🔶 بهائیان پاسخ دادهاند
🔸یك بدبختیای گریبانگیر ایرانیان گردیده و آن اینست كه كسانی كه بیك كیش ـ چه بهایی و چه شیعی و چه صوفی و چه هر كیش دیگری ـ گرویده چنین میپندارد كه باید آن را هیچگاه رها نكند و اگر رها كرد یك گناهی كرده است
🔸ما چون بیك كیش ایراد میگیریم گروندگان آن كیش بجای اینكه گفتههای ما را با فهم و خرد بسنجند و چون دیدند ایرادهای ما راستست كیش بیپای خود را رها كنند ایرادهای ما را كه میشنوند بدست و پا میفتند كه از یک راهی پردهپوشی نمایند یا از در دشمنی درآیند یا بپاسخهای مغالطهآمیز پردازند.
🔸مانندهی همین رفتار را ملایان میكنند ، صوفیان میكنند ، هواداران شعرا میكنند. همگی از آنجاست كه خرد را از دست دادهاند.
🔸یك بدبختیای گریبانگیر ایرانیان گردیده و آن اینست كه كسانی كه بیك كیش ـ چه بهایی و چه شیعی و چه صوفی و چه هر كیش دیگری ـ گرویده چنین میپندارد كه باید آن را هیچگاه رها نكند و اگر رها كرد یك گناهی كرده است
🔸ما چون بیك كیش ایراد میگیریم گروندگان آن كیش بجای اینكه گفتههای ما را با فهم و خرد بسنجند و چون دیدند ایرادهای ما راستست كیش بیپای خود را رها كنند ایرادهای ما را كه میشنوند بدست و پا میفتند كه از یک راهی پردهپوشی نمایند یا از در دشمنی درآیند یا بپاسخهای مغالطهآمیز پردازند.
🔸مانندهی همین رفتار را ملایان میكنند ، صوفیان میكنند ، هواداران شعرا میكنند. همگی از آنجاست كه خرد را از دست دادهاند.
Bahãiãn pãsox dãdeand.pdf
75.8 KB
🔶 بهاییان پاسخ دادهاند
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🔶 پايههايي كه براي نيك و بد گزارده شود بايد آن را سست نگردانيد
(بخش یکم)
🔸درميان كوششها و تلاشها[ی مشروطهخواهان] بود كه دانسته شد درسهاي ميهندوستي و جانفشاني و مردانگي كه داده شده بدلهاي درسناخواندگان يا كمدانشان كارگرتر افتاده تا بدلهاي دانشمندان و پيشرفتگان.
🔸رويهمرفته اينان[دانشمندان و پیشرفتگان] بيارج درآمدهاند ، و از آن سوي دستهي درسناخوانده و كمدانش رويهمرفته نيك بودهاند ، و از ميانشان صد مرد بنامي پيدا شده. اين جدايي ميانهي دو دسته و انگيزهي آنست كه بايستي جست و ما آن را بدست آوردهايم.
(بخش یکم)
🔸درميان كوششها و تلاشها[ی مشروطهخواهان] بود كه دانسته شد درسهاي ميهندوستي و جانفشاني و مردانگي كه داده شده بدلهاي درسناخواندگان يا كمدانشان كارگرتر افتاده تا بدلهاي دانشمندان و پيشرفتگان.
🔸رويهمرفته اينان[دانشمندان و پیشرفتگان] بيارج درآمدهاند ، و از آن سوي دستهي درسناخوانده و كمدانش رويهمرفته نيك بودهاند ، و از ميانشان صد مرد بنامي پيدا شده. اين جدايي ميانهي دو دسته و انگيزهي آنست كه بايستي جست و ما آن را بدست آوردهايم.
pãyehãi ke barãye niko bad gozãrde wavad 1.pdf
80.9 KB
🔶پايههايي كه براي نيك و بد گزارده شود بايد آن را سست نگردانيد
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
🔶 ما چه میخواهیم؟
بخش هفتم ـ تکهی 4
🔸ديگران كيشها را دين ميشماردند ولي راستي اين بود كه اينها نابود كنندهی دين بودند و براي پيشرفت توده يا براي رستگاري جهانيان ، چنانكه ماديگري را ميبايست برانداخت اينها را هم ميبايست برانداخت.
🔸دينهاي گذشته كجا و زمان ما كجا؟! ... كساني گذشت زمان و ديگر شدن جهان را بديده نميگيرند و بآن ارج نميگزارند. امروز جهان ديگر است و هزار سال پيش ديگر.
همچنين به بدآموزيهاي بسياري كه از قرنها بميان افتاده ، از صوفيگري و فلسفهی يونان و خراباتيگري و ياوهبافيهاي شاعران و مانند اينها پرداخته يكايك براندازيم. چه اينها نيز با راه ما نميسازد.
پس از همه با ماديگري كه بزرگترين گمراهي در جهانست و خود با شكوه و هياهوي بسيار از اروپا رو آورده بنبرد برخيزيم و از چند راه با آن بكوشيم و پاسخها دهيم.
يك چيزي تا راهش هموار نگردد پيش نرود. ما گفتيم بنياد اسلام و همهی دينها جهان را يك دستگاهِ بيهوده ندانستن ، و بآفريدگار آن خَستُويدن و بزندگاني آينده باور داشتن ، و زندگي بآيين خرد كردن است. گفتيم : ما نيز همانها را بنياد كار خود ميداريم. جلوگير پيشرفت آنها همين چيزهاست كه ميشماريم و ما ميبايست اين جلوگيرها را از ميان برداريم. ديگران كيشها را دين ميشماردند ولي راستي اين بود كه اينها نابود كنندهی دين بودند و براي پيشرفت توده يا براي رستگاري جهانيان ، چنانكه ماديگري را ميبايست برانداخت اينها را هم ميبايست برانداخت.
گذشته از همه ، ما ميبايست بآموزاكهاي ديني يكايك دليل آوريم. ميگوييم : جهان دستگاه بيهودهاي نيست ، و آن را آفريدگار دانايي پديد آورده ، ميگوييم : روان با مرگ تن نابود نگردد ، ميبايست براي همهی اينها دليل آوريم.
باشد كه خوانندگان بپرسند : مگر اينها دليل نميداشت؟!.. ميگويم : بجاي پرسيدن از من در كتابها ببينيد آيا دليل ميداشتند؟!. اگر ميداشتند چهها بوده؟!.
اگر باينها دليل ميداشتند پس آنهمه روگرداني مردم از دين بهر چه بوده؟!. آنهمه سستي خود ملايان در دين چه انگيزه داشته؟!.
خواهند پرسيد : پس دينهاي گذشته بروي چه نهاده بود؟!. بيدليل آنها چگونه بنياد يافته بود؟.. ميگويم : دينهاي گذشته كجا و زمان ما كجا؟!.. اين يكي از ناآگاهيهاست كه كساني گذشت زمان و ديگر شدن جهان را بديده نميگيرند و بآن ارج نميگزارند. امروز جهان ديگر است و هزار سال پيش ديگر. پيشرفت دانشهاي طبيعي ميدان نوين ديگري براي انديشهها باز كرده :
در جهان هر جنبشي ميشود و هر كاري رو ميدهد از روي يك قاعدهايست و انگيزهاي براي خود ميدارد : آفتاب برميآيد ، ميگردد ، فروميرود ، شب ميشود ، زمستان ميآيد ، تابستان ميآيد ، باران ميبارد ، برف ميبارد ، آفتاب ميگيرد ، ماه ميگيرد ، بچه بجهان ميآيد ، بزرگ ميشود ، پير ميگردد ، ميميرد ـ همهی اين كارها از روي يك قاعدهايست و انگيزههايي براي خود ميدارد. پيدايش آفتاب و زمين و ماه و ستارههاي ديگري ، هر يكي از روي همين آيين بوده.
