🔶 آفتاب حقایق یا دروغ رسوا
(بخش ششم)
🔸شما تنها آن را نبینید كه یك مردی به چنین چرندبافیهایی برمیخاسته است. این را هم ببینید كه این چرندها خریدارانی میداشته كه كسان بسیاری از راه دور به نجف یا كربلا رفته در پای درس سید رشتی مینشستهاند. اینست نمونهای از اندازهی پستی اندیشهها.
🔸بهائیگری از بابیگری پیدا شده ، بابیگری از شیخیگری پدید آمده ، شیخیگری از درهم شدن شیعیگری و باطنیگری و فلسفهی یونان رخ نموده است.
🔸كسانی در مسجد كوفه «به اعتكاف» نشسته از خدا بزاری و لابه میخواستند كه جانشین امام را به آنان بشناساند ، و خود در این هنگام بود كه سید باب به دعوی «بابی» برخاست
(بخش ششم)
🔸شما تنها آن را نبینید كه یك مردی به چنین چرندبافیهایی برمیخاسته است. این را هم ببینید كه این چرندها خریدارانی میداشته كه كسان بسیاری از راه دور به نجف یا كربلا رفته در پای درس سید رشتی مینشستهاند. اینست نمونهای از اندازهی پستی اندیشهها.
🔸بهائیگری از بابیگری پیدا شده ، بابیگری از شیخیگری پدید آمده ، شیخیگری از درهم شدن شیعیگری و باطنیگری و فلسفهی یونان رخ نموده است.
🔸كسانی در مسجد كوفه «به اعتكاف» نشسته از خدا بزاری و لابه میخواستند كه جانشین امام را به آنان بشناساند ، و خود در این هنگام بود كه سید باب به دعوی «بابی» برخاست
Ãftãbe Haqãyeq yã doruqe rosvã 6.pdf
88.1 KB
🔶 «آفتاب حقایق» یا «دروغ رسوا»
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶 دشمنان نهان
(بخش چهارم)
🔸پريشانمغزي و گيجسري نتيجهي ناچاري اين كتابهاي گوناگون و آموزاكهاي درهم است و بيشتر ايرانيان بآن گرفتارند.
🔸بسيار ديدنيست كه [نویسندهی ایرانشهر] در بيشتر شمارهها ستايش از مولوي ميكند و شعرهاي او را مينويسد و با اينحال در يك جا از بيچارگي ايرانيان افسوسخواري نشان ميدهد و چنين مينويسد : «با اوضاع امروزي ... كه افراد بدبخت اين كشور كهن را پابستهي زنجير خرافات و اوهام و تنبلي و درويشي و زبوني و گرسنگي كرده ...». در اينجا از درويشي گله ميكند.
(بخش چهارم)
🔸پريشانمغزي و گيجسري نتيجهي ناچاري اين كتابهاي گوناگون و آموزاكهاي درهم است و بيشتر ايرانيان بآن گرفتارند.
🔸بسيار ديدنيست كه [نویسندهی ایرانشهر] در بيشتر شمارهها ستايش از مولوي ميكند و شعرهاي او را مينويسد و با اينحال در يك جا از بيچارگي ايرانيان افسوسخواري نشان ميدهد و چنين مينويسد : «با اوضاع امروزي ... كه افراد بدبخت اين كشور كهن را پابستهي زنجير خرافات و اوهام و تنبلي و درويشي و زبوني و گرسنگي كرده ...». در اينجا از درويشي گله ميكند.
dowmanãne nahãn 4.pdf
89.7 KB
🔶 دشمنان نهان
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از دفتر بهمنماه 23)
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از دفتر بهمنماه 23)
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
ببینید فرق تا كجاست : در آمریكا كه یكصدوسی ملیون مردمست تنها دو حزب هست و تا آنجا كه ما میدانیم سومی پیدا نشده.
ولی در ایران هر زمان كه فرصتی پیش آید در اندك زمانی بیست و سی حزب بیشتر پدید میآید چرا چنینست؟..
برای اینكه آن آمریكایی معنی حزب را میداند. میداند كه حزب برای هوسبازی نیست و برای همدست بودن [و] برهایی كشور كوشیدن است و اینست مادامی كه یك حزب دیگری در پیش هست و یك جمعیتی برای چنان كوششی آماده میباشند هر كسی بخود حق نمیدهد كه با چند تن دست بهم دهد و یك دستهی نوینی پدید آورد.
چه ، میداند كه چنان كاری جز بخیانت كشور نیست. با خود میاندیشد كه من كه امروز گردن بهمراهی با فلان جمعیت نمیگزارم و خودخواهی مانعم میشود دیگران نیز با جمعیتی كه من خواهم ساخت همین رفتار را میكند و نتیجه آن میشود كه صدها حزب ده نفری و بیست نفری پدید آید و جز كشاكش و نابسامانی سودی بدست نیاید.
آن آمریكایی آن را میداند و میفهمد و اینست حزب در آنجا بیش از دو تا نیست.
ولی ایرانی از پستی اندیشه و كوتاهی همت این را نمیداند و آن رفتار را میكند كه همگی میدانید و پیداست كه چنین كسانی همسری با آنان نخواهند توانست.
پیداست كه سرنوشتی جز زیردستی پیدا نخواهد كرد.
(پرچم روزانه شمارهی ۱۶۴)
ولی در ایران هر زمان كه فرصتی پیش آید در اندك زمانی بیست و سی حزب بیشتر پدید میآید چرا چنینست؟..
برای اینكه آن آمریكایی معنی حزب را میداند. میداند كه حزب برای هوسبازی نیست و برای همدست بودن [و] برهایی كشور كوشیدن است و اینست مادامی كه یك حزب دیگری در پیش هست و یك جمعیتی برای چنان كوششی آماده میباشند هر كسی بخود حق نمیدهد كه با چند تن دست بهم دهد و یك دستهی نوینی پدید آورد.
