🔸اگر نخواندهاید پس چگونه توانستهاید دربارهی کارهای ما «تصمیم» بگیرید[یا در آن باره داوری کنید]؟!. سخنان ما را ندانسته و نسنجیده چه سان به دشمنی برخاستهاید؟..
گذشته از این کتاب ، ما بارها گفتار دربارهی خیام و حافظ و سعدی نوشته بدآموزیهای زهرآلود آنان را به رخ شما کشیدهایم. خیام و حافظ از یکسو جهان را هیچ و پوچ میشمارند و نکوهشها میکنند و صد پافشاری نشان میدهند در این باره که مردم زندگانی را خوار دارند و بیپروایی نمایند ، گذشته را فراموش کنند و درپی آینده نباشند ، و دم را غنیمت دانسته به مستی و خوشی کوشند. این فشردهی گفتههای ایشانست :
ای بیخبر این شكل مجسم هیچست این طارم نُه رواق ارقم هیچست
*****
جهان و هرچه درو هست هیچدرهیچست هزار بار من این نكته كردهام تحقیق
*****
حاصل كارگه كون و مكان اینهمه نیست باده پیش آر كه اسباب جهان اینهمه نیست
خوشوقت رند و مست كه دنیا و آخرت بر باد داد و هیچ غم از بیش و كم نداشت
*****
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
از یکسو نیز پافشاری مینمایند که ما را در این جهان اختیاری نیست ، و آنچه به سر ما خواهد آمد از پیش نوشته شده و کوششهای ما سودی نتواند داشت :
زین پیش نشان بودنیها بودست پیوسته قلم ز نیک و بد ناسودست
تقدیر تو را هر آنچه بایست بداد غم خوردن و کوشیدن ما بیهودست
*****
بر عمل تکیه مکن خواجه که در روز ازل تو چه دانی قلم صنع بنامت چه نوشت
*****
بگیر طرهی مه طلعتی و غصه نخور که سعد و نحس ز تأثیر زهره و زحل است
*****
برو ای زاهد و دعوت نکنم سوی بهشت که خدا روز ازل بهر بهشتم نسرشت
*****
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا
🔸بدآموزیهای حافظ بیشتر از آنست که در اینجا بشماریم. این مرد کار را به آنجا رسانیده که از «گدایی» ستایش میکند : «که صدر مسند عزت گدای رهنشین دارد». بیکاری و بیعاری را که آشکاره میستاید و از بادهخواری و مستی لافها میزند در جای خود ، که آشکاره سخن از بچهبازی میراند :
«ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفتهای ...»
(دنبالهی این گفتار را فردا بخوانید.)
گذشته از این کتاب ، ما بارها گفتار دربارهی خیام و حافظ و سعدی نوشته بدآموزیهای زهرآلود آنان را به رخ شما کشیدهایم. خیام و حافظ از یکسو جهان را هیچ و پوچ میشمارند و نکوهشها میکنند و صد پافشاری نشان میدهند در این باره که مردم زندگانی را خوار دارند و بیپروایی نمایند ، گذشته را فراموش کنند و درپی آینده نباشند ، و دم را غنیمت دانسته به مستی و خوشی کوشند. این فشردهی گفتههای ایشانست :
ای بیخبر این شكل مجسم هیچست این طارم نُه رواق ارقم هیچست
*****
جهان و هرچه درو هست هیچدرهیچست هزار بار من این نكته كردهام تحقیق
*****
حاصل كارگه كون و مكان اینهمه نیست باده پیش آر كه اسباب جهان اینهمه نیست
خوشوقت رند و مست كه دنیا و آخرت بر باد داد و هیچ غم از بیش و كم نداشت
*****
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
از یکسو نیز پافشاری مینمایند که ما را در این جهان اختیاری نیست ، و آنچه به سر ما خواهد آمد از پیش نوشته شده و کوششهای ما سودی نتواند داشت :
زین پیش نشان بودنیها بودست پیوسته قلم ز نیک و بد ناسودست
تقدیر تو را هر آنچه بایست بداد غم خوردن و کوشیدن ما بیهودست
*****
بر عمل تکیه مکن خواجه که در روز ازل تو چه دانی قلم صنع بنامت چه نوشت
*****
بگیر طرهی مه طلعتی و غصه نخور که سعد و نحس ز تأثیر زهره و زحل است
*****
برو ای زاهد و دعوت نکنم سوی بهشت که خدا روز ازل بهر بهشتم نسرشت
*****
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا
🔸بدآموزیهای حافظ بیشتر از آنست که در اینجا بشماریم. این مرد کار را به آنجا رسانیده که از «گدایی» ستایش میکند : «که صدر مسند عزت گدای رهنشین دارد». بیکاری و بیعاری را که آشکاره میستاید و از بادهخواری و مستی لافها میزند در جای خود ، که آشکاره سخن از بچهبازی میراند :
«ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفتهای ...»
(دنبالهی این گفتار را فردا بخوانید.)
dar nãdãni forurafteand o xod rã dãnã miwomãrand 1-3.pdf
132.1 KB
🔶 در نادانی فرورفتهاند و خود را دانا میشمارند
( همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
( همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🔶 پاسخ یك بهایی
🔸 امروز در اروپا دانشها بیكبار اندیشهها را دیگر گردانیده و انبوه مردم خدای راستین را نمیپذیرند چه رسد بآنكه بهاءالله را بخدایی باور كنند.
🔸ما را كمترین دشمنی با شما نیست و از بهاءالله یا از جانشینان او هیچگونه رنجیدگی نداریم. ما خواستمان آنست كه مردم از این گمراهیها و پراكندگیها رها گردند.
🔸دین برای دعویهای گزافهآمیز نیست. برای آنست كه گمراهیها را از میان بردارد و مردمان را با حقایق آشنا گرداند.
🔸 امروز در اروپا دانشها بیكبار اندیشهها را دیگر گردانیده و انبوه مردم خدای راستین را نمیپذیرند چه رسد بآنكه بهاءالله را بخدایی باور كنند.
🔸ما را كمترین دشمنی با شما نیست و از بهاءالله یا از جانشینان او هیچگونه رنجیدگی نداریم. ما خواستمان آنست كه مردم از این گمراهیها و پراكندگیها رها گردند.
🔸دین برای دعویهای گزافهآمیز نیست. برای آنست كه گمراهیها را از میان بردارد و مردمان را با حقایق آشنا گرداند.
pãsoxe yek Bahãi.pdf
92.1 KB
🔶 پاسخ یک بهایی
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🔶 گواهی پاكدلانه
(نامهی یكی از خوانندگان)
به نام پاک آفرندهی جهان
بسیار شادمانم که میبینم در این روزگار کسانی نام شادروان کسروی را میبرند و از اندیشههای بلند او هواداری مینمایند. من هم این نامه را برای شما مینویسم تا بدانید تنها نیستید. بدانید من هم که تازه چهار دهه پس از کشتن راهنما زادهام ، از این راه دور خامهی حقگوی او چندان در من هناییده که همواره آرزو میکنم کاشکی آن شادروان را میدیدم و در یک یکم آذری دست پاکش را میفشردم و پیمان میبستم.
دربارهی چگونگی آشنایی خود با اندیشههای راهنما باید بگویم که نخستین بار نام او را از زبان یکی از آموزگاران سال نخست دبیرستان ـ که خدایش پاداش نیک دهاد ـ شنیدم که نامش را پاسدارانه برد. از اینجا بود که کنجکاو شدم که کسروی که بوده و چه میگفته؟ این هم که میشنیدم در کاخ دادگستری دُژخیمانه کشته شده کنجکاویم بیشتر میگردید. اما در آن زمان جز کتابهای ارجدار تاریخ هجده سالهی آذربایجان و تاریخ مشروطهی ایران ـ با آن مقدمهی ننگینی که چاپندهاش «امیرکبیر» ، به آغاز آن افزوده ـ نمییافتم.
اینها که مینویسم در زمان دولتی که اصلاحاتش میخواندند بود. پس از چندی یکی از چاپندهها چند تا از کتابهای راهنما را چاپید که من هم بیشتر آنها را خواندم. اما همان زمان فهمیدم که آنها افتادگیهایی دارند زیرا میدیدم گاهی درمیان سخن رشتهی آن میگسلد و چاپ کننده چند نقطه میآورد. باز در همان زمان از یکی از آشنایان نسخهای دیرتر از کتاب دین و جهان را که میداشت ستاندم و خواندم. از اینرو بسیار دوست میداشتم چاپهای گذشته و درست کتابها را هم به دست آورم. پس هنگامی که دانستم آدینه بازاری در تهران هست که در آنجا دستفروشان کتابهای قاچاق هم میفروشند ، به آنجا رفتم و به دستفروشی چند کتاب را سپردم که هفتهی آینده کتابهای زندگانی من ، دادگاه ، شیعیگری ، کاروند کسروی و ورجاوند بنیاد را آورد. آنها را با لذت خواندم. زندگانی من و دادگاه را دو بار خواندم و ورجاوند بنیاد را بارها تکه تکه خواندم. در این زمان دیگر سخنان راهنما را پذیرفته بودم. ولی از خود میپرسیدم که سرنوشت آزادگان و پاکدینی چه شده؟ آیا از یاران کسروی کسانی هنوز هستند؟ در آن آغاز جوانی در دل خود آرزوی دیدار یکی از آزادگان را داشتم. پیداست که چیزی نمییافتم و ناامید میگردیدم.
