🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
دیباچه ـ تکهی 5
🔸 پارهاي مؤلفان چنين مىپندارند كه چون يونانيان و روميان es يا os ياus بآخرهاى نامها مىافزودند ما اگر اين علامتها را از آخرهاى نامهاى ايرانى بياندازيم مىتوانيم شكل درست آنها را در دست داشته باشيم. ولى اين پندار بیجاست ، زيرا گذشته از آنكه در بسيارى از نامها آن علامتها از خود كلمه است و افزوده بر آن نيست اين نكته هم منظور كردنى است كه روميان و يونانيان گذشته از افزودن آن علامت تغييرهايى هم در خود كلمهها دادهاند و اينست كه امروز بآسانى نخواهيم توانست شكلهاى درست آن نامها را بدانيم مگر آنكه در نوشتههاى فارسى يا ارمنى آنها را پيدا بكنيم. چنانكه دربارهی بسيارى از نامهاى زمان هخامنشى اين رویداده كه آنها را در كتابهاى يونانى و رومى داشتيم ولى شكلهاى درست آنها را نمىدانستيم تا پس از خوانده شدن نوشتهي سنگى بيستون و ديگر نوشتههاى سنگى شكلهاى درست آنها بدست آمد از قبيل Smerdis و Cambyses و بسيار مانندهاى اينها كه امروز بجاى آنها «برديا» و «كنبوجى» از راه نوشتهی بيستون بدست آوردهايم و بكار مىبريم. پس نامهاى ديگرى كه هنوز شكلهاى ايرانى آنها دانسته نيست بايد آنها را بحال خود گزاشت تا راهى براى دانستن اصل درست آنها نيز پيدا شود.
٢ـ نامهاى رودها و شهرهاى باستان و ديگر اينگونه نامها را به همان صورت باستان خود آورده صورت كنونى آنها را ميان دو ناخنك ياد كردم. اين نكته بسيار مهم است كه در سرودن تاريخ هر زمانى بايد نامها را بشكلهاى آنروزى آورد. زيرا از اين راه يك بهرهي علمى نيز بدست خوانندگان و شنوندگان مىآيد ، گذشته از نكتههاى علمى ديگرى كه در بر دارد.
در پايان ديباچه اين نكته را بايد گفت كه كتاب پلوتارخ با ترتيبى كه خود مؤلف بر آن داده بود بدست ما نرسيده و تغيير بسيارى در آن داده شده بدينسان كه سرگذشتها را از جايى كه در اصل كتاب داشته تغيير داده پس و پيش ساختهاند. چنانكه در اين باره شرحهايى از جانب ترجمهكنندگان آن كتاب بزبانهاى اروپايى نوشته شده كه ما نيازى به نقل آنها نمىبينيم. چيزى كه هست از اين پس و پيش كردن سرگذشتها زيانى بكتاب نرسيده و چيزى از ارج آن نكاسته. زيرا اين سرگذشتها هر كدام بتنهايى دفتريست و چندان اثرى به ترتيب بار نيست.
از اين جهت ما نيز در ترجمهي اين سرگذشتهای دوازدهگانه ترتيبى را كه در نسخههاى امروزى پلوتارخ است رعايت نكرده بلكه تربيت ديگرى را در نظر گرفتيم و آن اينكه هر كسى زمانش بيشتر ، ما نيز سرگذشت او را جلوتر آورديم و اينست كه در بخش يكم از كتابمان نخست ثميستوكليس و سپس آريستيديس و پس از آن الكبياديس و باز لوساندير را كه از سرداران يونانند ياد كرده سپس به ارتخشثر پادشاه هخامنشى و پس از آن به آگيسيلاوس شاه اسپارت پرداختيم. همين ترتيب را در بخش دوم نيز رعايت خواهيم نمود.
هم اين نكته را بايد بازنمود كه اين ترجمه نه از اصل يونانى كتاب بلكه از ترجمهي انگليسى آن نقل شده. در انگليسي چندين ترجمه از كتاب پلوتارخ هست كه همگى آنها چاپ شده و ما ترجمهاى را كه بنام «ارثر هوگو كلوغ» خوانده مىشود برگزيده و اين ترجمهها را از روى آن كردهايم.
همچنين تاريخهايى كه براى هر يك از پادشاهان و سركردگان ياد شده و زمان هر كدام را نشان داده در اين باره هم از كتابهاى دانشمندان اروپايى استفاده شده كه خود نگارنده رنجى نبرده و جستجويى در آن باره نكردهام.
و چون در ميان سرودن سرگذشتهاى اين سرداران و فرمانروايان ناگزير تاريخ يونان و ايران پديدار مىشود چيزى كه هست جسته جسته و نابسامان است براى آنكه خوانندگان از چگونگى آن تاريخ هم درست آگاه باشند در پايان هر بخشى يك خلاصهاى از تاريخ نيز آورده خواهد شد كه هم خود آگاهى سودمندى مىباشد و هم خوانندگان را در دانستن سرگذشتها و فهميدن آنها بيناتر مىگرداند.
در پایان سخن از خوانندگان خواستاریم که هرچه نارسایی در این کتاب دیدند آن را بر ما نگیرند و رادمردانه چشم بپوشند. ولی هرچه لغزش یافتند ما را از آن آگاه سازند که این خود کار سودمندی خواهد بود و ما را بخطاهای خود آشنا خواهد گردانید.
تهران ١٣١٣ ـ احمد کسروی
دیباچه ـ تکهی 5
🔸 پارهاي مؤلفان چنين مىپندارند كه چون يونانيان و روميان es يا os ياus بآخرهاى نامها مىافزودند ما اگر اين علامتها را از آخرهاى نامهاى ايرانى بياندازيم مىتوانيم شكل درست آنها را در دست داشته باشيم. ولى اين پندار بیجاست ، زيرا گذشته از آنكه در بسيارى از نامها آن علامتها از خود كلمه است و افزوده بر آن نيست اين نكته هم منظور كردنى است كه روميان و يونانيان گذشته از افزودن آن علامت تغييرهايى هم در خود كلمهها دادهاند و اينست كه امروز بآسانى نخواهيم توانست شكلهاى درست آن نامها را بدانيم مگر آنكه در نوشتههاى فارسى يا ارمنى آنها را پيدا بكنيم. چنانكه دربارهی بسيارى از نامهاى زمان هخامنشى اين رویداده كه آنها را در كتابهاى يونانى و رومى داشتيم ولى شكلهاى درست آنها را نمىدانستيم تا پس از خوانده شدن نوشتهي سنگى بيستون و ديگر نوشتههاى سنگى شكلهاى درست آنها بدست آمد از قبيل Smerdis و Cambyses و بسيار مانندهاى اينها كه امروز بجاى آنها «برديا» و «كنبوجى» از راه نوشتهی بيستون بدست آوردهايم و بكار مىبريم. پس نامهاى ديگرى كه هنوز شكلهاى ايرانى آنها دانسته نيست بايد آنها را بحال خود گزاشت تا راهى براى دانستن اصل درست آنها نيز پيدا شود.
٢ـ نامهاى رودها و شهرهاى باستان و ديگر اينگونه نامها را به همان صورت باستان خود آورده صورت كنونى آنها را ميان دو ناخنك ياد كردم. اين نكته بسيار مهم است كه در سرودن تاريخ هر زمانى بايد نامها را بشكلهاى آنروزى آورد. زيرا از اين راه يك بهرهي علمى نيز بدست خوانندگان و شنوندگان مىآيد ، گذشته از نكتههاى علمى ديگرى كه در بر دارد.
در پايان ديباچه اين نكته را بايد گفت كه كتاب پلوتارخ با ترتيبى كه خود مؤلف بر آن داده بود بدست ما نرسيده و تغيير بسيارى در آن داده شده بدينسان كه سرگذشتها را از جايى كه در اصل كتاب داشته تغيير داده پس و پيش ساختهاند. چنانكه در اين باره شرحهايى از جانب ترجمهكنندگان آن كتاب بزبانهاى اروپايى نوشته شده كه ما نيازى به نقل آنها نمىبينيم. چيزى كه هست از اين پس و پيش كردن سرگذشتها زيانى بكتاب نرسيده و چيزى از ارج آن نكاسته. زيرا اين سرگذشتها هر كدام بتنهايى دفتريست و چندان اثرى به ترتيب بار نيست.
از اين جهت ما نيز در ترجمهي اين سرگذشتهای دوازدهگانه ترتيبى را كه در نسخههاى امروزى پلوتارخ است رعايت نكرده بلكه تربيت ديگرى را در نظر گرفتيم و آن اينكه هر كسى زمانش بيشتر ، ما نيز سرگذشت او را جلوتر آورديم و اينست كه در بخش يكم از كتابمان نخست ثميستوكليس و سپس آريستيديس و پس از آن الكبياديس و باز لوساندير را كه از سرداران يونانند ياد كرده سپس به ارتخشثر پادشاه هخامنشى و پس از آن به آگيسيلاوس شاه اسپارت پرداختيم. همين ترتيب را در بخش دوم نيز رعايت خواهيم نمود.