اينها چيزيست كه دانشها نشان ميدهد و ميبايد پذيرفت ، و هر سخن كه گفتني است و هر دليلي كه آوردنيست با اينها سازش داد. در هزار سال پيش همهی اين كارها را بنام خدا خواندندي ، ولي امروز براي هر يكي انگيزهها نشان ميدهند و هرگز دست خدا را درميان نميبينند. اينست ميگوييم : دينهاي گذشته كجا و زمان ما كجا؟!. آن چيزهايي كه در هزار سال پيش دليل شمرده شدي امروز شمرده نتواند بود.
پيش از آنكه ما پيمان را آغاز كنيم يك دين بود و يك طبيعت. باين معني كه از يكسو دين ، همه چيز را بيرون از آيين طبيعت نشان ميداد : خدايي هست بالاي هفت آسمان ، و همهی كارها را با دست فرشتگان انجام ميدهد ، باران را دانه دانه فرشتگان آورند ، بچه را در شكم مادر فرشتگان پرورند ، كسي كه ميميرد عزرائيل جان او را با چنگال ميكند ، خضري هست هزارها سال زنده مانده ، يك دسته رجالالغيب هستند كه دستگيري از مردم نمايند و هر روز رو بجايي آورند ، امام ناپيدايي هست كه هزار سال بيشتر زنده مانده و يك روزي بيرون خواهد آمد ، عيسا از آسمان پايين آمده پشت سر او نماز خواهد خواند ، امامان همه خواهند برگشت ، به پيغمبران فرشته فرود ميآمده و پيام از خدا ميآورده ، هر پيغمبري ميبايست نيارَستنيها نمايد : «سوسمار را بزبان آورد ، از انگشتها چشمه روان گرداند و مانند اينها». دينداري باور داشتن باين چيزهاي بيرون از آيين طبيعت ميبود.
از اينسوي از روي دانشها ـ دانشهايي كه همهی جوانان درس ميخوانند ـ يك طبيعتي ميبود همه چيزش از خودش و بينياز از آفريدگار : گيتي از روي تئوري لاپلاس پديد آمده ، زندگي بخود پيدا شده ، جانوران از روي فلسفهی داروين گونه بگونه گرديدهاند ، آدمي نيز جانوري بيش نيست ، او نيز از بوزينه برخاسته ، باران و برف از خود گيتي است ، هر چيزي براي خود انگيزهاي از طبيعت ميدارد.
بخش هفتم ـ تکهی 4
🔸ديگران كيشها را دين ميشماردند ولي راستي اين بود كه اينها نابود كنندهی دين بودند و براي پيشرفت توده يا براي رستگاري جهانيان ، چنانكه ماديگري را ميبايست برانداخت اينها را هم ميبايست برانداخت.
🔸دينهاي گذشته كجا و زمان ما كجا؟! ... كساني گذشت زمان و ديگر شدن جهان را بديده نميگيرند و بآن ارج نميگزارند. امروز جهان ديگر است و هزار سال پيش ديگر.
همچنين به بدآموزيهاي بسياري كه از قرنها بميان افتاده ، از صوفيگري و فلسفهی يونان و خراباتيگري و ياوهبافيهاي شاعران و مانند اينها پرداخته يكايك براندازيم. چه اينها نيز با راه ما نميسازد.
پس از همه با ماديگري كه بزرگترين گمراهي در جهانست و خود با شكوه و هياهوي بسيار از اروپا رو آورده بنبرد برخيزيم و از چند راه با آن بكوشيم و پاسخها دهيم.
يك چيزي تا راهش هموار نگردد پيش نرود. ما گفتيم بنياد اسلام و همهی دينها جهان را يك دستگاهِ بيهوده ندانستن ، و بآفريدگار آن خَستُويدن و بزندگاني آينده باور داشتن ، و زندگي بآيين خرد كردن است. گفتيم : ما نيز همانها را بنياد كار خود ميداريم. جلوگير پيشرفت آنها همين چيزهاست كه ميشماريم و ما ميبايست اين جلوگيرها را از ميان برداريم. ديگران كيشها را دين ميشماردند ولي راستي اين بود كه اينها نابود كنندهی دين بودند و براي پيشرفت توده يا براي رستگاري جهانيان ، چنانكه ماديگري را ميبايست برانداخت اينها را هم ميبايست برانداخت.
گذشته از همه ، ما ميبايست بآموزاكهاي ديني يكايك دليل آوريم. ميگوييم : جهان دستگاه بيهودهاي نيست ، و آن را آفريدگار دانايي پديد آورده ، ميگوييم : روان با مرگ تن نابود نگردد ، ميبايست براي همهی اينها دليل آوريم.
باشد كه خوانندگان بپرسند : مگر اينها دليل نميداشت؟!.. ميگويم : بجاي پرسيدن از من در كتابها ببينيد آيا دليل ميداشتند؟!. اگر ميداشتند چهها بوده؟!.
اگر باينها دليل ميداشتند پس آنهمه روگرداني مردم از دين بهر چه بوده؟!. آنهمه سستي خود ملايان در دين چه انگيزه داشته؟!.
خواهند پرسيد : پس دينهاي گذشته بروي چه نهاده بود؟!. بيدليل آنها چگونه بنياد يافته بود؟.. ميگويم : دينهاي گذشته كجا و زمان ما كجا؟!.. اين يكي از ناآگاهيهاست كه كساني گذشت زمان و ديگر شدن جهان را بديده نميگيرند و بآن ارج نميگزارند. امروز جهان ديگر است و هزار سال پيش ديگر. پيشرفت دانشهاي طبيعي ميدان نوين ديگري براي انديشهها باز كرده :
در جهان هر جنبشي ميشود و هر كاري رو ميدهد از روي يك قاعدهايست و انگيزهاي براي خود ميدارد : آفتاب برميآيد ، ميگردد ، فروميرود ، شب ميشود ، زمستان ميآيد ، تابستان ميآيد ، باران ميبارد ، برف ميبارد ، آفتاب ميگيرد ، ماه ميگيرد ، بچه بجهان ميآيد ، بزرگ ميشود ، پير ميگردد ، ميميرد ـ همهی اين كارها از روي يك قاعدهايست و انگيزههايي براي خود ميدارد. پيدايش آفتاب و زمين و ماه و ستارههاي ديگري ، هر يكي از روي همين آيين بوده.
اينها چيزيست كه دانشها نشان ميدهد و ميبايد پذيرفت ، و هر سخن كه گفتني است و هر دليلي كه آوردنيست با اينها سازش داد. در هزار سال پيش همهی اين كارها را بنام خدا خواندندي ، ولي امروز براي هر يكي انگيزهها نشان ميدهند و هرگز دست خدا را درميان نميبينند. اينست ميگوييم : دينهاي گذشته كجا و زمان ما كجا؟!. آن چيزهايي كه در هزار سال پيش دليل شمرده شدي امروز شمرده نتواند بود.
