🔶 ما چه میخواهیم؟
بخش ششم ـ تکهی 11
ما از اينان داستانهاي بسيار ميشناسيم كه خواهيم نگاشت تا پستيشان را همه بدانند و در اينجا از هر دسته به يك داستاني بس كرده درميگذريم :
دكانداران را ميشناسيد كه به هر پستي تن درميدهند ، و اگر تاريخ مشروطه را خواندهايد ميدانيد كه در راه نگهداري دكانهاي خود به چه كارهاي بسيار ننگيني برخاستهاند و تا آنجا پيش رفتهاند كه خود را بدامن بيگانگان بيندازند.
اين بتازگي رو داده كه يكي از اينان كه روضهخوانست و از جواني با من دشمن بوده ، چون ميبايست دستارش بردارد به تهران آمده ، و از ناچاري با من دوستي نشان داده و درخواست كوشش دربارهی كارش كرده و درميان سخنانش بيشرمانه چنين ميگويد : «اگر مخارجي هم داشت تا صد تومان و دويست تومان مضايقه نفرماييد» ، بيديني تماشا كنيد و بيشرمي نگريد. نود درصدشان از اين گونهاند و بيدين و بيشرم ميباشند.
از دستهی دوم كسي كه با ما گفتگوي فلسفهی يونان كرده و با يك زبان تند و ناسزايي چنين گفته : «آقا شما بفلسفه ايراد ميگيرد؟!.. ما كوچكتر از آنيم كه بفلاسفه ايراد گيريم!» ، و من پاسخ گفتهام : «ما بفلسفه ايراد گرفتيم ، و اين كاريست كه كرده شده ، و كنون بايد ديد كساني كه هواداري از آن مينمايند پاسخ خواهند توانست يا نه ، و شما اگر بتوانيد بايرادهاي ما پاسخ دهيد» ، اين را گفته و بخانه آمده و كتاب «راه رستگاري» را برايش فرستاده و بار ديگر پيام دادهام : «بخش چهاردهم را بخوانيد و هر پاسخي ميتوانيد بنويسيد» ، و يك بار هم در پيمان يادآوري كردهايم ، چنين كسي بجاي آنكه از در راستيپرستي آيد و مردانه بگويد : «من نوشتههاي شما را نخوانده بودم ، هر آنچه نوشتهايد راست است ، و فلسفه در برابر نوشتههاي پيمان بسيار كوچك و بسيار بيارج است» ، و بدينسان گناه خود را بشويد ، همهی آنها را فراموش كرده و اين بار بنام هواداري از اسلام و بستگي به بنيادگزار آن با پيمان دشمني مينمايد.
يكي بگويد : «آقاجان ناسازگاري فلسفه با اسلام چيز بيگفتگوييست شما آيا آن را ميدانستيد يا نه؟.. نتوانيد گفت نميدانستم. چنين چيزي از شما پذيرفتني نيست. بيگمان ميدانستيد و اين درخورِ شگفت است كه ديروز با آن تندي از فلسفه هواداري مينموديد ، و امروز چون درماندهايد و پاسخي بايرادهاي ما نميتوانيد هواداري از اسلام مينماييد. چنين كاري از شما چه شايسته است؟!.».
از اينسوي پس نتيجهی آن گفتگو چه شد؟! چرا پاسخي بآن نداديد؟!. اين نشد كه بآن تندي و تلخي ايراد گيريد و چون پاسخ شنيديد آن را گزارده و بدستاويز ديگري پردازيد.
از دستهی سوم نيز داستاني نويسم : مردي كه در جواني با من آشنا بوده ، ولي بيست سالست ازو دوري جويم ، و در جوانيش هم كه ميشناختم يك روز ديندار و يك روز بيدين بودي ، و چون بيشتر كتابهاي عربي خواندي هرچه در آنها ديدي در دل جا دادي ، در پارسال كه از تبريز بازگشتم آقاي سلطانزاده آگاهي داد فلان آشنامان كه در كرمان بود بازگشته و شما را ميپرسید. گفتم : اگر او را نبينيم بهتر است. ما نرفتيم ولي او خود آمد و نشست و با بودن آقاي سلطانزاده و ديگران سخناني گفت. گفتههايش بيشتر رُويهی بيديني داشت. مثلاً گفت : «من مطالعهی بسيار در قرآن كردهام ، آن براي عرب نازل شده ، براي ديگران نيست». سپس يك بار او را در خانهی آقاي سلطانزاده و بار ديگري در خانهی آقاي جعفر جوان ديدم و هيچگاه دو تن تنها با هم نبودهايم. ولي او بسيار جاها مينشيند و داستانهايي ميراند كه با من دو تن تنها بودهايم و سخني راندهايم و او هواداري از اسلام نموده و من دشمني مينمودهام.
اين بسيار زشت است كه كساني بدلخواه يا كينهی خود رخت ديگري پوشانند و يك دستگاه ارجمندي و يا نام ورجاوندي را دستاويزِ كار خود گيرند. اينان خواستهاي ديگري را دنبال ميكنند ، و چون در برابر پيمان زبون شدهاند و هيچ پاسخي نميتوانند از اين راه پيش ميآيند.
بخش ششم ـ تکهی 11
ما از اينان داستانهاي بسيار ميشناسيم كه خواهيم نگاشت تا پستيشان را همه بدانند و در اينجا از هر دسته به يك داستاني بس كرده درميگذريم :
دكانداران را ميشناسيد كه به هر پستي تن درميدهند ، و اگر تاريخ مشروطه را خواندهايد ميدانيد كه در راه نگهداري دكانهاي خود به چه كارهاي بسيار ننگيني برخاستهاند و تا آنجا پيش رفتهاند كه خود را بدامن بيگانگان بيندازند.
اين بتازگي رو داده كه يكي از اينان كه روضهخوانست و از جواني با من دشمن بوده ، چون ميبايست دستارش بردارد به تهران آمده ، و از ناچاري با من دوستي نشان داده و درخواست كوشش دربارهی كارش كرده و درميان سخنانش بيشرمانه چنين ميگويد : «اگر مخارجي هم داشت تا صد تومان و دويست تومان مضايقه نفرماييد» ، بيديني تماشا كنيد و بيشرمي نگريد. نود درصدشان از اين گونهاند و بيدين و بيشرم ميباشند.
از دستهی دوم كسي كه با ما گفتگوي فلسفهی يونان كرده و با يك زبان تند و ناسزايي چنين گفته : «آقا شما بفلسفه ايراد ميگيرد؟!.. ما كوچكتر از آنيم كه بفلاسفه ايراد گيريم!» ، و من پاسخ گفتهام : «ما بفلسفه ايراد گرفتيم ، و اين كاريست كه كرده شده ، و كنون بايد ديد كساني كه هواداري از آن مينمايند پاسخ خواهند توانست يا نه ، و شما اگر بتوانيد بايرادهاي ما پاسخ دهيد» ، اين را گفته و بخانه آمده و كتاب «راه رستگاري» را برايش فرستاده و بار ديگر پيام دادهام : «بخش چهاردهم را بخوانيد و هر پاسخي ميتوانيد بنويسيد» ، و يك بار هم در پيمان يادآوري كردهايم ، چنين كسي بجاي آنكه از در راستيپرستي آيد و مردانه بگويد : «من نوشتههاي شما را نخوانده بودم ، هر آنچه نوشتهايد راست است ، و فلسفه در برابر نوشتههاي پيمان بسيار كوچك و بسيار بيارج است» ، و بدينسان گناه خود را بشويد ، همهی آنها را فراموش كرده و اين بار بنام هواداري از اسلام و بستگي به بنيادگزار آن با پيمان دشمني مينمايد.
يكي بگويد : «آقاجان ناسازگاري فلسفه با اسلام چيز بيگفتگوييست شما آيا آن را ميدانستيد يا نه؟.. نتوانيد گفت نميدانستم. چنين چيزي از شما پذيرفتني نيست. بيگمان ميدانستيد و اين درخورِ شگفت است كه ديروز با آن تندي از فلسفه هواداري مينموديد ، و امروز چون درماندهايد و پاسخي بايرادهاي ما نميتوانيد هواداري از اسلام مينماييد. چنين كاري از شما چه شايسته است؟!.».
از اينسوي پس نتيجهی آن گفتگو چه شد؟! چرا پاسخي بآن نداديد؟!. اين نشد كه بآن تندي و تلخي ايراد گيريد و چون پاسخ شنيديد آن را گزارده و بدستاويز ديگري پردازيد.