باز در همین زمان در کتابخانهای کتابهای در پیرامون جانوران و سرنوشت ایران چه خواهد بود؟ را یافتم و خواندم. سخنان ساده ، روشن و دلسوزانهی راهنما در دلم مینشست. و من هم آرزو داشتم در جای خود به پیشرفت این حقایق پردازم و کسانی از دوستانم را با خود همراه گردانم. سپس از بودن سایتی به نام راهنما آگاه گردیدم و این بار چون تشنهای که در بیابان و پس از جستجوها به سرچشمهی آب گوارایی رسیده باشد ، کتابها را یکایک و با شتاب و لذت میخواندم. حتی به این بسنده نکرده کتابهایی چون آیین ، افسران ما و قانون دادگری را که آن زمان هنوز در سایت نبود ، در کتابخانهای یافتم و خواندم.
این را هم بگویم که پیش از آشنایی و پذیرفتن اندیشههای راهنما من در آن سالهای نوجوانی فریب هیاهوی شعر و ادبیات را خورده بودم و چون در دبیرستان هم شاخهی علوم انسانی را برگزیده بودم ، شعرهای یاوه و کتابها دربارهی شاعران زمان مغول و تیمور بسیار میخواندم. ولی خدا را سپاس که از آن گرفتاری و آلودگی زود رَستم. اما باز تا چندی که با نوشتههای راهنما آشنا شده بودم این بار سخنان بیمعنی و لوسی که آنها را شعر نو می نامند میخواندم. خدا را سپاس آن بیهودگی زندگی تباهکن را هم رها کردم. همچنین دربارهی دین دچار سردرگمی و گیجی بودم و یک اندیشهی درستی نداشتم. راستی را در آن زمان جز از دو راه باور داشتن به کیشهای سراپا ایراد و یا بیدینی و مادیگری نمودن راه دیگری نمیشناختم و گمان بودن آن را هم نمیبردم. از این روست که میگویم سرگردان و گیج میبودم و تنها پس از خواندن نوشتههای راهنما بود که من معنی راست دین و بسیاری دیگر از حقایق زندگانی را یاد گرفتم.
(نامهی یكی از خوانندگان)
به نام پاک آفرندهی جهان
بسیار شادمانم که میبینم در این روزگار کسانی نام شادروان کسروی را میبرند و از اندیشههای بلند او هواداری مینمایند. من هم این نامه را برای شما مینویسم تا بدانید تنها نیستید. بدانید من هم که تازه چهار دهه پس از کشتن راهنما زادهام ، از این راه دور خامهی حقگوی او چندان در من هناییده که همواره آرزو میکنم کاشکی آن شادروان را میدیدم و در یک یکم آذری دست پاکش را میفشردم و پیمان میبستم.
دربارهی چگونگی آشنایی خود با اندیشههای راهنما باید بگویم که نخستین بار نام او را از زبان یکی از آموزگاران سال نخست دبیرستان ـ که خدایش پاداش نیک دهاد ـ شنیدم که نامش را پاسدارانه برد. از اینجا بود که کنجکاو شدم که کسروی که بوده و چه میگفته؟ این هم که میشنیدم در کاخ دادگستری دُژخیمانه کشته شده کنجکاویم بیشتر میگردید. اما در آن زمان جز کتابهای ارجدار تاریخ هجده سالهی آذربایجان و تاریخ مشروطهی ایران ـ با آن مقدمهی ننگینی که چاپندهاش «امیرکبیر» ، به آغاز آن افزوده ـ نمییافتم.
اینها که مینویسم در زمان دولتی که اصلاحاتش میخواندند بود. پس از چندی یکی از چاپندهها چند تا از کتابهای راهنما را چاپید که من هم بیشتر آنها را خواندم. اما همان زمان فهمیدم که آنها افتادگیهایی دارند زیرا میدیدم گاهی درمیان سخن رشتهی آن میگسلد و چاپ کننده چند نقطه میآورد. باز در همان زمان از یکی از آشنایان نسخهای دیرتر از کتاب دین و جهان را که میداشت ستاندم و خواندم. از اینرو بسیار دوست میداشتم چاپهای گذشته و درست کتابها را هم به دست آورم. پس هنگامی که دانستم آدینه بازاری در تهران هست که در آنجا دستفروشان کتابهای قاچاق هم میفروشند ، به آنجا رفتم و به دستفروشی چند کتاب را سپردم که هفتهی آینده کتابهای زندگانی من ، دادگاه ، شیعیگری ، کاروند کسروی و ورجاوند بنیاد را آورد. آنها را با لذت خواندم. زندگانی من و دادگاه را دو بار خواندم و ورجاوند بنیاد را بارها تکه تکه خواندم. در این زمان دیگر سخنان راهنما را پذیرفته بودم. ولی از خود میپرسیدم که سرنوشت آزادگان و پاکدینی چه شده؟ آیا از یاران کسروی کسانی هنوز هستند؟ در آن آغاز جوانی در دل خود آرزوی دیدار یکی از آزادگان را داشتم. پیداست که چیزی نمییافتم و ناامید میگردیدم.
باز در همین زمان در کتابخانهای کتابهای در پیرامون جانوران و سرنوشت ایران چه خواهد بود؟ را یافتم و خواندم. سخنان ساده ، روشن و دلسوزانهی راهنما در دلم مینشست. و من هم آرزو داشتم در جای خود به پیشرفت این حقایق پردازم و کسانی از دوستانم را با خود همراه گردانم. سپس از بودن سایتی به نام راهنما آگاه گردیدم و این بار چون تشنهای که در بیابان و پس از جستجوها به سرچشمهی آب گوارایی رسیده باشد ، کتابها را یکایک و با شتاب و لذت میخواندم. حتی به این بسنده نکرده کتابهایی چون آیین ، افسران ما و قانون دادگری را که آن زمان هنوز در سایت نبود ، در کتابخانهای یافتم و خواندم.
این را هم بگویم که پیش از آشنایی و پذیرفتن اندیشههای راهنما من در آن سالهای نوجوانی فریب هیاهوی شعر و ادبیات را خورده بودم و چون در دبیرستان هم شاخهی علوم انسانی را برگزیده بودم ، شعرهای یاوه و کتابها دربارهی شاعران زمان مغول و تیمور بسیار میخواندم. ولی خدا را سپاس که از آن گرفتاری و آلودگی زود رَستم. اما باز تا چندی که با نوشتههای راهنما آشنا شده بودم این بار سخنان بیمعنی و لوسی که آنها را شعر نو می نامند میخواندم. خدا را سپاس آن بیهودگی زندگی تباهکن را هم رها کردم. همچنین دربارهی دین دچار سردرگمی و گیجی بودم و یک اندیشهی درستی نداشتم. راستی را در آن زمان جز از دو راه باور داشتن به کیشهای سراپا ایراد و یا بیدینی و مادیگری نمودن راه دیگری نمیشناختم و گمان بودن آن را هم نمیبردم. از این روست که میگویم سرگردان و گیج میبودم و تنها پس از خواندن نوشتههای راهنما بود که من معنی راست دین و بسیاری دیگر از حقایق زندگانی را یاد گرفتم.
🔸کانال : از نویسندهی نامه سپاسگزاریم كه به دلگرمی ما كوشیدهاند. ما نیز یاد سخن گرانمایهای از كسروی میافتیم كه جا دارد اینجا بیاوریم :
نیروی آمیغها (= حقایق) در خود آنهاست. آمیغها خود پایَندان (= ضامن) پیشرفت خود باشند. آمیغپژوهی از بزرگترین خیمهای آدمیست و چون آمیغهایی پراكنده گردید پاكدلان و بخردان از هر سو بآن گروند و در راه پیشرفتش بكوشش و جانفشانی پردازند. (یكم آذر 1322 ص 16)
نیروی آمیغها (= حقایق) در خود آنهاست. آمیغها خود پایَندان (= ضامن) پیشرفت خود باشند. آمیغپژوهی از بزرگترین خیمهای آدمیست و چون آمیغهایی پراكنده گردید پاكدلان و بخردان از هر سو بآن گروند و در راه پیشرفتش بكوشش و جانفشانی پردازند. (یكم آذر 1322 ص 16)
این حال من بود تا در دانشگاه پذیرفته شدم. با آرزوها و امید بسیار به دانشگاه درآمدم اما دیری نگذشت که دچار دلسردی و نومیدی شدم. زیرا میدیدم که کسی را همباور خود نمییابم. از اینرو این زمان با خود میگفتم دهها سال پس از کشتن کسروی ، این دلبستگی و پیروی چه معنی دارد؟ در این روزگار و با این حال کشور چه امیدی به رواج آن اندیشههاست؟ راهنما در دین و جهان گفته بود : نزدیک است آن روزی که یک گام دیگر نیز برداریم و رشتهی کارها را در دست گیریم و آیین خود را از هر باره روان گردانیم. پس چه شد؟ آزادگان کجا رفتند؟ آزموده شده بدآموزیها در این کشور بسیار نیرومندند. از اینها گذشته در آغاز کار دولتی که اصلاحاتش مینامیدند ، با اینکه در آن زمان هم با اندیشههای راهنما بیگانه نبودم ؛ باز از روی سادگی و بیتجربگی چندی در دل خود به نویدهای پوچ آن دوره دل بسته بودم و این زمان که به خامی و بیهودگی دلبستگی خود پی میبردم این هم من را دلسردتر میگردانید. از اینکه میدیدم از پنجاه تن دانشجو و استاد یک تن نام کسروی را یا نشنیده و یا اگر هم شنیده اندیشههای او را نمیداند و تنها یاوههایی دربارهی آن پاکمرد در برخی مغزها جا گرفته پژمرده میگردیدم. میدیدم آنهایی هم که چیزی میفهمند همچنان گمراه میمانند که یا در جستجوی «قرائتهای نو از کیش خود» و به دنبال کلاهبرداران تازهی میدان دینفروشی راه افتادهاند ؛ یا اینکه پیرو سخن پوچ و فریبندهی «به دین مردم کاری نداشتن و تنها دین را از زندگانی همگانی و سررشتهداری جدا گرداندن» میباشند. در این زمان حتی شور کتابخوانی که پیدا کرده بودم نیز به سردی گراییده بود و جز از درسهای دانشکده کمتر چیز سودمندی میخواندم. ساده بگویم خود را به بیپروایی زده بودم تا آسوده باشم و کمتر دلم بسوزد.
