🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس ـ تکهی 2
🔸 در همهى فراز و نشيبهاى تودهی يونانى او يك حال را داشت و اين پايدارى او براستى شايستهی آفرين بود. زيرا نه از پيشرفت كار و نوازشهاى مردم غرور برو دست مىيافت و نه از حوادث ناگوار و سختيهايى كه پيش مىآمد زبونى مىنمود. چنين عقيده داشت كه بايد بپيشرفت كار كشور و ميهن خود بكوشد و جانسپارى دريغ نسازد بىآنكه مزدى يا پاداشى چشم داشته باشد نه اينكه پول و خواسته چشم نداشت درپى شهرت و نيكنامى نيز نبود. از اينجاست كه هنگامى كه در تياتر اين شعرهاى آيسخولوس را مىخواندند :
«او نه تنها دادگر مىنمايد براستى دادگر است. او بنيكى مىكوشد و از زمين دل او جز تخمهاى خردمندى و راهنمايى بخردانه نمىرويد.»
همهی تماشاييان بسوى او بازگشته و نگاه كردند باين قصد كه معنى درست اين شعرها همانا اوست.
او براستى بهترين هوادار دادگرى بود و نه تنها با هوسهاى دوستبازى و هوادارى از خويشان نبرد مىنمود بلكه از خشم و كينهتوزى هم سخت پرهيز مىجست. گفتهاند : هنگامى كسى را بمحاكمه كشيده بودند كه دشمن او بود و قاضيان بىآنكه دفاع آن مرد را بشنوند مىخواستند به رأى مبادرت نمايند آريستيديس بیدرنگ از كرسى قضاوت برخاسته پهلوى متهم نشست و با او در اين باره همزبان گرديد كه مهلت دفاع به وى داده سپس به رأى پردازند. بهنگام ديگرى كه او در ميان دو تن قضاوت مىنمود يكى از ايشان چنين گفت : اين مدعى من هميشه از شما بدگويى مىكند. آريستيديس روى باو گردانيده گفت : «اين بگو كه بشما چه بدى كرده؟ زيرا در اينجا محاكمهی شماست نه محاكمهی من.» هنگامى كه او را بعهدهدارى مالياتها برگزيده بودند بحسابها پرداخته چنين دريافت كه بسيارى از كسانى كه رشتهی كارهاى توده را در دست دارند و يا پيش از آن داشتهاند پول توده را بگزاف خرج كردهاند ، بويژه ثميستوكليس كه بيش از ديگران زيان بتوده رسانيده و اين دريافت خود را آشكار ساخته بدهانها انداخت. از اين جهت ثميستوكليس كسانى را با خود همدست ساخت و آن هنگام كه آريستيديس مىخواست حسابهاى خود را بدهد او را متهم بخيانت ساختند. اين داستان را ادومنيوس1 نقل مىكند. ولى چون مردان آبرومند و نيكوكار شهر همه هواى او را داشتند از اين جهت تهمت پيشرفت نكرد و او را نه اينكه از جريمه كه بايستى بپردازد آزاد نمودند ، بلكه دوباره همان سمت راست را بدست اختيار او سپردند. اين بار او را چنين وامینمود كه از رفتار گذشتهی خود پشيمان است و از اين جهت با نرمى بسيار رفتار مىنمود و از آن كسانى كه گزافهكارى در پول توده مىنمودند حساب نمىخواست و اينبود كه اين كسان خرسندى ازو مىنمودند و باين بسنده نكرده آتنيان را برمىانگيختند كه بار ديگر او را بعهدهدارى ماليات برگزينند. ولى چون زمان برگزيدن فرارسيد خود او زبان بنكوهش مردم باز نموده چنين گفت : «آنزمان كه من كار خود را بدرستى و پاكدلى انجام مىدادم شما مرا متهم كرده آبرويم را ريختيد. اينزمان كه درستى از خود ننموده و دزدانِ مال توده را در كارهاى خودشان آسوده گزاردم بدينسان مرا مىنوازيد و آفرينها مىخوانيد. ولى من از نوازش و آفرين اينزمان بيشتر شرمناكم تا آن تهمت و آبروريزى آنزمان. من دلم باين حال شما مىسوزد كه پاس دلخواه دزدان و بدكاران را نگاهداشتن نزد شما بيشتر قدر دارد تا دلسوزى بگنجينهی توده.» اين بگفته پا بجلو گزاشت تا خيانتهايى را كه در اين بار عهدهدارى خود بکار ماليات كرده يكايك نشان دهد و بدينسان دهانها را كه بآفرينگويى باز شده بود بسته و آن برگزيدن و رأى دادن را ناانجام گزاشت. ليكن از همين راه ارج و بهاى ديگرى پيش دستههاى آبرومند و نيكوكار پيدا نمود.
1ـ Idomeneus
2) آريستيديس ـ تکهی 2
🔸 در همهى فراز و نشيبهاى تودهی يونانى او يك حال را داشت و اين پايدارى او براستى شايستهی آفرين بود. زيرا نه از پيشرفت كار و نوازشهاى مردم غرور برو دست مىيافت و نه از حوادث ناگوار و سختيهايى كه پيش مىآمد زبونى مىنمود. چنين عقيده داشت كه بايد بپيشرفت كار كشور و ميهن خود بكوشد و جانسپارى دريغ نسازد بىآنكه مزدى يا پاداشى چشم داشته باشد نه اينكه پول و خواسته چشم نداشت درپى شهرت و نيكنامى نيز نبود. از اينجاست كه هنگامى كه در تياتر اين شعرهاى آيسخولوس را مىخواندند :
«او نه تنها دادگر مىنمايد براستى دادگر است. او بنيكى مىكوشد و از زمين دل او جز تخمهاى خردمندى و راهنمايى بخردانه نمىرويد.»
همهی تماشاييان بسوى او بازگشته و نگاه كردند باين قصد كه معنى درست اين شعرها همانا اوست.
او براستى بهترين هوادار دادگرى بود و نه تنها با هوسهاى دوستبازى و هوادارى از خويشان نبرد مىنمود بلكه از خشم و كينهتوزى هم سخت پرهيز مىجست. گفتهاند : هنگامى كسى را بمحاكمه كشيده بودند كه دشمن او بود و قاضيان بىآنكه دفاع آن مرد را بشنوند مىخواستند به رأى مبادرت نمايند آريستيديس بیدرنگ از كرسى قضاوت برخاسته پهلوى متهم نشست و با او در اين باره همزبان گرديد كه مهلت دفاع به وى داده سپس به رأى پردازند. بهنگام ديگرى كه او در ميان دو تن قضاوت مىنمود يكى از ايشان چنين گفت : اين مدعى من هميشه از شما بدگويى مىكند. آريستيديس روى باو گردانيده گفت : «اين بگو كه بشما چه بدى كرده؟ زيرا در اينجا محاكمهی شماست نه محاكمهی من.» هنگامى كه او را بعهدهدارى مالياتها برگزيده بودند بحسابها پرداخته چنين دريافت كه بسيارى از كسانى كه رشتهی كارهاى توده را در دست دارند و يا پيش از آن داشتهاند پول توده را بگزاف خرج كردهاند ، بويژه ثميستوكليس كه بيش از ديگران زيان بتوده رسانيده و اين دريافت خود را آشكار ساخته بدهانها انداخت. از اين جهت ثميستوكليس كسانى را با خود همدست ساخت و آن هنگام كه آريستيديس مىخواست حسابهاى خود را بدهد او را متهم بخيانت ساختند. اين داستان را ادومنيوس1 نقل مىكند. ولى چون مردان آبرومند و نيكوكار شهر همه هواى او را داشتند از اين جهت تهمت پيشرفت نكرد و او را نه اينكه از جريمه كه بايستى بپردازد آزاد نمودند ، بلكه دوباره همان سمت راست را بدست اختيار او سپردند. اين بار او را چنين وامینمود كه از رفتار گذشتهی خود پشيمان است و از اين جهت با نرمى بسيار رفتار مىنمود و از آن كسانى كه گزافهكارى در پول توده مىنمودند حساب نمىخواست و اينبود كه اين كسان خرسندى ازو مىنمودند و باين بسنده نكرده آتنيان را برمىانگيختند كه بار ديگر او را بعهدهدارى ماليات برگزينند. ولى چون زمان برگزيدن فرارسيد خود او زبان بنكوهش مردم باز نموده چنين گفت : «آنزمان كه من كار خود را بدرستى و پاكدلى انجام مىدادم شما مرا متهم كرده آبرويم را ريختيد. اينزمان كه درستى از خود ننموده و دزدانِ مال توده را در كارهاى خودشان آسوده گزاردم بدينسان مرا مىنوازيد و آفرينها مىخوانيد. ولى من از نوازش و آفرين اينزمان بيشتر شرمناكم تا آن تهمت و آبروريزى آنزمان. من دلم باين حال شما مىسوزد كه پاس دلخواه دزدان و بدكاران را نگاهداشتن نزد شما بيشتر قدر دارد تا دلسوزى بگنجينهی توده.» اين بگفته پا بجلو گزاشت تا خيانتهايى را كه در اين بار عهدهدارى خود بکار ماليات كرده يكايك نشان دهد و بدينسان دهانها را كه بآفرينگويى باز شده بود بسته و آن برگزيدن و رأى دادن را ناانجام گزاشت. ليكن از همين راه ارج و بهاى ديگرى پيش دستههاى آبرومند و نيكوكار پيدا نمود.
1ـ Idomeneus
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکهی یکم)
این نوشته جداگانه به چاپ رسیده بآقای نخستوزیر و به برخی از نمایندگان و وزیران و همچنان بادارههای روزنامهها فرستاده شده و چون با داستان كتابسوزان همبستگی دارد در اینجا بچاپ میرسد تا همه آگاه گردند.
دفتر پرچم
🔸جناب آقای بیات نخستوزیر ایران
هنگامی كه برنامهی كابینهی جنابعالی در مجلس شورا در زیر گفتگو میبود آقای دشتی [1] درمیان راهنماییهای خود به دولت از جمله چنین گفتند :
«... تمام چیزهایی كه باید به شهوات مردم دهنه بزند از بین رفته است. یك مثل كوچكی در این موضوع گرچه مربوط به ادبیات است عرض كنم. آقایانی كه به ادبیات آشنایی و شناسایی دارند میدانند كه سعدی در زبان فارسی بمنزلهی قرآن زبان عربی است. یعنی از حیث فصاحت بحد اعجاز است. حافظ بآن بلندنظری باعث فخر و مباهات ایران است. یعنی اگر در یك ملتی فقط حافظ باشد میتوانند بآن ببالند. مولوی كتابی دارد كه حقیقتاً در دنیا كتابی بآن بزرگی شاید نیست.[2] بدبختانه امروز در این كشور دستهای پیدا شدهاند كه میگویند اینها را باید سوزاند. اینها همگی علامت عصیان است.
مذهب جعفری مذهب رسمی است و قانون اساسی هم آن را تصریح نموده است. عدهی پیروان این مذهب هم در دنیا زیاد است حالا یك عدهای پیدا شدهاند كه بر ضد این مذهب چیز مینویسند و انتشاراتی میدهند. تمام اینها علائم آنارشی و هرج و مرج است باید ما بدانیم كه آیا نباید این روح تمرد و عصیان كه در همه چیز پیدا شده بمأمور دولت یك كامیون قند میدهند كه بفرستد مازندران میبرد بازار میفروشد ، خاتمه داد».
🔸پیداست كه بازگشت این سخنان بماست ـ ما كه دستهای هستیم و بنام آزادگان یا پاكدینان شناخته شدهایم. آن كسانی كه كتابها را میسوزانند ماییم.
🔸آقای دشتی درمیان نمایندگان از سردستگان سیاسیست و جای گفتگو نیست كه گفتههای ایشان در اندیشهی جنابعالی جا برای خود باز كرده. بویژه كه كتابسوزان و شكایتهای بسیاری كه از آن كرده شده پروندهی بزرگی در دفتر نخستوزیری پیدا كرده كه ناچار از آن آگاه شدهاید.
🔸آنگاه كمتر گمان میرود كه در این چند هفته كه جنابعالی نخستوزیر میباشید ملایان بنزدتان نیامده و زبان بگله و دادخواهی باز نكرده باشند یا از وزارتخانهها بازگشتی در این زمینه نشده باشد.