از دستهی سوم نيز داستاني نويسم : مردي كه در جواني با من آشنا بوده ، ولي بيست سالست ازو دوري جويم ، و در جوانيش هم كه ميشناختم يك روز ديندار و يك روز بيدين بودي ، و چون بيشتر كتابهاي عربي خواندي هرچه در آنها ديدي در دل جا دادي ، در پارسال كه از تبريز بازگشتم آقاي سلطانزاده آگاهي داد فلان آشنامان كه در كرمان بود بازگشته و شما را ميپرسید. گفتم : اگر او را نبينيم بهتر است. ما نرفتيم ولي او خود آمد و نشست و با بودن آقاي سلطانزاده و ديگران سخناني گفت. گفتههايش بيشتر رُويهی بيديني داشت. مثلاً گفت : «من مطالعهی بسيار در قرآن كردهام ، آن براي عرب نازل شده ، براي ديگران نيست». سپس يك بار او را در خانهی آقاي سلطانزاده و بار ديگري در خانهی آقاي جعفر جوان ديدم و هيچگاه دو تن تنها با هم نبودهايم. ولي او بسيار جاها مينشيند و داستانهايي ميراند كه با من دو تن تنها بودهايم و سخني راندهايم و او هواداري از اسلام نموده و من دشمني مينمودهام.
اين بسيار زشت است كه كساني بدلخواه يا كينهی خود رخت ديگري پوشانند و يك دستگاه ارجمندي و يا نام ورجاوندي را دستاويزِ كار خود گيرند. اينان خواستهاي ديگري را دنبال ميكنند ، و چون در برابر پيمان زبون شدهاند و هيچ پاسخي نميتوانند از اين راه پيش ميآيند.
Wahriyãrãne Gomnãm 2-27.pdf
45.7 KB
📘 شهریاران گمنام
❇️ بخش دومین - روادیان - ۲۷
✳️ گفتار دومین - پادشاهان آذربایگان
✴️ رزم وهسودان با سپهبد موغان
❇️ بخش دومین - روادیان - ۲۷
✳️ گفتار دومین - پادشاهان آذربایگان
✴️ رزم وهسودان با سپهبد موغان
✴️ کتابسوزان چیست؟.. ـ3
مشروطه چیست؟... مشروطه آنست که بیست یا سیملیون مردم که در کشوری میزیند آنجا را خانهی خود دانند و در راه نگهداری و آبادی آنجا به هر گونه کوشش و جانفشانی آماده باشند. چنین چیزی با صوفیگری و شیعیگری و خراباتیگری و مادیگری چه سازشی تواند داشت؟!. چه سازشی تواند داشت که شما به مردم دستور دهید که به کشور خود دلبستگی داشته و در راه نگهداری و آبادی آن از کوشش و جانبازی بازنایستند و دست ستمگران را برتافته به آزادی زندگی کنند ، و از آنسوی ملایان دستور دهند که «باید انتظار ظهور را کشید و تا امام ظاهر نشود هیچ کوششی فایده ندارد و روزبروز ظلم بیشتر خواهد گردید» ، یا صوفیان درس آموزند که «باید دامن از دنیا درچید و به یک لقمه نانی اگرچه از دریوزه بدست آید قناعت کرد و در گوشهای نشسته به تهذیب نفس کوشید». یا خراباتی فلسفه برایش بافد که «جهان هیچ است و پوچ است. باید در اندیشهی گذشته نبود و پروای آینده نداشت. دم غنیمت دانسته با مستی و خوشی بسر برد». اینها با یکدیگر چه سازشی تواند داشت؟!. آیا مردمی که مغزشان آکنده از اینگونه بدآموزیهای گوناگونست زندگانی مشروطهای توانند کرد؟!.
...
🔸اما دبیرستانها که نتیجهی وارونه داده ، ما میپرسیم شما در آنها به نوآموزان چه یاد میدهید؟.. درسهای جوانان بخش بیشترش همان بدآموزیهای پست صوفیگری و خراباتیگری و شیعیگری کهن است که با بدآموزیهای مادیگری نو اروپایی درهم آمیختهاید و در مغزهای آنان جا میدهید. آیا از این آموزاکهای پست است که چشم میدارید «جامعه رشد سیاسی پیدا کند»؟!. گویا میپندارید جوانان هر درسی که خواندهاند خواندهاند ، مردان غیرتمند و دانا و کوشا خواهند گردید!. در اینجاست که باید به اندازهی نافهمی شما پی برد.
🔸درخورِ صد شگفتست که پس از آنکه مشروطه در ایران روان گردید بایستی وزارت فرهنگ یکی از بایاهای خود این را داند که دلهای نوآموزان را از بدآموزیهای کهن قرنهای تاریک گذشته پاک گرداند و بجای آنها معنی مشروطه و زندگانی مشروطهای (دمکراسی) و میهنپرستی و اینگونه چیزها را بگزارد. لیکن وزارت فرهنگ درست وارونهی این را گرفته و بایای خود دانسته که بدآموزیهای کهن را ـ با یک رویهی رسمی ـ در دلهای جوانان جا دهد و مغزهای آنان را آلودهتر از مغزهای پدران درس ناخوانده گرداند.
🔸سرمایهی وزارت فرهنگ ایران چیست؟.. شعرهای سعدی و حافظ و خیام و مولوی و بافندگیهای صوفیان و تنیدههای افلاطون و ارسطو و دیگران و مانندهای اینها. کتابهای درسی از اینها سرچشمه میگیرد. اندکی هم از دانشهای اروپایی را یاد میدهند.
🔸دربارهی دلمردگی و بیغیرتی بسیاری از مردم نیز داستان روشنست. این بدآموزیهای زهرآلود که چند رشته بهم آمیخته ، چنانکه مغزها را بیکاره تواند گردانید ، غیرتها و سَهِشها را نیز تواند کُشت. از مردمی با این مغزهای آکنده چشم غیرت و مردانگی داشتن از دیدهی کور بینایی خواستنست.
به سخن دامنه نمیدهم : ما ریشهی بدبختیهای این توده را بدست آوردیم و یک چیستان تاریخی را بازنمودیم. سرچشمهی بدبختی این کیشها ، این کتابهاست ، این درسهاست ، این روزنامههاست ، این دستگاه فرهنگ نام است.
آری ما این را بدست آورده به آن شدیم که با همهی این چیزها نبرد کنیم و همهی بدآموزیها را براندازیم. چه آنهایی که بنام دین یا کیش رواج یافته ، چه آنهایی که بنام عرفان یا ادبیات پراکنده شده ، چه آنهایی که بنام اندیشههای نوین اروپایی به میان آمده ـ همه را ریشهکن کنیم.
...
🔸ما نیک دانستهایم که این کیشها و دستگاههای بدآموزی چیزهای سادهای نیست. صدهزاران کسان از آنها نان میخورند. هزاران کسان به دستاویز آنها به مردم فرمان میرانند. نیک میدانستیم که ایشان تا توانند ایستادگی خواهند نمود و صد نیرنگ بکار خواهند زد و صد رنگ پیش خواهند آورد. نیک میدانستیم که خود را به دامن سیاست خواهند انداخت و از بدخواهان این کشور یاوری و پشتیبانی خواهند طلبید. همهی اینها را نیک میدانستیم و همهی دشواریها را از پیش میشناختیم. دانسته و شناخته به کوشش و فداکاری آماده گردیدیم.
کار را از راهش آغاز کرده نخست در پیمان و سپس در پرچم گفتارهای پیاپی در این زمینه نوشته زیانهای بسیار این کیشها و این کتابها و این فرهنگ را بازنمودیم ، دلیلهای بسیار آوردیم.
گاهی از راه تاریخ پیش آمده نشان دادیم که بدآموزیهای زهرناک در زمانهای گذشته نیز کار خود را کرده است و آن داستان دلگداز مغول بیش از همه نتیجهی این آموزاکهای زهرآلود بوده. آن زبونی که از ایرانیان در برابر دُژخیمان مغول رو نموده و مایهی شگفت جهانیان گردیده جز میوهی تلخ اینها نبوده.
مشروطه چیست؟... مشروطه آنست که بیست یا سیملیون مردم که در کشوری میزیند آنجا را خانهی خود دانند و در راه نگهداری و آبادی آنجا به هر گونه کوشش و جانفشانی آماده باشند. چنین چیزی با صوفیگری و شیعیگری و خراباتیگری و مادیگری چه سازشی تواند داشت؟!. چه سازشی تواند داشت که شما به مردم دستور دهید که به کشور خود دلبستگی داشته و در راه نگهداری و آبادی آن از کوشش و جانبازی بازنایستند و دست ستمگران را برتافته به آزادی زندگی کنند ، و از آنسوی ملایان دستور دهند که «باید انتظار ظهور را کشید و تا امام ظاهر نشود هیچ کوششی فایده ندارد و روزبروز ظلم بیشتر خواهد گردید» ، یا صوفیان درس آموزند که «باید دامن از دنیا درچید و به یک لقمه نانی اگرچه از دریوزه بدست آید قناعت کرد و در گوشهای نشسته به تهذیب نفس کوشید». یا خراباتی فلسفه برایش بافد که «جهان هیچ است و پوچ است. باید در اندیشهی گذشته نبود و پروای آینده نداشت. دم غنیمت دانسته با مستی و خوشی بسر برد». اینها با یکدیگر چه سازشی تواند داشت؟!. آیا مردمی که مغزشان آکنده از اینگونه بدآموزیهای گوناگونست زندگانی مشروطهای توانند کرد؟!.
...