چه ، میداند كه چنان كاری جز بخیانت كشور نیست. با خود میاندیشد كه من كه امروز گردن بهمراهی با فلان جمعیت نمیگزارم و خودخواهی مانعم میشود دیگران نیز با جمعیتی كه من خواهم ساخت همین رفتار را میكند و نتیجه آن میشود كه صدها حزب ده نفری و بیست نفری پدید آید و جز كشاكش و نابسامانی سودی بدست نیاید.
آن آمریكایی آن را میداند و میفهمد و اینست حزب در آنجا بیش از دو تا نیست.
ولی ایرانی از پستی اندیشه و كوتاهی همت این را نمیداند و آن رفتار را میكند كه همگی میدانید و پیداست كه چنین كسانی همسری با آنان نخواهند توانست.
پیداست كه سرنوشتی جز زیردستی پیدا نخواهد كرد.
(پرچم روزانه شمارهی ۱۶۴)
🔶 فرهنگ است یا نیرنگ؟ بخش چهارم
🔸 البته از نظر تحليل علمي بايستي بين چيزهاي غيرممكن1 كه بحكم عقل و علم و منطق و قوانين عالم شهود بصراحت ممتنع است و چيزهاي ممكن كه يك قسم توضيح و توجيه علمي و طبيعي دارد بايد فرق گذاشت مثلاً قسمتي از كرامات منسوب باوليا مطابق با اصول و قواعدي است كه در معرفةالنفس و فن تحليل و تجزيهي قواي روحي محرز و مقرر است از قبيل معالجه از راه عقيده و ايمان و توجه و تلقين فكر و تصرف در اراده و اشراف بر خواطر و نيز القاء و تلقين تحت تأثير خواب مغناطيسي و امثال آن كه هر كس بدقت در كتب عرفا و دستورهاي آنها بمبتديان اهل سلوك بنگرد برميخورد كه چگونه مطابق اصول و موازين علمالنفس مريد را مستعد اخذ تلقين ميسازند مثلاً غالباً دستور اينست كه مريد بايد با مراقبت تام و توجه كاملِ حواس به يك مركز بكوشد كه ذكري را كه از طرف مرشد باو داده شده يا شخص مرشد را كاملاً در ذهن خود حاضر داشته باشد بطوري كه همهي قواي فكري او در آن ذكر يا در شخص مرشد مثل ملك حافظ هميشه با او باشد و در هر حال و در همهجا از او منفك نباشد بالاخره اين توجه شديد باندازهاي دوام بيابد كه مريد و مرشد را در همهي خلق و در همهي اشياء حاضر و ناظر ببيند تا بمقام «فناي در مرشد» برسد و چون اين تمرين حاصل شد و روح مريد با مرشد اتصال يافت همين تمرين را با مراقبت تام و تحت راهنمايي و ارشاد مرشد نسبت بقطب يعني پيشوايي كه مرشد دستگير از مشايخ طريقهی اوست بجا بياورد تا بمقام «فناي در قطب» برسد بعد بهمين طريق «فناي در پيغمبر» براي او حاصل شود و بالاخره بمقام «فناء في الله» برسد و بطوري خود را در خدا مستغرق سازد كه خود از ميان برخيزد و در همهي اشياء جز خدا چيزي نبيند و بتحقيق بداند كه با غيرت وحدانيت وجود اغيار محال باشد و هر غيري كه در توهم آيد خيال بود چنانكه محققي گفته است :
هر ديده كه بر فطرت اول باشد يا آنكه بنور حق مكحل باشد
بيرون ز تو هر چه بيند اندر عالم نقش دومديده احول باشد2
براي نمونه چند فقره خوارق عادات و كرامات و امور غريبهيي كه بمشايخ بزرگ نسبت داده شده از بعضي كتب تراجم احوال عرفا التقاط نموده و در اينجا ثبت ميكنيم ...
حكايت بخط امام احمد مالكان ديدم كه نوشته بود كه زني را در مجلس شيخ در ميهنه حالتي پديد آمد خويشتن را از بام بينداخت شيخ اشارت كرد در هوا معلق بماند باز دست فرو كردند و او را بر بام كشيدند بنگريستند دامن او در ميخي ضعيف آويخته بود.
نقل است كه مالك دينار وقتي در سايهي درختي خفته بود ماري آمده بود و يك شاخ نرگس در دهان گرفته و او را باد ميكرد.
وقتي رابعهی عدويه بعزم حج در باديه ميرفت درميان باديه خر بمرد مردمان گفتند اين بار تو ما برداريم گفت شما برويد كه من بر توكل شما نيامدهام مردمان برفتند رابعه تنها بماند سر بركرد گفت الهي پادشاهان چنين كنند با عورتي غريب عاجز مرا بخانهي خود خواندي پس درميان راه خر مرا مرگ دادي و مرا به بيابان تنها بگذاشتي هنوز اين مناجات تمام نكرده بود كه خر بجنبيد و برخاست رابعه بار بر وي نهاد و برفت.
نقل است كه وقتي ديگر رابعه بمكه ميرفت درميان راه كعبه را ديد كه باستقبال او آمد رابعه گفت مرا ربالبيت ميبايد بيت چه كنم.
نقل است كه بايزيد در راه اشتري داشت زاد و راحلهي خود بر آنجا نهاده بود كسي گفت بيچاره آن اشتري كه بار بسيار است برو و اين ظلمي تمام است بايزيد چون اين سخن بكرات از او بشنود گفت اي جوانمرد بردارندهي بار اشترك نيست فرو نگريست تا بار بر پشت اشتر هست بار به يك بَدَست3 از پشت اشتر برتر ديد او را از گراني هيچ خبر نبود گفت سبحان الله چه عجب كاري است. بايزيد گفت اگر حقيقت حال خود از شما پنهان دارم زبان ملامت دراز كنيد و اگر مكشوف گردانم حوصلهي شما طاقت ندارد با شما چه بايد كرد ...
