پاکدینی ـ احمد کسروی
7.59K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
magar fahmo dãnew ãzãd nist 1-2.pdf
94 KB
🔶 مگر فهم و دانش آزاد نیست؟

(همه‌ی بخشها در یکجا)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
warq qarb womãl jonub.pdf
73.6 KB
🔶 شرق ، غرب ، شمال ، جنوب

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس‌‌ ـ تکه‌ی 6

🔸 پس از اين جنگ ثميستوكليس براى آنكه آريستيديس را بيازمايد باو چنين گفت : ما كار بسيار نيكى كرده‌ايم ليكن يك كار بهتر ديگرى را هم بايد بكنيم و آن نگاهداشتن‌ آسيا در اروپا مى‌باشد بدينسان كه بسوى هلسپونت راه پيموده پلى را كه در آنجا از كشتى پديد آورده‌اند ببريم. آريستيديس داد كشيده گفت : هرگز چنين انديشه را به دل خود راه مده. بلكه اگر مى‌توانى ‌راهى پيدا كن كه اين مادان هرچه زودتر از خاك يونان بيرون روند. زيرا ما اگر راه آنان را ببنديم ناگزير شده بكوشش سخت خواهند برخاست و با آن سپاه انبوه روى بدرون يونان ‌خواهند آورد. اينبود كه ثميستوكليس ، آرناكيس خواجه را كه اسير در دست او بود فرستاده‌ دستور داد كه نزد خشایارشا شتافته باو آگهى دهد كه يونانيان مى‌خواهند بسوى پل رفته‌ آن را ويرانه گردانند ولى ثميستوكليس آنان را از عزيمت بازداشته است.
خشایارشا از اين خبر ترسيده بیدرنگ بسوى هلسپونت شتافت ولى ماردونيوس را با كارآمدترين بخش سپاه خود نزديك به سيصدهزار تن در يونان بازگزاشت و اين خود دشمن پافشارى بود كه چون بزور و نيرومندى دسته‌ی پيادگان خويش اطمينان بسيار داشت از اينجا نامه‌هاى لاف و گزاف به يونانيان مى‌نوشت باين مضمون : شما در دريا بسپاهيانى چيره‌ درآمديد كه آنان ورزيده‌ی جنگ در خشكى بودند و عادت بكشتى و پارو نداشتند. ولى ‌اكنون دشت پهناور تسالى بروى شما باز است. دشتهاى بويوتيا ميدانگاه شايانى براى هر دلاورى است كه آرزوى جنگ نمايد چه پياده باشد و چه سواره. از آنسوى در نهان پيامهايى ‌با نوشتن يا بزبان پيامبران براى آتنيان فرستاده از زبان پادشاه وعده بآنان مى‌داد كه شهر آتن را دوباره بسازد و مقدار گزافى پول بآنان بدهد و آنان را بفرماندهى سراسر يونانيان‌ برساند بشرط اينكه آنان در جنگ دخالت ننمايند. لاكيدومنيان اين خبر را شنيده و بيمناك شده فرستاده نزد آتنيان فرستادند كه با آنان در اين باره گفتگو نمايند و آنان زنان و فرزندان خود را به اسپارت روانه گردانيده براى خرج آن‌ كسانى كه از پا افتاده‌اند پول از اسپارتيان بپذيرند. زيرا در نتيجه‌ی آنكه شهر آتن و زمينهاى ‌پيرامون آن لگدمال گرديده مردم آن شهر دچار سختى گرديده بودند. آتنيان فرستادگان را پذيرفته و بآموزگارى آريستيديس پاسخى بآنان گفتند كه درخور ستودن مى‌باشد بدينسان‌ كه گفتند : ما دشمنان خود را معذور مى‌داريم كه هر چيز را شايان خريد و فروش مى‌شناسند. زيرا كه آنان چيزى گرانمايه‌تر از پول سراغ ندارند. ولى لاكيدومنيان را چگونه معذور داريم كه تنها تنگدستى و بیچيزى امروز ما را بچشم ‌آورده و گرانمايگيهاى ما را فراموش مى‌كنند و اينست كه بما در برابر جنگ با دشمن يونان ‌نويد نان و آب مى‌دهند؟! آريستيديس دوباره فرستادگان را بانجمن آورده گفت : به لاكيدومنيان پيغام رسانيد كه ‌هرگز چيزى در روى زمين يا در زير آن نيست كه نزد مردم آتن گرانبهاتر از آزادى يونان باشد. سپس روى خود را بفرستادگانى كه از جانب ماردونيوس آمده بودند برگردانيده و خورشيد را بر آسمان نشان داده گفت : تا اين خورشيد در گردش خود پايدار است مردم آتن بكيفر آن زمينهايى كه ايرانيان‌ پايمال ساخته‌اند و پرستشگاه‌هايى [كه] آتش زده سوزانيده‌اند در جنگ با ايشان پايدار خواهند بود. گذشته از اين كارها قانونى را پيشنهاد كرد درباره‌ی اينكه كاهنان نفرين بخوانند بر هر كسى كه بسوى ايران بگرايد و يا از پيمان همدستى يونانيان كناره گزيند.
و چون ماردونيوس هجوم ديگرى بخاك آتيكا آورد از آن جهت آتنيان دوباره شهر را رها كرده بجزيره‌ی سالامين پناه بردند. در اين هنگام بود كه آريستيديس را بفرستادگى نزد لاكيدومنيان فرستادند تا آنان را درباره‌ی بى‌پروايى نمودن و سپاه را دير فرستادن نكوهش كند و از آنان براى نگاهدارى آن ‌بخش يونان كه هنوز آزاد مانده ياورى بخواهد.
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکه‌ی چهارم)

كسانی چون ایراد دیگری نمی‌یابند چنین می‌گویند : «این راه شما نیز اختلاف دیگری خواهد بود. شما كه می‌گویید در ایران چهارده كیش هست این هم پانزدهم خواهد بود». این ایراد را با آب و تاب بسیاری به رخ ما می‌كشند.

🔸می‌گوییم از این ایراد خواستتان چیست؟... آیا می‌خواهید این چهارده كیش كه هست همچنان بماند و هیچ كسی هیچگاه بچاره نكوشد؟... آیا آرزوی شما اینست؟!... اگر بمیان مردمی پراكندگی و چند تیرگی افتاده هیچ كس بچاره نكوشد كه آن خود پراكندگی دیگری خواهد بود؟!...
آنگاه شما اشتباه كرده‌اید. این راه پانزدهم نخواهد بود. همه‌ی آن چهارده تا را از میان برده خود تنها خواهد ماند و یگانه راه خواهد بود. این چهارده كیش كه باهم هست و هیچ یك نتوانسته آن دیگرها را از میان برد از آنست كه همه‌ی آنها پوچست و هیچ یكی را بر دیگری برتری نیست. چون هیچ كدام از روی منطق نیست اینست نتوانسته بآن دیگرها تكانی دهد.