🔸اما دبیرستانها که نتیجهی وارونه داده ، ما میپرسیم شما در آنها به نوآموزان چه یاد میدهید؟.. درسهای جوانان بخش بیشترش همان بدآموزیهای پست صوفیگری و خراباتیگری و شیعیگری کهن است که با بدآموزیهای مادیگری نو اروپایی درهم آمیختهاید و در مغزهای آنان جا میدهید. آیا از این آموزاکهای پست است که چشم میدارید «جامعه رشد سیاسی پیدا کند»؟!. گویا میپندارید جوانان هر درسی که خواندهاند خواندهاند ، مردان غیرتمند و دانا و کوشا خواهند گردید!. در اینجاست که باید به اندازهی نافهمی شما پی برد.
🔸درخورِ صد شگفتست که پس از آنکه مشروطه در ایران روان گردید بایستی وزارت فرهنگ یکی از بایاهای خود این را داند که دلهای نوآموزان را از بدآموزیهای کهن قرنهای تاریک گذشته پاک گرداند و بجای آنها معنی مشروطه و زندگانی مشروطهای (دمکراسی) و میهنپرستی و اینگونه چیزها را بگزارد. لیکن وزارت فرهنگ درست وارونهی این را گرفته و بایای خود دانسته که بدآموزیهای کهن را ـ با یک رویهی رسمی ـ در دلهای جوانان جا دهد و مغزهای آنان را آلودهتر از مغزهای پدران درس ناخوانده گرداند.
🔸سرمایهی وزارت فرهنگ ایران چیست؟.. شعرهای سعدی و حافظ و خیام و مولوی و بافندگیهای صوفیان و تنیدههای افلاطون و ارسطو و دیگران و مانندهای اینها. کتابهای درسی از اینها سرچشمه میگیرد. اندکی هم از دانشهای اروپایی را یاد میدهند.
🔸دربارهی دلمردگی و بیغیرتی بسیاری از مردم نیز داستان روشنست. این بدآموزیهای زهرآلود که چند رشته بهم آمیخته ، چنانکه مغزها را بیکاره تواند گردانید ، غیرتها و سَهِشها را نیز تواند کُشت. از مردمی با این مغزهای آکنده چشم غیرت و مردانگی داشتن از دیدهی کور بینایی خواستنست.
به سخن دامنه نمیدهم : ما ریشهی بدبختیهای این توده را بدست آوردیم و یک چیستان تاریخی را بازنمودیم. سرچشمهی بدبختی این کیشها ، این کتابهاست ، این درسهاست ، این روزنامههاست ، این دستگاه فرهنگ نام است.
آری ما این را بدست آورده به آن شدیم که با همهی این چیزها نبرد کنیم و همهی بدآموزیها را براندازیم. چه آنهایی که بنام دین یا کیش رواج یافته ، چه آنهایی که بنام عرفان یا ادبیات پراکنده شده ، چه آنهایی که بنام اندیشههای نوین اروپایی به میان آمده ـ همه را ریشهکن کنیم.
...
🔸ما نیک دانستهایم که این کیشها و دستگاههای بدآموزی چیزهای سادهای نیست. صدهزاران کسان از آنها نان میخورند. هزاران کسان به دستاویز آنها به مردم فرمان میرانند. نیک میدانستیم که ایشان تا توانند ایستادگی خواهند نمود و صد نیرنگ بکار خواهند زد و صد رنگ پیش خواهند آورد. نیک میدانستیم که خود را به دامن سیاست خواهند انداخت و از بدخواهان این کشور یاوری و پشتیبانی خواهند طلبید. همهی اینها را نیک میدانستیم و همهی دشواریها را از پیش میشناختیم. دانسته و شناخته به کوشش و فداکاری آماده گردیدیم.
کار را از راهش آغاز کرده نخست در پیمان و سپس در پرچم گفتارهای پیاپی در این زمینه نوشته زیانهای بسیار این کیشها و این کتابها و این فرهنگ را بازنمودیم ، دلیلهای بسیار آوردیم.
گاهی از راه تاریخ پیش آمده نشان دادیم که بدآموزیهای زهرناک در زمانهای گذشته نیز کار خود را کرده است و آن داستان دلگداز مغول بیش از همه نتیجهی این آموزاکهای زهرآلود بوده. آن زبونی که از ایرانیان در برابر دُژخیمان مغول رو نموده و مایهی شگفت جهانیان گردیده جز میوهی تلخ اینها نبوده.
گاهی از راه روانشناسی به سخن درآمده این بازنمودیم که رشتهی اختیار آدمی در دست مغز اوست. هر کاری که از آدمی سر میزند و هر جنبشی که پدید آید سرچشمهی آن ، مغز میباشد. از آنسوی مغز آدمی نیز بستهی آن آموزاکهاییست که درو جا گرفته.
بارها اینها را نوشتیم. بارها یادآور شدیم که هر که را ایرادی هست به این سخنان بنویسد. کسی ایراد نگرفت. راستی هم جای ایرادی نمیبود.
🔸پس از این نوشتنها گامهای دیگری بسوی پیش برداشتیم. بدینسان که از یکسو آغاز کردیم با یکایک کیشها و بدآموزیها جداگانه نبرد کنیم. در پیرامون هر یکی گفتارها نوشتیم و سخنان بسیار راندیم. سپس دربارهی صوفیگری و شیعیگری و بهاییگری و فرهنگ که رشتههای بزرگی از بدآموزیها میباشند کتابهای جداگانه نوشتیم. از یکسو نیز کتابهایی را در زمینهی دین و زندگانی پرداخته معنی راست دین را روشن گردانیدیم ، آمیغهای[= حقایق] زندگی را بازنمودیم. روشنتر گویم : نخواستیم تنها به ویران کردن کوشیم. آنچه را که ویران کردیم بهترش را بجایش گزاردیم.
(دنبالهی این گفتار را فردا بخوانید.)
بارها اینها را نوشتیم. بارها یادآور شدیم که هر که را ایرادی هست به این سخنان بنویسد. کسی ایراد نگرفت. راستی هم جای ایرادی نمیبود.
🔸پس از این نوشتنها گامهای دیگری بسوی پیش برداشتیم. بدینسان که از یکسو آغاز کردیم با یکایک کیشها و بدآموزیها جداگانه نبرد کنیم. در پیرامون هر یکی گفتارها نوشتیم و سخنان بسیار راندیم. سپس دربارهی صوفیگری و شیعیگری و بهاییگری و فرهنگ که رشتههای بزرگی از بدآموزیها میباشند کتابهای جداگانه نوشتیم. از یکسو نیز کتابهایی را در زمینهی دین و زندگانی پرداخته معنی راست دین را روشن گردانیدیم ، آمیغهای[= حقایق] زندگی را بازنمودیم. روشنتر گویم : نخواستیم تنها به ویران کردن کوشیم. آنچه را که ویران کردیم بهترش را بجایش گزاردیم.
(دنبالهی این گفتار را فردا بخوانید.)
🔶 در نادانی فرورفتهاند و خود را دانا میشمارند
(بخش دوم)
🔸آیا پندارها و باورهای گمراه چه آنها كه از كیشها برخاسته و چه دیگرها ، جلوگیر پیشرفت یک توده هست یا نه؟!
🔸آیا آنها بخودی خود یا مثلاً با استوار گردیدن دمکراسی یا پیشرفت دانشها از میان خواهند رفت؟!
🔸راست است كه در نتیجهی ناسازگاری دانشها با دینها و نبرد دانشمندان با دستگاه كلیسا ، از شكوه و نیروی دینها بسیار كاسته ولی چرا پس از سیصد سال نبرد ، هنوز ریشهكن نگردیده؟!
🔸چرا حكومت شوروی كه افزار دانش در یك دست و فلسفهی مادی در دست دیگر ، با دین به نبرد پرداخته بود بدانسان در برابر آنها درماندگی نشان داد؟!
(بخش دوم)
🔸آیا پندارها و باورهای گمراه چه آنها كه از كیشها برخاسته و چه دیگرها ، جلوگیر پیشرفت یک توده هست یا نه؟!
🔸آیا آنها بخودی خود یا مثلاً با استوار گردیدن دمکراسی یا پیشرفت دانشها از میان خواهند رفت؟!
🔸راست است كه در نتیجهی ناسازگاری دانشها با دینها و نبرد دانشمندان با دستگاه كلیسا ، از شكوه و نیروی دینها بسیار كاسته ولی چرا پس از سیصد سال نبرد ، هنوز ریشهكن نگردیده؟!
🔸چرا حكومت شوروی كه افزار دانش در یك دست و فلسفهی مادی در دست دیگر ، با دین به نبرد پرداخته بود بدانسان در برابر آنها درماندگی نشان داد؟!
dar nãdãni forurafteand o xod rã dãnã miwomãrand 2.pdf
103.9 KB
🔶 در نادانی فرورفتهاند و خود را دانا میشمارند
(بخش دوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
(بخش دوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🔶 چه بايد كرد؟..
(بخش دوم)
🔸 هر تودهاي را بيش از همه راه ميبايد وگرنه از كوششها جز زيان بدست نيايد.
