🔸دومین علت اینگونه پیشامدها و ناخشنودی مردم سنینشین را باید در بیبرنامگی یا بهتر بگوییم نداشتن یک سیاست روشن ، در زمینهی آموزش و پرورش دانست. ما بارها در گفتارهامان گفتهایم که خواست از آموزش و پرورش ، تنها وزارتخانهی آن یا مدرسهها نیست. اینکه آن وزارتخانه بدآموز و بدپرور است بجای خود ، دستگاههای دیگری که بخشی از « نظام آموزشی کشور» اند ، مانند رسانهها ، رادیو و تلویزیون و سخنرانان و منبرها و مانندهای آنها نیز حالشان بهتر نیست. این « نظام آموزشی» است که باورهای مردم را میسازد و راه میبرد. این نظام است که با بزرگ گردانیدن شیعیگری ، برخلاف ادعای« تقریب مذاهب» که دارد و پولها در این راه بکار میاندازد ، به دو دستگی سنی و شیعی در درون کشور دامن میزند.
این نظام است که باید مردم را چنان آموزش دهد تا از هر کیش و زبان و تیره که هستند ، این کشور را ازآنِ خود دانند. گیریم کسانی قانون اساسی را دستاویز ساخته بگویند : « مذهب رسمی» کشور ، شیعی نهاده شده و دیگران اقلیتند. باید گفت : یک کلمه در قانون اساسی ، کسانی را که شیعه نیستند نمیتواند قانع کند که با دیدهی بیگانه نگریسته گردند. چون سخن از بلوچستان است ، این را بگردن دولت میدانیم که باید ایشان را با شیعیان و نیز همه را باهم یکسان گیرد.
آنگاه قانون اساسی برای مردمست یا مردم برای قانون اساسی؟!. قانون اساسیای که سرچشمهی تبعیضها باشد گو هرگز مباد!
🔸یک نکته اینست که شیعه و سنی هر دو باید بدانند از بنیاد دین دور افتادهاند. اینها را امروز جز کیش نتوان بشمار آورد. اینها کیشند نه دین. بنام اسلام بسر میبرند ولی از اسلام نیز دورند. یک رشته آموزاکهایی دارند که ازآنِ امروز نیست. پوسیده و زمانش گذشته است. ما سخن از دین و معنی راست آن بارها راندهایم. شما یکی را بخوانید و ببینید کدامیک از اینها از بنیاد دین پیروی میکند؟!
اینکه ما میکوشیم این کیشها از میان برخیزد و دین در سراسر کشور یکی و آن دین پاک و راست باشد ، یک نتیجهاش همین است که دوگانگیها و دشمنیهایی که از این راهست بخواست خدا زدوده گردد.
ما شیوهی خود گردانیدهایم که نخست معنی راست دین را بمیان کشیم و هنگامی که آن بنیاد استوار را هر باخردی پذیرفت ، به آلودگیهای کیشها و هرچه که بیرون از دین است پردازیم. در این باره از گفتارهای پیاپی تا کتاب جداگانه دربارهی هر کیش پراکندهایم و از پیروان کیشها نیز خواستهایم آنها را خوانده پیروی از خرد کنند.
در این سخنان ما به دلیل پابندی بسیار داریم و چون تنها بیخردانند که از سخن بادلیل گریزانند ، تنها آنانند که کینه میاندوزند. در جایی که بسیاری از خردمندان از شنیدن حقایقی که بازمینماییم خرسندی نشان میدهند. در جایی که ما به این کوششها برخاستهایم تا ریشهی کینهها و کشاکشهای کیشی را برکنیم ، این جای افسوس بسیار است که ملایان هنوز هم میکوشند با لعن و نفرینِ بزرگان اسلام و پیش کشیدن داستانهای هزاروچهارصد ساله خود را محق نمایانند. هنوز هم درگذشت فاطمه دختر محمد را « شهادت» میگیرند و این درنمییابند که این کارها جز برانگیختن کینههای کیشی سودی ندارد. کاری که بیگمان به تغریب مذاهب میانجامد نه به تقریب آن.
این نظام است که باید مردم را چنان آموزش دهد تا از هر کیش و زبان و تیره که هستند ، این کشور را ازآنِ خود دانند. گیریم کسانی قانون اساسی را دستاویز ساخته بگویند : « مذهب رسمی» کشور ، شیعی نهاده شده و دیگران اقلیتند. باید گفت : یک کلمه در قانون اساسی ، کسانی را که شیعه نیستند نمیتواند قانع کند که با دیدهی بیگانه نگریسته گردند. چون سخن از بلوچستان است ، این را بگردن دولت میدانیم که باید ایشان را با شیعیان و نیز همه را باهم یکسان گیرد.
آنگاه قانون اساسی برای مردمست یا مردم برای قانون اساسی؟!. قانون اساسیای که سرچشمهی تبعیضها باشد گو هرگز مباد!
🔸یک نکته اینست که شیعه و سنی هر دو باید بدانند از بنیاد دین دور افتادهاند. اینها را امروز جز کیش نتوان بشمار آورد. اینها کیشند نه دین. بنام اسلام بسر میبرند ولی از اسلام نیز دورند. یک رشته آموزاکهایی دارند که ازآنِ امروز نیست. پوسیده و زمانش گذشته است. ما سخن از دین و معنی راست آن بارها راندهایم. شما یکی را بخوانید و ببینید کدامیک از اینها از بنیاد دین پیروی میکند؟!
اینکه ما میکوشیم این کیشها از میان برخیزد و دین در سراسر کشور یکی و آن دین پاک و راست باشد ، یک نتیجهاش همین است که دوگانگیها و دشمنیهایی که از این راهست بخواست خدا زدوده گردد.
ما شیوهی خود گردانیدهایم که نخست معنی راست دین را بمیان کشیم و هنگامی که آن بنیاد استوار را هر باخردی پذیرفت ، به آلودگیهای کیشها و هرچه که بیرون از دین است پردازیم. در این باره از گفتارهای پیاپی تا کتاب جداگانه دربارهی هر کیش پراکندهایم و از پیروان کیشها نیز خواستهایم آنها را خوانده پیروی از خرد کنند.
در این سخنان ما به دلیل پابندی بسیار داریم و چون تنها بیخردانند که از سخن بادلیل گریزانند ، تنها آنانند که کینه میاندوزند. در جایی که بسیاری از خردمندان از شنیدن حقایقی که بازمینماییم خرسندی نشان میدهند. در جایی که ما به این کوششها برخاستهایم تا ریشهی کینهها و کشاکشهای کیشی را برکنیم ، این جای افسوس بسیار است که ملایان هنوز هم میکوشند با لعن و نفرینِ بزرگان اسلام و پیش کشیدن داستانهای هزاروچهارصد ساله خود را محق نمایانند. هنوز هم درگذشت فاطمه دختر محمد را « شهادت» میگیرند و این درنمییابند که این کارها جز برانگیختن کینههای کیشی سودی ندارد. کاری که بیگمان به تغریب مذاهب میانجامد نه به تقریب آن.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مانندگیهای بسیار میان تباهکاری ملایان با آنِ کمونیستهای شوروی
این فیلم را تلویزیون ایران منتشر کرده.
این فیلم را تلویزیون ایران منتشر کرده.
🔶سخنان پاکدلانهی یکی از یاران ما
(این تکهای است از یک گفتگو میان دکتر بهرام شاهی از پاکدینان ساکن در کانادا و دوست او بنام کامران).
🔸درود کامران جان!
از این سخن تو من سخت در شگفت شدم!
من در تعریفهای کسروی از سه گوهرِ "جان"، "خرد" و "روان" کمترین گنگی (ابهام) نمیبینم. اتفاقاً، به روشنترین و استوارترین و آشکارترین زبان این سه گوهر، یا بگفتهی تو، "پدیده"، را زَندیده.[=شرح داده]
روشنیِ گفتههای او بجایِ خود، استواریِ منطق و استدلال او و از همه ارجدارتر، راستی و درستیِ سخنانش درخشاناند و بینیاز از هیچگونه تفسیر و تأویل.
راستی را، نوجوانِ دبیرستانی هم همینها را میفهمد و به درستیشان گواهی میدهد. همچنانکه، در میان ما پاکدینان، جوانان و نوجوانانِ ۲۰وچندساله همین را میگویند.
به تو برنخورد کامران جان، اما شُوند[=سبب ، علت] فهمِ آسان آن جوانان اینست که مغزشان آکنده از پنداربافیهای "فیلسوفان" مکتب فرانکفورت و نواندیشان آمریکایی و فلاسفهی فرانسوی (فوکو! ) نیست!
آنان، خردشان همانند خرد بهرام در ۲۰و چند سالگیاش، "دوداندود" و "ابرآلود" نیست. همین.
بگذار بخَستُوم [=اعتراف کنم]:
این نبود که من از کسروی و آموزههای او ناآگاه باشم. در خانهی دانشجویِ بسیار روشنفکری که اینک در میان ما نیست -شادروان سیروس بقایی، برادر بهروز بقایی کارگردان و هنرپیشه- و نیز از راه کتابخانهی شادروان پدرم، محمدحسن شاهی، با کسروی آشنا شده بودم. سال ۱۳۵۶ خورشیدی بود.
کتاب "حافظ چه میگوید" او را، در همان خانهی سیروس و بهروز در خیابان سیمتری، پایینتر از میدان ۲۴اسفند [میدان انقلاب کنونی در تهران]، خواندم. و برآشفتم.
همچنانکه پیشتر نوشتهام، تا همان سالیان، من انبوهی از کتابهای چپی و فلسفه و ادبیات و... خوانده بودم و "کلهام بوی قرمهسبزی میداد".
دریغا که همین ناپاکیِ مغز من، در همان سن کم، چنان در من هناییده [=اثر کرده] بود، دریغا که افسونِ مادیگری و " پُز روشنفکری" چنان در من رسوخ کرده بود، که با همهی شاگرداولی و "شاگرد تیزهوش و نخبه" بودن نیروی خرد من پاک از کار افتاده بود.
دههها گذشت تا از بند زنجیرهای یکسوگرایی و مزخرفات "مفاخر ملی" و شعارهای پوچ و فریبنده و پرزرقوبرقِ "جامعهی بیطبقهی توحیدی" و "انقلاب سرخ تودهای" ... و مانند اینها رها شدم.
دههها، کامران! دههها!
شادروان کسروی همیشه گفتی: "مغزهای روستائیان ما بسیار پاکتر و روشنتر از مغزهای درسخواندههای ما هستند. اینان، با همهی "نادانیِ دانشی"، به زندگانی شایندهترند"!
و چه راست گفته! (همچون دیگر سخنانش).
🔸دکتر بهرام شاهی دانشآموختهی پزشکی از دانشگاه تهران بوده و اینک در کانادا به پیشهی جراحی و تدریس پزشکی مشغول است. او استادیار بالینی * سه دانشکدهی پزشکی در کانادا است : دانشکدهی پزشکی شمال انتاریو ۱، دانشگاه مموریال نیوفاندلند و لابرادور ۲، و دانشگاه دالهاوزی۳ نوا سکوشیا و نیوبرانزویک.
*Assistant Professor
1. Northern Ontario School of Medicine
2. Memorial University, NL
3. Dalhousie University, NS (adjunct) and NB
(این تکهای است از یک گفتگو میان دکتر بهرام شاهی از پاکدینان ساکن در کانادا و دوست او بنام کامران).
🔸درود کامران جان!
از این سخن تو من سخت در شگفت شدم!
