پاکدینی ـ احمد کسروی
7.59K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
be ãqãye Nãsere E'temãdi.pdf
75.6 KB
🔶 به آقای ناصر اعتمادی سرودی

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🔶 چهار پايه‌ي نيك و بد
(بخش پنجم)

🔸يك توده كه از آزادي بي‌بهره گرديد و رشته‌ي كارهايش بدست بيگانگان افتاد براي آنكه ديگر سر نفرازد و بانديشه‌ي آزادي نيفتد از هر راهي كوشند و آنان را از پا اندازند. دستهاي بدخواهي بميانشان دراز شده تخم دشمني و پراكندگي كارند ، و بمردان كاردان و غيرتمند ميدان نداده و از پا اندازند و بكسان پستنهاد پرورش دهند و بدينسان ريشه‌ي غيرت و گردنفرازي و خويهاي ستوده را از ميان ايشان براندازند.

🔸بدترين گناهها ميان توده پراكندگي انداختن است. اين سخن از هر باره راست است و بايد چنين كساني را سخت دشمن داشت و سياهكاريشان برخشان كشيد.

🔸بر سر همين چيزهاست كه پراكندگي بميان شرقيان افتاده است و به هر كشوري ده يا بيست كيش پيدا شده ، در نتيجه‌ي همين پرداختن بگذشتگان است كه شرقيان بدينسان پس مانده‌اند و زبون و بيچاره شده‌اند. كنون نيز چاره‌ي رهايي شرق جز در بيزاري از اين گمراهيها و نادانيها نيست.
cahãr pãyeye nik o bad 5.pdf
85.6 KB
🔶 چهار پایه‌ی نیک و بد

(بخش پایانی)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از ماهنامه‌ی پیمان)
🔶 ما چه میخواهیم؟
بخش پنجم ـ تکه‌ی 5

🔸كسي چون معني درست زندگاني را شناخت و از زيانهاي آز و خشم و رشك و كينه و ديگر خويهاي جاني آگاه گشت و خدا و خواست او را دانست ناگزير خرد و روانش نيرو گيرد و تواند جلو خويهاي ناستوده‌ی جاني را گيرد.