🔸این جز آنست كه ما بنیاد استواری گزارده‌ایم و هرچه می‌گوییم از روی منطق است. این از نافهمی شماست كه راه ما را بپای كیشها می‌برید. شما می‌پندارید كه هر كه برخاست و سخنانی گفت با دیگران در یك پایه است.

اكنون یازده سالست كه راه ما آغاز شده و در این یازده سال ما بزمینه‌های بسیاری ـ از اروپاییگری ، ادبیات ، فلسفه ، صوفیگری ، مادیگری و مانند اینها ـ درآمده سخنان بسیار رانده‌ایم. در برابر بسیاری از كیشها كتاب نوشته‌ایم و برای زندگانی شاهراه نوینی باز كرده‌ایم. با همه‌ی اینها تاكنون نبوده كه كسی ایرادی بسخنی از ما بگیرد. دیگر چه دلیل بالاتر از اینكه گفته‌های ما همه از روی منطقست؟!... چه دلیل بالاتر از اینكه راه ما نیرومندترین راهست و هر چیزی را كه بجلو او بیفتد نابود خواهد گردانید؟!

🔸اینان ـ این ایرادگیران ـ هنوز ندانسته‌اند كه در جهان در هر زمینه آمیغهایی هست و در آدمی نیرویی بنام خرد برای دریافت آمیغها نهاده شده. ندانسته‌اند چون آمیغهایی پدیدار گردید همه‌ی پاكدلان آنها را پذیرند و در پیرامونش دست بهم دهند ، و تنها ناپاكدلان مانند كه باید آنها را نیز از میان برداشت.

🔸كسانی هم چنین می‌گویند : «باید اینها از راه فرهنگ ، درست شود».
می‌گوییم : فرهنگ چیست؟ مگر فرهنگ شما همان نیست كه هست؟! این فرهنگ در پنجاه سال گذشته چه كرده كه از این پس تواند كرد؟! این فرهنگ كه خودش از بدآموزیهای سعدی و حافظ و مولوی و همچنان از پندارهای بیپای كیشها سرچشمه گرفته چگونه تواند چاره‌ی این پراكندگیها و بیچارگیها كند؟! مگر همانكه نامش فرهنگ بود باید امید به آن بست؟!
آنگاه چه شده كه ما نكنیم و فرهنگ كند؟!... چه شده كه ما كه سرمایه‌اش را می‌داریم و می‌توانیم و خود برای كوشش و جانفشانی آماده گردیده‌ایم نكنیم و بگزاریم «در آینده» فرهنگ كند؟! آخر رازش را به ما بگویید. فلسفه‌اش بفهمانید.

اكنون می‌آییم بر سر مذهب شیعه كه آقای دشتی یادآوری كرده ، و آنگاه بیشتر گله‌ها و شكایتها بر سر آنست. درباره‌ی این كیش ما سخنان بسیار می‌داریم و كتابها نوشته‌ایم.

🔸این كیش با خرد ناسازگار است ، با دانشها ناسازگار است ، با تاریخ ناسازگار است ، با خود اسلام ناسازگار است ، با زندگانی ناسازگار است ، پس از همه‌ی اینها با مشروطه (با زندگانی دمكراسی) كه ما با خونریزی و فداكاری به دست آورده‌ایم ناسازگار است.

ما صد ایراد به این كیش می‌داریم. ولی اشكال بزرگ بر سر همان بخش اخیر است. بر سر همان ناسازگاری با مشروطه است. اینست من تنها آن را با جنابعالی كه آقای بیات و خود رئیس دولت می‌باشید بگفتگو می‌گزارم. بگفتگو می‌گزارم و خواهشمندم دولت به ما راهی نماید. خواهشمندم گامی پیش گزارده گره از رشته‌ی ما بگشایند.

🔸همه می‌دانند كه در كیش شیعه حكومت حق امام است. جز او هر كس دیگری بحكومت برخیزد «غاصب» و «جائر» و «فاجر» است و پیروان او همه گناهكارند. در زمان امام جعفر صادق (بنیادگزار این كیش) و جانشینان او خلفایی كه می‌بودند شیعیان آنان را «غاصب» می‌شناختند و فرمانبرداری از آنان را به خود بایا[=واجب] نمی‌شماردند. بلكه دشمنی و كارشكنی با آنان را بخود بایا می‌شمردند. این چیزیست كه درخور گفتگو نیست.
گراییدن این آزمندان و بدنهادان بمذهب و باعمال آن لازمه‌ی همان آزمندی و بدنهادیشان می‌باشد.

چگونگی آنست اینها كه از روی بدنهادی [و] آزمندی انبارداری[=احتکار] میكنند ، گرانفروشی میكنند ، از هیچ تقلبی دریغ نمیگویند ، بهیچ بینوایی ترحم نمی‌نمایند و خانه‌های مردم را ویران ساخته برای خود پول می‌اندوزند ، و از آنسو پروای كشور و قانون و میهن‌پرستی ندارند و كمترین اعتنایی باین چیزها نمی‌كنند ، این قهریست كه گاهی یك نكوهشی از درون خود در قبال این سیاهكاریها می‌شنوند

زیرا آدمی هرچند بدنهاد باشد باز یك نشانی از نیكی در درون او هست (زیرا چنانكه گفته‌ام هر آدمی دارای روانست كه او خواهان نیكیست) اینست اینگونه بدكاران كه از روی طبیعت پست خود بسیاهكاریها می‌پردازند گاه و بیگاه دچار این حال می‌شوند كه از درون خود ملامت بشنود

و چون از سیاهكاریها نیز دست نمی‌توانند برداشت اینست درمیان دو چیز درمیمانند و در همین حالست كه چون می‌شنوند فلان ملا میگوید گریه كردن بشهدای كربلا یا رفتن بزیارت آنها تمام گناهان آدم را می‌شوید تو گویی گم كرده‌ی خود را می‌یابند و در واقع آن را دوای درد می‌بینند ـ

این برای آنان بسیار لذت میدهد كه آزادانه به هر پستی برخیزند و با گریستن و زیارت رفتن و مانند اینها از نكوهش درونی رهایی یابند ، علاقه‌ی اینها بمذهب از این راهست و در واقع مثل یك جنایتكار قاچاقی هستند كه یك پناهگاهی پیدا كرده‌اند.

اینست فلسفه‌ی آنكه در زمان استبداد بیشتر حكام ستمگر و خونریز كه صوفی می‌شدند ، و یا زیارت عاشورا خواندن صمدخان را كه شنیده‌اید و یكی از بدترین خونخواران بود و همیشه زیارت عاشورا می‌خواند و سالانه چهارصد تومان پول شمع به كربلا و نجف می‌فرستاد ،

تیمور لنگ خونخوار معروف ، بصوفیگری و صوفیان علاقه‌ی بسیاری نشان میداد. دیگر مانند اینها بسیار است.