1ـ مثلاً از قبيل حكايتهاي ذيل كه شيخ عطار در جلد اول تذكرةالاولياء (صفحهي 153 چاپ لندن) در ذكر بايزيد بسطامي ميگويد : «نقل است كه روزي يكي درآمد و از حيا مسئلهاي پرسيد. شيخ جواب داد آن كس آب شد. مردي درآمد آبي زرد ديد. ايستاده گفت يا شيخ اين چيست؟ گفت يكي درآمد و سئوالي از حيا كرد و من جواب دادم طاقت نداشت چنين آب شد از شرم.»
2ـ «رسالةالوجود» مير سيد شريف جرجاني ، چاپ حضرت آقاي حاج سيد نصرالله تقوي.
3ـ بَدَست = وجب ـ و ...
🔸 البته از نظر تحليل علمي بايستي بين چيزهاي غيرممكن1 كه بحكم عقل و علم و منطق و قوانين عالم شهود بصراحت ممتنع است و چيزهاي ممكن كه يك قسم توضيح و توجيه علمي و طبيعي دارد بايد فرق گذاشت مثلاً قسمتي از كرامات منسوب باوليا مطابق با اصول و قواعدي است كه در معرفةالنفس و فن تحليل و تجزيهي قواي روحي محرز و مقرر است از قبيل معالجه از راه عقيده و ايمان و توجه و تلقين فكر و تصرف در اراده و اشراف بر خواطر و نيز القاء و تلقين تحت تأثير خواب مغناطيسي و امثال آن كه هر كس بدقت در كتب عرفا و دستورهاي آنها بمبتديان اهل سلوك بنگرد برميخورد كه چگونه مطابق اصول و موازين علمالنفس مريد را مستعد اخذ تلقين ميسازند مثلاً غالباً دستور اينست كه مريد بايد با مراقبت تام و توجه كاملِ حواس به يك مركز بكوشد كه ذكري را كه از طرف مرشد باو داده شده يا شخص مرشد را كاملاً در ذهن خود حاضر داشته باشد بطوري كه همهي قواي فكري او در آن ذكر يا در شخص مرشد مثل ملك حافظ هميشه با او باشد و در هر حال و در همهجا از او منفك نباشد بالاخره اين توجه شديد باندازهاي دوام بيابد كه مريد و مرشد را در همهي خلق و در همهي اشياء حاضر و ناظر ببيند تا بمقام «فناي در مرشد» برسد و چون اين تمرين حاصل شد و روح مريد با مرشد اتصال يافت همين تمرين را با مراقبت تام و تحت راهنمايي و ارشاد مرشد نسبت بقطب يعني پيشوايي كه مرشد دستگير از مشايخ طريقهی اوست بجا بياورد تا بمقام «فناي در قطب» برسد بعد بهمين طريق «فناي در پيغمبر» براي او حاصل شود و بالاخره بمقام «فناء في الله» برسد و بطوري خود را در خدا مستغرق سازد كه خود از ميان برخيزد و در همهي اشياء جز خدا چيزي نبيند و بتحقيق بداند كه با غيرت وحدانيت وجود اغيار محال باشد و هر غيري كه در توهم آيد خيال بود چنانكه محققي گفته است :
هر ديده كه بر فطرت اول باشد يا آنكه بنور حق مكحل باشد
بيرون ز تو هر چه بيند اندر عالم نقش دومديده احول باشد2
براي نمونه چند فقره خوارق عادات و كرامات و امور غريبهيي كه بمشايخ بزرگ نسبت داده شده از بعضي كتب تراجم احوال عرفا التقاط نموده و در اينجا ثبت ميكنيم ...
حكايت بخط امام احمد مالكان ديدم كه نوشته بود كه زني را در مجلس شيخ در ميهنه حالتي پديد آمد خويشتن را از بام بينداخت شيخ اشارت كرد در هوا معلق بماند باز دست فرو كردند و او را بر بام كشيدند بنگريستند دامن او در ميخي ضعيف آويخته بود.
نقل است كه مالك دينار وقتي در سايهي درختي خفته بود ماري آمده بود و يك شاخ نرگس در دهان گرفته و او را باد ميكرد.
وقتي رابعهی عدويه بعزم حج در باديه ميرفت درميان باديه خر بمرد مردمان گفتند اين بار تو ما برداريم گفت شما برويد كه من بر توكل شما نيامدهام مردمان برفتند رابعه تنها بماند سر بركرد گفت الهي پادشاهان چنين كنند با عورتي غريب عاجز مرا بخانهي خود خواندي پس درميان راه خر مرا مرگ دادي و مرا به بيابان تنها بگذاشتي هنوز اين مناجات تمام نكرده بود كه خر بجنبيد و برخاست رابعه بار بر وي نهاد و برفت.
نقل است كه وقتي ديگر رابعه بمكه ميرفت درميان راه كعبه را ديد كه باستقبال او آمد رابعه گفت مرا ربالبيت ميبايد بيت چه كنم.
نقل است كه بايزيد در راه اشتري داشت زاد و راحلهي خود بر آنجا نهاده بود كسي گفت بيچاره آن اشتري كه بار بسيار است برو و اين ظلمي تمام است بايزيد چون اين سخن بكرات از او بشنود گفت اي جوانمرد بردارندهي بار اشترك نيست فرو نگريست تا بار بر پشت اشتر هست بار به يك بَدَست3 از پشت اشتر برتر ديد او را از گراني هيچ خبر نبود گفت سبحان الله چه عجب كاري است. بايزيد گفت اگر حقيقت حال خود از شما پنهان دارم زبان ملامت دراز كنيد و اگر مكشوف گردانم حوصلهي شما طاقت ندارد با شما چه بايد كرد ...
1ـ مثلاً از قبيل حكايتهاي ذيل كه شيخ عطار در جلد اول تذكرةالاولياء (صفحهي 153 چاپ لندن) در ذكر بايزيد بسطامي ميگويد : «نقل است كه روزي يكي درآمد و از حيا مسئلهاي پرسيد. شيخ جواب داد آن كس آب شد. مردي درآمد آبي زرد ديد. ايستاده گفت يا شيخ اين چيست؟ گفت يكي درآمد و سئوالي از حيا كرد و من جواب دادم طاقت نداشت چنين آب شد از شرم.»