🔸رویهمرفته جای گفتگو نیست كه جنابعالی میخواهید بدانید پاكدینان كیستند و چه میگویند و این كتابسوزان چیست. چرا كتابها را میسوزانند. من میخواهم خودم پیش افتاده جنابعالی را آگاه گردانم.
گمان نمیكنم جنابعالی از كتابهای ما خواندهاید و جای افسوست كه امروز هم فرصت خواندن نخواهید داشت. تنها یك راهست ، و آن اینكه یكی از فرزندان یا خویشان خود را كه به فهم و خرد او باور میدارید وادارید كه كتابهای ما را ـ از ورجاوند بنیاد ، دین و جهان ، در پیرامون خرد ، داوری ، دادگاه ، و برخی دیگر بخواند و جنابعالی را آگاه گرداند.
ما سخنان بسیار میگوییم و در هر رشته گفتنیها میداریم و چیزی كه هست ما هر سخنی كه میگوییم از روی دلیلست و یك سخن بیدلیل نگفتهایم. راه ما همان راه دانشهاست. در دانشها به هر زمینهای دلیل یاد میكنند. ما نیز به هر گفتهی خود دلیلی یاد كردهایم.
به هر حال دولت باید با ما از راه منطق یا از راه قانون پیش آید. از دو حال بیرون نیست : یا دولت میخواهد كه باین گفتگو و كشاكش كه برخاسته از راهش چاره كند و آن را فرونشاند و یا نمیخواهد.
اگر میخواهد باید از راه منطق پیش آید و سخنان ما را بشنود و بفهمد ، و اگر نمیخواهد باید ما را بقانون بسپارد و در كار خود آزاد گزارد. جز این دو ، راهی نیست. كسانی میپندارند دولت باید با زور از كوششهای ما جلو گیرد. اینان نمیدانند كه دولت را زوری نیست.
🔸نیروی دولت همان نیروی قانونست كه چون از آن پا بیرون گزاشت بیكبار بینیروست ، بیكبار ناتوانست. آنگاه چنین چیزهایی را با زور از میان نتوان برد. كشاكش زور و آمیغ[=حقیقت] داستانیست آزموده. از این كشاكش همیشه زور شكست خورده بیرون آمده.
(تکهی یکم)
این نوشته جداگانه به چاپ رسیده بآقای نخستوزیر و به برخی از نمایندگان و وزیران و همچنان بادارههای روزنامهها فرستاده شده و چون با داستان كتابسوزان همبستگی دارد در اینجا بچاپ میرسد تا همه آگاه گردند.
دفتر پرچم
🔸جناب آقای بیات نخستوزیر ایران
هنگامی كه برنامهی كابینهی جنابعالی در مجلس شورا در زیر گفتگو میبود آقای دشتی [1] درمیان راهنماییهای خود به دولت از جمله چنین گفتند :
«... تمام چیزهایی كه باید به شهوات مردم دهنه بزند از بین رفته است. یك مثل كوچكی در این موضوع گرچه مربوط به ادبیات است عرض كنم. آقایانی كه به ادبیات آشنایی و شناسایی دارند میدانند كه سعدی در زبان فارسی بمنزلهی قرآن زبان عربی است. یعنی از حیث فصاحت بحد اعجاز است. حافظ بآن بلندنظری باعث فخر و مباهات ایران است. یعنی اگر در یك ملتی فقط حافظ باشد میتوانند بآن ببالند. مولوی كتابی دارد كه حقیقتاً در دنیا كتابی بآن بزرگی شاید نیست.[2] بدبختانه امروز در این كشور دستهای پیدا شدهاند كه میگویند اینها را باید سوزاند. اینها همگی علامت عصیان است.
مذهب جعفری مذهب رسمی است و قانون اساسی هم آن را تصریح نموده است. عدهی پیروان این مذهب هم در دنیا زیاد است حالا یك عدهای پیدا شدهاند كه بر ضد این مذهب چیز مینویسند و انتشاراتی میدهند. تمام اینها علائم آنارشی و هرج و مرج است باید ما بدانیم كه آیا نباید این روح تمرد و عصیان كه در همه چیز پیدا شده بمأمور دولت یك كامیون قند میدهند كه بفرستد مازندران میبرد بازار میفروشد ، خاتمه داد».
🔸پیداست كه بازگشت این سخنان بماست ـ ما كه دستهای هستیم و بنام آزادگان یا پاكدینان شناخته شدهایم. آن كسانی كه كتابها را میسوزانند ماییم.
🔸آقای دشتی درمیان نمایندگان از سردستگان سیاسیست و جای گفتگو نیست كه گفتههای ایشان در اندیشهی جنابعالی جا برای خود باز كرده. بویژه كه كتابسوزان و شكایتهای بسیاری كه از آن كرده شده پروندهی بزرگی در دفتر نخستوزیری پیدا كرده كه ناچار از آن آگاه شدهاید.
🔸آنگاه كمتر گمان میرود كه در این چند هفته كه جنابعالی نخستوزیر میباشید ملایان بنزدتان نیامده و زبان بگله و دادخواهی باز نكرده باشند یا از وزارتخانهها بازگشتی در این زمینه نشده باشد.
🔸رویهمرفته جای گفتگو نیست كه جنابعالی میخواهید بدانید پاكدینان كیستند و چه میگویند و این كتابسوزان چیست. چرا كتابها را میسوزانند. من میخواهم خودم پیش افتاده جنابعالی را آگاه گردانم.
گمان نمیكنم جنابعالی از كتابهای ما خواندهاید و جای افسوست كه امروز هم فرصت خواندن نخواهید داشت. تنها یك راهست ، و آن اینكه یكی از فرزندان یا خویشان خود را كه به فهم و خرد او باور میدارید وادارید كه كتابهای ما را ـ از ورجاوند بنیاد ، دین و جهان ، در پیرامون خرد ، داوری ، دادگاه ، و برخی دیگر بخواند و جنابعالی را آگاه گرداند.
ما سخنان بسیار میگوییم و در هر رشته گفتنیها میداریم و چیزی كه هست ما هر سخنی كه میگوییم از روی دلیلست و یك سخن بیدلیل نگفتهایم. راه ما همان راه دانشهاست. در دانشها به هر زمینهای دلیل یاد میكنند. ما نیز به هر گفتهی خود دلیلی یاد كردهایم.
به هر حال دولت باید با ما از راه منطق یا از راه قانون پیش آید. از دو حال بیرون نیست : یا دولت میخواهد كه باین گفتگو و كشاكش كه برخاسته از راهش چاره كند و آن را فرونشاند و یا نمیخواهد.
اگر میخواهد باید از راه منطق پیش آید و سخنان ما را بشنود و بفهمد ، و اگر نمیخواهد باید ما را بقانون بسپارد و در كار خود آزاد گزارد. جز این دو ، راهی نیست. كسانی میپندارند دولت باید با زور از كوششهای ما جلو گیرد. اینان نمیدانند كه دولت را زوری نیست.
🔸نیروی دولت همان نیروی قانونست كه چون از آن پا بیرون گزاشت بیكبار بینیروست ، بیكبار ناتوانست. آنگاه چنین چیزهایی را با زور از میان نتوان برد. كشاكش زور و آمیغ[=حقیقت] داستانیست آزموده. از این كشاكش همیشه زور شكست خورده بیرون آمده.
🔸اگر زور توانستی جلو آمیغ را گیرد امپراتوران و پادشاهان اروپا توانستندی مشروطه را از پیشرفت بازدارند. اگر زور توانستی جلو آمیغ را گیرد خانوادهی رمانوف توانستی سیل سوسیالیزم را بازگرداند. در همین ایران كشاكش مشروطه و دربار فراموش نگردیده و نتیجهی آن را همه میدانیم.
[1] : علی دشتی نویسندهی بنام در آن زمان نمایندهی مجلس و راهبر حزب عدالت بود. ـ و
[2] : چنانکه تاکنون چند بار یادآوری کردهایم ، سخنان کسروی در زمینهی ادبیات و شعر چنان دهانها را بسته بود که در مدت زمان میان سال 1313 که این گفتهها نخست بار در پیمان چاپ گردید تا کشته شدنش در 1324، از میان ادیبان نامور آن زمان که هر یک «ستارهای در آسمان ادب ایران» بوده یکی پیدا نشد که با دلیل (نه هایهوی) بتواند در برابر سخنان پرمغز او ایستادگی کند. این سخنان دشتی ، نویسندهی چیرهدست ، خود گواهست که در برابر آن سخنان جز آنکه به این رو آورند که سعدی و حافظ و خیام و مولوی بزرگ بوده و چنان و چنین بودهاند و «مفاخر» ما میباشند و سخنانی از اینگونه که دیوانشان به منزلهی قرآن است ... سرمایهی دیگری نداشتند که پیش آورند. ـ و
[1] : علی دشتی نویسندهی بنام در آن زمان نمایندهی مجلس و راهبر حزب عدالت بود. ـ و
[2] : چنانکه تاکنون چند بار یادآوری کردهایم ، سخنان کسروی در زمینهی ادبیات و شعر چنان دهانها را بسته بود که در مدت زمان میان سال 1313 که این گفتهها نخست بار در پیمان چاپ گردید تا کشته شدنش در 1324، از میان ادیبان نامور آن زمان که هر یک «ستارهای در آسمان ادب ایران» بوده یکی پیدا نشد که با دلیل (نه هایهوی) بتواند در برابر سخنان پرمغز او ایستادگی کند. این سخنان دشتی ، نویسندهی چیرهدست ، خود گواهست که در برابر آن سخنان جز آنکه به این رو آورند که سعدی و حافظ و خیام و مولوی بزرگ بوده و چنان و چنین بودهاند و «مفاخر» ما میباشند و سخنانی از اینگونه که دیوانشان به منزلهی قرآن است ... سرمایهی دیگری نداشتند که پیش آورند. ـ و
🔶 چرا با حقایق نبرد میكنند
🔸كسانی كه سالیان دراز به بیكاری ، مفتخواری ، ستایشگری ، چاپلوسی ، هجو و دشنام ، گزافه و دروغ نان خوردهاند و هرچه به خیالشان رسیده به نظم كشیدهاند عقاید پوچِ خانهبرانداز جبریگری ، خراباتیگری ، باده و سادهپرستی ، صوفیگری ، مادیگری ، تعلیمات ضد وطنپرستی و... را بین توده انتشار دادهاند حال به آنها بگویند اینها بیهوده است و یك قسمت از ناتوانی ایران از شماست.
پیداست گریبان چاك میكنند و داد و فریاد نموده و چون حرف حسابی ندارند به بیهودهگویی برمیخیزند.
🔸شگفتا در این كشور تاكنون راه تنقید هم شناخته نبوده. هركه میخواسته به گفتهی دیگری تنقید كند یكباره به ناسزاگویی برمیخاسته بدون اینكه در گفتارش كوچكترین دلیلی وجود داشته باشد.
🔸كسانی كه سالیان دراز به بیكاری ، مفتخواری ، ستایشگری ، چاپلوسی ، هجو و دشنام ، گزافه و دروغ نان خوردهاند و هرچه به خیالشان رسیده به نظم كشیدهاند عقاید پوچِ خانهبرانداز جبریگری ، خراباتیگری ، باده و سادهپرستی ، صوفیگری ، مادیگری ، تعلیمات ضد وطنپرستی و... را بین توده انتشار دادهاند حال به آنها بگویند اینها بیهوده است و یك قسمت از ناتوانی ایران از شماست.
پیداست گریبان چاك میكنند و داد و فریاد نموده و چون حرف حسابی ندارند به بیهودهگویی برمیخیزند.
🔸شگفتا در این كشور تاكنون راه تنقید هم شناخته نبوده. هركه میخواسته به گفتهی دیگری تنقید كند یكباره به ناسزاگویی برمیخاسته بدون اینكه در گفتارش كوچكترین دلیلی وجود داشته باشد.
cerã bã haqãyeq nabard mikonand.pdf
86.8 KB
🔶 چرا با حقایق نبرد میكنند
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
تا این اندیشههای پست و پراكنده درمیانست این توده روی رستگاری نخواهد دید.
(پرچم روزانه ش ۹۱)
بارها گفتهایم : این پراكندگی اندیشهها كه شما گرفتارش هستید چارهای جز این ندارد كه حقایقی بیرون آید و این پندارهای پراكنده از میان رود و شما اگر رستگاری میخواهید باید از پذیرفتن حقایق سر باز نزنید.