(پرچم روزانه شماره‌ی ۲۱۰)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست دوم : شعر سخنست و سخن بايد از روي نياز باشد
تکه‌ی 3

🔸 شنيدني‌تر آنست كه خود آنان اين بديها را بديده نگرفته‌اند و بآن كار بيهوده‌ی خود بسيار نازيده‌اند. اگر شعرها را بخوانيد ستايشهاي بسيار از «هنرمندي» خود كرده‌اند ، گزافه‌ها گفته‌اند. سيد احمد هاتف كه پزشك مي‌‌بوده آن كار را زيبنده‌ی خود نمي‌شناسد و گله مي‌كند :
از شكايات من يكي اينست كه سپهرم ز واژگون كاري
داده شغل طبابتم زين كار چاكران مراست بيزاري
پزشكي زيبنده‌ی او نمي‌بوده. ولي بيكار نشستن و شعرهاي ياوه بافتن و ستايشگري كردن ، و آزَرم[=شرف] خود را بباد داده پول از اين و از آن طلبيدن ، زيبنده‌اش مي‌بوده.
اين شكايت او بياد من مي‌اندازد سرگذشت آن جوان تبريزي را كه در تهران درس پزشكي مي‌خواند و پس از سه سال رنج بردن و درس خواندن ناگهان بشاعري افتاده و دانشكده را رها كرد كه اكنون هم هست. با سختي مي‌زيد و شعرهاي بيهوده مي‌سازد و ديوان پر مي‌كند.1 چند روز پيش در روزنامه‌اي ديدم شعرهايش چاپ كرده :
آخر زدي بهستي من پشت پاي ، واي واي از سياهكاريت اي بخت واي ، واي
از اينها شنيدني‌تر آن لقبهاي بلند بي‌معنيست كه ببرخي از شاعران داده شده. در اين باره دو داستاني در يادمست كه مي‌گويم :
نخست : مي‌دانيد كه نظامي را «حكيم» مي‌خوانند. حكيم چيست؟ حكيم در عربي به همان معنيست كه فيلسوف در يوناني بوده : «كسي كه بجهان و كارهاي جهان با ديده‌ی بيناتري نگرد و آنچه را كه ديگران درنمي‌يابند دريابد». اين معني حكيم است. اما نظامي ، من از كتابهاي او چيزي نخوانده‌ام. تنها در نوشتن بخش سوم «شهرياران گمنام» بمقدمه‌ي بهرام‌نامه‌اش نياز مي‌داشتم كه خواندم و در شگفت شدم كه شعرهايش در آن بخش تاريك و جمله‌هايش را نارسا يافتم.
به هر حال اين شاعر كه ستايشهاي بسيار از بزرگي او كرده بلكه نوشته‌اند كه پادشاهي او را بدربار خود خواست و او بي‌نيازي و گردنفرازي نموده نرفت ، ما دو بيت ازو مي‌دانيم كه خود را در برابر حاكم ارزنجان سگ و كمتر از سگ گردانيده. زيرا مي‌گويد :
با فلك آن دم كه نشيني بخوان پيش من افكن قدري استخوان
كاخر لاف سگيت مي‌زنم دبدبه‌ی بندگيت مي‌زنم
به يك حاكم ارزنجان مي‌گويد : شبها كه با فلك بخوان مي‌نشيني و بمردم روزي مي‌بخشي پيش من هم كمي استخوان بينداز. چه آخر لاف از سگي تو مي زنم ، طبل بندگيت مي‌كوبم.
ببينيد چه پستي از خود نشان داده. ببينيد چنين كسي را با نام «حكيم» مي‌خوانند. ببينيد باينها چه نامي مي‌توان داد؟!.
داستان دوم : نمي‌دانم اديب پيشاوري را مي‌شناختيد يا نه؟.. اين مرد كه بيگمان نامش شنيده‌ايد ده دوازده سال پيش چون مُرد وزارت فرهنگ ختم برايش گزاشت و پاسداري بسيار نشان داد. در روزنامه‌ها او را با نام فيلسوف ياد كردند. از اين نام من تكاني خورده خواستم جستجويي كنم و بدانم او كه مي‌بوده و چه كارهايي انجام داده تا شاينده‌ی چنان نامي شده. خشنود گرديدم كه آقاي ملك‌نژاد آگاهي نيكي از حال او مي‌داشت. دانسته شد مرد فيلسوف چهار نافرماني بزرگ با آيين زندگي كرده. زيرا :
1) نود سال زيسته و هميشه بيكار بوده. هيچگاه پي كاري يا پيشه‌اي نرفته.
2) زن نگرفته و فرزندي نداشته.
3) سالها در تهران در خانه‌هاي ديگران زيسته و باري بگردن مردم بوده. باري بگردن محتشم‌السلطنه و ديگران بوده كه آنان خود باري بگردن توده‌اند.
4) كمتر زماني آرام بوده و هميشه بياوه گفتن و قافيه بافتن پرداخته.
در شگفت شدم كه چنان كسي را فيلسوف خوانند. با خود گفتم شايد در شعرهايش چيزهايي هست كه او را شاينده‌ی چنين نامي گردانيده. از شعرهايش پرسيدم دانسته شد بسيار است. از جمله در جنگ جهانگير گذشته «قيصر نامه‌اي» در ستايش ويلهلم قيصر آلمان گفته كه نُه‌هزار بيت بوده. در ايران نشسته و از دسترنج اين مردم نان خورده و با ستايش ويلهلم‌ها روز گزارده. آفرين بر فيلسوف!..
كسي گفت : ديوانش چاپ شده و نسخه‌اي از آن را بدست من داد. باز كردم قصيده‌اي آمد. ديدم در ستايش قيصر است. باو مي‌گويد هنگامي كه تو از خيابان مي‌گذري اگر كيوان (زحل) بتو سلامي دهد «نحوست» ازو برداشته خواهد شد. ببينيد چه سخن پستي گفته. سپس بيتي ديدم با معناي بسيار شگفتي كه مي‌بايد همان را برايتان بازگويم. در ستايش آلمانها مي‌گويد :
بر دوششان روز خطر مار دو اشكم كس پسر شده شاه توران را پدر خاقان چين زاخوالها


1ـ امروز مي‌دانيم كه او چه سرگذشتي داشته و در سالهاي بازپسين عمر ستايشگري از خميني ، خامنه‌اي و رفسنجاني مي‌كرده. ـ و
شما امروز بر سر یك دو راهی ایستاده‌اید كه اختیار دارید هر کدام را بپذیرید.