2ـ «رسالةالوجود» مير سيد شريف جرجاني ، چاپ حضرت آقاي حاج سيد نصرالله تقوي.
3ـ بَدَست = وجب ـ و ...
ویرایش تازه و بسامانی از این کتاب فراهم آمده و در کتابخانهی پاکدینی گزارده شده.
https://t.me/ketabsudmand/6064
https://t.me/ketabsudmand/6064
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
1) ثميستوكليس ـ تکهی 11
🔸 او از سرشت خود دوستار آبرو و سرفرازى بود ، چنانكه حكايتهايى كه ازو بر زبانها افتاده اين را بخوبى مىرساند. زمانى كه آتنيان او را سردار خود برگزيدند او كارهاى پيشين خود را چه ازآن خويشتن و چه ازآن توده همچنان دنبال مىنمود تا هنگامى كه راه سفر را پيش گرفتند كه اين هنگام كارهاى بيشتر ديگرى پيش آمده بود و ناگزير از رها كردن كارهاى پيشين خود گرديد. هنگامى لاشههاى مردگانى را ديد كه دريا بكنار انداخته و بر گردنها و بازوهاى آنان بازوبندها و گردنبندهاى زرين نمايان بود. او با بىپروايى از آنها گذشته بكسى كه همراهش بود چنين گفت : «تو كه ثميستوكليس نيستى اينها را براى خودت بردار». به آنتيفاتيس1 كه جوان نكورويى بود و پيش از آن از ثميستوكليس كناره مىجسته و در اين هنگام شكوه و بزرگى نزديكى مىنمود چنين گفت : «روزگار به هر دوى ما يك درس آموخته است اى جوان!» نيز گاهى مىگفت : «آتنيان نوازش بمن نكرده و سزايى ندادند. بلكه مرا درخت چنارى پنداشتند كه تا هوا گرم بود زير سايهی آن پناهنده گرديدند و چون هوا خنك گرديد برگهاى آن را اُسترده و شاخههايش را بريدند.» مردى از سريفوس2 چون باو گفت : «اين بزرگى را تو نه از برازندگى خود بلكه از بزرگى شهر آتن بدست آوردى.» او پاسخ داده گفت : «راست مىگويى! من اگر از سرفيا بودم هرگز شهرتى پيدا نمىكردم. همچنين تو اگر از آتن بودى.» همچنين يكى از سرداران كه هميشه مدعى بود نيكيهايى براى آتن انجام داده و كارهاى خود را با كارهاى ثميستوكليس بسنجش مىآورد ، او پاسخ داده مىگفت : روز پس از جشن با روز جشن بپيكار برخاسته چنين مىگفت : كه تو بيش از اين نيستى كه چون فرامىرسى مردم همه در تلاش و كوشش هستند و بسيج ساز و برگ مىكنند. ولى من چون فرامىرسم مردم مىآسايند و از رنج رها مىگردند. روز جشن پاسخ داده گفت : همهی اينها درست است ولى اگر من نيايم تو هرگز نخواهى بود. تو هم كه بر خود ميبالى اگر ثميستوكليس نبود كجا مىتوانستى بودن؟.» پسر او كه بر مادرش چيره بوده و بدستيارى او بر پدرش نيز چيرگى كرده و آنچه دلخواه خودش بود پيش مىبرد. او خنديده چنين مىگفت : «تو تواناترين كسى در يونان مىباشى. زيرا آتنيان بر سراسر يونانيان فرمان مىرانند. من هم بر آتنيان فرمان مىرانم. مادر تو نيز بر من فرمان مىراند. تو نيز بر مادر خود فرمان مىرانى.» از آنجا كه در هر كارى جدايى را دوست مىداشت ، هنگامى زمينى را مىفروخت بآن كسى كه بايستى بآواز اعلان آن را كند دستور داد كه بگو : اين زمين همسايههاى بسيار نيكى دارد. دو تن كه دوستار و خواستار دختر او بودند او يكى را كه برازندگى داشت بر آنكه توانگر بود برگزيد و چون پرسيدند گفت : «من مردى را بىتوانگرى دوستتر مىدارم تا توانگرى را بىمردى.» اينبود نمونهاى از خوى و گفتار او.
پس از اين كارها او خواست شهر آتن را دوباره آباد گرداند. ثئوپومپوس3 مىگويد به ايفوران4 لاكيدومنيان رشوه داد تا آنان را از مخالفت بازداشت. ولى بسيارى نقل كردهاند كه وى اين كار را با تدبير و فريب پيش برد بدينسان كه ببهانهی نمايندگى سفرى به اسپارت كرده و در آنجا اسپارتيان او را دربارهی اينكه مىخواهد شهر آتن را دوباره بسازد زير بازخواست آوردند و پوليارخوس5 از آييگينا براى خبر دادن اين موضوع بدانجا آمده بود. ولى او چگونگى را انكار كرده گفت : چه بهتر كه شما كسانى را بفرستيد تا به آتن رفته با چشم خود ببينند كه چنين كارى نشده. بدين تدبير فرصت بدست آتنيان داد كه ديوارهاى شهر را بلند گردانند ، همچنين اين كسان را بدانجا فرستاد تا بعنوان گرو در عوض خود او در آتن نگاهدارند. اينبود كه چون اسپارتيان سپس راست قضيه را دريافتند هيچگونه جلوگيرى نتوانستند بلكه ناگزير شدند كه با روى باز و خندان او را بشهر خود بازفرستند.
1ـ Antiphates
2ـ Seriphus
3ـ Theopompus
4ـEphor مجلس شورايى كه اسپارتيان داشتند نمايندگان آن را ايفور مىناميدند.