این نومیدی و سرخوردگی بر من چیره بود تا دانشجویی به پایان رسید. در این زمان و سپس در سربازی کمکم حالم دیگر شد باز کتاب به دست گرفتم و همچون گذشته بیشتر به خواندن تاریخ میپرداختم و باز یاد راهنما و اندیشههای بلندش در دلم زنده گردید. ولی این بار اندیشههای تازهای در من پدید میآمد. با خود میگفتم گیرم که در این جهان تنها یک تن من پاکدینم ، خوب که چه؟ این سخنان راهنما یا راست اند یا نه؟ اگر راست اند باید پذیرفت و در زندگی به کار بست و پروای چیز دیگری نکرد. باز گیرم که با این حال کشور و توده راه ، دور و ناهموار خواهد بود. ولی کو چارهای دیگر؟ به گفتهی راهنما کی خواستهاید و کوششی کردهاید که نشده و نیز نه این است که «راه چه یک فرسنگ چه سد فرسنگ جز با رفتن به پایان نمیرسد»؟ از این گذشته اگر هیچ کاری هم از من برنیاید باری این میتوانم که خود باورهای درستی داشته باشم و در این جهان پاک زندگی کنم. پس دیگر نومیدی برای چه؟ پیشامدهای این دهسالهی کشور نیز به من این را آموخته بود که تنها راه رستگاری و گشایش همانست که راهنما گفته یعنی : پیراستن توده ، خود را از آلودگیها و بدآموزیها پاك كردن و دانستن حقایق. این زمان به راستی میدانستم و باور داشتم که هر کوشش دیگری جز تکرار رویدادهای تلخ این یکسد ساله و نومیدی هودهای نخواهد داشت. این است که از آن زمان تاکنون فروغ امید باز در دلم تابیدن گرفته.
این سَهِشها در دلم پیدا شده بود تا چندی پیش پایگاه شما را دیدم و بسیار شادمان گردیدم. شادمان گردیدم زیرا دیدم آنگونه که میپنداشتم تنها نیستم و هنوز آزاده و بلکه آزادگانی در این جهان هستند که به راستیها گردن نهادهاند و راه رستگاری را میشناسند و به دیگران نیز میشناسانند. این است به خود بایا شماردم که نامهای برایتان بنویسم و در آن سهشهای درونی خود را بنمایانم ؛ باشد که در پیمودن این راه دلگرمتر گردید.
در اینجا نامهی خود را با آوردن سخنانی از راهنما به پایان میرسانم.
«هنگامی که سخن از نیکی میرود هر کسی باید خودش آن را بپذیرد و از این راهست که نتیجه تواند بود. ما میگوییم : باید دستهای در ایران پدید آید و راه سیاستی را بروی این توده باز کند و کشور را از این آشفتگی و سرگردانی بیرون آورد. این یک راهنماییست که ما میکنیم و هر مرد باغیرت و پاکدلی که این را میشنود باید به تکان آید و داوطلب باشد و ما که امروز گروهی هستیم و کوششهایی آغاز کردهایم او نیز بما پیوندد. از این راه هزارها کسان پا پیش توانند گزاشت و نتیجهای که میخواهیم پدید تواند آمد. اینست راه کار و همهی جنبشها در جهان از این راه پدید آمده. بسیار غلطست که کسی خود را بکنار گیرد و نیکی را از دیگران خواهد. بسیار غلطست که کسی همانکه شنید نومیدی نماید». (در راه سیاست ، سات 52)
ه. د.
این نومیدی و سرخوردگی بر من چیره بود تا دانشجویی به پایان رسید. در این زمان و سپس در سربازی کمکم حالم دیگر شد باز کتاب به دست گرفتم و همچون گذشته بیشتر به خواندن تاریخ میپرداختم و باز یاد راهنما و اندیشههای بلندش در دلم زنده گردید. ولی این بار اندیشههای تازهای در من پدید میآمد. با خود میگفتم گیرم که در این جهان تنها یک تن من پاکدینم ، خوب که چه؟ این سخنان راهنما یا راست اند یا نه؟ اگر راست اند باید پذیرفت و در زندگی به کار بست و پروای چیز دیگری نکرد. باز گیرم که با این حال کشور و توده راه ، دور و ناهموار خواهد بود. ولی کو چارهای دیگر؟ به گفتهی راهنما کی خواستهاید و کوششی کردهاید که نشده و نیز نه این است که «راه چه یک فرسنگ چه سد فرسنگ جز با رفتن به پایان نمیرسد»؟ از این گذشته اگر هیچ کاری هم از من برنیاید باری این میتوانم که خود باورهای درستی داشته باشم و در این جهان پاک زندگی کنم. پس دیگر نومیدی برای چه؟ پیشامدهای این دهسالهی کشور نیز به من این را آموخته بود که تنها راه رستگاری و گشایش همانست که راهنما گفته یعنی : پیراستن توده ، خود را از آلودگیها و بدآموزیها پاك كردن و دانستن حقایق. این زمان به راستی میدانستم و باور داشتم که هر کوشش دیگری جز تکرار رویدادهای تلخ این یکسد ساله و نومیدی هودهای نخواهد داشت. این است که از آن زمان تاکنون فروغ امید باز در دلم تابیدن گرفته.
این سَهِشها در دلم پیدا شده بود تا چندی پیش پایگاه شما را دیدم و بسیار شادمان گردیدم. شادمان گردیدم زیرا دیدم آنگونه که میپنداشتم تنها نیستم و هنوز آزاده و بلکه آزادگانی در این جهان هستند که به راستیها گردن نهادهاند و راه رستگاری را میشناسند و به دیگران نیز میشناسانند. این است به خود بایا شماردم که نامهای برایتان بنویسم و در آن سهشهای درونی خود را بنمایانم ؛ باشد که در پیمودن این راه دلگرمتر گردید.
در اینجا نامهی خود را با آوردن سخنانی از راهنما به پایان میرسانم.
«هنگامی که سخن از نیکی میرود هر کسی باید خودش آن را بپذیرد و از این راهست که نتیجه تواند بود. ما میگوییم : باید دستهای در ایران پدید آید و راه سیاستی را بروی این توده باز کند و کشور را از این آشفتگی و سرگردانی بیرون آورد. این یک راهنماییست که ما میکنیم و هر مرد باغیرت و پاکدلی که این را میشنود باید به تکان آید و داوطلب باشد و ما که امروز گروهی هستیم و کوششهایی آغاز کردهایم او نیز بما پیوندد. از این راه هزارها کسان پا پیش توانند گزاشت و نتیجهای که میخواهیم پدید تواند آمد. اینست راه کار و همهی جنبشها در جهان از این راه پدید آمده. بسیار غلطست که کسی خود را بکنار گیرد و نیکی را از دیگران خواهد. بسیار غلطست که کسی همانکه شنید نومیدی نماید». (در راه سیاست ، سات 52)
ه. د.
🔶 ما چه میخواهیم؟
بخش ششم ـ تکهی 14
🔸 ده و اند كيشي كه هست همگي از قرآن دليل ميآورند.
ببينيد چه داستانيست : سالها مردم را فريب داده و با يك رشته پندارهاي بيپا از كار بازداشتهاند ، و كنون ما چون ايراد ميگيريم و كجيهاشان به رخشان ميكشيم بجاي آنكه بخود آيند و بدي كار خود را بگردن گيرند ، بيدرنگ انديشهی نيرنگ ديگر كرده ميگويند : «دين را باصلش بازگردانيم». همه بآن ميكوشند كه دستگاهشان بهم نخورد و بازارشان از گرمي نيفتد ، تاكنون از فرع دين نان ميخوردند و كنون ميخواهند از اصل آن نان بخورند.
ميخواهند باين بهانه جلو ايرادهاي ما را بگيرند ، و فردا هم هر چيزي را بسود خود يافتند و مايهی گرمي بازار شمردند بگويند در اصل دين هم بوده و هر چيزي را كه بيسود يافتند بگويند ديگران به دين افزودهاند ، و اگر كسي ايراد گرفت پاسخ دهند كه «اصل دين همين طور بوده».
اينست آنچه ميخواهند. از كه ميترسند؟!. از چه باك ميدارند؟! چرا نكنند؟!. كساني كه جز درپي خوشيهاي خود نيستند چرا هر زمان بهانهی ديگري پيش نياورند؟!. كار بجايي رسيده كه روضهخوان و جنازهكش نيز سخن از «اصل دين» ميراند كه توگويي در اصل دين اينها نيز بوده!
اين كارها زيانش بيش از آنست كه پنداشته ميشود ، و ما در جاي ديگر باز باين زمينه درآمده و زيانهاي آن را روشن خواهيم گردانيد.
