پاکدینی ـ احمد کسروی
7.58K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
mardom cegune nik wavand 2.pdf
69.8 KB
🔶 مردم چگونه نیک ‌شوند؟!..

(بخش دوم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از ماهنامه‌ی پیمان)
🔶ما چه میخواهیم؟
بخش ششم ـ تکه‌ی 8

پس از ديري اين را بكويها انداختند. در تبريز هفده و هجده كوي از بزرگ و كوچك شمرده مي‌شد ، نوبت بنوبت آنها را گرديدند. ما آنزمان در هُكماوار مي‌نشستيم. آن كويِ دور و كوچك را هم فراموش نكردند و نوبت بآنجا هم رسيد ، و من چون گزارش اينجا را با ديده ديده‌ام بهتر توانم ستود.
آنزمان در تبريز روضه‌خوانهاي بنامي بود : اين كيست؟.. سلطان‌الذاكرين است با سه پسر خود مي‌آمد ، اين كيست؟ حاجي ملا جعفر عربي‌خوانست (تركي را با لحن عربي ميخواند) با چهار پسر خود مي‌آمد ، اين كيست؟! حاجي‌محمدعلي دَوَچيست ، اين كيست؟! حاجي ملا اسماعيل قره‌آغاجيست ، اين كيست؟! حاجي جناب سرخابيست ...
بدينسان پي هم مي‌آمدند ، و چون چايي خورده و چپق و قليان كشيده شد روضه‌خواني آغاز گرديد. من اين هنگام آغاز جوانيم بود و از اين گونه تماشاها بازنايستادمي ، روز نخست همه را با آنان بودم. آنروز همه روضه‌ی علي‌اصغر خواندند. اين شيوه درميان ايشان بود كه در نشستي كه يكي فلان روضه را خواندي ديگران بايستي دنباله‌ی آن را گيرند. در اينجا چون روضه‌خوانِ نخستين روضه‌ی علي‌اصغر خواند ديگران همه دنباله‌ی آن را گرفتند ، ولي چِسان[=چطور]؟!. يك داستان كوچكي كه دو سطر بيش نيست چگونه بيست و سي تن روضه‌خوان همه از آن گفتند؟!.
ديدني بود كه چه دروغها بافتند ، و چه افسانه‌هايي سرودند ، علي‌اصغر را در خواب ديدند ، و بمحشرش آوردند ، و از جايگاه بس بلندش در نزد خدا سخن راندند ، و در بهشت برايش عروسي كردند. از چيزهايي كه مي‌بايد نويسم و هميشه بماند ، اينست كه پيدايش شفق (سرخي آسمان) را از خون علي‌اصغر ستودند : «خون علي‌اصغر اگر بزمين رسيدي درياي خشم خدا بجوش آمدي و جهان را زير و زبر گردانيدي ، امام نگزاشت خون او بزمين ريزد و با دست آن را گرفت و بآسمان پاشيد و سرخي آسمان از آن پيدا شد». اين را بارها شنيده بودم و آنروز هم شنيدم.
نتيجه‌ی ديگر «سياست حسينيه» پيدايش دسته‌هاي «انتظاريون» بود. در آن دفتر مرد فرنگي «باور داشتن به يك ناپيدايي ، و چشم براه پيدايش او داشتن» را مي‌ستايد و سودهايي براي چنان باوري ياد مي‌كند. از همينجا عنوان بدست ملايان افتاد و نخست در مشهد شيخ محمد نامي از ملايان اسپهان برخاست و دسته‌ی «انتظاريون» (بيوسندگان) پديد آورد ، و از آنجا بشهرهاي ديگر رسيد و به تبريز هم آمد. صد تن و دويست تن و هزار تن در يكجا گرد مي‌آمدند و «دعاي ندبه» مي‌خواندند ، و از دير كردن امام ناپيدا مي‌ناليدند ، و مي‌گريستند ، و كم‌كم كار را بشيون كردن و بسر و روي خود كوفتن مي‌رسانيدند و كساني افتاده از خود مي‌رفتند ، و از بامداد تا شامگاه با اينها بسر مي‌بردند. آرزوشان اين بود كه با زور گريه و ناله امام ناپيدا را به بيرون آمدن وادارند.
در تبريز داستان ديگري پيش آمد ، و آن اينكه چون از ناله‌ها و سر و رو كوفتن‌ها نتيجه نشد پيشواشان كه يك سيدي بود چنين گفت : همه با هم رو بكربلا آوريم و برويم آيَفت (حاجت) خود را از آن درگاه بخواهيم. اين پيشنهاد را پذيرفتند ، و همگي از توانگر و بيچيز ، و از سواره و پياده براه افتادند. نمي‌دانم چند هزار تن رفتند ، و چه اندازه از ايشان در راه از پا افتاد و مرد و چه اندازه بازگشت. از اينها آگاهي نمي‌دارم و بسيار دور مي‌بودم ، ولي اين مي‌دانم كه صد خاندان بگدايي افتاد و فلان سبزيفروش و بهمان چيت‌فروش كه بشور آمدند و خاندان خود را بي‌نگهدار گزارده و رفتند ، پس ازو بچه‌هايش گرسنه مانده و بگدايي افتادند و پس از بازگشت هم خود آنان تهيدست و بيمايه مانده جز گدايي چاره نيافتند.
نيك بياد مي‌دارم كه در آن سال گدايان نويني در كوچه‌ها پيدا شده و براي آنكه دلها را بيشتر بتكان آورند چنين مي‌گفتند : «ما پدرمان بكربلا رفته».
اينست داستان «انتظاريون». آنان كه مي‌گويند : «مردم دين را بكار نمي‌بندند ...» اينها را فراموش كرده‌اند ، و يا از بدي و زشتي اينها آگاهي نمي‌دارند.
اينان از يك چيز هم ناآگاهند ، و آن اينكه : «چرا مردم دين را بكار نمي‌بندند؟!. چرا از آن رو گردانيده‌اند؟!. چرا تا پنجاه سال پيش بكار مي‌بستند و امروز نمي‌بندند؟!. اگر بپرسيدشان به يك پاسخ عاميانه بس كرده چنين گويند : «مردم بد شده‌اند ديگر!» ولي هيچ چيزي در جهان بي‌انگيزه نباشد ، و ما نيك مي‌دانيم كه انگيزه‌ی اين كار چه بوده.
کتابچه‌ی سیاست الحسینیه
بانو نسرین ستوده
شیرزن وکیلی که به گناه دادخواهی و طلب اجرای قانون و آسایش توده به زنجیر ستم ملایان گرفتار آمده.
Wahriyãrãne Gomnãm 2-24.pdf
46.1 KB
📘 شهریاران گمنام