(پرچم روزانه شمارهی ۱۹۲)
این دسته مردان [خونگرم و غیرتمند] فراوانند ، ولی از هم پراكندهاند و بهم مربوط نمیباشند.
هر یكی به تنهایی در آتش درد میسوزند ، هر یكی به تنهایی میاندیشند و چارهای نمیتوانند.
ما میخواهیم آنان را بهم مربوط گردانیم. میخواهیم همه را بیک راه كشانیم.
بآنانست كه آواز برداشته میگوییم :
بیایید ای غیرتمندان ، بیایید ای دلسوختگان ، بیایید هماندیشه باشیم و بچارهی دردها كوشیم ، بیایید از دور و نزدیك دست بهم دهیم و این تودهی گرفتار را رها گردانیم.
رستگاری ایران با دست شما تواند بود. ولی باید بیک راهی درآیید و همگی اندیشه و آرزو یكی گردانید.
باید از دور و نزدیك خود را بما بشناسانید و با ما ارتباط پیدا كنید.
(پرچم روزانه شمارهی ۷۱)
(پرچم روزانه ش ۹۱)
بارها گفتهایم : این پراكندگی اندیشهها كه شما گرفتارش هستید چارهای جز این ندارد كه حقایقی بیرون آید و این پندارهای پراكنده از میان رود و شما اگر رستگاری میخواهید باید از پذیرفتن حقایق سر باز نزنید.
(پرچم روزانه شمارهی ۱۹۲)
این دسته مردان [خونگرم و غیرتمند] فراوانند ، ولی از هم پراكندهاند و بهم مربوط نمیباشند.
هر یكی به تنهایی در آتش درد میسوزند ، هر یكی به تنهایی میاندیشند و چارهای نمیتوانند.
ما میخواهیم آنان را بهم مربوط گردانیم. میخواهیم همه را بیک راه كشانیم.
بآنانست كه آواز برداشته میگوییم :
بیایید ای غیرتمندان ، بیایید ای دلسوختگان ، بیایید هماندیشه باشیم و بچارهی دردها كوشیم ، بیایید از دور و نزدیك دست بهم دهیم و این تودهی گرفتار را رها گردانیم.
رستگاری ایران با دست شما تواند بود. ولی باید بیک راهی درآیید و همگی اندیشه و آرزو یكی گردانید.
باید از دور و نزدیك خود را بما بشناسانید و با ما ارتباط پیدا كنید.
(پرچم روزانه شمارهی ۷۱)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست یکم : معني «ادبيات» و تاريخچهي آن واژه
تکهی 6
🔸 اين كار هم تاريخچهاي ميدارد كه ميبايد بگويم اگرچه سخن بدرازي خواهد انجامد ، اين رازها بايد بيرون ريخته شود.
اگر تاريخ هجدهساله را خواندهايد در سال 1289 (1329) دولت خودكامهی روس به ايران التيماتوم داد. بيرون داستان آن بود كه دولت روس از كارهاي مستر شوستر آمريكايي بخشم آمده و بما فشار آورده سه چيز ميخواست : 1) شوستر را بيرون كنيم. 2) ديگر كاركني از بيگانگان بيخشنودي دول روس و انگليس نياوريم. 3) دررفت[=خرج] ارتش روس را كه به ايران آمده بود بپردازيم. ولي از درون خواسته ميشد دستگاه مشروطه و آزاديخواهي از ايران برافتد ، و در اين كار دست بدخواهان خودمان در كار ميبود. باين معني بايستي بخش بيشتر نقشه با دست اينان انجام گيرد.
اينبود دولت نكولايي التماتومش را داد و وزيران نيز رُلهاي خود را بازي كردند و كار بجنگ كشيد و مجاهدان و آزاديخواهان توسريهاي سخت از مشت آهنين دولت روس خوردند و از ميان رفتند. اين زمان دولت گامي بالاتر گزاشت و مجلس را نيز بست. در التماتوم اين را نخواسته بودند. ولي در نقشهی نهاني اين نيز ميبوده.
بدینسان نقشه انجام گرفت. ولي يك كار ديگر بازميماند. تودهاي كه هفت سال با شورش و جنگ بسر برده و گُرداني از ميان آن همچون ستارخان و يِفرِمخان و حيدر عمواغلي و ديگران برخاسته بودند ، كار او تنها با بستن و پراكندن مجاهدان پايان نيافتي. بيش از همه بايستي انديشههاي آزادي خواهانه را از مغزها بيرون كنند. بايستي مردم را از آن شور پايين آورند. خونها را از جوش اندازند. بايستي ريشهها را بسوزانند ، از بريدن شاخهها سودي نتوانستي بود.
اين كار ميبايست با دست خانوادهی فروغي و همدستانشان از ايران و پرفسور براون1 و همراهان او از اروپا انجام گيرد ، ميبايست اینان بكوششهايي كه دربارهی رواج شعر و ادبيات ميداشتند بيفزايند و تكان بزرگي پديد آورند. ميبايست مردم را سرگرم گردانند. برخي را شاعر سازند ، برخي را شعردوست گردانند ، شعرهاي زهرآلود شاعران را در مغزها جا دهند ، براي انديشههاي جوانان ميدان تازهاي باز كنند.
براي اين كار خود عنواني نيز پيدا كرده بودند. زيرا ميگفتند : «ما كه نخواهيم توانست در برابر ديگران با قوه و قدرت عرض اندام كنيم. براي ما يك راه باز است ، و آن اينكه ادبيات و تمدن قديم خودمان را بگوش دنيا برسانيم و جلب احترام براي خود كنيم. در اروپا ما را با سعدي و حافظ و خيام و فردوسي ميشناسند. بايد ما نيز هرچه ميتوانيم باينها اهميت دهيم».
اينها سخناني بوده كه پرفسور صديق بيست و چند سال پيش هنگامي كه از اروپا بازميگشت در تبريز در سالن دبيرستان دولتي بزبان آورده و چنين گفته بود » «بهمين جهت من در اروپا با پرفسور براون همدست ميبودم و به نشر ادبيات ايران ميكوشيديم». يك بار هم من اين سخن را از زبان فروغي شنيدم.
پيداست تودهاي را كه خواستند فريب دهند اين گونه سخنان دلسوزانه هم پيدا كنند. به هر حال از همان سال 1290 تكاني در ايران در زمينه شعر و ادبيات پديد آورده شد. از اروپا براون «تاريخ ادبيات ايران» ميفرستاد ، كتابها چاپ ميكرد ، «انجمن خيام» باياي خود را انجام ميداد. در ايران گفتارها دربارهی شاعران نوشته ميشد ، كتابها بچاپ ميرسيد ، جستجو از تاريخچهی زندگي شاعران ميرفت ، ساتها[صفحه] سياه ميگرديد دربارهي آنكه سال زاييده شدن شاعري بدست آيد ، مهنامههاي ادبي پراكنده ميشد ، در شهرها انجمنهاي ادبي برپا ميگرديد ، چَخِشها2 ميرفت دربارهی آنكه فلان شاعر از كدام شهرست ، در دبيرستانها و دانشكدهها بيشتر جوانان (شصت و هفتاد درصد آنها شعر ميگفتند ، خيابانها بنام شاعران ناميده ميشد ، به سعدي و حافظ و خيام و فردوسي نام «مفاخر ملي» داده شده كتابهاشان پياپي بچاپ ميرسيد ، در شهرستانها بروي گورهاي شاعران گنبدها افراشته ميشد ، هر شهري براي خود شاعري با چنان گنبدي ميخواست. كمكم كار بالا گرفته گفته ميشد : «شعر وحي است». آشكاره مينوشتند : «شاعر هنگامي كه بشعر گفتن ميپردازد روح او بعوالم ديگري ارتباط پيدا ميكند ...». كساني از اين اندازه هم گذشته گفتگو ميداشتند كه كتاب يكي از چهار شاعر بزرگ را كه فردوسي و حافظ و سعدي و مولوي باشند ، بجاي قرآن برگزينند و آن را «كتاب مقدس» ايرانيان يا «قرآن فارسي» گردانند و سخن در آن ميبود كه كدام يكي را برگزينند. هايهويي ميبود كه نميدانم چه نامي دهم. در آن ميان داستانهاي خندهآوري نيز رخ ميداد كه يكي چون در ياد منست در اينجا میگويم :
1ـ Edward Granville Brown
2ـ چخيدن = (همچون جهيدن) = مجادله كردن ؛ چخش (همچون جهش) = مجادله ـ و
نشست یکم : معني «ادبيات» و تاريخچهي آن واژه
تکهی 6
🔸 اين كار هم تاريخچهاي ميدارد كه ميبايد بگويم اگرچه سخن بدرازي خواهد انجامد ، اين رازها بايد بيرون ريخته شود.
اگر تاريخ هجدهساله را خواندهايد در سال 1289 (1329) دولت خودكامهی روس به ايران التيماتوم داد. بيرون داستان آن بود كه دولت روس از كارهاي مستر شوستر آمريكايي بخشم آمده و بما فشار آورده سه چيز ميخواست : 1) شوستر را بيرون كنيم. 2) ديگر كاركني از بيگانگان بيخشنودي دول روس و انگليس نياوريم. 3) دررفت[=خرج] ارتش روس را كه به ايران آمده بود بپردازيم. ولي از درون خواسته ميشد دستگاه مشروطه و آزاديخواهي از ايران برافتد ، و در اين كار دست بدخواهان خودمان در كار ميبود. باين معني بايستي بخش بيشتر نقشه با دست اينان انجام گيرد.
اينبود دولت نكولايي التماتومش را داد و وزيران نيز رُلهاي خود را بازي كردند و كار بجنگ كشيد و مجاهدان و آزاديخواهان توسريهاي سخت از مشت آهنين دولت روس خوردند و از ميان رفتند. اين زمان دولت گامي بالاتر گزاشت و مجلس را نيز بست. در التماتوم اين را نخواسته بودند. ولي در نقشهی نهاني اين نيز ميبوده.
بدینسان نقشه انجام گرفت. ولي يك كار ديگر بازميماند. تودهاي كه هفت سال با شورش و جنگ بسر برده و گُرداني از ميان آن همچون ستارخان و يِفرِمخان و حيدر عمواغلي و ديگران برخاسته بودند ، كار او تنها با بستن و پراكندن مجاهدان پايان نيافتي. بيش از همه بايستي انديشههاي آزادي خواهانه را از مغزها بيرون كنند. بايستي مردم را از آن شور پايين آورند. خونها را از جوش اندازند. بايستي ريشهها را بسوزانند ، از بريدن شاخهها سودي نتوانستي بود.
اين كار ميبايست با دست خانوادهی فروغي و همدستانشان از ايران و پرفسور براون1 و همراهان او از اروپا انجام گيرد ، ميبايست اینان بكوششهايي كه دربارهی رواج شعر و ادبيات ميداشتند بيفزايند و تكان بزرگي پديد آورند. ميبايست مردم را سرگرم گردانند. برخي را شاعر سازند ، برخي را شعردوست گردانند ، شعرهاي زهرآلود شاعران را در مغزها جا دهند ، براي انديشههاي جوانان ميدان تازهاي باز كنند.
براي اين كار خود عنواني نيز پيدا كرده بودند. زيرا ميگفتند : «ما كه نخواهيم توانست در برابر ديگران با قوه و قدرت عرض اندام كنيم. براي ما يك راه باز است ، و آن اينكه ادبيات و تمدن قديم خودمان را بگوش دنيا برسانيم و جلب احترام براي خود كنيم. در اروپا ما را با سعدي و حافظ و خيام و فردوسي ميشناسند. بايد ما نيز هرچه ميتوانيم باينها اهميت دهيم».
اينها سخناني بوده كه پرفسور صديق بيست و چند سال پيش هنگامي كه از اروپا بازميگشت در تبريز در سالن دبيرستان دولتي بزبان آورده و چنين گفته بود » «بهمين جهت من در اروپا با پرفسور براون همدست ميبودم و به نشر ادبيات ايران ميكوشيديم». يك بار هم من اين سخن را از زبان فروغي شنيدم.
