🔶 چرا بازپس میگردیم؟..
🔸این توده تا از ریشه پاك نشود هیچ كوشش سود نخواهد داشت. آری رضاشاه به كارهایی برخاست ولی چون همه با زور فشار میبود نتیجهاش جز این نتوانستی بود.
🔸كسانی میگویند : این راه كه شما پیش گرفتهاید راه بسیار دوریست. میگویم : همانا كه نیك نیندیشیدهاید ، و خواست ما را نمیدانید.
🔸میگویند : از نكوهشها كه به شاعران و صوفیان میكنید ، و از خردهها كه به كیشها میگیرید بسیاری میرنجند.
میگویم : ما را از رنجش آنان چه باكست؟!. آنان اگر بخرد و پاكدرون بودندی از آمیغها نرنجیدندی ، و چون نیستند چه بهتر كه برنجند و از ما كناره جویند.
🔸این توده تا از ریشه پاك نشود هیچ كوشش سود نخواهد داشت. آری رضاشاه به كارهایی برخاست ولی چون همه با زور فشار میبود نتیجهاش جز این نتوانستی بود.
🔸كسانی میگویند : این راه كه شما پیش گرفتهاید راه بسیار دوریست. میگویم : همانا كه نیك نیندیشیدهاید ، و خواست ما را نمیدانید.
🔸میگویند : از نكوهشها كه به شاعران و صوفیان میكنید ، و از خردهها كه به كیشها میگیرید بسیاری میرنجند.
میگویم : ما را از رنجش آنان چه باكست؟!. آنان اگر بخرد و پاكدرون بودندی از آمیغها نرنجیدندی ، و چون نیستند چه بهتر كه برنجند و از ما كناره جویند.
cerã bãzpas migardim.pdf
73.8 KB
🔶 چرا بازپس میگردیم؟!..
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶 سرچشمهی كارهاي آدمي مغز اوست
(بخش چهارم)
🔸جنبشهايي كه در تودهها گاهي پيدا شده و آنان را بجايگاه بلندي رسانيده هر يكي جز نتيجهي پيدايش مردان بخردي كه با راهنماييهاي خود تكاني بروانها و خردها دادهاند نبوده.
🔸چنانكه خوراكهاي ناسازگارِ هم «معده» را از كار اندازد آموزاكهاي ناسازگارِ هم فهم را بيكاره گرداند.
🔸شورشهاي انگليس و فرانسه در قرن هيجدهم و تكاني كه در سراسر اروپا پديد آورد و در همهي كشورها فرمانرواييهاي خودكامه را از ميان برده مشروطه و پارلمان را جانشين آن گردانيد ـ آيا جز نتيجهي راهنماييهاي مردان دانا و بخردي همچون ولتر و ديگران ميبوده؟!.
(بخش چهارم)
🔸جنبشهايي كه در تودهها گاهي پيدا شده و آنان را بجايگاه بلندي رسانيده هر يكي جز نتيجهي پيدايش مردان بخردي كه با راهنماييهاي خود تكاني بروانها و خردها دادهاند نبوده.
🔸چنانكه خوراكهاي ناسازگارِ هم «معده» را از كار اندازد آموزاكهاي ناسازگارِ هم فهم را بيكاره گرداند.
🔸شورشهاي انگليس و فرانسه در قرن هيجدهم و تكاني كه در سراسر اروپا پديد آورد و در همهي كشورها فرمانرواييهاي خودكامه را از ميان برده مشروطه و پارلمان را جانشين آن گردانيد ـ آيا جز نتيجهي راهنماييهاي مردان دانا و بخردي همچون ولتر و ديگران ميبوده؟!.
sarcewmeye kãrhãye ãdami maqze ust 4.pdf
75.2 KB
🔶 سرچشمهی كارهاي آدمي مغز اوست
(بخش چهارم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
(بخش چهارم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
مايهی بدبختی ايرانيان انديشههای پراكندهايست كه در مغزها جا دارد.
اين انديشههای پريشان و گمراهست كه ارادهها را سست و خردها را بيكاره ميگرداند و مردم را بدينسان درمانده و بدبخت میسازد.
سپس دليل آورده گفتهايم : سرچشمهی كارهاي آدمی مغز اوست. مغز است كه بديگر عضوها فرمان ميدهد و آنها را بكار میاندازد.
از آنسوی مغز تابع انديشههاييست كه در آن جا ميگيرد. اين انديشههاست كه مغز را اداره ميكند.
پس از اين مقدمه گفتهايم باعث اينكه ايرانيها بدينسان سستاراده و بيچارهاند سخنان پراكندهی ضد هم ميباشد و مثل آورده گفتهايم : در اين توده از يكسو سروده میشود : «بجز از كشته ندروی» و از يكسو گفته میشود : «كه بر من و تو در اختيار نگشاده» يا گفته میشود : «گر زمين را به آسمان دوزی***ندهندت زياده از روزی».
امروز از يكسو ما ميخواهيم مردم را بكوشش واداريم و از يكسو كتابها پر است از تعليمات جبريگری.
از يكسو ما ميگوئيم : بايد كوشيد و كشور خود را نگه داشت و از يكسو كتابها پر است از اينكه با كوشش بجائی نتوان رسيد : «بخت و دولت بكاردانی نيست***جز بتأييد آسمانی نيست».
از يكسو ما ميگوييم : بايد در انديشهی نگهداری خاندانهای خود باشيم و بايد خطرهای احتمالی آينده را بديده گرفته درپی وسايل دفاع باشيم از سوي ديگر گوشها پر است با اين شعر و مانند آن : «اگر تيغ عالم بجنبد ز جای***نبّرد رگی تا نخواهد خدای».
ميگوييم : آيا باور كردنيست كه اين همه سخنان كه بنام جبريگری و اختيار نداری گفته شده بیاثر بماند؟!..
آيا باور كردنيست كه سخنانی كه ما بنام ميهنپرستی و كوشش مینويسيم اثر خود را بكند ولی اينها نكند؟!..
(پرچم روزانه شمارهی ۱۲۴)
اين انديشههای پريشان و گمراهست كه ارادهها را سست و خردها را بيكاره ميگرداند و مردم را بدينسان درمانده و بدبخت میسازد.
سپس دليل آورده گفتهايم : سرچشمهی كارهاي آدمی مغز اوست. مغز است كه بديگر عضوها فرمان ميدهد و آنها را بكار میاندازد.
از آنسوی مغز تابع انديشههاييست كه در آن جا ميگيرد. اين انديشههاست كه مغز را اداره ميكند.
پس از اين مقدمه گفتهايم باعث اينكه ايرانيها بدينسان سستاراده و بيچارهاند سخنان پراكندهی ضد هم ميباشد و مثل آورده گفتهايم : در اين توده از يكسو سروده میشود : «بجز از كشته ندروی» و از يكسو گفته میشود : «كه بر من و تو در اختيار نگشاده» يا گفته میشود : «گر زمين را به آسمان دوزی***ندهندت زياده از روزی».
امروز از يكسو ما ميخواهيم مردم را بكوشش واداريم و از يكسو كتابها پر است از تعليمات جبريگری.
از يكسو ما ميگوئيم : بايد كوشيد و كشور خود را نگه داشت و از يكسو كتابها پر است از اينكه با كوشش بجائی نتوان رسيد : «بخت و دولت بكاردانی نيست***جز بتأييد آسمانی نيست».
از يكسو ما ميگوييم : بايد در انديشهی نگهداری خاندانهای خود باشيم و بايد خطرهای احتمالی آينده را بديده گرفته درپی وسايل دفاع باشيم از سوي ديگر گوشها پر است با اين شعر و مانند آن : «اگر تيغ عالم بجنبد ز جای***نبّرد رگی تا نخواهد خدای».