🔸ما ميبينيم كساني را كه نادرستيها و پستيهاي بسيار بدي را در ايران انجام دادهاند در كتابهايي كه مينويسند بنيكي ياد ميكنند. مردي كه مغول را بر سر بغداد برده و خون صدهزاران بيگناهان را بگردن گرفته به بزرگيش ياد ميكنند و كتابها بنام او مينويسند. ...
🔸 با ياري خدا و همدستي و پاكدلي چه كاري كه نتوان كرد؟!..
(بخش دوم)
🔸 هر تودهاي را بيش از همه راه ميبايد وگرنه از كوششها جز زيان بدست نيايد.
🔸ما ميبينيم كساني را كه نادرستيها و پستيهاي بسيار بدي را در ايران انجام دادهاند در كتابهايي كه مينويسند بنيكي ياد ميكنند. مردي كه مغول را بر سر بغداد برده و خون صدهزاران بيگناهان را بگردن گرفته به بزرگيش ياد ميكنند و كتابها بنام او مينويسند. ...
🔸 با ياري خدا و همدستي و پاكدلي چه كاري كه نتوان كرد؟!..
ce bãyad kard 2.pdf
75.8 KB
🔶 چه باید کرد؟!..
(بخش دوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
(بخش دوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
🔶 ما چه میخواهیم؟
بخش ششم ـ تکهی 12
🔸چنان گستاخانه ميگويند : «دين را باصلش بازگردانيم» ، كه توگويي سخن از آب خوردن ميرانند.
🔸اگر شما را آن فهم و دريافت است كه اصل دين را از فرعش بشناسيد پس چرا تاكنون اصل را نگرفته و «فرع» را رها نكردهايد؟!.
چه شد كه شما با اين درماندگيها و بيكارگيها هوادار اسلام ميباشيد و ما كه هشت سالست آنهمه كوششها را در راه دين بكار بردهايم و به يكايك گمراهيها از فلسفهی يونان ، و باطنيگري ، و خراباتيگري ، و علياللهيگري ، و صوفيگري گرفته تا فلسفهی داروين و ماديگري پاسخهاي استوار دادهايم و نام خدا را بلند گردانيدهايم هوادار آن نميباشيم و دشمنش ميباشيم؟!. در اينجاست كه بايد گفت : روي بيشرمي سياه باد!
اينان ميپندارند با اين خيرهروييها كاري از پيش خواهند برد ، و اين نميدانند كه جز رسوايي بهرهاي نخواهند يافت.
بهانهی ديگرشان : ميگويند : «دين را باصل خود برميگردانيم.» پس از آنكه دستشان از ديگر بهانه كوتاه گرديد اين را پيش ميكشند.
ميگوييم : نخست اين بهانهايست و كسي از شما هيچگاه دست از كيش خود نخواهد برداشت و بچنان كاري نخواهد برخاست. اينكه كساني امروز بچنين دعوياي برخاستهاند جز دكانداراني نيستند و اگر راستي را خواهيم اين را يك كالاي نويني پيدا كردهاند و مايهی گرمي بازار خود ساختهاند.
اينان را اگر بخودشان گزاريم صد سال ديگر باين دستاويز مردم را فريب دهند و از كار و زندگي بازدارند.
دوم : اين نه كاريست كه شما يا ديگران بتوانيد. دين را كه از گوهر خود بيرون آورده تا شما بآن بازگردانيد؟!.. شما مگر باين كيشها يا باين دينهاي فرعي بدلخواه خود آمدهايد كه اكنون چون نميخواهيد از آن بازگرديد؟!.. شما با فهم خود يك چيزهايي را دين دانستهايد و پذيرفتهايد ، و كنون مگر فهم خود را ديگر خواهيد گردانيد؟!..
چنان گستاخانه ميگويند : «دين را باصلش بازگردانيم» ، كه توگويي سخن از آب خوردن ميرانند. توگويي دو چيزيست در آنجا ايستاده : يكي «اصل دين» ديگري «فرع دين» و اينان چون ميبينند فرع دين را كه گرفته بودند درست نبوده كنون ميخواهند بازگردند و آن يكي را بگيرند. توگويي كالايي از بازار خريدهاند و «بدل» درآمده ميخواهند بفروشنده بازگردانند و يكي كه «اصل» باشد بگيرند. اينان همه چيز را آسان شمارند ، و از همينجا پايگاه فهم و اندازهی خرد آنان دانسته ميشود.
اگر كسي بگويد : «فلان كوه را بردارم و بكنار گزارم» بيشتر گزافه نباشد تا گفتن اينان : «دين را باصلش بازگردانيم».
اگر شما را آن فهم و دريافت است كه اصل دين را از فرعش بشناسيد پس چرا تاكنون اصل را نگرفته و «فرع» را رها نكردهايد؟!. چرا پس از گفتن ماست كه بچنين انديشهاي ميافتيد؟!.
اين بهانه يك تاريخچهاي دارد ، و آن اينكه از زمان سيد جمالالدين اسدآبادي و شيخ محمد مفتي مصر يك عنوان «اصلاح دين» بميان آمده و نتيجه آن شده كه كساني از ملايان بچنان آرزويي افتاده و بكوششهايي ـ كوششهاي بينتيجهاي برخاستهاند ، و بسياري هم تنها بآرزوي آن بس كرده و عنوان «مصلح» را بخود بستهاند بيآنكه بكاري پردازند.
بخش ششم ـ تکهی 12
🔸چنان گستاخانه ميگويند : «دين را باصلش بازگردانيم» ، كه توگويي سخن از آب خوردن ميرانند.
🔸اگر شما را آن فهم و دريافت است كه اصل دين را از فرعش بشناسيد پس چرا تاكنون اصل را نگرفته و «فرع» را رها نكردهايد؟!.
چه شد كه شما با اين درماندگيها و بيكارگيها هوادار اسلام ميباشيد و ما كه هشت سالست آنهمه كوششها را در راه دين بكار بردهايم و به يكايك گمراهيها از فلسفهی يونان ، و باطنيگري ، و خراباتيگري ، و علياللهيگري ، و صوفيگري گرفته تا فلسفهی داروين و ماديگري پاسخهاي استوار دادهايم و نام خدا را بلند گردانيدهايم هوادار آن نميباشيم و دشمنش ميباشيم؟!. در اينجاست كه بايد گفت : روي بيشرمي سياه باد!
اينان ميپندارند با اين خيرهروييها كاري از پيش خواهند برد ، و اين نميدانند كه جز رسوايي بهرهاي نخواهند يافت.
بهانهی ديگرشان : ميگويند : «دين را باصل خود برميگردانيم.» پس از آنكه دستشان از ديگر بهانه كوتاه گرديد اين را پيش ميكشند.
ميگوييم : نخست اين بهانهايست و كسي از شما هيچگاه دست از كيش خود نخواهد برداشت و بچنان كاري نخواهد برخاست. اينكه كساني امروز بچنين دعوياي برخاستهاند جز دكانداراني نيستند و اگر راستي را خواهيم اين را يك كالاي نويني پيدا كردهاند و مايهی گرمي بازار خود ساختهاند.
اينان را اگر بخودشان گزاريم صد سال ديگر باين دستاويز مردم را فريب دهند و از كار و زندگي بازدارند.
دوم : اين نه كاريست كه شما يا ديگران بتوانيد. دين را كه از گوهر خود بيرون آورده تا شما بآن بازگردانيد؟!.. شما مگر باين كيشها يا باين دينهاي فرعي بدلخواه خود آمدهايد كه اكنون چون نميخواهيد از آن بازگرديد؟!.. شما با فهم خود يك چيزهايي را دين دانستهايد و پذيرفتهايد ، و كنون مگر فهم خود را ديگر خواهيد گردانيد؟!..
چنان گستاخانه ميگويند : «دين را باصلش بازگردانيم» ، كه توگويي سخن از آب خوردن ميرانند. توگويي دو چيزيست در آنجا ايستاده : يكي «اصل دين» ديگري «فرع دين» و اينان چون ميبينند فرع دين را كه گرفته بودند درست نبوده كنون ميخواهند بازگردند و آن يكي را بگيرند. توگويي كالايي از بازار خريدهاند و «بدل» درآمده ميخواهند بفروشنده بازگردانند و يكي كه «اصل» باشد بگيرند. اينان همه چيز را آسان شمارند ، و از همينجا پايگاه فهم و اندازهی خرد آنان دانسته ميشود.
اگر كسي بگويد : «فلان كوه را بردارم و بكنار گزارم» بيشتر گزافه نباشد تا گفتن اينان : «دين را باصلش بازگردانيم».
اگر شما را آن فهم و دريافت است كه اصل دين را از فرعش بشناسيد پس چرا تاكنون اصل را نگرفته و «فرع» را رها نكردهايد؟!. چرا پس از گفتن ماست كه بچنين انديشهاي ميافتيد؟!.