مي‌گويند : آن كار ما هم از راه ارجشناسي بوده و ميخواستيم مردم آن را بدانند و درس نيكخويي ياد گيرند. ديروز مي‌گفتند خدا «روز الست» پيمان از حسين بي علي گرفته كه كشته شود و خويشانش كشته شوند و در پاداش آن ، روز رستاخيز ميانجي شيعيان باشند ، و صد داستان از گريستن برانگيختگان و ديگران مي‌سرودند ، و سوگواري و گريستن بآنان را يك پايه‌اي از دين مي‌شمردند ، و هر كه يك خرده مي‌گرفت كشتن دريغ نمي‌گفتند ، و در ماه محرم و صفر دسته‌ها بسته و تكيه‌ها برپا كرده ، و بصد گونه نمايش برمي‌خاستند و در هر شهري روضه‌خوانها بصدها شمرده مي‌شدند ، و امروز ما چون خرده مي‌گيريم بيكبار پايين آمده آن را يك گونه يادآوري و ارجشناسي مي‌ستايند. اينست اندازه‌ی سستي يك كيش.
تنها اين نيست. شما به هر بخشي از كيششان خرده گيريد بهمين نتيجه خواهيد رسيد. تا ميدان باز است و كسي خرده نمي‌گيرد گزافه را از اندازه مي‌گذرانند و همينكه يكي ايراد گرفت بيكبار پايين آمده به يك بهانه‌ی كوچكي دست مي‌يازند. همان رفتن ببارگاهها مَثَل ديگر است. صد خبر درباره‌ی آن در كتابهاست و آن را نيز يكي از پايه‌هاي بزرگ كيش مي‌شمارند. ولي شما اگر بپرسيد و خرده گيريد چنين خواهند گفت : «يك مرد بزرگي كه مرد آيا بر سر خاكش نروند؟!.»
اينان يك كار بسيار زشتي كرده‌اند. و آن اينكه نامهاي ارجمندي را از «امام علي ابيطالب» و «امام حسين بن علي» و ديگران دستاويز بت‌پرستيها و نادانيهاي خود ساخته‌اند. ولي مي‌بايد گفت ارجمندي آن نامها ما را از خرده گرفتن بآنان و از نكوهش كردن باز نخواهد داشت. اينان دشمني با خدا مي‌نمايند و دين و آيين و همه چيز را پايمال نادانيهاي خود مي‌گردانند.
چند سخني از صوفيان نويسم : اينان كه به چله نشينند و سختيها بخود دهند بگفته‌ی خودشان «تهذيب نفس» كنند. اين كلمه نزد ما معني درستي ندارد. اگر خواستشان نيرومندي روان باشد ما نشان داديم كه نيرومندي آن جز از راه شناختن معني جهان و زندگي و پي بردن براستيها نتواند بود.
كسي چون معني درست زندگاني را شناخت و از زيانهاي آز و خشم و رشك و كينه و ديگر خويهاي جاني آگاه گشت و خدا و خواست او را دانست ناگزير خرد و روانش نيرو گيرد و تواند جلو خويهاي ناستوده‌ی جاني را گيرد. هرچه هست از كارهاي بي‌سود و بيخردانه‌اي ـ همچون بيكار بودن و زن ناگرفتن و گرسنه ماندن ، و سختي بخود دادن و يك جمله را هزار بار بزبان راندن و اينگونه چيزها ـ نتيجه‌اي در دست نباشد و اين كارها كه نه خواست خداست مايه‌ی خشنودي او نيز نگردد.
اينان مي‌گويند : چون از خودي گذريم بخدا پيونديم. مي‌گويم : از خودي چگونه گذريد ، وآنگاه بخدا چگونه پيونديد؟. نشدني در نشدنيست. همين نشانه‌ی خداناشناسي و بيديني ايشانست. يك پنداري را (وحدت وجود) باور كرده و پندارها از خود بآن افزوده‌اند.
در اينجا فرصت گفتگو از معني «وحدت وجود» و از يك پندار بيپا بودن آن نمي‌داريم. در جاي ديگر از آن سخن رانده‌ايم و باز هم خواهيم راند. بهترين دليل بگمراهي ، بلكه بيراهي صوفيان حال و رفتار ايشانست. كساني كه لاف «از خودي گذشتن» و «مني كشتن» مي‌زنند اگر نيك نگريد بيش از ديگران گرفتار خودخواهي و مني بوده‌اند. چنانكه درباره‌ی تربيتهاي بيهوده‌ی امروزي گفتيم در اينجا هم راستي آنست كه اينان كوششهاي بيهوده‌اي بكار مي‌برند (از چله‌نشيني و ذكرخواني و مانند آن) ، اينها از يكسو هيچ سودي نداده و تكاني در خرد و روان پديد نياورده ، بلكه آنها را تيره‌تر و ناتوانتر گردانيده ، و از يكسو خود آنان باينها ارج بسيار نهاده و خود را يك دسته‌ی برگزيده‌تر و والاتر از ديگران شمارده‌اند ، بويژه از پندار پيوستن بخدا كه بي‌اندازه بخود باليده‌اند ، و نامهاي شگفتي از «ولي» و «قطب» و «اَبدال» و مانند اينها بروي خود گزارده‌اند ، و چاره‌ی تهيدستي خود را با دروغها و گزافه‌ها كرده‌اند.
اندازه‌ی خودخواهي آنان از كتابهاشان پيداست. چنانكه در جاي ديگر گفته‌ام بتاريخ رنگ ديگر داده و همه‌ی پيشامدها را بسود خود مي‌گردانند. طغرل و داود چند برادر بوده‌اند و يك ايل شمشيرزن بسر خود داشته‌اند و سالهاي دراز كوشيده و با سلطان مسعود غزنوي جنگها كرده و گاهي او را شكسته و گاهي ازو شكست خورده‌اند و سرانجام در يك جنگ بزرگي فيروز درآمده‌اند و به خراسان و آن پيرامونها دست يافته و بنياد پادشاهي گزارده‌اند. كنون شما كتاب اسرارالتوحيد را بخوانيد كه مي‌نويسد آن پادشاهي را بايشان شيخ ابوسعيد داده.
Wahriyãrãne Gomnãm 2-12.pdf
63.3 KB
📘 شهریاران گمنام

❇️ بخش دومین - روادیان - ۱۲

✳️ گفتار دومین - پادشاهان آذربایگان

✴️ ممَلان پسر ابواهیجا ؛ جنگ نخستین ممَلان با ارمنیان و گرجیان
🔶 امامزاده‌های دروغی یا دامهای مردمفریبی

🔸بیشتر امامزاده‌ها گورهای پادشاهان ستمگر و توانگران خداناشناسست.