یكی آنكه بهمین حال كه هستید باشید :

این اندیشه‌های پراكنده همچنان در مغزها باشد.

از شعر و شاعری دست برندارید ،

كتابهای سراپا زیان زمان مغول را پیاپی چاپ كرده بیرون ریزید ،

چهارده مذهب همچنانكه هست باشد،

اخلاق پست بحال خود بماند ، از هركسی زور دیدید گردن گزارید و همه بخاموشی گرایید ، و اگر او رفت بیكبار زبان بزشتگویی باز كنید ، ...

پیاپی حزبها سازید ، و دسته ها ببندید ، ‌و در راه خودنمایی و هوسبازی از گراییدن به بیگانگان هم خودداری ننمایید.

یك جمله بگویم : تغییری در اندیشه و رفتار و كردار خود ندهید.

این یك راه است و میتوانید آن را پیش گیرید.

ولی در این صورت حالتان همین خواهد بود كه هست.

گرفتار صد بدبختی خواهید بود ، لگدمال بیگانگان خواهید گردید.

اختیار زندگانی را در دست خود نخواهید داشت.

✴️ یك جمله بگویم : این درماندگی و زبونی پایدار خواهد ماند و بلكه روز بروز سخت‌تر گردیده كم‌كم نوبت نابودی خواهد رسید.

یك راه دیگر آنست كه این حقایق را كه ما یاد میكنیم و یكایك روشن میگردانیم بپذیرید و هر كسی در سهم خود بكار بندد و زشتیها را از خود دور گرداند و یك تبدیلی در اندیشه‌ها و خویها و رفتارها پدید آید و زندگانی رنگ نوینی گیرد.

یك راه هم اینست.

اختیار با شماست كه كدام یكی از اینها را بپذیرید و پیش گیرید.

✴️اگر بخواهید با همین حال بازمانید چنانكه گفتم گرفتاریهاتان همین خواهد بود كه هست ، و شما باید باینها رضایت دهید و بیهوده بگله و ناله نپردازید زیرا این گرفتاریها یك حادثه‌ی تصادفی ، یا نتیجه‌ی قضا و قدر نیست بلكه نتیجه‌ی قطعی همان حال و رفتاریست كه دارید ، و میخواهید دست برندارید.

✴️یك بیچارگی كه من در شما می‌بینم آنست كه نمیخواهید نیك بشوید ولی میخواهید از روزگار نیكی بینید.

✴️میخواهید در این آلودگیها بمانید و هیچ كم نكنید. ولی نتیجه‌ی آنها را كه زبونی و زیردستیست درنیابید.

✴️در اینجاست كه باید گفت : معنی زندگی را نمیدانید.

✴️در اینجاست كه باید گفت : یك دسته كودكان چهل ساله و پنجاه ساله‌اید.

این كار كودكانست كه دست بآتش دراز میكنند و چون سوزانید بگریه می‌افتند. در جلو كندوی عسل ببازی پردازند و چون زنبورها بیرون ریختند و سر و روی ایشان را خستند بناله و فریاد برخیزند.

✴️شما بخودتان بسیار مغرورید.

✴️من چون می‌آزمایم می‌بینم این غرور و نادانی شما از اندازه گذشته.

زیرا امروز در حال آنكه از هر باره خوار و زبون می‌باشید و در توی بدبختی و درماندگی فرورفته‌اید باز حال خود را درك نمی‌كنید.

✴️ شما هر یكی خود را دانشمند می‌شمارید هر سخنی بمیان آید می‌گویید : « مگر ما این را نمیدانستیم؟» ولی من چون می‌آزمایم می‌بینم ، شما چیزهای بسیار روشنی را نمی‌دانید.

✴️ شما از داستان «علت و معلول» ناآگاهید و این نمیدانید كه در این جهان هر چیزی از یك علتی برمیخیزد و تا آن علت از میان نرود بحال خود خواهد ماند.

✴️ این نمیدانید كه هر گرفتاری یا بیماری كه برای كسی یا توده‌ای رخ میدهد از یك علتی برخاسته كه باید آن را جست و شناخت و بچاره پرداخت.

این چراغ برق بالای سر ما اگر اكنون خاموش گردد شاید كسانی آن را تصادفی شمارند و بسخنان گله‌آمیزی پردازند ولی یك اهل فن آن را جز نتیجه‌ی یك علتی نخواهد شمرد و اینست جستجوی آن علت را كرده و بدست آورده و چاره خواهد كرد.

✴️این یك قاعده‌ی بزرگ همگانیست و بهمه چیز جاریست. ولی شما آن را نمیدانید و اعتنا ندارید.

✴️بجای آنكه آلودگیها را از خود دور گردانید و بگرفتاریها از راهش چاره كنید تنها بگله و ناله بس میكنید ، و یا بیخردانه امیدوارید كه ایران یك طلسمی دارد و كسی آن را از دست شما نتواند گرفت.

شما از نادانی و بیچارگی هم زبونی و هم بدبختی را میكشید و هم بیهوده ناله و فریاد میكنید كه این خود زیان دیگری میباشد.

✴️شما به هر چیزی از آلودگیهای خود نام فریبنده‌ی دیگری میگزارید.

✴️ شعرهای بیهوده سرودن ، و افسانه‌های بیخردانه بافتن را «ادبیات» می‌نامید ،

✴️كهنه‌بافندگیهای یونان و روم را «فلسفه» می‌خوانید ،

✴️ به بدآموزیهای خانه‌برانداز صوفیگری «عرفان» نام میدهید ،

✴️ آشفتن مغزهای جوانان را «آموزش و پرورش» یاد میكنید ،

✴️ گمراهیهای پراكنده و كشاكشهای بیهوده‌ی قرنهای گذشته را «مذهب» می‌شمارید ...

بدینسان به هر یكی از آلودگیهای خود عنوان دیگری میدهید و ما هر یكی را كه دنبال می‌كنیم بهایهوی و ایستادگی می‌پردازید و با اینحال نیكی از جهان میخواهید. دوباره میگویم : این خود نشان درماندگی شماست.

✴️ دوباره میگویم : شما یا چنانكه هستید باشید و تن باین خواری و زبونی دهید و یا اگر رهایی میخواهید این حقایق را از ما بپذیرید و هر كسی تكانی بخود دهید و هر كسی این آلودگیها را از خود دور گردانید.