اين بهانه يك تاريخچهاي دارد ، و آن اينكه از زمان سيد جمالالدين اسدآبادي و شيخ محمد مفتي مصر يك عنوان «اصلاح دين» بميان آمده و نتيجه آن شده كه كساني از ملايان بچنان آرزويي افتاده و بكوششهايي ـ كوششهاي بينتيجهاي برخاستهاند ، و بسياري هم تنها بآرزوي آن بس كرده و عنوان «مصلح» را بخود بستهاند بيآنكه بكاري پردازند.
Wahriyãrãne Gomnãm 2-28.pdf
47.3 KB
📘 شهریاران گمنام
❇️ بخش دومین - روادیان - ۲۸
✳️ گفتار دومین - پادشاهان آذربایگان
✴️ آمدن طغرل بآذربایگان و انجام کار وهسودان
❇️ بخش دومین - روادیان - ۲۸
✳️ گفتار دومین - پادشاهان آذربایگان
✴️ آمدن طغرل بآذربایگان و انجام کار وهسودان
✴️کتابسوزان چیست؟.. ـ4
درمیان این نبردها چون دیدیم سرچشمهی گمراهیها و نادانیها کتابهاست که یادگار دورههای زبونی و بدبختی این کشور است و تا این کتابها درمیانست ریشهی نادانیها بر نخواهد افتاد ، زیرا کسانی آنها را خواهند خواند و بدآموزیها خواه و ناخواه در دلهای آنها جا خواهد گرفت ، از اینرو به خود بایا شماردیم که به نابود گردانیدن آنها کوشیم و بهترین راه سوزانیدن آنها را دیدیم. زیرا در سوزانیدن از یکسو بیارجی بلکه زیانمندی آنها را نشان دادهایم و از یکسو از یک راه آسانی نابودشان گردانیدهایم.
اینست داستان کتابسوزان و برای اینکه نمونهای از گفتارهایی که در این باره نوشته شده درمیان باشد یکی از آنها را که در روزنامهی پرچم به چاپ رسیده ، چون دارای دلیلهاییست، در اینجا میآوریم. این گفتار در شمارهی 84 آن روزنامه پراکنده شده.
✴️ پراکنده اندیشی چه اثری تواند داشت؟..
در چند شمارهی پیش نمونهای از پراکندگی اندیشهها را نشان دادیم. کنون میخواهیم دنبالهی سخن را گرفته پیش رویم. میخواهیم رابطهای که میانهی آن اندیشههای پراکنده با بدبختیها و درماندگیهای ایرانیان است روشن گردانیم.
🔸این بدبختیها و درماندگیها چه ربطی به اندیشههای پراکنده دارد؟!.. مگر اندیشه هم میتواند یک تودهی بزرگی را بدینسان درمانده گرداند؟!. برای دانستن اینها باید چند چیز را به دیده گرفت :
🔸1) «سرچشمهی کارهای آدمی مغز اوست». شما را به هر کاری مغزتان وامیدارد. مرکز اراده مغز است.
🔸2) «مغز تابع اندیشههاییست که در آن جا گیرد». مثلاً فلان پیرهزن به زیارت سقاخانه میرود و نذر به آنجا میبرد ولی شما به آن ریشخند میکنید و اگر به دستتان افتاد آن سقاخانه را ویران خواهید کرد ـ این تفاوت از آنجاست که در مغز او اندیشههای دیگر است و در مغز شما اندیشههای دیگر. اگر به آن زن هم حقایق را یاد داده بگوییم این سقاخانهها هیچ کارهی جهان است. اینها نه تنها به بیماران شفا نتواند داد بلکه سالانه صدها کسان را مبتلای بیماری میگرداند ـ وقتی که اینها را به او یاد دهیم ، خواهید دید دیگر او نیز به زیارت سقاخانه نمیرود و بلکه باید گفت نمیتواند رفت. دیگر ارادهای که او را به تکان آورده بسوی سقاخانه روانه گرداند نیست.
🔸3) «اندیشههای ضد هم مغز را از کار اندازد». چون دانستیم مغز تابع اندیشههایی است که در آن جا گیرد باید به آسانی بپذیریم که اندیشههای ضد هم مغز را از کار میاندازد. زیرا این اندیشهها هر یکی آن را بکار دیگری وادارد و آن درمیانه درماند. درست بدان میماند که به یک ترنی دو لوکومتیو ببندند که یکی از جلو به این سو کشد و دیگری از پشت به آن سو. و پیداست که ترن درمیان آن دو بیکاره خواهد ماند.
شما اگر در سر یک سه راهی بایستید و یک کسی به آنجا رسیده بپرسد : «راه فلان اداره کدامست؟.» و شما خود یک راهی نشان دهید و رفیقتان راه دیگری را ، خواهید دید که آن شخص درمانْد و نتوانست به هیچ یکی از آن دو راه روانه گردد. از این آزمایش صدها نمونه توان پیدا کرد.
اگر شما این سه مقدمه را نیک اندیشید و باهم بسنجید رابطهای را که درمیان اندیشههای ضد هم و پریشان با درماندگیهای ایران است به آسانی خواهید دریافت. این اندیشهها مغزها را از کار انداخته و ارادهها را سست گردانیده ، اینست یک تودهی بزرگی را درمانده و بیچاره گردانیده. این چیزیست که خودتان به آسانی توانید دریافت. با اینحال ما باز هم دلیلهایی یاد میکنیم :
امروز در سراسر جهان هیاهویی برخاسته و تودهها سختترین نبردها را باهم میکنند و در همهی کشورها مردمان به آیندهی خود توجه دارند و از هیچ کوششی بازنمیایستند. در همه جای جهان صدا افتاده که باید بکوشیم و کشور خود را نگه داریم و آزادی خود را از دست ندهیم. اینها جملههایی است که در کشورها تکرار میشود. در ایران هم این سخنان هر روز گفته میشود و با اینحال شما اگر دقت کنید تأثیری از آنها درمیان نیست و ایرانیان با صد بیپروایی روز میگذرانند. اگر این گفتنها در ایرانیان تأثیر داشت بایستی در گام نخست به همدستی و یگانگی کوشند ، (زیرا گام نخست همهی کوششها آنست) ، و شما میبینید که آنچه در ایران نیست یگانگی و همدستیست ، بلکه میبینید که بجای همدستی به دستهبندیهای کودکانه میکوشند و هر چند تنی در یکجا نشسته یک حزبی پدید میآورند. دیگر چه دلیلی بالاتر از این که آن سخنان را در این مردم تأثیری نیست و هیچگاه تکانی در دلهاشان پدید نمیآورد.
🔸آیا این از چیست؟... چرا این مردم به اینحال افتادهاند؟... چرا اندیشهی خود و فرزندان خود نمیکنند؟..
درمیان این نبردها چون دیدیم سرچشمهی گمراهیها و نادانیها کتابهاست که یادگار دورههای زبونی و بدبختی این کشور است و تا این کتابها درمیانست ریشهی نادانیها بر نخواهد افتاد ، زیرا کسانی آنها را خواهند خواند و بدآموزیها خواه و ناخواه در دلهای آنها جا خواهد گرفت ، از اینرو به خود بایا شماردیم که به نابود گردانیدن آنها کوشیم و بهترین راه سوزانیدن آنها را دیدیم. زیرا در سوزانیدن از یکسو بیارجی بلکه زیانمندی آنها را نشان دادهایم و از یکسو از یک راه آسانی نابودشان گردانیدهایم.
اینست داستان کتابسوزان و برای اینکه نمونهای از گفتارهایی که در این باره نوشته شده درمیان باشد یکی از آنها را که در روزنامهی پرچم به چاپ رسیده ، چون دارای دلیلهاییست، در اینجا میآوریم. این گفتار در شمارهی 84 آن روزنامه پراکنده شده.
✴️ پراکنده اندیشی چه اثری تواند داشت؟..
در چند شمارهی پیش نمونهای از پراکندگی اندیشهها را نشان دادیم. کنون میخواهیم دنبالهی سخن را گرفته پیش رویم. میخواهیم رابطهای که میانهی آن اندیشههای پراکنده با بدبختیها و درماندگیهای ایرانیان است روشن گردانیم.
🔸این بدبختیها و درماندگیها چه ربطی به اندیشههای پراکنده دارد؟!.. مگر اندیشه هم میتواند یک تودهی بزرگی را بدینسان درمانده گرداند؟!. برای دانستن اینها باید چند چیز را به دیده گرفت :
🔸1) «سرچشمهی کارهای آدمی مغز اوست». شما را به هر کاری مغزتان وامیدارد. مرکز اراده مغز است.
🔸2) «مغز تابع اندیشههاییست که در آن جا گیرد». مثلاً فلان پیرهزن به زیارت سقاخانه میرود و نذر به آنجا میبرد ولی شما به آن ریشخند میکنید و اگر به دستتان افتاد آن سقاخانه را ویران خواهید کرد ـ این تفاوت از آنجاست که در مغز او اندیشههای دیگر است و در مغز شما اندیشههای دیگر. اگر به آن زن هم حقایق را یاد داده بگوییم این سقاخانهها هیچ کارهی جهان است. اینها نه تنها به بیماران شفا نتواند داد بلکه سالانه صدها کسان را مبتلای بیماری میگرداند ـ وقتی که اینها را به او یاد دهیم ، خواهید دید دیگر او نیز به زیارت سقاخانه نمیرود و بلکه باید گفت نمیتواند رفت. دیگر ارادهای که او را به تکان آورده بسوی سقاخانه روانه گرداند نیست.