پيش از آنكه ما پيمان را آغاز كنيم يك دين بود و يك طبيعت. باين معني كه از يكسو دين ، همه چيز را بيرون از آيين طبيعت نشان ميداد : خدايي هست بالاي هفت آسمان ، و همهی كارها را با دست فرشتگان انجام ميدهد ، باران را دانه دانه فرشتگان آورند ، بچه را در شكم مادر فرشتگان پرورند ، كسي كه ميميرد عزرائيل جان او را با چنگال ميكند ، خضري هست هزارها سال زنده مانده ، يك دسته رجالالغيب هستند كه دستگيري از مردم نمايند و هر روز رو بجايي آورند ، امام ناپيدايي هست كه هزار سال بيشتر زنده مانده و يك روزي بيرون خواهد آمد ، عيسا از آسمان پايين آمده پشت سر او نماز خواهد خواند ، امامان همه خواهند برگشت ، به پيغمبران فرشته فرود ميآمده و پيام از خدا ميآورده ، هر پيغمبري ميبايست نيارَستنيها نمايد : «سوسمار را بزبان آورد ، از انگشتها چشمه روان گرداند و مانند اينها». دينداري باور داشتن باين چيزهاي بيرون از آيين طبيعت ميبود.
از اينسوي از روي دانشها ـ دانشهايي كه همهی جوانان درس ميخوانند ـ يك طبيعتي ميبود همه چيزش از خودش و بينياز از آفريدگار : گيتي از روي تئوري لاپلاس پديد آمده ، زندگي بخود پيدا شده ، جانوران از روي فلسفهی داروين گونه بگونه گرديدهاند ، آدمي نيز جانوري بيش نيست ، او نيز از بوزينه برخاسته ، باران و برف از خود گيتي است ، هر چيزي براي خود انگيزهاي از طبيعت ميدارد.
Wahriyãrãne Gomnãm 2-36.pdf
52.7 KB
📘 شهریاران گمنام
❇️ بخش دومین - روادیان - ۳۶
✳️ گفتار سومین - احمدیلیان
✴️ ۴- فلکالدین پسر ارسلانآبه ؛ ۵- علاالدین کرپا ارسلان
❇️ بخش دومین - روادیان - ۳۶
✳️ گفتار سومین - احمدیلیان
✴️ ۴- فلکالدین پسر ارسلانآبه ؛ ۵- علاالدین کرپا ارسلان
🔶 کتابسوزان چیست؟.. ـ12
اینها زیانهای کوچکی نیست. اینست ناچار میگردیم بگوییم : کمی هم از کتابهای آن بزرگمرد بخوانید و آنگاه به سخن درآیید. این نباشد که نخوانده و نسنجیده قلم را بگردش درآرید و نیاز افتد دیگران ایرادهاتان را برختان کشند!
🔸یک سخن دیگری هم که از کسانی شنیده شده اینست که از این کتابها هر ساله هزارها جلد چاپ می شود. با سوزانیدن چند نسخه از آن چه نتیجه تواند بود؟ پاسخ کسروی را در زیر ببینیم :
«میگویم : امروز آغاز كار است و خواهد رسید روزی كه پشتهها افرازیم و همه را در یكجا آتش زنیم. آنگاه این سوزاندن دشمنی نشان دادنست ، بیزاری جستنست. یك نتیجهی این آن خواهد بود كه مردم به بدیِ این كتابها پی برند و آن پردهی ناآگاهی از جلو چشمشان برداشته شود.
یكی نیز میگوید : در اروپا كتابهای بدتر از این چاپ شود و كسی هم نسوزاند. خود مردم باید نیك باشند. میگویم : ما را با اروپا چه كار است؟! ما باید با اندیشه و فهم خود چاره بدردها كنیم. آنگاه در اروپا چنین كتابهایی هست؟!.. اگر در اروپا كسی كتابی نویسد و این بدآموزیهای زهرآلود صوفیگری یا خراباتیگری یا شیعیگری یا مانند اینها را بگنجاند او را دیوانه شمارند و آسودهاش نگزارند. در اروپا اگر هم كتابهای بدی بچاپ رسد هیچكس بمردم درس بیغیرتی نخواهد داد. هیچ یكی نخواهد گفت : «پروای آینده نكنید ، در اندیشهی گذشته نباشد ، دم را فرصت شمارده بمستی بكوشید». هیچ یكی نخواهد گفت : «پی كار و پیشهای نروید ، نان از گدایی بخورید و بتهذیب نفس كوشید».
شگفتتر آنكه میگوید : «باید خود مردم نیك باشند». او نمیداند كه نیكی مردم در دست خودشان نیست. ما اگر میخواهیم مردم نیك باشند باید از راهش بنیكی آنها بكوشیم ، و راه همینست كه از گمراهیها و نادانیها بیرونشان آوریم و كتابهای زیانمند را از دسترسشان دور گردانیم.
این سخن او بآن میماند كه پزشكی كه دستور «پلشت روبی»[=گندزدایی] میدهد یكی ایراد گرفته بگوید : «اینها برای چیست؟!.. مردم باید خودشان بیماری نگیرند».
این یك خویی در ایرانیانست كه هر كاری كه دیدند و هر سخنی كه شنیدند نافهمیده و نااندیشیده خُرده گیرند. میخواهند خود را بنمایند و برتری فروشند. اینست باینگونه گفتههای بسیار پوچ میپردازند.
چیزیست بسیار روشن : از هزار سال باز در ایران و كشورهای اسلامی پیاپی بدآموزیها پدید آمده :
شیعیگری ، باطنیگری ، جبریگری ، صوفیگری ، فلسفهی یونان ، خراباتیگری ، علیاللهیگری ، شیخیگری ، بهاییگری ، و اینها كه هر یك گمراهی دیگری میبوده كمكم بهم درآمیخته و یك رشته پندارهای درهم گیج كنندهای پیدا شده ، و همهی آنها بكتابها درآمده و از آنها بمغزها راه یافته ، و همانست كه مایهی درماندگی تودههای بدبخت شرقی گردیده. اكنون كه اندیشههای اروپایی بشرق رسیده ، اینها نیز نیك و بد درهم است ، و آنگاه با پندارهای گیج كنندهی كهن شرقی بهم میآمیزد و هرچه بدتر میگردد.
باز میگویم : سرچشمهی بدبختی شرقیان اینهاست كه باید از میان رود. امروز جوانان كه سر میافرازند گرفتار اینها میشوند و بیشتر ایشان بیكبار تباه میگردند. اینست چنانكه ما از یكسو آمیغهای زندگی را میپراكنیم همچنان باید باین كتابها پرداخته بنابودی آنها كوشیم.»
🔸«ما نیك میدانیم كه آنچه تودههای شرقی را باین روز انداخته گمراهیهای گوناگون و درهمیست كه از هزار سال باز رواج داشته و مغزها را پر گردانیده ، و چون میكوشیم كه آن گمراهیها براندازیم ناچاریم كه كتابها را كه سرچشمهی آنهاست از میان برداریم. این كار ما درست مانندهی «پلشت روبی» است كه پزشكان میکنند. آنان هنگامی كه به بیماری میپردازند تنها به بهبود او بس نكرده بخانهای كه خوابگاه او میبوده و به رختها و دیگر كاچالش نیز میپردازند و آنها را از میكروبها پاك میگردانند» «و شما دیدهاید كه این كاری را كه پزشكان از روی فهم و دانش میكنند فلان خالهكلثوم و بهمان نهنهسكینه نمیپسندند و تندروی میشمارند» «ما نیز همان كار را میكنیم. بلكه ما آتش به زایشگاه میكروبها میزنیم».