بهانهی ديگرشان قرآنست. ميگويند : كتاب اسلام قرآن ميباشد و تا آن درميانست اسلام پايدار ميباشد. كساني هم ميگويند : «اصل دين را از روي قرآن بدست آوريم».
ميگويم : با بودن قرآنست كه اين گمراهيها پيدا شده ، با بودن آنست كه چنين خواري و زبوني رو داده. شما از قرآن چه بهره ميبريد در جايي كه ده و اند كيشي كه هست همگي از قرآن دليل ميآورند؟!.
اما آنان كه ميگويند اصل دين را از روي قرآن بدست آوريم ، ميگويم اين بهانهاي بيش نيست. بيشتر اينان اين سخن را ميگويند ولي بهيچ كاري نخواهند پرداخت. اما آنان كه راست ميگويند و بقرآن خواهند پرداخت ما ميپرسيم با كيشهاي پيشين خود چه خواهيد كرد؟.. اگر از آنها دوري خواهيد گزيد بسيار نيك است ، ولي بايد بخَستويد كه تاكنون كه سي يا چهل سال ميداريد در گمراهي بودهايد ، و اكنون كه ميخواهيد به خودسر راهي پيش گيريد باز بگمراهي خواهيد افتاد.
شما را چه شده كه بما نميپيونديد؟.. چه شده كه همدستي نمينماييد؟.. اين راهي كه ما مينماييم چه ايرادي بآن ميداريد؟.. بگوييد تا بدانيم.
اينكه شما نميتوانيد گفتههاي ما را بپذيريد «گردنكشي» است كه از خويهاي بسيار بد ميباشد ، و اينكه ميخواهيد خود راهي پيش گيريد «جداسري» است كه بسيار نكوهيده و زيانآور ميباشد.
شما ميپنداريد دين يك رشته باورهاست كه ميخواهيد خود از قرآن بدست آوريد ، و همين نمونهی ناآگاهي شما ميباشد. دين در يك راه گرد آمدن ، و راه زندگي شناختن است ، دين اينهاست و شما سرخود باين نتيجه نخواهيد رسيد.
گفتگو از بهانهها در اينجا بپايان ميرسد و چون گفتار بدرازي انجاميده سخن راندن از پيوستگي پيمان با اسلام بشمارهی ديگر ميماند.
در اينجا در پايان گفتار ، گفتههاي يكي از آشنايان را كه در همين زمينههاست آورده و ميخواهيم در پيرامونش گفتگو كنيم : آقاي مرتضوي كه هيجده سال پيش همديگر را شناختهايم و تاكنون دوستي و مهرباني درميان بوده در مهرماه گذشته كه در تبريز بودم سخناني با ايشان بميان آمد كه گفتم برخي را در پيمان بنويسيم و در پيرامونش سخن رانيم :
آقاي مرتضوي ميگويند پيغمبر اسلام كتابي آورده و راهي نشان داده ، و آن كتاب درميان ، و آن راه همچنان باز ميباشد. قرآن هم ميگويد : «ما راه را بنموديم بپذيرند يا نپذيرند».1 خواستشان آنست كه كوششهاي ديگري چه نياز است؟!.
ميگويم : آيا آيين خدا اينست؟.. آيين خدا اينست كه تنها يك راهي نمايد و پس از آن مردم را بخود گزارد؟!. اگر آيين خدا اين بودي پيغمبر اسلام بايستي تنها بآوردن قرآن بس كند و بهيچ كوشش ديگري برنخيزد : «كتابي آورده و راهي نموده ، بپذيرند يا نپذيرند». پس آن كوششهاي سيزده ساله در مكه ، و آن تلاشهاي يازده ساله در مدينه بهر چه بوده؟! آن جنگ بدر ، و آن خونريزيهاي اُحُد ، و آن كشتار جهود را براي چه كرده؟!.
سپس پس از مرگ او ، آن يازده امام براي چه كار بودهاند؟!. در هر زمان هزاران و صدهزاران علماء براي چه بودهاند؟. پيغمبر كتابي آورده و راهي باز نموده ، مردم پذيرفتندي يا نپذيرفتندي ، ديگر اينان چه درميبايسته؟!. آن لشكركشيها به ايران و ديگر كشورها و شهرگشاييها چه انگيزه ميداشته؟!.
از اينها گذشته ، آيا معني «قاعدهی لطف» اينست؟!. آيا «لطفي» كه خدا بايد بجهان دارد همينست؟!. همينست كه يك كتابي فرستد و در هزارها و صدهزارها سال بآن بس كند؟!.
1ـ «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا» [سورهی انسان (76) ، آیهی 3]
بخش ششم ـ تکهی 14
🔸 ده و اند كيشي كه هست همگي از قرآن دليل ميآورند.
ببينيد چه داستانيست : سالها مردم را فريب داده و با يك رشته پندارهاي بيپا از كار بازداشتهاند ، و كنون ما چون ايراد ميگيريم و كجيهاشان به رخشان ميكشيم بجاي آنكه بخود آيند و بدي كار خود را بگردن گيرند ، بيدرنگ انديشهی نيرنگ ديگر كرده ميگويند : «دين را باصلش بازگردانيم». همه بآن ميكوشند كه دستگاهشان بهم نخورد و بازارشان از گرمي نيفتد ، تاكنون از فرع دين نان ميخوردند و كنون ميخواهند از اصل آن نان بخورند.
ميخواهند باين بهانه جلو ايرادهاي ما را بگيرند ، و فردا هم هر چيزي را بسود خود يافتند و مايهی گرمي بازار شمردند بگويند در اصل دين هم بوده و هر چيزي را كه بيسود يافتند بگويند ديگران به دين افزودهاند ، و اگر كسي ايراد گرفت پاسخ دهند كه «اصل دين همين طور بوده».
اينست آنچه ميخواهند. از كه ميترسند؟!. از چه باك ميدارند؟! چرا نكنند؟!. كساني كه جز درپي خوشيهاي خود نيستند چرا هر زمان بهانهی ديگري پيش نياورند؟!. كار بجايي رسيده كه روضهخوان و جنازهكش نيز سخن از «اصل دين» ميراند كه توگويي در اصل دين اينها نيز بوده!
اين كارها زيانش بيش از آنست كه پنداشته ميشود ، و ما در جاي ديگر باز باين زمينه درآمده و زيانهاي آن را روشن خواهيم گردانيد.
بهانهی ديگرشان قرآنست. ميگويند : كتاب اسلام قرآن ميباشد و تا آن درميانست اسلام پايدار ميباشد. كساني هم ميگويند : «اصل دين را از روي قرآن بدست آوريم».
ميگويم : با بودن قرآنست كه اين گمراهيها پيدا شده ، با بودن آنست كه چنين خواري و زبوني رو داده. شما از قرآن چه بهره ميبريد در جايي كه ده و اند كيشي كه هست همگي از قرآن دليل ميآورند؟!.
اما آنان كه ميگويند اصل دين را از روي قرآن بدست آوريم ، ميگويم اين بهانهاي بيش نيست. بيشتر اينان اين سخن را ميگويند ولي بهيچ كاري نخواهند پرداخت. اما آنان كه راست ميگويند و بقرآن خواهند پرداخت ما ميپرسيم با كيشهاي پيشين خود چه خواهيد كرد؟.. اگر از آنها دوري خواهيد گزيد بسيار نيك است ، ولي بايد بخَستويد كه تاكنون كه سي يا چهل سال ميداريد در گمراهي بودهايد ، و اكنون كه ميخواهيد به خودسر راهي پيش گيريد باز بگمراهي خواهيد افتاد.
شما را چه شده كه بما نميپيونديد؟.. چه شده كه همدستي نمينماييد؟.. اين راهي كه ما مينماييم چه ايرادي بآن ميداريد؟.. بگوييد تا بدانيم.
اينكه شما نميتوانيد گفتههاي ما را بپذيريد «گردنكشي» است كه از خويهاي بسيار بد ميباشد ، و اينكه ميخواهيد خود راهي پيش گيريد «جداسري» است كه بسيار نكوهيده و زيانآور ميباشد.
شما ميپنداريد دين يك رشته باورهاست كه ميخواهيد خود از قرآن بدست آوريد ، و همين نمونهی ناآگاهي شما ميباشد. دين در يك راه گرد آمدن ، و راه زندگي شناختن است ، دين اينهاست و شما سرخود باين نتيجه نخواهيد رسيد.
گفتگو از بهانهها در اينجا بپايان ميرسد و چون گفتار بدرازي انجاميده سخن راندن از پيوستگي پيمان با اسلام بشمارهی ديگر ميماند.
در اينجا در پايان گفتار ، گفتههاي يكي از آشنايان را كه در همين زمينههاست آورده و ميخواهيم در پيرامونش گفتگو كنيم : آقاي مرتضوي كه هيجده سال پيش همديگر را شناختهايم و تاكنون دوستي و مهرباني درميان بوده در مهرماه گذشته كه در تبريز بودم سخناني با ايشان بميان آمد كه گفتم برخي را در پيمان بنويسيم و در پيرامونش سخن رانيم :
آقاي مرتضوي ميگويند پيغمبر اسلام كتابي آورده و راهي نشان داده ، و آن كتاب درميان ، و آن راه همچنان باز ميباشد. قرآن هم ميگويد : «ما راه را بنموديم بپذيرند يا نپذيرند».1 خواستشان آنست كه كوششهاي ديگري چه نياز است؟!.