❇️ بخش دومین - روادیان - ۲۴

✳️ گفتار دومین - پادشاهان آذربایگان

✴️ جنگهای مسلمانان با ترسایان بر سر شهر برگری
🔶یك نامه‌ی سراپا راستی
(بخش دوم)

🔸دانستم كه آقای كسروی مانند دیگر نویسندگان برای خودنمایی و جاه‌طلبی و مقاصد شخصی چیز نمی‌نویسد بلكه از مشاهده‌ی زبونی و بیچارگی توده‌ی ایران و آلودگیهای دیگر جهانیان متألم شده و بخواست و یاری خداوند توانا یك رشته حقایق را برشته‌ی نوشتن كشیده كه رهایی آدمیان از آلودگیهای كنونی كه در شرق و غرب و شمال و جنوب جهان بصورتهای مختلفی جلوه نموده مرهون اجراء آنهاست.

🔸شما را بگرفتن و خواندن نوشته‌های ایشان راهنمایی میكنم و درخواست دارم كه از روی دقت و بدون طرفداری از عقاید خودتان آنها را مطالعه نمایید و بداوری خرد تسلیم باشید

🔸بایاترین چیزها برای یك توده داشتن یك راه بخردانه است كه همه در آن گرد آیند و بدترین گرفتاریها برای یك توده پراكندگی اندیشه‌هاست

🔸دلبستگی من بگفته‌های ایشان از آن است كه شامل یك رشته حقایق گرانبها می‌باشد و این دلبستگی از آن جهت است كه ایشان راه زندگی را نشان داده‌اند و من هم علاقمند بزندگی خود و توده‌ام هستم و ما به آن راه نیازمندیم
yek nãmeye sarãpã rãsti 2.pdf
76 KB
🔶یک نامه‌ی سراپا راستی

(بخش دوم)

🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🔶 خودفروشيست يا نيكخواهي؟..
(بخش یکم)

🔸اگر راستي‌ را بخواهيد اين كساني كه گله از بدي مردم مي‌كنند و خود را راهبر و پيشرو توده نشان مي‌دهند خود آلوده‌تر از ديگران مي‌باشند

🔸اين در سرشت آدمي نهاده كه خود را از ديگران برتر گيرد و بر ايشان عيب جويد و دلتنگي و دل‌آزردگي از رفتار آنان كند.