اینها زیانهای کوچکی نیست. اینست ناچار میگردیم بگوییم : کمی هم از کتابهای آن بزرگمرد بخوانید و آنگاه به سخن درآیید. این نباشد که نخوانده و نسنجیده قلم را بگردش درآرید و نیاز افتد دیگران ایرادهاتان را برختان کشند!
🔸یک سخن دیگری هم که از کسانی شنیده شده اینست که از این کتابها هر ساله هزارها جلد چاپ می شود. با سوزانیدن چند نسخه از آن چه نتیجه تواند بود؟ پاسخ کسروی را در زیر ببینیم :
«میگویم : امروز آغاز كار است و خواهد رسید روزی كه پشتهها افرازیم و همه را در یكجا آتش زنیم. آنگاه این سوزاندن دشمنی نشان دادنست ، بیزاری جستنست. یك نتیجهی این آن خواهد بود كه مردم به بدیِ این كتابها پی برند و آن پردهی ناآگاهی از جلو چشمشان برداشته شود.
یكی نیز میگوید : در اروپا كتابهای بدتر از این چاپ شود و كسی هم نسوزاند. خود مردم باید نیك باشند. میگویم : ما را با اروپا چه كار است؟! ما باید با اندیشه و فهم خود چاره بدردها كنیم. آنگاه در اروپا چنین كتابهایی هست؟!.. اگر در اروپا كسی كتابی نویسد و این بدآموزیهای زهرآلود صوفیگری یا خراباتیگری یا شیعیگری یا مانند اینها را بگنجاند او را دیوانه شمارند و آسودهاش نگزارند. در اروپا اگر هم كتابهای بدی بچاپ رسد هیچكس بمردم درس بیغیرتی نخواهد داد. هیچ یكی نخواهد گفت : «پروای آینده نكنید ، در اندیشهی گذشته نباشد ، دم را فرصت شمارده بمستی بكوشید». هیچ یكی نخواهد گفت : «پی كار و پیشهای نروید ، نان از گدایی بخورید و بتهذیب نفس كوشید».
شگفتتر آنكه میگوید : «باید خود مردم نیك باشند». او نمیداند كه نیكی مردم در دست خودشان نیست. ما اگر میخواهیم مردم نیك باشند باید از راهش بنیكی آنها بكوشیم ، و راه همینست كه از گمراهیها و نادانیها بیرونشان آوریم و كتابهای زیانمند را از دسترسشان دور گردانیم.
این سخن او بآن میماند كه پزشكی كه دستور «پلشت روبی»[=گندزدایی] میدهد یكی ایراد گرفته بگوید : «اینها برای چیست؟!.. مردم باید خودشان بیماری نگیرند».
این یك خویی در ایرانیانست كه هر كاری كه دیدند و هر سخنی كه شنیدند نافهمیده و نااندیشیده خُرده گیرند. میخواهند خود را بنمایند و برتری فروشند. اینست باینگونه گفتههای بسیار پوچ میپردازند.
چیزیست بسیار روشن : از هزار سال باز در ایران و كشورهای اسلامی پیاپی بدآموزیها پدید آمده :
شیعیگری ، باطنیگری ، جبریگری ، صوفیگری ، فلسفهی یونان ، خراباتیگری ، علیاللهیگری ، شیخیگری ، بهاییگری ، و اینها كه هر یك گمراهی دیگری میبوده كمكم بهم درآمیخته و یك رشته پندارهای درهم گیج كنندهای پیدا شده ، و همهی آنها بكتابها درآمده و از آنها بمغزها راه یافته ، و همانست كه مایهی درماندگی تودههای بدبخت شرقی گردیده. اكنون كه اندیشههای اروپایی بشرق رسیده ، اینها نیز نیك و بد درهم است ، و آنگاه با پندارهای گیج كنندهی كهن شرقی بهم میآمیزد و هرچه بدتر میگردد.
باز میگویم : سرچشمهی بدبختی شرقیان اینهاست كه باید از میان رود. امروز جوانان كه سر میافرازند گرفتار اینها میشوند و بیشتر ایشان بیكبار تباه میگردند. اینست چنانكه ما از یكسو آمیغهای زندگی را میپراكنیم همچنان باید باین كتابها پرداخته بنابودی آنها كوشیم.»
🔸«ما نیك میدانیم كه آنچه تودههای شرقی را باین روز انداخته گمراهیهای گوناگون و درهمیست كه از هزار سال باز رواج داشته و مغزها را پر گردانیده ، و چون میكوشیم كه آن گمراهیها براندازیم ناچاریم كه كتابها را كه سرچشمهی آنهاست از میان برداریم. این كار ما درست مانندهی «پلشت روبی» است كه پزشكان میکنند. آنان هنگامی كه به بیماری میپردازند تنها به بهبود او بس نكرده بخانهای كه خوابگاه او میبوده و به رختها و دیگر كاچالش نیز میپردازند و آنها را از میكروبها پاك میگردانند» «و شما دیدهاید كه این كاری را كه پزشكان از روی فهم و دانش میكنند فلان خالهكلثوم و بهمان نهنهسكینه نمیپسندند و تندروی میشمارند» «ما نیز همان كار را میكنیم. بلكه ما آتش به زایشگاه میكروبها میزنیم».
🔸ما امروز تنها گرفتار کتابهای زیانمند نو و کهن نیستیم ، همان بدآموزیها و کتابهای سراسر زیان از اینترنت نیز پراکنده میگردد. اینها گرههای زندگانی امروز است. با اینهمه ما باید چه کنیم؟! آیا باید دست روی دست بگزاریم تا این آتشها خرمن هستی مردمان بسوزاند؟ باید از کتابهای زیانمند آغازید و برای دیگر بدآموزیها نیز راهش را جستجو کرد. این هم دانستنی است که بیشتر آن پایگاههای اینترنتی که چنان کتابهایی (مثلاً دیوان و فال حافظ) را میگزارند برای گرمی بازار به آن کار برخاستهاند. ما چون دست بهم داده به کتابسوزان برخیزیم گردانندگان آنها نیز بدی و بیارجی کتابهای پایگاهشان را دریافته آنها را دیگر نخواهند گزاشت. به هر حال داستان کتابسوزان یک جنبش آگاهانندهای نیز در کنار خود به راه میاندازد. بیگفتگو چنین اثری نیز خواهد داشت.
🔸بگزارید در پایان این را آشکار بگوییم : دستهایی در کار بوده که چنانکه تن کسروی را زیر خاک کردند ، بر کوششها و اندیشههایش نیز گرد فراموشی بپاشند. چون نتوانستهاند ، اینبار به کوچک نمودن او برخاستهاند. این زمینهی گشادی است و فرصت بسیار میخواهد ولی در اینجا به چند نمونه بسنده میکنیم.
🔸خواستهاند چنین وانمایند که او تنها یک تاریخنویس بود. «البته تاریخ خوب مینوشت». خواستهاند چنین وانمایند که او دانشش در زمینهی زبانشناسی بوده و تاریخ. همین!. او را در ردهی «ادیبان» و «تاریخنویسان» آورده به کوچک نمودن او کوشیدهاند. هیچگاه نخواستهاند خوانندهی ناآشنا بداند که او به کار بس بزرگی برخاسته و یک راهی را بروی ایرانیان گشوده ـ راه رستگاری. راهی که ایرانیان بتوانند نخست به ریشههای درماندگی خود پی برند و دوم ، راه برون رفت را نیز از نوشتههای او دریابند. کاری که تاکنون نه از ادیبان و تاریخنویسان برآمده و نه از فرمانروایان و قانونگزاران.