🔸3) «اندیشههای ضد هم مغز را از کار اندازد». چون دانستیم مغز تابع اندیشههایی است که در آن جا گیرد باید به آسانی بپذیریم که اندیشههای ضد هم مغز را از کار میاندازد. زیرا این اندیشهها هر یکی آن را بکار دیگری وادارد و آن درمیانه درماند. درست بدان میماند که به یک ترنی دو لوکومتیو ببندند که یکی از جلو به این سو کشد و دیگری از پشت به آن سو. و پیداست که ترن درمیان آن دو بیکاره خواهد ماند.
شما اگر در سر یک سه راهی بایستید و یک کسی به آنجا رسیده بپرسد : «راه فلان اداره کدامست؟.» و شما خود یک راهی نشان دهید و رفیقتان راه دیگری را ، خواهید دید که آن شخص درمانْد و نتوانست به هیچ یکی از آن دو راه روانه گردد. از این آزمایش صدها نمونه توان پیدا کرد.
اگر شما این سه مقدمه را نیک اندیشید و باهم بسنجید رابطهای را که درمیان اندیشههای ضد هم و پریشان با درماندگیهای ایران است به آسانی خواهید دریافت. این اندیشهها مغزها را از کار انداخته و ارادهها را سست گردانیده ، اینست یک تودهی بزرگی را درمانده و بیچاره گردانیده. این چیزیست که خودتان به آسانی توانید دریافت. با اینحال ما باز هم دلیلهایی یاد میکنیم :
امروز در سراسر جهان هیاهویی برخاسته و تودهها سختترین نبردها را باهم میکنند و در همهی کشورها مردمان به آیندهی خود توجه دارند و از هیچ کوششی بازنمیایستند. در همه جای جهان صدا افتاده که باید بکوشیم و کشور خود را نگه داریم و آزادی خود را از دست ندهیم. اینها جملههایی است که در کشورها تکرار میشود. در ایران هم این سخنان هر روز گفته میشود و با اینحال شما اگر دقت کنید تأثیری از آنها درمیان نیست و ایرانیان با صد بیپروایی روز میگذرانند. اگر این گفتنها در ایرانیان تأثیر داشت بایستی در گام نخست به همدستی و یگانگی کوشند ، (زیرا گام نخست همهی کوششها آنست) ، و شما میبینید که آنچه در ایران نیست یگانگی و همدستیست ، بلکه میبینید که بجای همدستی به دستهبندیهای کودکانه میکوشند و هر چند تنی در یکجا نشسته یک حزبی پدید میآورند. دیگر چه دلیلی بالاتر از این که آن سخنان را در این مردم تأثیری نیست و هیچگاه تکانی در دلهاشان پدید نمیآورد.
🔸آیا این از چیست؟... چرا این مردم به اینحال افتادهاند؟... چرا اندیشهی خود و فرزندان خود نمیکنند؟..
🔸ما پاسخ این پرسشها را میدانیم. بیچاره ایرانیان به یک درد بسیار خطرناکی مبتلا گردیدهاند. مثلاً در برابر همان سخنانی که دربارهی کشور و نگهداری آن گفته میشود ، در مغزها چند رشته تعلیمات که همگی به ضد آنهاست خوابیده و من برخی از آنها را فهرستوار در اینجا میشمارم :
🔸1) جبریگری و اعتقاد به قضا و قدر که بدترین مخدرهاست. این عقیده در کتابها هست. در شعرها هست ، در رمانها هست ، و در سراسر مغزها خوابیده است :
بخت و دولت به كاردانی نیست جز به تأیید آسمانی نیست
*****
رضا بداده بده وز جبین گره بگشای كه بر من و تو در اختیار نگشادند
🔸2) عقیده به دفع بلا به وسیلهی نذر و طلسم و حِرز و دعا. هر زمان که یک خطری رو میآورد ، بسیاری از مردم بجای آنکه همدست باشند و به چارهی آن کوشند هر یکی به یک وسیلهی نامشروع دیگری میپردازد. این نذر میکند اگر خودش و خاندانش سالم جست یک گوسفندی بکشد. آن بسر دعانویس رفته یک دعای دفع بلا میگیرد. آن دیگری امید به دعا و توسل میبندد. چون این امیدها در دلها خوابیده اینست پروای خطر ندارند و درپی کوشش نمیباشند.
🔸3) خراباتیگری و باورهای رندانه دلها را پر گردانیده :
می خور كه ندانی ز كجا آمدهای خوش باش ندانی بكجا خواهی رفت
چون كار نه بر مراد ما خواهد رفت اندیشه و جهد ما كجا خواهد رفت
*****
روزی كه گذشتست ازو یاد مكن فردا كه نیامدست فریاد مكن
بر نامده و گذشته بنیاد مكن حالی خوش باش و عمر بر باد مكن
این گفتههای زهرآلود که با تار و دنبک خوانده میشود ، تا ته دلها تأثیر کرده بدترین زیان را میرساند.
🔸4) عقیدههای باطل کیشی : «انسان باید در فکر آخرت باشد این جهان پایدار نیست و به هر نحوی که باشد میگذرد» ، «الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر»[جهان زندان دیندار و بهشت کافرانست] ...
🔸5) تعلیمات صوفیگری : «انسان باید در فکر تهذیب نفس باشد و به کارهای دنیایی نپردازد» ، «جهاد اکبر مجادله با نفس است. باید کوشید نفس را کشت ، از آدمکشی چه نتیجه تواند بود؟!.».[bud سبک شدهی بودن است].
🔸6) بدآموزیهای مادیگری : «آدم باید زیرک باشد و پول دربیاورد و زندگانی را با خوشی بسر دهد. من بروم و کشته شوم که دیگران استراحت خواهند کرد؟!. از استراحت آنها به من چه نتیجه خواهد بود». این نیز سخنیست که از اروپا رسیده و در این سی سال آخر در سراسر ایران انتشار یافته و دلها را پر گردانیده.
🔸7) فریبکاریهای سوسیالیستی : «میهنپرستی یعنی چه؟! تمام دنیا یک میهنست و همهی انسانها هممیهن میباشند». این هم از سخنانیست که در سالهای آخر به آنها افزوده شده و دستاویزی به دست یک دسته داده است.
ببینید : در برابر یک سخنی هفت رشته سخنان متناقض که همه به ضد آن میباشد رواج دارد و گوشها و دلها را پر گردانیده است. آیا اینها تأثیری نبایست داشته باشد؟!.. آیا نبایستی مغزها را از کار اندازد و ارادهها را بکشد؟!.. شما چگونه میخواهید که آن سخنانی که ما دربارهی کشور و نگهداری آن میگوییم تأثیر کند ولی اینها که با زبانهای مؤثر گفته شده و از سالها درمیان توده رواج داشته تاثیر نکند؟!. (پایان گفتار)
(دنبالهی این گفتار را فردا بخوانید.)
🔸1) جبریگری و اعتقاد به قضا و قدر که بدترین مخدرهاست. این عقیده در کتابها هست. در شعرها هست ، در رمانها هست ، و در سراسر مغزها خوابیده است :
بخت و دولت به كاردانی نیست جز به تأیید آسمانی نیست
*****
رضا بداده بده وز جبین گره بگشای كه بر من و تو در اختیار نگشادند
🔸2) عقیده به دفع بلا به وسیلهی نذر و طلسم و حِرز و دعا. هر زمان که یک خطری رو میآورد ، بسیاری از مردم بجای آنکه همدست باشند و به چارهی آن کوشند هر یکی به یک وسیلهی نامشروع دیگری میپردازد. این نذر میکند اگر خودش و خاندانش سالم جست یک گوسفندی بکشد. آن بسر دعانویس رفته یک دعای دفع بلا میگیرد. آن دیگری امید به دعا و توسل میبندد. چون این امیدها در دلها خوابیده اینست پروای خطر ندارند و درپی کوشش نمیباشند.
🔸3) خراباتیگری و باورهای رندانه دلها را پر گردانیده :
می خور كه ندانی ز كجا آمدهای خوش باش ندانی بكجا خواهی رفت
چون كار نه بر مراد ما خواهد رفت اندیشه و جهد ما كجا خواهد رفت
*****
روزی كه گذشتست ازو یاد مكن فردا كه نیامدست فریاد مكن
بر نامده و گذشته بنیاد مكن حالی خوش باش و عمر بر باد مكن
این گفتههای زهرآلود که با تار و دنبک خوانده میشود ، تا ته دلها تأثیر کرده بدترین زیان را میرساند.
🔸4) عقیدههای باطل کیشی : «انسان باید در فکر آخرت باشد این جهان پایدار نیست و به هر نحوی که باشد میگذرد» ، «الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر»[جهان زندان دیندار و بهشت کافرانست] ...