من در تعریفهای کسروی از سه گوهرِ "جان"، "خرد" و "روان" کمترین گنگی (ابهام) نمیبینم. اتفاقاً، به روشنترین و استوارترین و آشکارترین زبان این سه گوهر، یا بگفتهی تو، "پدیده"، را زَندیده.[=شرح داده]
روشنیِ گفتههای او بجایِ خود، استواریِ منطق و استدلال او و از همه ارجدارتر، راستی و درستیِ سخنانش درخشاناند و بینیاز از هیچگونه تفسیر و تأویل.
راستی را، نوجوانِ دبیرستانی هم همینها را میفهمد و به درستیشان گواهی میدهد. همچنانکه، در میان ما پاکدینان، جوانان و نوجوانانِ ۲۰وچندساله همین را میگویند.
به تو برنخورد کامران جان، اما شُوند[=سبب ، علت] فهمِ آسان آن جوانان اینست که مغزشان آکنده از پنداربافیهای "فیلسوفان" مکتب فرانکفورت و نواندیشان آمریکایی و فلاسفهی فرانسوی (فوکو! ) نیست!
آنان، خردشان همانند خرد بهرام در ۲۰و چند سالگیاش، "دوداندود" و "ابرآلود" نیست. همین.
بگذار بخَستُوم [=اعتراف کنم]:
این نبود که من از کسروی و آموزههای او ناآگاه باشم. در خانهی دانشجویِ بسیار روشنفکری که اینک در میان ما نیست -شادروان سیروس بقایی، برادر بهروز بقایی کارگردان و هنرپیشه- و نیز از راه کتابخانهی شادروان پدرم، محمدحسن شاهی، با کسروی آشنا شده بودم. سال ۱۳۵۶ خورشیدی بود.
کتاب "حافظ چه میگوید" او را، در همان خانهی سیروس و بهروز در خیابان سیمتری، پایینتر از میدان ۲۴اسفند [میدان انقلاب کنونی در تهران]، خواندم. و برآشفتم.
همچنانکه پیشتر نوشتهام، تا همان سالیان، من انبوهی از کتابهای چپی و فلسفه و ادبیات و... خوانده بودم و "کلهام بوی قرمهسبزی میداد".
دریغا که همین ناپاکیِ مغز من، در همان سن کم، چنان در من هناییده [=اثر کرده] بود، دریغا که افسونِ مادیگری و " پُز روشنفکری" چنان در من رسوخ کرده بود، که با همهی شاگرداولی و "شاگرد تیزهوش و نخبه" بودن نیروی خرد من پاک از کار افتاده بود.
دههها گذشت تا از بند زنجیرهای یکسوگرایی و مزخرفات "مفاخر ملی" و شعارهای پوچ و فریبنده و پرزرقوبرقِ "جامعهی بیطبقهی توحیدی" و "انقلاب سرخ تودهای" ... و مانند اینها رها شدم.
دههها، کامران! دههها!
شادروان کسروی همیشه گفتی: "مغزهای روستائیان ما بسیار پاکتر و روشنتر از مغزهای درسخواندههای ما هستند. اینان، با همهی "نادانیِ دانشی"، به زندگانی شایندهترند"!
و چه راست گفته! (همچون دیگر سخنانش).
🔸دکتر بهرام شاهی دانشآموختهی پزشکی از دانشگاه تهران بوده و اینک در کانادا به پیشهی جراحی و تدریس پزشکی مشغول است. او استادیار بالینی * سه دانشکدهی پزشکی در کانادا است : دانشکدهی پزشکی شمال انتاریو ۱، دانشگاه مموریال نیوفاندلند و لابرادور ۲، و دانشگاه دالهاوزی۳ نوا سکوشیا و نیوبرانزویک.
*Assistant Professor
1. Northern Ontario School of Medicine
2. Memorial University, NL
3. Dalhousie University, NS (adjunct) and NB
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس ـ تکهی 4
🔸 از همهى ستودهخویيهايى كه آريستيديس داشت تودهی انبوه بيش از همه دادگرى او را مىپسنديدند و شيفتهی آن بودند. چه او در هر كارى و هر زمانى اين خوى خود را نشان مىداد و از اينجا با آنكه از يك خاندان عادى برخاسته و مرد تنگدستى بيش نبود همچون پادشاهان لقب خجستهی «دادگر» يافته بود كه مردم او را باين لقب ياد مىكردند.1 ليكن همين لقب كه نخست شهرت و نيكامى او را هرچه بيشتر مىگردانيد سرانجام مايهى رشك ديگران گرديده باعث زحمت او شد. بويژه ثميستوكليس كه از رشك و كينه يك رشته خبرهايى پراكنده مىساخت بدين عنوان كه آريستيديس در بيرون بداورى ميان مردم پرداخته و بدينسان محكمه را از كار انداخته و همانا مقصود اينست كه بدينسان خود را فرمانرواى مردم گرداند و بىآنكه دربار و پاسبانى داشته باشد پادشاهى كند. و چون پس از فيروزىای كه يونانيان بتازگى يافته بودند مردم بر دليرى و گردنفرازى افزوده از اينجا هيچكس را با شهرت بىاندازه برنمىتافتند. اين نيز علت ديگر كار بود كه از دور و نزديك در شهر گرد آمده بآيين اوستراكيسم ، آريستيديس را از شهر بيرون راندند و راستى اينست كه رشكهايى بر آريستيديس در دلهاى خود داشتند و نام آن را ترس از بيدارگرى گزاردند. زيرا اوستراكيسم تنها براى گوشمال كسان نبود ، بلكه منظورِ بيشتر از آن اين بود كه چون كسى شهرت بىاندازه يافته زور و نيرويش روزافزون مىگرديد او را از ميان بردارند. بعبارت ديگر اين راهى بود كه كسانى رشكهاى خود را بکار برده و دل از آن تهىگردانند تا زيان آن رشكها از ده سال بيرون راندن يك كسى بيشتر نباشد. اين اصل مقصود از آئين اوستراكيسم بود ليكن سپس اين آئين را دربارهی هر فرومایهای نيز بکار مىبردند تا از گزند و آزار او آسوده شوند و آخرين كسى را كه بدين آيين از شهر بيرون راندند هوپربولوس2 بود.
علت بيرون راندن اين هوپربولوس هم آنكه آلكبياديس3 و نيكياس4 كه دو تن مرد نيرومند و كاركن در شهر بودند هر يكى دستهی ديگرى داشت. مردم در تهيهی آن بودند كه بدستيارى آيين اوستراكيسم يكى از اينان را بيرون برانند و درست روشن نبود كه كدام يك از آن دو بيرون رانده خواهد شد. اينبود آنان دست يكى كرده و دستههاى خود را بروى يكديگر ريختند و هوپربولوس را از شهر بيرون راندند. از اينجا مردم سخت دلگير گرديده و از آئين اوستراكيسم بيزار شدند و آن را برانداختند. اما دستور بکار بستن آن كار خلاصهاش اينكه هر كسى يك تكهسنگى يا سفالى كه به يونانى اوستراكون5 مىناميدند برمىگرفت و نام آن كسى را كه مىخواست از شهر بيرون رانده شود بر روى آن نوشته بجايى در بازارگاه كه نردهی چوبى گرد آن كشيده بودند مىبرد و در آنجا قاضى نخست آن تكهها را مىشمرد زيرا اگر شمارهی آنها از ششهزار كمتر مىبود اوستراكيسم انجام نمىگرفت و آن را نارسا مىشماردند. سپس تكههاى هر يك نامى را جدا كرده بيك سوى مىآورد و هر كسى كه تكههاى بيشتر بنام او نوشته شده بود براى مدت ده سال بيرون رانده مىشد ولى از زمينهايى كه ازآن خود داشت بهره مىتوانست يافت. چنين گفتهاند كه در داستان بيرون راندن آريستيديس فرد بیسواد و سادهاى باو برخورده و تكه را به آريستيديس كه نمىشناخته مىدهد و خواهش مىكند كه بر روى آن نام «آريستيديس» را بنويسد. آريستيديس در شگفت شده مىپرسد : آيا چه رنجشى از آريستيديس يافته است؟.. مرد ساده مىگويد : هيچ رنجشى ازو نيافتهام بلكه او را هرگز نمىشناسم ليكن بسكه نام او را «آريستيديس دادگر» مىشنوم از شنيدن اين نام بستوده آمدهام. آريستيديس بىآنكه سخن ديگرى بر زبان براند آن را ازو برگرفته نام خود را بروى آن نوشته بازپس مىدهد. و چون از شهر بيرون مىرفت دستهاى خود را بسوى آسمان برداشته چنين گفت : نیايد آن روزى كه آتنيان نيازمند گرديده يادى از من بكنند و اين بعكس دعايى بود كه آخیليس كرده بود.
1ـ پلوتارخ در اينجا شرحى دربارهی داد خدايان و بندگان سروده كه ما از ترجمه آن چشم پوشيديم.
2ـ Hyperbolus
3ـ سرگذشت او خواهد آمد.
4ـ Nicias يكى از سرداران معروف آتن.
5ـ Ostracon
2) آريستيديس ـ تکهی 4
🔸 از همهى ستودهخویيهايى كه آريستيديس داشت تودهی انبوه بيش از همه دادگرى او را مىپسنديدند و شيفتهی آن بودند. چه او در هر كارى و هر زمانى اين خوى خود را نشان مىداد و از اينجا با آنكه از يك خاندان عادى برخاسته و مرد تنگدستى بيش نبود همچون پادشاهان لقب خجستهی «دادگر» يافته بود كه مردم او را باين لقب ياد مىكردند.1 ليكن همين لقب كه نخست شهرت و نيكامى او را هرچه بيشتر مىگردانيد سرانجام مايهى رشك ديگران گرديده باعث زحمت او شد. بويژه ثميستوكليس كه از رشك و كينه يك رشته خبرهايى پراكنده مىساخت بدين عنوان كه آريستيديس در بيرون بداورى ميان مردم پرداخته و بدينسان محكمه را از كار انداخته و همانا مقصود اينست كه بدينسان خود را فرمانرواى مردم گرداند و بىآنكه دربار و پاسبانى داشته باشد پادشاهى كند. و چون پس از فيروزىای كه يونانيان بتازگى يافته بودند مردم بر دليرى و گردنفرازى افزوده از اينجا هيچكس را با شهرت بىاندازه برنمىتافتند. اين نيز علت ديگر كار بود كه از دور و نزديك در شهر گرد آمده بآيين اوستراكيسم ، آريستيديس را از شهر بيرون راندند و راستى اينست كه رشكهايى بر آريستيديس در دلهاى خود داشتند و نام آن را ترس از بيدارگرى گزاردند. زيرا اوستراكيسم تنها براى گوشمال كسان نبود ، بلكه منظورِ بيشتر از آن اين بود كه چون كسى شهرت بىاندازه يافته زور و نيرويش روزافزون مىگرديد او را از ميان بردارند. بعبارت ديگر اين راهى بود كه كسانى رشكهاى خود را بکار برده و دل از آن تهىگردانند تا زيان آن رشكها از ده سال بيرون راندن يك كسى بيشتر نباشد. اين اصل مقصود از آئين اوستراكيسم بود ليكن سپس اين آئين را دربارهی هر فرومایهای نيز بکار مىبردند تا از گزند و آزار او آسوده شوند و آخرين كسى را كه بدين آيين از شهر بيرون راندند هوپربولوس2 بود.