🔸كساني كه در آرزوي رستگاري توده‌اند اگر شنوند يكي بالا افراشته و در آن راه كوششهايي مي‌كند خشنود گردند و بسراغ او روند و اگر ديدند براستي و پاكدلي پیش آمده و شايستگي از خود نشان مي‌دهد از دل و جان بياري او برخيزند و مردانگي دريغ نگويند. ولي اينان ـ اين بدبختان ـ همينكه مي‌شنوند كسي بكوششهايي برخاسته هنوز نادانسته و نافهميده زبان‌درازي كنند و ريشخند و بيفرهنگي دريغ نگويند ، و هرچه آن كس شايستگي بيشتر نشان دهد اينان ناداني و دشمني بيشتر گردانند.
xodforuwist yã nikxãhi 1.pdf
74 KB
🔶 خودفروشیست یا نیکخواهی؟!..

(بخش یکم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از ماهنامه‌ی پیمان)
🔶 ما چه میخواهیم؟
بخش ششم ـ تکه‌ی 9

🔸 دين هر توده‌اي همانست كه مي‌دارند و با آن راه مي‌روند.

🔸هر ديني نخست پاك بوده ، و مايه‌ی رستگاري مردم بوده ، ولي كم‌كم آلوده گرديده

اگر تنها از ايران گفتگو كنيم ، در اينجا مايه‌ی سستي دين بيش از همه جنبش مشروطه‌خواهي گرديد. مردم كه بيدار شدند و بكار توده و كشور برخاسته و بكوشش پرداختند چون كيشها با آن نمي‌ساخت ناگزير درميانه دوتيرگي پيدا گرديد و چون ملايان و ديگران بهواداري از كيشها با آن جنبش دشمني نمودند ، مشروطه‌خواهان ناگزير از دين كناره كشيدند و زبان بنكوهش و ريشخند باز كردند و رونق آن را از ميان بردند. پس از آن دانشهاي نوين رواج گرفت و چون سازشي درميان نبود سستي آن را بيشتر گردانيد ، و پس از همه بدآموزيهاي ماديگري و هياهوي آن آخرين تيشه را به بنياد دين فرود آورد.
آنان از همه‌ی اينها ناآگاهند و يا خود را بناآگاهي ميزنند ، و بخود دلداري داده چنين مي‌گويند : «مردم دين را بكار نمي‌بندند اگر بكار بندند همه‌ی اينها درست شود».1
يك بهانه‌ی ديگرشان : شما به هر بخشي از كيشهاشان و به هر كاري ايراد گيريد نخست تا توانند ايستادگي نمايند و بهانه‌ها آورند ، و سپس چون درماندند و راهي بروي خود باز نديدند آنگاه چنين گويند : «اين كه در اصل نبوده». مي‌گوييم از اصل دين بشما چه؟! شما كجا و اصل دين كجا؟!. دين هر توده‌اي همانست كه مي‌دارند و با آن راه مي‌روند. دين رخت نيست كه دو دست باشد. يكي را به تن پوشند و ديگري را در بقچه نگه دارند. اگر مسيحيان و زردشتيان و جهودان و ديگران نيز همين رفتار را نمايند و شما به هر بخشي از باورهاي آنان ايراد گيريد بگويند : اين در اصل دين ما نبوده ، (و راست هم مي‌گويند) شما چه خواهيد كرد و چه پاسخي بآنان خواهيد داشت؟!.
اگر كار اينست كه يك دين تنها اصلش پاك باشد ، و پس از آن پيروان هرچه گفتند بگويند و به هر حالي افتادند بيفتند و اينها زياني ندارد ، دينهاي مسيحيان و زردشتيان و جهودان نيز چنين است. آن گمراهيها كه شما در اين دسته‌ها مي‌بينيد در اصل دينشان كه نبوده است. پس چه ايرادي بآنان مي‌داريد؟!.
هر ديني نخست پاك بوده ، و مايه‌ی رستگاري مردم بوده ، ولي كم‌كم آلوده گرديده ، و گوهر خود را از دست داده و از ميان رفته. از ميان رفتن يك ديني همين باشد ، وگرنه بگفته‌ی عاميان «از لوح محفوظ» سترده نگردد.
اين بهانه يكي از گرفتاريهاي بزرگي شده. توده‌هاي بزرگي درميان آتش پراكندگي و گمراهي و بيچارگي مي‌سوزند ، و تنها دلخوشيشان اينست كه اصل دينشان پاك بوده ، و در هزار و سيصد سال پيش عربها در عربستان از آن بهره جسته‌اند.