هم اين نكته را بايد بازنمود كه اين ترجمه نه از اصل يونانى كتاب بلكه از ترجمهي انگليسى آن نقل شده. در انگليسي چندين ترجمه از كتاب پلوتارخ هست كه همگى آنها چاپ شده و ما ترجمهاى را كه بنام «ارثر هوگو كلوغ» خوانده مىشود برگزيده و اين ترجمهها را از روى آن كردهايم.
همچنين تاريخهايى كه براى هر يك از پادشاهان و سركردگان ياد شده و زمان هر كدام را نشان داده در اين باره هم از كتابهاى دانشمندان اروپايى استفاده شده كه خود نگارنده رنجى نبرده و جستجويى در آن باره نكردهام.
و چون در ميان سرودن سرگذشتهاى اين سرداران و فرمانروايان ناگزير تاريخ يونان و ايران پديدار مىشود چيزى كه هست جسته جسته و نابسامان است براى آنكه خوانندگان از چگونگى آن تاريخ هم درست آگاه باشند در پايان هر بخشى يك خلاصهاى از تاريخ نيز آورده خواهد شد كه هم خود آگاهى سودمندى مىباشد و هم خوانندگان را در دانستن سرگذشتها و فهميدن آنها بيناتر مىگرداند.
در پایان سخن از خوانندگان خواستاریم که هرچه نارسایی در این کتاب دیدند آن را بر ما نگیرند و رادمردانه چشم بپوشند. ولی هرچه لغزش یافتند ما را از آن آگاه سازند که این خود کار سودمندی خواهد بود و ما را بخطاهای خود آشنا خواهد گردانید.
تهران ١٣١٣ ـ احمد کسروی
🔶در پیرامون قرآن
(بخش دوم)
🔸پی بردن به گمراهیها و نبرد كردن با آنها یك كار سادهای نیست و بسر خود نتواند بود.
🔸یك برانگیخته تنها در زمینهی كار خود (كه بسامان آوردن زندگانی و نشان دادن راه رستگاری است) دارای دانش است ، تنها در آن زمینه است كه خدا پرده از جلو بینش او برمیدارد و آمیغها را چنانكه هست میشناساند. در دیگر زمینهها همچون دیگرانست.
🔸برخی از گفتههای قرآن دربارهی زمین و آسمان و مانند اینها با دانشها نمیسازد
(بخش دوم)
🔸پی بردن به گمراهیها و نبرد كردن با آنها یك كار سادهای نیست و بسر خود نتواند بود.
🔸یك برانگیخته تنها در زمینهی كار خود (كه بسامان آوردن زندگانی و نشان دادن راه رستگاری است) دارای دانش است ، تنها در آن زمینه است كه خدا پرده از جلو بینش او برمیدارد و آمیغها را چنانكه هست میشناساند. در دیگر زمینهها همچون دیگرانست.
🔸برخی از گفتههای قرآن دربارهی زمین و آسمان و مانند اینها با دانشها نمیسازد
dar pirãmune Qor'ãn 2.pdf
85.7 KB
🔶 در پیرامون قرآن
(بخش دوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش دوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶 گرفتاري را فيروزی ميشمارند
(بخش یکم)
🔸امروز كسان بسياري هستند كه اگر شما آنان را بخواندن پيمان خوانيد بيپروايي نمايند و شما هر زمينهاي را از آن بر ايشان بخوانيد تا بپايان گوش نداده چنين گويند : «مگر ما اينها را نميدانيم؟!..». اينان كسانيند كه در خود كمي سراغ نميدارند و آن اندازه آگاهيهايي كه از اينجا و آنجا اندوختهاند براي سرمايهی زندگاني بس ميشمارند.
🔸ما نيك ميدانيم كه چه در زمينهی خیمها و چه در ديگر بارهها ، چندان سخنان پريشان و وارونهی هم رانده شده كه همگي را گيج گردانيده ، و هيچ شگفتي ندارد كه يك دسته معناي درستي از اين چيزها در ياد ندارند و جز نامهاي آنها و برخي معنيهاي ناروشني را نشناسند.
🔸كساني اينگونه دانستنها و اين اندازه آگاهيها را بس ميشمارند و خود را بينياز از ياد گرفتن راستيها ميپندارند و بسياري از آنان با همين اندازه سرمايه خود را دانا پنداشته بآرزوي پيشوايي و راهنمايي نيز ميافتند.
(بخش یکم)
🔸امروز كسان بسياري هستند كه اگر شما آنان را بخواندن پيمان خوانيد بيپروايي نمايند و شما هر زمينهاي را از آن بر ايشان بخوانيد تا بپايان گوش نداده چنين گويند : «مگر ما اينها را نميدانيم؟!..». اينان كسانيند كه در خود كمي سراغ نميدارند و آن اندازه آگاهيهايي كه از اينجا و آنجا اندوختهاند براي سرمايهی زندگاني بس ميشمارند.
🔸ما نيك ميدانيم كه چه در زمينهی خیمها و چه در ديگر بارهها ، چندان سخنان پريشان و وارونهی هم رانده شده كه همگي را گيج گردانيده ، و هيچ شگفتي ندارد كه يك دسته معناي درستي از اين چيزها در ياد ندارند و جز نامهاي آنها و برخي معنيهاي ناروشني را نشناسند.
🔸كساني اينگونه دانستنها و اين اندازه آگاهيها را بس ميشمارند و خود را بينياز از ياد گرفتن راستيها ميپندارند و بسياري از آنان با همين اندازه سرمايه خود را دانا پنداشته بآرزوي پيشوايي و راهنمايي نيز ميافتند.
gereftãri rã firuzi miwomãrand 1.pdf
75.3 KB
🔶 گرفتاري را فيروزی ميشمارند
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
يكی از بزرگترين گرفتاريهای ايرانيهاست كه از بس خودخواه و خودنمايند آلودگيهای خود را كه علت اين بدبختی و درماندگی ايشان شده بگردن نميگيرند و نقص بخود گمان نميبرند ، و چنين وامينمايند كه اين بدبختی و درماندگی نتيجهی حوادث جهان و معلول تصادفاتست و اينست رهایی خود را نيز جز در نتيجهی حوادث و تصادفات نمیشمارند و هميشه چشم براه اين پیشامد و آن حادثه ميدوزند.
اين بايرانيان بسيار سخت است كه بآلودگيهای خود پی برند و رياضت بخود داده بچارهی آنها پردازند بلكه بسيار دوست ميدارند كه هميشه گناه را بگردن ديگران بيندازند.
از اينرو ما كه هميشه مینويسيم علت اين بدبختيها آلودگيهای خودتانست ، مینويسيم اگر دشمن هم بشما دست يافته از راه آن آلودگيها دست يافته ، مینويسيم بايد آن آلودگيها را از خود دور گردانيد اين نوشتههای ما بايشان خوش نمیافتد و بسياری از آنان چون پرچم را ميخوانند رو ترش ميكنند.
ولي فلان روزنامهی شياد كه هایهوی راه میاندازد : «جان من فدای ايران باد» «ايران جاويدانست» «ايران لايزالست» ... از اين جملههای پوچ كه هيچ معنایی ندارد خوشدل میشوند و آن را از دست هم میربايند.
كوتاهسخن ، بآلودگيها خود گردن گزاردن نمیتوانند.
در كشوری كه شمردهايم چهارده كيش مختلف هست ، چندين مسلك سياسی رواج يافته ، ده تن با يكديگر همانديش نمیباشند ، يك بخش بزرگی از مردم آن عشاير تاراجگرند كه هنوز باصول قرون وسطا زندگی ميكنند ، در چنين كشوری كه اين يك شمهای از آلودگيهای آن ميباشد هيچ نقص نمیپندارند و بتكانی نياز نمیبينند و ما به هر چيزی كه دست ميزنيم در برابر ما بهياهو میپردازند.
بلكه بسياری از مردم همين گرفتاريها را سرمايهای برای خود میپندارند.
مثلاً عشاير تاراجگر را «مردان رشيد» ناميده ذخيرهای برای روز مبادا [مقصود : بهنگام جنگ] میشمارند.
اين كيشهای گوناگون را كه سراپا آلودگی است و سراپا بيدينی است دين ناميده برواجش ميكوشند ، ياوهبافيهای پست زمان مغول را ادبيات ناميده بخود میبالند.
جوانان درسهایی را كه در دبيرستانها و دانشكدهها خواندهاند و بخش بزرگی از آنها جز مايهی فرسودگی مغز نيست سرمايهی زندگانی میشناسند.
بهر حال چون نقصی در خود نمیشناسند اينست گناه را بگردن حوادث میاندازند و برای رهایی نيز چشم براه حوادث مینشينند.
(پرچم روزانه شمارهی ۱۷۹)
اين بايرانيان بسيار سخت است كه بآلودگيهای خود پی برند و رياضت بخود داده بچارهی آنها پردازند بلكه بسيار دوست ميدارند كه هميشه گناه را بگردن ديگران بيندازند.
