده همگی را بخواندن فقه و اصول وادارید ، نیك بیندیشید كه آیا اینها شدنیست؟!.
🔸كسی كه یك سخنی را نمیپذیرد راهش آنست كه با دلیل بآن پاسخ دهد.
🔸شما میگویید حكومت حق علماست. نخست چه دلیلی باین ادعا دارید؟!.. مگر علما چه مزیتی دارا هستند كه خدا حكومت را بدست ایشان سپارد؟!..
🔸 از روی شریعت شما باید مالیاتها را لغو كنید و بجای آن از حِقه و ابن لبون و گوسفند و گاو زكات بخواهید ، وزارت جنگ و سپاهها را بهم زده «باب جهاد» فقه را باجرا گزارید. این دبستانها و دانشكدهها را بهم زده همگی را بخواندن فقه و اصول وادارید ، نیك بیندیشید كه آیا اینها شدنیست؟!.
peyãm be mollãyãne Tabriz.pdf
75.8 KB
🔶 پیام به ملایان تبریز
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🔶 خویهای پاک (بخش هفتم)
🔸چون افغانان به اسپهان دست يافتند بيكبار رشتهي كارهاي ايران از هم گسيخت : از يك سو عثمانيان بر آذربايجان و كردستان و كرمانشاهان و همدان دست يافتند ، و از يك سو روسيان بر قفقاز و گيلان شتافته و آنجاها را بدست گرفتند. اينان ايران را از ميان رفته پنداشتند و آن را ميان خود به سه بخش كردند و با يكديگر پيمان بستند.
🔸آن روز كه نادر از سفر هند و بخارا و خوارزم بازگشت ايران بزرگترين و نيرومندترين دولت آسيا بود.
🔸در آن روز هم ايرانيان گرفتار رشك ميبودند و اين از پليدترين بيماريهاست. رشکبران بجاي آنكه از ديدن مردان بزرگ و كارهاي بزرگ شادمان گردند و ارج شناسند و به ياري و پشتيباني برخيزند سخت خشمناك گردند و زبان بدگويي باز كنند و بكارشكني برخيزند.
🔸چون افغانان به اسپهان دست يافتند بيكبار رشتهي كارهاي ايران از هم گسيخت : از يك سو عثمانيان بر آذربايجان و كردستان و كرمانشاهان و همدان دست يافتند ، و از يك سو روسيان بر قفقاز و گيلان شتافته و آنجاها را بدست گرفتند. اينان ايران را از ميان رفته پنداشتند و آن را ميان خود به سه بخش كردند و با يكديگر پيمان بستند.
🔸آن روز كه نادر از سفر هند و بخارا و خوارزم بازگشت ايران بزرگترين و نيرومندترين دولت آسيا بود.
🔸در آن روز هم ايرانيان گرفتار رشك ميبودند و اين از پليدترين بيماريهاست. رشکبران بجاي آنكه از ديدن مردان بزرگ و كارهاي بزرگ شادمان گردند و ارج شناسند و به ياري و پشتيباني برخيزند سخت خشمناك گردند و زبان بدگويي باز كنند و بكارشكني برخيزند.
xuyhãye pãk 7.pdf
86.2 KB
🔶 خویهای پاک
بخش هفتم
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
بخش هفتم
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)