🔸بر فرض آنكه امامزاده‌ی راستی باشند باز نباید چنین دستگاهی پیدا كنند. این نشان بت‌پرستی است. جز خدا بكسی رو نباید گردانید و از كسی گشایش كار نباید خواست.

🔸یكی از گمراهیهای شگفتی كه در سالهای اخیر در ایران رواج یافته آنست كه جوانان درسخوانده گردن گزاردن بحقایق (یا بهتر گویم پذیرفتن گفته‌های كسی) را عیب خود می‌شمارند و چنین میدانند كه باید خود بیندیشند و خود بفهمند و اگر از كسی سخنان راستی شنیدند تا می‌توانند نپذیرند
emãmzãdehãye doruqi.pdf
80.1 KB
🔶 امامزاده‌های دروغی یا دامهای مردمفریبی

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
cahãr pãyeye nik o bad 1-5.pdf
140.2 KB
🔶 چهار پایه‌ی نیک و بد

(همه‌ی بخشها در یکجا)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از ماهنامه‌ی پیمان)
xodsari 1.pdf
77.4 KB
🔶 خودسری

(بخش یکم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از ماهنامه‌ی پیمان)
🔶 ما چه میخواهیم؟
بخش پنجم ـ تکه‌ی 6

🔸[تیمور] در اسپهان بگناه چند تن هفتادهزار تن را سر بريد. در بغداد از سر كشتگان مناره‌ها افراشت.

🔸در لشگرگاهش هميشه يك دسته از علما و مشايخ مي‌بوده‌اند و سر سفره‌اش نان مي‌خورده‌اند