ميگويم : آيا آيين خدا اينست؟.. آيين خدا اينست كه تنها يك راهي نمايد و پس از آن مردم را بخود گزارد؟!. اگر آيين خدا اين بودي پيغمبر اسلام بايستي تنها بآوردن قرآن بس كند و بهيچ كوشش ديگري برنخيزد : «كتابي آورده و راهي نموده ، بپذيرند يا نپذيرند». پس آن كوششهاي سيزده ساله در مكه ، و آن تلاشهاي يازده ساله در مدينه بهر چه بوده؟! آن جنگ بدر ، و آن خونريزيهاي اُحُد ، و آن كشتار جهود را براي چه كرده؟!.
سپس پس از مرگ او ، آن يازده امام براي چه كار بودهاند؟!. در هر زمان هزاران و صدهزاران علماء براي چه بودهاند؟. پيغمبر كتابي آورده و راهي باز نموده ، مردم پذيرفتندي يا نپذيرفتندي ، ديگر اينان چه درميبايسته؟!. آن لشكركشيها به ايران و ديگر كشورها و شهرگشاييها چه انگيزه ميداشته؟!.
از اينها گذشته ، آيا معني «قاعدهی لطف» اينست؟!. آيا «لطفي» كه خدا بايد بجهان دارد همينست؟!. همينست كه يك كتابي فرستد و در هزارها و صدهزارها سال بآن بس كند؟!.
1ـ «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا» [سورهی انسان (76) ، آیهی 3]
🌑 یک لکهی ننگ دیگر بر دامن حکومت ملایان ـ مدعیان دینداری
بار دیگر خبری تلخ دلهای آزادگان ایران را پر از اندوه گردانید. جنایتی تازه در زندانهای حکومت ملایان رخ داد.
وحید صیادی نصیری 37 ساله درپی 60 روز اعتصاب غذا درگذشت. بزه او را «توهین به مقدسات ، ائمهی اطهار و اقدام علیه نظام» گفتهاند ـ یکی از اتهامهای کلیشهای که حکومت ملایان به مخالفان خود میبندد.
چون او را برخلاف «اصل تفکیک جرایم» با بزهکاران خطرناک در یکجا زندانی کرده بودند و از سوی دیگر روال عادی قانونی را نپیموده و وضعش ناروشن مانده بود دو ماه پیش دست به اعتصاب غذا زده بود.
بار دیگر مرگ جوانان و آزادیخواهانی همچون شادروان ستار بهشتی که گناهش وبلاگنویسی بود و نمیخواست گردن به ستم و خودکامگی نهد بیاد آمد. مرگ شادروان زهرا کاظمی بیاد آمد که گناهش عکسبرداری از خانوادهی زندانیان اوین بود. همچنین مرگ صدها تن دیگر که قربانی جنایتهای ملایان شدهاند.
در اینجا روی سخن با هواداران و پیروان ملایان داریم. به آنها که هر جنایتی که رخ میدهد یا حکومتیان به هر قانونشکنی و ناراستی که دست میزنند ، از در ناشنیدن و نادیدن درمیآیند یا بهتر میدانند هر پیشامدی را تنها از دهان دروغزنان بشنوند.
به آنهاست که میگوییم : شما یا براستی دیندارید و به راستکاری و دادگری در زندگانی باور میدارید و با اینهمه گوشتان را بحقایق بستهاید ، که در آن حال باید بدانید در گناهان بزرگ این جنایتکاران شریکید. نمیتوانید خود را از این گناهان پاک گردانید و در پیشگاه آفریدگار درخور آمرزش نیستید.
اگر هم بیکباره دست از دین و مردمی و آدمیگری شستهاید ، باید بدانید که در صف بدان و ناپاکان میباشید. در صف سعید مرتضویها هستید.
یکی از کارهایی که در هر تودهی زندهای به آن رفتار میشود ، جدایی نیکان از بدان و ناپاکان است. اگر ایرانیان نیز میخواهند آزاد و مستقل گردند و یوغ ستم را از گردن بردارند ، باید به همان شیوه رفتار کنند. باید نیکان خود را از بدان و ناپاکان جدا گیرند.
کسانی که از ناپاکان هواداری کنند باید بدانند که آنان نیز از آن جملهاند. نیکان نباید با آنان درآمیزند. همیشه باید با دیدهی توهین نگاهشان کنند. بدینسان است که یک تودهای میتواند خود را برای نیک گردیدن و آزاد بودن آماده گرداند.
کسانی که با ناپاکان میآمیزند و در دستگاه ایشان بکاری میپردازند باید بدانند که در بدکرداریهای آنان شریکند. گمان نکنند همینکه از کارهای ناپاکان نکوهش کردند و از بدیهاشان نالیدند ، به وظیفهی آدمیگری خود کار بستهاند.
🌑 باید نیكان را بزرگ داشته بدان را خوار گیریم.
در این کشور حس نفرت از بدیها سست گردیده. بسیاری از مردم هنوز هم یک ملایی را که میبینند «حاجآقا ، حاجآقا!» گویان پیشوازش کرده احترامش میگزارند. اینان نمیدانند که همان ملایان شریک چنین گناهانیند. نمیدانند که خودشان را با چنین رفتارهایی به آن گناهان آلوده میگردانند.
بار دیگر خبری تلخ دلهای آزادگان ایران را پر از اندوه گردانید. جنایتی تازه در زندانهای حکومت ملایان رخ داد.
وحید صیادی نصیری 37 ساله درپی 60 روز اعتصاب غذا درگذشت. بزه او را «توهین به مقدسات ، ائمهی اطهار و اقدام علیه نظام» گفتهاند ـ یکی از اتهامهای کلیشهای که حکومت ملایان به مخالفان خود میبندد.
چون او را برخلاف «اصل تفکیک جرایم» با بزهکاران خطرناک در یکجا زندانی کرده بودند و از سوی دیگر روال عادی قانونی را نپیموده و وضعش ناروشن مانده بود دو ماه پیش دست به اعتصاب غذا زده بود.
بار دیگر مرگ جوانان و آزادیخواهانی همچون شادروان ستار بهشتی که گناهش وبلاگنویسی بود و نمیخواست گردن به ستم و خودکامگی نهد بیاد آمد. مرگ شادروان زهرا کاظمی بیاد آمد که گناهش عکسبرداری از خانوادهی زندانیان اوین بود. همچنین مرگ صدها تن دیگر که قربانی جنایتهای ملایان شدهاند.
در اینجا روی سخن با هواداران و پیروان ملایان داریم. به آنها که هر جنایتی که رخ میدهد یا حکومتیان به هر قانونشکنی و ناراستی که دست میزنند ، از در ناشنیدن و نادیدن درمیآیند یا بهتر میدانند هر پیشامدی را تنها از دهان دروغزنان بشنوند.
به آنهاست که میگوییم : شما یا براستی دیندارید و به راستکاری و دادگری در زندگانی باور میدارید و با اینهمه گوشتان را بحقایق بستهاید ، که در آن حال باید بدانید در گناهان بزرگ این جنایتکاران شریکید. نمیتوانید خود را از این گناهان پاک گردانید و در پیشگاه آفریدگار درخور آمرزش نیستید.
اگر هم بیکباره دست از دین و مردمی و آدمیگری شستهاید ، باید بدانید که در صف بدان و ناپاکان میباشید. در صف سعید مرتضویها هستید.
یکی از کارهایی که در هر تودهی زندهای به آن رفتار میشود ، جدایی نیکان از بدان و ناپاکان است. اگر ایرانیان نیز میخواهند آزاد و مستقل گردند و یوغ ستم را از گردن بردارند ، باید به همان شیوه رفتار کنند. باید نیکان خود را از بدان و ناپاکان جدا گیرند.
کسانی که از ناپاکان هواداری کنند باید بدانند که آنان نیز از آن جملهاند. نیکان نباید با آنان درآمیزند. همیشه باید با دیدهی توهین نگاهشان کنند. بدینسان است که یک تودهای میتواند خود را برای نیک گردیدن و آزاد بودن آماده گرداند.
کسانی که با ناپاکان میآمیزند و در دستگاه ایشان بکاری میپردازند باید بدانند که در بدکرداریهای آنان شریکند. گمان نکنند همینکه از کارهای ناپاکان نکوهش کردند و از بدیهاشان نالیدند ، به وظیفهی آدمیگری خود کار بستهاند.
🌑 باید نیكان را بزرگ داشته بدان را خوار گیریم.
در این کشور حس نفرت از بدیها سست گردیده. بسیاری از مردم هنوز هم یک ملایی را که میبینند «حاجآقا ، حاجآقا!» گویان پیشوازش کرده احترامش میگزارند. اینان نمیدانند که همان ملایان شریک چنین گناهانیند. نمیدانند که خودشان را با چنین رفتارهایی به آن گناهان آلوده میگردانند.