پيداست تودهاي را كه خواستند فريب دهند اين گونه سخنان دلسوزانه هم پيدا كنند. به هر حال از همان سال 1290 تكاني در ايران در زمينه شعر و ادبيات پديد آورده شد. از اروپا براون «تاريخ ادبيات ايران» ميفرستاد ، كتابها چاپ ميكرد ، «انجمن خيام» باياي خود را انجام ميداد. در ايران گفتارها دربارهی شاعران نوشته ميشد ، كتابها بچاپ ميرسيد ، جستجو از تاريخچهی زندگي شاعران ميرفت ، ساتها[صفحه] سياه ميگرديد دربارهي آنكه سال زاييده شدن شاعري بدست آيد ، مهنامههاي ادبي پراكنده ميشد ، در شهرها انجمنهاي ادبي برپا ميگرديد ، چَخِشها2 ميرفت دربارهی آنكه فلان شاعر از كدام شهرست ، در دبيرستانها و دانشكدهها بيشتر جوانان (شصت و هفتاد درصد آنها شعر ميگفتند ، خيابانها بنام شاعران ناميده ميشد ، به سعدي و حافظ و خيام و فردوسي نام «مفاخر ملي» داده شده كتابهاشان پياپي بچاپ ميرسيد ، در شهرستانها بروي گورهاي شاعران گنبدها افراشته ميشد ، هر شهري براي خود شاعري با چنان گنبدي ميخواست. كمكم كار بالا گرفته گفته ميشد : «شعر وحي است». آشكاره مينوشتند : «شاعر هنگامي كه بشعر گفتن ميپردازد روح او بعوالم ديگري ارتباط پيدا ميكند ...». كساني از اين اندازه هم گذشته گفتگو ميداشتند كه كتاب يكي از چهار شاعر بزرگ را كه فردوسي و حافظ و سعدي و مولوي باشند ، بجاي قرآن برگزينند و آن را «كتاب مقدس» ايرانيان يا «قرآن فارسي» گردانند و سخن در آن ميبود كه كدام يكي را برگزينند. هايهويي ميبود كه نميدانم چه نامي دهم. در آن ميان داستانهاي خندهآوري نيز رخ ميداد كه يكي چون در ياد منست در اينجا میگويم :
1ـ Edward Granville Brown
2ـ چخيدن = (همچون جهيدن) = مجادله كردن ؛ چخش (همچون جهش) = مجادله ـ و
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
خاطرهای از فریدون جنیدی از شیفتگی پرفسور صدیق به غرب
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس ـ تکهی 3
🔸 هنگامى كه داريوش داتيس1 را فرستاد كه بكيفر آتشى كه آتنيان به سارديس2 زده بودند گوش آنان را بمالد و خود مىخواست بدين دستاويز دست به يونان پيدا كند و يونانيان را زيردست خود گرداند و داتيس به يونان آمده در ماراثون لشكرگاه زد و بويران كردن كشور پرداخت. آتنيان ده تن سردار برگزيدند كه بجنگ او بفرستند. از اين ده تن مشهورتر از همه ملتياديس بوده. پس از آن آريستيديس شهرت داشت و نيروى او نيز در مرتبهی دوم از ملتياديس بود. هر يكى از اين ده تن در روز نوبت خود سردار همگى لشكر بود و همهی اختيار را داشت. ولى آريستيديس چون نوبت سردارى باو رسيد بدلخواه و آرزو اختيار را به ملتياديس واگزارده بدينسان بآن ديگران هم فهمانيد كه كهترى از خود نمودن در برابر مردان كاردان و بزرگ نه تنها از ارج يك كسى نمىكاهد بلكه خود خردمندى و پاكدلى او را مىرساند. و با اين رفتار خود همچشمى را از ميان آنان برداشته و همه را قانع گردانيد كه اختيار سپاه را يكجا بدست ملتياديس بسپارند و او را به هر كارى دست و بال گشاده گردانند. زيرا از آن پس نوبت سردارى به هر يكى كه مىرسيد فرمانهاى ملتياديس را بکار مىبست. در گرماگرم جنگ چون سپاه ايران بيش از همه در برابر تيرههاى لئونتيس3 و آنتيوخيس ايستادگى مىنمودند ، از اين جهت ثميستوكليس و آريستيديس دست بهم داده سخت تلاش نمودند. زيرا يكى از ايشان از تيرهی لئونتيس و ديگرى از تيرهی آنتيوخيس بودند. سپس كه ايرانيان را شكست دادند و بكشتيها پس راندند چون چنين دريافتند كه آنان بسوى جزيرهها رهسپار نشدهاند بلكه در نتيجهی جلوگيرى سپاهيان يونانى در دريا و مخالفت باد ناگزير شده بسوى آتيكا روانه گرديدهاند و ترسيدند كه مبادا بشهر آتن كه تهى از جنگجو و بىنگاهدار است حمله ببرند از جهت نه تيره بدان سوى شتافتند و همان روز بشهر رسيدند. ولى آريستيديس را با تيرهى خود در ماراثون گزاردند كه مالهاى تاراجى و دستگيران را پاسبانى كند و او باين كار برخاسته و با آنكه نقره و زر و رختهاى گرانبها كه بگفتن نيايد بفراوانى در ميان چادرها ريخته و كنون در دست اينان بود آريستيديس نه تنها خويشتن هيچگونه دستى بآنها نزد و نزديك نرفت بلكه ديگران را هم نگزاشت كه نزديك رفته يا دستى بآنها بزنند مگر آنكه كسانى بدزدى چيزهايى برده باشند و او آگاه نشده باشد ، چنانكه اين كار را كالياس4 مشعلبردار كرد. زيرا يكى از ايرانيان كه گويا او را ديده و از مويها و نشانيها كه بر سرش بوده او را پادشاه پنداشته بود ، از اين جهت در برابر او بخاك افتاده سپس دست او را گرفته و گودالى را كه در آنجا مقدار گزافى زر نهان ساخته بود نشان داد و كالياس كه مرد بسيار ستمگر و ناپاكى بوده آن زر را برگرفته هم آن مرد را كشت تا كسى ديگر از موضوع آگاه نباشد. از اين جهت در شعرهايى كه براى خنده سرودهاند بخاندان او نام «لاكوپلوتى»5 دادهاند كه معنى آن توانگرى يافته از گودال مىباشد ، پس از اين پيشامدها اندكى نگذشت كه آريستيديس «آرخون»6 برگزيده شد. اگرچه ديمتريوس فاليرى چنين مىگويد كه اين سمت او اندكى پيش از مرگش بود كه پس از جنگ پلاتايا رویداد و كسانثيپديس7 كه جنگ پلاتاى در سال آرخونى او رویداد. در سالنامهها كه جانشينان او را شمردهاند ما هرگز نام آريستيديس را نمىيابيم. ولى فاينپوس8 كه جنگ ماراثون در سال آرخونى او رويداد ما پشت سر او نام آريستيديس را مىيابيم كه ياد كرده شده.
1ـ Datis
2ـ Sardis پايتخت لودياى باستانى كه اينزمان پايتخت آسياى كوچك بود و شهرپان (ساتراپ) ايرانى كه براى آسياى كوچك فرستاده مىشد در آنجا مىنشست.
3ـ Leontis
4ـ Callias
5ـ Laccopluti
6ـ Archon
7ـ Xanthippides از گفتهی خود پلوتارخ پيداست كه يكى از حكمرانان آتن بوده.
8ـ Phaenippus
2) آريستيديس ـ تکهی 3
🔸 هنگامى كه داريوش داتيس1 را فرستاد كه بكيفر آتشى كه آتنيان به سارديس2 زده بودند گوش آنان را بمالد و خود مىخواست بدين دستاويز دست به يونان پيدا كند و يونانيان را زيردست خود گرداند و داتيس به يونان آمده در ماراثون لشكرگاه زد و بويران كردن كشور پرداخت. آتنيان ده تن سردار برگزيدند كه بجنگ او بفرستند. از اين ده تن مشهورتر از همه ملتياديس بوده. پس از آن آريستيديس شهرت داشت و نيروى او نيز در مرتبهی دوم از ملتياديس بود. هر يكى از اين ده تن در روز نوبت خود سردار همگى لشكر بود و همهی اختيار را داشت. ولى آريستيديس چون نوبت سردارى باو رسيد بدلخواه و آرزو اختيار را به ملتياديس واگزارده بدينسان بآن ديگران هم فهمانيد كه كهترى از خود نمودن در برابر مردان كاردان و بزرگ نه تنها از ارج يك كسى نمىكاهد بلكه خود خردمندى و پاكدلى او را مىرساند. و با اين رفتار خود همچشمى را از ميان آنان برداشته و همه را قانع گردانيد كه اختيار سپاه را يكجا بدست ملتياديس بسپارند و او را به هر كارى دست و بال گشاده گردانند. زيرا از آن پس نوبت سردارى به هر يكى كه مىرسيد فرمانهاى ملتياديس را بکار مىبست. در گرماگرم جنگ چون سپاه ايران بيش از همه در برابر تيرههاى لئونتيس3 و آنتيوخيس ايستادگى مىنمودند ، از اين جهت ثميستوكليس و آريستيديس دست بهم داده سخت تلاش نمودند. زيرا يكى از ايشان از تيرهی لئونتيس و ديگرى از تيرهی آنتيوخيس بودند. سپس كه ايرانيان را شكست دادند و بكشتيها پس راندند چون چنين دريافتند كه آنان بسوى جزيرهها رهسپار نشدهاند بلكه در نتيجهی جلوگيرى سپاهيان يونانى در دريا و مخالفت باد ناگزير شده بسوى آتيكا روانه گرديدهاند و ترسيدند كه مبادا بشهر آتن كه تهى از جنگجو و بىنگاهدار است حمله ببرند از جهت نه تيره بدان سوى شتافتند و همان روز بشهر رسيدند. ولى آريستيديس را با تيرهى خود در ماراثون گزاردند كه مالهاى تاراجى و دستگيران را پاسبانى كند و او باين كار برخاسته و با آنكه نقره و زر و رختهاى گرانبها كه بگفتن نيايد بفراوانى در ميان چادرها ريخته و كنون در دست اينان بود آريستيديس نه تنها خويشتن هيچگونه دستى بآنها نزد و نزديك نرفت بلكه ديگران را هم نگزاشت كه نزديك رفته يا دستى بآنها بزنند مگر آنكه كسانى بدزدى چيزهايى برده باشند و او آگاه نشده باشد ، چنانكه اين كار را كالياس4 مشعلبردار كرد. زيرا يكى از ايرانيان كه گويا او را ديده و از مويها و نشانيها كه بر سرش بوده او را پادشاه پنداشته بود ، از اين جهت در برابر او بخاك افتاده سپس دست او را گرفته و گودالى را كه در آنجا مقدار گزافى زر نهان ساخته بود نشان داد و كالياس كه مرد بسيار ستمگر و ناپاكى بوده آن زر را برگرفته هم آن مرد را كشت تا كسى ديگر از موضوع آگاه نباشد. از اين جهت در شعرهايى كه براى خنده سرودهاند بخاندان او نام «لاكوپلوتى»5 دادهاند كه معنى آن توانگرى يافته از گودال مىباشد ، پس از اين پيشامدها اندكى نگذشت كه آريستيديس «آرخون»6 برگزيده شد. اگرچه ديمتريوس فاليرى چنين مىگويد كه اين سمت او اندكى پيش از مرگش بود كه پس از جنگ پلاتايا رویداد و كسانثيپديس7 كه جنگ پلاتاى در سال آرخونى او رویداد. در سالنامهها كه جانشينان او را شمردهاند ما هرگز نام آريستيديس را نمىيابيم. ولى فاينپوس8 كه جنگ ماراثون در سال آرخونى او رويداد ما پشت سر او نام آريستيديس را مىيابيم كه ياد كرده شده.
1ـ Datis
2ـ Sardis پايتخت لودياى باستانى كه اينزمان پايتخت آسياى كوچك بود و شهرپان (ساتراپ) ايرانى كه براى آسياى كوچك فرستاده مىشد در آنجا مىنشست.
3ـ Leontis
4ـ Callias
5ـ Laccopluti
6ـ Archon
7ـ Xanthippides از گفتهی خود پلوتارخ پيداست كه يكى از حكمرانان آتن بوده.