(پرچم روزانه ش 102)
پاکدینی ـ احمد کسروی pinned «شما امروز بر سر یك دو راهی ایستاده‌اید كه اختیار دارید هر کدام را بپذیرید. یكی آنكه بهمین حال كه هستید باشید : این اندیشه‌های پراكنده همچنان در مغزها باشد. از شعر و شاعری دست برندارید ، كتابهای سراپا زیان زمان مغول را پیاپی چاپ كرده بیرون ریزید ، …»
👈 یک آگاهی

کانال : امروز ما همگی در اقیانوسی از سخن و خبر و عکس و هیاهو بنام اینترنت و پیام‌رسان غوطه‌وریم. سخن و اندیشه‌ی بی‌اندازه ، اگر همه را راست بینگاریم باز مایه‌ی آشفتگی مغزهاست چه رسد به آنکه نیمی از آنها جز دروغ و گمراهی نباشد. در این میان سخنان راست که می‌باید به دلها رسد ، به دشواری به گوشها میرسد.

این یک سنگ بزرگی بر سر راه رستگاری ایرانیان و جهانیانست. مردمی که نیک از بد و راست از ناراست جدا نتوانند کرد و هرچه را که بینند سزاوار خواندن و دیدن دانند ، گذشته از تباه کردن عمر ، مغزهاشان را آشفته میگردانند ـ چنین مردمی نیاز سخت به راهنماییهای راست و بجا دارند.

چاره‌ی این گرفتاریِ روزگار نو ، چنانکه آن یگانه مرد ، کسروی ، در نوشته‌هایش بازنموده ، در اینست که نیکخواهان و خردمندان در یک شاهراه گرد آمده دست یکی کرده ، همه یک آرمان و یک رشته اندیشه‌ها را دنبال کنند و از سخنان پراکنده‌ی مغزآشوب دوری بجویند تا توده از دودلیها و آشفته‌مغزیها برکنار ماند و راه پیشرفت و رستگاری خود را روشن بیند.

اکنون که راهنماییها و چاره‌جوییهای نیکخواهان و خردمندان درمیان میلیونها پیام و سخن و فیلم و عکسِ بی‌ارج ناپدید می‌گردد ، ما بهتر دانستیم راهنماییهای گره‌گشا و سخنان سراسر حقیقتی را که ایرانخواهان در جاهای دیگر می‌آورند و ما گاهی به آنها برمی‌خوریم در این کانال منتشر کنیم و به زبان دیگر «دری» در این کانال برای ایرانخواهان خردمند بگشاییم و نامش را «سخنان پرمغز دیگران» گزاردیم.

گفتاری که امروز در اینجا می‌آوریم ، هیچ بستگی‌ای با نویسنده‌ی آن نداریم و نام او را تنها دورادور شنیده‌ایم. ولی این سخنان را سراسر راست ، بسود مردم و آینده‌ی کشور دیده خواستیم این «در» در این کانال با چنان سخنان گرانمایه‌ای گشاده گردد.
✳️ سخنان پرمغز دیگران ✳️

♦️چکآپ انگلیسی!♦️
➖بابک‌داد➖
@BabakDad
🔹در کشوری که بودجه برای «بیماران خاص» ندارند و اختصاص نمی‌دهند، چون این پولها به قول آن وزیر محترم «خرج اضافه» برای دو سال عمر بیشتر است!، ما هموطنان مذهبی و متدینی داریم که برای «تطهیر مال و شستن ناپاکی درآمدشان» به دفاتر امامان جمعه می‌روند و خمس و زکات و کفاره‌ی عبادتهای ناکرده و گناهان خود را «نقدی» محاسبه و پرداخت می‌کنند؛ «باشد که به بهشت بروند»!

🔹در سرزمینی که «طرح سلامت عمومی» به خاطر کمبود بودجه حذف می‌شود و مسئولان به بیماران توصیه می‌کنند «به جای فیزیوتراپی؛ خودتان بمالید!»، ما امامان جمعه‌ای داریم که مانند سالهای دور، هنوز مخفیانه برای چکاپ و درمان به بهترین بیمارستان‌های انگلستان و اروپا می‌روند و میلیاردها تومان از «خمس و زکات همان مردم مذهبی» را صرف سلامتی و تقویت بنیه و قوای خود می‌کنند، «باشد که همینجا بهشتی زندگی کنند!»

🔹در معامله‌ای بین آن هموطنان مذهبی با این روحانیان حکومتی، هر دو طرف به بهشت‌هایی در این دنیا و آخرت می‌رسند و به «جهنمی» که کنار گوش آنها در شهرها و روستاهای اطراف برپاست و به فقر و بیماری و نداری که دسته دسته دلبندان مردم را قربانی می‌کند، توجهی ندارند! آیا خدا بر این سرزمین گذری و نظری خواهد کرد؟ من تردید دارم!

🔹به لطف فن‌آوری‌های نوین و فضای مجازی، دیگر دوران «سفرهای یواشکی» و «چکآپ انگلیسی» و تفریحات مخفیانه به سر آمده و دوربین‌های مردم هم پای منبرها هستند و اشتباهات آقایان را ضبط می‌کنند، هم سفرهای تابستانی و زمستانی آنها به اروپا را رسوا می‌سازند! خواه هاشمی شاهرودی باشند، یا موسوی جزایری!
سفر و تفریح با خمس و زکات ملت دیگر بس است!

🔹هموطنان و بازاریان مذهبی، (چه بخواهند چه نخواهند) در این «بی‌عدالتیِ ایمان‌سوز» شریک هستند! در مسئولیت این «خروج فوج فوج مردم از دین» سهیم هستند. در پروار کردن موجودات بی خاصیتی به نام «آخوند حکومتی» شریک هستند. کسانی که با «تبلیغ نظریه‌ی شرک‌آلود» ولایت فقیه، ایمان مؤمنان را بر باد می‌دهند تا بتوانند همچنان به نام «نماینده‌ی خدا»؛ بر ثروت و حقوق این مردم مظلوم دست‌اندازی کنند.

(این نوشته را اندکی کوتاه گردانیده‌ایم.)

کانال : آقای داد از «تطهیر مال و شستن ناپاکیِ درآمد» گروهی از «هموطنان مذهبی و متدین» یاد کرده و آن را «پروار کردن موجودات بی‌خاصیتی بنام آخوند حکومتی» نامیده‌ است. این گفته سراسر راست و خود مغز نوشته‌ی اوست.

شیعیگری ، کیش بیشتر ایرانیان که همچون غده‌ی سرطانی بر همه‌ی شئون زندگی ما چنگ انداخته ، با اختراع «تبصره»‌ای ، «ماده»ي قانونی اسلام را از کار انداخته. چگونگی آنکه ، در اسلام بعنوان اصل و ماده‌ی بنیادی دین گفته شده : «و من یعمل مثقال ذرة شراً یره» ، ولی شیعیگری این ماده را بیکبار از کار انداخته زیرا میگوید : اگر بزیارت رفتی از تمام گناهان پاك می‌شوی. اگر به امام حسین یا معصومین گریه كردی تمام گناهانت آمرزیده می‌شود. اگر وصیت كنی جنازه‌ات را بكربلا یا نجف برند از حساب و عذاب آسوده خواهی بود.