از اينرو ما كه هميشه مینويسيم علت اين بدبختيها آلودگيهای خودتانست ، مینويسيم اگر دشمن هم بشما دست يافته از راه آن آلودگيها دست يافته ، مینويسيم بايد آن آلودگيها را از خود دور گردانيد اين نوشتههای ما بايشان خوش نمیافتد و بسياری از آنان چون پرچم را ميخوانند رو ترش ميكنند.
ولي فلان روزنامهی شياد كه هایهوی راه میاندازد : «جان من فدای ايران باد» «ايران جاويدانست» «ايران لايزالست» ... از اين جملههای پوچ كه هيچ معنایی ندارد خوشدل میشوند و آن را از دست هم میربايند.
كوتاهسخن ، بآلودگيها خود گردن گزاردن نمیتوانند.
در كشوری كه شمردهايم چهارده كيش مختلف هست ، چندين مسلك سياسی رواج يافته ، ده تن با يكديگر همانديش نمیباشند ، يك بخش بزرگی از مردم آن عشاير تاراجگرند كه هنوز باصول قرون وسطا زندگی ميكنند ، در چنين كشوری كه اين يك شمهای از آلودگيهای آن ميباشد هيچ نقص نمیپندارند و بتكانی نياز نمیبينند و ما به هر چيزی كه دست ميزنيم در برابر ما بهياهو میپردازند.
بلكه بسياری از مردم همين گرفتاريها را سرمايهای برای خود میپندارند.
مثلاً عشاير تاراجگر را «مردان رشيد» ناميده ذخيرهای برای روز مبادا [مقصود : بهنگام جنگ] میشمارند.
اين كيشهای گوناگون را كه سراپا آلودگی است و سراپا بيدينی است دين ناميده برواجش ميكوشند ، ياوهبافيهای پست زمان مغول را ادبيات ناميده بخود میبالند.
جوانان درسهایی را كه در دبيرستانها و دانشكدهها خواندهاند و بخش بزرگی از آنها جز مايهی فرسودگی مغز نيست سرمايهی زندگانی میشناسند.
بهر حال چون نقصی در خود نمیشناسند اينست گناه را بگردن حوادث میاندازند و برای رهایی نيز چشم براه حوادث مینشينند.
(پرچم روزانه شمارهی ۱۷۹)
🔶 کتاب فرهنگ چیست؟
گفتار سوم : از كار وارونه جز نتيجهی وارونه برنخيزد ، تکهی 5
🔸شعر سخن است و كسي كه سخني ميدارد ، ميخواهد آن را با شعر گويد يا ميخواهد با نثر گويد. چيزي كه هست سخن ـ چه شعر و چه نثر ـ بايد از راه نياز باشد. سخني كه از روي نياز نباشد ياوهگوييست و خرد از آن بيزار باشد.
🔸هنگامي كه گفته ميشود : «سخن بينيازانه ياوهگوييست» بايد شاعر و فيلسوف و ديندار و دانشمند و ديگران همگي آن را بپذيرند ، و بسيار سخن پوچيست كه كسي بگويد شاعر جدا از ديگران است.
چنانكه خوانندگان ميدانند ما دربارهی شعر سخنان بسياري رانده و اين زمينه را با دليلهاي استواري روشن گردانيدهايم. همچنين از سعدي و حافظ و ديگران سخن رانده زيانهاي بسيار شعرهاي آنان را با دليلهاي فراوان بازنمودهايم. كوتاهشدهی گفتههاي ما آنست كه شعر سخن است و كسي كه سخني ميدارد ، ميخواهد آن را با شعر گويد يا ميخواهد با نثر گويد. چيزي كه هست سخن ـ چه شعر و چه نثر ـ بايد از راه نياز باشد. سخني كه از روي نياز نباشد ياوهگوييست و خرد از آن بيزار باشد. گفتهايم : اين گونه شعرگويي كه در ايران رواج يافته و كساني بيآنكه بسخني نياز باشد ، بنام قافيهبافي شعر ميگويند ، كار بيخردانهايست. گفتهايم : سعدي و حافظ و خيام و ديگران گذشته از اينكه ياوهبافي كردهاند ، درميان شعرهاي خود چند رشته بدآموزيهاي زهرآلود را ـ از جبريگري و خراباتيگري و بادهخواري و چاپلوسي و سادهبازي و مانند اينها ـ رواج دادهاند.
اينهاست فشردهی گفتههاي ما دربارهی شعر و شاعران. سخناني باين استواري ، چون پروردگان فرهنگ نميخواهند دست از ياوهگويي بكشند ، در برابر ما ايستاده هر زمان فلسفهی بيخردانهی ديگري براي هوسبازي خود ميتراشند. بتازگي نيز دكتري كه خود شاعر است در مهنامهی رسمي وزارت فرهنگ در برابر گفتههاي ما بسخنان پوچ بيفرهنگانهاي پرداخته و از جمله چنين نوشته است : «بايد يقين داشت كه در باب شعر در اشتباهند و هنوز بتفاوت طرز فكر و بيان شاعرانه با روش گفتار فلسفي و ديني و اخلاقي و علمي پي نبردهاند».
نيك انديشيد كه اين دكتر چه ميگويد و براي ياوهبافي خودش و ديگران چه بهانهاي ميتراشد؟!.. اين ميگويد : سخناني كه شما دربارهی شعر و شاعران ميگوييد سخنان ديني و فلسفي است و شاعر انديشهاش جز انديشههاي فلسفي يا ديني يا مانند آنهاست.
بايد گفت : ما هيچگاه نامي از فلسفه يا دين نبردهايم و نميبريم. آنچه ما گفتيم يك رشته آميغهاييست كه هر باخردي بايد آن را پذيرد. ما ميگوييم : در جهان آميغهايي هست و خدا به هر كسي خرد داده كه آن آميغها را دريابد. ميگوييم : هر كسي بايد در زندگاني پيروي از خرد كند و هيچ كسي آزاد نيست دنبال هوسهاي خود را گيرد. كساني كه ميخواهند پيروي از خرد ننموده در هوسبازي آزاد باشند ، بايد بروند همچون گرگان و شغالان در كوهها و درهها بتنهايي زندگي كنند. درميان توده هيچ كس در هوسبازي آزاد نتواند بود.
گفتهی آقاي دكتر هيچ معنايي نميدارد و جز جملههاي پوچي نيست. آميغها نه چيزيست كه شاعر و فيلسوف و ديندار و دانشمند در برابر آن جدايي پيدا كنند. هنگامي كه گفته ميشود : «سخن بينيازانه ياوهگوييست» بايد شاعر و فيلسوف و ديندار و دانشمند و ديگران همگي آن را بپذيرند ، و بسيار سخن پوچيست كه كسي بگويد شاعر جدا از ديگران است. چنين سخني جز از مغز پوچ يك ياوهباف نتواند تراويد. چه شده كه شاعر جدا از ديگران باشد و آميغها را نپذيرد؟!..
آنگاه اگر همين بهانه را ديگر بدكاران نيز بياورند ـ مثلاً قماربازان ، انبارداران ، راهزنان ، تاراجگران ، جيب بران ، همين بهانه را آورده مثلاً ما كه بقماربازي ايراد گرفته ميگوييم كار بد است ، قماربازان پاسخ داده بگويند : «هنوز شما بتفاوت طرز فكر قماربازانه با روش و گفتار فلسفي و ديني و اخلاقي و علمي پي نبردهايد» ـ آيا شما دكتر چه پاسخي بآنان خواهيد داشت؟!.. قمارباز با قافيهباف چه جدايي ميدارد كه اين در هوسبازي آزاد باشد و آن نباشد؟!.. بگوييد تا ما هم بدانيم.
اين يك نمونهايست كه چگونه اين جوانان نيروهاي سادهی خدادادي را از دست دادهاند كه از كارهاي بد خود نه تنها سرافكنده نميشوند ، از راه سركشي درآمده فلسفه نيز براي آنها ميبافند.
گفتار سوم : از كار وارونه جز نتيجهی وارونه برنخيزد ، تکهی 5
🔸شعر سخن است و كسي كه سخني ميدارد ، ميخواهد آن را با شعر گويد يا ميخواهد با نثر گويد. چيزي كه هست سخن ـ چه شعر و چه نثر ـ بايد از راه نياز باشد. سخني كه از روي نياز نباشد ياوهگوييست و خرد از آن بيزار باشد.
🔸هنگامي كه گفته ميشود : «سخن بينيازانه ياوهگوييست» بايد شاعر و فيلسوف و ديندار و دانشمند و ديگران همگي آن را بپذيرند ، و بسيار سخن پوچيست كه كسي بگويد شاعر جدا از ديگران است.