🔸5) تعلیمات صوفیگری : «انسان باید در فکر تهذیب نفس باشد و به کارهای دنیایی نپردازد» ، «جهاد اکبر مجادله با نفس است. باید کوشید نفس را کشت ، از آدمکشی چه نتیجه تواند بود؟!.».[bud سبک شدهی بودن است].
🔸6) بدآموزیهای مادیگری : «آدم باید زیرک باشد و پول دربیاورد و زندگانی را با خوشی بسر دهد. من بروم و کشته شوم که دیگران استراحت خواهند کرد؟!. از استراحت آنها به من چه نتیجه خواهد بود». این نیز سخنیست که از اروپا رسیده و در این سی سال آخر در سراسر ایران انتشار یافته و دلها را پر گردانیده.
🔸7) فریبکاریهای سوسیالیستی : «میهنپرستی یعنی چه؟! تمام دنیا یک میهنست و همهی انسانها هممیهن میباشند». این هم از سخنانیست که در سالهای آخر به آنها افزوده شده و دستاویزی به دست یک دسته داده است.
ببینید : در برابر یک سخنی هفت رشته سخنان متناقض که همه به ضد آن میباشد رواج دارد و گوشها و دلها را پر گردانیده است. آیا اینها تأثیری نبایست داشته باشد؟!.. آیا نبایستی مغزها را از کار اندازد و ارادهها را بکشد؟!.. شما چگونه میخواهید که آن سخنانی که ما دربارهی کشور و نگهداری آن میگوییم تأثیر کند ولی اینها که با زبانهای مؤثر گفته شده و از سالها درمیان توده رواج داشته تاثیر نکند؟!. (پایان گفتار)
(دنبالهی این گفتار را فردا بخوانید.)
🔶 در نادانی فرورفتهاند و خود را دانا میشمارند
(بخش سوم)
🔸شما اگر اصل دین را میشناسید پس چرا نگرفتهاید؟!. چرا بمردم یاد ندادهاید؟!.. این در كجای جهانست كه یك مردمی در توی گمراهیهای پست دست و پا زنند و بهانهشان این باشد كه اینها كه در اصل دین ما نیست؟!.
🔸آنان خواستشان دكانداریست و این یك كالای نوینیست كه ببازار آوردهاند ، و خواستشان اینست كه هر چیزی را كه دیدند مریدان میپسندند و خریدارش میباشند بگویند از اصل دینست ، و هرچه را كه دیدند كساد پیدا كرده و دیگر خریداری ندارد (مثلاً نذر سقاخانهی نوروزخان و مانند آن) بگویند اینها از اصل دین نیست.
🔸امروز مردم ایران دین ندارند. آنچه اینان دارند سراپا گمراهی و پستیست. دین برای همینست كه مردمان گرفتار این پستیها نگردند نه آنكه اینها دین باشد.
(بخش سوم)
🔸شما اگر اصل دین را میشناسید پس چرا نگرفتهاید؟!. چرا بمردم یاد ندادهاید؟!.. این در كجای جهانست كه یك مردمی در توی گمراهیهای پست دست و پا زنند و بهانهشان این باشد كه اینها كه در اصل دین ما نیست؟!.
🔸آنان خواستشان دكانداریست و این یك كالای نوینیست كه ببازار آوردهاند ، و خواستشان اینست كه هر چیزی را كه دیدند مریدان میپسندند و خریدارش میباشند بگویند از اصل دینست ، و هرچه را كه دیدند كساد پیدا كرده و دیگر خریداری ندارد (مثلاً نذر سقاخانهی نوروزخان و مانند آن) بگویند اینها از اصل دین نیست.
🔸امروز مردم ایران دین ندارند. آنچه اینان دارند سراپا گمراهی و پستیست. دین برای همینست كه مردمان گرفتار این پستیها نگردند نه آنكه اینها دین باشد.
dar nãdãni forurafteand o xod rã dãnã miwomãrand 3.pdf
77.6 KB
🔶 در نادانی فرورفتهاند و خود را دانا میشمارند
(بخش سوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
(بخش سوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🔶نيك و بد را چگونه توان شناخت؟..
🔸 اين پراكندهانديشي دربارهی نيك و بد بيش از همه نتيجهي شناخته نبودن معني جهان و زندگي ميباشد.
🔸جنبش نوين اروپا و انديشههاي نويني كه از راست و كج پيدا شده پندارهاي كهن را سست گردانيده ولي از ميان نبرده
🔸ما چون بخواهيم براي نيك و بد بنيادي گزاريم و ترازويي بدست دهيم بايد نخست معني جهان و راه زندگي را روشن گردانيم و معني آدميگري و جداييای را كه ميانهي آدمي و جانورانست بازنماييم.
🔸 اين پراكندهانديشي دربارهی نيك و بد بيش از همه نتيجهي شناخته نبودن معني جهان و زندگي ميباشد.
🔸جنبش نوين اروپا و انديشههاي نويني كه از راست و كج پيدا شده پندارهاي كهن را سست گردانيده ولي از ميان نبرده
🔸ما چون بخواهيم براي نيك و بد بنيادي گزاريم و ترازويي بدست دهيم بايد نخست معني جهان و راه زندگي را روشن گردانيم و معني آدميگري و جداييای را كه ميانهي آدمي و جانورانست بازنماييم.
niko bad rã cegune tavãn wenãxt.pdf
81.5 KB
🔶 نيك و بد را چگونه توان شناخت؟..
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
🔶 ما چه میخواهیم؟
بخش ششم ـ تکهی 13
🔸نتيجهاي را كه ما از دين ميخواهيم و درپي ... سرفرازي شرقيان ميباشيم آنان هيچ نفهميدهاند ...
پس از پيدايش مشروطه در ايران و پيشامد كشاكش ميانهی دين و زندگاني رواج اين انديشه بيشتر گرديده و كار بجايي رسيده كه بيشتر ملايان و ملازادگان بآن پرداختهاند. ولي اينان نه تنها يك كار سودمندي نتوانستهاند زيانهاي بزرگي هم از كارشان پديد آمده و چون در اينجا فرصت گفتگو از كارهاي آنان نيست گزارده و ميگذريم ، و تنها اين را ميگوييم كه اينان در آن كوششها يا آرزوهاي «اصلاحي» نيز خواستشان نه اينست كه اين كيشهاي پراكنده را از ميان بردارند و بگرفتاريها و آلودگيها چاره انديشند ، بلكه خواست آنان وارونهی اينست. باين معني آنان ميخواهند اين كيشها كه هست آرايههايي بآنها بندند و برخي چيزهاي زننده را از آنها دور گردانند و بدينسان باستواري آن كيشها بيفزايند. مثلاً علماي شيعي كه باصلاح برميخيزند نه آنست كه ميخواهند داستان سني و شيعي كه بيكبار بينتيجه و بيانگيزه است از ميان رود و فراموش گردد و مردم ديگر بداستانهاي هزار و سيصد سال پيش نپردازند و يك رشته نامهاي بيهوده را از ياد برند ، اينها چيزهاييست كه از انديشهی هيچ يكي از آنان نميگذرد ، بلكه خواست آنان اينست كه مثلاً بردن مردهها به قم و نجف كه بسيار زننده است و بزبانها افتاده از ميان رود ، و از آنسوي ميكوشند كه براي كيش شيعي فلسفههايي بتراشند و چنين نشان دهند كه فرنگيها آن را ميپسندند و مثلاً براي داستان امام زمان سودهايي بشمارند و چنين گويند كه چشم براه ناپيدايي داشتن يك توده را هميشه زنده دارد. اينست معني «اصلاح» آنان.1
چنانكه گفتيم در پيش آنان دين پرداختن بياد درگذشتگانيست ، و براي اينكه آن درگذشتگان را هرچه بزرگتر گردانند ميكوشند نشان دهند كه آنان همهی دانشهاي امروز را ميدانستهاند و آگاهي هم دادهاند. اين نتيجهاي را كه ما از دين ميخواهيم و درپي رستگاري جهان و سرفرازي شرقيان ميباشيم آنان هيچ نفهميدهاند و در «اصلاح» دين هم هوشيار آن نميباشند.
اما عنوان «برگردانيدن دين بگوهر خود» اين عنوان تازهايست كه از پيمان ياد گرفتهاند و معنايش را هم نميدانند ، و شما چنين انگاريد كه كساني از آنان بچنان كاري خواهند برخاست ، بدينسان كه چند تن گرد هم نشسته و گفتگو از اين خواهند كرد كه چه چيزها در گوهر دين بوده كه آنها را بگيرند و چه چيزها نبوده كه نگيرند ، بيگمان نتيجهی اين كار آن خواهد بود كه هرچه را كه هر يكي بخواهد بگويد ، از گوهر دينست. مثلاً صوفي خواهد گفت : صوفيگري از زمان خود پيغمبر است و از گوهر دين ميباشد. شيعي خواهد گفت : سلمان و ابوذر و مقداد از زمان خود پيغمبر شيعهی علي بودند. همچنين ديگران. آن مرد ميگفت : خدا هم شيخيست ، پيغمبر هم شيخي بود ، امامان هم شيخي بودند.2
داستان آن شيرفروش است كه آب بشير ميريخت و ميآورد و ميفروخت و سوگندهاي دروغ ميخورد ، و چون خريداران هم دانستند و او رسوا گرديد ، آواز انداخت كه توبه كردهام و ديگر آب بشير نخواهم ريخت و سوگند دروغ نخواهم خورد و پول گرد آورده بكربلا خواهم رفت ، ولي باز هم آب بشير ميريخت و چون ايراد ميگرفتند سوگندها ميخورد كه خالص است ، و ميگفت : «شير خالص همينطور ميشود شما بيجهت بدگمان شدهايد».