جواني پيش من آمده ، و با خشم و تندي چنين مي‌پرسد : «شما باتحاد مسلمين در صدر اسلام چه مي‌گوييد؟!..» ، اين را مي‌گويد و چشمهايش برق مي‌زند كه توگويي يك فيروزي بهره‌ی او گرديده. گفتم : «شما ببرادريها و يگانگيهاي مسيحيان در آغاز آن دين ، و بپافشاريهاي شگفت آنان چه مي‌گوييد»؟!.
راست بدان مي‌ماند كه بكسي كه رختهاي ناپاكيزه پوشيده خرده گيريد ، و او پاكيزگي رختهاي ديگري را به رخ شما كشد ، و مثلاً گويد : «حسنعلي كه رختهايش پاكيزه بوده». آخر از حسنعلي بشما چه؟!.
بَدان و بهانه‌جويان بمانند. نيكان فريب اين بهانه را خورده‌اند. همينكه با يكي بسخن مي‌آييم و آلودگيها و پراكندگيهاي مردم را ياد مي‌كنيم ، آهي مي‌كشد و بيدرنگ آغاز مي‌كند فيروزيهاي آغاز اسلام را شمردن ، و با اين داستان‌سراييها و افسوس‌خوريها سخن را بپايان رسانيده پي كار خود مي‌رود.
اينها از ندانستن معني دين مي‌باشد. اينان چون دين را آن «ساختمان انديشه‌اي» مي‌شناسند آن را جاويدان مي‌دانند ، و گمان اينكه دين از ميان رفته ، و همه‌ی گرفتاريها از همينجا برخاسته ، و مي‌بايد آن را دوباره بازگردانيد ، و مي‌بايد راه را از سر گرفت ـ چيزیهاييست كه بانديشه‌شان نمي‌آيد.
اين گفتگو بسيار پربهاست ، و مي‌بايد آن را نيك روشن گردانيم تا بسخني ديگر پردازيم : اينان بدستاويز آنكه پيرو اسلامند ، و آن دين دستورهايي براي اينها داده ، از پرداختن بكارهاي باياي زندگاني چشم مي‌پوشند ، و در چنين زماني كه نبرد بسيار سختي ميان توده‌ها برخاسته و هر يكي از آنان مي‌كوشد نيرومند گرديده ديگران را نابود سازد ، اينان انديشه‌ی خود و آينده‌ی خود نمي‌كنند ، و مثلاً ميهن‌دوستي و دلبستگي بتوده و كشور كه امروز پايه‌ی زندگاني توده‌هاست اينان بآنها ارجي نمي‌گزارند و آشكاره بي‌پروايي مي‌نمايند ، و مردم عامي را نيز از پرداختن باينها بازمي‌دارند. خود را دچار خواري و زبوني مي‌سازند و دلهاشان بآن خوشست كه امت محمدند و يك دين راستي ميدارند و روز رستاخيز بهمه‌ی ديگران برتري خواهند داشت و در بهشت برين خوش خواهند زيست.

پابرگیها :
1ـ شماره‌ی سوم امسال[=سال ششم مهنامه‌ی پیمان] گفتار «پرسشهايي كه بايد ديگران پاسخ دهند» ديده شود.
Wahriyãrãne Gomnãm 2-25.pdf
44.1 KB
📘 شهریاران گمنام

❇️ بخش دومین - روادیان - ۲۵

✳️ گفتار دومین - پادشاهان آذربایگان

✴️ سفر امیر وهسودان بگنجه
🔶 یك نامه‌ی سراپا راستی
(بخش پایانی)

🔸اركان و اسباب غزلسرایی و قصیده‌گویی جز گزافه و چاپلوسی و باده و شاهد و مانند اینها چیز دیگری نیست و هر یك از اینها كافی است كه نه تنها یك تن را بدنام كند بلكه توده‌ای را بدنام می‌نماید بدانگونه كه كرده است.

🔸مفاسد اخلاقی درمیان درسخواندگان بیش از آنست كه درمیان روستاییان و بیسوادان می‌باشد و این نیست مگر در نتیجه‌ی خواندن اشعار زشت و رمانهای عفت بربادده و دیگر كتابهای بیهوده كه مغز و خرد خوانندگان را سست و بیكاره می‌نماید و راستی اینست كه هر كس بنابود كردن اینگونه آثار كمك كند هم بصاحب و گوینده‌ی آن محبت كرده و هم آبروی توده را حفظ نموده و هم از لغزش دیگران جلوگیری كرده است.