اینست بدخواهانه خواستهاند کسروی شناخته نگردد. یا اگر نتوانستند جلو گیرند ، کاری کنند که بد شناخته شود. مغزها را دربارهی او بیاشوبند. همچنین کوشیدهاند راهی که او نشان داد (پاکدینی) در تاریکی بماند و کمتر کسی از آن آگاه گردد. آنچه امروز جوانان ازو میدانند تازه نخستین گام است در راه شناخت پاکدینی. با چنین حالی چه شگفت که برخی جوانان کسروی و راهش را «دست کم» گیرند. او را در شمار ادیبان دانند. بالاترین جایگاهی که برایش شناختهاند در ردهی تاریخنویسان و سران حزب و «روشنفکرانی که با ارتجاع جنگیدهاند» ، یا از اندیشمندان «سکولار» و یا توصیفهایی از اینگونه است.
اینها همه «آدرس ناراست» دادن است. ما امیدمندیم همین گفتار که یک گوشهای از کوششها و نوشتههای او را به روشنی آورد بتواند به شناخت ایرانیان ازو کمک کند. کمک کند که راه پاکدینی شناخته گردد و ایرانیان گامی بسوی بهتری بردارند.
پایان
🔸بگزارید در پایان این را آشکار بگوییم : دستهایی در کار بوده که چنانکه تن کسروی را زیر خاک کردند ، بر کوششها و اندیشههایش نیز گرد فراموشی بپاشند. چون نتوانستهاند ، اینبار به کوچک نمودن او برخاستهاند. این زمینهی گشادی است و فرصت بسیار میخواهد ولی در اینجا به چند نمونه بسنده میکنیم.
🔸خواستهاند چنین وانمایند که او تنها یک تاریخنویس بود. «البته تاریخ خوب مینوشت». خواستهاند چنین وانمایند که او دانشش در زمینهی زبانشناسی بوده و تاریخ. همین!. او را در ردهی «ادیبان» و «تاریخنویسان» آورده به کوچک نمودن او کوشیدهاند. هیچگاه نخواستهاند خوانندهی ناآشنا بداند که او به کار بس بزرگی برخاسته و یک راهی را بروی ایرانیان گشوده ـ راه رستگاری. راهی که ایرانیان بتوانند نخست به ریشههای درماندگی خود پی برند و دوم ، راه برون رفت را نیز از نوشتههای او دریابند. کاری که تاکنون نه از ادیبان و تاریخنویسان برآمده و نه از فرمانروایان و قانونگزاران.
اینست بدخواهانه خواستهاند کسروی شناخته نگردد. یا اگر نتوانستند جلو گیرند ، کاری کنند که بد شناخته شود. مغزها را دربارهی او بیاشوبند. همچنین کوشیدهاند راهی که او نشان داد (پاکدینی) در تاریکی بماند و کمتر کسی از آن آگاه گردد. آنچه امروز جوانان ازو میدانند تازه نخستین گام است در راه شناخت پاکدینی. با چنین حالی چه شگفت که برخی جوانان کسروی و راهش را «دست کم» گیرند. او را در شمار ادیبان دانند. بالاترین جایگاهی که برایش شناختهاند در ردهی تاریخنویسان و سران حزب و «روشنفکرانی که با ارتجاع جنگیدهاند» ، یا از اندیشمندان «سکولار» و یا توصیفهایی از اینگونه است.
اینها همه «آدرس ناراست» دادن است. ما امیدمندیم همین گفتار که یک گوشهای از کوششها و نوشتههای او را به روشنی آورد بتواند به شناخت ایرانیان ازو کمک کند. کمک کند که راه پاکدینی شناخته گردد و ایرانیان گامی بسوی بهتری بردارند.
پایان
🔶 جداسری و گردنكشی
🔸دبستان و دبیرستان و دانشكده برای آنست كه بجوانان خواندن و نوشتن آموزد ، و دانشها یاد دهد ، و از حقایق زندگی آگاهشان گرداند. این دستگاه خواندن و نوشتن یاد میدهد ، و اندك دانشهایی نیز میآموزد ، ولی در زمینهی حقایق زندگانی چیزی یاد نمیدهد.
🔸جوانان درسخوانده بیشترشان (نه همگیشان) بكوشش آماده نمیباشند ، و چون درس خواندهاند بگندمكاری ، و درختنشانی ، دامپروری ، پشمریسی ، پارچهبافی ، رختدوزی ، خانهسازی ، و مانند اینها كه كارهای اساسی زندگیست گردن نمیگزارند و آنها را كمی خود میشناسند.
🔸چون از آموزشگاه بیرون میآیند گمان كمی بخود نمیبرند و نیازی بآنكه حقایق زندگانی را جستجو كنند نمیبینند ، بلكه اگر حقیقتی را از كسی شنیدند كه نمیدانستند بآنان برمیخورد.
🔸دبستان و دبیرستان و دانشكده برای آنست كه بجوانان خواندن و نوشتن آموزد ، و دانشها یاد دهد ، و از حقایق زندگی آگاهشان گرداند. این دستگاه خواندن و نوشتن یاد میدهد ، و اندك دانشهایی نیز میآموزد ، ولی در زمینهی حقایق زندگانی چیزی یاد نمیدهد.
🔸جوانان درسخوانده بیشترشان (نه همگیشان) بكوشش آماده نمیباشند ، و چون درس خواندهاند بگندمكاری ، و درختنشانی ، دامپروری ، پشمریسی ، پارچهبافی ، رختدوزی ، خانهسازی ، و مانند اینها كه كارهای اساسی زندگیست گردن نمیگزارند و آنها را كمی خود میشناسند.
🔸چون از آموزشگاه بیرون میآیند گمان كمی بخود نمیبرند و نیازی بآنكه حقایق زندگانی را جستجو كنند نمیبینند ، بلكه اگر حقیقتی را از كسی شنیدند كه نمیدانستند بآنان برمیخورد.
jodãsari o gardankewi.pdf
77.6 KB
🔶 جداسری و گردنكشی
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم روزانه)
🔶 پايههايي كه براي نيك و بد گزارده شود بايد آن را سست نگردانيد
(بخش دوم)
🔸اين چگونه تواند بود كه كساني بيست سال و سي سال با بدآموزيهاي صوفيان و خراباتيان و ديگران بسر برند و اينها را در دلهاي آنها اثر نباشد؟!.
🔸كسي كه بر اينست كه هيچگاه نبايد پرواي گذشته و آينده كرد و بايد زندگي را همان يك دم دانست و تنها دربند خوشي آن بود از چنين كوتاهبيني چه چشم توان داشت كه باميد پيشرفت آيندهي توده زندگي را بخود تلخ گرداند و از خوشيهاي خويش درگذرد؟!..
🔸هر كاري كه آدمي ميكند و هر جنبشي كه ازو ديده ميشود سرچشمهي آن انديشههاي اوست.
(بخش دوم)
🔸اين چگونه تواند بود كه كساني بيست سال و سي سال با بدآموزيهاي صوفيان و خراباتيان و ديگران بسر برند و اينها را در دلهاي آنها اثر نباشد؟!.
🔸كسي كه بر اينست كه هيچگاه نبايد پرواي گذشته و آينده كرد و بايد زندگي را همان يك دم دانست و تنها دربند خوشي آن بود از چنين كوتاهبيني چه چشم توان داشت كه باميد پيشرفت آيندهي توده زندگي را بخود تلخ گرداند و از خوشيهاي خويش درگذرد؟!..