ميگوييم : آيا باور كردنيست كه اين همه سخنان كه بنام جبريگری و اختيار نداری گفته شده بیاثر بماند؟!..
آيا باور كردنيست كه سخنانی كه ما بنام ميهنپرستی و كوشش مینويسيم اثر خود را بكند ولی اينها نكند؟!..
(پرچم روزانه شمارهی ۱۲۴)
🔶 کتاب فرهنگ چیست؟
گفتار سوم : از كار وارونه جز نتيجهی وارونه برنخيزد ، تکهی 1
🔸مردمي كه بشورش برخاسته با پادشاه خودكام ميجنگند و مشروطه ميخواهند ، اين جنگ و شورش معنايش آنست كه ميخواهند دست آن پادشاه را كوتاه گردانيده ، مردم خودشان كشور را راه برند. اينست در كشور مشروطه بايد هر يكي از جوان و پير ، زن و مرد ، توانگر و كمچيز ، و شهري و روستايي ، خود را پاسخده نگهداري آن كشور بشناسد و كوشش بآبادي آن را باياي خود بداند.
نتيجهی گفتههاي ما در گفتار گذشته آنست كه فرهنگ كه بايستي روانهاي جوانان را نيرومند گردانيده ، فهمها و خردهاي ايشان را بكار اندازد ، وارونهی آن را نتيجه داده روانهاي جوانان را هرچه ناتوانتر گردانيده ، خردها و فهمهاي آنان را بيكاره ميگرداند.
اكنون ميخواهيم بگوييم كه نتيجهی اين كار وزارت فرهنگ آن ميشود كه جواناني كه از دبيرستانها و دانشكدهها بيرون ميآيند و درميان توده زندگي آغاز ميكنند بيشتر ايشان (نه همگيشان) ، راهنماشان در زندگي جز هوس و خودخواهي نيست ، و اين خود زيان بس بزرگيست كه بايستي براي گفتگو از آن كتاب بزرگي نوشته شود ، ولي من ناچار خواهم بود در اينجا بكوتاهي سخن رانم.
وزارت فرهنگ چون يكسره بوارونهی باياي خود رفتار ميكند ، ناچاريست كه از كارش نتيجهی وارونه پديد آيد ، ناچاريست كه بجاي سود ، زيان در دست باشد. من اينك زمينه را روشن خواهم گردانيد :
سي و هشت سال پيش در ايران جنبش مشروطه خواهي پديد آمد و پس از كشاكشها و خونريزيها مشروطه در اين كشور پذيرفته گرديد. اين پيشامد براي ايران بسيار ارجمند ميبود. زيرا مشروطه بهترين گونه از گونههاي سررشتهداريست. چيزي كه هست مشروطه پذيرفتن يك كشور تنها با آن نيست كه يك قانون اساسي نوشته شود و يك پارلماني باز شود. براي پايدار گرديدن مشروطه در يك كشور ، بيش از همه ، بايد توده معني مشروطه را بفهمد و آن را بخواهد و خود را شايندهی آن گرداند. زندگاني در زير يوغ پادشاهان خودكام با زندگي آزاد در يك كشور مشروطه دوتاست. براي اين شايستگي ديگري ميخواهد. مردمي كه بشورش برخاسته با پادشاه خودكام ميجنگند و مشروطه ميخواهند ، اين جنگ و شورش معنايش آنست كه ميخواهند دست آن پادشاه را كوتاه گردانيده ، مردم خودشان كشور را راه برند. اينست در كشور مشروطه بايد هر يكي از جوان و پير ، زن و مرد ، توانگر و كمچيز ، و شهري و روستايي ، خود را پاسخده نگهداري آن كشور بشناسد و كوشش بآبادي آن را باياي خود بداند. چنانكه در معني ميهنپرستي گفتم بايد درميانه پيمان ورجاوندي بنام «[با]هم زيستن» باشد.
اينهاست معني مشروطه. ولي در ايران چون جنبش برخاست اين سخنان بميان نيامد. شورش مشروطهخواهي در ايران ، بيش از همه ، جنگ دادخواهي با ستمگري ميبود. اينست معني درست مشروطه بمردم فهمانيده نشد و هنوز پس از سي و هشت سال يكي از هزار مردم معني راست آن را نميداند.
از آنسوي ايرانيان چند هزار سال در زير يوغ پادشاهان زيسته كتابهاشان و دلهاشان پر از پندارهاي پست شاهپرستي و دستورهاي زيردستي و مانند اينها بود كه پس از مشروطه بايستي از ميان رود و بازنماند. يك تودهاي كه بزندگاني آزاد دمكراسي پا ميگزارند ، بايد انديشه و سهشهاي آنان نيز ديگر گردد.
از اينرو يكي از كارهايي كه بايستي در ايران انجام گيرد اين ميبود كه آن پندارهاي كهن زمانهاي گذشته از ميان رود و آن كتابها از دست مردم گرفته شود. مثلاً فردوسي خود مرد نيكي بوده ولي سخنان او كه بيش از همه ستايش پادشاهان خودكام و دربارهاي ايشانست در اين روزگار سراپا زيانست و بايستي از ميان برخيزد. از كتاب فردوسي تنها در زمينهی زبان ميشود سودجويي كرد.
هنوز اين فردوسيست كه خود مرد نيكي ميبوده ، چه رسد بديگران كه سراپا پستي و آلودگي ميبودهاند ، و گفتههاشان پر از ستايش شاهان خودكام و دستورهاي پست بردگي و زيردستيست.
يكي از ايشان نظاميست كه وزارت فرهنگ او را «حكيم نظامي» ميخواند. اين مرد چندان پست ميبوده كه زندگاني خود را با ستايش شاهان كوچك و بيارج زمان خود گذرانيده و بنامهاي ايشان مثنويها سروده ، و چاپلوسي و بيرگي را تا بآنجا رسانيده كه در برابر يك بهرامشاه كوچكي خود را سگ (بلكه كمتر از سگ) گردانيده و ازو استخوان خواسته است :
با فلك آن دم كه نشيني بخوان پيش من افكن قدري استخوان
كاخر لاف سگيت ميزنم دبدبهی بندگيت ميزنم
در ديدهی اين مرد بهرامشاه كه فرمانرواي يك شهر ارسنجان بيش نميبوده ، شبها با فلك همنشين ميشده و روزي بمردم ميبخشيده ، و اينست براي خود كه لاف سگي بهرامشاه را ميزد استخوان خواسته. تفو بر تو اي مردك پست بيرگ !..
همين مرد در ستايش پادشاهان خودكامه ميسرايد :
پيش خرد شاهي و پيغمبري چون دو نگينند به يك انگشتري
آن پادشاهان خودكام هوسباز با برانگيختگان خدا در يك شمار ميبودهاند !..
گفتار سوم : از كار وارونه جز نتيجهی وارونه برنخيزد ، تکهی 1
🔸مردمي كه بشورش برخاسته با پادشاه خودكام ميجنگند و مشروطه ميخواهند ، اين جنگ و شورش معنايش آنست كه ميخواهند دست آن پادشاه را كوتاه گردانيده ، مردم خودشان كشور را راه برند. اينست در كشور مشروطه بايد هر يكي از جوان و پير ، زن و مرد ، توانگر و كمچيز ، و شهري و روستايي ، خود را پاسخده نگهداري آن كشور بشناسد و كوشش بآبادي آن را باياي خود بداند.
نتيجهی گفتههاي ما در گفتار گذشته آنست كه فرهنگ كه بايستي روانهاي جوانان را نيرومند گردانيده ، فهمها و خردهاي ايشان را بكار اندازد ، وارونهی آن را نتيجه داده روانهاي جوانان را هرچه ناتوانتر گردانيده ، خردها و فهمهاي آنان را بيكاره ميگرداند.