5ـ Poliarchus
1) ثميستوكليس ـ تکهی 11
🔸 او از سرشت خود دوستار آبرو و سرفرازى بود ، چنانكه حكايتهايى كه ازو بر زبانها افتاده اين را بخوبى مىرساند. زمانى كه آتنيان او را سردار خود برگزيدند او كارهاى پيشين خود را چه ازآن خويشتن و چه ازآن توده همچنان دنبال مىنمود تا هنگامى كه راه سفر را پيش گرفتند كه اين هنگام كارهاى بيشتر ديگرى پيش آمده بود و ناگزير از رها كردن كارهاى پيشين خود گرديد. هنگامى لاشههاى مردگانى را ديد كه دريا بكنار انداخته و بر گردنها و بازوهاى آنان بازوبندها و گردنبندهاى زرين نمايان بود. او با بىپروايى از آنها گذشته بكسى كه همراهش بود چنين گفت : «تو كه ثميستوكليس نيستى اينها را براى خودت بردار». به آنتيفاتيس1 كه جوان نكورويى بود و پيش از آن از ثميستوكليس كناره مىجسته و در اين هنگام شكوه و بزرگى نزديكى مىنمود چنين گفت : «روزگار به هر دوى ما يك درس آموخته است اى جوان!» نيز گاهى مىگفت : «آتنيان نوازش بمن نكرده و سزايى ندادند. بلكه مرا درخت چنارى پنداشتند كه تا هوا گرم بود زير سايهی آن پناهنده گرديدند و چون هوا خنك گرديد برگهاى آن را اُسترده و شاخههايش را بريدند.» مردى از سريفوس2 چون باو گفت : «اين بزرگى را تو نه از برازندگى خود بلكه از بزرگى شهر آتن بدست آوردى.» او پاسخ داده گفت : «راست مىگويى! من اگر از سرفيا بودم هرگز شهرتى پيدا نمىكردم. همچنين تو اگر از آتن بودى.» همچنين يكى از سرداران كه هميشه مدعى بود نيكيهايى براى آتن انجام داده و كارهاى خود را با كارهاى ثميستوكليس بسنجش مىآورد ، او پاسخ داده مىگفت : روز پس از جشن با روز جشن بپيكار برخاسته چنين مىگفت : كه تو بيش از اين نيستى كه چون فرامىرسى مردم همه در تلاش و كوشش هستند و بسيج ساز و برگ مىكنند. ولى من چون فرامىرسم مردم مىآسايند و از رنج رها مىگردند. روز جشن پاسخ داده گفت : همهی اينها درست است ولى اگر من نيايم تو هرگز نخواهى بود. تو هم كه بر خود ميبالى اگر ثميستوكليس نبود كجا مىتوانستى بودن؟.» پسر او كه بر مادرش چيره بوده و بدستيارى او بر پدرش نيز چيرگى كرده و آنچه دلخواه خودش بود پيش مىبرد. او خنديده چنين مىگفت : «تو تواناترين كسى در يونان مىباشى. زيرا آتنيان بر سراسر يونانيان فرمان مىرانند. من هم بر آتنيان فرمان مىرانم. مادر تو نيز بر من فرمان مىراند. تو نيز بر مادر خود فرمان مىرانى.» از آنجا كه در هر كارى جدايى را دوست مىداشت ، هنگامى زمينى را مىفروخت بآن كسى كه بايستى بآواز اعلان آن را كند دستور داد كه بگو : اين زمين همسايههاى بسيار نيكى دارد. دو تن كه دوستار و خواستار دختر او بودند او يكى را كه برازندگى داشت بر آنكه توانگر بود برگزيد و چون پرسيدند گفت : «من مردى را بىتوانگرى دوستتر مىدارم تا توانگرى را بىمردى.» اينبود نمونهاى از خوى و گفتار او.
پس از اين كارها او خواست شهر آتن را دوباره آباد گرداند. ثئوپومپوس3 مىگويد به ايفوران4 لاكيدومنيان رشوه داد تا آنان را از مخالفت بازداشت. ولى بسيارى نقل كردهاند كه وى اين كار را با تدبير و فريب پيش برد بدينسان كه ببهانهی نمايندگى سفرى به اسپارت كرده و در آنجا اسپارتيان او را دربارهی اينكه مىخواهد شهر آتن را دوباره بسازد زير بازخواست آوردند و پوليارخوس5 از آييگينا براى خبر دادن اين موضوع بدانجا آمده بود. ولى او چگونگى را انكار كرده گفت : چه بهتر كه شما كسانى را بفرستيد تا به آتن رفته با چشم خود ببينند كه چنين كارى نشده. بدين تدبير فرصت بدست آتنيان داد كه ديوارهاى شهر را بلند گردانند ، همچنين اين كسان را بدانجا فرستاد تا بعنوان گرو در عوض خود او در آتن نگاهدارند. اينبود كه چون اسپارتيان سپس راست قضيه را دريافتند هيچگونه جلوگيرى نتوانستند بلكه ناگزير شدند كه با روى باز و خندان او را بشهر خود بازفرستند.
1ـ Antiphates
2ـ Seriphus
3ـ Theopompus
4ـEphor مجلس شورايى كه اسپارتيان داشتند نمايندگان آن را ايفور مىناميدند.
5ـ Poliarchus
🔶 پیشوندها و پسوندها
(بخش دوم)
🔸این پسوند [«آد»] دستهای را که برای انجام رسانیدن یک کاری پدید آمدهاند میرساند. مثلاً «نویساد» چند تنی را میرساند که برای نوشتن یک چیزی گرد آمدهاند.
🔸کلمههای کمیسیون ، کمیته ، کنگره و مانند اینها را با این پسوند ترجمه توان کرد.
🔸ما برای آنکه فارسی را هرچه آسانتر گردانیم باید آن را هرچه بسامانتر سازیم. اینست تا توانیم خواهیم کوشید که چیزهای بیرون از قاعده را از زبان بیرون گردانیم
(بخش دوم)
🔸این پسوند [«آد»] دستهای را که برای انجام رسانیدن یک کاری پدید آمدهاند میرساند. مثلاً «نویساد» چند تنی را میرساند که برای نوشتن یک چیزی گرد آمدهاند.