علت بيرون راندن اين هوپربولوس هم آنكه آلكبياديس3 و نيكياس4 كه دو تن مرد نيرومند و كاركن در شهر بودند هر يكى دستهی ديگرى داشت. مردم در تهيهی آن بودند كه بدستيارى آيين اوستراكيسم يكى از اينان را بيرون برانند و درست روشن نبود كه كدام يك از آن دو بيرون رانده خواهد شد. اينبود آنان دست يكى كرده و دستههاى خود را بروى يكديگر ريختند و هوپربولوس را از شهر بيرون راندند. از اينجا مردم سخت دلگير گرديده و از آئين اوستراكيسم بيزار شدند و آن را برانداختند. اما دستور بکار بستن آن كار خلاصهاش اينكه هر كسى يك تكهسنگى يا سفالى كه به يونانى اوستراكون5 مىناميدند برمىگرفت و نام آن كسى را كه مىخواست از شهر بيرون رانده شود بر روى آن نوشته بجايى در بازارگاه كه نردهی چوبى گرد آن كشيده بودند مىبرد و در آنجا قاضى نخست آن تكهها را مىشمرد زيرا اگر شمارهی آنها از ششهزار كمتر مىبود اوستراكيسم انجام نمىگرفت و آن را نارسا مىشماردند. سپس تكههاى هر يك نامى را جدا كرده بيك سوى مىآورد و هر كسى كه تكههاى بيشتر بنام او نوشته شده بود براى مدت ده سال بيرون رانده مىشد ولى از زمينهايى كه ازآن خود داشت بهره مىتوانست يافت. چنين گفتهاند كه در داستان بيرون راندن آريستيديس فرد بیسواد و سادهاى باو برخورده و تكه را به آريستيديس كه نمىشناخته مىدهد و خواهش مىكند كه بر روى آن نام «آريستيديس» را بنويسد. آريستيديس در شگفت شده مىپرسد : آيا چه رنجشى از آريستيديس يافته است؟.. مرد ساده مىگويد : هيچ رنجشى ازو نيافتهام بلكه او را هرگز نمىشناسم ليكن بسكه نام او را «آريستيديس دادگر» مىشنوم از شنيدن اين نام بستوده آمدهام. آريستيديس بىآنكه سخن ديگرى بر زبان براند آن را ازو برگرفته نام خود را بروى آن نوشته بازپس مىدهد. و چون از شهر بيرون مىرفت دستهاى خود را بسوى آسمان برداشته چنين گفت : نیايد آن روزى كه آتنيان نيازمند گرديده يادى از من بكنند و اين بعكس دعايى بود كه آخیليس كرده بود.
1ـ پلوتارخ در اينجا شرحى دربارهی داد خدايان و بندگان سروده كه ما از ترجمه آن چشم پوشيديم.
2ـ Hyperbolus
3ـ سرگذشت او خواهد آمد.
4ـ Nicias يكى از سرداران معروف آتن.
5ـ Ostracon
🔶 كمونیستی در ایران
(بخش دوم)
🔸ما در حال آنكه كارل ماركس و لنین و دیگر پیشروان كمونیستی را از نیكخواهان جهان میشناسیم و ارج به آنها میگزاریم به گفتههاشان ایرادهایی داریم. ما دربارهی ایشان آن را میگوییم كه دربارهی نیچه و باخنر و دیگران گفتهایم :
«با دروغ جنگیدهاند ولی به راست نرسیدهاند».
🔸 اینكه برخی از آنها به خدا و هستی آن ایراد میگیرند آن هم از روی فهمی نیست. آن هم چیزیست شنیدهاند و یاد گرفتهاند. چهبسا همان كسان در جای دیگری نماز بخوانند و یا سخن از خدا و هستی آن برانند. چهبسا همان كسانی كه به خدا و هستی آن ایراد میگیرند شما اگر گفتگو از امام ناپیدا یا از خضر بیابانگرد به میان آورده نپذیرید با شما به كشاكش پردازند
(بخش دوم)
🔸ما در حال آنكه كارل ماركس و لنین و دیگر پیشروان كمونیستی را از نیكخواهان جهان میشناسیم و ارج به آنها میگزاریم به گفتههاشان ایرادهایی داریم. ما دربارهی ایشان آن را میگوییم كه دربارهی نیچه و باخنر و دیگران گفتهایم :
«با دروغ جنگیدهاند ولی به راست نرسیدهاند».
🔸 اینكه برخی از آنها به خدا و هستی آن ایراد میگیرند آن هم از روی فهمی نیست. آن هم چیزیست شنیدهاند و یاد گرفتهاند. چهبسا همان كسان در جای دیگری نماز بخوانند و یا سخن از خدا و هستی آن برانند. چهبسا همان كسانی كه به خدا و هستی آن ایراد میگیرند شما اگر گفتگو از امام ناپیدا یا از خضر بیابانگرد به میان آورده نپذیرید با شما به كشاكش پردازند
komonisti dar Irãn 2.pdf
100.3 KB
🔶 کمونیستی در ایران
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکهی دوم)
٣) یاد كردن افسانههای بیپا و در مغزها جادادن آنها : حافظ بارها یاد از خضر و ظلمات و جام جم و آیینهی اسكندر و مانند اینها میكند كه هر یكی افسانهی پست دیگریست. همان حافظ رشتهی كارهای جهان را بدست رندان قلندر داده ، آن «معجزات و كرامات» كه صوفیان به پیران و بزرگان خود نسبت دادندی این به رندان قلندر در میكده نسبت میدهد و از چنان دروغ شاخداری بازنمیایستد :
بر در میكده رندان قلندر باشند
كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
خشت زیر سر و بر تارك هفت اختر پای
دست قدرت نگر و پایهی صاحب جاهی
سعدی افسانهای یاد میكند كه در خاك مغرب با یك پیر فاریابی به لب دریا رسیدهاند. او پول میداشته داده و سوار كشتی شده و آن پیر كه پول نمیداشته با پای خود بروی آب راه رفته و از دریا گذشته :
قضا را من و پیری از فاریاب رسیدیم در خاك مغرب بآب
مولوی افسانهای میسراید كه بایزید چون گاهی دم از خدا[یی] میزده شاگردانش به او ایراد گرفتهاند. گفته : اگر بار دیگر چنان سخنی از من شنیدید با كاردها بزنید و مرا بكشید. ولی چون باز دم از خدایی زده و شاگردان كاردها كشیده به زدن پرداختهاند هرچه زدهاند باو زیانی نرسیده. بلكه كاردها برگشته به تنهای خود زنندگان فرورفته. این هم دروغسازی مولوی :
هر كه اندر شیخ تیغی میخلید باژگونه او تن خود میدرید.
٤) برانگیختن ببادهخواری و خوشگذرانی و بیپروایی: یك نیم رباعیات خیام و دیوان حافظ در این باره است :
می خور كه ندانی ز كجا آمدهای خوش باش ندانی بكجا خواهی رفت
حافظ ساقینامهها ساخته و گزافهها سروده :
بیا ساقی آن آن آب آتش خواص بمن ده كه تا یابم از غم خلاص
فریدونصفت كاویانیعلم برافرازم از پشتی جام جم
بیا ساقی این نكته بشنو ز می
كه یك جرعه می به ز دیهیم كی
بده كز جهان خیمه بیرون زنم سراپرده بالای گردون زنم
اینها چند رشته بدآموزیهای بزرگیست كه در آن كتابهاست. بماند آنكه سعدی پیاپی درس چاپلوسی بمردم میدهد :
خلاف رأی سلطان رأی جستن
بخون خویش باشد دست شستن
اگر شه روز را گوید شبست این
بباید گفت اینك ماه و پروین
بماند آنكه همان سعدی بارها درس بیغیرتی و پستی میآموزد :
چون زهرهی شیران بدرد نعرهی كوس
زینهار مده جان گرامی بفسوس
با هر كه خصومت نتوان كرد بساز
دستی كه بدندان نتوان برد ببوس.
بماند آنكه چه سعدی و چه حافظ و چه مولوی پیاپی نام «عشق» میبرند كه دانسته نیست «عشق به كه و چه؟...» و جز مایهی سرگیجی خوانندگان و شنوندگان نیست.
حافظ میگوید :
ای دل جناب عشق بلند است همتی
نیكو شنو حدیث و تو این قصه گوشدار
ــــــــــــــــــــــــــــ
جناب عشق را درگه بسی بالاتر از عقلست
كسی آن آستان بوسد كه جان در آستین دارد
هاتف میگوید :
هرچه داری اگر بعشق دهی كافرم گر جوی زیان بینی
بماند آنكه سعدی در باب پنجم گلستان و حافظ در غزلهای خود دم از بچهبازی و ناپاكی زدهاند كه بسیار ننگآور است و درخور چشمپوشی نیست.
🔸اكنون آقای دشتی بما پاسخ دهند. باین معنی كه بگویند آیا این بدآموزیها در آن كتابها هست یا نیست؟ اگر هست آیا زیانمند است یا نیست؟
🔸بارها دیدهایم نویسندگان در برابر یكدیگر زبان بریشخند باز كنند و از زمینهی گفتگو بیرون رفته بسخنان پرتی پردازند. پیداست كه ما از آقای دشتی بچنان رفتاری گمان نمیبریم. با اینحال از یادآوری بازنمیایستیم كه ایشان بسخن دیگری برنخیزند و تنها در این دو زمینه به ما پاسخی نویسند. ما تنها آن میخواهیم كه اندیشهی ایشان را در این دو زمینه بدانیم.
آقای دشتی در گفتار خود در مجلس عنوان «ادبیات» را بمیان آورده. خواهشمندیم در اینجا از آن عنوان چشم پوشند سخن را از زمینهی خود بیرون نبرند. اگر كسی به زهر نام خوشایندی گزارد جلو زیان آن را نخواهد گرفت. اینها بدآموزیهاییست كه در كتابهای سعدی و حافظ و مولوی و خیام و دیگران هست. شما نامش را «ادبیات» یا فلسفه یا هرچه میخواهید بگزارید. با نامگزاردن زیان آنها از میان نخواهد رفت. ما با آقای دشتی دربارهی «ادبیات» در جای دیگر سخن توانیم راند.
(تکهی دوم)
٣) یاد كردن افسانههای بیپا و در مغزها جادادن آنها : حافظ بارها یاد از خضر و ظلمات و جام جم و آیینهی اسكندر و مانند اینها میكند كه هر یكی افسانهی پست دیگریست. همان حافظ رشتهی كارهای جهان را بدست رندان قلندر داده ، آن «معجزات و كرامات» كه صوفیان به پیران و بزرگان خود نسبت دادندی این به رندان قلندر در میكده نسبت میدهد و از چنان دروغ شاخداری بازنمیایستد :
بر در میكده رندان قلندر باشند
كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
خشت زیر سر و بر تارك هفت اختر پای
دست قدرت نگر و پایهی صاحب جاهی
سعدی افسانهای یاد میكند كه در خاك مغرب با یك پیر فاریابی به لب دریا رسیدهاند. او پول میداشته داده و سوار كشتی شده و آن پیر كه پول نمیداشته با پای خود بروی آب راه رفته و از دریا گذشته :
قضا را من و پیری از فاریاب رسیدیم در خاك مغرب بآب
مولوی افسانهای میسراید كه بایزید چون گاهی دم از خدا[یی] میزده شاگردانش به او ایراد گرفتهاند. گفته : اگر بار دیگر چنان سخنی از من شنیدید با كاردها بزنید و مرا بكشید. ولی چون باز دم از خدایی زده و شاگردان كاردها كشیده به زدن پرداختهاند هرچه زدهاند باو زیانی نرسیده. بلكه كاردها برگشته به تنهای خود زنندگان فرورفته. این هم دروغسازی مولوی :
هر كه اندر شیخ تیغی میخلید باژگونه او تن خود میدرید.