داستان دلگداز مغول كه ما چون پس از صدها سال در تاريخ مي‌خوانيم دلهامان پر از درد و اندوه مي‌گردد اينان آن داستان را با ديده ديده و از نزديك شنيده و بجاي دل سوختن بسودجويي از آن كوشيده‌اند و بيدرنگ داستاني ساخته‌اند كه چون سلطان محمد خوارزمشاه شيخ مجدالدين را كشت خدا بخشم آمد و بخونخواهي او مغول را فرستاد.
چنين مي‌نويسند : «شيخ مجدالدين مريد شيخ نجم‌الدين كبري خوارزمي قدس سره بنا بر فساد اهل فساد و سعايت حساد سلطان محمد خوارزمشاه آن ولايت‌مأب را قتل نموده و آنگاه نادم و پشيمان شده بخدمت شيخ نجم‌الدين آمد و عرض كرد اگر ديت خواهي اينك زر و اگر قصاص كني اينك سر ، شيخ فرمود ديت فرزندم شيخ مجدالدين زر نيست و قصاص او سر من و سر تو و سر سروران دولت تو و سر اهالي تو است. بعد فرمود و كان امرالله مفعولا. اندك زماني گذشت كه چنگيزخان از مغولستان ظهور يافته بخوارزم آمد و كرد آنچه كرد و شد آنچه شد».
خدا خون مجدالدين بغدادي را گرفته ـ از كه؟!. از بچه‌هاي شيرخوار و زنان بيگناه خوارزم و سمرقند و نيشابور ، با دست كه؟!. با دست خونخواران دُژخوي مغول! روي ناداني سياه بادا !
در همه‌ی تاريخ اين دستبرد را كرده‌اند. در زمان كريمخان معصومعليشاه نامي از هندوستان به شيراز آمده و سالها در آنجا مي‌زيسته و كساني را بروز خود مي‌انداخته. دانسته نيست براي چه كريمخان او را از شيراز بيرون كرده كه بهانه بدست صوفيان افتاده كه مي‌نويسند : «سيد معصومعليشاه دكني و نورعليشاه و فيضعليشاه قُدِّسَ سِرُّهُم را اخراج بلد فرمود و خود نيز بعد از اين امر زشت از نهال زندگاني ثمر نچيد و مدت شش‌ماه از اين مقدمه نگذشته بود كه بدارالجزا خراميد».
مردي همچون كريمخان كه پس از پانزده سال جنگ و كوشش كشور را بايمني آورده و مردم را بآسايش رسانيده بود نمي‌بايسته يكمشت گدايان دربدر بيكاره را كه زيانكار مي‌شمرده از شهر بيرون راند!
ما از تيمور لنگ بارها نام برده و سياهكاريهاي او را ياد كرده‌ايم. اين مرد در خونخواري و دُژخيمي همپاي چنگيز و هلاكو بوده و در ايران جويها از خونهاي بيگناهان رانده. در اسپهان بگناه چند تن هفتادهزار تن را سر بريد. در بغداد از سر كشتگان مناره‌ها افراشت. در توس پسرش ده‌هزار سر خواست و چون ده‌هزار مرد نبود سرهاي زنان و بچگان را بريدند. چنين مرد پست و خونخواري به هر كجا كه مي‌رسيده و سراغ گوري يا پيري مي‌گرفته بديدن او مي‌رفته ، و در لشگرگاهش هميشه يك دسته از علما و مشايخ مي‌بوده‌اند و سر سفره‌اش نان مي‌خورده‌اند او را با اين خونخواري و دُژخوييش پشتيبان اسلام و عرفان مي‌شمرده‌اند ، و بخونخواريش زبان نكوهش باز نمي‌كرده‌اند. از اينسوي در كتابهاي صوفيان هميشه او را بنيكي نام مي‌برند و ستايشها از او مي‌نويسند. همين اندازه كه با خواست آنان ساخته و بچند صوفي نان داده از همه‌ی سياهكاريهاي او چشم مي‌پوشند. اينست اندازه‌ی خودخواهي و مني كساني كه لاف از خودي گذشتن و مني كشتن مي‌زنند.
در جاي ديگر نيز گفته‌ام يكي در زمان ما كه بگفته‌ی خود چله‌ها بسر برده و «تهذيب نفس» كرده و جايگاه «مرشدي» يافته شعرها در ستايش تيمور لنگ سروده :
رأيت تيمور شه گورگان چون بجهان شد علم داستان
حكمش از ايوانگه كيوان گذشت معدلتش زآدم و حيوان گذشت.
اين اندازه‌ی بيخردي و ناپاكدلي يك «مرشدي» است كه پس از چند صد سال تيمور خونخوار را مي‌ستايد و ياد «معدلت» او را مي‌كند. اينست نتيجه‌اي كه آن چله‌ها و سختيكشيها داده است! بي‌آنكه بكاري برخيزند نان اين توده و كشور مي‌خورند و بيكار ننشسته بدينسان نمك‌ناشناسي هم مي‌نمايند!
بدتر از همه دروغهاييست كه كتابهاي خود را با آنها پر ساخته‌اند و صدها نيارَستني از پيران خود ياد كرده‌اند. چنانكه گفتم چاره‌ی تهيدستي خود را با دروغ مي‌كرده‌اند. كساني كه لاف پيوستن بخدا زده و نام ولي يا قطب بروي خود مي‌گزارده‌اند چون همه‌ی آنها جز پندار نبوده و هيچي براي نمودن بمردم نمي‌داشته‌اند ناچار شده دروغها مي‌بافته‌اند. تا پيران بزرگشان ـ دروغ را گناه نشمرده و از آن بازنمي‌ايستاده‌اند. در اسرارالتوحيد چنين مي‌نويسد :
«شيخ گفت يك شب جماعت خفته بودند و درِ خانقاه بسته بود و درهاي شارسان بسته و ما با پير ابوالفضل سر صُفّه نشسته و سخن ميرفت در معرفت مسئله مشكل شد لقمان را ديديم كه از بالاي خانقاه درپريد و پيش ما بنشست و آن مسئله بگفت و جواب بداد چنانكه ما را روشن شد و آن اشكال برخاست و باز برپريد و ببام بيرون شد. پير ابوالفضل گفت يا باسعيد منزلت اين مرد مي‌بيني برين درگاه. گفتم مي‌بينم. گفت اقتدا را نشايد گفتم چرا گفت از آنكه علم ندارد».
Wahriyãrãne Gomnãm 2-13.pdf
49.9 KB
📘 شهریاران گمنام

❇️ بخش دومین - روادیان - ۱۳

✳️ گفتار دومین - پادشاهان آذربایگان

✴️ دومین لشکرکشی امیر ممَلان بارمنستان
🔶در بدی تا كجا پیش رفته‌اند؟!.

🔸این شیوه‌ی ایرانیانست كه چون چند تنی بیك كوششی پرداختند دیگران نه تنها بیاوری برنخیزند ، بلكه از راه رشك بدشمنی و كارشكنی پردازند و یا «ماننده سازی» نمایند.