🔸اگر شعر باعث ترقی توده بودی می‌بایست از هزار سال باز كه در ایران شاعری رواج پیدا كرده روز بروز رو بفزونی گذاشته وضعیت ایران هم به همان نسبت رو به بهبودی گذاشته باشد در صورتی كه وارونه‌ی آن را می‌بینم.
yek nãmeye sarãpã rãsti 3.pdf
92.2 KB
🔶یک نامه‌ی سراپا راستی

(بخش پایانی)

🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🔶 خودفروشيست يا نيكخواهي؟..
(بخش دوم)

🔸هر دسته‌اي آلودگي ديگري مي‌دارند و اينست كوششهاي آنان در نيكي توده كارگر نيست ، بلكه خود يكي از گرفتاريهاي توده مي‌باشد و چنانكه گفتيم يكي از دو چيز كه جلو نيكي مردم را گرفته همينست.

🔸ما را در اين راه هيچ دلخواهي نيست و درپي هيچ مزدي براي خود نمي‌باشيم. ما باين کوششها از بهر رستگاري جهان برخاسته‌ايم و به هر سخني كه مي‌گوييم دليلها ياد مي‌كنيم. شما اگر گفته‌هاي ما را براست مي‌داريد همراهي با ما نماييد و اگر براست نمي‌داريد آنچه بانديشه‌تان مي‌رسد با دليل بنويسيد ـ بنويسيد تا ما بدانيم و مردم بدانند.

🔸نيكي يك توده باين آساني كه آنان مي‌پندارند نيست و كسي كه بچنين كاري برمي‌خيزد بايد سودي براي خود نخواهد و به رنج و زيان تاب آورد و سالها بكوشد ـ اينها را فراموش ساخته و گناه را بگردن توده انداخته چنين مي‌گويند : «اين مردم نشوند»
xodforuwist yã nikxãhi 2.pdf
80.4 KB
🔶 خودفروشیست یا نیکخواهی؟!..

(بخش پایانی)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از ماهنامه‌ی پیمان)
🔶 ما چه میخواهیم؟
بخش ششم ـ تکه‌ی 10

🔸«ما امت محمديم ...» چه دروغ بزرگي ، شما امت شيخ احمديد ، امت كريمخانيد ، امت ملا باقريد. نخواستم دور روم ، وگرنه گفتمي : شما امت عبدالله بن ميمونيد ، امت حسين بن روحيد ، امت حسن بن صباحيد. شما كجا و محمد كجا؟!.