🔸هر كاري كه آدمي ميكند و هر جنبشي كه ازو ديده ميشود سرچشمهي آن انديشههاي اوست.
pãyehãi ke barãye niko bad gozãrde wavad 2.pdf
78.4 KB
🔶پايههايي كه براي نيك و بد گزارده شود بايد آن را سست نگردانيد
(بخش دوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
(بخش دوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
✴️ گواهی پاکدلانه
و شرحی کوتاه
آقای چهرهنگار در 23 بهمن 1321 مینویسد : «... روزی كه به بروجرد آمدم كسی نام پیمان و پرچم و آزادگان به زبان نمیراند ، و چون من به گفتگو برمیخاستم ریشخندهای سیاهدلانه میدیدم. لیكن نومید نشدم و كوشش خود را دنبال كردم تا اینكه آقای آدرم هم به بروجرد آمدند و یاری كردند ، و كنون كه میخواهم به اهواز بازگردم سپاس خدا را نزدیك بیست تن همراه و یاور داریم و چند نفر دیگر آشنا شدهاند و به همین زودی خواهند گرایید،
دیروز بامداد برای گردآوری كتابهای آزادگان به دبیرستان رفتم. همگی دبیران در دفتر بودند آقای ... میگفتند من اندیشههای آزادگان را نپذیرفتهام. دبیر دیگری به نام ... سخنانی گفت و پاسخهایی شنید كه اینك جملههایی را مینویسم :
گفت : از این راه سودی نخواهید برد.
گفتم : اگر سود میخواستم در همان كیش كه شما هستید (بهائیگری) جای بزرگی برای من باز بود. من نوهی ملامحمدعلی زنجانی هستم : دختر او را كه اسیر كرده به شیراز آورده بودهاند مادربزرگ منست. این ساعت را كه روی دست من میبینی ازآنِ «ولی امر» بوده كه به همین جهت به من رسیده و آن را میس مارتاروس آمریكایی هدیه كرده.
چشمهای خود را گشادتر گردانید و گفت : تو با این جایگاهی در دین چرا به این مرد گرویدی؟!.. این مرد تمام گفتههای بهاییها را گرفته است و میگوید. شما گول او را خوردهاید.
گفتم : اگر چنین است چرا رسوایش نمیكنی؟!..
گفت : چیزی كه عیان است چه حاجت به بیانست؟!.
گفتم : كدام گفتارش را از بهائیان گرفته؟!.. یكی را بگو!
گفت : بهاءالله فرموده كیشهای پراكنده نباشد ، كتابهای آنها را بسوزانید. این هردو را از آنجا گرفته.
گفتم : بهاءالله كجا چنین سخن را گفته؟.. وآنگاه گرفتم كه گفته است. مگر تنها با گفتن است. خود او چه دین خردپذیری آورده كه جای آنها را بگیرد؟!..
این را كه پرسیدم پاسخی نداشت و چنین گفت : كنون سر كلاس درس دارم هنگام دیگری به شما پاسخ میدهم. این را گفت و رفت ..».
🔸 تا اینجاست نامهی آقای چهرهنگار. باید گفت : كیش بهایی همچون دیگر كیشهاست كه خود رنگ پایداری ندارد و به هر رنگی تواند افتاد. شما اگر پیش یك بهایی سخن از اروپا و آزادی كیشها در آنجا برانید بیدرنگ خواهد گفت : «بلی! همانطور باید بود. نمیبینی جمال مبارك میفرماید عاشروا مع الادیان بالروح و الریحان» و اگر سخن از زیان كیشهای پراكنده برانید در زمان خواهد گفت : «بلی! جمال مبارك هم دستور داده كه دین یكی باشد و كتابهای مذاهب خوانده نشود». هرچه بگویید بیدرنگ بخود بندند. اینان كیش را برای دستهبندی میخواهند و اینست دست از آن نخواهند كشید. مانند رفتاریست كه ملایان میكنند.
(پرچم نیمه ماهه ، ص 36)
و شرحی کوتاه
آقای چهرهنگار در 23 بهمن 1321 مینویسد : «... روزی كه به بروجرد آمدم كسی نام پیمان و پرچم و آزادگان به زبان نمیراند ، و چون من به گفتگو برمیخاستم ریشخندهای سیاهدلانه میدیدم. لیكن نومید نشدم و كوشش خود را دنبال كردم تا اینكه آقای آدرم هم به بروجرد آمدند و یاری كردند ، و كنون كه میخواهم به اهواز بازگردم سپاس خدا را نزدیك بیست تن همراه و یاور داریم و چند نفر دیگر آشنا شدهاند و به همین زودی خواهند گرایید،
دیروز بامداد برای گردآوری كتابهای آزادگان به دبیرستان رفتم. همگی دبیران در دفتر بودند آقای ... میگفتند من اندیشههای آزادگان را نپذیرفتهام. دبیر دیگری به نام ... سخنانی گفت و پاسخهایی شنید كه اینك جملههایی را مینویسم :
گفت : از این راه سودی نخواهید برد.
گفتم : اگر سود میخواستم در همان كیش كه شما هستید (بهائیگری) جای بزرگی برای من باز بود. من نوهی ملامحمدعلی زنجانی هستم : دختر او را كه اسیر كرده به شیراز آورده بودهاند مادربزرگ منست. این ساعت را كه روی دست من میبینی ازآنِ «ولی امر» بوده كه به همین جهت به من رسیده و آن را میس مارتاروس آمریكایی هدیه كرده.
چشمهای خود را گشادتر گردانید و گفت : تو با این جایگاهی در دین چرا به این مرد گرویدی؟!.. این مرد تمام گفتههای بهاییها را گرفته است و میگوید. شما گول او را خوردهاید.
گفتم : اگر چنین است چرا رسوایش نمیكنی؟!..
گفت : چیزی كه عیان است چه حاجت به بیانست؟!.
گفتم : كدام گفتارش را از بهائیان گرفته؟!.. یكی را بگو!
گفت : بهاءالله فرموده كیشهای پراكنده نباشد ، كتابهای آنها را بسوزانید. این هردو را از آنجا گرفته.
گفتم : بهاءالله كجا چنین سخن را گفته؟.. وآنگاه گرفتم كه گفته است. مگر تنها با گفتن است. خود او چه دین خردپذیری آورده كه جای آنها را بگیرد؟!..
این را كه پرسیدم پاسخی نداشت و چنین گفت : كنون سر كلاس درس دارم هنگام دیگری به شما پاسخ میدهم. این را گفت و رفت ..».
🔸 تا اینجاست نامهی آقای چهرهنگار. باید گفت : كیش بهایی همچون دیگر كیشهاست كه خود رنگ پایداری ندارد و به هر رنگی تواند افتاد. شما اگر پیش یك بهایی سخن از اروپا و آزادی كیشها در آنجا برانید بیدرنگ خواهد گفت : «بلی! همانطور باید بود. نمیبینی جمال مبارك میفرماید عاشروا مع الادیان بالروح و الریحان» و اگر سخن از زیان كیشهای پراكنده برانید در زمان خواهد گفت : «بلی! جمال مبارك هم دستور داده كه دین یكی باشد و كتابهای مذاهب خوانده نشود». هرچه بگویید بیدرنگ بخود بندند. اینان كیش را برای دستهبندی میخواهند و اینست دست از آن نخواهند كشید. مانند رفتاریست كه ملایان میكنند.
(پرچم نیمه ماهه ، ص 36)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همبستگی ملی یک پایهای از استقلال و میهنپرستی و همچنین گامی در راه شایندگی (رشد سیاسی) یک توده است. خبر زیر از بی بی سی میباشد و چون این همبستگی را نشان میدهد شایسته بود که در کانال بیاوریم.