Telegram
attach 📎
Wahriyãrãne Gomnãm 2-30.pdf
43.5 KB
📘 شهریاران گمنام
❇️ بخش دومین - روادیان - ۳۰
✳️ گفتار دومین - پادشاهان آذربایگان
✴️ ۵- ابوالهیجا منوچهر
❇️ بخش دومین - روادیان - ۳۰
✳️ گفتار دومین - پادشاهان آذربایگان
✴️ ۵- ابوالهیجا منوچهر
🔶 کتابسوزان چیست؟.. ـ6
اما سعدی ، راستست که گاهی پندهایی داده و اندرزهایی سروده. ولی پندهای او آلوده با بدآموزیهای پست میباشد :
جهان بر آب نهاده است و آدمی بر باد غلام همت آنم که دل برو ننهاد
«دل به جهان ننهادن» چیست؟. سعدی این سخن را از صوفیان آموخته. دل به جهان ننهادن در نزد سعدی و صوفیان این بوده که کسی پی کاری نرود و در گوشهای بیکار نشیند و زندگانی خود را از گدایی و ستایشگری راه بیندازد. این جمله در کتابهای صوفیان بسیار فراوانست : «همتش سر به دنیای دون فرونیاورد». حافظ نیز گفته است :
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
باز همان سعدی میگوید :
بسی صورت بگردیدست عالم وزین صورت بگردد عاقبت هم
عمارت با سرای دیگر انداز که دنیا را اساسی نیست محکم
وفاداری مجوی از دهر خونخوار محالست انگبین در کام ارقم
🔸اینها همه اندیشههای پست و بیارجست که سعدی از صوفیان گرفته و در شعرهای خود گنجانیده به خورد مردم میدهد. تنها اینها نیست. همان سعدی درسهای جبریگری ، چاپلوسی ، بیغیرتی و تردامنی نیز بسیار داده است. در جبریگری صد شعر بیشتر توان پیدا کرد :
بخت و دولت به کاردانی نیست جز به تأیید آسمانی نیست
*****
گرچه تیر از کمان همیگذرد از کماندار بیند اهل خرد
*****
گر زمین را به آسمان دوزی ندهندت زیاده از روزی
*****
سعادت به بخشایش داور است نه در چنگ و بازوی زورآور است
🔸در چاپلوسی که خود از استادان میبوده میگوید :
خلاف رأی سلطان رأی جستن به خون خویش باشد دست شستن
اگر خود روز را گوید شبست این بباید گفت اینک ماه و پروین
🔸در بیغیرتی و گریختن از جنگ میگوید :
چون زهرهی شیران بدرد نعره کوس زینهار مده جان گرامی بفسوس
با هرکه خصومت نتوان کرد بساز دستی که به دندان نتوان برد ببوس
🔸در تردامنی و ناپاکی باب پنجم گلستان را نوشته و صد بیآزرمی از خود نشانداده.
🔸این سعدی همانست که در زمان مغول بوده و آن ستمهای دلگداز را در کشور خود دیده و آن نالههای جگرسوز خاندانها را شنیده و کمترین اندوهی به خود راه نداده و در شعرهایش همه دم از باده و ساده زده. همانست که سال 656 را که سال کشتار و تاراج بغداد و عراق بوده سال خوشی خود خوانده :
در آن مدت که ما را وقت خوش بود ز هجرت ششصدوپنجاهوشش بود
اینهاست نمونهای از بدآموزیهای زهرآلود سعدی و حافظ. چون شما سنگ آنها را به سینه میزنید من اینها را یاد کردم. اکنون شما ... بگویید که آیا زیان این بدآموزیها را میدانستید یا نه؟.. آیا در این زمان که نبردهای سخت تاریخی درمیان تودههای جهان میرود و دولتهای دیگر به نورسان درس میهندوستی و جانفشانی میدهند و از جوانان هوانورد و چترباز پدید میآورند ، به جوانان ایران درسهای صوفیگری و جبریگری و خراباتیگری دادن و سهشهای آنان کشتن را زیانمند میشناختید یا نه؟.. ...
شاید بگویید : «ما زیانمندی آنها را ندانسته بودیم». بسیار نیک ما نیز ... میپذیریم که ندانسته بودید. لیکن چه خواهید گفت به اینکه ما چند سالست در این زمینه گفتارها نوشتهایم و بدآموزیهای سعدی و حافظ و مولوی و دیگران را پیاپی به رخ شما کشیدهایم؟!. آیا باز توانید گفت : «ندانسته بودیم»؟!. ما باز میپرسیم :
🔸شما نوشتههای ما را خواندهاید یا نه؟.. اگر نخواندهاید پس این دشمنیها از چه روست؟!. اگر خواندهاید دیگر چگونه توانید ندانستن را بهانه آورید؟!.
...
🔸ما از شما میپرسیم : کتابهای حافظ و سعدی با این زیانمندی ، آیا ما گناه میکنیم که آنها را در دست نورسان نگزارده و میسوزانیم؟.. آیا گناهکار شمایید که اینها را و مانندهای اینها را به دست نورسان داده سهشهای آنان را کشته مغزهاشان از کار میاندازید یا ماییم که آن را گرفته به آتش میاندازیم؟!..
🔸شما چه بهانه توانید آورد در برابر آنکه گلستان سعدی را با آن باب پنجمش بدست جوانان میدهید [1] و زشتی این کار خود را درنمییابید؟!.
🔸آیا ما حق نمیداریم تنها این را دلیل گرفته شما را دشمن بدخواه این توده بشماریم؟!.
🔸همه چیز به کنار ، غیرتتان کجا رفته؟!. آیا دادن گلستان و باب پنجمش به دست جوانان با غیرت و مردی تواند ساخت؟!. شما همانها هستید که دیوان ایرج با آن زشتیهایش به چاپ میرسد و بیستوپنج هزار نسخهی آن بدست نورسان میافتد و کمترین تکانی به خود نمیدهید. ولی ما که آن را میسوزانیم به دشمنی برمیخیزید. آیا شما بدخواه این مردم نیستید؟!.
[1] : از هنگامی که وزارت فرهنگ (معارف) را فروغیها و حکمتها بنیاد گزاردند ، گلستان را کتاب درسی گردانیدند. این را باید نتیجهی کوششها و خردهگیریهای پیاپی کسروی و یارانش دانست که سران وزارتخانه ناچار گردیده یک سنگر پس نشستند و آن را از برنامهی درسی دانشآموزان برداشتند ولی اینبار تکههایی از آن را در کتابهای درسی بازگزاردند.
اما سعدی ، راستست که گاهی پندهایی داده و اندرزهایی سروده. ولی پندهای او آلوده با بدآموزیهای پست میباشد :
جهان بر آب نهاده است و آدمی بر باد غلام همت آنم که دل برو ننهاد
«دل به جهان ننهادن» چیست؟. سعدی این سخن را از صوفیان آموخته. دل به جهان ننهادن در نزد سعدی و صوفیان این بوده که کسی پی کاری نرود و در گوشهای بیکار نشیند و زندگانی خود را از گدایی و ستایشگری راه بیندازد. این جمله در کتابهای صوفیان بسیار فراوانست : «همتش سر به دنیای دون فرونیاورد». حافظ نیز گفته است :
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
باز همان سعدی میگوید :
بسی صورت بگردیدست عالم وزین صورت بگردد عاقبت هم
عمارت با سرای دیگر انداز که دنیا را اساسی نیست محکم
وفاداری مجوی از دهر خونخوار محالست انگبین در کام ارقم
🔸اینها همه اندیشههای پست و بیارجست که سعدی از صوفیان گرفته و در شعرهای خود گنجانیده به خورد مردم میدهد. تنها اینها نیست. همان سعدی درسهای جبریگری ، چاپلوسی ، بیغیرتی و تردامنی نیز بسیار داده است. در جبریگری صد شعر بیشتر توان پیدا کرد :
بخت و دولت به کاردانی نیست جز به تأیید آسمانی نیست
*****
گرچه تیر از کمان همیگذرد از کماندار بیند اهل خرد
*****
گر زمین را به آسمان دوزی ندهندت زیاده از روزی
*****
سعادت به بخشایش داور است نه در چنگ و بازوی زورآور است
🔸در چاپلوسی که خود از استادان میبوده میگوید :
خلاف رأی سلطان رأی جستن به خون خویش باشد دست شستن
اگر خود روز را گوید شبست این بباید گفت اینک ماه و پروین
🔸در بیغیرتی و گریختن از جنگ میگوید :
چون زهرهی شیران بدرد نعره کوس زینهار مده جان گرامی بفسوس
با هرکه خصومت نتوان کرد بساز دستی که به دندان نتوان برد ببوس
🔸در تردامنی و ناپاکی باب پنجم گلستان را نوشته و صد بیآزرمی از خود نشانداده.
🔸این سعدی همانست که در زمان مغول بوده و آن ستمهای دلگداز را در کشور خود دیده و آن نالههای جگرسوز خاندانها را شنیده و کمترین اندوهی به خود راه نداده و در شعرهایش همه دم از باده و ساده زده. همانست که سال 656 را که سال کشتار و تاراج بغداد و عراق بوده سال خوشی خود خوانده :
در آن مدت که ما را وقت خوش بود ز هجرت ششصدوپنجاهوشش بود
اینهاست نمونهای از بدآموزیهای زهرآلود سعدی و حافظ. چون شما سنگ آنها را به سینه میزنید من اینها را یاد کردم. اکنون شما ... بگویید که آیا زیان این بدآموزیها را میدانستید یا نه؟.. آیا در این زمان که نبردهای سخت تاریخی درمیان تودههای جهان میرود و دولتهای دیگر به نورسان درس میهندوستی و جانفشانی میدهند و از جوانان هوانورد و چترباز پدید میآورند ، به جوانان ایران درسهای صوفیگری و جبریگری و خراباتیگری دادن و سهشهای آنان کشتن را زیانمند میشناختید یا نه؟.. ...