چنانكه خوانندگان ميدانند ما دربارهی شعر سخنان بسياري رانده و اين زمينه را با دليلهاي استواري روشن گردانيدهايم. همچنين از سعدي و حافظ و ديگران سخن رانده زيانهاي بسيار شعرهاي آنان را با دليلهاي فراوان بازنمودهايم. كوتاهشدهی گفتههاي ما آنست كه شعر سخن است و كسي كه سخني ميدارد ، ميخواهد آن را با شعر گويد يا ميخواهد با نثر گويد. چيزي كه هست سخن ـ چه شعر و چه نثر ـ بايد از راه نياز باشد. سخني كه از روي نياز نباشد ياوهگوييست و خرد از آن بيزار باشد. گفتهايم : اين گونه شعرگويي كه در ايران رواج يافته و كساني بيآنكه بسخني نياز باشد ، بنام قافيهبافي شعر ميگويند ، كار بيخردانهايست. گفتهايم : سعدي و حافظ و خيام و ديگران گذشته از اينكه ياوهبافي كردهاند ، درميان شعرهاي خود چند رشته بدآموزيهاي زهرآلود را ـ از جبريگري و خراباتيگري و بادهخواري و چاپلوسي و سادهبازي و مانند اينها ـ رواج دادهاند.
اينهاست فشردهی گفتههاي ما دربارهی شعر و شاعران. سخناني باين استواري ، چون پروردگان فرهنگ نميخواهند دست از ياوهگويي بكشند ، در برابر ما ايستاده هر زمان فلسفهی بيخردانهی ديگري براي هوسبازي خود ميتراشند. بتازگي نيز دكتري كه خود شاعر است در مهنامهی رسمي وزارت فرهنگ در برابر گفتههاي ما بسخنان پوچ بيفرهنگانهاي پرداخته و از جمله چنين نوشته است : «بايد يقين داشت كه در باب شعر در اشتباهند و هنوز بتفاوت طرز فكر و بيان شاعرانه با روش گفتار فلسفي و ديني و اخلاقي و علمي پي نبردهاند».
نيك انديشيد كه اين دكتر چه ميگويد و براي ياوهبافي خودش و ديگران چه بهانهاي ميتراشد؟!.. اين ميگويد : سخناني كه شما دربارهی شعر و شاعران ميگوييد سخنان ديني و فلسفي است و شاعر انديشهاش جز انديشههاي فلسفي يا ديني يا مانند آنهاست.
بايد گفت : ما هيچگاه نامي از فلسفه يا دين نبردهايم و نميبريم. آنچه ما گفتيم يك رشته آميغهاييست كه هر باخردي بايد آن را پذيرد. ما ميگوييم : در جهان آميغهايي هست و خدا به هر كسي خرد داده كه آن آميغها را دريابد. ميگوييم : هر كسي بايد در زندگاني پيروي از خرد كند و هيچ كسي آزاد نيست دنبال هوسهاي خود را گيرد. كساني كه ميخواهند پيروي از خرد ننموده در هوسبازي آزاد باشند ، بايد بروند همچون گرگان و شغالان در كوهها و درهها بتنهايي زندگي كنند. درميان توده هيچ كس در هوسبازي آزاد نتواند بود.
گفتهی آقاي دكتر هيچ معنايي نميدارد و جز جملههاي پوچي نيست. آميغها نه چيزيست كه شاعر و فيلسوف و ديندار و دانشمند در برابر آن جدايي پيدا كنند. هنگامي كه گفته ميشود : «سخن بينيازانه ياوهگوييست» بايد شاعر و فيلسوف و ديندار و دانشمند و ديگران همگي آن را بپذيرند ، و بسيار سخن پوچيست كه كسي بگويد شاعر جدا از ديگران است. چنين سخني جز از مغز پوچ يك ياوهباف نتواند تراويد. چه شده كه شاعر جدا از ديگران باشد و آميغها را نپذيرد؟!..
آنگاه اگر همين بهانه را ديگر بدكاران نيز بياورند ـ مثلاً قماربازان ، انبارداران ، راهزنان ، تاراجگران ، جيب بران ، همين بهانه را آورده مثلاً ما كه بقماربازي ايراد گرفته ميگوييم كار بد است ، قماربازان پاسخ داده بگويند : «هنوز شما بتفاوت طرز فكر قماربازانه با روش و گفتار فلسفي و ديني و اخلاقي و علمي پي نبردهايد» ـ آيا شما دكتر چه پاسخي بآنان خواهيد داشت؟!.. قمارباز با قافيهباف چه جدايي ميدارد كه اين در هوسبازي آزاد باشد و آن نباشد؟!.. بگوييد تا ما هم بدانيم.
اين يك نمونهايست كه چگونه اين جوانان نيروهاي سادهی خدادادي را از دست دادهاند كه از كارهاي بد خود نه تنها سرافكنده نميشوند ، از راه سركشي درآمده فلسفه نيز براي آنها ميبافند.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
1) ثميستوكليس ـ تکهی 1
🔸 ثميستوكليس1
ثميستوكليس از همان آغاز جوانى دلش پر از آرزوى دخالت در كارهاى تودهی مردم بود و هميشه خواهان شهرت و نيكنامى مىزيست و همىخواست كه بلندترين پايگاه در ميان مردم ازآنِ او باشد. اينبود كه بیباكانه بدشمنى پيشوايان و بزرگان برمىخاست. بويژه دشمن آريستيديس2 و پسر لوسيماخوس كه هميشه با او ايستادگى و دشمنى مىنمود. گفتهاند ثميستوكليس دلدادهی شهرت و شكوه بود و چندان هوس برخاستن بكارهاى بزرگ را در دل مىپخت كه هنگامى كه هنوز نوجوان بود و در آنزمان جنگ ماراثون3 با ايرانيان رویداد ملتياديس4 ماهرانه فرماندهى آن جنگ را بعهده گرفته آن را بانجام رسانيد و نام و آوازهی او بر زبانها افتاد. ثميستوكليس سخت دلگير بود و شبها را نمىخوابيد و بجاهايى كه هميشه براى دلخوشى مىرفت اينزمان ديگر نمىرفت و چون كسانى از اين تغيير حال او بشگفتى افتاده جهت را از او پرسيدند پاسخ داد : «يادگارهاى فيروزى5 كه بهرهی ملتياديس گرديده مرا نمىگزارد بخوابم.» در اين هنگام بسيارى مىپنداشتند كه جنگ ماراثون آخرين جنگ با ايرانيان بوده ولى ثميستوكليس مىگفت اين جنگ مقدمهی يك رشته كشاكشهاى بسيار سختى است كه در ميانه روى خواهد داد و از اين جهت او كوشيد شهر خويش را آماده نگاه داشت و آتنيان را هميشه به مشق و ورزش واداشت و اين پيشبينى او كه آيندهی بسيار دور را مىديد بسود يونانيان بود چنانكه سپس دانسته گرديد.
نخستين كار او اين بود كه چون پولى را كه سالانه از بابت معدنهاى نقرهی لائوريوم6 به آتن مىآيد و آتنيان آن را در ميان خود بخش مىكردند او براى نخستين بار پيشنهاد كرد كه آن پول بخشى را ترك كنند و آن پول را در يكجا خرج كرده كشتيهايى براى جنگ با مردم آيیگينا7 بسازند كه اينزمان شكوه و نيروى بسيارى در يونان پيدا كرده بودند و در سايهی كشتيهاى فراوانى كه داشتند فرمانروايى دريا را ازآن خود گردانيده بودند. بدين دستاويز او بآسانى توانست مردم آتن را قانع گرداند تا سخن او را بپذيرند بىآنكه نام داريوش يا ايران را ببرد كه اين هنگام سخت دور بودند و آمدن ايشان به يونان گمانى بيش نبود و يونانيان ترسى از آن باره اين هنگام نداشتند ولى دلهاى ايشان از كينهی مردم آيیگينا پر بود. از اينجا عنوان بجايى كه ثميستوكليس از اين مردم مىنمود در سايهی آن توانست مقصود خويش را پيش ببرد و با همان پول صد تا كشتى ساخته شد كه پس از ديرى بدستيارى همين كشتيها ثميستوكليس با خشايارشا جنگيد. از اين هنگام كمكم آتن را بسوى درياپيمايى و كشتیرانى مىكشانيد زيرا چنين مىپنداشت كه با آنكه در خشكى حريف همسايگان نزديك خود نمىباشند با كشتيهاى دريايى خود خواهند توانست ايرانيان را دور رانده و به يونان فرمانروايى كنند. از اينجاست كه افلاطون گفته او آتنيان را از سپاهيگرى ماهرانه بسوى درياپيمايى و كشتیرانى برگردانيد. هم از اينجاست كه كسانى نكوهش او كرده مىگفتند : نيزه و سپر را از دست آتنيان گرفته آنان را به تختهكشتى و پارو بست. سيتسيمبروتوس8 مىگويد :
پابرگیها :
1ـ Themistocles پلوتارخ گفتگو از پدر و مادر ثميستوكليس و اينكه آنان از شهر آتن نبودند و نام و شهرتى نداشتند و خود ثميستوكليس كودكى خود را با سختى بسر برده مىآورد كه ما از ترجمهی آن بخش چشمپوشى كرديم. مىگويد : ولى از همان زمان كودكى زيرك و هوشيار بوده بكارهاى بيهوده نمىپرداخت.
2ـ از بزرگان آتن است و سرگذشت او خواهد آمد.