8ـ Phaenippus
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست یکم : معني «ادبيات» و تاريخچهي آن واژه
تکهی 7
🔸 شنیدهايد كه در ايران شاعري هم بنام «طرزي» ميبوده. اين شاعر براي بازي كردن با سخن راه تازهاي پيدا كرده بوده ، و آن اينكه «كارواژه»هاي ساخته بياورد. اينها نمونهاي از شعرهاي اوست :
مبادا كه از من ملوليده باشي
حديث حسودان قبوليده باشي
چو درس محبت نخواندي چه سود ار فروعيده باشي اصوليده باشي
برو طرزيا زلف خوبان بدستت
در آن دم بيفتد كه پوليده باشي
درآن هياهو يكي از كارها اين ميبود كه تاريخچهی زندگاني شاعر و خويها و خيمهاي او را از شعرهايش بدست آورند. اينكار كه مفت و بيهوده ميبود راهش نيز غلطست. زيرا چنانكه ميدانيم ، شاعران هيچگاه دربند حال خود نبوده درپي راستي نميگشتهاند. براي «مضمون» تن به هر دروغي ميدادهاند.
هرچه هست يكي در ارومي ديوان طرزي را بچاپ رسانيده و از همان شعرهاي او تاريخچهی زندگاني شاعر را نوشته بود. از جمله شعري را چنين نوشته :
شعبان رمضان كرب بلادم چه تعجب بيآش جماديدم و بينان رجبيدم
گفته بود : «طرزي بكربلا هم رفته».
يادم نيست من آن را در كجا خواندم. ديدم شعر را غلط چاپ كرده و غلط خوانده و غلط نتيجه گرفته. از خود شعر پيداست كه خواست شاعر از اين شعر ياوه چيست. اگر باور كنيم كه شعر از براي بازگفتن حالي و داستاني بوده ميبايد بگوييم : شاعر كه طلبه ميبوده در ماههاي شعبان و رمضان كه «احسانها» داده شدي و سفرهها گسترده گرديدي بميهمانيها رفته و پلوها خورده ، و چون در ماههاي ديگر گرسنگي كشيده آنها را بياد آورده ميگويد :
شعبان رمضان گر بپلاوم چه تعجب بيآش جماديدم و بينان رجبيدم
چون يك زمينهی شوخيآور ميبود وآنگاه خامي آن گونه تاريخچهنويسي را نيك ميرسانيد چيزي در آن باره نوشته پاسخ دادم : «بكربلا نرفته ، پلو خورده». فرستادم گويا در مهنامهی «آينده» چاپ شد.
آخرين كوشش كه دربارهی افزودن بآن هايهوي ادبيات از دستهی بدخواهان1 سر زد برپا گردانيدن «هزارهی فردوسي» و آواز انداختن بسراسر كشورها بود. از سالها نقشهي آن را كشيده و بسيج[=تدارک] كار را ديده بودند و آنچه توانستند در آن ميان باد بآتش هايهوي زدند و آن را تا باندازهی ديوانگي رسانيدند.
پس از آن جشنهايي بنام هر يكي از سعدي و حافظ و خيام خواستندي گرفت و نقشهها كشيده شده بود. ولي چون ما پشت سر هزاره آواز بلند كرده نبرد خود را با آن هياهو آغاز كرديم ، نقشهها ناانجام ماند. آقاي علياصغر حكمت بنام شيرازي بودن نتوانست از جشن هفتصدساله سعدي درگذرد و آن را گرفت. ولي گفتههاي ما كار خود را كرده بود و اين جشن رونقي پيدا نكرد.
تا اينجا بود آنچه ميخواستم درپيرامون معني «ادبيات» و تاريخچهي شگفت آن واژه بگويم و نيرنگي كه بكار رفته بازنمايم. آنچه ميبايد در پايان نشست بگويم آنست كه چون در سال 1313 ما گفتارهايي درپيرامون شعر و ادبيات آغاز كرديم هايهوي بزرگی در برابر ما پدید آوردند و داستانهای بسیاری رفت. عنوان هایهوی اين ميبود كه ميگفتند : «دشمن ادبياتست» من چون ميدانستم كه معناي روشني از ادبيات در مغزهاي آنان نيست ، ميدانستم كه گيجسرانه چيزهايي ياد گرفتهاند و بزبان ميآورند ، اينبود براي خاموش گردانيدن آنان در پيمان گفتار نوشته از انجمن ادبي و از هايهويكنندگان در آنجا پرسيدم «ادبيات چيست؟». و خواهش كردم كه معني آن را براي ما روشن گردانند. شنيدنيست كه پاسخي نتوانستند و همان پرسش از هايهوي بسيار كاست. نتيجه آن شد كه خواهش كردند كه خودم بانجمن ادبي روم و گفتارها رانم كه رفتم و راندم و ادبيات را معني كردم و آن گفتار درپيمان بچاپ رسيده كه بسياري از شماها خواندهايد.
كوتاهشدهی سخن در اين نشست چند چيز است :
1) «ادب» درميان عرب ، سخن آراسته گفتن ميبوده و آن چيز بدي نيست. اين نيكست كه كسي بگفتههاي خود پروا كند و جملههاي شيوا و آراسته بزبان آورد.
2) كساني «ادب» را در سادگي خود نگزارده سخنآرايي را از اندازه بيرون گردانيده فنوني براي آن از معاني و بيان و بديع و مانند اينها پديد آوردهاند. همچنان آن را از معني خود بيرون برده «سخنبازي» گردانيدهاند. اينها بسيار بد و دور از خرد است.
3) «ادب» در همين معني بيخردانهی دومش بايران آمده و رواج گرفته و دستههاي «سخنبازان» پديد آورده.
4) در سالهاي نخست مشروطه ، دستهي بدخواهان يا خاينان كشور از واژه «ادبيات» بسودجويي برخاسته آن را بجاي «ليتراتور» فرانسه در برنامهی فرهنگ گنجانيده و از همان راه برواج سخنبازي و ياوهگويي در ايران كوشيدهاند ، در حالي كه «ليتراتور» معنايش ديگر ميبوده.
5) همان بدخواهان بهمدستي برخي شرقشناسان هايهويي در ايران بنام «ادبيات» برانگيخته رواج شعر و ياوهگويي را بالا برده مردم را بسوي كتابهاي شاعران و ديگران كشانيدهاند.
1ـ بنگرید بکتاب «دادگاه» ـ و
نشست یکم : معني «ادبيات» و تاريخچهي آن واژه
تکهی 7
🔸 شنیدهايد كه در ايران شاعري هم بنام «طرزي» ميبوده. اين شاعر براي بازي كردن با سخن راه تازهاي پيدا كرده بوده ، و آن اينكه «كارواژه»هاي ساخته بياورد. اينها نمونهاي از شعرهاي اوست :
مبادا كه از من ملوليده باشي
حديث حسودان قبوليده باشي
چو درس محبت نخواندي چه سود ار فروعيده باشي اصوليده باشي
برو طرزيا زلف خوبان بدستت
در آن دم بيفتد كه پوليده باشي
درآن هياهو يكي از كارها اين ميبود كه تاريخچهی زندگاني شاعر و خويها و خيمهاي او را از شعرهايش بدست آورند. اينكار كه مفت و بيهوده ميبود راهش نيز غلطست. زيرا چنانكه ميدانيم ، شاعران هيچگاه دربند حال خود نبوده درپي راستي نميگشتهاند. براي «مضمون» تن به هر دروغي ميدادهاند.
هرچه هست يكي در ارومي ديوان طرزي را بچاپ رسانيده و از همان شعرهاي او تاريخچهی زندگاني شاعر را نوشته بود. از جمله شعري را چنين نوشته :
شعبان رمضان كرب بلادم چه تعجب بيآش جماديدم و بينان رجبيدم
گفته بود : «طرزي بكربلا هم رفته».
يادم نيست من آن را در كجا خواندم. ديدم شعر را غلط چاپ كرده و غلط خوانده و غلط نتيجه گرفته. از خود شعر پيداست كه خواست شاعر از اين شعر ياوه چيست. اگر باور كنيم كه شعر از براي بازگفتن حالي و داستاني بوده ميبايد بگوييم : شاعر كه طلبه ميبوده در ماههاي شعبان و رمضان كه «احسانها» داده شدي و سفرهها گسترده گرديدي بميهمانيها رفته و پلوها خورده ، و چون در ماههاي ديگر گرسنگي كشيده آنها را بياد آورده ميگويد :
شعبان رمضان گر بپلاوم چه تعجب بيآش جماديدم و بينان رجبيدم
چون يك زمينهی شوخيآور ميبود وآنگاه خامي آن گونه تاريخچهنويسي را نيك ميرسانيد چيزي در آن باره نوشته پاسخ دادم : «بكربلا نرفته ، پلو خورده». فرستادم گويا در مهنامهی «آينده» چاپ شد.
آخرين كوشش كه دربارهی افزودن بآن هايهوي ادبيات از دستهی بدخواهان1 سر زد برپا گردانيدن «هزارهی فردوسي» و آواز انداختن بسراسر كشورها بود. از سالها نقشهي آن را كشيده و بسيج[=تدارک] كار را ديده بودند و آنچه توانستند در آن ميان باد بآتش هايهوي زدند و آن را تا باندازهی ديوانگي رسانيدند.
پس از آن جشنهايي بنام هر يكي از سعدي و حافظ و خيام خواستندي گرفت و نقشهها كشيده شده بود. ولي چون ما پشت سر هزاره آواز بلند كرده نبرد خود را با آن هياهو آغاز كرديم ، نقشهها ناانجام ماند. آقاي علياصغر حكمت بنام شيرازي بودن نتوانست از جشن هفتصدساله سعدي درگذرد و آن را گرفت. ولي گفتههاي ما كار خود را كرده بود و اين جشن رونقي پيدا نكرد.
تا اينجا بود آنچه ميخواستم درپيرامون معني «ادبيات» و تاريخچهي شگفت آن واژه بگويم و نيرنگي كه بكار رفته بازنمايم. آنچه ميبايد در پايان نشست بگويم آنست كه چون در سال 1313 ما گفتارهايي درپيرامون شعر و ادبيات آغاز كرديم هايهوي بزرگی در برابر ما پدید آوردند و داستانهای بسیاری رفت. عنوان هایهوی اين ميبود كه ميگفتند : «دشمن ادبياتست» من چون ميدانستم كه معناي روشني از ادبيات در مغزهاي آنان نيست ، ميدانستم كه گيجسرانه چيزهايي ياد گرفتهاند و بزبان ميآورند ، اينبود براي خاموش گردانيدن آنان در پيمان گفتار نوشته از انجمن ادبي و از هايهويكنندگان در آنجا پرسيدم «ادبيات چيست؟». و خواهش كردم كه معني آن را براي ما روشن گردانند. شنيدنيست كه پاسخي نتوانستند و همان پرسش از هايهوي بسيار كاست. نتيجه آن شد كه خواهش كردند كه خودم بانجمن ادبي روم و گفتارها رانم كه رفتم و راندم و ادبيات را معني كردم و آن گفتار درپيمان بچاپ رسيده كه بسياري از شماها خواندهايد.
كوتاهشدهی سخن در اين نشست چند چيز است :
1) «ادب» درميان عرب ، سخن آراسته گفتن ميبوده و آن چيز بدي نيست. اين نيكست كه كسي بگفتههاي خود پروا كند و جملههاي شيوا و آراسته بزبان آورد.
2) كساني «ادب» را در سادگي خود نگزارده سخنآرايي را از اندازه بيرون گردانيده فنوني براي آن از معاني و بيان و بديع و مانند اينها پديد آوردهاند. همچنان آن را از معني خود بيرون برده «سخنبازي» گردانيدهاند. اينها بسيار بد و دور از خرد است.
3) «ادب» در همين معني بيخردانهی دومش بايران آمده و رواج گرفته و دستههاي «سخنبازان» پديد آورده.
4) در سالهاي نخست مشروطه ، دستهي بدخواهان يا خاينان كشور از واژه «ادبيات» بسودجويي برخاسته آن را بجاي «ليتراتور» فرانسه در برنامهی فرهنگ گنجانيده و از همان راه برواج سخنبازي و ياوهگويي در ايران كوشيدهاند ، در حالي كه «ليتراتور» معنايش ديگر ميبوده.
5) همان بدخواهان بهمدستي برخي شرقشناسان هايهويي در ايران بنام «ادبيات» برانگيخته رواج شعر و ياوهگويي را بالا برده مردم را بسوي كتابهاي شاعران و ديگران كشانيدهاند.