🔸یك مردمی به هر اندازه كه از سرفرازیها بی‌بهره باشند خودخواهیشان بیشتر خواهد گردید.

🔸آنهمه سرفرازیها و تواناییها را در دیگران می‌بینید و هیچ نمیگویید : «ما چرا نداریم؟!... ما چرا از آنان پستر و پستتر باشیم؟!» ولی چون یك تنی از خودتان بیك كاری برخاست و یك نامی پیدا كرد دیگ رشك و خشم در سینه‌هاتان بجوش می‌آید و ناآرام میگردید!..

🔸هیچ پروا نمیكنید كه رشته‌ی سرنوشت خود را از دست داده‌اید و این دیگرانند كه باید آینده‌ی شما را معین گردانند
dar badi tã kojã piw rafteand.pdf
77 KB
🔶 در بدی تا کجا پیش رفته‌اند؟!

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🔶 خودسري
(بخش دوم)

🔸كم‌كم كار بجايي رسيد كه پنداشتند بديني يا براهي در زندگي هيچ نيازي نيست و پيروي از يك راهي يا آييني نشان كمخردي يك كسي مي‌باشد.

🔸امروز همه‌ي جوانان بدينسان بار مي‌آيند و چنان شده كه هيچ گماني بگمراهي خود نمي‌برند و سرفراز و پيشاني‌باز زندگي بسر مي‌دهند.

🔸اينان در دوري از راستيها و گرفتاري بنادانيها همپاي پيروان كيشها مي‌باشند ، و در بدكرداري و زيانكاري بيشتر از آنانند.

🔸اينان آن نمي‌دانند يك مردمي كه در يكجا مي‌زيند بايد يكدل و يكزبان باشند تا نيك همدست گردند و نيروهاي خود را يكي گردانيده توده‌اي پديد آورند.

🔸نمي‌داند همان خوي پست خودخواهي كه در توست و نمي‌گزاردت گردن براستيها گزاري خوي پست ديگري بنام آز در پزشك و داروفروش است كه نمي‌گزاردشان دربند سود و زيان همگان باشند.
xodsari 2.pdf
79.5 KB
🔶 خودسری

(بخش دوم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از ماهنامه‌ی پیمان)
🔶 ما چه میخواهیم؟
بخش پنجم ـ تکه‌ی 7

🔸از عاميان يك تن همينكه به كربلا رفت و بازگشت توگويي هر آنچه بايستي كردن كرده و ديگر خود را نيازمند هيچ كاري نشناسد و به بيمها و آسيبهاي فراوان كه گرد توده را گرفته پروا ننمايند ، و اگر گفتگويي از اينگونه شود گوش ندهند.