اكنون ميخواهيم بگوييم كه نتيجهی اين كار وزارت فرهنگ آن ميشود كه جواناني كه از دبيرستانها و دانشكدهها بيرون ميآيند و درميان توده زندگي آغاز ميكنند بيشتر ايشان (نه همگيشان) ، راهنماشان در زندگي جز هوس و خودخواهي نيست ، و اين خود زيان بس بزرگيست كه بايستي براي گفتگو از آن كتاب بزرگي نوشته شود ، ولي من ناچار خواهم بود در اينجا بكوتاهي سخن رانم.
وزارت فرهنگ چون يكسره بوارونهی باياي خود رفتار ميكند ، ناچاريست كه از كارش نتيجهی وارونه پديد آيد ، ناچاريست كه بجاي سود ، زيان در دست باشد. من اينك زمينه را روشن خواهم گردانيد :
سي و هشت سال پيش در ايران جنبش مشروطه خواهي پديد آمد و پس از كشاكشها و خونريزيها مشروطه در اين كشور پذيرفته گرديد. اين پيشامد براي ايران بسيار ارجمند ميبود. زيرا مشروطه بهترين گونه از گونههاي سررشتهداريست. چيزي كه هست مشروطه پذيرفتن يك كشور تنها با آن نيست كه يك قانون اساسي نوشته شود و يك پارلماني باز شود. براي پايدار گرديدن مشروطه در يك كشور ، بيش از همه ، بايد توده معني مشروطه را بفهمد و آن را بخواهد و خود را شايندهی آن گرداند. زندگاني در زير يوغ پادشاهان خودكام با زندگي آزاد در يك كشور مشروطه دوتاست. براي اين شايستگي ديگري ميخواهد. مردمي كه بشورش برخاسته با پادشاه خودكام ميجنگند و مشروطه ميخواهند ، اين جنگ و شورش معنايش آنست كه ميخواهند دست آن پادشاه را كوتاه گردانيده ، مردم خودشان كشور را راه برند. اينست در كشور مشروطه بايد هر يكي از جوان و پير ، زن و مرد ، توانگر و كمچيز ، و شهري و روستايي ، خود را پاسخده نگهداري آن كشور بشناسد و كوشش بآبادي آن را باياي خود بداند. چنانكه در معني ميهنپرستي گفتم بايد درميانه پيمان ورجاوندي بنام «[با]هم زيستن» باشد.
اينهاست معني مشروطه. ولي در ايران چون جنبش برخاست اين سخنان بميان نيامد. شورش مشروطهخواهي در ايران ، بيش از همه ، جنگ دادخواهي با ستمگري ميبود. اينست معني درست مشروطه بمردم فهمانيده نشد و هنوز پس از سي و هشت سال يكي از هزار مردم معني راست آن را نميداند.
از آنسوي ايرانيان چند هزار سال در زير يوغ پادشاهان زيسته كتابهاشان و دلهاشان پر از پندارهاي پست شاهپرستي و دستورهاي زيردستي و مانند اينها بود كه پس از مشروطه بايستي از ميان رود و بازنماند. يك تودهاي كه بزندگاني آزاد دمكراسي پا ميگزارند ، بايد انديشه و سهشهاي آنان نيز ديگر گردد.
از اينرو يكي از كارهايي كه بايستي در ايران انجام گيرد اين ميبود كه آن پندارهاي كهن زمانهاي گذشته از ميان رود و آن كتابها از دست مردم گرفته شود. مثلاً فردوسي خود مرد نيكي بوده ولي سخنان او كه بيش از همه ستايش پادشاهان خودكام و دربارهاي ايشانست در اين روزگار سراپا زيانست و بايستي از ميان برخيزد. از كتاب فردوسي تنها در زمينهی زبان ميشود سودجويي كرد.
هنوز اين فردوسيست كه خود مرد نيكي ميبوده ، چه رسد بديگران كه سراپا پستي و آلودگي ميبودهاند ، و گفتههاشان پر از ستايش شاهان خودكام و دستورهاي پست بردگي و زيردستيست.
يكي از ايشان نظاميست كه وزارت فرهنگ او را «حكيم نظامي» ميخواند. اين مرد چندان پست ميبوده كه زندگاني خود را با ستايش شاهان كوچك و بيارج زمان خود گذرانيده و بنامهاي ايشان مثنويها سروده ، و چاپلوسي و بيرگي را تا بآنجا رسانيده كه در برابر يك بهرامشاه كوچكي خود را سگ (بلكه كمتر از سگ) گردانيده و ازو استخوان خواسته است :
با فلك آن دم كه نشيني بخوان پيش من افكن قدري استخوان
كاخر لاف سگيت ميزنم دبدبهی بندگيت ميزنم
در ديدهی اين مرد بهرامشاه كه فرمانرواي يك شهر ارسنجان بيش نميبوده ، شبها با فلك همنشين ميشده و روزي بمردم ميبخشيده ، و اينست براي خود كه لاف سگي بهرامشاه را ميزد استخوان خواسته. تفو بر تو اي مردك پست بيرگ !..
همين مرد در ستايش پادشاهان خودكامه ميسرايد :
پيش خرد شاهي و پيغمبري چون دو نگينند به يك انگشتري
آن پادشاهان خودكام هوسباز با برانگيختگان خدا در يك شمار ميبودهاند !..
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
دیباچه ـ تکهی 2
🔸 چنانكه اين حال ما ايرانيان است كه با آنكه از زمانهاى بسيار باستان خط در اين سرزمين ما رواج داشته كه سنگهاى بيستون و تخت جمشيد بر اين گفتهي ما گواه است وآنگاه همه مىدانيم كه آن پادشاهى پهناور مادان و هخامنشيان و روابطى كه اين فرمانروايان با پادشاهيهاى ديگر داشتهاند و هميشه نامهنويسيها مىكردهاند خود رواج خط را در اين كشور دربايست داشته است. با اين حال از دورههاى پيش از اسلامِ ايران هرگز كتابى كه ارزش تاريخى داشته باشد بدست ما نرسيده و اين خود از شگفتترين داستانهاست كه از آنهمه قرنها هرگز خبر درستى نزد خود ايرانيان پيدا نمىشده. نه اينكه كسى در ايران تاريخ ننوشته بوده بلكه ما آگاهى درستى داريم كه ايرانيان كتابهاى بسيارى در تاريخ داشتهاند ولى در نتيجهي حوادثى كه در اينجا مجال ياد آنها را نداريم از ميان رفته است.
اينست كه ما امروز ناگزيريم دست نياز بسوى مردمان باستان ديگرى كه با ايران همسايه بوده يا رابطههاى ديگرى داشتهاند دراز نماييم. از قبيل : يونانيان باستان و روميان غربى و بوزانتيان و ارمنيان و تازيان و هنديان و آسوريان و ديگران.
از جمله كتابهاى تاريخى كه از زمانهاى كهن بازمانده و امروز بدست ما رسيده كتابى است بنام «سرگذشتها» (زندگيها) تأليف پلوتارخ يونانى كه از مشهورترين كتابهاست.
پلوتارخ از سرزمين يونان برخاسته و در آن ميهن خود كه آنزمان يگانه سرزمين دانش و خرد شمرده مىشده درس خوانده و دانشهايى آموخته و چون آنزمان يونان جزو روم و دو سرزمين پيوسته بهم بوده پلوتارخ پس از ديرى از يونان به روم رفته و ساليانى در شهر رم پايتخت آنجا روز مىگزارده تا بار ديگر بميهن خود بازگشته است.