1ـ بنگرید بکتاب «دادگاه» ـ و
🔶كمونیستی در ایران
(بخش یکم)
🔸چه كمونیستی چه دموكراتی چه هر راه دیگری بسته به فهمیدن و باور كردن و پذیرفتن و بكار بستن است. به این معنی یك كسی هنگامی كمونیست یا دموكرات باشد كه گفتههای كمونیستها یا دموكراتها را بفهمد و باور كند و بپذیرد و بكار بندد و در راه رواج و پیشرفت آن به كوشش پردازد.
🔸دستهی بزرگی در این كشور زندگانی را جز شكمچرانی و هوسبازی نمیدانند و در آن راه به هر كار ننگآلودی برمیخیزند.
(بخش یکم)
🔸چه كمونیستی چه دموكراتی چه هر راه دیگری بسته به فهمیدن و باور كردن و پذیرفتن و بكار بستن است. به این معنی یك كسی هنگامی كمونیست یا دموكرات باشد كه گفتههای كمونیستها یا دموكراتها را بفهمد و باور كند و بپذیرد و بكار بندد و در راه رواج و پیشرفت آن به كوشش پردازد.
🔸دستهی بزرگی در این كشور زندگانی را جز شكمچرانی و هوسبازی نمیدانند و در آن راه به هر كار ننگآلودی برمیخیزند.
komonisti dar Irãn 1.pdf
80.6 KB
🔶 کمونیستی در ایران
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکهی دوم)
🔸پس از همهی اینها به زور چه نیاز است؟!... ما بیگانهی این كشور نیستیم. از جای دیگر به اینجا نیامدهایم. ما از این تودهایم و نیكی آن را میخواهیم. ما در بسیاری از خواستها با دولت همراهیم. ما استقلال كشور را میخواهیم. به آرامش كشور و آسایش مردم دلبستگی میداریم. در این چند سال ما همیشه به دولت هواخواهی نمودهایم و باز مینماییم.
🔸سه سال پیش در پیشامد آذربایجان [1] ما به دولت یاوری بسیار بجایی كردیم كه از داستان آن جنابان سهیلی و آقای فهیمی نیك آگاهند.
آنچه هیچ نیاز نیست زور است. زور نه تواند بود و نه نیازی به آن میباشد. ما را با دولت دو چیز درمیانست : یكی كتابسوزان ، دیگری كیش شیعی كه هر كدام را با آسانی بسیار بپایان توان رسانید.
🔸(١) دربارهی كتابسوزان : چنانكه بارها گفتهایم ما باین كار بهوس برنخاستهایم. با كسی دشمنی نمیداریم. ما را اندیشه باین كار برانگیخته. ما بازماندن این كتابهای را بزیان توده میشناسیم و اینست میخواهیم از میان برداریم. اكنون از دو حال بیرون نیست : اندیشهی ما یا راستست یا راست نیست. اگر راست نیست دولت ما را از اشتباه بیرون آورد. اگر راستست پس چه جای ایراد است؟!... چه جای گلهمندیست؟!....
🔸جای بسیار خشنودیست كه آقای دشتی قد برافراشته و در این كشاكش پا بمیان گزارده. آقای دشتی نویسندهی زبردستیست. اكنون ما خواهش میكنیم ایشان سخن ما را بشنوند و پاسخهایی بما دهند.
آقای دشتی در سخنان خود سه كتاب (دیوان حافظ و كلیات سعدی و مثنوی مولوی) را عنوان كردهاند. ما نیز از همان سه كتاب سخن میرانیم و از پیرامون آنها درنمیگذریم.
این كتابها هر یكی در زمینهی دیگریست. ولی رویهمرفته دارای چند رشته بدآموزیهای بسیار زیانمند است كه اینك من فهرستوار بیادآوری میپردازم :
🔸١) نكوهش از جهان و زندگانی و خوار نشان دادن آن : در این زمینه هر سه همراهند. مولوی كه صوفی بوده بنیاد صوفیگری بر آنست كه جهان را خوار دارند و دامن از خوشیهای آن درچینند ، و پی كاری نروند ، و در گوشهای نشسته به پر كردن شكم اگرچه از راه گدایی باشد بس كنند. حافظ كه خراباتی بوده فلسفهی خراباتی نیز بنیادش هیچ و پوچ دانستن جهان و بیپروایی بزندگانی و دربند گذشته و آینده نبودنست. سعدی با آنكه مسلمان بوده چون برای یاوهگوییهای خود در پی مضمون میگشته هرچه به دستش افتاده از صوفیان و خراباتیان و دیگران برشتهی شعر كشیده. در اندیشهی او خوار داشتن جهان نشان بزرگی آدمی میبوده.
من اگر بخواهم در اینجا همهی شعرهای آنان را در این زمینه بنویسم باید ده صفحه بیشتر را پر گردانم. اینست تنها بیكی دو نمونه از هر كدام بس میكنم :
سعدی میگوید :
جهان بر آب نهاده است آدمی بر باد
غلام همت آنم كه دل بر او ننهاد
حافظ میگوید :
جهان و هرچه درو هست هیچ در هیچست
هزار بار من این نكته كرده ام تحقیق
ــــــــــــــــــــــــــــ
غلام همت آنم كه زیر چرخ كبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
ــــــــــــــــــــــــــــ
غلام همت رندان بیسر و پایم
كه هر دو كون نیرزد به پیششان یك كاه
مولوی میگوید :
اهل دنیا از كهین و مهین لعنت الله علیهم اجمعین
در جای دیگری او افسانهی بسیار پست و زشتی سروده میگوید :
همچنین جمله نعیم اینجهان بس خوشست از دور پیش از امتحان
مینماید در نظر از دور آب چون رَوی نزدیك آن باشد سراب
گنده پیر است او و از بس چاپلوس خویش را جلوه دهد چون نوعروس
هین مشو مغرور این گلگونهاش نیش نوش آلودهی او را مچش
(تکهی دوم)
🔸پس از همهی اینها به زور چه نیاز است؟!... ما بیگانهی این كشور نیستیم. از جای دیگر به اینجا نیامدهایم. ما از این تودهایم و نیكی آن را میخواهیم. ما در بسیاری از خواستها با دولت همراهیم. ما استقلال كشور را میخواهیم. به آرامش كشور و آسایش مردم دلبستگی میداریم. در این چند سال ما همیشه به دولت هواخواهی نمودهایم و باز مینماییم.
🔸سه سال پیش در پیشامد آذربایجان [1] ما به دولت یاوری بسیار بجایی كردیم كه از داستان آن جنابان سهیلی و آقای فهیمی نیك آگاهند.
آنچه هیچ نیاز نیست زور است. زور نه تواند بود و نه نیازی به آن میباشد. ما را با دولت دو چیز درمیانست : یكی كتابسوزان ، دیگری كیش شیعی كه هر كدام را با آسانی بسیار بپایان توان رسانید.
🔸(١) دربارهی كتابسوزان : چنانكه بارها گفتهایم ما باین كار بهوس برنخاستهایم. با كسی دشمنی نمیداریم. ما را اندیشه باین كار برانگیخته. ما بازماندن این كتابهای را بزیان توده میشناسیم و اینست میخواهیم از میان برداریم. اكنون از دو حال بیرون نیست : اندیشهی ما یا راستست یا راست نیست. اگر راست نیست دولت ما را از اشتباه بیرون آورد. اگر راستست پس چه جای ایراد است؟!... چه جای گلهمندیست؟!....
🔸جای بسیار خشنودیست كه آقای دشتی قد برافراشته و در این كشاكش پا بمیان گزارده. آقای دشتی نویسندهی زبردستیست. اكنون ما خواهش میكنیم ایشان سخن ما را بشنوند و پاسخهایی بما دهند.
آقای دشتی در سخنان خود سه كتاب (دیوان حافظ و كلیات سعدی و مثنوی مولوی) را عنوان كردهاند. ما نیز از همان سه كتاب سخن میرانیم و از پیرامون آنها درنمیگذریم.
این كتابها هر یكی در زمینهی دیگریست. ولی رویهمرفته دارای چند رشته بدآموزیهای بسیار زیانمند است كه اینك من فهرستوار بیادآوری میپردازم :
🔸١) نكوهش از جهان و زندگانی و خوار نشان دادن آن : در این زمینه هر سه همراهند. مولوی كه صوفی بوده بنیاد صوفیگری بر آنست كه جهان را خوار دارند و دامن از خوشیهای آن درچینند ، و پی كاری نروند ، و در گوشهای نشسته به پر كردن شكم اگرچه از راه گدایی باشد بس كنند. حافظ كه خراباتی بوده فلسفهی خراباتی نیز بنیادش هیچ و پوچ دانستن جهان و بیپروایی بزندگانی و دربند گذشته و آینده نبودنست. سعدی با آنكه مسلمان بوده چون برای یاوهگوییهای خود در پی مضمون میگشته هرچه به دستش افتاده از صوفیان و خراباتیان و دیگران برشتهی شعر كشیده. در اندیشهی او خوار داشتن جهان نشان بزرگی آدمی میبوده.
من اگر بخواهم در اینجا همهی شعرهای آنان را در این زمینه بنویسم باید ده صفحه بیشتر را پر گردانم. اینست تنها بیكی دو نمونه از هر كدام بس میكنم :
سعدی میگوید :
جهان بر آب نهاده است آدمی بر باد
غلام همت آنم كه دل بر او ننهاد
حافظ میگوید :
جهان و هرچه درو هست هیچ در هیچست
هزار بار من این نكته كرده ام تحقیق
ــــــــــــــــــــــــــــ
غلام همت آنم كه زیر چرخ كبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
ــــــــــــــــــــــــــــ
غلام همت رندان بیسر و پایم
كه هر دو كون نیرزد به پیششان یك كاه
مولوی میگوید :
اهل دنیا از كهین و مهین لعنت الله علیهم اجمعین
در جای دیگری او افسانهی بسیار پست و زشتی سروده میگوید :
همچنین جمله نعیم اینجهان بس خوشست از دور پیش از امتحان
مینماید در نظر از دور آب چون رَوی نزدیك آن باشد سراب
گنده پیر است او و از بس چاپلوس خویش را جلوه دهد چون نوعروس
هین مشو مغرور این گلگونهاش نیش نوش آلودهی او را مچش
🔸٢) جبریگری و اینكه «بودنیها بوده» و ما را در زندگانی اختیاری نیست. این خود پایهای از فلسفهی خراباتیانست. حافظ و خیام در آن باره پافشاری نشاندادهاند. حافظ تو گفتیی بایای خود میدانسته كه این بدآموزی را بمردم یاد دهد. سعدی نیز كه در پی مضمون میگشته این را هم گرفته و پیاپی بمیان آورده.
خیام میگوید :
زین پیش نشان بودنیها بودست
پیوسته قلم ز نیك و بد ناسودست
تقدیر ترا هر آنچه بایست بداد
غم خوردن و كوشیدن ما بیهوده است.
سعدی میگوید :
گنه نبود و اطاعت نبود و بر سر خلق
نوشته بود كه این مقبلست و آن مردود
ــــــــــــــــــــــــــــ
گر زمین را به آسمان دوزی ندهندت زیاده از روزی
ــــــــــــــــــــــــــــ
بخت و دولت به كاردانی نیست جز بتأیید آسمانی نیست
ــــــــــــــــــــــــــــ
گرچه تیر از كمان همیگذرد از كماندار بیند اهل خرد
حافظ میگوید :
رضا بداده بده وز جبین گره بگشای
كه بر من و تو در اختیار نگشادند
ــــــــــــــــــــــــــــ
نصیب من چو خرابات كرده است اله
در این میانه مرا زاهدا بگو چه گناه.
ــــــــــــــــــــــــــــ
بر عمل تكیه مكن خواجه كه در روز ازل
تو چه دانی قلم صنع بنامت چه نوشت
مكن بچشم حقارت نگاه بر من مست
كه نیست معصیت و زهد بیمشیت او
[1] : خواست آشوبهای اشراریست که پس از شهریور 1320 با بهانه گرفتن زبان ترکی ، آذربایجان را به خاک و خون کشیده بودند و در آن هنگام روزنامهی پرچم پاسخهای بُرنده به یاوهگوییهای ایشان میداد. دستهای از خود آذربایجان در برابر آرزوهای اشرار ایستادگی کردند و پرچم نیز آرتش و استانداری را به سرکوب ایشان برمیانگیخت. برای آگاهیهای بیشتر نخستین شمارههای پرچم روزانه دیده شود. ـ و
خیام میگوید :
زین پیش نشان بودنیها بودست
پیوسته قلم ز نیك و بد ناسودست
تقدیر ترا هر آنچه بایست بداد
غم خوردن و كوشیدن ما بیهوده است.