دروغ را تماشا كنيد : دو تن نشسته گفتگو مي‌كرده‌اند و يكي كه خودش مي‌گويد يك تن عامي بيدانشي بوده و ديوانه‌وار در ويرانه‌ها و بروي مزبله‌ها ميزيسته از آسمان پريده و آمده و با اينان گفتگو كرده و باز پريده و بازگشته. كساني كه اين جايگاه را داشته‌اند چرا هميشه نان از دست ديگران ميخورده‌اند؟!.
اين كارها كه در كيشها بنام «ثواب» يا «عبادت» شناخته شده ، و آن سختيكشيها و ديگر رفتارها كه صوفيان براي خود برگزيده‌اند نه تنها بي‌سود و بيهوده است و نه تنها مايه‌ی خشنودي روان در زندگانيِ آينده نتواند بود ، و نه تنها از خدا پاداش نخواهد داشت خود زيانهاي بزرگي را دربر مي‌دارد ، و بيگمان مايه‌ی رنج روان خواهد بود ، و بيگمان از خدا كيفر خواهد داشت.
كساني كه باينها مي‌پردازند به پشتگرمي اينكه بكارهاي نيكي پرداخته‌اند ، و آنچه را كه مي‌بايست كرده‌اند ، بكارهاي باياي[واجب] ديگري نمي‌پردازند و پرواي آنها نمي‌نمايند. اگر همه‌شان چنين نباشند بيشترشان چنينند.
شما مي‌بينيد ملايان و پيروان آنان با گفتگو از توده و كشور دشمني نمايند و چيزي براي خود در اين زمينه بايا نشمارند. از عاميان يك تن همينكه به كربلا رفت و بازگشت توگويي هر آنچه بايستي كردن كرده و ديگر خود را نيازمند هيچ كاري نشناسد و به بيمها و آسيبهاي فراوان كه گرد توده را گرفته پروا ننمايند ، و اگر گفتگويي از اينگونه شود گوش ندهند. صوفيان كه در كشور ما هستند آشكاره خود را كنار مي‌كشند و تنها سرگرم كارهاي خود مي‌باشند.
در جاي ديگر گفته‌ام در سال گراني سي سال پيش هزار كس از توانگران دست بينوايان را نگرفتند و آنان را در چنگال مرگ ديده و برهاييشان نكوشيدند ، و چون بيچارگان مردند از روي زمينشان برنداشتند ، ولي چون بهار رسيد و راه عراق كه بسته بود گشاده گرديد پولهاي خود را برداشته و بآهنگ زيارت روانه گرديدند.
از همان صوفيان داستانها در تاريخ مي‌خوانيم : ابوبكر رازي كه يكي از سران بنام ايشان بوده در زمان چنگيز مي‌زيسته و كتاب «مرصاد العباد» را در همان زمان نوشته. در ديباچه‌ی آن كتاب مي‌گويد : يك سال بود كه آوازه‌ی آمدن مغولان افتاده و هر زمان بيم از ايشان بيشتر مي‌گرديد و چون جلوگيري نشد من جاي ايستادن نديده و شبانه «با جمعي از اَعِزِّه و درويشان» از شهر گريختيم. سپس مي‌نويسد : آگاهي رسيد كه مغولان به ري دست يافته و همه‌ی بازماندگان مرا از تيغ گذرانيده‌اند. «باريد بباغ ما تگرگي از گلبن ما نماند برگي».
همين سخن بهترين نمونه است. اين مرد براي خود بايايي جز چله‌نشيني ، و ذكرخواني ، و درويش‌پروري و مانند اينها نمي‌دانسته ، و چون آنها را كرده بوده با دل آسوده بيپروا روز مي‌گزارده ، و چشم براه مي‌داشته كه از مغولان جلوگيري شود ، و چون نشده چند تن درويش لخت و گدا را كه خود او پرورده بوده برداشته و از ري روانه گرديده.
مردم را بتكان آوردن ، و با آنان همدست شدن ، و براي ايستادگي در برابر دشمن آماده گرديدن ، و مردانه جنگيدن ، و زنان و فرزندان را نگاه داشتن و مانند اينها كه باياي او بوده هرگز نمي‌شناخته و بچنين كارهايي پروا نمي‌نموده. اينست كه چون زنان و فرزندان خود را گزارده و گريخته و آنان را بكشتن داده خود را گناهكار نمي‌دانسته و اينست كه داستان را با پيشاني باز در كتاب خود نوشته است.
خود او بماند هزاران كسان كه كتاب او را خوانده و از اين نامرديش آگاه شده‌اند او را گناهكار ندانسته‌اند ، و هميشه او را يكي از بزرگان عرفا شمرده و ستايشها از «جلالت شأن و مقام» او نوشته‌اند ، و كار بجايي رسيده كه در چنين زمان كه ماييم كتاب او را بچاپ رسانيده‌اند.
آن كارهاي بيهوده ، گذشته از آنكه دسته‌هاي انبوهي بآنها پرداخته و از كارهاي بايا بازمي‌مانند ، اين يك زيان ديگر آنهاست كه مردم كسان بدكاري را بعنوان اينكه بآنها پرداخته‌اند بنيكي مي‌شناسند و از بديهاي ايشان چشم مي‌پوشند. ابوبكر رازي و ابوبكر خوارزمي و شيخ عطار و صد ديگري در زمان مغول زيسته و در چنان هنگامي تكاني بخود نداده‌اند و گامي در راه مردانگي برنداشته‌اند ، و با چنين گناه بزرگ مردم آنان را ببدي نمي‌شناسند و از بزرگانشان مي‌شمارند ، چرا كه از عرفا بوده‌اند و بسختيكشي و ذكرخواني و مانند اينها مي‌پرداخته‌اند.
شمس‌الدين خطيب تبريزي كه مردانه بكار برخاسته و دو بار شهر خود را از كشتار و تاراج رهانيده هيچ جا او را نمي‌شناسند و نامش را نمي‌برند. ولي بيكارگاني را كه همچنان ايستاده و كشته شده‌اند و يا گريخته و زنان و فرزندان خود را بدست دشمن سپارده‌اند در همه‌ی كتابها بنيكي ياد كرده‌اند.