3ـ Marathon جنگى كه ايرانيان در خشكى با يونانيان كردند ، در سال ۴٩٠ پيش از ميلاد.
4ـ Miltiades يكى از سرداران و بزرگان آتن است كه سرگذشت پسر او كيمون خواهد آمد.
5ـ در زمانهاى باستان غنيمتى كه از دشمن مىگرفتند چيزهايى را از آن به عنوان يادگار فيروزى نگهداشته از ديوارها آويزان مىنمودند كه مقصود نه خود آن چيزها بلكه يادگار و نشانهی فيروزى بودن آنهاست.
6ـLaurium
7ـ Aegina يكى از جزيره[های] يونانى كه مردم آنجا هوادار ايران بودند و با آتنيان دشمنى مىنمودند.
8ـ Sitesimbrotus
1) ثميستوكليس ـ تکهی 1
🔸 ثميستوكليس1
ثميستوكليس از همان آغاز جوانى دلش پر از آرزوى دخالت در كارهاى تودهی مردم بود و هميشه خواهان شهرت و نيكنامى مىزيست و همىخواست كه بلندترين پايگاه در ميان مردم ازآنِ او باشد. اينبود كه بیباكانه بدشمنى پيشوايان و بزرگان برمىخاست. بويژه دشمن آريستيديس2 و پسر لوسيماخوس كه هميشه با او ايستادگى و دشمنى مىنمود. گفتهاند ثميستوكليس دلدادهی شهرت و شكوه بود و چندان هوس برخاستن بكارهاى بزرگ را در دل مىپخت كه هنگامى كه هنوز نوجوان بود و در آنزمان جنگ ماراثون3 با ايرانيان رویداد ملتياديس4 ماهرانه فرماندهى آن جنگ را بعهده گرفته آن را بانجام رسانيد و نام و آوازهی او بر زبانها افتاد. ثميستوكليس سخت دلگير بود و شبها را نمىخوابيد و بجاهايى كه هميشه براى دلخوشى مىرفت اينزمان ديگر نمىرفت و چون كسانى از اين تغيير حال او بشگفتى افتاده جهت را از او پرسيدند پاسخ داد : «يادگارهاى فيروزى5 كه بهرهی ملتياديس گرديده مرا نمىگزارد بخوابم.» در اين هنگام بسيارى مىپنداشتند كه جنگ ماراثون آخرين جنگ با ايرانيان بوده ولى ثميستوكليس مىگفت اين جنگ مقدمهی يك رشته كشاكشهاى بسيار سختى است كه در ميانه روى خواهد داد و از اين جهت او كوشيد شهر خويش را آماده نگاه داشت و آتنيان را هميشه به مشق و ورزش واداشت و اين پيشبينى او كه آيندهی بسيار دور را مىديد بسود يونانيان بود چنانكه سپس دانسته گرديد.
نخستين كار او اين بود كه چون پولى را كه سالانه از بابت معدنهاى نقرهی لائوريوم6 به آتن مىآيد و آتنيان آن را در ميان خود بخش مىكردند او براى نخستين بار پيشنهاد كرد كه آن پول بخشى را ترك كنند و آن پول را در يكجا خرج كرده كشتيهايى براى جنگ با مردم آيیگينا7 بسازند كه اينزمان شكوه و نيروى بسيارى در يونان پيدا كرده بودند و در سايهی كشتيهاى فراوانى كه داشتند فرمانروايى دريا را ازآن خود گردانيده بودند. بدين دستاويز او بآسانى توانست مردم آتن را قانع گرداند تا سخن او را بپذيرند بىآنكه نام داريوش يا ايران را ببرد كه اين هنگام سخت دور بودند و آمدن ايشان به يونان گمانى بيش نبود و يونانيان ترسى از آن باره اين هنگام نداشتند ولى دلهاى ايشان از كينهی مردم آيیگينا پر بود. از اينجا عنوان بجايى كه ثميستوكليس از اين مردم مىنمود در سايهی آن توانست مقصود خويش را پيش ببرد و با همان پول صد تا كشتى ساخته شد كه پس از ديرى بدستيارى همين كشتيها ثميستوكليس با خشايارشا جنگيد. از اين هنگام كمكم آتن را بسوى درياپيمايى و كشتیرانى مىكشانيد زيرا چنين مىپنداشت كه با آنكه در خشكى حريف همسايگان نزديك خود نمىباشند با كشتيهاى دريايى خود خواهند توانست ايرانيان را دور رانده و به يونان فرمانروايى كنند. از اينجاست كه افلاطون گفته او آتنيان را از سپاهيگرى ماهرانه بسوى درياپيمايى و كشتیرانى برگردانيد. هم از اينجاست كه كسانى نكوهش او كرده مىگفتند : نيزه و سپر را از دست آتنيان گرفته آنان را به تختهكشتى و پارو بست. سيتسيمبروتوس8 مىگويد :
پابرگیها :
1ـ Themistocles پلوتارخ گفتگو از پدر و مادر ثميستوكليس و اينكه آنان از شهر آتن نبودند و نام و شهرتى نداشتند و خود ثميستوكليس كودكى خود را با سختى بسر برده مىآورد كه ما از ترجمهی آن بخش چشمپوشى كرديم. مىگويد : ولى از همان زمان كودكى زيرك و هوشيار بوده بكارهاى بيهوده نمىپرداخت.
2ـ از بزرگان آتن است و سرگذشت او خواهد آمد.
3ـ Marathon جنگى كه ايرانيان در خشكى با يونانيان كردند ، در سال ۴٩٠ پيش از ميلاد.
4ـ Miltiades يكى از سرداران و بزرگان آتن است كه سرگذشت پسر او كيمون خواهد آمد.
5ـ در زمانهاى باستان غنيمتى كه از دشمن مىگرفتند چيزهايى را از آن به عنوان يادگار فيروزى نگهداشته از ديوارها آويزان مىنمودند كه مقصود نه خود آن چيزها بلكه يادگار و نشانهی فيروزى بودن آنهاست.
6ـLaurium
7ـ Aegina يكى از جزيره[های] يونانى كه مردم آنجا هوادار ايران بودند و با آتنيان دشمنى مىنمودند.
8ـ Sitesimbrotus
🔶 در پیرامون قرآن
(بخش سوم)
🔸مادّیان نه تنها جهان را جز این دستگاه سَتَرسای[محسوس] مادی نمیشناسند و به خدایی باور نمیدارند ، روان را نمیپذیرند ، از خرد ناآگاهی مینمایند ، آدمی را نیكیپذیر نمیشناسند ، زندگانی را جز نبرد و كشاكش نمیدانند.
🔸ما امروز در برابر چنین گمراهیای هستیم كه باید به چارهاش كوشیم. گذشته از آنكه در ایران و دیگر جاها با كیشهای بسیاری دچار میباشیم كه هر یكی بدتر از بتپرستی عربست. گذشته از آنكه در یك جهان آشفتهای زندگی میكنیم كه تاكنون مانندش نمیبوده و باید درپی چارهاش باشیم.
🔸این كتاب خدایی از یكسو افزاری در دست سودجویان و مفتخواران گردیده و از یكسو چون دارای دشواریهاییست كه پاسخ داده نشده مایهی گمراهی بسیاری از جوانان و دستاویز زباندرازی بدخواهان میگردد.
(بخش سوم)
🔸مادّیان نه تنها جهان را جز این دستگاه سَتَرسای[محسوس] مادی نمیشناسند و به خدایی باور نمیدارند ، روان را نمیپذیرند ، از خرد ناآگاهی مینمایند ، آدمی را نیكیپذیر نمیشناسند ، زندگانی را جز نبرد و كشاكش نمیدانند.
🔸ما امروز در برابر چنین گمراهیای هستیم كه باید به چارهاش كوشیم. گذشته از آنكه در ایران و دیگر جاها با كیشهای بسیاری دچار میباشیم كه هر یكی بدتر از بتپرستی عربست. گذشته از آنكه در یك جهان آشفتهای زندگی میكنیم كه تاكنون مانندش نمیبوده و باید درپی چارهاش باشیم.
🔸این كتاب خدایی از یكسو افزاری در دست سودجویان و مفتخواران گردیده و از یكسو چون دارای دشواریهاییست كه پاسخ داده نشده مایهی گمراهی بسیاری از جوانان و دستاویز زباندرازی بدخواهان میگردد.
dar pirãmune Qor'ãn 3.pdf
92.7 KB
🔶 در پیرامون قرآن
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶 گرفتاري را فيروزی ميشمارند
(بخش دوم)
🔸در همه چيز چنيند. مثلاً نام خرد (يا عقل) را شنيده و سخنان پراكندهاي از اينجا و آنجا دربارهی آن ياد گرفتهاند. ليكن نتيجهاي كه از اين دانستههاي خود توانند برداشت بيش از اين نيست كه هر كسي آن ديگري را «بيعقل» داند.