🔸کلمههای کمیسیون ، کمیته ، کنگره و مانند اینها را با این پسوند ترجمه توان کرد.
🔸ما برای آنکه فارسی را هرچه آسانتر گردانیم باید آن را هرچه بسامانتر سازیم. اینست تا توانیم خواهیم کوشید که چیزهای بیرون از قاعده را از زبان بیرون گردانیم
piwvandhã o pasvandhã 2.pdf
78.5 KB
🔶 پیشوندها و پسوندها
(بخش دوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش دوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶 از گمان پیروی نباید كرد
(بخش یکم)
🔸این شیوهی بسیاری از ایرانیان است كه هرچه از پیشامدهای جهان بشنوند نافهمیده و نااندیشیده تفسیر كنند و مخصوصاً از این پنداربافی لذت میبرند.
🔸اینگونه خودنماییها در ایران فراوانست. مردمی كه عادیترین كارهای زندگانی خود را درنمییابند میخواهند چنین وانمایند كه برازهای پوشیدهی كارهای دیگران پی میبرند.
🔸یك چیزی كه شاید تاكنون بگوششان نرسیده زشتی «پیروی از گمان» میباشد. یك مرد باخرد از گمان پیروی ننماید.
(بخش یکم)
🔸این شیوهی بسیاری از ایرانیان است كه هرچه از پیشامدهای جهان بشنوند نافهمیده و نااندیشیده تفسیر كنند و مخصوصاً از این پنداربافی لذت میبرند.
🔸اینگونه خودنماییها در ایران فراوانست. مردمی كه عادیترین كارهای زندگانی خود را درنمییابند میخواهند چنین وانمایند كه برازهای پوشیدهی كارهای دیگران پی میبرند.
🔸یك چیزی كه شاید تاكنون بگوششان نرسیده زشتی «پیروی از گمان» میباشد. یك مرد باخرد از گمان پیروی ننماید.
az gomãn peyrovi nabãyad kard 1.pdf
91.4 KB
🔶 از گمان پیروی نباید کرد
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
امروز ایرانیان بچند گرفتاری سنگینی دچارند :
1) نادانی و نافهمی ـ از بیست ملیون مردم هزار تن پیدا نمیكنید كه بحقایق زندگی آشنا باشند و هر یكی مغزهاشان پر از پندارهای بیپاست.
سی و شش سالست در این كشور مشروطه اجرا گردیده و شاید هزار تن نیست كه معنی درست آن را بشناسد. در دیگر زمینهها نیز چنینند.
2) پراكندگی و پریشانی ـ از این بیست ملیون ، هزار تن دارای یک راه یا یك مقصد نیستند و شما ده تن را كه دارای یك اندیشه باشند در میان ایشان پیدا نتوانید كرد.
3) پستی و آلودگی خویها ـ از بزرگ و كوچك و زن و مرد گرفتار خویهای پست رشك و كینه و خودخواهی و خودنمایی و مانند اینها هستند و بسیاری از آنان پستترین خویها را دارند.
4) كوتاهی اندیشهها و پستی آرزوها ـ انبوه مردم ـ بخصوص درسخواندگان ـ جز در اندیشهی خوشیهای خود نیستند و كمتر یكی دربند رستگاری توده یا پیشرفت كشور میباشند ، این هایهویها و روزنامهنویسها و حزبسازیها بیشترش جز بامید سودهای خودشان نمیباشد.
این چهار رشته گرفتاریست كه هر یكی برای نابودی یك توده بسست ، هر یكی زیانكارتر از وبا و طاعون میباشد
ولی چارهی همهی اینها یك چیز و آن منتشر كردن حقایق است.
(پرچم روزانه شمارهی ۱۶۶)
1) نادانی و نافهمی ـ از بیست ملیون مردم هزار تن پیدا نمیكنید كه بحقایق زندگی آشنا باشند و هر یكی مغزهاشان پر از پندارهای بیپاست.
سی و شش سالست در این كشور مشروطه اجرا گردیده و شاید هزار تن نیست كه معنی درست آن را بشناسد. در دیگر زمینهها نیز چنینند.
2) پراكندگی و پریشانی ـ از این بیست ملیون ، هزار تن دارای یک راه یا یك مقصد نیستند و شما ده تن را كه دارای یك اندیشه باشند در میان ایشان پیدا نتوانید كرد.
3) پستی و آلودگی خویها ـ از بزرگ و كوچك و زن و مرد گرفتار خویهای پست رشك و كینه و خودخواهی و خودنمایی و مانند اینها هستند و بسیاری از آنان پستترین خویها را دارند.
4) كوتاهی اندیشهها و پستی آرزوها ـ انبوه مردم ـ بخصوص درسخواندگان ـ جز در اندیشهی خوشیهای خود نیستند و كمتر یكی دربند رستگاری توده یا پیشرفت كشور میباشند ، این هایهویها و روزنامهنویسها و حزبسازیها بیشترش جز بامید سودهای خودشان نمیباشد.
این چهار رشته گرفتاریست كه هر یكی برای نابودی یك توده بسست ، هر یكی زیانكارتر از وبا و طاعون میباشد
ولی چارهی همهی اینها یك چیز و آن منتشر كردن حقایق است.
(پرچم روزانه شمارهی ۱۶۶)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔸اعتراضهای دکتر کمال جعفری جانباز 35 درصد و برادر شهید
🔸«این دسته مردان [خونگرم و غیرتمند] فراوانند ، ولی از هم پراكندهاند و بهم مربوط نمیباشند. هر یكی به تنهایی در آتش درد میسوزند ، هر یكی به تنهایی میاندیشند و چارهای نمیتوانند. ما میخواهیم آنان را بهم مربوط گردانیم. میخواهیم همه را بیک راه كشانیم. بآنانست كه آواز برداشته میگوییم :
بیایید ای غیرتمندان ، بیایید ای دلسوختگان ، بیایید هماندیشه باشیم و بچارهی دردها كوشیم ، بیایید از دور و نزدیك دست بهم دهیم و این تودهی گرفتار را رها گردانیم.