٤) برانگیختن ببادهخواری و خوشگذرانی و بیپروایی: یك نیم رباعیات خیام و دیوان حافظ در این باره است :
می خور كه ندانی ز كجا آمدهای خوش باش ندانی بكجا خواهی رفت
حافظ ساقینامهها ساخته و گزافهها سروده :
بیا ساقی آن آن آب آتش خواص بمن ده كه تا یابم از غم خلاص
فریدونصفت كاویانیعلم برافرازم از پشتی جام جم
بیا ساقی این نكته بشنو ز می
كه یك جرعه می به ز دیهیم كی
بده كز جهان خیمه بیرون زنم سراپرده بالای گردون زنم
اینها چند رشته بدآموزیهای بزرگیست كه در آن كتابهاست. بماند آنكه سعدی پیاپی درس چاپلوسی بمردم میدهد :
خلاف رأی سلطان رأی جستن
بخون خویش باشد دست شستن
اگر شه روز را گوید شبست این
بباید گفت اینك ماه و پروین
بماند آنكه همان سعدی بارها درس بیغیرتی و پستی میآموزد :
چون زهرهی شیران بدرد نعرهی كوس
زینهار مده جان گرامی بفسوس
با هر كه خصومت نتوان كرد بساز
دستی كه بدندان نتوان برد ببوس.
بماند آنكه چه سعدی و چه حافظ و چه مولوی پیاپی نام «عشق» میبرند كه دانسته نیست «عشق به كه و چه؟...» و جز مایهی سرگیجی خوانندگان و شنوندگان نیست.
حافظ میگوید :
ای دل جناب عشق بلند است همتی
نیكو شنو حدیث و تو این قصه گوشدار
ــــــــــــــــــــــــــــ
جناب عشق را درگه بسی بالاتر از عقلست
كسی آن آستان بوسد كه جان در آستین دارد
هاتف میگوید :
هرچه داری اگر بعشق دهی كافرم گر جوی زیان بینی
بماند آنكه سعدی در باب پنجم گلستان و حافظ در غزلهای خود دم از بچهبازی و ناپاكی زدهاند كه بسیار ننگآور است و درخور چشمپوشی نیست.
🔸اكنون آقای دشتی بما پاسخ دهند. باین معنی كه بگویند آیا این بدآموزیها در آن كتابها هست یا نیست؟ اگر هست آیا زیانمند است یا نیست؟
🔸بارها دیدهایم نویسندگان در برابر یكدیگر زبان بریشخند باز كنند و از زمینهی گفتگو بیرون رفته بسخنان پرتی پردازند. پیداست كه ما از آقای دشتی بچنان رفتاری گمان نمیبریم. با اینحال از یادآوری بازنمیایستیم كه ایشان بسخن دیگری برنخیزند و تنها در این دو زمینه به ما پاسخی نویسند. ما تنها آن میخواهیم كه اندیشهی ایشان را در این دو زمینه بدانیم.
آقای دشتی در گفتار خود در مجلس عنوان «ادبیات» را بمیان آورده. خواهشمندیم در اینجا از آن عنوان چشم پوشند سخن را از زمینهی خود بیرون نبرند. اگر كسی به زهر نام خوشایندی گزارد جلو زیان آن را نخواهد گرفت. اینها بدآموزیهاییست كه در كتابهای سعدی و حافظ و مولوی و خیام و دیگران هست. شما نامش را «ادبیات» یا فلسفه یا هرچه میخواهید بگزارید. با نامگزاردن زیان آنها از میان نخواهد رفت. ما با آقای دشتی دربارهی «ادبیات» در جای دیگر سخن توانیم راند.
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
ای بیچارگان شما افتادهی اندیشههای پراكنده و پست و خویهای ناستوده و زشت خود میباشید
كه
اگر در آرزوی برخاستن هستید باید باینها چاره كنید
وگرنه
جهان بهر حال بیفتد شما همینید كه هستید و بهرهتان از زندگانی همین خواهد بود كه دارید.
(پرچم روزانه شمارهی 160)
مایهی بدبختی ایران (بلكه مایهی سراسر شرق) ، بیش از همه چیز ، اندیشههای كج و پراكنده است. ...
این اندیشههای پراكنده دو زیان بسیار بزرگی را دربر دارد :
زیرا از یكسو مردم را از هم میپراكند و پریشانی بمیان ایشان میاندازد ،
از سوی دیگر چون چیزهای پوچ و كجیست مردم را كوتاهاندیش میگرداند و خویهاشان پست و ناستوده میسازد.
(پرچم روزانه شمارهی 69)
راه رهایی برای این كشور جز مبارزه با پندارهای پراكنده و نشر حقایق نیست.
آن جانفشانی كه دیگران در جنگها بكار میبرند ما باید در راه اینها بكار بریم.
دشمن بزرگ ما این گمراهیهاست. باید با همهی توانایی خود با آنها بجنگیم.
(پرچم روزانه ش 91)
كه
اگر در آرزوی برخاستن هستید باید باینها چاره كنید
وگرنه
جهان بهر حال بیفتد شما همینید كه هستید و بهرهتان از زندگانی همین خواهد بود كه دارید.
(پرچم روزانه شمارهی 160)
مایهی بدبختی ایران (بلكه مایهی سراسر شرق) ، بیش از همه چیز ، اندیشههای كج و پراكنده است. ...
این اندیشههای پراكنده دو زیان بسیار بزرگی را دربر دارد :
زیرا از یكسو مردم را از هم میپراكند و پریشانی بمیان ایشان میاندازد ،
از سوی دیگر چون چیزهای پوچ و كجیست مردم را كوتاهاندیش میگرداند و خویهاشان پست و ناستوده میسازد.
(پرچم روزانه شمارهی 69)
راه رهایی برای این كشور جز مبارزه با پندارهای پراكنده و نشر حقایق نیست.
آن جانفشانی كه دیگران در جنگها بكار میبرند ما باید در راه اینها بكار بریم.
دشمن بزرگ ما این گمراهیهاست. باید با همهی توانایی خود با آنها بجنگیم.
(پرچم روزانه ش 91)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست دوم : شعر سخنست و سخن بايد از روي نياز باشد
تکهی 1
🔸 در اين نشست ميخواهم در دنبالهی گفتگو از شعر سخن رانيم. نخست ميبايد بگويم : ما را دشمن شعر شناسانيدهاند. ولي اين دروغست ، ما دشمن شعر نيستيم. ما نميگوييم شعر نباشد. چنين سخني را در هيچ جا نگفتهايم. گفتگوي ما دربارهی شعر در دو زمينه است كه يكي را در اين نشست باز خواهم نمود. ديگري بماند به نشست آينده.
ما ميگوييم : شعر سخنست ، سخن آراسته. سخن هم بايد از روي نياز باشد. دربارهی شعر جملههاي بسيار گفته شده : «نغمهی فرشتگانست» ، «زبان طبيعتست» ، «زبان احساساتست» ، «وحي آسمانيست» ولي اينها همه پوچست. شعر همان سخنست با دو جدايي : يكي وزن ، ديگري قافيه. اينست و بيش از اين نيست. از هر شعري شما وزن و قافيهاش بهم زنيد ، نثر خواهد شد. به هر نثري وزني و قافيههايي بيفزاييد ، شعر خواهد گرديد.
اكنون گفتگو در آنست كه سخن چه نثر و چه شعر ، خود خواستي نيست ، بلكه براي خواست ديگريست. شما هنگامي لب بسخن باز ميكنيد كه نياز باشد. باين معني چيزهايي براي گفتن در دلت باشد. سخن براي گفتن چيزهاي گفتنيست. آن ديوانگانند كه بينيازانه و بيهنگام سخناني گويند.
داستان سخن از اين باره داستان خانه است. خانه خود خواستي نيست بلكه براي نشستن است. شما هنگامي خانه سازيد كه نيازي داشته بخواهيد در آن بنشينيد. اگر كسي بيآنكه نياز باشد خانههايي بسازد و بگزارد ، مردم او را ديوانه شناسند.
شاعران ايران اين نكته را نميدانند و خود سخن يا شعر را خواستي ميشمارند. اينست دربند نياز نبوده هر زمان كه خواستند شعر ميسرايند. خود سخن و آراستن آن را چيزي ارجدار ميشناسند.
جدايي درميانه بسيار است. مثلاً ما ميگوييم : اگر كسي دل به زني باخته و سوزشهاي دروني او را بناله واميدارد غزل بسرايد ، بَرو نكوهشي نيست. ولي شاعران نيازي به دل باختن ندانسته ميبينيد مردي پنجاه ساله و شصت ساله با دلي سرد ، شب درميان فرزندان خود نشسته غزلهاي عاشقانه ميسازد ، خود آن غزلها را چيز بهادار ميپندارد.
كمگوترين شاعران كساني بودهاند كه گفتهاند : «بايد مضموني پيدا كرد و پس از آن شعر گفت». ما ميگوييم : آن هم غلطست. شعر ساختن براي «مضمون» خود بازيست. كسي كه «مضمون» ميسازد و ميگويد :
گر بخارد پشت من انگشت من خم شود از بار منت پشت من
يا ميگويد :
بشبنشيني زندانيان برم حسرت كه نقل مجلسشان دانههاي زنجير است
جز نافهم و سبكسر نتواند بود.
بسياري هم ميگويند : «ما پند ميدهيم». ميگويم بسيار نيك ولي آن نباشد كه هوس قافيهبافي كنيد و پندار را بهانه سازيد. آنگاه دربارهی پند دادن هم سخناني هست : چه كسي بايد به چه كسي پند دهد؟ كِي پند دهد؟! چه پندي دهد؟!. ميبايد اينها را هم بديده گرفت. پس از همه ، آيا بهتر نيست كه شما نخست به پند گرفتن پردازيد و خود را از بديها پيراسته گردانيد؟.. بيگمان اين بهتر است.
جاي شگفت است كه سخناني با اين روشني و سادگي ، شاعران نميفهميدند و هايهو برميانگيختند و ما ناچار بودهايم مثلهايي زنيم. يكي از مثلها كه زدهايم اينست :
شما چون از جلو دكان بقالي ميگذريد ميبينيد يكسو كره را در ظرفي توده گردانيده ، يكسو هم كرههاي قالبي را رويهم چيده. بيگفتگوست كه كرههاي قالبي كه همه به يك شكل و به يك وزنست خوشنماتر ميباشد. چيزي كه هست كرهی قالبي براي صبحانه خوردن يا در سر سفره گزاردنست. نبايد در آشپزخانه هم آن را بكار برد.
نثر آن كرههاي توده و شعر اين كرههاي قالبي است. جاي سخن نيست كه شعر خوشنماتر است. ولي شعر را در همهجا بكار نبايد برد و بجاهاي ويژهاي بايد نگه داشت.
نكتهی ديگر آنست كه در همان كرهي قالبي ارزش ازآنِ كره است و آن قالب كمي بآن افزوده. مثلاً كره اگر سيري ده ريالست در كرهی قالبي دوازده ريال خواهد بود. در شعر نيز ارزش ازآنِ سخنست ، ازآنِ معناست ، وزن و قافيه و آرايشهاي شعري كمي بآن خواهد افزود.
شاعران اين نكته را هم ندانسته همهی ارزش را ازآنِ وزن و قافيه ميشناسند. اينست دربند سخن و معني نبوده تنها آن ميخواهند كه وزن و قافيه پديد آورند.