در جايي كه اينها همه دروغ است. براستي اينان نه پيرو اسلامند ، و نه با دستورهاي آن دين راه مي‌روند ، و نه در آنجهان خوش بوده و به بهشتي خواهند رفت. همه فريبهاييست كه بخود مي‌دهند ، و خود را زيانكار دو جهان مي‌گردانند.
ما بازنموديم كه كساني كه در اينجهان خوار و سرافكنده زيند در آنجهان خوارتر و سرافكنده‌تر خواهند بود. آن معني كه اينان بزندگاني آنجهان مي‌دهند سراپا دروغ است.
اينان داستانهايي مي‌دارند : «روز رستاخيز خدا در جلو عرش بروي كرسي استوار خواهد بود ، و مليونها مليون مردمان ، هر دسته‌اي پشت سر پيغمبر خود بآن بيابان خواهد آمد ، پيغمبران رده خواهند كشيد و پيغمبر اينان جلوتر از همه خواهد بود ، علي در پيش روي او «لواء الحمد» را كه يكسرش در مشرق و يكسرش در مغرب خواهد بود بدست خواهد گرفت ، خدا ببازخواست خواهد برخاست و خشم گرفته و تنديها خواهد نمود ، مردمان بهراس افتاده و دستشان از چاره كوتاه خواهد بود ، جز پيغمبر اينان كسي ياراي ميانجيگري نخواهد بود ، كار بر ديگران سخت خواهد شد ولي اينان همه آمرزيده شده و روي ببهشت خواهند آورد ، شما كيستيد؟.. «ما امت محمديم» ، درها برويشان باز خواهد شد ، و همه در كوشكهاي ياقوت و زَبَرجَد جا خواهند گرفت ، و با حور و غِلمان بخوشي خواهند پرداخت ...» اينست آنچه ياد گرفته‌اند ، اينست آنچه اميد مي‌دارند.
با اين افسانه‌ها دلهاي خود را خوش كرده‌اند و پشت پا بتوده و زندگاني توده‌اي مي‌زنند ، و آشكاره مي‌گويند : «من بايد فكر آخرتم باشم چه كار با مملكت دارم» مي‌گويند : «دنيا فانيست ما بايد بآخرت پردازيم».
امروز يك‌نيم بيشتر شرق گرفتار اين زيانكاريست.
ديگر گمراهيها به يكسو ، اين خود گمراهي بزرگيست كه خود را پيرو اسلام مي‌شمارند و به پيغمبر اسلام مي‌بندند. چنين مي‌دانند كه همينكه خود را مسلمان خواندند ، و نامهايي را ياد گرفتند ، و بچند كار بيهوده‌اي برخاستند بس است و كمي در كار نخواهد بود.
«ما امت محمديم ...» چه دروغ بزرگي ، شما امت شيخ احمديد ، امت كريمخانيد ، امت ملا باقريد. نخواستم دور روم ، وگرنه گفتمي : شما امت عبدالله بن ميمونيد ، امت حسين بن روحيد ، امت حسن بن صباحيد. شما كجا و محمد كجا؟!.
شما بيش از اين نكرده‌ايد كه از نام آن پيغمبر و خاندانش بتهايي ساخته و كيشهاي بت‌پرستي پديد آورده‌ايد. داستان شما با او داستان مسيحيان با عيسا است. هر دو دسته در اين همبازيد كه از نام يك پيغمبري بت ساخته‌ايد. اگر آنان امت عيسايند شما هم امت محمد توانيد بود.
از ريشه ، خود اين «امت‌بازي» خطاست. دين براي اين بيهوده‌پنداريها نيست. صد بار ميگوييم : دين براي رستگاري جهانيانست. شما خود را امت هر پيغمبري مي‌شماريد بشماريد با اين پراكندگي و خواري و زبوني كه هستيد بيدينيد و خدا از شما بيزار است. شما هر زمان كه نام اسلام مي‌بريد آن يكي شدن توده‌ی عرب ، و آن زندگاني سرفرازانه ، و آن بلندي خويها و انديشه‌ها را بياد آورديد. اسلام آنها بوده ، و چون كنون نيست اسلام هم نيست. بيش از اين هرچه بگوييد بي‌سود است.
باز اينان ـ اين عاميان ـ فريب خورده‌اند ، و باري به پيغمبر اسلام جايگاهي مي‌گزارند و او را بزرگ مي‌دارند. بي‌شرم آن كسانيند كه بآن پاكمرد باوري نمي‌دارند ، و دوستارش هم نيستند ، و اگر جايش افتد از زباندرازي و بي‌فرهنگي درباره‌ی آن پيغمبر بازنايستند ، و با اين حال نام او را دستاويز ساخته با ما نبرد مي‌كنند و كار خود را از اين راه پيش مي‌برند. ما امروز بيش از همه گرفتار اين بدنهادان و بيشرمانيم ، و مي‌بايد پرده از روي كارشان برداريم. اينست مي‌نويسيم امروز كساني كه با ما دشمني مي‌نمايند بچهار دسته‌اند :
١ـ آنان كه دلبستگي بكيش خود ميدارند و چون ما آن كيشها را برمي‌اندازيم دشمني مي‌نمايند. در اينجا با آنان كاري نيست.
٢ـ آنان كه از راه دين نان ميخورند و آن را دكان خود ميدارند و از بهرِ نگهداري آن دكانهاست كه با ما نبرد مي‌كنند.
٣ـ آنان كه درسهايي از فلسفه و اصول و ادبيات و منطق و مانند آن خوانده‌اند و آنها را سرمايه‌ی برتري‌فروشي ساخته‌اند و ما چون سرمايه‌شان را از دست مي‌گيريم ايستادگي نشان مي‌دهند.
٤ـ آنان كه با خودِ من همسري و همچشمي مي‌نمايند.
اين سه دسته بيشترشان بيدينند و به پيغمبر اسلام جايگاهي نمي‌گزارند ، ولي چون در برابر ما درمانده‌اند و دستشان از همه جا كوتاه شده نام آن پاكمرد را افزارِ كار ساخته‌اند كه اين خود گناه بزرگيست ، آري گناه بزرگيست كه نام يك پاكمردي را دستاويز خواستهاي ناپاك گردانند. به ياري خدا همه‌ی اينان را رسوا خواهيم گردانيد.
✴️ کتابسوزان چیست؟.. ـ1