شاید بگویید : «ما زیانمندی آنها را ندانسته بودیم». بسیار نیک ما نیز ... میپذیریم که ندانسته بودید. لیکن چه خواهید گفت به اینکه ما چند سالست در این زمینه گفتارها نوشتهایم و بدآموزیهای سعدی و حافظ و مولوی و دیگران را پیاپی به رخ شما کشیدهایم؟!. آیا باز توانید گفت : «ندانسته بودیم»؟!. ما باز میپرسیم :
🔸شما نوشتههای ما را خواندهاید یا نه؟.. اگر نخواندهاید پس این دشمنیها از چه روست؟!. اگر خواندهاید دیگر چگونه توانید ندانستن را بهانه آورید؟!.
...
🔸ما از شما میپرسیم : کتابهای حافظ و سعدی با این زیانمندی ، آیا ما گناه میکنیم که آنها را در دست نورسان نگزارده و میسوزانیم؟.. آیا گناهکار شمایید که اینها را و مانندهای اینها را به دست نورسان داده سهشهای آنان را کشته مغزهاشان از کار میاندازید یا ماییم که آن را گرفته به آتش میاندازیم؟!..
🔸شما چه بهانه توانید آورد در برابر آنکه گلستان سعدی را با آن باب پنجمش بدست جوانان میدهید [1] و زشتی این کار خود را درنمییابید؟!.
🔸آیا ما حق نمیداریم تنها این را دلیل گرفته شما را دشمن بدخواه این توده بشماریم؟!.
🔸همه چیز به کنار ، غیرتتان کجا رفته؟!. آیا دادن گلستان و باب پنجمش به دست جوانان با غیرت و مردی تواند ساخت؟!. شما همانها هستید که دیوان ایرج با آن زشتیهایش به چاپ میرسد و بیستوپنج هزار نسخهی آن بدست نورسان میافتد و کمترین تکانی به خود نمیدهید. ولی ما که آن را میسوزانیم به دشمنی برمیخیزید. آیا شما بدخواه این مردم نیستید؟!.
[1] : از هنگامی که وزارت فرهنگ (معارف) را فروغیها و حکمتها بنیاد گزاردند ، گلستان را کتاب درسی گردانیدند. این را باید نتیجهی کوششها و خردهگیریهای پیاپی کسروی و یارانش دانست که سران وزارتخانه ناچار گردیده یک سنگر پس نشستند و آن را از برنامهی درسی دانشآموزان برداشتند ولی اینبار تکههایی از آن را در کتابهای درسی بازگزاردند.
🔶 باز هم دربارهی آذربایجان
(بخش یکم)
🔸در جهان همیشه هوسمندانی هستند كه آرزوی پیشوایی كنند و چون دستاویز دیگری نیافتند و كاری از دستشان برنیامد كینههای خفته را در دلها بیدار گردانند و یك دسته را با دیگری بدشمنی برانگیخته دیرگاهی بآرزوی خود دست یابند.
🔸همچشمی و كینهتوزی یكی از خویهای طبیعی آدمیست. هر كسی از همچشمی با یك كس دیگری و از بدگویی باو و از برتریفروشی لذت میبرد.
🔸خدا به هر كس یك خردی نیز داده كه باید در هر كاری آن را داور گردانند و سود و زیان و نیك و بد را بشناسند. هوس و كینهتوزی كورند و راه بجایی نتوانند بُرد و این خرد است كه بیناست و آدمی را بجایی تواند رسانید.
(بخش یکم)
🔸در جهان همیشه هوسمندانی هستند كه آرزوی پیشوایی كنند و چون دستاویز دیگری نیافتند و كاری از دستشان برنیامد كینههای خفته را در دلها بیدار گردانند و یك دسته را با دیگری بدشمنی برانگیخته دیرگاهی بآرزوی خود دست یابند.
🔸همچشمی و كینهتوزی یكی از خویهای طبیعی آدمیست. هر كسی از همچشمی با یك كس دیگری و از بدگویی باو و از برتریفروشی لذت میبرد.
🔸خدا به هر كس یك خردی نیز داده كه باید در هر كاری آن را داور گردانند و سود و زیان و نیك و بد را بشناسند. هوس و كینهتوزی كورند و راه بجایی نتوانند بُرد و این خرد است كه بیناست و آدمی را بجایی تواند رسانید.
bãz ham darbãreye Ãzarbãyjãn 1.pdf
75.6 KB
🔶 باز هم دربارهی آذربایجان
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🔶ما چه میخواهیم؟
بخش ششم ـ تکهی 15
🔸خود شما شيعي هستيد و قرآن را «ظني الدلاله» دانسته و آن را كنار ميگزاريد و براهي كه نموده پروا نمينماييد و اخبار را كه بيگمان از قرآن جداست پيشواي خود ميشماريد.
پس چرا چون نوبت بگفتگو از شيعيگري و داستان دوازده امام ميرسد ميگوييد : خدا بايد جهان را بخود نگزارد و براي راه بردن مردم و نگهداري دين يك كسي درميان باشد ، ولي در برابر ما بيكبار سخن را ديگر كرده ميگوييد پيغمبر كتابي آورده و راهي باز نموده و همان بس است؟!.
ميگوييد : قرآن گفته : «ما راهي بنموديم ...» من ميپرسم آن راهي كه قرآن نموده كدام يك از اين كيشهاست؟!. امروزه ده و اند كيش درميانست و همگي از قرآن دليل ميآورند و صدها سالست كه اينها درميانست و قرآن نتوانسته داوري درميان آنها كند.
شما تنها چشم بآغاز اسلام ميدوزيد و هيچ بياد نميآوريد كه از آنزمان هزار و سيصد و پنجاه سال بيشتر گذشته و در اين چندگاه صدها داستانهاي بزرگ رو داده و همه چيز ديگر شده. آنروز كه قرآن ميگفت : «ما راه بنموديم بپذيرند يا نپذيرند ...» اسلام تازه رواج يافته و سرچشمهاش صاف بود ، و در سراسر عربستان جز قرآن كتاب ديگري خوانده نميشد. ولي پس از آن سرچشمه گلآلود گرديده و كيشهاي بسيار از سني ، و شيعي ، و علياللهي ، و اسماعيلي ، و شيخي ، و متشرع پيدا گرديده ، و بدآموزيهاي گيجكنندهی بسياري از فلسفهی يونان ، و صوفيگري ، و خراباتيگري ، و فلسفهی داروين ، و ماديگري رواج يافته ، و ديگر راهي كه قرآن نموده بود نمانده تا مردم بپذيرند يا نپذيرند.
همان خود شما شيعي هستيد و قرآن را «ظني الدلاله» دانسته و آن را كنار ميگزاريد و براهي كه نموده پروا نمينماييد و اخبار را كه بيگمان از قرآن جداست پيشواي خود ميشماريد. با اين حال نميدانم چگونه ميگوييد قرآن راهي نموده و آن همچنان باز است؟..
ببينيد آقاي ارجمند ، كساني كه با ما روبرو ميشوند و گفتگو ميكنند به دو دستهاند : يك دسته آنان كه در جستجوي راستيها ميباشند و بدليلي كه شنيدند گردن ميگزارند ، و يك دسته آنان كه ميخواهند كيش يا دانستههاي خود را نگه دارند و دربند راستيها نيستند ، و اينست چون دليلي شنيدند و پاسخي نتوانستند ، اين بار از راه ديگري پيش ميآيند.
اين داستان را هيجده سال پيش در زنجان از خودتان شنيدهام : «طلبهاي ميخواست عروسي كند ، و چون پولي نميداشت از چيتفروشي چيت و پارچه به پسادست (نسيه) خريد ، چيتفروش هرچه چشم براه داشت طلبه پول بياورد نتيجهاي نديد. روزي طلبه از جلو دكان ميگذشت او را فراخواند و بنشاند و پس از نوازش چنين گفت : «شيخنا آن شصت تومان پول چيت و پارچه را از بابت «رد مظالم» حساب كنيد» طلبه لبهاي خود را با زبان پاك كرده چنين گفت : «مومن! من همان وقت آن را از بابت رد مظالم حساب كردم»». دانسته شد از نخست انديشهی پول دادن نداشته است.
اين كسان نيز از نخست انديشهی گوش دادن بدليل و گردن گزاردن براستي نميدارند ، و اينست در يك جا كه درماندند و پاسخي نتوانستند بيكبار آن را كنار ميگزارند و اينزمان از راه ديگر ميآيند. ما اميدمنديم شما آقاي مرتضوي از اين دسته نباشيد ، هم اميدمنديم و هم دوست ميداريم ، دوست ميداريم شما را از دست ندهيم.
آقاي مرتضوي ميگويند : «ايكاش پيمان بگفتههاي اخلاقي بس ميكرد و دربارهی دين چيزي نمينوشت» ميگويم : ايكاش دانستيمي كه شما را باين آرزو چه واداشته؟!.. كوششهاي پيمان در پيرامون دين و كارهايي كه انجام داده در زمينهی خود بيمانند است. من اگر بخواهم اين كارهاي خود را يكايك بشمارم سخن بس دراز گردد ، و نيازي هم نيست و خوانندگان ميدانند. دين در برابر دانشها ، و در برابر ماديگري ، و در برابر هياهوي اروپاييگري شكست خورده و خوار شده بود ، و دستههاي انبوهي دين داشتن را ننگ خود ميشماردند ، و دستهی انبوهي خدا را در نبودن گزارده ، و بيفرهنگانه زبان بريشخند باز ميكردند ، و هنوز شعرهاي ايرج از زبانها نيفتاده. در چنين زماني ما بپشتيباني دين برخاستيم و بهمگي اروپاييگري و ماديگري و ديگر گمراهيها پاسخهاي بُرنده داديم و دين را با دانش يكي گردانيده و بآنجا رسانيديم كه بگوييم دين بايد بدانشها راهنما و نگهبان باشد. اينها آسان مينمايد ولي بسيار دشوار است و كاريست كه تاكنون كرده نشده بود.