سعدی میگوید :
گنه نبود و اطاعت نبود و بر سر خلق
نوشته بود كه این مقبلست و آن مردود
ــــــــــــــــــــــــــــ
گر زمین را به آسمان دوزی ندهندت زیاده از روزی
ــــــــــــــــــــــــــــ
بخت و دولت به كاردانی نیست جز بتأیید آسمانی نیست
ــــــــــــــــــــــــــــ
گرچه تیر از كمان همیگذرد از كماندار بیند اهل خرد
حافظ میگوید :
رضا بداده بده وز جبین گره بگشای
كه بر من و تو در اختیار نگشادند
ــــــــــــــــــــــــــــ
نصیب من چو خرابات كرده است اله
در این میانه مرا زاهدا بگو چه گناه.
ــــــــــــــــــــــــــــ
بر عمل تكیه مكن خواجه كه در روز ازل
تو چه دانی قلم صنع بنامت چه نوشت
مكن بچشم حقارت نگاه بر من مست
كه نیست معصیت و زهد بیمشیت او
[1] : خواست آشوبهای اشراریست که پس از شهریور 1320 با بهانه گرفتن زبان ترکی ، آذربایجان را به خاک و خون کشیده بودند و در آن هنگام روزنامهی پرچم پاسخهای بُرنده به یاوهگوییهای ایشان میداد. دستهای از خود آذربایجان در برابر آرزوهای اشرار ایستادگی کردند و پرچم نیز آرتش و استانداری را به سرکوب ایشان برمیانگیخت. برای آگاهیهای بیشتر نخستین شمارههای پرچم روزانه دیده شود. ـ و
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
اینها [کسانی که هر گونه گرد آمدن مردم بسر خود را اتحاد میپندارند] تنها مربوط شدن صد تن یا كمتر یا بیشتر را بهمدیگر یگانگی[=اتحاد] میشناسند.
در حالی كه آن یگانگی نیست و خود سودی ندارد. زیرا یك دستهای كه با آن ترتیب بهم مربوط شوند و درمیان ایشان اشتراكی در اندیشه و باور و آرزو نباشد با یك پیشامدی پراكنده گردند و اساساً از چنین دستهای كاری ساخته نگردد.
از تاریخ دلیلهای بسیار برای این گفته پیدا توان كرد.
در آغاز مشروطه روزنامهها پیاپی مردم را به «اتحاد و اتفاق» دعوت میكردند. هر روز گفتارها بود كه در این زمینه نوشته میشد.
نویسندگان بجای آنكه معنی درست مشروطه را بمردم بفهمانند و حقایق را شرح داده تصرف در اندیشههای آنان كنند و از این راه «یگانگی و همدستی» در میان ایشان پدید آورند ، هر روز فشار آورده بمردم میگفتند : «اتحاد كنید» و «دست برادری بهم دهید» و «اعتصموا بحبل الله» و مانند اینها. آن وقت داستانها از یگانگی و همدستی تودههای اروپایی میسرودند.
در نتیجهی این كار مردم در تهران و دیگر جاها بتكان آمده آرزو میكردند كه همدستی نمایند. ولی چه میكردند؟... مثلاً در یك مسجدی پانصد تن گرد میآمدند و یكی پا میشد و ستایش از «اتحاد» میكرد و بالاخره همگی پیمان میبستند كه «متحد» باشند و باهم برادری نمایند ، و سپس برداشته بتهران یا بشهرهای دیگر تلگرافهای گزافهآمیز میكردند كه ما مردم فلان شهر ده هزار نفر متحد شدهایم و پیمان برادری بستهایم.
در حالی كه دلهای آنها پر از اندیشههای گوناگون بود و در نهان كمترین وسیله برای همدستی و یگانگی باهم نداشتند ،
و این بود پس از چند ماهی همینكه در تهران حاجی شیخ فضل الله نوری و در نجف سیدكاظم یزدی با مشروطه مخالفت نمودند همان كسان بمیانشان دوتیرگی افتاده و دستهی انبوهی از آنان كه دیروز بنام مشروطهخواهی اتحاد كرده بودند امروز مشروطهخواهان را بیدین شناختند و در تبریز و برخی شهرهای دیگر تفنگهای خود را برداشته بكشتن مشروطهخواهان برخاستند.
این بود پایان آن پیمانهای اتحاد كه باهم میبستند.
(پرچم روزانه شمارهی 68)
در حالی كه آن یگانگی نیست و خود سودی ندارد. زیرا یك دستهای كه با آن ترتیب بهم مربوط شوند و درمیان ایشان اشتراكی در اندیشه و باور و آرزو نباشد با یك پیشامدی پراكنده گردند و اساساً از چنین دستهای كاری ساخته نگردد.
از تاریخ دلیلهای بسیار برای این گفته پیدا توان كرد.
در آغاز مشروطه روزنامهها پیاپی مردم را به «اتحاد و اتفاق» دعوت میكردند. هر روز گفتارها بود كه در این زمینه نوشته میشد.
نویسندگان بجای آنكه معنی درست مشروطه را بمردم بفهمانند و حقایق را شرح داده تصرف در اندیشههای آنان كنند و از این راه «یگانگی و همدستی» در میان ایشان پدید آورند ، هر روز فشار آورده بمردم میگفتند : «اتحاد كنید» و «دست برادری بهم دهید» و «اعتصموا بحبل الله» و مانند اینها. آن وقت داستانها از یگانگی و همدستی تودههای اروپایی میسرودند.
در نتیجهی این كار مردم در تهران و دیگر جاها بتكان آمده آرزو میكردند كه همدستی نمایند. ولی چه میكردند؟... مثلاً در یك مسجدی پانصد تن گرد میآمدند و یكی پا میشد و ستایش از «اتحاد» میكرد و بالاخره همگی پیمان میبستند كه «متحد» باشند و باهم برادری نمایند ، و سپس برداشته بتهران یا بشهرهای دیگر تلگرافهای گزافهآمیز میكردند كه ما مردم فلان شهر ده هزار نفر متحد شدهایم و پیمان برادری بستهایم.
در حالی كه دلهای آنها پر از اندیشههای گوناگون بود و در نهان كمترین وسیله برای همدستی و یگانگی باهم نداشتند ،
و این بود پس از چند ماهی همینكه در تهران حاجی شیخ فضل الله نوری و در نجف سیدكاظم یزدی با مشروطه مخالفت نمودند همان كسان بمیانشان دوتیرگی افتاده و دستهی انبوهی از آنان كه دیروز بنام مشروطهخواهی اتحاد كرده بودند امروز مشروطهخواهان را بیدین شناختند و در تبریز و برخی شهرهای دیگر تفنگهای خود را برداشته بكشتن مشروطهخواهان برخاستند.
این بود پایان آن پیمانهای اتحاد كه باهم میبستند.
(پرچم روزانه شمارهی 68)
🌑چرا مرزبانان ایرانی در بلوچستان جان خود را از دست دادند؟!
🌑دیروز خبرگزاریها از انفجار یک اتوبوس حمل و نقل مرزبانان ایرانی و کشته و زخمی شدن کمابیش چهل تن از ایشان در جادهی خاش ـ زاهدان نوشته و امروز نیز شمار کشتهها را 27 تن خبر دادند. یک دسته اشرار که پیشینهی کارهای تروریستی در بلوچستان دارند این پیشامد را کار خود دانسته به آن سرفرازی نمودهاند.
این پیشامد افسوسآوریست. بویژه که این ، بار نخست نیست و اگر چنین ادامه یابد امنیت یک استان کشور بخطر خواهد افتاد و مردم شهرها و روستاهای آنجا دیگر بجان نیز ایمن نخواهند بود.
ما با خانوادهها و دوستان این بیستوهفت تن شهید و دیگر زخمیها همدردیم. این پیشامد را هنگامی که کنار دیگر پیشامدهایی که در سالهای اخیر در بلوچستان رخ داده بدیده گرفته ریشههای آن را بررسی میکنیم ، دو چیز بیش از همه بچشم میآید که هر دو را مایهی افسوس بسیار میبینیم.
نخست آنکه چون در این کشور سیاست روشنی نبوده ، صد دویست سالست که برنامهی روشنی برای راهبردن کشور بدیده گرفته نشده. اینست ما امروز گرفتاریهایی داریم که ریشههای تاریخی دارد. اگر از قاجاریان بیکبار چشم پوشیم ، از مشروطه به اینسو میبینیم که بیبرنامگی در آبادانی کشور (عمران) و رسیدگی به حال مردم گوشه و کنار آن یک سامان درستی نداشته. در این بیبرنامگی آنچه بسیار بیمگین است اختلاف بسیار میان بهرهمندی شهرها و روستاها ، اختلاف آن میان استانها و همچنین میان شهرهای کوچک و بزرگ و بویژه پایتخت است.
هرچه این شکاف میان کمبهره و بهرهمند بیشتر ، دلبستگی کمبهرگان و بیبهرگان به میهن نیز کمتر.
انصاف را ، بلوچستان مگر چه دارد؟ آب آشامیدنی که بایاترین نیاز است ، ندارد. تا چندی پیش کرسی آن زاهدان ، گاز هم نداشت. آیا اینها نشان بیبرنامگی و بیپروایی نیست؟!
اینکه میگوییم این کشور سیاست روشنی نداشته و گرفتاریهایش تاریخی است ، بیگمان هرچه بگذرد این درخت بیباغبان ، میوههای تلختری ببار خواهد آورد.
🔸ما در این باره سیاست روشنی را از هفتاد و اند سال پیش بازنمودهایم. ما این را یک اصل از اصول سیاست خود گرفتهایم که تا توانیم شهرها را کوچک و دیهها را بزرگتر گردانیم. آری ما این را یک راه درست و سودمندی میدانیم که شهرها بیاندازه بزرگ نشود و همهی برخورداریها بسوی آنها سرازیر نگردد. به روستاها و شهرهای کوچک در این صد سال کمپروایی و بیپروایی شده ولی از این پس نباید بشود. خواهند پرسید : بزرگی دیهها چگونه تواند بود؟!...
دیهها را با رسانیدن بهرهمندیها از هر گونه : آب ، برق ، گاز ، تلفن ، راه ، بیمارستان ، داروخانه ، مدرسه ، کلانتری ، دادگاه ، افزارسازی (صنعت) و مانندهای اینهاست که توان بزرگ گردانید.
🔸کسانی میپرسند شهرها چرا باید کوچک باشد؟! ما وارونهی آن را بپرسیم؟! چرا باید بزرگ باشد؟!.. اگر افزارسازی(صنعت) و بازرگانی و ادارهها و دانشگاهها و اینگونه چیزهاست که مایهی بزرگی شهرهاست ، همینها بهرهمندیهایی است که باید شهرهای کوچک و دیهها نیز از آنها برخوردار باشند. از آنسو شهرهای انبوه (پرجمعیت) دچار فساد و تباهیهای بسیاری از جمله پیشههایی است که مایهی چرخیدن چرخ زندگانی نمیباشد. کارهایی که گونهای از مفتخواریست. بزه و خلاف در آن بیشتر میباشد. قانونشکنی آسانتر است و راه بردن شهر و روان گردانیدن قانون در آن دشوارتر میباشد.
آمدیم که یک کارخانهی بزرگی نمیتواند جز در نزدیکی شهر بزرگی باشد. بسیار خوب ، جز این هرچه هست را باید میان دیگر جاها بخش کرد. چرا اینهمه کارگاه و کارخانه در تهران و پیرامون آن گرد آمده؟! میپرسیم : آیا اینها در شهرها و روستاهای کمبهره نمیتوانست ساخته شود؟! آیا همین مایهی فزونی بیاندازهی انبوهی (جمعیت) یک شهری نتواند بود؟!. انصاف را ، آیا امروز مردم این شهر با این فزونی انبوهی (جمعیت) و آلودگی هوا و گرفتاری ترافیک ، براستی زندگی میکنند؟! آیا صد بیم ، ایمنی و تندرستی تهرانیان را بیمگین نگردانیده؟! همینست دیگر شهرهای انبوه ایران.