شیعیگری با چنین تبصره‌ای خط بطلان بر اسلام کشیده و «گناه پاک کن» برای مردم فراهم دیده بدینسان که هر گناهی خواستند بکنند ولی با گریه و پرداخت «رد مظالم» و «سهم امام» و خمس و زکات و زیارت کردن گناهانشان را «تطهیر» کنند. اینست سرچشمه‌ی فساد در این کیش. این را ملایان به مغزها فروکرده‌اند تا بتوانند از سودهایش بهره‌مند شوند و یک عمر با مفتخواری بسر برند.

خوانندگان این بدآموزیها و بدعتها در دین را در کتاب شیعیگری (یا داوری) به تفصیل توانند خواند.
https://t.me/kasravi_ahmad/260
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس‌‌ ـ تکه‌ی 7

🔸 ولى ايفوران هيچگونه پروايى باين سخنان او نكرده و همچنان سرگرم جشن و بازى بود[ند] (زيرا اين هنگام يكى از جشنها فرارسيده بود) ولى شبانه پنجهزار اسپارتى كه هر يكى از آنان ‌هفت تن پرستار از هلوتان‌1 با خود داشت روانه كرد بى‌آنكه آتنيان كه در آنجا بودند آگاه شوند. و چون آريستيديس دوباره بگفتگو درآمده شكايت آغاز نمود آنان پاسخ داده گفتند : شايد شما خواب مى‌بينيد وگرنه سپاه ديرزمانى است كه در اورستيوم‌2 مى‌باشد و راه را بسوى «بيگانگان» در پيش دارد و اين نامى بود كه ايرانيان را با آن مى‌خواندند. آريستيديس گفت : اين چه هنگام ريشخند كردن است در جايى كه بايد بدشمن بپردازيد چرا بدوستان آزار مى‌رسانيد؟ اين سخنى است كه ايدومنيوس آورده. ولى در نوشته‌ی آريستيديس نه نام خود او بلكه نامهاى كيمون و كسانثيپوس و مورونيديس‌3 ديده مى‌شود كه بفرستادگى برگزيده‌ شده‌اند.
چون او را بسردارى برگزيدند با هفت‌هزار تن سپاه آهنگ پلاتايا را كرد كه در آنجا با اوسانياس سردار همگى يونانيان همراه اسپارتيان باو پيوست ، نيز لشكرهاى ديگر يونانيان بايشان پيوستند. لشكرگاه ايرانيان در كنار رود آسوپوس4 بوده سراسر كنارهاى آن را فراگرفته بودند و شماره‌ی آنان چندان فزون بود كه نتوانسته بودند حايلى بر گرداگرد خود بكشند. ولى بنه و ابزار آنان و چيزهاى گرانبها كه داشتند ديواره‌اى چهار گوشه بر گرد آن كشيده‌ بودند كه درازى هر گوشه‌ی آن يك ميل بيشتر مى‌گرديد.
تيسامنوس‌5 از مردم ايليا به پااوسانياس و بهمگى يونانيان چنين پيشينگويى كرده بود كه‌ فيروز خواهيد درآمد. ولى بايد از جاى خود نجنبيده هجوم نبريد بلكه دشمن را دفاع نماييد. ولى آريستيديس كس به دلفى فرستاد و از خدا چنين پاسخ گرفت كه آتنيان بر دشمن چيره ‌خواهند شد و بايد بر زیوس و ديگر خدايان نيايشها كنند و بر پهلوانان قربانيها بگزارند6 نيز بايد در خاك خود در دشت كيريس‌7 بجنگ برخيزند. آريستيديس از داستان اين وحى به تشويش افتاده فروماند. زيرا قهرمانانى كه نام برده شده و بايستى قربانيها براى آنان گزارده شود ازآنِ پلاتايا بودند ولى از آنسوى دستور جنگ در خاك خود آتنيان و در دشت كيريس او را ناگزير مى‌ساخت كه بخاك آتن بازپس گردد.8 در اين ميان كه او نمى‌دانست چه بايد كرد اريمنستوس‌9 سركرده‌ی سپاهيان پلاتاى در خواب زیوس را ديدار كرد. زیوس ازو پرسيد : آيا يونانيان چه تصميمى دارند؟ آريمنستوس گفت : «آقاى من! فردا بسوى كيريس روانه خواهيم شد كه از روى دستور اپولو با دشمنان در آنجا كارزار كنيم‌.» زيوس پاسخ داده گفت : «ولى شما در اين باره بخطا مى‌رويد. زيرا آنجايى كه خدا بشما نشان داده جز در همين‌ خاك پلاتاى نيست كه اگر جستجو كنيد خواهيد يافت.» آريمنستوس از خواب بيدار شده كس فرستاد و پيرمردان و دانايان شهر خود را بآنجا خوانده و بآنان گفتگو كرده با هم بجستجو پرداختند و در نتيجه‌ی كوشش جايى را در دامنه‌ی كوه كيسايرون‌10 پيدا كردند كه در آنجا پرستشگاه كهنه‌اى بنام كيريس مى‌ايستاد و اينبود از دنبال آريستيديس فرستاد. او چون بيامد آنجا را براى جنگ بهترين نقطه يافت. زيرا جايى ‌بود كه براى پياده بسيار آسان ولى براى سواره بسى سخت و دشوار بود و از هر باره براى ‌يونانيان شايسته مى‌نمود. از آنجا كه همه‌ی دستور وحى جاى خود را گيرد آريمنستوس چنين پيشنهاد نمود كه سرحدى را كه تا آن هنگام در ميان خاك آتن و خاك پلاتاى داشتند تغيير بدهند و اين بخش ‌زمين را به آتنيان واگزارند تا خاك آنان شمرده شود و جنگ در آنجا كرده شود. مردم پلاتاى اين پيشنهاد او را بدلخواه پذيرفتند و اين غيرت و گذشت آنان چندان‌ شهرت يافت كه چندين سال پس از آن هنگامى كه الكساندر خداوند همگى آسيا گرديد ديوارهاى پلاتاى را دوباره برآورده در ميان بازيهاى المپياد دستور داد جار كشيدند كه ‌پادشاه مهر و نوازش از مردم پلاتاى دريغ نمى‌سازد و اين بپاداش پاك‌سرشتى و بزرگوارى‌ای ‌است كه آنان در زمان جنگهاى مادى نموده بدلخواه زمينهاى خويش به آتنيان بخشيدند و همدست آنان مردانه‌ جنگ كردند.