رستگاری ایران با دست شما تواند بود. ولی باید بیک راهی درآیید و همگی اندیشه و آرزو یكی گردانید. باید از دور و نزدیك خود را بما بشناسانید و با ما ارتباط پیدا كنید».
(پرچم روزانه شمارهی 71)
بیایید ای غیرتمندان ، بیایید ای دلسوختگان ، بیایید هماندیشه باشیم و بچارهی دردها كوشیم ، بیایید از دور و نزدیك دست بهم دهیم و این تودهی گرفتار را رها گردانیم.
رستگاری ایران با دست شما تواند بود. ولی باید بیک راهی درآیید و همگی اندیشه و آرزو یكی گردانید. باید از دور و نزدیك خود را بما بشناسانید و با ما ارتباط پیدا كنید».
(پرچم روزانه شمارهی 71)
🔶 فرهنگ است یا نیرنگ؟ بخش پنجم
🔸 نقل است از ابراهيم ادهم كه روزي بر لب دجله نشسته بود و خرقهي ژندهي خود پاره ميدوخت سوزنش در دريا افتاد كسي ازو پرسيد كه ملكي چنان از دست بدادي چه يافتي اشارت كرد بدريا كه سوزنم بازدهيد هزار ماهي از دريا برآمد كه هر يك سوزني زرين بدهان گرفته ابراهيم گفت سوزن خويش خواهم ماهيكي ضعيف برآمد سوزن او بدهان گرفته گفت كمترين چيزي كه يافتم بماندن ملك بلخ اين است ديگرها را تو نداني».
تا اينجاست نوشتههاي آقاي دكتر (چنانكه نشانه گزارده شده برخي از داستانها آورده نشده). خواهشمندم خوانندگان آن را بار ديگر خوانند و نيك انديشند. نيك انديشند كه آقاي دكتر :
1) داستانهايي كه صوفيان بنام «كرامات پيران خود» ، در كتابهاشان نوشتهاند براست ميدارد ، و سخن گفتن با جانوران و آگاهي دادن از آينده و زر ساختن خاك و گوهر گردانيدن سنگ و زنده گردانيدن مرده و مانند اينها را «شدني» ميشمارد و ميكوشد كه آنها را با دانشها سازش دهد ، (تنها «آب شدن كسي را از شرم» «شدني» ندانسته بركنار ميگرداند) كه اين خود جاي گفتگويست.
2) راه دانشي كه آقاي دكتر براي اين كارها نشان ميدهند «چيرگي رواني» يا بگفتهي خودش «قواعديست كه در معرفتالنفس و فن تحليل و تجزيهي قواي روحي محرز و مقرر است». در حالي كه در آن كارهايي كه يكايك ميشمارد و داستانهايي كه راست دانسته ياد ميكند (كه ما هم آورديم) ، آن عنوان «چيرگي رواني» هيچ نيست. كسي را در هوا معلق داشتن ، خري مرده را زنده گردانيدن ، كعبه به پيشواز كسي آمدن ، بار شتري بر هوا ايستادن و مانند اينها چه همستگي با چيرگي رواني (يا قواعد معرفتالنفنس) دارد؟!.. اين نيز جاي گفتگوست. اين خود نيرنگي از دكتر ميباشد. اين گندم نمودن و جو فروختن ميباشد.
اكنون سخن ما بر سر آنست كه آيا از ديدهي دانشها چنان كارهايي (كارهايي بيرون از آيين سپهر[=طبیعت]) شدنيست؟.. آيا يك دانشمند تواند براست بودن آن داستانها باور كند؟!. آيا دكتر غني اين نوشتهها را از روي باور نوشته؟!. آيا چنين گماني باو توان برد؟!. آيا چنين نوشتههايي از يك پزشك دانشمند ، گذشته از همه چيز ، «خيانت» بجهان دانش نيست؟!. در اين زمينه است كه ما دانشمندان جهان را بداوري ميخوانيم. در اين زمينه است كه دوست ميداريم هر دانشمندي ، چه از ايرانيان و چه از ديگران ، چون اين سخنان ما را ميخواند فهميدهي خود را در دو زمينهی زير بنويسد و بروزنامهاي دهد و اين كار را بپاس دانشها و آميغها[=حقایق] كند :
1ـ آيا بافسانههايي كه از درويشان نوشتهاند ، از سخنگويي با جانوران ، پيشگويي از آينده ، دُر و گوهر گردانيدن خاك و سنگ ، زنده گردانيدن مرده ، و مانند اينها ، باور توان داشت؟!. آيا از ديدهي دانشها چنان كارهايي را (آن هم با دست درويشان بيدانش) شدني توان شناخت؟..
2ـ يك دكتر در پزشكي و استاد روانشناسي كه چنان افسانههايي را براست ميدارد و آنها را با دانشها سازش ميدهد بچنان دكتري با چه ديدهاي توان نگريست و چه نامي باو توان داد؟..
🔸 نقل است از ابراهيم ادهم كه روزي بر لب دجله نشسته بود و خرقهي ژندهي خود پاره ميدوخت سوزنش در دريا افتاد كسي ازو پرسيد كه ملكي چنان از دست بدادي چه يافتي اشارت كرد بدريا كه سوزنم بازدهيد هزار ماهي از دريا برآمد كه هر يك سوزني زرين بدهان گرفته ابراهيم گفت سوزن خويش خواهم ماهيكي ضعيف برآمد سوزن او بدهان گرفته گفت كمترين چيزي كه يافتم بماندن ملك بلخ اين است ديگرها را تو نداني».
تا اينجاست نوشتههاي آقاي دكتر (چنانكه نشانه گزارده شده برخي از داستانها آورده نشده). خواهشمندم خوانندگان آن را بار ديگر خوانند و نيك انديشند. نيك انديشند كه آقاي دكتر :
1) داستانهايي كه صوفيان بنام «كرامات پيران خود» ، در كتابهاشان نوشتهاند براست ميدارد ، و سخن گفتن با جانوران و آگاهي دادن از آينده و زر ساختن خاك و گوهر گردانيدن سنگ و زنده گردانيدن مرده و مانند اينها را «شدني» ميشمارد و ميكوشد كه آنها را با دانشها سازش دهد ، (تنها «آب شدن كسي را از شرم» «شدني» ندانسته بركنار ميگرداند) كه اين خود جاي گفتگويست.