فراموش نميكنم بيست سال پيش كه در تبريز قيام خياباني رخ داد و ما يك دسته به تهران آمديم روزي با شادروان شريفالدوله به عبدالعظيم رفتيم ، و در آنجا در خيابان غوغايي شنيديم و مردم انبوهي ديديم ، و چون نزديك شده جستجو كرديم درويشي ماري در دست ميداشت و غوغا بر سر آن مار بود. درويش چون دستگاه درچيده گفته : «امروز بشما يك مار دوسر نشان خواهم داد» و باين بهانه مردم انبوهي بسر خود گرد آورده و پول بسيار گرفته و در پايان يك ماري با سري پهن از قوطي بيرون آورده و مردم غوغا نموده ميگويند اين مار دوسر نيست و او پافشاري نموده ميگويد : «مار دوسره همين طور ميشود».
خوانندگان در شگفت خواهند بود كه ما چنين داستانهايي را ياد ميكنيم. اينها ناگزيريست. از بس بهانه پي بهانه ميآورند و هر زمان رنگ ديگري بسخن ميدهند ما ناگزيريم براي روشني سخن براي آنكه پرده از نيرنگهاي آنان برداريم ـ باين مثلها و داستانها پردازيم.
پابرگیها :
1ـ گويا اين رشته سر دراز دارد و دانسته نيست تا كجا پيش خواهد رفت. زيرا ما ميدانيم كه پس از نويسنده نيز كساني همين راه «اصلاحات» را پوييدهاند و اين سخن نويسنده بدرستي جاي خود را يافته كه ايشان نه درپي برانداختن كيش آلوده و گمراه خود بلكه درپي نوسازي و نوآرايي آن بودهاند. بيگمان خوانندهی آگاه ، خود يكي دو نمونه از اينگونه «مصلحان» سراغ دارد. ـ و
2ـ در جاي ديگري هم نوشتهام در تبريز شيخي با متشرع چخش ميكردند و شيخي دست بزمين كوفته اين سخنان را ميگفت.
بخش ششم ـ تکهی 13
🔸نتيجهاي را كه ما از دين ميخواهيم و درپي ... سرفرازي شرقيان ميباشيم آنان هيچ نفهميدهاند ...
پس از پيدايش مشروطه در ايران و پيشامد كشاكش ميانهی دين و زندگاني رواج اين انديشه بيشتر گرديده و كار بجايي رسيده كه بيشتر ملايان و ملازادگان بآن پرداختهاند. ولي اينان نه تنها يك كار سودمندي نتوانستهاند زيانهاي بزرگي هم از كارشان پديد آمده و چون در اينجا فرصت گفتگو از كارهاي آنان نيست گزارده و ميگذريم ، و تنها اين را ميگوييم كه اينان در آن كوششها يا آرزوهاي «اصلاحي» نيز خواستشان نه اينست كه اين كيشهاي پراكنده را از ميان بردارند و بگرفتاريها و آلودگيها چاره انديشند ، بلكه خواست آنان وارونهی اينست. باين معني آنان ميخواهند اين كيشها كه هست آرايههايي بآنها بندند و برخي چيزهاي زننده را از آنها دور گردانند و بدينسان باستواري آن كيشها بيفزايند. مثلاً علماي شيعي كه باصلاح برميخيزند نه آنست كه ميخواهند داستان سني و شيعي كه بيكبار بينتيجه و بيانگيزه است از ميان رود و فراموش گردد و مردم ديگر بداستانهاي هزار و سيصد سال پيش نپردازند و يك رشته نامهاي بيهوده را از ياد برند ، اينها چيزهاييست كه از انديشهی هيچ يكي از آنان نميگذرد ، بلكه خواست آنان اينست كه مثلاً بردن مردهها به قم و نجف كه بسيار زننده است و بزبانها افتاده از ميان رود ، و از آنسوي ميكوشند كه براي كيش شيعي فلسفههايي بتراشند و چنين نشان دهند كه فرنگيها آن را ميپسندند و مثلاً براي داستان امام زمان سودهايي بشمارند و چنين گويند كه چشم براه ناپيدايي داشتن يك توده را هميشه زنده دارد. اينست معني «اصلاح» آنان.1
چنانكه گفتيم در پيش آنان دين پرداختن بياد درگذشتگانيست ، و براي اينكه آن درگذشتگان را هرچه بزرگتر گردانند ميكوشند نشان دهند كه آنان همهی دانشهاي امروز را ميدانستهاند و آگاهي هم دادهاند. اين نتيجهاي را كه ما از دين ميخواهيم و درپي رستگاري جهان و سرفرازي شرقيان ميباشيم آنان هيچ نفهميدهاند و در «اصلاح» دين هم هوشيار آن نميباشند.
اما عنوان «برگردانيدن دين بگوهر خود» اين عنوان تازهايست كه از پيمان ياد گرفتهاند و معنايش را هم نميدانند ، و شما چنين انگاريد كه كساني از آنان بچنان كاري خواهند برخاست ، بدينسان كه چند تن گرد هم نشسته و گفتگو از اين خواهند كرد كه چه چيزها در گوهر دين بوده كه آنها را بگيرند و چه چيزها نبوده كه نگيرند ، بيگمان نتيجهی اين كار آن خواهد بود كه هرچه را كه هر يكي بخواهد بگويد ، از گوهر دينست. مثلاً صوفي خواهد گفت : صوفيگري از زمان خود پيغمبر است و از گوهر دين ميباشد. شيعي خواهد گفت : سلمان و ابوذر و مقداد از زمان خود پيغمبر شيعهی علي بودند. همچنين ديگران. آن مرد ميگفت : خدا هم شيخيست ، پيغمبر هم شيخي بود ، امامان هم شيخي بودند.2
داستان آن شيرفروش است كه آب بشير ميريخت و ميآورد و ميفروخت و سوگندهاي دروغ ميخورد ، و چون خريداران هم دانستند و او رسوا گرديد ، آواز انداخت كه توبه كردهام و ديگر آب بشير نخواهم ريخت و سوگند دروغ نخواهم خورد و پول گرد آورده بكربلا خواهم رفت ، ولي باز هم آب بشير ميريخت و چون ايراد ميگرفتند سوگندها ميخورد كه خالص است ، و ميگفت : «شير خالص همينطور ميشود شما بيجهت بدگمان شدهايد».
فراموش نميكنم بيست سال پيش كه در تبريز قيام خياباني رخ داد و ما يك دسته به تهران آمديم روزي با شادروان شريفالدوله به عبدالعظيم رفتيم ، و در آنجا در خيابان غوغايي شنيديم و مردم انبوهي ديديم ، و چون نزديك شده جستجو كرديم درويشي ماري در دست ميداشت و غوغا بر سر آن مار بود. درويش چون دستگاه درچيده گفته : «امروز بشما يك مار دوسر نشان خواهم داد» و باين بهانه مردم انبوهي بسر خود گرد آورده و پول بسيار گرفته و در پايان يك ماري با سري پهن از قوطي بيرون آورده و مردم غوغا نموده ميگويند اين مار دوسر نيست و او پافشاري نموده ميگويد : «مار دوسره همين طور ميشود».
خوانندگان در شگفت خواهند بود كه ما چنين داستانهايي را ياد ميكنيم. اينها ناگزيريست. از بس بهانه پي بهانه ميآورند و هر زمان رنگ ديگري بسخن ميدهند ما ناگزيريم براي روشني سخن براي آنكه پرده از نيرنگهاي آنان برداريم ـ باين مثلها و داستانها پردازيم.
پابرگیها :
1ـ گويا اين رشته سر دراز دارد و دانسته نيست تا كجا پيش خواهد رفت. زيرا ما ميدانيم كه پس از نويسنده نيز كساني همين راه «اصلاحات» را پوييدهاند و اين سخن نويسنده بدرستي جاي خود را يافته كه ايشان نه درپي برانداختن كيش آلوده و گمراه خود بلكه درپي نوسازي و نوآرايي آن بودهاند. بيگمان خوانندهی آگاه ، خود يكي دو نمونه از اينگونه «مصلحان» سراغ دارد. ـ و
2ـ در جاي ديگري هم نوشتهام در تبريز شيخي با متشرع چخش ميكردند و شيخي دست بزمين كوفته اين سخنان را ميگفت.