نشست دوم : شعر سخنست و سخن بايد از روي نياز باشد
تکهی 1
🔸 در اين نشست ميخواهم در دنبالهی گفتگو از شعر سخن رانيم. نخست ميبايد بگويم : ما را دشمن شعر شناسانيدهاند. ولي اين دروغست ، ما دشمن شعر نيستيم. ما نميگوييم شعر نباشد. چنين سخني را در هيچ جا نگفتهايم. گفتگوي ما دربارهی شعر در دو زمينه است كه يكي را در اين نشست باز خواهم نمود. ديگري بماند به نشست آينده.
ما ميگوييم : شعر سخنست ، سخن آراسته. سخن هم بايد از روي نياز باشد. دربارهی شعر جملههاي بسيار گفته شده : «نغمهی فرشتگانست» ، «زبان طبيعتست» ، «زبان احساساتست» ، «وحي آسمانيست» ولي اينها همه پوچست. شعر همان سخنست با دو جدايي : يكي وزن ، ديگري قافيه. اينست و بيش از اين نيست. از هر شعري شما وزن و قافيهاش بهم زنيد ، نثر خواهد شد. به هر نثري وزني و قافيههايي بيفزاييد ، شعر خواهد گرديد.
اكنون گفتگو در آنست كه سخن چه نثر و چه شعر ، خود خواستي نيست ، بلكه براي خواست ديگريست. شما هنگامي لب بسخن باز ميكنيد كه نياز باشد. باين معني چيزهايي براي گفتن در دلت باشد. سخن براي گفتن چيزهاي گفتنيست. آن ديوانگانند كه بينيازانه و بيهنگام سخناني گويند.
داستان سخن از اين باره داستان خانه است. خانه خود خواستي نيست بلكه براي نشستن است. شما هنگامي خانه سازيد كه نيازي داشته بخواهيد در آن بنشينيد. اگر كسي بيآنكه نياز باشد خانههايي بسازد و بگزارد ، مردم او را ديوانه شناسند.
شاعران ايران اين نكته را نميدانند و خود سخن يا شعر را خواستي ميشمارند. اينست دربند نياز نبوده هر زمان كه خواستند شعر ميسرايند. خود سخن و آراستن آن را چيزي ارجدار ميشناسند.
جدايي درميانه بسيار است. مثلاً ما ميگوييم : اگر كسي دل به زني باخته و سوزشهاي دروني او را بناله واميدارد غزل بسرايد ، بَرو نكوهشي نيست. ولي شاعران نيازي به دل باختن ندانسته ميبينيد مردي پنجاه ساله و شصت ساله با دلي سرد ، شب درميان فرزندان خود نشسته غزلهاي عاشقانه ميسازد ، خود آن غزلها را چيز بهادار ميپندارد.
كمگوترين شاعران كساني بودهاند كه گفتهاند : «بايد مضموني پيدا كرد و پس از آن شعر گفت». ما ميگوييم : آن هم غلطست. شعر ساختن براي «مضمون» خود بازيست. كسي كه «مضمون» ميسازد و ميگويد :
گر بخارد پشت من انگشت من خم شود از بار منت پشت من
يا ميگويد :
بشبنشيني زندانيان برم حسرت كه نقل مجلسشان دانههاي زنجير است
جز نافهم و سبكسر نتواند بود.
بسياري هم ميگويند : «ما پند ميدهيم». ميگويم بسيار نيك ولي آن نباشد كه هوس قافيهبافي كنيد و پندار را بهانه سازيد. آنگاه دربارهی پند دادن هم سخناني هست : چه كسي بايد به چه كسي پند دهد؟ كِي پند دهد؟! چه پندي دهد؟!. ميبايد اينها را هم بديده گرفت. پس از همه ، آيا بهتر نيست كه شما نخست به پند گرفتن پردازيد و خود را از بديها پيراسته گردانيد؟.. بيگمان اين بهتر است.
جاي شگفت است كه سخناني با اين روشني و سادگي ، شاعران نميفهميدند و هايهو برميانگيختند و ما ناچار بودهايم مثلهايي زنيم. يكي از مثلها كه زدهايم اينست :
شما چون از جلو دكان بقالي ميگذريد ميبينيد يكسو كره را در ظرفي توده گردانيده ، يكسو هم كرههاي قالبي را رويهم چيده. بيگفتگوست كه كرههاي قالبي كه همه به يك شكل و به يك وزنست خوشنماتر ميباشد. چيزي كه هست كرهی قالبي براي صبحانه خوردن يا در سر سفره گزاردنست. نبايد در آشپزخانه هم آن را بكار برد.
نثر آن كرههاي توده و شعر اين كرههاي قالبي است. جاي سخن نيست كه شعر خوشنماتر است. ولي شعر را در همهجا بكار نبايد برد و بجاهاي ويژهاي بايد نگه داشت.
نكتهی ديگر آنست كه در همان كرهي قالبي ارزش ازآنِ كره است و آن قالب كمي بآن افزوده. مثلاً كره اگر سيري ده ريالست در كرهی قالبي دوازده ريال خواهد بود. در شعر نيز ارزش ازآنِ سخنست ، ازآنِ معناست ، وزن و قافيه و آرايشهاي شعري كمي بآن خواهد افزود.
شاعران اين نكته را هم ندانسته همهی ارزش را ازآنِ وزن و قافيه ميشناسند. اينست دربند سخن و معني نبوده تنها آن ميخواهند كه وزن و قافيه پديد آورند.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس ـ تکهی 5
🔸 ليكن سه سال پس از آن هنگامى كه خشایارشا لشكر به تسالى و بويوتا از خاك آتيكا آورد آتنيان اين تصميم را لغو ساخته به رانده شده اجازه دادند كه بشهر بازگردد و اين كار را بيشتر از آن جهت كردند كه مبادا او خويشتن نزد ايرانيان رفته و ديگران را هم از يونانيان فريب داده بدانسوى كشاند. ولى بايد گفت كه او را نشناخته بودند و بىجهت گمان بد دربارهی او مىبردند. چه او همان كسى بود كه پيش از آن بيرون راندن هميشه مىكوشيد و آتنيان را براى جانفشانى در راه آزادى خودشان دليرتر مىگردانيد. پس از آن هم كه ثميستوكليس سردار آتنيان گرديده و همهگونه نيرو در دست او بود اينجا نيز با كردار و گفتار همراهى ازو دريغ نمىساخت و بدينسان مىكوشيد بزرگترين دشمن خود را نيكنامترين مردمان گرداند. هنگامى كه ايوروبياديس مىخواست جزيرهی سالاميس را رها كند و از آنسوى كشتيهاى دشمن شبانه بکار برخاسته همهی آن پيرامونها را برگرفته راه تنگهها را بسته بودند و كسى از يونانيان از اين موضوع آگاهى نداشت اين تنها آريستيديس بود كه خود را بخطر انداخته و از ميان كشتيهاى دشمن گذشته و شبانه از آیيگینا بچادر ثميستوكليس درآمده و او را ديدار كرده چنين گفت : ثميستوكليس! خوبست ما آن كشاكش بىسود و كودكانهی خود را كنار گزارده اينزمان كشاكش در زمينهاى كنيم كه نتيجهی آن رهايى و ايمنى يونان باشد. شما در فرمانروايى و فرماندهى خود و من در ياورى شما و رأىزنى. زيرا اكنون چنين مىبينم كه شما تنها كسى هستيد كه پافشارى در زمينهی نگهدارى تنگهها مىكنيد و در اين باره اگرچه مردم خودمان مخالفت نمودند ولى دشمن بشما يارى مىكند. زيرا سراسر دريا در پشت سر و پيرامون ما همه پر از كشتيهاى دشمن مىباشد و ما كنون راهى در پيش نداريم جز آنكه دليرى و جنگجويى از خود نشان بدهيم وگرنه راه گريز ما بسته است. ثميستوكليس در پاسخ او گفت : «آريستيديس من تا بتوانم نخواهم گزاشت شما در اين نيكى بر من برترى جوييد و هميشه خواهم كوشيد از اين رفتار شما پيروى نموده اگر توانستم در نكويى بر شما برترى جويم.» سپس تدبيرى را كه در برابر ايرانيان بکار برده بود بازگفت و خواستار گرديد كه با ايوروبياديس ديدارى نموده و چگونگى را گفته باو آگاهى دهد كه بىآنكه جنگى كرده شود از آنجا بيرون رفتن نشدنى است. زيرا اميد بسيار داشت كه ايوروبياديس سخن او را باور خواهد نمود. در شورايى كه براى كار جنگ برپا شده بود كليئوكريتوس1 كورسى در برابر ثميستوكليس چنين مىگفت كه آريستيديس با شما همداستان نمىباشد و اينست كه با آنكه در اينجاست هرگز لب بگفتگو باز نمىكند. آريستيديس پاسخ او را داده گفت : من اين آشتى را نكردم مگر براى اينكه ديدم رأى ثميستوكليس بهترين رأى مىباشد و كنون در اينجا كه خاموشم نه از بهر احترام كسى است بلكه از جهت آنست كه رأى او را مىپسندم.
بدينسان سركردگان يونان بکار پرداخته بودند. ولى آريستيديس جزيرهی پسوتاليا2 را كه جزيرهی كوچكى در آن تنگهها در برابر سالامين بود مىديد كه دستهاى از سپاهيان دشمن بآنجا درآمدهاند. از اين جهت با چند تا از كشتى كوچك همراه يك دسته از همشهريان دلاور و جانسپار خود بآنجا رفت و بر آن سپاهيان چيره گرديده همگى آنان را بكشت مگر يك دسته از پيشروان ايشان را كه زنده دستگير ساخت. از جملهی اينان پسران ساندااوكى خواهر خشایارشا بودند كه بیدرنگ آنان را بنزد ثميستوكليس فرستاد و چنانكه گفته شده بدستور يك وحیی بفرمودهی ايوفراندتيس كاهن هر سهی ايشان را قربانى باخوس خونآشام گردانيدند.3 از آنسوى آريستيديس بر گرداگرد جزيره سپاهيان گزارده كوشيد كه كسى از همراهان او نابود نگردد و كسى از دشمنان جان بدر نبرد. زيرا آنجا نزديكترين جايگاه جنگ بود و سختى كشاكش همه در آن پيرامون روى مىداد و بهمين جهت بود كه سپس يك نشان فيروزى در جزيرهی پسوتاليا برگمارده شد.4
1ـ Cleocritus
2ـ Psyttalea
3ـ اين داستان را در ترجمهی حال ثميستوكليس درازتر سروده است.
4ـ از روى حسابى كه دانشمندان اروپايى كردهاند اين حادثه در سال ۴٨٠ پيش از ميلاد بوده است. ده سال ديرتر از جنگ ماراثون.