1ـ Helot بندگان و اسيران كه نوكر و پرستار بودند باين نام مى‌خواندند.
2ـ Oresteum
3ـ Myronides
4ـ Asopus
5ـ Tisaminus
6ـ يونانيان چون قهرمانان و پهلوانان را برتبه‌ی خدايى مى‌رسانيدند از اين جهت براى آنان قربانى مى‌گزاردند.
7ـ Ceres
8ـ در اين بخش گفته‌هاى پلوتارخ را مختصر گردانيده‌ايم.
9ـ Arimnestus
10ـ Cithaeren
🔶 پرسشهای بیهوده

🔸چهل سالست در كشور مشروطه روان گردیده هنوز یكی از هزار مردم معنی راست مشروطه را نمیدانند.

🔸همه در جستجوی آنند كه علی خلیفه بوده یا ابوبكر ، فدك حق دختر پیغمبر می‌بوده یا نمی‌بوده ، حسن با معاویه چرا آشتی كرده ، حسین با یزید چرا به جنگ برخاسته است.
در سرزمینی به این باردهی می‌زیند و بهره‌مندی از آن نمی‌توانند ، و همه درپی آن جُستارهای بیهوده می‌باشند.

🔸ما روزی كه به كوشش برخاستیم گمان نمی‌بردیم توده‌ی ایران به این آلودگی باشد.
porsewhãye bihude.pdf
86.3 KB
🔶 پرسشهای بیهوده

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکه‌ی پنجم)

🔸 سپس كه روزگار گذشته و داستان امام ناپیدا بمیان آمده (كه در اینجا نیازی بسخن از آن نمی‌باشد) باور شیعیان این بوده كه در نبودن آن امام ، حكومت حق علماست. علما جانشینان آن امامند. خود آن امام فرموده : «هم حجتی علیكم كما انا حجة الله علیهم». هر كس باید فرمان از علما برد ، سر بآنان سپارد ، خمس و سهم امام (كه مالیات اسلامی می‌بوده) بآنان پردازد ، بجنگ بی‌اجازه‌ی آنان نرود ، جز دستورهای ایشان را نپذیرد.

🔸در نتیجه‌ی این باور است كه شیعیان همیشه ، چه به خلفای اسلامی كه در بغداد یا در مصر یا در استانبول می‌بوده‌اند و چه به پادشاهان دیگری كه در كشورهای اسلامی برمی‌خاسته‌اند ، با دیده‌ی دشمنی نگریسته آنان را جز «غاصب» و «جائر» نمی‌شناخته‌اند.

🔸در خود ایران همیشه این گفتگو درمیان می‌بوده كه شاهان غاصبند ، مالیات دادن بآنها حرام است ، بسربازی رفتن حرامست ، اگر پولی از دولت بدست كسی افتد تواند آن را «تقاص» كند. اینها از دستورهای همگانی كیش شیعی بوده.

🔸اینها چیزهاییست كه درخور گفتگو نیست. گفتگو در آنست كه ایرانیان كه از زمان صفوی كیش شعیی را پذیرفته بودند و این كشور یكی از كانونهای بزرگ شیعیگری بشمار می‌رفت (و اكنون هم می‌رود) ، در چهل سال پیش ، كسانی از همان علما و دیگران بجنبش برخاستند و پس از كشاكشها و خونریزیها حكومت مشروطه (یا دمكراسی) را از توده‌های اروپایی فراگرفته در این كشور روان گردانیدند كه اكنون هم روانست.

🔸پیداست كه آنچه اندیشه‌ی مشروطه‌خواهی را در ایران پدید آورد ، آن بود كه كیش شیعی و دستورهای آن نمی‌توانست كشور را براه برد. وگرنه چه نیاز بمشروطه بودی؟! چرا بایستی علما پیش افتند و مشروطه خواهند؟! چرا بایستی فقه جعفری را كنار گزارند و قانونها را از فرانسه و انگلیس آورند؟!

من اگر بخواهم در اینجا جلو خامه را بازگزارم و همه‌ی گفتنیها را بگویم سخن بدرازی خواهد انجامید. می‌باید بكوتاهی بگویم كه كیش شیعی هیچگاه برای بدست گرفتن حكومت و راه بردن آن نبوده. خود همان امامان كه با آن پافشاری دعوی خلافت می‌داشتند ، هر یكی به همان دعوی بس كرده روزگار بسر می‌بردند. روشنتر گویم : تنها به «غاصب» خواندن خلفا و كارشكنی با آنان بس می‌كردند و هیچگاه نمی‌خواستند خودشان بكوشند و خلافت را بدست آورند. ملایان نیز در ایران همان رفتار را می‌كردند و هیچگاه درپی بدست آوردن حكومت نمی‌بودند (و كنون هم نیستند) و تنها به همان كارشكنی و مردم‌آزاری بس می‌كردند.

🔸بدینسان همیشه حكومت در دست پادشاهان می‌بود. در زمان قاجاریه چون پادشاهان آن خاندان ناشایستی بسیار از خود می‌نمودند و كشور روزبروز ناتوان و آشفته می‌گردید ، و از آنسوی آوازه‌ی مشروطه در كشورهای اروپا و آبادی و نیرومندی آن كشورها به ایران رسیده بود كسانی از خود ملایان از شادروانان بهبهانی و طباطبایی و آخوند خراسانی و دیگران پا پیش گزاردند و خواستار مشروطه شدند و عنوانشان این می‌بود كه با زبان ملایی خود می‌گفتند :
«چون در این زمان حكومت حقه ممكن نیست و اختیار در دست حكام جور است لااقل باید آن حكام را با قوانین عرفی مقید گردانید ...»
با این عنوان می‌بود كه مشروطه را بایران آوردند و از آنسو كیش شیعه را با همان دستگاهش نگه داشتند.

🔸راستی آنست كه ایشان نه معنی مشروطه را نیك می‌دانستند و نه از زیانهای كیش شیعه آگاه می‌بودند. ولی ما كه امروز می‌نگریم می‌بینیم زندگانی مشروطه با كیش شیعی بسیار ناسازگار است.

🔸مشروطه یا سررشته‌داری توده معنایش آنست كه توده‌ی مردم كشور را خاك خود دانند و كوشش بآبادی و آزادی آن را از بزرگترین بایاهای خود شناسند ، بقانونها پاس گزارند ، مجلس نمایندگان و دولت را ارجمند دارند ، پول دادن و جان باختن در راه توده را مایه‌ی سرفرازی هر كسی شمارند.