سه روز پیش در دبستانی در زاهدان چهار کودک از آتشی که از بخاری نفتی کلاس برخاست سوختند و گفته شد تا امروز هر چهار تن مردهاند. ما این پیشامد افسوسانگیز و دلخراش را نوشتیم و خوانندگان میدانند.
این اعتراض و تظاهرات آموزگاران اسپهان از آنرو ارجمند است که نشان همبستگی ملی ميباشد. اینگونه کوششها و نمایش احساسات برای یک توده بسیار دربایست میباشد و نشان زنده بودن آنست. اینست ارجی که آن راست و ما را واداشت که در کانال بیاوریم.
آموزگاران فریاد میزنند : «آتش به جان بچهها ، بودجه شده سهم شما». تا این فریادها نباشد گوشهای آکنده از پنبه نخواهد شنید.
ما همچنین به این آموزگاران غیرتمند آفرینها ارمغان میکنیم که به چنین کار آدمیانه و میهنخواهانه برخاستهاند.
سه روز پیش در دبستانی در زاهدان چهار کودک از آتشی که از بخاری نفتی کلاس برخاست سوختند و گفته شد تا امروز هر چهار تن مردهاند. ما این پیشامد افسوسانگیز و دلخراش را نوشتیم و خوانندگان میدانند.
این اعتراض و تظاهرات آموزگاران اسپهان از آنرو ارجمند است که نشان همبستگی ملی ميباشد. اینگونه کوششها و نمایش احساسات برای یک توده بسیار دربایست میباشد و نشان زنده بودن آنست. اینست ارجی که آن راست و ما را واداشت که در کانال بیاوریم.
آموزگاران فریاد میزنند : «آتش به جان بچهها ، بودجه شده سهم شما». تا این فریادها نباشد گوشهای آکنده از پنبه نخواهد شنید.
ما همچنین به این آموزگاران غیرتمند آفرینها ارمغان میکنیم که به چنین کار آدمیانه و میهنخواهانه برخاستهاند.
🔶 ما چه میخواهیم؟
بخش هفتم ـ تکهی 5
🔸اينجهان دستگاهيست بسامان ، و همهی كارهايش (آنچه دانشها دريافته) از روي انگيزه ميباشد.
آن دين بود و اين طبيعت. آن را كتابهاي ديني و ملايان ياد ميدادند و اين را كتابهاي دانش و آموزگاران دبستانها ، يك دسته آن را گرفته و بيكبار دانشها را دور ميانداختند ، و يك دسته اين را ميگرفتند و از دين و خداشناسي بكنار ميافتادند. بسياري نيز درميانه مانده گيجوار نميدانستند كدام را بپذيرند.
جوانان كه درس ميخواندند بيكبار از آفريدگار و خواست آن ناآگاه ميماندند ، و جز يك طبيعت خشكي نميشناختند ، و روزهاي جواني را با بيديني و لگامگسيختگي گزارده و بخدا و دين ريشخندها ميكردند ، و چون پير ميشدند و نيروشان رو بناتواني مينهاد ، از فشار انديشه خود را بدامن پندارپرستي ميانداختند و اين بار هم بدانش و همه چيز ريشخند مينمودند.
آيا در برابر اين ، پيشوايان دين چه ميكردند؟! چه ميتوانستندي كرد؟!. گاهي بيخردانه دانشها را «تكفير» ميكردند ، گاهي طبيعت را دشمن خدا ميشناختند ، گاهي زيركي نموده و چنين ميگفتند : «اين دانشها هنوز كاري نكرده و هنوز همهی رازها روشن نگرديده» و اگر يك دانشمندي ميگفته : «بسياري از رازهاي گيتي نادانسته است» ، اين گفته را دستاويز ساخته شادمانيها ميكردند. توگويي اگر همهی رازها گشاده نگردد بايد بآنها كه گشاده گرديده هم ارجي ننهاد.
گاهي سخني را از يك اروپايي سبكمغزي پيدا و آن را عنوان ميگرفتند : «فلان پرفسور گفته در گيتي هيچ چيز را نبايد شگفت شمرد و باور نكرد». دانشها را با دليلهاي استوار نميپذيرفتند و يك گفتهی بيدليل قاچاقي را از فلان مرد سبكمغز گرامي ميداشتند. گاهي بداستان گفتگو با مردگان كه خود شعبدهاي بيش نيست دست يازيده و آن را به رخ ديگران ميكشيدند. گاهي به يك كار بسيار بيمزهاي برخاسته و گفتههايي را از فلان امام و بهمان پيشوا پيدا كرده و چنين ميگفتند : «ببينيد آنان خودشان از اين اختراعها و دانشها آگاهي دادهاند». از يكسو دانشها را نپذيرفته و زير بارش نميرفتند و از يكسو بچنين سخني برميخاستند.
يكي از اينان نامهاي نوشته و از من دربارهی امام ناپيدا پرسيده بود. من پاسخ دادم : بيدليل است. دوباره نامه نوشته و چنين گفته بود : دليل آن را از فرنگي بايد پرسيد.
يك تن شرقشناسي براي آنكه شرقيان را فريب دهد و در اين آلودگيهاي پنداري پافشارتر گرداند در كتاب خود يادي از امام ناپيدا كرده و براي داشتن چنان باوري فلسفههايي بافته ، اين آقا ميخواهد آن را دليل شمارد. اينست اندازهی فهم و دانش يك آخوندي ، و شما آن را ببينيد كه با اين فهم و دانش بسيار كم ، همان مرد اكنون خود را جلو پيمان انداخته و دشمني مينمايد.
اينها همه نتيجهی ناسازگاري دين با دانشها ميبود. گذشت زمان و پيشرفت جهان و پيدايش دانشها از يكسو ، و پس ماندن دينها و آلودگيهاي آنها از يكسو ، دوري بس بزرگي درميانه پديد آورده بود. مثل دين با جهان ، مثل رختي شده بود كه براي كسي در دورهی دهسالگيش بدوزند ، و سپس كه او بزرگ گردد و مردي باشد آن رخت به تنش نرود ، و ناگزير آن رخت به يك سو ماند و تن بيرخت او به يكسو.
ما چون برخاستيم يكي از كارهامان اين بود كه جدايي ميانهی دانش و دين را برداريم و اينبود از ميان همان طبيعت و همان دانشها راهي بسوي خداشناسي باز نموديم. ما هرگز پيروي بكسي ننموديم و نميبايست نماييم. اين راهي را كه ما پيش گرفتيم درميان نميبود و كسي نميدانست و روزهاي نخست يكي از چيزهايي كه بمن دشوار ميافتاد و يك گام پيش نهاده و يك گام بازپس ميگرديدم نبودن چنين راهي ميبود. ميديدم ميانهی دين و دانشها بسيار دوري افتاده و اين دو بهم نتوانند رسيد و اين نميدانستم كه ميبايد از ميان همان دانشها راهي بسوي خدا باز كنيم. نميدانستم و دانستم و بكار برخاستم.
ما گفتيم همهی آنچه را دانشها مينمايد راست است و ميبايد پذيرفت. اينجهان دستگاهيست بسامان ، و همهی كارهايش (آنچه دانشها دريافته) از روي انگيزه ميباشد. ولي چنين دستگاهي را كه راه انداخته؟!.