2) آريستيديس ـ تکهی 5
🔸 ليكن سه سال پس از آن هنگامى كه خشایارشا لشكر به تسالى و بويوتا از خاك آتيكا آورد آتنيان اين تصميم را لغو ساخته به رانده شده اجازه دادند كه بشهر بازگردد و اين كار را بيشتر از آن جهت كردند كه مبادا او خويشتن نزد ايرانيان رفته و ديگران را هم از يونانيان فريب داده بدانسوى كشاند. ولى بايد گفت كه او را نشناخته بودند و بىجهت گمان بد دربارهی او مىبردند. چه او همان كسى بود كه پيش از آن بيرون راندن هميشه مىكوشيد و آتنيان را براى جانفشانى در راه آزادى خودشان دليرتر مىگردانيد. پس از آن هم كه ثميستوكليس سردار آتنيان گرديده و همهگونه نيرو در دست او بود اينجا نيز با كردار و گفتار همراهى ازو دريغ نمىساخت و بدينسان مىكوشيد بزرگترين دشمن خود را نيكنامترين مردمان گرداند. هنگامى كه ايوروبياديس مىخواست جزيرهی سالاميس را رها كند و از آنسوى كشتيهاى دشمن شبانه بکار برخاسته همهی آن پيرامونها را برگرفته راه تنگهها را بسته بودند و كسى از يونانيان از اين موضوع آگاهى نداشت اين تنها آريستيديس بود كه خود را بخطر انداخته و از ميان كشتيهاى دشمن گذشته و شبانه از آیيگینا بچادر ثميستوكليس درآمده و او را ديدار كرده چنين گفت : ثميستوكليس! خوبست ما آن كشاكش بىسود و كودكانهی خود را كنار گزارده اينزمان كشاكش در زمينهاى كنيم كه نتيجهی آن رهايى و ايمنى يونان باشد. شما در فرمانروايى و فرماندهى خود و من در ياورى شما و رأىزنى. زيرا اكنون چنين مىبينم كه شما تنها كسى هستيد كه پافشارى در زمينهی نگهدارى تنگهها مىكنيد و در اين باره اگرچه مردم خودمان مخالفت نمودند ولى دشمن بشما يارى مىكند. زيرا سراسر دريا در پشت سر و پيرامون ما همه پر از كشتيهاى دشمن مىباشد و ما كنون راهى در پيش نداريم جز آنكه دليرى و جنگجويى از خود نشان بدهيم وگرنه راه گريز ما بسته است. ثميستوكليس در پاسخ او گفت : «آريستيديس من تا بتوانم نخواهم گزاشت شما در اين نيكى بر من برترى جوييد و هميشه خواهم كوشيد از اين رفتار شما پيروى نموده اگر توانستم در نكويى بر شما برترى جويم.» سپس تدبيرى را كه در برابر ايرانيان بکار برده بود بازگفت و خواستار گرديد كه با ايوروبياديس ديدارى نموده و چگونگى را گفته باو آگاهى دهد كه بىآنكه جنگى كرده شود از آنجا بيرون رفتن نشدنى است. زيرا اميد بسيار داشت كه ايوروبياديس سخن او را باور خواهد نمود. در شورايى كه براى كار جنگ برپا شده بود كليئوكريتوس1 كورسى در برابر ثميستوكليس چنين مىگفت كه آريستيديس با شما همداستان نمىباشد و اينست كه با آنكه در اينجاست هرگز لب بگفتگو باز نمىكند. آريستيديس پاسخ او را داده گفت : من اين آشتى را نكردم مگر براى اينكه ديدم رأى ثميستوكليس بهترين رأى مىباشد و كنون در اينجا كه خاموشم نه از بهر احترام كسى است بلكه از جهت آنست كه رأى او را مىپسندم.
بدينسان سركردگان يونان بکار پرداخته بودند. ولى آريستيديس جزيرهی پسوتاليا2 را كه جزيرهی كوچكى در آن تنگهها در برابر سالامين بود مىديد كه دستهاى از سپاهيان دشمن بآنجا درآمدهاند. از اين جهت با چند تا از كشتى كوچك همراه يك دسته از همشهريان دلاور و جانسپار خود بآنجا رفت و بر آن سپاهيان چيره گرديده همگى آنان را بكشت مگر يك دسته از پيشروان ايشان را كه زنده دستگير ساخت. از جملهی اينان پسران ساندااوكى خواهر خشایارشا بودند كه بیدرنگ آنان را بنزد ثميستوكليس فرستاد و چنانكه گفته شده بدستور يك وحیی بفرمودهی ايوفراندتيس كاهن هر سهی ايشان را قربانى باخوس خونآشام گردانيدند.3 از آنسوى آريستيديس بر گرداگرد جزيره سپاهيان گزارده كوشيد كه كسى از همراهان او نابود نگردد و كسى از دشمنان جان بدر نبرد. زيرا آنجا نزديكترين جايگاه جنگ بود و سختى كشاكش همه در آن پيرامون روى مىداد و بهمين جهت بود كه سپس يك نشان فيروزى در جزيرهی پسوتاليا برگمارده شد.4
1ـ Cleocritus
2ـ Psyttalea
3ـ اين داستان را در ترجمهی حال ثميستوكليس درازتر سروده است.
4ـ از روى حسابى كه دانشمندان اروپايى كردهاند اين حادثه در سال ۴٨٠ پيش از ميلاد بوده است. ده سال ديرتر از جنگ ماراثون.
🔶 روی نادانی سیاه بادا !
🔸این بر ما آزادگانست كه بكوشیم و دستگاه حقهبازی ملایان را به آب اندازیم و هیچ ناامید نباشیم چه كه خود میدانیم راستیها چگونه پیش میرود و از آزار كسی نیز باك نداریم
🔸تودهای كه پیشوایانشان ملایان باشند چه شگفت كه چنین نافهم و نادان بار آیند. این ملایان تا توانستهاند تخمهای نادانی را درمیان مردم افشاندهاند.
🔸این بر ما آزادگانست كه بكوشیم و دستگاه حقهبازی ملایان را به آب اندازیم و هیچ ناامید نباشیم چه كه خود میدانیم راستیها چگونه پیش میرود و از آزار كسی نیز باك نداریم
🔸تودهای كه پیشوایانشان ملایان باشند چه شگفت كه چنین نافهم و نادان بار آیند. این ملایان تا توانستهاند تخمهای نادانی را درمیان مردم افشاندهاند.
ruye nãdãni siãh bãdã!.pdf
77.3 KB
🔶 روی نادانی سیاه بادا !
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکهی سوم)
🔸برخی نیز نوشتههای شرقشناسان را به رخ ما میكشند. شرقشناسان از سعدی و حافظ و مولوی و خیام ستایشها نوشتهاند و آنها را «مفاخر» ایران شماردهاند.
🔸پاسخ این نیز روشنست. ما باید سود و زیان خود را خودمان شناسیم. ما آشكاره میبینیم كتابهای این شاعران پر از بدآموزیست. شرقشناسان كه ستایش از آنها میسرایند از دو حال بیرون نیست : یا نمیفهمند یا میخواهند ایرانیان را فریب داده از جوش و تكان و پیشرفت بازدارند.
كسانی نیز میگویند : «گفتههای سعدی و حافظ و خیام زیانی نداشته. مردم كه بپاس آن گفتهها دست از كار و كوشش برنداشتهاند. شما میبینید كه مردم ایران در پولدوستی و دلبستگی به زندگانی پای كم از دیگران ندارند».
🔸پاسخ این سخن آنست كه بدآموزیها از هر گونه كه باشد ، چون بیپایه است در برابر آز و هوس و خواهش آدمی نتواند ایستاد. اثر آنها تنها در جایی تواند بود كه به آخشیج[=ضد] دلخواه مردم باشد. راستست كه مردم ایران در پولدوستی و دلبستگی بسود خود پای كم از دیگران ندارند و آن نكوهشهای بسیاری كه حافظ و سعدی و مولوی و خیام و دیگران از جهان كرده و آن درسهای جبریگری كه دادهاند نتوانسته آنان را از این كارها بازدارد. لیكن اگر شما بخواهید همان مردم را بكارهای بزرگی (كارهایی كه سودش بتوده و كشور باشد نه بیكایك مردم) برانگیزید ـ مثلاً یك نقشهی پنجساله برای آباد گردانیدن دیههای ویرانه پیشنهاد كنید و یا یك راهی برای از خودگذشتگی و كوشش در راه چارهی بدبختیها بآنان بنمایید ـ در آن هنگامست كه خواهید دید چگونه زهر بدآموزیها تا ریشهی مغزشان كارگر افتاده. در آن هنگامست كه خواهید دید بیپرواییها مینمایند ، بهانهها میآورند ، سستیها نشان میدهند. یكی میگوید : «ای بابا این چند روزهی عمر باین چیزها نمیارزد». دیگری میگوید : «كارها را باید خدا درست كند». سومی عربی میخواند : «الامور مرهونه باوقاتها». چهارمی شعر میسراید : «صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند ...».
🔸این خود داستان شگفتیست كه كسانی اثر بدآموزیها را انكار كنند. چیزیست بسیار روشن : چنانكه نیكآموزی (یا پند و اندرز) كارگر است بدآموزی نیز كارگر میباشد. بلكه راستی آنست كه بدآموزیها چون بیشتر آنها با آز و هوس آدمی سازگار باشد بیشتر و آسانتر كارگر افتد.
🔸اینها سخنان ما دربارهی كتابسوزانست. ما كتابهایی را پر از بدآموزیها مییابیم و بتوده و كشور زیانمند میبینیم بكوشش برخاسته میخواهیم نابود گردانیم. دولت با ما از راه منطق پیش آید. آقای دشتی یا هر كس دیگری كه میخواهد بما پاسخ دهد.
🔸(٢) دربارهی مذهب : در این باره نخست باید بگویم كه در این كشور بیش از ده كیش هست. یكی از سخنان ما آنست كه یك توده با این پراكندگیها زندگانیش بجایی [نـ]تواند رسید و سرنوشتش جز بیچارگی جاویدان نتواند بود. اینست ما بیِك رشته كوششهایی در همان زمینه برخاستهایم. باین معنی از یكسو معنی راست دین را روشن میگردانیم كه همه بآن گرایند و از یكسو بیكایك آن كیشها پرداخته با دلیلهای ساده و استوار بیپایی آنها را نشان میدهیم.
اكنون دولت بگوید باین كار ما چه ایرادی میدارد؟... بگوید تا ما نیز بدانیم. آیا دولت این كار ما را بتوده و كشور زیانمند میداند؟... آیا دولت به پراكندگی توده و دشمنیهایی كه از راه همین كیشها درمیان مردمست دلبستگی میدارد؟...
مثلاً دستهبندیهایی كه بنامهای زردشتی ، مسیحی ، سنی ، علیاللهی، صوفی ، بهایی ، شیخی ، كریمخانی، اسماعیلی و مانند اینها در این گوشه و آن گوشهی كشور است و همیشه مایهی گزند و آزار درمیان مردم میباشد ، و ما از راهش میكوشیم كه اینها را از میان برداریم و همهی ایرانیان را بیك راه آوریم آیا كار بدی میكنیم؟... باز تكرار میكنم : بگویند تا ما نیز بدانیم. باز تكرار میكنم : دولت بما پاسخ دهد. باز تكرار میكنم : دولت با ما از راه منطق پیش آید.
(تکهی سوم)
🔸برخی نیز نوشتههای شرقشناسان را به رخ ما میكشند. شرقشناسان از سعدی و حافظ و مولوی و خیام ستایشها نوشتهاند و آنها را «مفاخر» ایران شماردهاند.
🔸پاسخ این نیز روشنست. ما باید سود و زیان خود را خودمان شناسیم. ما آشكاره میبینیم كتابهای این شاعران پر از بدآموزیست. شرقشناسان كه ستایش از آنها میسرایند از دو حال بیرون نیست : یا نمیفهمند یا میخواهند ایرانیان را فریب داده از جوش و تكان و پیشرفت بازدارند.
كسانی نیز میگویند : «گفتههای سعدی و حافظ و خیام زیانی نداشته. مردم كه بپاس آن گفتهها دست از كار و كوشش برنداشتهاند. شما میبینید كه مردم ایران در پولدوستی و دلبستگی به زندگانی پای كم از دیگران ندارند».