2) راه دانشي كه آقاي دكتر براي اين كارها نشان ميدهند «چيرگي رواني» يا بگفتهي خودش «قواعديست كه در معرفتالنفس و فن تحليل و تجزيهي قواي روحي محرز و مقرر است». در حالي كه در آن كارهايي كه يكايك ميشمارد و داستانهايي كه راست دانسته ياد ميكند (كه ما هم آورديم) ، آن عنوان «چيرگي رواني» هيچ نيست. كسي را در هوا معلق داشتن ، خري مرده را زنده گردانيدن ، كعبه به پيشواز كسي آمدن ، بار شتري بر هوا ايستادن و مانند اينها چه همستگي با چيرگي رواني (يا قواعد معرفتالنفنس) دارد؟!.. اين نيز جاي گفتگوست. اين خود نيرنگي از دكتر ميباشد. اين گندم نمودن و جو فروختن ميباشد.
اكنون سخن ما بر سر آنست كه آيا از ديدهي دانشها چنان كارهايي (كارهايي بيرون از آيين سپهر[=طبیعت]) شدنيست؟.. آيا يك دانشمند تواند براست بودن آن داستانها باور كند؟!. آيا دكتر غني اين نوشتهها را از روي باور نوشته؟!. آيا چنين گماني باو توان برد؟!. آيا چنين نوشتههايي از يك پزشك دانشمند ، گذشته از همه چيز ، «خيانت» بجهان دانش نيست؟!. در اين زمينه است كه ما دانشمندان جهان را بداوري ميخوانيم. در اين زمينه است كه دوست ميداريم هر دانشمندي ، چه از ايرانيان و چه از ديگران ، چون اين سخنان ما را ميخواند فهميدهي خود را در دو زمينهی زير بنويسد و بروزنامهاي دهد و اين كار را بپاس دانشها و آميغها[=حقایق] كند :
1ـ آيا بافسانههايي كه از درويشان نوشتهاند ، از سخنگويي با جانوران ، پيشگويي از آينده ، دُر و گوهر گردانيدن خاك و سنگ ، زنده گردانيدن مرده ، و مانند اينها ، باور توان داشت؟!. آيا از ديدهي دانشها چنان كارهايي را (آن هم با دست درويشان بيدانش) شدني توان شناخت؟..
2ـ يك دكتر در پزشكي و استاد روانشناسي كه چنان افسانههايي را براست ميدارد و آنها را با دانشها سازش ميدهد بچنان دكتري با چه ديدهاي توان نگريست و چه نامي باو توان داد؟..
بخش هشتم کتاب «دردها و درمانها» آماده گردیده و در کتابخانهی پاکدینی گزارده شد.
https://t.me/kasravi_ahmad/570
https://t.me/kasravi_ahmad/570
🔸کانال : ما را دشمن شعر شناسانیدهاند. ما دشمن شعر نیستیم و نمیگوییم شعر نباشد. ما میگوییم شعر سخن است و سخن باید از بهر نیاز باشد. سخنی که از بهر نیاز گفته نشود بیهودهگویی است.
ما به شعرهای بجا که سخنی پرمعنی را بازمینماید و نشان دهندهی احساسات مردم و دردهای توده باشد ارج میگزاریم. آنها را «سخنان زنده» میشماریم. ما خود هوادار سخنان زندهایم.
شعر پرمغز زیر بس بجا سروده شده است. در دو جا خوب شنیده نمیشود. (در آنجا از خود واژههایی که مناسب باشد گزاردهایم). با اینهمه چندان ارجدار است که از آوردن آن در اینجا نمیتوانیم خودداری کنیم.
(اگر بر ما رود) هر روز بیداد ریال اگر دائم از ارزش افتاد
تورم گر رسید به مرز هفتاد
مکن بیمورد خاطر را مکدر حجابت را رعایت کن تو خواهر
جوانان گر همه بیکار گشتند دچار شیشه و سیگار گشتند
ویا در کنج غربت خوار گشتند مکن یک لحظه چادر را تو واتر
حجابت را رعایت کن تو خواهر
اگر ... کرده بر ما سرفرازی کند بر کودک ما دستدرازی
مشو دلگیر از این کودکنوازی تو فکر کعبه باش و حج و مشهد
ز نامحرم بپوشان چهره و سر حجابت را رعایت کن تو خواهر
🌿🌿👇👇
ما به شعرهای بجا که سخنی پرمعنی را بازمینماید و نشان دهندهی احساسات مردم و دردهای توده باشد ارج میگزاریم. آنها را «سخنان زنده» میشماریم. ما خود هوادار سخنان زندهایم.
شعر پرمغز زیر بس بجا سروده شده است. در دو جا خوب شنیده نمیشود. (در آنجا از خود واژههایی که مناسب باشد گزاردهایم). با اینهمه چندان ارجدار است که از آوردن آن در اینجا نمیتوانیم خودداری کنیم.
(اگر بر ما رود) هر روز بیداد ریال اگر دائم از ارزش افتاد
تورم گر رسید به مرز هفتاد
مکن بیمورد خاطر را مکدر حجابت را رعایت کن تو خواهر
جوانان گر همه بیکار گشتند دچار شیشه و سیگار گشتند
ویا در کنج غربت خوار گشتند مکن یک لحظه چادر را تو واتر
حجابت را رعایت کن تو خواهر
اگر ... کرده بر ما سرفرازی کند بر کودک ما دستدرازی
مشو دلگیر از این کودکنوازی تو فکر کعبه باش و حج و مشهد
ز نامحرم بپوشان چهره و سر حجابت را رعایت کن تو خواهر
🌿🌿👇👇