پلوتارخ نيمهي دوم از قرن نخستين تاريخ ميلادى و بيست سال از آغاز قرن دوم آن تاريخ را دريافته(1) و اين هنگام شش يا هفت قرن بوده كه آسيا و اروپا با هم درافتاده و جهان همچون دريا در تلاطم بوده : يونان و آن پيشرفت آيين مردمى در ميان آنان ، پادشاهى هخامنشى و آن لشكركشيهاى شگفتانگيز آن پادشاهان بر يونان و مصر ، الكساندر و آن پيشرفت تند او در آسيا ، پيدايش سلوكيان و اشكانيان ، برخاستن روم جهانگير و كشاكشهاى او با اشكانيان ـ اينها حوادث مهم تاريخى است كه پلوتارخ خبر آنها را شنيده و دانسته و صدها مردان سترگ تاريخى را مىشناخته است.
او با اين مايهي انبوه به تاريخنگارى برخاسته. در آن زمان فن تاريخ پيشرفتهايى كرده و حال بهتر و برترى داشته. تاريخنگاران هر حادثه را با همهي پيرامونها و گوشه و كنارهاى آن برشتهي نگارش كشيده تنها بياد حوادث بسنده نمىكردند بلكه از علت هر حادثه و مقدمات آن آغاز كرده با شرح نتيجه بپايان مىرسانیدند. بعبارت ديگر حادثه را بدانسان كه رویداده از آغاز بانجام رسانيده پا بپا پيروى از گزارش آن مىنمودند. اينگونه داستانسرايى بهترين و شيرينترين و سودمندترين شيوهي تاريخ است و تنها عيبى كه دارد دشوارى آن مىباشد. زيرا خود هر حادثهاى را كسان بسيارى مىدانند و مىتوان از هر كدام آنان پرسيده بدست آورد. ولى علت و مقدمه و خردهكاريهاى يك حادثه را تنها كسانى مىدانند كه دست اندر كار آن بوده يا آن را از نزديك تماشا كرده باشند و اينست كه تاريخنگار در راه دست يافتن باين خبرها با سختيها روبرو مىشود و چهبسا كه بچنان خبرهايى دسترس پيدا نكند. بويژه دربارهي حوادث دور و باستان كه كمتر مىتوان آگاهى از علت و مقدمات آنها بدست آورد. وآنگاه در چنين داستانى كه خردهكاريها و بخشهاى نهانى يك حادثه سروده مىشود راه افسانهبافى بازتر است و چهبسا كه تاريخنگار آلت اغراض افسانهبافان مىگردد.
تاريخ هرودت و كتاب کسنفون و ديگر اينگونه كتابهاى بازمانده از آن زمانها بهترين گواه باين گفتههاى ماست. زيرا اين كتابها از يكسوى با شيرينترين شيوهاى نگارش يافته و از سودمندترين كتابها مىباشد ، از سوى ديگر چه افسانههاى بیپايى كه در آنها مىتوان يافت.
بارى پلوتارخ نيز همان شيوهي تاريخسرايى را پيش گرفته. بلكه چون عنوان نگارشهاى او سرگذشت كسان تاريخى است نه سرودن حوادث تاريخ ، از اين جهت بيشتر از تاريخنگاران مجال آن شيرينكاريها را داشته است و از آنسوى تا آنجا كه ازو برمىآمده بتحقيق پرداخته و بجدا كردن داستانهاى راستين از افسانههاى دروغين كوشيده است.
پابرگیها :
1ـ از سال ۴۵ يا ۴۶ تا سال ١٢٠
دیباچه ـ تکهی 2
🔸 چنانكه اين حال ما ايرانيان است كه با آنكه از زمانهاى بسيار باستان خط در اين سرزمين ما رواج داشته كه سنگهاى بيستون و تخت جمشيد بر اين گفتهي ما گواه است وآنگاه همه مىدانيم كه آن پادشاهى پهناور مادان و هخامنشيان و روابطى كه اين فرمانروايان با پادشاهيهاى ديگر داشتهاند و هميشه نامهنويسيها مىكردهاند خود رواج خط را در اين كشور دربايست داشته است. با اين حال از دورههاى پيش از اسلامِ ايران هرگز كتابى كه ارزش تاريخى داشته باشد بدست ما نرسيده و اين خود از شگفتترين داستانهاست كه از آنهمه قرنها هرگز خبر درستى نزد خود ايرانيان پيدا نمىشده. نه اينكه كسى در ايران تاريخ ننوشته بوده بلكه ما آگاهى درستى داريم كه ايرانيان كتابهاى بسيارى در تاريخ داشتهاند ولى در نتيجهي حوادثى كه در اينجا مجال ياد آنها را نداريم از ميان رفته است.
اينست كه ما امروز ناگزيريم دست نياز بسوى مردمان باستان ديگرى كه با ايران همسايه بوده يا رابطههاى ديگرى داشتهاند دراز نماييم. از قبيل : يونانيان باستان و روميان غربى و بوزانتيان و ارمنيان و تازيان و هنديان و آسوريان و ديگران.
از جمله كتابهاى تاريخى كه از زمانهاى كهن بازمانده و امروز بدست ما رسيده كتابى است بنام «سرگذشتها» (زندگيها) تأليف پلوتارخ يونانى كه از مشهورترين كتابهاست.
پلوتارخ از سرزمين يونان برخاسته و در آن ميهن خود كه آنزمان يگانه سرزمين دانش و خرد شمرده مىشده درس خوانده و دانشهايى آموخته و چون آنزمان يونان جزو روم و دو سرزمين پيوسته بهم بوده پلوتارخ پس از ديرى از يونان به روم رفته و ساليانى در شهر رم پايتخت آنجا روز مىگزارده تا بار ديگر بميهن خود بازگشته است.
پلوتارخ نيمهي دوم از قرن نخستين تاريخ ميلادى و بيست سال از آغاز قرن دوم آن تاريخ را دريافته(1) و اين هنگام شش يا هفت قرن بوده كه آسيا و اروپا با هم درافتاده و جهان همچون دريا در تلاطم بوده : يونان و آن پيشرفت آيين مردمى در ميان آنان ، پادشاهى هخامنشى و آن لشكركشيهاى شگفتانگيز آن پادشاهان بر يونان و مصر ، الكساندر و آن پيشرفت تند او در آسيا ، پيدايش سلوكيان و اشكانيان ، برخاستن روم جهانگير و كشاكشهاى او با اشكانيان ـ اينها حوادث مهم تاريخى است كه پلوتارخ خبر آنها را شنيده و دانسته و صدها مردان سترگ تاريخى را مىشناخته است.
او با اين مايهي انبوه به تاريخنگارى برخاسته. در آن زمان فن تاريخ پيشرفتهايى كرده و حال بهتر و برترى داشته. تاريخنگاران هر حادثه را با همهي پيرامونها و گوشه و كنارهاى آن برشتهي نگارش كشيده تنها بياد حوادث بسنده نمىكردند بلكه از علت هر حادثه و مقدمات آن آغاز كرده با شرح نتيجه بپايان مىرسانیدند. بعبارت ديگر حادثه را بدانسان كه رویداده از آغاز بانجام رسانيده پا بپا پيروى از گزارش آن مىنمودند. اينگونه داستانسرايى بهترين و شيرينترين و سودمندترين شيوهي تاريخ است و تنها عيبى كه دارد دشوارى آن مىباشد. زيرا خود هر حادثهاى را كسان بسيارى مىدانند و مىتوان از هر كدام آنان پرسيده بدست آورد. ولى علت و مقدمه و خردهكاريهاى يك حادثه را تنها كسانى مىدانند كه دست اندر كار آن بوده يا آن را از نزديك تماشا كرده باشند و اينست كه تاريخنگار در راه دست يافتن باين خبرها با سختيها روبرو مىشود و چهبسا كه بچنان خبرهايى دسترس پيدا نكند. بويژه دربارهي حوادث دور و باستان كه كمتر مىتوان آگاهى از علت و مقدمات آنها بدست آورد. وآنگاه در چنين داستانى كه خردهكاريها و بخشهاى نهانى يك حادثه سروده مىشود راه افسانهبافى بازتر است و چهبسا كه تاريخنگار آلت اغراض افسانهبافان مىگردد.