🔸پاسخ این سخن آنست كه بدآموزیها از هر گونه كه باشد ، چون بیپایه است در برابر آز و هوس و خواهش آدمی نتواند ایستاد. اثر آنها تنها در جایی تواند بود كه به آخشیج[=ضد] دلخواه مردم باشد. راستست كه مردم ایران در پولدوستی و دلبستگی بسود خود پای كم از دیگران ندارند و آن نكوهشهای بسیاری كه حافظ و سعدی و مولوی و خیام و دیگران از جهان كرده و آن درسهای جبریگری كه دادهاند نتوانسته آنان را از این كارها بازدارد. لیكن اگر شما بخواهید همان مردم را بكارهای بزرگی (كارهایی كه سودش بتوده و كشور باشد نه بیكایك مردم) برانگیزید ـ مثلاً یك نقشهی پنجساله برای آباد گردانیدن دیههای ویرانه پیشنهاد كنید و یا یك راهی برای از خودگذشتگی و كوشش در راه چارهی بدبختیها بآنان بنمایید ـ در آن هنگامست كه خواهید دید چگونه زهر بدآموزیها تا ریشهی مغزشان كارگر افتاده. در آن هنگامست كه خواهید دید بیپرواییها مینمایند ، بهانهها میآورند ، سستیها نشان میدهند. یكی میگوید : «ای بابا این چند روزهی عمر باین چیزها نمیارزد». دیگری میگوید : «كارها را باید خدا درست كند». سومی عربی میخواند : «الامور مرهونه باوقاتها». چهارمی شعر میسراید : «صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند ...».
🔸این خود داستان شگفتیست كه كسانی اثر بدآموزیها را انكار كنند. چیزیست بسیار روشن : چنانكه نیكآموزی (یا پند و اندرز) كارگر است بدآموزی نیز كارگر میباشد. بلكه راستی آنست كه بدآموزیها چون بیشتر آنها با آز و هوس آدمی سازگار باشد بیشتر و آسانتر كارگر افتد.
🔸اینها سخنان ما دربارهی كتابسوزانست. ما كتابهایی را پر از بدآموزیها مییابیم و بتوده و كشور زیانمند میبینیم بكوشش برخاسته میخواهیم نابود گردانیم. دولت با ما از راه منطق پیش آید. آقای دشتی یا هر كس دیگری كه میخواهد بما پاسخ دهد.
🔸(٢) دربارهی مذهب : در این باره نخست باید بگویم كه در این كشور بیش از ده كیش هست. یكی از سخنان ما آنست كه یك توده با این پراكندگیها زندگانیش بجایی [نـ]تواند رسید و سرنوشتش جز بیچارگی جاویدان نتواند بود. اینست ما بیِك رشته كوششهایی در همان زمینه برخاستهایم. باین معنی از یكسو معنی راست دین را روشن میگردانیم كه همه بآن گرایند و از یكسو بیكایك آن كیشها پرداخته با دلیلهای ساده و استوار بیپایی آنها را نشان میدهیم.
اكنون دولت بگوید باین كار ما چه ایرادی میدارد؟... بگوید تا ما نیز بدانیم. آیا دولت این كار ما را بتوده و كشور زیانمند میداند؟... آیا دولت به پراكندگی توده و دشمنیهایی كه از راه همین كیشها درمیان مردمست دلبستگی میدارد؟...
مثلاً دستهبندیهایی كه بنامهای زردشتی ، مسیحی ، سنی ، علیاللهی، صوفی ، بهایی ، شیخی ، كریمخانی، اسماعیلی و مانند اینها در این گوشه و آن گوشهی كشور است و همیشه مایهی گزند و آزار درمیان مردم میباشد ، و ما از راهش میكوشیم كه اینها را از میان برداریم و همهی ایرانیان را بیك راه آوریم آیا كار بدی میكنیم؟... باز تكرار میكنم : بگویند تا ما نیز بدانیم. باز تكرار میكنم : دولت بما پاسخ دهد. باز تكرار میكنم : دولت با ما از راه منطق پیش آید.
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
بزرگی آنست كه كسی یك كار سودمند و بزرگی را برای توده انجام دهد.
مثلاً اگر دشمنان بكشور رو آوردهاند یك كسی از جان بگذرد و جلو بیفتد و مردم را بتكان آورد و بجلو دشمن شتابد و آنها را برگرداند ،
یا اگر خشكسالی و كمیابی روی داده و فقرا دچار گرسنگی گردیدهاند یك كسی خود از داراییش بگذرد و دیگران را نیز بپول دادن وادارد و بینوایان را از مرگ و نابودی نجات دهد ،
و یا اگر گمراهی و نادانی بتوده چیره گردیده ، كسی بنبرد و كوشش برخیزد و رنج و آسیب بخود هموار گرداند و توده را از گمراهی و نادانی ، برهایی رساند.
با این كارها و مانند اینهاست كه كسی بزرگ تواند بود.
آن كسان چه كردهاند كه بزرگ شدهاند؟!
آیا كسی با سخنان پریشان و پراكنده و ضد هم بزرگ میشود؟!
آیا كسی كه در زمان مغول زیسته و در آن روزگار اندوه و شیون خاندانها ، كمترین تأثری از خود نشان نداده بلكه همه دم از خوشی و یارپرستی زده و بالاخره زبان بستایش آباقاخان (ایلخانی) گشاده بزرگ تواند بود؟!..
از اینگونه پرسشها میكنیم درمانده میگوید :
اگر اینها بزرگ نیستند پس چرا شرقشناسان اینهمه تجلیل آنها را مینمایند؟!
میگویم : شرقشناسان میخواهند شما را اغفال كنند و نگزارند از آلودگیهای زمان مغول بیرون آیید.
شما باید خودتان بیندیشید و بفهمید كه سود و زیانتان چیست.
(پرچم روزانه شمارهی 126)
مثلاً اگر دشمنان بكشور رو آوردهاند یك كسی از جان بگذرد و جلو بیفتد و مردم را بتكان آورد و بجلو دشمن شتابد و آنها را برگرداند ،
یا اگر خشكسالی و كمیابی روی داده و فقرا دچار گرسنگی گردیدهاند یك كسی خود از داراییش بگذرد و دیگران را نیز بپول دادن وادارد و بینوایان را از مرگ و نابودی نجات دهد ،
و یا اگر گمراهی و نادانی بتوده چیره گردیده ، كسی بنبرد و كوشش برخیزد و رنج و آسیب بخود هموار گرداند و توده را از گمراهی و نادانی ، برهایی رساند.
با این كارها و مانند اینهاست كه كسی بزرگ تواند بود.
آن كسان چه كردهاند كه بزرگ شدهاند؟!
آیا كسی با سخنان پریشان و پراكنده و ضد هم بزرگ میشود؟!
آیا كسی كه در زمان مغول زیسته و در آن روزگار اندوه و شیون خاندانها ، كمترین تأثری از خود نشان نداده بلكه همه دم از خوشی و یارپرستی زده و بالاخره زبان بستایش آباقاخان (ایلخانی) گشاده بزرگ تواند بود؟!..
از اینگونه پرسشها میكنیم درمانده میگوید :
اگر اینها بزرگ نیستند پس چرا شرقشناسان اینهمه تجلیل آنها را مینمایند؟!
میگویم : شرقشناسان میخواهند شما را اغفال كنند و نگزارند از آلودگیهای زمان مغول بیرون آیید.
شما باید خودتان بیندیشید و بفهمید كه سود و زیانتان چیست.
(پرچم روزانه شمارهی 126)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست دوم : شعر سخنست و سخن بايد از روي نياز باشد
تکهی 2
🔸 ميبايد گفت : داستان اينان داستان آن كسيست كه در كرهی قالبي همهی ارزش را از قالب ميشناسد و قالبي بدست گرفته هرچه پيدا ميكند از خاكستر و خاك و پهين بقالب ميزند.
اين نافهمي كه شعر را خواستي جداگانه شناسند و بينيازانه بآن پردازند كه ميبايد نامش را «ياوهگويي» گزاريم ، از ديرترين زمان گريبانگير شاعران ايران بوده. از همان روزي كه شعر رواج يافته بيشتر شاعران از اين دستهی ياوهگويان بودهاند. شعر گفتهاند براي آنكه شعر بگويند ، قصيدهها پرداختهاند ، غزلها ساختهاند ، مُسَمَّطها پديد آوردهاند ، دوبيتيها گفتهاند. پي كار ديگري نرفته همين را كاري براي خود گرفتهاند و از هر چيزي بهانه جسته قافيه بافتهاند. بهار آمده شعر گفتهاند ، پاييز رسيده شعر گفتهاند ، عيد بوده شعر گفتهاند ، سوگواري پيش آمده شعر گفتهاند. يك روز كيسهشان پر بوده شعر گفته فلك را بغلامي نپذيرفتهاند ، يك روز دستشان تهي ميبوده شعر گفته صد گله و ناله كردهاند.
در اين باره داستانهاي شگفتآوري هست كه ميبايد برخي را ياد كنم : سحابي را مينويسند هفتادهزار رباعي گفته. ميگويند دوازدههزارش اكنون در دست است. نيك انديشيد كه اين بدبخت چه فشاري بمغز خود ميداده تا روزانه چند رباعي بيرون ميريخته. نيك انديشيد كه از آن رباعيها چه سود توانستي بود (و يا تواند بود)؟.. بدبخت يك عمر را تباه گردانيده و آنها را ساخته كه اگر هفتادهزار خشت زدي بسيار بهتر بودي.
امير عليشير كه وزير سلطان حسين بايقرا ميبوده ، من چهار ديوان غزليات تركي ازو ديدهام. بماند آنكه بفارسي نيز شعرها داشته و جز غزل قصيدهها نيز ساخته. كارهاي وزارت را رها كرده و باينها پرداخته.
ضميري نامي را در زمان شاه تهماسب يكم در عالمآرا مينويسد : «هر روز لااقل ده غزل از مطلع طبعش سر ميزد».
ميرزا سلمان نامْ وزير سلطان محمد صفوي ميبوده كه در سفر خراسان با دست سران سپاه كشته گرديده. اين مرد با داشتن كار بزرگ وزارت و با آنهمه گرفتاريها كه آن روز ايران را ميبود ، مينشسته و شعر ميساخته ، در سال پيري غزلهايي ساخته بوده كه در عالمآرا ياد ميكند.
فتحعليشاه را گفتم كه با آنهمه كارها و گرفتاريها بشعر نيز ميپرداخته و يك ديوان غزليات از خود بيادگار گزارده.
ببينيد يك نافهمي چه نتيجههاي بدي را درپي داشته ، چه عمرهايي را تباه گردانيده. از اين بدتر آنست كه بسياري از شاعران كه پي كاري يا پيشهاي نميرفتهاند و راه روزي برويشان بسته ميبوده ، رو بدربارها آوردهاند و بستايشگري پادشاهان برخاستهاند كه آن خود جُستار[=مبحث] جداييست و پستيهاي بسياري دربر داشته.
بپادشاهان و اميران چاپلوسيها كردهاند ، ستمگران را بدادگري ستودهاند ، گزافگوييهاي بسيار كرده زبان فارسي را آلودهاند ، معنيهايي كه جز «سرسام چاپلوسي» نتوان ناميد پديد آوردهاند ، آبروي خود را ريخته زبان بگدايي گشادهاند ، بمردگان پاس نداشته جمشيد و دارا و اردشير و خسرو را دربان و چاكر پادشاهان بيارج گردانيدهاند. دَه رشته بدي و پستي را درهم آميختهاند. اگر كسي بخواهد زيان اين ستايشگري را بازنمايد بايد كتابي بزرگ پديد آورد.