🔸آن انبانست كه همه چيزي در آن توان انباشت. مغز براي چنين كاري نيست. كسي كه انديشههاي ناسازگار را در مغز خود جا ميدهد آنها از يكسو مغز را فرسايند و آن را از كار اندازند و از يكسو خود يكديگر را بيهَنايِش (اثر) گردانند.
(بخش دوم)
🔸در همه چيز چنيند. مثلاً نام خرد (يا عقل) را شنيده و سخنان پراكندهاي از اينجا و آنجا دربارهی آن ياد گرفتهاند. ليكن نتيجهاي كه از اين دانستههاي خود توانند برداشت بيش از اين نيست كه هر كسي آن ديگري را «بيعقل» داند.
🔸آن انبانست كه همه چيزي در آن توان انباشت. مغز براي چنين كاري نيست. كسي كه انديشههاي ناسازگار را در مغز خود جا ميدهد آنها از يكسو مغز را فرسايند و آن را از كار اندازند و از يكسو خود يكديگر را بيهَنايِش (اثر) گردانند.
gereftãri rã firuzi miwomãrand 2.pdf
76 KB
🔶 گرفتاري را فيروزی ميشمارند
(بخش دوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
(بخش دوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
🔸یك تودهای كه سی و شش سال است مشروطه گرفته ولی هنوز از هزار تن یكی معنی آن را نمیداند [و هنوز پس از صد و اند سال همانست] ،
🔸یك تودهای كه در میان پانزده ملیون مردمش چهارده كیش هست كه هر كدام سیاست جدایی و آرمان جدایی دارد ،
🔸یك تودهای كه در آن ارمنی و آسوری و جهود و زردشتی و عرب و كرد و ترك و لر و بختیاری جدا از هم میزیند و در قرنهای متمادی هنوز در هم نیامیختهاند ،
🔸یك تودهای كه سرمایهی علمی او بدآموزیهای بسیار بیخردانهی خراباتیان و صوفیان و باطنیان زمان مغول میباشد ،
🔸یك تودهای كه مردان چهل ساله و پنجاه سالهاش سود از زیان و نیك از بد باز نمیشناسند ـ
🔸چنین تودهای چگونه تواند با دیگران همسری نماید و در میدان نبرد مقهور دیگران نگردد؟!..
(پرچم روزانه شمارهی ۱۶۲)
🔸یك تودهای كه در میان پانزده ملیون مردمش چهارده كیش هست كه هر كدام سیاست جدایی و آرمان جدایی دارد ،
🔸یك تودهای كه در آن ارمنی و آسوری و جهود و زردشتی و عرب و كرد و ترك و لر و بختیاری جدا از هم میزیند و در قرنهای متمادی هنوز در هم نیامیختهاند ،
🔸یك تودهای كه سرمایهی علمی او بدآموزیهای بسیار بیخردانهی خراباتیان و صوفیان و باطنیان زمان مغول میباشد ،
🔸یك تودهای كه مردان چهل ساله و پنجاه سالهاش سود از زیان و نیك از بد باز نمیشناسند ـ
🔸چنین تودهای چگونه تواند با دیگران همسری نماید و در میدان نبرد مقهور دیگران نگردد؟!..
(پرچم روزانه شمارهی ۱۶۲)
🔶 کتاب فرهنگ چیست؟
گفتار سوم : از كار وارونه جز نتيجهی وارونه برنخيزد ، تکهی 6
🔸 يك چيز بيمآورتر دربارهی اين جوانان (يا مردان) آنكه چون سرچشمهی جوش و جنبشان جز هوسبازي و خودنمايي و سودجويي نيست و در هيچ كاري بانديشه نميپردازند و دربارهی آينده كمترين پروايي نميدارند ، بآساني فريب توانند خورد و بآساني افزار دست بيگانگان توانند بود.
بلكه راستي آنست كه اينان با حالي كه ميدارند و هميشه درپي دستاويزهايي ميباشند كه بخودنمايي پردازند ، خود درپي بيگانگان و بدخواهانند و نيازي بآنكه كسي فريبشان دهد نيست.
اينان با آن كمي مايه هيچ نميدانند آيندهی كشور چه بايد بود و هر كسي به چه بايد كوشد ، و يك راه روشني در پيش پا نميدارند ، و در سايهی هوسمندي ، با هر آوازي تكان ميخورند و با هر نوايي برقص ميپردازند.
يك روزي در اروپا هيتلري پيدا ميشود و نامي درميآورد ، و ناگهان اينان در ايران بتكان ميآيند و هواداريها از وي ميكنند و با صد بيخردي چنين ميگويند : «اگر آلمان غلبه كند ما هم نجات خواهيم يافت». يك روز ميبيني بازگشتهاند و بيآنكه بدانند كمونيستها چه ميگويند دم از كمونيستي ميزنند ، و يا از يك دستهی ديگري هواداري نشان ميدهند. با صد بيخردي اين بهانه را بزبان ميآورند : «ما چون ضعيفيم بايد به يكي از دولتهاي بزرگ استناد كنيم». يگانه چيزي كه بانديشهی اين «سياسيدانان» بيخرد ميرسد همين است. بيآنكه كسي برقصاندشان خود ميرقصند.
اين دلبستگي كه جوانان و ديگران بسعدي و حافظ و ديگر شاعران نشان ميدهند و در آن پافشاري را از اندازه ميگذرانند ، سرچشمهی اين كار آنست كه چند تن از شرقشناسان كه خود از كاركنان سياسي دولتهاي غربي ميباشند ، كتابها دربارهی اين شاعران نوشته و ستايشها از آنان كردهاند ، و اينان كه خود فهم و خرد درستي براي شناختن نيك و بد و راست و دروغ نميدارند ، و خود از هوسمندي در جستجوي عنواني براي جنب و جوش ميباشند ، از همان نوشتههاي شرقشناسان بتكان آمدهاند و ديدنيست كه چه دلبستگي بشاعران مينمايند ، و چه بافندگيهايي در آن باره ميكنند.
همين داستان بهترين نمونه از بيكارگي فهمها و خردهاي آنان ميباشد. ببينيد با چه آساني توان آنان را از راه برد. با چه آساني توان كلنگ بدستشان داد و بكندن بنياد خودشان واداشت.
همگي ميدانيم در ايران پيش از مشروطه ، شاعران جايگاهي نميداشتند و ارجي بآنها گزارده نميشد. سپس در جنبش مشروطه ، هرچه خوارتر و بيارجتر گرديدند و يكي از سخناني كه بزبانها افتاده بود مايهی بدبختي بودن شاعران چاپلوس و ستايشگر ميبود و گفتههاي سعدي و ديگران دربارهی پادشاهان با ريشخند ياد ميشد.
ليكن سپس كه پروفسور براون و ديگر شرقشناسان بستايشهايي از آن شاعران پرداختند و چند كتابي نوشتند ، در اندكزماني در شهرهاي ايران تكاني پيدا و دلبستگي بشاعران پديد آمد ، و همان شاعران ياوهگو از بزرگان شمارده شدند و نام «مفاخر ملي» پيدا كردند و كتابهاي آنها بنياد فرهنگ ايران گرديد.
در اينجا سخن بسيار است و من چون فرصت نميدارم تنها به يك مثلي بس ميكنم : ميگويند كسي را اسبي ميبود ، لاغر و تنبل و پير و چموش كه از دست آن بتنگ آمده بود. روزي آن را ببازار برد كه بفروشد و خود را آسوده گرداند. در بازار دلال سوار اسب گرديده با زور تازيانه آن را چندي دوانيد و بانگ برداشته چنين گفت : «كيست بخرد اسبي را كه جوانست و چابك و راهوار ...» ، و از اينگونه ستايشها چندان سرود كه دارندهی اسب خود پيش آمده جلوش را گرفت و گفت : «اگر چنين است چرا بفروشم؟!..» و اسب را بخانه بازگردانيد.
سخن را بپايان ميرسانم. ميدانم كساني خواهند گفت : «چه بايد كرد؟.. آيا شما ميخواهيد فرهنگي نباشد؟..». ميگويم : ما چنين سخني نميگوييم. ما بفرهنگ نياز بسيار ميداريم. چيزي كه هست فرهنگ بايد بمعني راستش باشد (بدانسان كه بازنموديم).
خواهند گفت : پس با اين فرهنگ چه بايد كرد؟.. آيا نتوان آن را «اصلاح» كرد؟!.. ميگويم : اين فرهنگ درخور پيراستن (يا بگفتهی شما اصلاح كردن) نيست و بايد از ريشه عوض گردد.
آري از روزي كه ما بكوشش برخاستهايم و هر زمان ايرادها بشاعران و كتابهاي ايشان گرفته و پس از هايهويي گفتههاي ما در دلها جا باز كرده وزارت فرهنگ ناچار شده كتابهاي خود را ديگر گرداند. ولي اين كار جز بنام سنگر عوض كردن نبوده. چون يك دسته در وزارت فرهنگ ماهانههاي گزافي ميبرند براي آنكه دستشان از آن پولها كوتاه نگردد ، هر زمان برويهكاريهايي پرداختهاند كه خواستشان جز فريب نميبوده. اگر آن كسان مردان دلسوزي بودندي بايستي در اين چند سال با گفتههاي ما كه همه آميغ است ، همآواز گردند و همين آميغها را پايهی فرهنگ گردانند.