🔸این معنی مشروطه است. این كجا و كیش شیعی كجاست؟! كیش شیعی می‌گوید : خدا جهان را بپاس چهارده معصوم آفریده. ما بندگان ایشانیم ، باید آنها را دوست داریم ، نامهاشان فراموش نكنیم ، به روی گورهاشان گنبد و بارگاه افرازیم ، از راههای دوری بزیارت رویم ، همه چیز را فراموش ساخته جز در اندیشه‌ی آنها نباشیم ...
شادروان آخوند خراسانی
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست دوم : شعر سخنست و سخن بايد از روي نياز باشد
تکه‌ی 4

🔸 شاعر چشم‌بسته چون در آن خانه‌ها كه مي‌زيسته و نان ميخورده كساني را ميديده كه تفنگ دولول بدوش انداخته بشكار مي‌روند ، مي‌پنداشته كه آخرين سيستم تفنگ همانست و آلمانها كه مي‌جنگيدند افزارشان همانست. اينست مي‌خواهد بگويد كه آلمانها در روز خطر تفنگ دولول بدوش مي‌اندازند ولي چون نخواسته سخن ساده گويد ، بلكه خواسته دُرّ و گهر از درياي «طبع» بيرون آورد ، آن تفنگ را بعنوان «تشبيه» مار دو اشكم ناميده.
خواهيد گفت : «پس چگونه پسر تفنگ پدر شاه توران بوده؟!.» پاسخش آنست كه پسر تفنگ ، فشنگ است. فشنگ را «پشنگ» هم توان خواند. پشنگ هم نام پدر افراسيابست كه شاه توران ميبوده.
خواهيد گفت : «پس چگونه خاقان چين از دايي داييهاي تفنگ است؟!.» پاسخش آنست كه شما مگر تاريخ نخوانده‌ايد؟ا مگر نمي‌دانيد كه باروت را در چين اختراع كرده‌اند.
اين هم نمونه‌اي از شعر آن مرد فيلسوف! ببينيد چه داستانيست. ببينيد در اين كشور چه رسواييها هست. شما آن را بينديشيد كه اگر كسي به همان قيصر ويلهلم آگاهي دادي كه در آسيا كشوري هست بنام ايران ، در آنجا شاعري فيلسوف هست كه قيصرنامه بنام شما ساخته قصيده‌ها سروده ، و آنگاه اين شعر را با همين معني برايش ترجمه كردي ، آيا او يا ديگران درباره‌ي اين سرزمين چه انديشه پيدا كردندي؟!. با چه ديده‌اي باين كشور و مردمش نگريستندي؟!.
يك چيز هم كه از نخست عنوان بدست شاعران ايران و عرب داده و آنها را در كار خود شيفته‌تر گردانيده باور غلطي است كه مسلمانان درباره‌ي قرآن داشته‌اند. شما مي‌دانيد كه پيغمبر اسلام قرآن را «معجزه»ی خود شمرده و گفته : اگر به برانگيختگي من باور نمي‌كنيد شما نيز نشاني ماننده‌ي اين بياوريد. «فأتوا بآيه من مثله» پيداست كه خواست او بيش از همه معنيهاي قرآن و راهنماييهاي آن بوده وگرنه ناشاينده است كه مردي برانگيخته بسخن‌سازي خود بنازد و آن را دليل راستگويي خود گرداند. جمله‌هاي قرآن بسيار استوار و شيواست. ولي آنچه بيمانند و يكتا مي‌بوده راهنماييهاي آن كتابست.
به هر حال اين انديشه‌ي‌ غلط از نخست درميان مسلمانان روان بوده كه «معجزه» همان سخن و رويه‌ي1 قرآن را شناخته‌اند. از اينجا سخنبازان عنواني بدست آورده‌اند كه سخنبازيهاي خود را ارجدار وانمايند. بلكه سحر يا معجزه بنامند. انوري كه از ياوه‌گوترين و پرگوترينِ شاعران ، و بيشتر بديهاي شاعري را دارا مي‌بوده چنين مي‌گويد :
من نمي‌دانم كه اين جنس سخن را نام چيست
نه نبوت مي‌توانم خواندنش نه ساحري
از همينجا يك پنداري پيدا شده كه شاعران را در پشت سر پيغمبران جا دهند. نظامي ، همان مردي كه لاف از سگي بهرامشاه مي‌زده ، ميگويد :
پيش و پسي هست صف كبريا
پس شعرا آمد و پيش انبيا
بلكه در زمان اخير كه فروغي و همدستانش آن هايهوي را درباره‌ي شعر برانگيختند ، كساني گستاختر گرديده شعر را «وحي» شماردند و آشكاره در اين باره چيزها نوشتند. اينك تكه‌اي را كه در آن باره در يكي از روزنامه‌هاي اسپهان نوشته شده بود براي نمونه در اينجا مي‌خوانم :
«شعراي ايران مردمان فوق‌العاده هستند از قبيل انبياء و اولياء كه گلزار خاطرشان از سرچشمه‌ي فيض آب ميخورد ... طبيعيست اين گروه را حالات و كيفياتي ظاهر مي‌شود كه بايد اسم آن را روحانيت گزاشت زيرا در اين حال از قالب لفظ و صورت بيرون مي‌آيند و در فضاي باز معني و حقيقت پر و بال گشاده پرواز مي‌كنند. در اين‌ موقع چيزهايي مي‌بينند كه ما نمي‌بينيم و اسرار و حقايقي بر آنان مكشوف مي‌شود كه بر ما مستور و پوشيده است. آن وقتست كه پاي لفظ لنگ مي‌گردد و قامت رساي معني را جامه‌ی لفظ كوتاه مي‌آيد. شاعر مي‌خواهد تندباران حقيقت را كه بر ساحت قلب او مي‌بارد همه را در ظروف لفظ نگه دارد و تسليم تشنه‌لبان وادي طلب نمايد.»
ببينيد چه گزافه‌هايي را برشته كشيده. اين درست ماننده‌ي آنست كه مرد نابينايي از تندي بینش خود سخن راند و گزافه‌ها سرايد كه چيزهايي را در دو فرسخي هم تواند ديد.
ما نيك ميدانيم كه شاعران يك غزل يا قصيده‌اي را با چه سختي سازند و مصرعي را چند بار نوشته و خط كشند تا بجايي رسد. چه‌بسا كه يك غزل يا قصيده چند روز مايه‌ی گرفتاري شاعر باشد. باز نيك ميدانيم كه سر و كار شاعر بيش از همه با واژه‌ها (الفاظ) است. يكي كه ميخواهد غزلي سازد نخست قافيه‌هاي آن را آماده گردانيده پهلوي هم گزارد. (مثلاً : يار ، كار ، تبار ، حصار ، نزار ، بار ، تار ...). آنگاه بكار پرداخته جمله‌هايي سازد كه هر يكي از آنها را در آخر بيتي جا دهد. اينست همه‌ی سر و كارش با واژه‌ها و جمله‌هاست. معني هرچه بود بوده. از اينجاست كه شما مي‌بينيد در بيشتر غزلها و قصيده‌ها بيتها بهم بستگي نداشته هر كدام سخن جداييست.


1ـ رويه (همچون مويه) = ظاهر ، صورت ـ و