تاريخ هرودت و كتاب کسنفون و ديگر اينگونه كتابهاى بازمانده از آن زمانها بهترين گواه باين گفتههاى ماست. زيرا اين كتابها از يكسوى با شيرينترين شيوهاى نگارش يافته و از سودمندترين كتابها مىباشد ، از سوى ديگر چه افسانههاى بیپايى كه در آنها مىتوان يافت.
بارى پلوتارخ نيز همان شيوهي تاريخسرايى را پيش گرفته. بلكه چون عنوان نگارشهاى او سرگذشت كسان تاريخى است نه سرودن حوادث تاريخ ، از اين جهت بيشتر از تاريخنگاران مجال آن شيرينكاريها را داشته است و از آنسوى تا آنجا كه ازو برمىآمده بتحقيق پرداخته و بجدا كردن داستانهاى راستين از افسانههاى دروغين كوشيده است.
پابرگیها :
1ـ از سال ۴۵ يا ۴۶ تا سال ١٢٠
🔶 در پیرامون «حافظ چه میگوید»
🔸در این هفت قرن كسی در این كشور ایران یافت نشد كه حقیقت شعر و شاعری را آن طور كه باید و شاید بشناساند و تودهی جاهل و یا سطحی ایران را از نیك و بد دواوین شعرا بیاگاهاند.
🔸اگر به شاعران عنوان راهنمایی و پندآموزی و به آن شعرها نام پند یا اندرز دهیم راهنما یا پندآموز كسی تواند بود كه نیك از بد بشناسد و همهی سخنانش سودمند باشد. كسانی كه در گفتههای خودشان همه¬گونه رسوایی از خود نشان دادهاند به گفتههای نیك آنان نیز ارج نتوان گزاشت.
🔸در این هفت قرن كسی در این كشور ایران یافت نشد كه حقیقت شعر و شاعری را آن طور كه باید و شاید بشناساند و تودهی جاهل و یا سطحی ایران را از نیك و بد دواوین شعرا بیاگاهاند.
🔸اگر به شاعران عنوان راهنمایی و پندآموزی و به آن شعرها نام پند یا اندرز دهیم راهنما یا پندآموز كسی تواند بود كه نیك از بد بشناسد و همهی سخنانش سودمند باشد. كسانی كه در گفتههای خودشان همه¬گونه رسوایی از خود نشان دادهاند به گفتههای نیك آنان نیز ارج نتوان گزاشت.
dar pirãmune Hãfez Ce Miguyad.pdf
77.2 KB
🔶 در پیرامون «حافظ چه میگوید»
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶 سرچشمهی كارهاي آدمي مغز اوست
(بخش پنجم)
🔸شما اگر از عاميان بپرسيد : «چرا ما شرقيان پس ماندهايم؟..» خيره مانند و پاسخي نتوانند. از درسخواندگان بپرسيد هر كدام پريشانگويي ديگري كنند.
🔸در جهان چه بدآموزي زشتتر از اين كه بمردم بگويي : «موسا و فرعون ، و ستم و دادگري ، راست و كج ، و نيك و بد ، همه يكيست؟.. » چه بدآموزي زهرناكتر از اين كه بگويي «جهان پوچست و هيچست. انديشهي گذشته نكنيد و پرواي آينده ننماييد و دمي را كه در آنيد گرامي شماريد و با خوشي و مستي بسر دهيد»؟!. چه بدآموزي بدتر از اين كه بگويي : «اگر فلان مرده را دوست داريد يا بديدن بارگاهش رويد همهي گناهانتان آمرزيده شود»؟!..
(بخش پنجم)
🔸شما اگر از عاميان بپرسيد : «چرا ما شرقيان پس ماندهايم؟..» خيره مانند و پاسخي نتوانند. از درسخواندگان بپرسيد هر كدام پريشانگويي ديگري كنند.
🔸در جهان چه بدآموزي زشتتر از اين كه بمردم بگويي : «موسا و فرعون ، و ستم و دادگري ، راست و كج ، و نيك و بد ، همه يكيست؟.. » چه بدآموزي زهرناكتر از اين كه بگويي «جهان پوچست و هيچست. انديشهي گذشته نكنيد و پرواي آينده ننماييد و دمي را كه در آنيد گرامي شماريد و با خوشي و مستي بسر دهيد»؟!. چه بدآموزي بدتر از اين كه بگويي : «اگر فلان مرده را دوست داريد يا بديدن بارگاهش رويد همهي گناهانتان آمرزيده شود»؟!..
sarcewmeye kãrhãye ãdami maqze ust 5.pdf
85.9 KB
🔶 سرچشمهی كارهاي آدمي مغز اوست
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
چنانكه بارها گفتهايم اين درماندگی و آلودگی در ايرانيان طبيعی نيست.
ايرانيان نه در ساختمان تنی ، و نه در نيروهای روانی از اروپاييان كمتر نيستند.
آنچه ايرانيان را باين حال آلودگی و درماندگی انداخته اين انديشههای پوچ و پريشان و گمراهست و ما برای اين ، دليلهای دانشمندانه (از راه روانشناسی) ياد كردهايم ...
دربارهی چاره نيز ما گفتهايم و دوباره ميگوييم یک راه بيشتر نيست و آن اينكه حقايق انتشار يابد و مردم معنی درست زندگانی را بفهمند و يك راه نوينی براي زندگی ، از روی خرد گشاده گردد.
اينست چاره و جز اين نيست. اين چاره نه تنها براي ايران يا براي شرقيانست ، برای سراسر جهانست.
(پرچم روزانه شمارهی ۱۶۶)
ايرانيان نه در ساختمان تنی ، و نه در نيروهای روانی از اروپاييان كمتر نيستند.
آنچه ايرانيان را باين حال آلودگی و درماندگی انداخته اين انديشههای پوچ و پريشان و گمراهست و ما برای اين ، دليلهای دانشمندانه (از راه روانشناسی) ياد كردهايم ...
دربارهی چاره نيز ما گفتهايم و دوباره ميگوييم یک راه بيشتر نيست و آن اينكه حقايق انتشار يابد و مردم معنی درست زندگانی را بفهمند و يك راه نوينی براي زندگی ، از روی خرد گشاده گردد.
اينست چاره و جز اين نيست. اين چاره نه تنها براي ايران يا براي شرقيانست ، برای سراسر جهانست.
(پرچم روزانه شمارهی ۱۶۶)
safare Qazvin 1-2.pdf
106.9 KB
🔶 سفر قزوین
(هر دو بخش در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(هر دو بخش در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶 کتاب فرهنگ چیست؟
گفتار سوم : از كار وارونه جز نتيجهی وارونه برنخيزد ، تکهی 2
🔸يكي از كارهايي كه ميبايست وزارت فرهنگ انجام دهد اين ميبود كه درميان درسهاي خود ... معني زندگاني آزاد دمكراسي و سودهاي آن را بنورسان ياد دهد ... و از آنسو ... پندارهاي پست كهن را كه در كتابها و دلها آکنده شده از ميان برد.