ما ميتوانيم يك نمونهی نيكي نشان دهيم : يك مجتهد نجفي كه والاترين جايگاه را درميان پيشوايان كيشها ميدارد ، اگر با يك شاگرد دبيرستاني كه بيدين باشد روبرو گردد و گفتگو كند آن شاگرد دبيرستان صد ايراد باو تواند گرفت كه بهيچ يكي پاسخي نتواند داد. ولي ما در پيمان بنام هواداري از دين با بزرگترين دانشمندان اروپا كه فيلسوفان مادي و ديگران باشند بگفتگو ميپردازيم و با پيشاني باز بهمه پاسخ ميدهيم. اينست جايگاهي كه ما دين را رسانيدهايم.
بخش ششم ـ تکهی 15
🔸خود شما شيعي هستيد و قرآن را «ظني الدلاله» دانسته و آن را كنار ميگزاريد و براهي كه نموده پروا نمينماييد و اخبار را كه بيگمان از قرآن جداست پيشواي خود ميشماريد.
پس چرا چون نوبت بگفتگو از شيعيگري و داستان دوازده امام ميرسد ميگوييد : خدا بايد جهان را بخود نگزارد و براي راه بردن مردم و نگهداري دين يك كسي درميان باشد ، ولي در برابر ما بيكبار سخن را ديگر كرده ميگوييد پيغمبر كتابي آورده و راهي باز نموده و همان بس است؟!.
ميگوييد : قرآن گفته : «ما راهي بنموديم ...» من ميپرسم آن راهي كه قرآن نموده كدام يك از اين كيشهاست؟!. امروزه ده و اند كيش درميانست و همگي از قرآن دليل ميآورند و صدها سالست كه اينها درميانست و قرآن نتوانسته داوري درميان آنها كند.
شما تنها چشم بآغاز اسلام ميدوزيد و هيچ بياد نميآوريد كه از آنزمان هزار و سيصد و پنجاه سال بيشتر گذشته و در اين چندگاه صدها داستانهاي بزرگ رو داده و همه چيز ديگر شده. آنروز كه قرآن ميگفت : «ما راه بنموديم بپذيرند يا نپذيرند ...» اسلام تازه رواج يافته و سرچشمهاش صاف بود ، و در سراسر عربستان جز قرآن كتاب ديگري خوانده نميشد. ولي پس از آن سرچشمه گلآلود گرديده و كيشهاي بسيار از سني ، و شيعي ، و علياللهي ، و اسماعيلي ، و شيخي ، و متشرع پيدا گرديده ، و بدآموزيهاي گيجكنندهی بسياري از فلسفهی يونان ، و صوفيگري ، و خراباتيگري ، و فلسفهی داروين ، و ماديگري رواج يافته ، و ديگر راهي كه قرآن نموده بود نمانده تا مردم بپذيرند يا نپذيرند.
همان خود شما شيعي هستيد و قرآن را «ظني الدلاله» دانسته و آن را كنار ميگزاريد و براهي كه نموده پروا نمينماييد و اخبار را كه بيگمان از قرآن جداست پيشواي خود ميشماريد. با اين حال نميدانم چگونه ميگوييد قرآن راهي نموده و آن همچنان باز است؟..
ببينيد آقاي ارجمند ، كساني كه با ما روبرو ميشوند و گفتگو ميكنند به دو دستهاند : يك دسته آنان كه در جستجوي راستيها ميباشند و بدليلي كه شنيدند گردن ميگزارند ، و يك دسته آنان كه ميخواهند كيش يا دانستههاي خود را نگه دارند و دربند راستيها نيستند ، و اينست چون دليلي شنيدند و پاسخي نتوانستند ، اين بار از راه ديگري پيش ميآيند.
اين داستان را هيجده سال پيش در زنجان از خودتان شنيدهام : «طلبهاي ميخواست عروسي كند ، و چون پولي نميداشت از چيتفروشي چيت و پارچه به پسادست (نسيه) خريد ، چيتفروش هرچه چشم براه داشت طلبه پول بياورد نتيجهاي نديد. روزي طلبه از جلو دكان ميگذشت او را فراخواند و بنشاند و پس از نوازش چنين گفت : «شيخنا آن شصت تومان پول چيت و پارچه را از بابت «رد مظالم» حساب كنيد» طلبه لبهاي خود را با زبان پاك كرده چنين گفت : «مومن! من همان وقت آن را از بابت رد مظالم حساب كردم»». دانسته شد از نخست انديشهی پول دادن نداشته است.
اين كسان نيز از نخست انديشهی گوش دادن بدليل و گردن گزاردن براستي نميدارند ، و اينست در يك جا كه درماندند و پاسخي نتوانستند بيكبار آن را كنار ميگزارند و اينزمان از راه ديگر ميآيند. ما اميدمنديم شما آقاي مرتضوي از اين دسته نباشيد ، هم اميدمنديم و هم دوست ميداريم ، دوست ميداريم شما را از دست ندهيم.
آقاي مرتضوي ميگويند : «ايكاش پيمان بگفتههاي اخلاقي بس ميكرد و دربارهی دين چيزي نمينوشت» ميگويم : ايكاش دانستيمي كه شما را باين آرزو چه واداشته؟!.. كوششهاي پيمان در پيرامون دين و كارهايي كه انجام داده در زمينهی خود بيمانند است. من اگر بخواهم اين كارهاي خود را يكايك بشمارم سخن بس دراز گردد ، و نيازي هم نيست و خوانندگان ميدانند. دين در برابر دانشها ، و در برابر ماديگري ، و در برابر هياهوي اروپاييگري شكست خورده و خوار شده بود ، و دستههاي انبوهي دين داشتن را ننگ خود ميشماردند ، و دستهی انبوهي خدا را در نبودن گزارده ، و بيفرهنگانه زبان بريشخند باز ميكردند ، و هنوز شعرهاي ايرج از زبانها نيفتاده. در چنين زماني ما بپشتيباني دين برخاستيم و بهمگي اروپاييگري و ماديگري و ديگر گمراهيها پاسخهاي بُرنده داديم و دين را با دانش يكي گردانيده و بآنجا رسانيديم كه بگوييم دين بايد بدانشها راهنما و نگهبان باشد. اينها آسان مينمايد ولي بسيار دشوار است و كاريست كه تاكنون كرده نشده بود.
ما ميتوانيم يك نمونهی نيكي نشان دهيم : يك مجتهد نجفي كه والاترين جايگاه را درميان پيشوايان كيشها ميدارد ، اگر با يك شاگرد دبيرستاني كه بيدين باشد روبرو گردد و گفتگو كند آن شاگرد دبيرستان صد ايراد باو تواند گرفت كه بهيچ يكي پاسخي نتواند داد. ولي ما در پيمان بنام هواداري از دين با بزرگترين دانشمندان اروپا كه فيلسوفان مادي و ديگران باشند بگفتگو ميپردازيم و با پيشاني باز بهمه پاسخ ميدهيم. اينست جايگاهي كه ما دين را رسانيدهايم.
🔶 ما چه ميخواهيم و درپي چه هستيم؟..
(بخش یکم)
🔸همهي آنچه صوفيان و باطنيان و خراباتيان و فيلسوفان گفتهاند و يا در كيشهاي پراكنده انديشيدهاند بيپا و بيهوده است و همه را بايد از ميان برداشت.
🔸يك توده كه براي خود در زندگاني خواستي يا آرماني ندارد از پيشرفت بيبهره گردد ، و خود بايد گفت پيشرفت براي او معنايي ندارد. آخر تو كجا را آهنگ كردهاي تا بسوي آن پيش روي؟!.. يك تودهي بيآرمان هرگز بپاي ديگران نرسد.
🔸ما نخستين نيك «راستيپرستي» و «نيكيدوستي» ، و نخستين بد «گردنكشي» و «پافشاري بر كجي و ناداني» و «رشك» و «خودخواهي» را ميشماريم. زيرا چنانكه گفتيم بزرگترين و گرانمايهترين خواست ، پيشرفت جهان ميباشد و آن جز در سايهي راستيپرستي و نيكيدوستي آدميان نتواند بود.
(بخش یکم)
🔸همهي آنچه صوفيان و باطنيان و خراباتيان و فيلسوفان گفتهاند و يا در كيشهاي پراكنده انديشيدهاند بيپا و بيهوده است و همه را بايد از ميان برداشت.
🔸يك توده كه براي خود در زندگاني خواستي يا آرماني ندارد از پيشرفت بيبهره گردد ، و خود بايد گفت پيشرفت براي او معنايي ندارد. آخر تو كجا را آهنگ كردهاي تا بسوي آن پيش روي؟!.. يك تودهي بيآرمان هرگز بپاي ديگران نرسد.
🔸ما نخستين نيك «راستيپرستي» و «نيكيدوستي» ، و نخستين بد «گردنكشي» و «پافشاري بر كجي و ناداني» و «رشك» و «خودخواهي» را ميشماريم. زيرا چنانكه گفتيم بزرگترين و گرانمايهترين خواست ، پيشرفت جهان ميباشد و آن جز در سايهي راستيپرستي و نيكيدوستي آدميان نتواند بود.
mã ce mixãhimo darpeye ce hastim 1.pdf
73.5 KB
🔶 ما چه میخواهیم و درپی چه هستیم؟!..
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)