گرگ از مهابت تو بره مانده ميش را بردارد از زمين و بدوش شبان دهد
***
روز ازل از کلك تو يك قطره سياهي بر روي مه افتاد كه شد حل مسائل
خورشيد چو آن خال سيه ديد بدل گفت ايكاش كه من بودمي آن بندهی مقبل
برخي از اين اندازه هم گذشته از هنر بيهودهی خود بسودجويي سياهكارانه برخاستهاند. كساني را ستوده و پول طلبيدهاند و اگر نداد زبان بهجو گشادهاند و اين را «حق» خود دانستهاند :
هر آن شاعري كو نباشد هجاگو چو شيريست چنگال و دندان ندارد
خداوند امساك را هست دردي كه الا هجا هيچ درمان ندارد
زشتترين دشنامها را در شعرها گنجانيده از خود بيادگار گزاردهاند. گاهي نيز بهم پريده آبروي يكديگر را ريختهاند :
خاقانيا اگرچه سخن نيك دانيا يك نكته گويمت بشنو رايگانيا
هجو كسي مكن كه ز تو مه بود بسن شايد تو را پدر بود و تو و ندانيا
برخي از هجو خود نيز بازنايستادهاند :
بر شاعر و سگ تا بتواني مگذر هيچ ور ميگذري بر دمشان پا نگزاري
نشست دوم : شعر سخنست و سخن بايد از روي نياز باشد
تکهی 2
🔸 ميبايد گفت : داستان اينان داستان آن كسيست كه در كرهی قالبي همهی ارزش را از قالب ميشناسد و قالبي بدست گرفته هرچه پيدا ميكند از خاكستر و خاك و پهين بقالب ميزند.
اين نافهمي كه شعر را خواستي جداگانه شناسند و بينيازانه بآن پردازند كه ميبايد نامش را «ياوهگويي» گزاريم ، از ديرترين زمان گريبانگير شاعران ايران بوده. از همان روزي كه شعر رواج يافته بيشتر شاعران از اين دستهی ياوهگويان بودهاند. شعر گفتهاند براي آنكه شعر بگويند ، قصيدهها پرداختهاند ، غزلها ساختهاند ، مُسَمَّطها پديد آوردهاند ، دوبيتيها گفتهاند. پي كار ديگري نرفته همين را كاري براي خود گرفتهاند و از هر چيزي بهانه جسته قافيه بافتهاند. بهار آمده شعر گفتهاند ، پاييز رسيده شعر گفتهاند ، عيد بوده شعر گفتهاند ، سوگواري پيش آمده شعر گفتهاند. يك روز كيسهشان پر بوده شعر گفته فلك را بغلامي نپذيرفتهاند ، يك روز دستشان تهي ميبوده شعر گفته صد گله و ناله كردهاند.
در اين باره داستانهاي شگفتآوري هست كه ميبايد برخي را ياد كنم : سحابي را مينويسند هفتادهزار رباعي گفته. ميگويند دوازدههزارش اكنون در دست است. نيك انديشيد كه اين بدبخت چه فشاري بمغز خود ميداده تا روزانه چند رباعي بيرون ميريخته. نيك انديشيد كه از آن رباعيها چه سود توانستي بود (و يا تواند بود)؟.. بدبخت يك عمر را تباه گردانيده و آنها را ساخته كه اگر هفتادهزار خشت زدي بسيار بهتر بودي.
امير عليشير كه وزير سلطان حسين بايقرا ميبوده ، من چهار ديوان غزليات تركي ازو ديدهام. بماند آنكه بفارسي نيز شعرها داشته و جز غزل قصيدهها نيز ساخته. كارهاي وزارت را رها كرده و باينها پرداخته.
ضميري نامي را در زمان شاه تهماسب يكم در عالمآرا مينويسد : «هر روز لااقل ده غزل از مطلع طبعش سر ميزد».
ميرزا سلمان نامْ وزير سلطان محمد صفوي ميبوده كه در سفر خراسان با دست سران سپاه كشته گرديده. اين مرد با داشتن كار بزرگ وزارت و با آنهمه گرفتاريها كه آن روز ايران را ميبود ، مينشسته و شعر ميساخته ، در سال پيري غزلهايي ساخته بوده كه در عالمآرا ياد ميكند.
فتحعليشاه را گفتم كه با آنهمه كارها و گرفتاريها بشعر نيز ميپرداخته و يك ديوان غزليات از خود بيادگار گزارده.
ببينيد يك نافهمي چه نتيجههاي بدي را درپي داشته ، چه عمرهايي را تباه گردانيده. از اين بدتر آنست كه بسياري از شاعران كه پي كاري يا پيشهاي نميرفتهاند و راه روزي برويشان بسته ميبوده ، رو بدربارها آوردهاند و بستايشگري پادشاهان برخاستهاند كه آن خود جُستار[=مبحث] جداييست و پستيهاي بسياري دربر داشته.
بپادشاهان و اميران چاپلوسيها كردهاند ، ستمگران را بدادگري ستودهاند ، گزافگوييهاي بسيار كرده زبان فارسي را آلودهاند ، معنيهايي كه جز «سرسام چاپلوسي» نتوان ناميد پديد آوردهاند ، آبروي خود را ريخته زبان بگدايي گشادهاند ، بمردگان پاس نداشته جمشيد و دارا و اردشير و خسرو را دربان و چاكر پادشاهان بيارج گردانيدهاند. دَه رشته بدي و پستي را درهم آميختهاند. اگر كسي بخواهد زيان اين ستايشگري را بازنمايد بايد كتابي بزرگ پديد آورد.
گرگ از مهابت تو بره مانده ميش را بردارد از زمين و بدوش شبان دهد
***
روز ازل از کلك تو يك قطره سياهي بر روي مه افتاد كه شد حل مسائل
خورشيد چو آن خال سيه ديد بدل گفت ايكاش كه من بودمي آن بندهی مقبل
برخي از اين اندازه هم گذشته از هنر بيهودهی خود بسودجويي سياهكارانه برخاستهاند. كساني را ستوده و پول طلبيدهاند و اگر نداد زبان بهجو گشادهاند و اين را «حق» خود دانستهاند :
هر آن شاعري كو نباشد هجاگو چو شيريست چنگال و دندان ندارد
خداوند امساك را هست دردي كه الا هجا هيچ درمان ندارد
زشتترين دشنامها را در شعرها گنجانيده از خود بيادگار گزاردهاند. گاهي نيز بهم پريده آبروي يكديگر را ريختهاند :
خاقانيا اگرچه سخن نيك دانيا يك نكته گويمت بشنو رايگانيا
هجو كسي مكن كه ز تو مه بود بسن شايد تو را پدر بود و تو و ندانيا
برخي از هجو خود نيز بازنايستادهاند :
بر شاعر و سگ تا بتواني مگذر هيچ ور ميگذري بر دمشان پا نگزاري
🔸مرگ خوبست ولی برای همسایه؟!
🔸 تو که اینقدر خوب چریدهای پس کو دنبهات؟!
یکی از هممیهنان باریکبین با اشاره به سخنرانی روحانی در روز 22 بهمن امسال و بازنمودن سخنان زیر ایرادهایی به او و دولتیان گرفته و چون سخنان او استوار و بجاست در اینجا میآوریم :
روحانی گفته :
«ما در کشورمان آزادی احزاب، رسانه و بیان داریم»
« ما در علم و دانش، بهداشت و درمان و رفاه و عدالت اجتماعی بی تردید امروز جایگاه بسیار بلندی داریم»
«ما کشوری هستیم که در علوم و پیشرفتهایی که در فناوریهای پیشرفته بوده امروز در رده بالای رشد در سطح جهان قرار داریم.»
«امروز زنان ما در تمام زمینهها و رشتهها و مدیریتها بیش از هر زمان دیگر در تاریخ ایران حضور دارند».
او نیز چنین پاسخ داده :
با توجه به «بهشت پیشرفته»ای که حسن روحانی در سخنرانی مراسم 22 بهمن از ایران توصیف کرد، ای کاش دختر رئیس جمهور هم این شاخص ها را باور میکرد و به جای زندگی در اتریش میآمد همینجا زندگی میکرد.
اگر برای درس خواندن رفته،پدرش امروز گفت ما به بالاترین سطح علم و دانش درجهان رسیدهایم.
اگربخاطر زن بودن رفته،پدرش امروز گفت ما جایگاه زن را به بالاترین سطح درجهان رساندهایم.
اگربخاطر آزادی رفته،پدرش امروز گفت ما آزادترین کشور جهانیم.
پس چرا دختر رئیس جمهور،در اتریش زندگی میکند؟
روحانی: «وضع آمریکا بسیار خرابتر از چیزیست که فکر میکنید».
پس چرا پسر ابتکار، دختر لاریجانی، پسر فریدون،نوه یزدی،برادرزاده نوبخت،و ...
حاضر نیستند جایی را که وضعش بسیار خرابتر از چیزیست که ما فکر میکنیم ول کنند و به پیشرفتهترین، علمیترین و آزادترین کشور جهان بیایند؟
| نادر فتوره چی |
🔸 تو که اینقدر خوب چریدهای پس کو دنبهات؟!
یکی از هممیهنان باریکبین با اشاره به سخنرانی روحانی در روز 22 بهمن امسال و بازنمودن سخنان زیر ایرادهایی به او و دولتیان گرفته و چون سخنان او استوار و بجاست در اینجا میآوریم :
روحانی گفته :
«ما در کشورمان آزادی احزاب، رسانه و بیان داریم»
« ما در علم و دانش، بهداشت و درمان و رفاه و عدالت اجتماعی بی تردید امروز جایگاه بسیار بلندی داریم»
«ما کشوری هستیم که در علوم و پیشرفتهایی که در فناوریهای پیشرفته بوده امروز در رده بالای رشد در سطح جهان قرار داریم.»
«امروز زنان ما در تمام زمینهها و رشتهها و مدیریتها بیش از هر زمان دیگر در تاریخ ایران حضور دارند».
او نیز چنین پاسخ داده :
با توجه به «بهشت پیشرفته»ای که حسن روحانی در سخنرانی مراسم 22 بهمن از ایران توصیف کرد، ای کاش دختر رئیس جمهور هم این شاخص ها را باور میکرد و به جای زندگی در اتریش میآمد همینجا زندگی میکرد.
اگر برای درس خواندن رفته،پدرش امروز گفت ما به بالاترین سطح علم و دانش درجهان رسیدهایم.
اگربخاطر زن بودن رفته،پدرش امروز گفت ما جایگاه زن را به بالاترین سطح درجهان رساندهایم.
اگربخاطر آزادی رفته،پدرش امروز گفت ما آزادترین کشور جهانیم.
پس چرا دختر رئیس جمهور،در اتریش زندگی میکند؟
روحانی: «وضع آمریکا بسیار خرابتر از چیزیست که فکر میکنید».
پس چرا پسر ابتکار، دختر لاریجانی، پسر فریدون،نوه یزدی،برادرزاده نوبخت،و ...
حاضر نیستند جایی را که وضعش بسیار خرابتر از چیزیست که ما فکر میکنیم ول کنند و به پیشرفتهترین، علمیترین و آزادترین کشور جهان بیایند؟
| نادر فتوره چی |