ديگري از ايشان سعديست. در دلبستگي اين مرد بپادشاهان خودكام و بيپرواييش بتوده و زندگاني تودهاي همين بس كه مغولان كه در ايران و عراق و ديگر جاها خونهاي مليونها مردان را ريخته و گلوهاي هزاران كودكان شيرخوار را فشرده ، و مليونها دختران و زنان را ببردگي بردند ، سعدي كه خود همزمان ميبود كمترين يادي از اين داستانهاي دلگداز در گفتههاي او نيست ، ولي چون مستعصم خليفهی بيارج عباسي كشته شده سعدي پستنهاد بسوگواري پرداخته و آسمان را خون گريانيده است.
اين مرد دستورهايش همه از روي پستي و چاپلوسيست : «پادشاهان از براي مصلحت صد خون كنند» ، «هر عيب كه سلطان بپسندد هنر است» ، «صلاح مملكت خويش خسروان دانند» ، «قرار در كف آزادگان نگيرد مال» ، «دستي كه بدندان نتوان برد ببوس».
اين مرد در دلبستگي بدربارهاي پادشاهان و خشنودي از ستمگريهاي آنان تا جايي پيش رفته كه خدا را نيز مانند يك پادشاه ستمگر خودكامي شناخته است. اين يكي از كارهاي بسيار بيخردانهی پادشاهان خودكام و هوسباز ميبود كه روزي را براي خونريزي و خشمراني خود برگزيدندي و در آن روز جامهی سرخ بتن كرده ببهانههاي كوچكي خونها ـ از باگناهان و بيگناهان ـ ريختندي. يك روز نيز كه دستگاه بادهخواري و مطرببازي برپا كردندي باين و آن پولها دادندي و هر گناهكاري را كه خواستندي آمرزيدندي.
آن روز خشمشان ميبودي و اين روز دهششان. سعدي بيخرد چنين دستگاهي را براي خدا نيز آرزو كرده است و درميان شيرينزبانيهاي خود چنين ميگويد :
بتهديد اگر بركشد تيغ حكم بمانند كروبيان صم و بكم
وگر دردهد يك صلاي كرم عزازيل گويد نصيبي برم
جلو خامه را بگيريم : يكي از كارهايي كه ميبايست وزارت فرهنگ انجام دهد اين ميبود كه درميان درسهاي خود از دبستان گرفته تا دانشكده ، معني زندگاني آزاد دمكراسي و سودهاي آن را بنورسان ياد دهد و انديشهها و سهشهاي آنان را با ميهنپرستي و دلبستگي بكشور و زندگاني تودهاي بپرورد ، و بايايي را كه هر كسي در برابر كشور و توده ميدارد بآنان بفهماند. از آنسو هميشه در كوشش باشد كه پندارهاي پست كهن را كه در كتابها و دلها آکنده شده از ميان برد. جلو چاپ آن كتابها را گرفته بجاي آنها كتابهايي را كه با زندگاني نوين مشروطه و دمكراسي سازگار باشد چاپ كرده رواج دهد.
اين ميبود يكي از كارهاي ارجداري كه بايستي انجام گيرد. ولي وزارت فرهنگ درست بوارونهی اين رفتار كرده است. از يكسو شما در سراسر درسهايي كه وزارت فرهنگ بنورسان و جوانان ميآموزد ، يادي از معني مشروطه و ميهنپرستي و از اين گونه چيزها نتوانيد يافت. آنچه ما ميدانيم در دانشكدهی حقوق است كه چون بايد سررشتهداري (حكومت) و گونههاي آن را درس دهند ، در آن ميان يادي نيز از مشروطه كرده ميشود. در ديگر جاها چنين درسها نيست.
از اينسوي چنانكه گفتيم وزارت فرهنگ يگانه بايايي كه براي خود شناخته اين بوده كه بدآموزيهاي كهن و سراپا زيان زمانهاي تيره و پريشانگوييهاي شاعران چاپلوس دربارهاي خودكامگي را (كه بايستي از ميان برده شود) نگه دارد و رواجش را بيشتر گرداند ، و مغزهاي جوانان و نورسان را با آنها بياکند.
وزارت فرهنگ آشكار ميگويد : «اين كار باياي اوست» ، و ما نيك ميدانيم اين بايا را بهر آن ، كه برگزيده و سرچشمهی اين كار چه بوده ، ولي در اينجا بگفتگو نيازي نميبينيم. در اينجا سخن از نتيجه است و سرچشمه هرچه بوده است ، باشد.
ميخواهيم بگوييم وزارت فرهنگ از هر باره بوارونهی باياي خود رفتار كرده و اينست نتيجه از هر باره وارونه درآمده. باين معني جوانان كه بايستي راه زندگاني ياد گيرند ، آن را بيكبار گم ميكنند. روانها كه بايستي نيرومند گردد بيكبار از نيرو ميافتد و فهمها و خردها بيكاره ميشود.
از اينجاست كه جوانان كه از دبيرستان يا دانشكده ـ با مغزهاي فرسوده و ناتوان ـ بيرون ميآيند ، از يكسو فريفتهی خود ميباشند و هر يكي از ايشان آن چيزهاي درهم و بيهودهاي را كه از درسها ياد گرفته و يا از اين روزنامه و آن مهنامه بدست آورده براي سرمايهی زندگاني بس ميشمارد و هيچ گونه نيازي بياد گرفتن چيزهايي در خود نميشناسد ، بجاي خود كه ميخواهد «جامعه» را «تربيت» كند ، و نتيجهی درس خواندن خود را جز همين نميشناسد كه براهنمايي توده برخيزد و از همان گام نخست خودسرانه بكوششهايي ميپردازد ، و گفتارها مينويسد و يا روزنامه برپا ميكند. از يكسو نيز در سايهی ناتواني روان و بيكارگي خرد در همهی كارها و كوششها راهنماي ايشان جز هوس و آز و خودخواهي و سركشي نيست.
گفتار سوم : از كار وارونه جز نتيجهی وارونه برنخيزد ، تکهی 2
🔸يكي از كارهايي كه ميبايست وزارت فرهنگ انجام دهد اين ميبود كه درميان درسهاي خود ... معني زندگاني آزاد دمكراسي و سودهاي آن را بنورسان ياد دهد ... و از آنسو ... پندارهاي پست كهن را كه در كتابها و دلها آکنده شده از ميان برد.
ديگري از ايشان سعديست. در دلبستگي اين مرد بپادشاهان خودكام و بيپرواييش بتوده و زندگاني تودهاي همين بس كه مغولان كه در ايران و عراق و ديگر جاها خونهاي مليونها مردان را ريخته و گلوهاي هزاران كودكان شيرخوار را فشرده ، و مليونها دختران و زنان را ببردگي بردند ، سعدي كه خود همزمان ميبود كمترين يادي از اين داستانهاي دلگداز در گفتههاي او نيست ، ولي چون مستعصم خليفهی بيارج عباسي كشته شده سعدي پستنهاد بسوگواري پرداخته و آسمان را خون گريانيده است.
اين مرد دستورهايش همه از روي پستي و چاپلوسيست : «پادشاهان از براي مصلحت صد خون كنند» ، «هر عيب كه سلطان بپسندد هنر است» ، «صلاح مملكت خويش خسروان دانند» ، «قرار در كف آزادگان نگيرد مال» ، «دستي كه بدندان نتوان برد ببوس».
اين مرد در دلبستگي بدربارهاي پادشاهان و خشنودي از ستمگريهاي آنان تا جايي پيش رفته كه خدا را نيز مانند يك پادشاه ستمگر خودكامي شناخته است. اين يكي از كارهاي بسيار بيخردانهی پادشاهان خودكام و هوسباز ميبود كه روزي را براي خونريزي و خشمراني خود برگزيدندي و در آن روز جامهی سرخ بتن كرده ببهانههاي كوچكي خونها ـ از باگناهان و بيگناهان ـ ريختندي. يك روز نيز كه دستگاه بادهخواري و مطرببازي برپا كردندي باين و آن پولها دادندي و هر گناهكاري را كه خواستندي آمرزيدندي.