ما از آغاز آفرش سخن نميرانيم و نبايد راند. ليكن از ساماني كه در اينجهانست پيداست كه اين دستگاه بخود نيست ، و بيهوده نيست ، و يك آفرندهی دانا و توانايي آن را پديد آورده و همو ميگرداند ، و خواستي از آن درميانست.
گفتيم دانشها از كارخانه گفتگو ميكنند و ما در جستجوي دارندهی اين كارخانه ميباشيم. گفتيم طبيعت كارخانهی خداست.
همچنين دربارهی روان و ديگر آموزاكها از ميان خود دانشها راه باز نموديم ، و دليلهايي كه بالادست دانشهاست ياد كرديم ، و چون خوانندگان همه را ميدانند بآوردن آنها در اينجا نياز نيست.1
پابرگیها :
1ـ خوانندگاني كه بخواهند از آنها آگاه گردند را بخواندن كتابهاي «در پيرامون روان» و «ورجاوند بنياد» ميخوانيم. ـ و
بخش هفتم ـ تکهی 5
🔸اينجهان دستگاهيست بسامان ، و همهی كارهايش (آنچه دانشها دريافته) از روي انگيزه ميباشد.
آن دين بود و اين طبيعت. آن را كتابهاي ديني و ملايان ياد ميدادند و اين را كتابهاي دانش و آموزگاران دبستانها ، يك دسته آن را گرفته و بيكبار دانشها را دور ميانداختند ، و يك دسته اين را ميگرفتند و از دين و خداشناسي بكنار ميافتادند. بسياري نيز درميانه مانده گيجوار نميدانستند كدام را بپذيرند.
جوانان كه درس ميخواندند بيكبار از آفريدگار و خواست آن ناآگاه ميماندند ، و جز يك طبيعت خشكي نميشناختند ، و روزهاي جواني را با بيديني و لگامگسيختگي گزارده و بخدا و دين ريشخندها ميكردند ، و چون پير ميشدند و نيروشان رو بناتواني مينهاد ، از فشار انديشه خود را بدامن پندارپرستي ميانداختند و اين بار هم بدانش و همه چيز ريشخند مينمودند.
آيا در برابر اين ، پيشوايان دين چه ميكردند؟! چه ميتوانستندي كرد؟!. گاهي بيخردانه دانشها را «تكفير» ميكردند ، گاهي طبيعت را دشمن خدا ميشناختند ، گاهي زيركي نموده و چنين ميگفتند : «اين دانشها هنوز كاري نكرده و هنوز همهی رازها روشن نگرديده» و اگر يك دانشمندي ميگفته : «بسياري از رازهاي گيتي نادانسته است» ، اين گفته را دستاويز ساخته شادمانيها ميكردند. توگويي اگر همهی رازها گشاده نگردد بايد بآنها كه گشاده گرديده هم ارجي ننهاد.
گاهي سخني را از يك اروپايي سبكمغزي پيدا و آن را عنوان ميگرفتند : «فلان پرفسور گفته در گيتي هيچ چيز را نبايد شگفت شمرد و باور نكرد». دانشها را با دليلهاي استوار نميپذيرفتند و يك گفتهی بيدليل قاچاقي را از فلان مرد سبكمغز گرامي ميداشتند. گاهي بداستان گفتگو با مردگان كه خود شعبدهاي بيش نيست دست يازيده و آن را به رخ ديگران ميكشيدند. گاهي به يك كار بسيار بيمزهاي برخاسته و گفتههايي را از فلان امام و بهمان پيشوا پيدا كرده و چنين ميگفتند : «ببينيد آنان خودشان از اين اختراعها و دانشها آگاهي دادهاند». از يكسو دانشها را نپذيرفته و زير بارش نميرفتند و از يكسو بچنين سخني برميخاستند.
يكي از اينان نامهاي نوشته و از من دربارهی امام ناپيدا پرسيده بود. من پاسخ دادم : بيدليل است. دوباره نامه نوشته و چنين گفته بود : دليل آن را از فرنگي بايد پرسيد.
يك تن شرقشناسي براي آنكه شرقيان را فريب دهد و در اين آلودگيهاي پنداري پافشارتر گرداند در كتاب خود يادي از امام ناپيدا كرده و براي داشتن چنان باوري فلسفههايي بافته ، اين آقا ميخواهد آن را دليل شمارد. اينست اندازهی فهم و دانش يك آخوندي ، و شما آن را ببينيد كه با اين فهم و دانش بسيار كم ، همان مرد اكنون خود را جلو پيمان انداخته و دشمني مينمايد.
اينها همه نتيجهی ناسازگاري دين با دانشها ميبود. گذشت زمان و پيشرفت جهان و پيدايش دانشها از يكسو ، و پس ماندن دينها و آلودگيهاي آنها از يكسو ، دوري بس بزرگي درميانه پديد آورده بود. مثل دين با جهان ، مثل رختي شده بود كه براي كسي در دورهی دهسالگيش بدوزند ، و سپس كه او بزرگ گردد و مردي باشد آن رخت به تنش نرود ، و ناگزير آن رخت به يك سو ماند و تن بيرخت او به يكسو.
ما چون برخاستيم يكي از كارهامان اين بود كه جدايي ميانهی دانش و دين را برداريم و اينبود از ميان همان طبيعت و همان دانشها راهي بسوي خداشناسي باز نموديم. ما هرگز پيروي بكسي ننموديم و نميبايست نماييم. اين راهي را كه ما پيش گرفتيم درميان نميبود و كسي نميدانست و روزهاي نخست يكي از چيزهايي كه بمن دشوار ميافتاد و يك گام پيش نهاده و يك گام بازپس ميگرديدم نبودن چنين راهي ميبود. ميديدم ميانهی دين و دانشها بسيار دوري افتاده و اين دو بهم نتوانند رسيد و اين نميدانستم كه ميبايد از ميان همان دانشها راهي بسوي خدا باز كنيم. نميدانستم و دانستم و بكار برخاستم.
ما گفتيم همهی آنچه را دانشها مينمايد راست است و ميبايد پذيرفت. اينجهان دستگاهيست بسامان ، و همهی كارهايش (آنچه دانشها دريافته) از روي انگيزه ميباشد. ولي چنين دستگاهي را كه راه انداخته؟!.
ما از آغاز آفرش سخن نميرانيم و نبايد راند. ليكن از ساماني كه در اينجهانست پيداست كه اين دستگاه بخود نيست ، و بيهوده نيست ، و يك آفرندهی دانا و توانايي آن را پديد آورده و همو ميگرداند ، و خواستي از آن درميانست.
گفتيم دانشها از كارخانه گفتگو ميكنند و ما در جستجوي دارندهی اين كارخانه ميباشيم. گفتيم طبيعت كارخانهی خداست.
همچنين دربارهی روان و ديگر آموزاكها از ميان خود دانشها راه باز نموديم ، و دليلهايي كه بالادست دانشهاست ياد كرديم ، و چون خوانندگان همه را ميدانند بآوردن آنها در اينجا نياز نيست.1
پابرگیها :
1ـ خوانندگاني كه بخواهند از آنها آگاه گردند را بخواندن كتابهاي «در پيرامون روان» و «ورجاوند بنياد» ميخوانيم. ـ و
Wahriyãrãne Gomnãm 2-37.pdf
54.5 KB
📘 شهریاران گمنام
❇️ بخش دومین - روادیان - ۳۷
✳️ گفتار سومین - احمدیلیان
✴️ نظامی و علاالدین
❇️ بخش دومین - روادیان - ۳۷
✳️ گفتار سومین - احمدیلیان
✴️ نظامی و علاالدین