درباره‌ی جنبش کتابسوزانی که پاکدینان (یاران کسروی) براه انداخته‌اند تاکنون از دیگران جز هایهوی و سخنان بیپا یا گله و رنجیدگی شنیده نشده. این یکی از اندوههاست که در این کشور یک جنبشی که روی داده مردم بجای آنکه نزدیک آمده بدستیاری اندیشه ، بکوشند راست آن را بدست آورند و معنی‌اش را دریافته به داوری خرد سپرند و هرچه خرد راه ‌نمود پیروی از آن کنند بدینسان دور ایستاده با آن از روی احساسات رفتار میکنند.
کسروی کوششهایش را از سال 1312 آغاز کرد و در گفتارهایی که در ماهنامه‌ی پیمان و سپس در روزنامه‌ی پرچم نوشت به بازنمودن حقایق و از جمله علتهای درماندگی و زبونی ایرانیان پرداخت. چون علت آن زبونیها و درماندگیها از بدآموزیهاییست که درمیان توده رواج دارد و سرچشمه‌ی بدآموزیها و گمراهیها نیز بیش از همه در کتابهای زیانمند می‌باشد اینبود او و یارانش در سالهای پایانی دهه‌ی 1310 به این نتیجه رسیدند که نابود گردانیدن کتابهای زیانمند یکی از کوششهای سودمند و واجب برای رهایی این مردم از آلودگیهاست :

«ما باین كار بیمقدمه برنخاسته‌ایم. ما سالهاست در این راه میكوشیم و تاكنون صد گفتار بیشتر نوشته ‌این نشان داده‌ایم كه مایه‌ی بدبختی این مردم اندیشه‌های پریشان و بدآموزی‌های فراوانیست كه در كتابها و مغزها جا گرفته. این را با دلیلهای بسیار ، روشن گردانیده‌ایم».

اینست بی‌آنکه به زمینه‌ها و انگیزه‌ی چنین جنبشی پرداخته شود سخن راندن از آن گویا و رسا نخواهد بود. بدانسان که تاکنون بوده ، کسانی تنها بیرون آن را دیده چنین گفته‌اند : «کتابهایی را که به زعم خود زیانمند میدانستند می‌سوزانیدند». آیا این شرح درون داستان را نشان میدهد؟!..
برای آنکه این جنبش روشنی بیشتری بخود گیرد از کتاب دادگاه کوتاهشده‌ی گفتار یکم آن را یاد میکنیم. این گفتارِ دامنه‌داریست و باید با حوصله و باریک‌بینی خوانده شود. در آن کتاب کسروی بیش از همه روی سخن با نخست‌وزیر ، وزیر کشور ، وزیر دادگستری ، استاندار ، فرماندار نظامی و رئیس شهربانی دولت آن روز دارد.