آن روز خشمشان ميبودي و اين روز دهششان. سعدي بيخرد چنين دستگاهي را براي خدا نيز آرزو كرده است و درميان شيرينزبانيهاي خود چنين ميگويد :
بتهديد اگر بركشد تيغ حكم بمانند كروبيان صم و بكم
وگر دردهد يك صلاي كرم عزازيل گويد نصيبي برم
جلو خامه را بگيريم : يكي از كارهايي كه ميبايست وزارت فرهنگ انجام دهد اين ميبود كه درميان درسهاي خود از دبستان گرفته تا دانشكده ، معني زندگاني آزاد دمكراسي و سودهاي آن را بنورسان ياد دهد و انديشهها و سهشهاي آنان را با ميهنپرستي و دلبستگي بكشور و زندگاني تودهاي بپرورد ، و بايايي را كه هر كسي در برابر كشور و توده ميدارد بآنان بفهماند. از آنسو هميشه در كوشش باشد كه پندارهاي پست كهن را كه در كتابها و دلها آکنده شده از ميان برد. جلو چاپ آن كتابها را گرفته بجاي آنها كتابهايي را كه با زندگاني نوين مشروطه و دمكراسي سازگار باشد چاپ كرده رواج دهد.
اين ميبود يكي از كارهاي ارجداري كه بايستي انجام گيرد. ولي وزارت فرهنگ درست بوارونهی اين رفتار كرده است. از يكسو شما در سراسر درسهايي كه وزارت فرهنگ بنورسان و جوانان ميآموزد ، يادي از معني مشروطه و ميهنپرستي و از اين گونه چيزها نتوانيد يافت. آنچه ما ميدانيم در دانشكدهی حقوق است كه چون بايد سررشتهداري (حكومت) و گونههاي آن را درس دهند ، در آن ميان يادي نيز از مشروطه كرده ميشود. در ديگر جاها چنين درسها نيست.
از اينسوي چنانكه گفتيم وزارت فرهنگ يگانه بايايي كه براي خود شناخته اين بوده كه بدآموزيهاي كهن و سراپا زيان زمانهاي تيره و پريشانگوييهاي شاعران چاپلوس دربارهاي خودكامگي را (كه بايستي از ميان برده شود) نگه دارد و رواجش را بيشتر گرداند ، و مغزهاي جوانان و نورسان را با آنها بياکند.
وزارت فرهنگ آشكار ميگويد : «اين كار باياي اوست» ، و ما نيك ميدانيم اين بايا را بهر آن ، كه برگزيده و سرچشمهی اين كار چه بوده ، ولي در اينجا بگفتگو نيازي نميبينيم. در اينجا سخن از نتيجه است و سرچشمه هرچه بوده است ، باشد.
ميخواهيم بگوييم وزارت فرهنگ از هر باره بوارونهی باياي خود رفتار كرده و اينست نتيجه از هر باره وارونه درآمده. باين معني جوانان كه بايستي راه زندگاني ياد گيرند ، آن را بيكبار گم ميكنند. روانها كه بايستي نيرومند گردد بيكبار از نيرو ميافتد و فهمها و خردها بيكاره ميشود.
از اينجاست كه جوانان كه از دبيرستان يا دانشكده ـ با مغزهاي فرسوده و ناتوان ـ بيرون ميآيند ، از يكسو فريفتهی خود ميباشند و هر يكي از ايشان آن چيزهاي درهم و بيهودهاي را كه از درسها ياد گرفته و يا از اين روزنامه و آن مهنامه بدست آورده براي سرمايهی زندگاني بس ميشمارد و هيچ گونه نيازي بياد گرفتن چيزهايي در خود نميشناسد ، بجاي خود كه ميخواهد «جامعه» را «تربيت» كند ، و نتيجهی درس خواندن خود را جز همين نميشناسد كه براهنمايي توده برخيزد و از همان گام نخست خودسرانه بكوششهايي ميپردازد ، و گفتارها مينويسد و يا روزنامه برپا ميكند. از يكسو نيز در سايهی ناتواني روان و بيكارگي خرد در همهی كارها و كوششها راهنماي ايشان جز هوس و آز و خودخواهي و سركشي نيست.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
دیباچه ـ تکهی 3
🔸 كتاب پلوتارخ گذشته از اين پرمايگى نيكيهاى ديگرى را دارد كه فهرستوار مىشماريم :
1ـ خود پلوتارخ مردانگى و آزادگى را دوست مىداشته و در كتاب خود در هر كجا كه كسى را با اين آراستگيها ياد مىكند ستايشها از او مىنگارد و در همه جا نامش را بنيكى مىبرد و اگر كسى را مخالف اين خويها ياد كرد نكوهش از او دريغ نمىسازد. اين نكته را خوب نوشتهاند كه پلوتارخ در اين تأليف خود بيك مرد آموزگار اخلاق بيشتر شبيه است تا بيك مؤلف تاريخنگار. چنين حالى در هر تاريخنگارى دليل پرارجى و سودمندى كتاب اوست و خوانندگان گذشته از آگاهيهاى تاريخى درسهاى اخلاقى از آن كتاب مىآموزند.
2ـ پلوتارخ با آنكه يونانى است تعصب نژادى از خود نمىنمايد و فرقى ميانهي مردم خود و ديگران نمىگزارد. چنانكه در بسيار جاها كه سخن از رفتار و كردار ايرانيان و پادشاهان ايرانى رفته از نيك و بد چنانكه بوده سخن رانده و چهبسا كه در سنجيدن رفتار يونانيان با ايرانيان از روى انصاف هوادارى از ايرانيان كرده و نكوهش بر يونانيان دريغ نساخته.
3ـ شيوهي نگارش پلوتارخ بسيار ساده و روشن است و هيچگاه پى عبارتپردازيهاى بيجا نرفته و مطلب را به لفافهي تشبيه و كنايه نمىپيچيد.
اينها نيكيهايى است كه ما از پلوتارخ و كتاب او سراغ داريم و آنچه برگزيدگى اين كتاب را مدلل مىسازد اين است كه آن را بهمهي زبانهاى معروف اروپا ترجمه كرده شرحهايى نيز بر آن نوشتهاند و امروز كمتر تاريخنگارى يا هر مؤلف ديگريست كه در گفتگو از مردمان باستان استفاده از اين كتاب ننمايد. بلكه در بسيار جاها يگانه مستند تاريخنگاران اين تأليف است و بس.
در زبان انگليسى چندين ترجمه از كتاب پلوتارخ هست كه هر يكى چندين بار چاپ شده. در زبان فرانسه آن را در بيست جلد چاپ كرده شرحهاى بسيار سودمندى بر آن افزودهاند.
پلوتارخ گذشته از پرمايگى خود و اينكه وسايل بسيارى براى فراهم كردن آگاهيها در دست داشته يك رشته كتابهاى تاريخى مهمى نيز در دست او بوده كه امروز در دست ما نيست. چنانكه نامهاى آن تاريخنگاران را در كتاب خود بارها مىبرد.
از ديدهی ايرانيگرى سود مهم كتاب پلوتارخ از حيث در بر داشتن آنست داستانها و خبرهايى را كه جزو تاريخ ايران مىباشد و جز در آن كتاب پيدا نمىشود : از قبيل سرگذشت اردشير دوم هخامنشى و داستان الكساندر و حادثهي كراسوس و مانندهاى اينها. اگر بازماندگان يونان را كه هنوز تا امروز هستند كنار بگزاريم هيچ مردم ديگرى باندازهي ايران نيازمند استفاده از كتاب پلوتارخ نمىباشد.