پایان کتاب
گفتار سوم : از كار وارونه جز نتيجهی وارونه برنخيزد ، تکهی 6
🔸 يك چيز بيمآورتر دربارهی اين جوانان (يا مردان) آنكه چون سرچشمهی جوش و جنبشان جز هوسبازي و خودنمايي و سودجويي نيست و در هيچ كاري بانديشه نميپردازند و دربارهی آينده كمترين پروايي نميدارند ، بآساني فريب توانند خورد و بآساني افزار دست بيگانگان توانند بود.
بلكه راستي آنست كه اينان با حالي كه ميدارند و هميشه درپي دستاويزهايي ميباشند كه بخودنمايي پردازند ، خود درپي بيگانگان و بدخواهانند و نيازي بآنكه كسي فريبشان دهد نيست.
اينان با آن كمي مايه هيچ نميدانند آيندهی كشور چه بايد بود و هر كسي به چه بايد كوشد ، و يك راه روشني در پيش پا نميدارند ، و در سايهی هوسمندي ، با هر آوازي تكان ميخورند و با هر نوايي برقص ميپردازند.
يك روزي در اروپا هيتلري پيدا ميشود و نامي درميآورد ، و ناگهان اينان در ايران بتكان ميآيند و هواداريها از وي ميكنند و با صد بيخردي چنين ميگويند : «اگر آلمان غلبه كند ما هم نجات خواهيم يافت». يك روز ميبيني بازگشتهاند و بيآنكه بدانند كمونيستها چه ميگويند دم از كمونيستي ميزنند ، و يا از يك دستهی ديگري هواداري نشان ميدهند. با صد بيخردي اين بهانه را بزبان ميآورند : «ما چون ضعيفيم بايد به يكي از دولتهاي بزرگ استناد كنيم». يگانه چيزي كه بانديشهی اين «سياسيدانان» بيخرد ميرسد همين است. بيآنكه كسي برقصاندشان خود ميرقصند.
اين دلبستگي كه جوانان و ديگران بسعدي و حافظ و ديگر شاعران نشان ميدهند و در آن پافشاري را از اندازه ميگذرانند ، سرچشمهی اين كار آنست كه چند تن از شرقشناسان كه خود از كاركنان سياسي دولتهاي غربي ميباشند ، كتابها دربارهی اين شاعران نوشته و ستايشها از آنان كردهاند ، و اينان كه خود فهم و خرد درستي براي شناختن نيك و بد و راست و دروغ نميدارند ، و خود از هوسمندي در جستجوي عنواني براي جنب و جوش ميباشند ، از همان نوشتههاي شرقشناسان بتكان آمدهاند و ديدنيست كه چه دلبستگي بشاعران مينمايند ، و چه بافندگيهايي در آن باره ميكنند.
همين داستان بهترين نمونه از بيكارگي فهمها و خردهاي آنان ميباشد. ببينيد با چه آساني توان آنان را از راه برد. با چه آساني توان كلنگ بدستشان داد و بكندن بنياد خودشان واداشت.
همگي ميدانيم در ايران پيش از مشروطه ، شاعران جايگاهي نميداشتند و ارجي بآنها گزارده نميشد. سپس در جنبش مشروطه ، هرچه خوارتر و بيارجتر گرديدند و يكي از سخناني كه بزبانها افتاده بود مايهی بدبختي بودن شاعران چاپلوس و ستايشگر ميبود و گفتههاي سعدي و ديگران دربارهی پادشاهان با ريشخند ياد ميشد.
ليكن سپس كه پروفسور براون و ديگر شرقشناسان بستايشهايي از آن شاعران پرداختند و چند كتابي نوشتند ، در اندكزماني در شهرهاي ايران تكاني پيدا و دلبستگي بشاعران پديد آمد ، و همان شاعران ياوهگو از بزرگان شمارده شدند و نام «مفاخر ملي» پيدا كردند و كتابهاي آنها بنياد فرهنگ ايران گرديد.
در اينجا سخن بسيار است و من چون فرصت نميدارم تنها به يك مثلي بس ميكنم : ميگويند كسي را اسبي ميبود ، لاغر و تنبل و پير و چموش كه از دست آن بتنگ آمده بود. روزي آن را ببازار برد كه بفروشد و خود را آسوده گرداند. در بازار دلال سوار اسب گرديده با زور تازيانه آن را چندي دوانيد و بانگ برداشته چنين گفت : «كيست بخرد اسبي را كه جوانست و چابك و راهوار ...» ، و از اينگونه ستايشها چندان سرود كه دارندهی اسب خود پيش آمده جلوش را گرفت و گفت : «اگر چنين است چرا بفروشم؟!..» و اسب را بخانه بازگردانيد.
سخن را بپايان ميرسانم. ميدانم كساني خواهند گفت : «چه بايد كرد؟.. آيا شما ميخواهيد فرهنگي نباشد؟..». ميگويم : ما چنين سخني نميگوييم. ما بفرهنگ نياز بسيار ميداريم. چيزي كه هست فرهنگ بايد بمعني راستش باشد (بدانسان كه بازنموديم).
خواهند گفت : پس با اين فرهنگ چه بايد كرد؟.. آيا نتوان آن را «اصلاح» كرد؟!.. ميگويم : اين فرهنگ درخور پيراستن (يا بگفتهی شما اصلاح كردن) نيست و بايد از ريشه عوض گردد.
آري از روزي كه ما بكوشش برخاستهايم و هر زمان ايرادها بشاعران و كتابهاي ايشان گرفته و پس از هايهويي گفتههاي ما در دلها جا باز كرده وزارت فرهنگ ناچار شده كتابهاي خود را ديگر گرداند. ولي اين كار جز بنام سنگر عوض كردن نبوده. چون يك دسته در وزارت فرهنگ ماهانههاي گزافي ميبرند براي آنكه دستشان از آن پولها كوتاه نگردد ، هر زمان برويهكاريهايي پرداختهاند كه خواستشان جز فريب نميبوده. اگر آن كسان مردان دلسوزي بودندي بايستي در اين چند سال با گفتههاي ما كه همه آميغ است ، همآواز گردند و همين آميغها را پايهی فرهنگ گردانند.
پایان کتاب
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
1) ثميستوكليس ـ تکهی 2
🔸 او اين تدبيرها را بنام همچشمى با ملتياديس مىكرد. بارى اين موضوع كه آيا او پاكدلانه و بىغرضانه در كار تودهی مردم دخالت مىكرد يا نه گفتگويى است كه بايد فيلسوفان بكنند و بهرحال نتوان انكار نمود كه رهايى يونان در هنگام گرفتارى خود از جانب دريا فرارسيد و اين كشتيها كه ثميستوكليس تهيه نمود آتن را پس از ويرانى دوباره آباد گردانيد. اگر گواهى ديگرى هم بر اين سخن پيدا نكنيم كار خود خشايارشا براى گواهى بس. چه او با آنكه زور و سپاه خشكى را درست و بىگزند نگاهداشته بود با اينهمه پس از شكست در دريا روى بگريختن گزاشت كه ديگر خود را براى روبرو شدن با يونانيان توانا نمىپنداشت و اينكه ماردونيوس1 را در آنجا بازگزاشت من چنان مىپندارم كه جز براى جلوگيرى از دنبال كردن يونانيان نبود وگرنه اميدى بزير دست كردن يونان در دل او بازنمانده بود.
گفتهاند : ثميستوكليس سخت آزمند و خواهان توانگرى بود. برخى هم گفتهاند كه اين آزمندى براى آن بود كه هميشه مىخواست دست او باز باشد تا بخدايان قربانيهاى بسيار كرده و در ميهمانيهايى كه براى بيگانگان تهيه مىكرد شكوه بسيار نشان بدهد و پيداست كه براى اين كارها عايدى فراوان دربايست داشت. ليكن برخى تهمت طمعكارى زده و گفتهاند تا آن اندازه خسيس مىنمود كه آنچه آذوقه براى او هديه مىفرستادند آن را نيز مىفروخت و او از ديفيليديس2 كه اسب نگاه مىداشت كرهاى خواست و چون ديفيليديس از دادن سر باز زد او را بيم داده گفت : باندك زمانى خانهی تو را به اسب چوبينى برمىگردانم. مقصودش اينبود كه ميانهی او و پارهای از خويشانش كشاكش و دعوى پديد مىآورد.