🔸(( ما چه کتابهایی را می‌سوزانیم؟.. چرا می‌سوزانیم؟..
یکی از دستاویزهایی که بدخواهان ما پیدا کرده‌اند ، و راستش آنست که افزار هو کردن بدستشان افتاده داستان «کتابسوزان» است. در توده‌ای که فهمها و خردها بیکاره شده واژه‌های ناشنیده افزار نیکی برای برآغالانیدن [=تحریک کردن] مردم تواند بود. کسانی همان که می‌شنوند «فلان دسته کتابسوزان کرده‌اند» یا «کتاب سوزانیده‌اند» بیکبار برمی‌آغالند و با یک خشمی می‌پرسند : «کتاب سوزانیده‌اند؟!. عجب مردمانیند؟!. کتاب را هم می‌سوزانند؟!..» ، و از همان دم کینه‌ی ما را به دل می‌گیرند. دیگر جایی بازنمی‌ماند که بپرسند : «کدام کتابها را می‌سوزانند؟.. سخنشان چیست؟..» بویژه که می‌شنوند که از کتابهای سوخته شده دیوان حافظ و کلیات سعدی و مفاتیح‌الجنان و جامع‌الدعوات است ، بویژه که برخی بدخواهان از دروغ بستن نیز باز نایستاده چنین می‌پراکنند که ما «قرآن» را نیز می‌سوزانیم.
...
در آن روزها من نزد هر وزیری می‌رفتم و با هر کسی از سران اداره‌ها دیدار می‌کردم ، می‌دیدم با دلی پر از کینه به سخن می‌پردازند و نام «کتابسوزان» را چنان می‌برند که تو گفتیی سخن از «کشتار» یک شهر می‌رانند.
...
اینست من می‌خواهم در اینجا آن را به داوری گزارم. می‌خواهم روشن گردانم که «کتابسوزان چیست؟. ما چه کتابهایی را می‌سوزانیم؟.. چرا می‌سوزانیم؟.. چه دستاویزی برای این کار می‌داریم؟..». اینها را یکایک بازنمایم.
...
من ناچارم سخن را از یک جای دوری آغاز کنم و زمینه‌ای سازم و آنگاه بسر گفتگو بیایم. خوانندگان از درازی سخن رنجیده نگردند.
همه می‌دانند توده‌ی ایران گرفتار و بدحالست. بیست‌ملیون مردم در کشور چند هزارساله بدترین زندگانی را می‌دارند. از صدوپنجاه سال پیش این توده از هر پیشامدی سرشکسته و شرمنده بیرون آمده ، پیاپی گوشه‌های کشور خود را از دست داده. اکنون هم از توده‌های پس افتاده‌ی جهان بشمار است و آبرویی درمیان توده‌ها نمی‌دارد ، و ما که در این کشوریم می‌بینیم که در زندگی نیز از آسایش و خوشی برخوردار نمی‌باشند و بیشتر خانواده‌ها با بدبختی و تیره‌روزی دست به گریبانند.
از شصت و هفتاد سال پیش در این توده تکانی پدید آمده و مردانی بوده‌اند که دلهاشان به حال این مردم سوخته در جستجوی چاره بوده‌اند.
...
چنانکه در تاریخ مشروطه نوشته شده در تهران دو سید (بهبهانی و طباطبایی) جلو افتادند و با کوششهای مردانه‌ی خود دستگاه مشروطه را در ایران برپا گردانیدند.
این کوشندگان ، چه از دسته‌ی ملایان و چه از میان توده ، بیگمان می‌بودند که چاره‌ی دردهای ایران مشروطه و قانون اساسیست ، و این بود شادی بسیار می‌نمودند و جشنهای پرشکوهی پیاپی برپا می‌گردانیدند و تلگرافهای «شادباش» فراوان از شهری به شهری می‌فرستادند. در انجمن تبریز و پارلمان تهران بارها سپاسگزاری از تندی پیشرفت ایران می‌نمودند. بارها این نیم شعر را به زبان می‌راندند : «این طفل یک شبه ره صد ساله می‌رود». بارها در روزنامه‌ها ستایش از «نجابت ایرانیان» و اینکه مشروطه را با آن زودی پذیرفتند و پا به دایره‌ی «ملل متمدنه» گزاردند می‌نوشتند. مردان سالخورده اندوه آن می‌داشتند که زود خواهند مُرد و نخواهند دید آن را که ایران پس از چند سال بهشت برین خواهد گردید.
...
بدینسان کشاکش پس از سالها جنگ و خونریزی با فیروزی آزادیخواهان پایان پذیرفت و التماتوم دولت خودکامه‌ی روس و دیگر پیشامدهای افسوس‌آور نیز مشروطه را از ایران نتوانست براندازد و این دستگاه در این کشور پایدار گردید.
ولی افسوس که دردها چاره نپذیرفت. بلکه به سختی آنها افزود. ناتوانی کشور در برابر بیگانگان بیشتر گردید. نابسامانی درون آن افزونی یافت. خویها پست‌تر و اندیشه‌ها کوتاهتر شد. ده دوازده سال از مشروطه نگذشت که همه‌ی آن امیدها که در دلها می‌بود جایش را به نومیدی داد. در این هنگام یک دسته بیکبار امید بریده پی کارهای خود رفتند و یک دسته‌ی دیگر چنین گفتند : «جامعه چون بیسواد است رشد سیاسی ندارد و تمام بدبختیها از اینجاست. باید جامعه را باسواد گردانید تا حقوق خود بشناسند و رشد سیاسی پیدا کنند. باید فرش و رخت خود را بفروشیم مدرسه برپا گردانیم. باید کارخانه‌های آدمسازی تهیه کنیم...». چند سالی نیز این سخنان درمیان می‌بود و دسته‌ی بزرگی در این راه کوششها می‌کردند و مردم را وامی‌داشتند که فرزندانشان را به دبستانها فرستند.
(دنباله‌ی این گفتار را فردا بخوانید)