با اين حال آن كتاب تاكنون بفارسى ترجمه نيافته و كسى تا امروز در انديشهي چنين كارهايى نبود تا در امسال كه سررشتهي كارهاى وزارت معارف بدست ستودهي جناب مستطاب اجل آقاى ميرزا علىاصغرخان حكمت كه خود از دانشمندان مىباشند افتاد و در دنبالهی يك رشته كارهاى گرانمايهي علمى كه آغاز فرمودهاند هم اين نظر را پيدا كردند كه كتاب پلوتارخ بزبان فارسى ترجمه و با مساعدت وزارت جليلهي معارف چاپ شود. بدينسان كه نخست سرگذشتهاى آن كسانى كه با تاريخ ايران ارتباط دارند از آن كتاب گلچينى شده و بترجمهی آنها مبادرت گردد تا سپس بترجمهي آن سرگذشتهاى ديگر مجال بدست آيد. و چون انجام اين كار بنگارندهي اين ديباچه واگزار شد نگارنده دوازده سرگذشت را از آن كتاب برگزيده و بدانسان كه قرار داده شده بود بترجمهي آنها آغاز كردم و بيارى خدا اميدوارم كه بزودى آن را بانجام برسانم.
در اينجا بايد چند نكته را بازنمود :
نخست در ترجمه تا توانستهام از عبارتهاى اصل كتاب پيروى نمودهام مگر در جايى چنين پيروى درست درنمىآمده و عبارت داراى معناى نامفهومى مىشده.
دوم ـ نامها را ـ چه نامهاى آدميان و چه نامهاى ديگر ـ در زير صفحه با حروف لاتين نوشته دربارهي برخى از آنها شرحى را كه مىبايست دادهام و اگر فرصتی باشد در آخر کتاب دربارهی پارهای مطالب شرحهای درازی خواهم نگاشت.
سوم ـ دربارهي برگردانيدن نامها از حروف لاتين بفارسى كه هر ترجمانى بدشوارى مىافتد و بارها در اين باره لغزشها از ترجمانان رویداده و ما امروز غلطهاى بیشمارى را از اين رهگذر در دست داريم. شيوهاى را كه من پيش گرفتم در اينجا شرح مىدهم :
دیباچه ـ تکهی 3
🔸 كتاب پلوتارخ گذشته از اين پرمايگى نيكيهاى ديگرى را دارد كه فهرستوار مىشماريم :
1ـ خود پلوتارخ مردانگى و آزادگى را دوست مىداشته و در كتاب خود در هر كجا كه كسى را با اين آراستگيها ياد مىكند ستايشها از او مىنگارد و در همه جا نامش را بنيكى مىبرد و اگر كسى را مخالف اين خويها ياد كرد نكوهش از او دريغ نمىسازد. اين نكته را خوب نوشتهاند كه پلوتارخ در اين تأليف خود بيك مرد آموزگار اخلاق بيشتر شبيه است تا بيك مؤلف تاريخنگار. چنين حالى در هر تاريخنگارى دليل پرارجى و سودمندى كتاب اوست و خوانندگان گذشته از آگاهيهاى تاريخى درسهاى اخلاقى از آن كتاب مىآموزند.
2ـ پلوتارخ با آنكه يونانى است تعصب نژادى از خود نمىنمايد و فرقى ميانهي مردم خود و ديگران نمىگزارد. چنانكه در بسيار جاها كه سخن از رفتار و كردار ايرانيان و پادشاهان ايرانى رفته از نيك و بد چنانكه بوده سخن رانده و چهبسا كه در سنجيدن رفتار يونانيان با ايرانيان از روى انصاف هوادارى از ايرانيان كرده و نكوهش بر يونانيان دريغ نساخته.
3ـ شيوهي نگارش پلوتارخ بسيار ساده و روشن است و هيچگاه پى عبارتپردازيهاى بيجا نرفته و مطلب را به لفافهي تشبيه و كنايه نمىپيچيد.
اينها نيكيهايى است كه ما از پلوتارخ و كتاب او سراغ داريم و آنچه برگزيدگى اين كتاب را مدلل مىسازد اين است كه آن را بهمهي زبانهاى معروف اروپا ترجمه كرده شرحهايى نيز بر آن نوشتهاند و امروز كمتر تاريخنگارى يا هر مؤلف ديگريست كه در گفتگو از مردمان باستان استفاده از اين كتاب ننمايد. بلكه در بسيار جاها يگانه مستند تاريخنگاران اين تأليف است و بس.
در زبان انگليسى چندين ترجمه از كتاب پلوتارخ هست كه هر يكى چندين بار چاپ شده. در زبان فرانسه آن را در بيست جلد چاپ كرده شرحهاى بسيار سودمندى بر آن افزودهاند.
پلوتارخ گذشته از پرمايگى خود و اينكه وسايل بسيارى براى فراهم كردن آگاهيها در دست داشته يك رشته كتابهاى تاريخى مهمى نيز در دست او بوده كه امروز در دست ما نيست. چنانكه نامهاى آن تاريخنگاران را در كتاب خود بارها مىبرد.
از ديدهی ايرانيگرى سود مهم كتاب پلوتارخ از حيث در بر داشتن آنست داستانها و خبرهايى را كه جزو تاريخ ايران مىباشد و جز در آن كتاب پيدا نمىشود : از قبيل سرگذشت اردشير دوم هخامنشى و داستان الكساندر و حادثهي كراسوس و مانندهاى اينها. اگر بازماندگان يونان را كه هنوز تا امروز هستند كنار بگزاريم هيچ مردم ديگرى باندازهي ايران نيازمند استفاده از كتاب پلوتارخ نمىباشد.
با اين حال آن كتاب تاكنون بفارسى ترجمه نيافته و كسى تا امروز در انديشهي چنين كارهايى نبود تا در امسال كه سررشتهي كارهاى وزارت معارف بدست ستودهي جناب مستطاب اجل آقاى ميرزا علىاصغرخان حكمت كه خود از دانشمندان مىباشند افتاد و در دنبالهی يك رشته كارهاى گرانمايهي علمى كه آغاز فرمودهاند هم اين نظر را پيدا كردند كه كتاب پلوتارخ بزبان فارسى ترجمه و با مساعدت وزارت جليلهي معارف چاپ شود. بدينسان كه نخست سرگذشتهاى آن كسانى كه با تاريخ ايران ارتباط دارند از آن كتاب گلچينى شده و بترجمهی آنها مبادرت گردد تا سپس بترجمهي آن سرگذشتهاى ديگر مجال بدست آيد. و چون انجام اين كار بنگارندهي اين ديباچه واگزار شد نگارنده دوازده سرگذشت را از آن كتاب برگزيده و بدانسان كه قرار داده شده بود بترجمهي آنها آغاز كردم و بيارى خدا اميدوارم كه بزودى آن را بانجام برسانم.
در اينجا بايد چند نكته را بازنمود :
نخست در ترجمه تا توانستهام از عبارتهاى اصل كتاب پيروى نمودهام مگر در جايى چنين پيروى درست درنمىآمده و عبارت داراى معناى نامفهومى مىشده.
دوم ـ نامها را ـ چه نامهاى آدميان و چه نامهاى ديگر ـ در زير صفحه با حروف لاتين نوشته دربارهي برخى از آنها شرحى را كه مىبايست دادهام و اگر فرصتی باشد در آخر کتاب دربارهی پارهای مطالب شرحهای درازی خواهم نگاشت.
سوم ـ دربارهي برگردانيدن نامها از حروف لاتين بفارسى كه هر ترجمانى بدشوارى مىافتد و بارها در اين باره لغزشها از ترجمانان رویداده و ما امروز غلطهاى بیشمارى را از اين رهگذر در دست داريم. شيوهاى را كه من پيش گرفتم در اينجا شرح مىدهم :