علاقهمندى او به شهرت و شكوه بیمانند بود. چنانكه در زمان نوجوانى خود كه هنوز گمنام بود اپيسكليس3 را از مردم هرميونى4 كه مهارت بىاندازه در ساز زدن داشت و آتنيان هميشه خواهان او بوده در پىاش مىگشتند بخانهی خود دعوت كرد كه در آنجا ساز بزند و مردم بدينسان روى بخانهی او بياورند و طلب دوستى با وى كنند. زمانى كه براى بازيهاى المپياد5 مىآمد هيچگونه آرايش و شكوه دريغ نمىگفت و در آن چادر آراسته و زيباى خود ميهمانيها مىداد و مقصود او اينبود كه از اين راه بر كيمون6 برترى جويد. ليكن اين كار او نزد آتنيان پسنديده نيفتاد و چنين مىگفتند كه اين شكوه و آرايش شايستهی جوانى است كه از خاندان برگزيدهی مشهورى باشد. از يك جوان گمنام كه نه لقبى دارد و نه كار برجستهاى از او سرزده چنين خودنماييها جز بىآزرمى شمرده نخواهد شد. بهرحال تودهی انبوه او را دوست مىداشتند و او هر يكى از مردم شهرها را با نام خود خوانده هميشه بر ایشان سلام مىداد. نيز اگر گفتگويى ميان دو كس برمىخاست او دادگسترانه داورى مىنمود. سيمونيديس7 شاعر كيوس در آن هنگام كه ثميستوكليس سردار سپاه بود خواهشى ازو كرد. ثميستوكليس پاسخ داده گفت : «اى سيمونيديس چنانكه شما اگر شعرى را از قاعده بيرون كنيد شاعر بدى شمرده مىشويد من نيز اگر از بهر شما از قانون چشم بپوشم فرمانرواى بدى شمرده خواهم شد.»
1ـ Mardnius داماد داريوش بزرگ و يكى از سرداران بنام ايران بوده كه در لشكركشى نخستين بر سر يونانيان و در جنگ پلاتاى او سردار بود و در اين جنگ آخرى كشته گرديد كه داستان آن خواهد آمد.
2ـ Diphilides
3ـ Eipiscles
4ـ Hermione
5ـ بازيهايى بود كه يونانيان بنام ورزش هر چهار سال يكبار برپا مىكردند و شكوه بزرگى در ميان ايشان داشت. چنانكه گاهى آن را آغاز تاريخ گرفته سالها را با آن مىشمردهاند. دربارهی اين بازيها در تاريخها شرح درازى نوشته شده.
6ـ پسر ملتياديس است كه سپس يكى از سرداران بزرگ يونان گرديد و داستان او خواهد آمد.
7ـSimonides از مردم Ceos
1) ثميستوكليس ـ تکهی 2
🔸 او اين تدبيرها را بنام همچشمى با ملتياديس مىكرد. بارى اين موضوع كه آيا او پاكدلانه و بىغرضانه در كار تودهی مردم دخالت مىكرد يا نه گفتگويى است كه بايد فيلسوفان بكنند و بهرحال نتوان انكار نمود كه رهايى يونان در هنگام گرفتارى خود از جانب دريا فرارسيد و اين كشتيها كه ثميستوكليس تهيه نمود آتن را پس از ويرانى دوباره آباد گردانيد. اگر گواهى ديگرى هم بر اين سخن پيدا نكنيم كار خود خشايارشا براى گواهى بس. چه او با آنكه زور و سپاه خشكى را درست و بىگزند نگاهداشته بود با اينهمه پس از شكست در دريا روى بگريختن گزاشت كه ديگر خود را براى روبرو شدن با يونانيان توانا نمىپنداشت و اينكه ماردونيوس1 را در آنجا بازگزاشت من چنان مىپندارم كه جز براى جلوگيرى از دنبال كردن يونانيان نبود وگرنه اميدى بزير دست كردن يونان در دل او بازنمانده بود.
گفتهاند : ثميستوكليس سخت آزمند و خواهان توانگرى بود. برخى هم گفتهاند كه اين آزمندى براى آن بود كه هميشه مىخواست دست او باز باشد تا بخدايان قربانيهاى بسيار كرده و در ميهمانيهايى كه براى بيگانگان تهيه مىكرد شكوه بسيار نشان بدهد و پيداست كه براى اين كارها عايدى فراوان دربايست داشت. ليكن برخى تهمت طمعكارى زده و گفتهاند تا آن اندازه خسيس مىنمود كه آنچه آذوقه براى او هديه مىفرستادند آن را نيز مىفروخت و او از ديفيليديس2 كه اسب نگاه مىداشت كرهاى خواست و چون ديفيليديس از دادن سر باز زد او را بيم داده گفت : باندك زمانى خانهی تو را به اسب چوبينى برمىگردانم. مقصودش اينبود كه ميانهی او و پارهای از خويشانش كشاكش و دعوى پديد مىآورد.
علاقهمندى او به شهرت و شكوه بیمانند بود. چنانكه در زمان نوجوانى خود كه هنوز گمنام بود اپيسكليس3 را از مردم هرميونى4 كه مهارت بىاندازه در ساز زدن داشت و آتنيان هميشه خواهان او بوده در پىاش مىگشتند بخانهی خود دعوت كرد كه در آنجا ساز بزند و مردم بدينسان روى بخانهی او بياورند و طلب دوستى با وى كنند. زمانى كه براى بازيهاى المپياد5 مىآمد هيچگونه آرايش و شكوه دريغ نمىگفت و در آن چادر آراسته و زيباى خود ميهمانيها مىداد و مقصود او اينبود كه از اين راه بر كيمون6 برترى جويد. ليكن اين كار او نزد آتنيان پسنديده نيفتاد و چنين مىگفتند كه اين شكوه و آرايش شايستهی جوانى است كه از خاندان برگزيدهی مشهورى باشد. از يك جوان گمنام كه نه لقبى دارد و نه كار برجستهاى از او سرزده چنين خودنماييها جز بىآزرمى شمرده نخواهد شد. بهرحال تودهی انبوه او را دوست مىداشتند و او هر يكى از مردم شهرها را با نام خود خوانده هميشه بر ایشان سلام مىداد. نيز اگر گفتگويى ميان دو كس برمىخاست او دادگسترانه داورى مىنمود. سيمونيديس7 شاعر كيوس در آن هنگام كه ثميستوكليس سردار سپاه بود خواهشى ازو كرد. ثميستوكليس پاسخ داده گفت : «اى سيمونيديس چنانكه شما اگر شعرى را از قاعده بيرون كنيد شاعر بدى شمرده مىشويد من نيز اگر از بهر شما از قانون چشم بپوشم فرمانرواى بدى شمرده خواهم شد.»
1ـ Mardnius داماد داريوش بزرگ و يكى از سرداران بنام ايران بوده كه در لشكركشى نخستين بر سر يونانيان و در جنگ پلاتاى او سردار بود و در اين جنگ آخرى كشته گرديد كه داستان آن خواهد آمد.
2ـ Diphilides
3ـ Eipiscles
4ـ Hermione
5ـ بازيهايى بود كه يونانيان بنام ورزش هر چهار سال يكبار برپا مىكردند و شكوه بزرگى در ميان ايشان داشت. چنانكه گاهى آن را آغاز تاريخ گرفته سالها را با آن مىشمردهاند. دربارهی اين بازيها در تاريخها شرح درازى نوشته شده.
6ـ پسر ملتياديس است كه سپس يكى از سرداران بزرگ يونان گرديد و داستان او خواهد آمد.
7ـSimonides از مردم Ceos
dar pirãmune nevewtehãye Peymãn 1-2.pdf
99 KB
🔶 در پيرامون نوشتههاي پيمان
(هر دو بخش در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
(هر دو بخش در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
🔶 گرفتاري را فيروزی ميشمارند
(بخش سوم)
🔸 شما ديني ميداشتيد بتپرستي و پندارپرستي را بهم آميخته ، ديني با دانشها ناسازگار ، ديني از خرد بسيار دور ـ آيا آن با اينكه ما ميگوييم يكسانست؟!..
🔸چون جنبش مشروطه برخاست ديري نكشيد كه ناسازگاري آن با كيش و باورهاي كيشي روشن گرديد و درميان آن دو كشاكشي سخت برخاست كه تا سالها درميان ميبود و نتيجه آن شد كه جنبش آزاديخواهي باورهاي كيشي را سست گردانيد و بسياري از مردم از آنها بيزاري نمودند و آن دستگاهي كه ميبود بهم خورد. از اينسو اين باورها نيز سنگ راه مشروطه گرديد و از پيشرفت آن جلو گرفت و بدينسان هر دو از همديگر آسيب ديدند.
(بخش سوم)
🔸 شما ديني ميداشتيد بتپرستي و پندارپرستي را بهم آميخته ، ديني با دانشها ناسازگار ، ديني از خرد بسيار دور ـ آيا آن با اينكه ما ميگوييم يكسانست؟!..
🔸چون جنبش مشروطه برخاست ديري نكشيد كه ناسازگاري آن با كيش و باورهاي كيشي روشن گرديد و درميان آن دو كشاكشي سخت برخاست كه تا سالها درميان ميبود و نتيجه آن شد كه جنبش آزاديخواهي باورهاي كيشي را سست گردانيد و بسياري از مردم از آنها بيزاري نمودند و آن دستگاهي كه ميبود بهم خورد. از اينسو اين باورها نيز سنگ راه مشروطه گرديد و از پيشرفت آن جلو گرفت و بدينسان هر دو از همديگر آسيب ديدند.