🌑دیروز خبرگزاریها از انفجار یک اتوبوس حمل و نقل مرزبانان ایرانی و کشته و زخمی شدن کمابیش چهل تن از ایشان در جادهی خاش ـ زاهدان نوشته و امروز نیز شمار کشتهها را 27 تن خبر دادند. یک دسته اشرار که پیشینهی کارهای تروریستی در بلوچستان دارند این پیشامد را کار خود دانسته به آن سرفرازی نمودهاند.
این پیشامد افسوسآوریست. بویژه که این ، بار نخست نیست و اگر چنین ادامه یابد امنیت یک استان کشور بخطر خواهد افتاد و مردم شهرها و روستاهای آنجا دیگر بجان نیز ایمن نخواهند بود.
ما با خانوادهها و دوستان این بیستوهفت تن شهید و دیگر زخمیها همدردیم. این پیشامد را هنگامی که کنار دیگر پیشامدهایی که در سالهای اخیر در بلوچستان رخ داده بدیده گرفته ریشههای آن را بررسی میکنیم ، دو چیز بیش از همه بچشم میآید که هر دو را مایهی افسوس بسیار میبینیم.
نخست آنکه چون در این کشور سیاست روشنی نبوده ، صد دویست سالست که برنامهی روشنی برای راهبردن کشور بدیده گرفته نشده. اینست ما امروز گرفتاریهایی داریم که ریشههای تاریخی دارد. اگر از قاجاریان بیکبار چشم پوشیم ، از مشروطه به اینسو میبینیم که بیبرنامگی در آبادانی کشور (عمران) و رسیدگی به حال مردم گوشه و کنار آن یک سامان درستی نداشته. در این بیبرنامگی آنچه بسیار بیمگین است اختلاف بسیار میان بهرهمندی شهرها و روستاها ، اختلاف آن میان استانها و همچنین میان شهرهای کوچک و بزرگ و بویژه پایتخت است.
هرچه این شکاف میان کمبهره و بهرهمند بیشتر ، دلبستگی کمبهرگان و بیبهرگان به میهن نیز کمتر.
انصاف را ، بلوچستان مگر چه دارد؟ آب آشامیدنی که بایاترین نیاز است ، ندارد. تا چندی پیش کرسی آن زاهدان ، گاز هم نداشت. آیا اینها نشان بیبرنامگی و بیپروایی نیست؟!
اینکه میگوییم این کشور سیاست روشنی نداشته و گرفتاریهایش تاریخی است ، بیگمان هرچه بگذرد این درخت بیباغبان ، میوههای تلختری ببار خواهد آورد.
🔸ما در این باره سیاست روشنی را از هفتاد و اند سال پیش بازنمودهایم. ما این را یک اصل از اصول سیاست خود گرفتهایم که تا توانیم شهرها را کوچک و دیهها را بزرگتر گردانیم. آری ما این را یک راه درست و سودمندی میدانیم که شهرها بیاندازه بزرگ نشود و همهی برخورداریها بسوی آنها سرازیر نگردد. به روستاها و شهرهای کوچک در این صد سال کمپروایی و بیپروایی شده ولی از این پس نباید بشود. خواهند پرسید : بزرگی دیهها چگونه تواند بود؟!...
دیهها را با رسانیدن بهرهمندیها از هر گونه : آب ، برق ، گاز ، تلفن ، راه ، بیمارستان ، داروخانه ، مدرسه ، کلانتری ، دادگاه ، افزارسازی (صنعت) و مانندهای اینهاست که توان بزرگ گردانید.
🔸کسانی میپرسند شهرها چرا باید کوچک باشد؟! ما وارونهی آن را بپرسیم؟! چرا باید بزرگ باشد؟!.. اگر افزارسازی(صنعت) و بازرگانی و ادارهها و دانشگاهها و اینگونه چیزهاست که مایهی بزرگی شهرهاست ، همینها بهرهمندیهایی است که باید شهرهای کوچک و دیهها نیز از آنها برخوردار باشند. از آنسو شهرهای انبوه (پرجمعیت) دچار فساد و تباهیهای بسیاری از جمله پیشههایی است که مایهی چرخیدن چرخ زندگانی نمیباشد. کارهایی که گونهای از مفتخواریست. بزه و خلاف در آن بیشتر میباشد. قانونشکنی آسانتر است و راه بردن شهر و روان گردانیدن قانون در آن دشوارتر میباشد.
آمدیم که یک کارخانهی بزرگی نمیتواند جز در نزدیکی شهر بزرگی باشد. بسیار خوب ، جز این هرچه هست را باید میان دیگر جاها بخش کرد. چرا اینهمه کارگاه و کارخانه در تهران و پیرامون آن گرد آمده؟! میپرسیم : آیا اینها در شهرها و روستاهای کمبهره نمیتوانست ساخته شود؟! آیا همین مایهی فزونی بیاندازهی انبوهی (جمعیت) یک شهری نتواند بود؟!. انصاف را ، آیا امروز مردم این شهر با این فزونی انبوهی (جمعیت) و آلودگی هوا و گرفتاری ترافیک ، براستی زندگی میکنند؟! آیا صد بیم ، ایمنی و تندرستی تهرانیان را بیمگین نگردانیده؟! همینست دیگر شهرهای انبوه ایران.
🔸دومین علت اینگونه پیشامدها و ناخشنودی مردم سنینشین را باید در بیبرنامگی یا بهتر بگوییم نداشتن یک سیاست روشن ، در زمینهی آموزش و پرورش دانست. ما بارها در گفتارهامان گفتهایم که خواست از آموزش و پرورش ، تنها وزارتخانهی آن یا مدرسهها نیست. اینکه آن وزارتخانه بدآموز و بدپرور است بجای خود ، دستگاههای دیگری که بخشی از « نظام آموزشی کشور» اند ، مانند رسانهها ، رادیو و تلویزیون و سخنرانان و منبرها و مانندهای آنها نیز حالشان بهتر نیست. این « نظام آموزشی» است که باورهای مردم را میسازد و راه میبرد. این نظام است که با بزرگ گردانیدن شیعیگری ، برخلاف ادعای« تقریب مذاهب» که دارد و پولها در این راه بکار میاندازد ، به دو دستگی سنی و شیعی در درون کشور دامن میزند.
این نظام است که باید مردم را چنان آموزش دهد تا از هر کیش و زبان و تیره که هستند ، این کشور را ازآنِ خود دانند. گیریم کسانی قانون اساسی را دستاویز ساخته بگویند : « مذهب رسمی» کشور ، شیعی نهاده شده و دیگران اقلیتند. باید گفت : یک کلمه در قانون اساسی ، کسانی را که شیعه نیستند نمیتواند قانع کند که با دیدهی بیگانه نگریسته گردند. چون سخن از بلوچستان است ، این را بگردن دولت میدانیم که باید ایشان را با شیعیان و نیز همه را باهم یکسان گیرد.
آنگاه قانون اساسی برای مردمست یا مردم برای قانون اساسی؟!. قانون اساسیای که سرچشمهی تبعیضها باشد گو هرگز مباد!
🔸یک نکته اینست که شیعه و سنی هر دو باید بدانند از بنیاد دین دور افتادهاند. اینها را امروز جز کیش نتوان بشمار آورد. اینها کیشند نه دین. بنام اسلام بسر میبرند ولی از اسلام نیز دورند. یک رشته آموزاکهایی دارند که ازآنِ امروز نیست. پوسیده و زمانش گذشته است. ما سخن از دین و معنی راست آن بارها راندهایم. شما یکی را بخوانید و ببینید کدامیک از اینها از بنیاد دین پیروی میکند؟!
اینکه ما میکوشیم این کیشها از میان برخیزد و دین در سراسر کشور یکی و آن دین پاک و راست باشد ، یک نتیجهاش همین است که دوگانگیها و دشمنیهایی که از این راهست بخواست خدا زدوده گردد.
ما شیوهی خود گردانیدهایم که نخست معنی راست دین را بمیان کشیم و هنگامی که آن بنیاد استوار را هر باخردی پذیرفت ، به آلودگیهای کیشها و هرچه که بیرون از دین است پردازیم. در این باره از گفتارهای پیاپی تا کتاب جداگانه دربارهی هر کیش پراکندهایم و از پیروان کیشها نیز خواستهایم آنها را خوانده پیروی از خرد کنند.
در این سخنان ما به دلیل پابندی بسیار داریم و چون تنها بیخردانند که از سخن بادلیل گریزانند ، تنها آنانند که کینه میاندوزند. در جایی که بسیاری از خردمندان از شنیدن حقایقی که بازمینماییم خرسندی نشان میدهند. در جایی که ما به این کوششها برخاستهایم تا ریشهی کینهها و کشاکشهای کیشی را برکنیم ، این جای افسوس بسیار است که ملایان هنوز هم میکوشند با لعن و نفرینِ بزرگان اسلام و پیش کشیدن داستانهای هزاروچهارصد ساله خود را محق نمایانند. هنوز هم درگذشت فاطمه دختر محمد را « شهادت» میگیرند و این درنمییابند که این کارها جز برانگیختن کینههای کیشی سودی ندارد. کاری که بیگمان به تغریب مذاهب میانجامد نه به تقریب آن.
این نظام است که باید مردم را چنان آموزش دهد تا از هر کیش و زبان و تیره که هستند ، این کشور را ازآنِ خود دانند. گیریم کسانی قانون اساسی را دستاویز ساخته بگویند : « مذهب رسمی» کشور ، شیعی نهاده شده و دیگران اقلیتند. باید گفت : یک کلمه در قانون اساسی ، کسانی را که شیعه نیستند نمیتواند قانع کند که با دیدهی بیگانه نگریسته گردند. چون سخن از بلوچستان است ، این را بگردن دولت میدانیم که باید ایشان را با شیعیان و نیز همه را باهم یکسان گیرد.
آنگاه قانون اساسی برای مردمست یا مردم برای قانون اساسی؟!. قانون اساسیای که سرچشمهی تبعیضها باشد گو هرگز مباد!
🔸یک نکته اینست که شیعه و سنی هر دو باید بدانند از بنیاد دین دور افتادهاند. اینها را امروز جز کیش نتوان بشمار آورد. اینها کیشند نه دین. بنام اسلام بسر میبرند ولی از اسلام نیز دورند. یک رشته آموزاکهایی دارند که ازآنِ امروز نیست. پوسیده و زمانش گذشته است. ما سخن از دین و معنی راست آن بارها راندهایم. شما یکی را بخوانید و ببینید کدامیک از اینها از بنیاد دین پیروی میکند؟!
اینکه ما میکوشیم این کیشها از میان برخیزد و دین در سراسر کشور یکی و آن دین پاک و راست باشد ، یک نتیجهاش همین است که دوگانگیها و دشمنیهایی که از این راهست بخواست خدا زدوده گردد.
ما شیوهی خود گردانیدهایم که نخست معنی راست دین را بمیان کشیم و هنگامی که آن بنیاد استوار را هر باخردی پذیرفت ، به آلودگیهای کیشها و هرچه که بیرون از دین است پردازیم. در این باره از گفتارهای پیاپی تا کتاب جداگانه دربارهی هر کیش پراکندهایم و از پیروان کیشها نیز خواستهایم آنها را خوانده پیروی از خرد کنند.
در این سخنان ما به دلیل پابندی بسیار داریم و چون تنها بیخردانند که از سخن بادلیل گریزانند ، تنها آنانند که کینه میاندوزند. در جایی که بسیاری از خردمندان از شنیدن حقایقی که بازمینماییم خرسندی نشان میدهند. در جایی که ما به این کوششها برخاستهایم تا ریشهی کینهها و کشاکشهای کیشی را برکنیم ، این جای افسوس بسیار است که ملایان هنوز هم میکوشند با لعن و نفرینِ بزرگان اسلام و پیش کشیدن داستانهای هزاروچهارصد ساله خود را محق نمایانند. هنوز هم درگذشت فاطمه دختر محمد را « شهادت» میگیرند و این درنمییابند که این کارها جز برانگیختن کینههای کیشی سودی ندارد. کاری که بیگمان به تغریب مذاهب میانجامد نه به تقریب آن.