🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس ـ تکهی 8
🔸 مردم تيگيات1 بر سر جايگاه خود در صف سپاه با آتنيان كشاكش آغاز نمودند زيرا بدانسان كه رسم بود اسپارتيان بايستى دست راست لشكر را بگيرند. تيگياتيان هم خواستار بودند كه دست چپ بآنان سپرده شود و در اين باره دستاويزهايى از شهرت و نيكنامى پدران خود داشتند. آتنيان از اين كار ايشان برآشفتند ولى آريستيديس پا بجلو گزارده و لب بگفتار باز نموده چنين گفت : «اى اسپارتيان و اى يونانيان ديگر! همه بدانيد كه جاى نه بر دليرى جنگجويان مىافزايد و نه از آن مىكاهد ، شما هر جايى را براى ما مىسپاريد ما كوشش خواهيم كرد كه نگزاريم سرفرازيهاى پيشين ما لكهدار گردد. زيرا ما باينجا نه براى نبرد با همخاكان خود بلكه از بهر دشمنان آن خاك آمدهايم. ما هيچگاه نمىخواهيم نيكيهاى گذشتگان خود را بياد ديگران بياوريم بلكه مىخواهيم در سايهی دليرى و جانسپارى نيكيهاى خود را بهمگى نشان بدهيم.» نتيجهی اين گفتار او بود كه شوراى جنگى نيز هواى آتنيان را داشته دست چپ سپاه را بآنان سپرد.
چون در اين هنگام همگى يونان سامانش بهم خورده بيش از همه كار آتنيان آشفته شده بود دستهاى از كسانى كه از خاندانهاى بزرگ برخاسته خداوند زمين و دارايى بودند و اينزمان مىديدند دارايى خود را از دست داده و نام و شهرت خويش را هم باختهاند ولى ديگران بر شهرت و نيكنامى افزودهاند از اين جهت در يك خانهاى در پلاتاى گرد هم آمده چنين نيرنگ انديشيدند كه بكوشند و حكومت دموکراسی را براندازند و اگر آن کار را نتوانستند بکوشند و حکومت را بدست ايرانيان بياندازند. اين پيشامد در لشكرگاه نيز رخنه پديد آورد و كسانى فريب آنان را خوردند و آريستيديس چون آن را دريافت بپاس سختى زمان خواست از يكسوى بدكرداران را بىكيفر نگزارد و از سوى ديگر كار را به پردهدرى نرساند. از اين جهت با آنكه كسان بسيارى آلودهی تهمت بودند او تنها هشت تن را بزير بازپرس كشيد. از اينان دو تن چون پيشاهنگان آن خيانت بودند و گناهشان بسى بزرگ بود خود ايشان از لشكرگاه گريخته ناپديد شدند. يكى آيیسخينيس2 از مردم لامپرا و ديگرى آگيسياس3 از مردم اخارينا. اما ديگران را آريستيديس رها نموده چنين گفت : شما در اين هنگام فرصت آن داريد كه پشيمانى و توبهی خود را در سايهی جانفشانى و كوشش آشكار گردانيد. چنين بينگاريد كه مدتى پنهان شده بوديد و كنون بيرون آمده توبه مىكنيد و توبهی خود را با جانفشانى بثبوت رسانيد.
1ـ Tegeatae
2ـ Aeschines
3ـ Agesias
2) آريستيديس ـ تکهی 8
🔸 مردم تيگيات1 بر سر جايگاه خود در صف سپاه با آتنيان كشاكش آغاز نمودند زيرا بدانسان كه رسم بود اسپارتيان بايستى دست راست لشكر را بگيرند. تيگياتيان هم خواستار بودند كه دست چپ بآنان سپرده شود و در اين باره دستاويزهايى از شهرت و نيكنامى پدران خود داشتند. آتنيان از اين كار ايشان برآشفتند ولى آريستيديس پا بجلو گزارده و لب بگفتار باز نموده چنين گفت : «اى اسپارتيان و اى يونانيان ديگر! همه بدانيد كه جاى نه بر دليرى جنگجويان مىافزايد و نه از آن مىكاهد ، شما هر جايى را براى ما مىسپاريد ما كوشش خواهيم كرد كه نگزاريم سرفرازيهاى پيشين ما لكهدار گردد. زيرا ما باينجا نه براى نبرد با همخاكان خود بلكه از بهر دشمنان آن خاك آمدهايم. ما هيچگاه نمىخواهيم نيكيهاى گذشتگان خود را بياد ديگران بياوريم بلكه مىخواهيم در سايهی دليرى و جانسپارى نيكيهاى خود را بهمگى نشان بدهيم.» نتيجهی اين گفتار او بود كه شوراى جنگى نيز هواى آتنيان را داشته دست چپ سپاه را بآنان سپرد.
چون در اين هنگام همگى يونان سامانش بهم خورده بيش از همه كار آتنيان آشفته شده بود دستهاى از كسانى كه از خاندانهاى بزرگ برخاسته خداوند زمين و دارايى بودند و اينزمان مىديدند دارايى خود را از دست داده و نام و شهرت خويش را هم باختهاند ولى ديگران بر شهرت و نيكنامى افزودهاند از اين جهت در يك خانهاى در پلاتاى گرد هم آمده چنين نيرنگ انديشيدند كه بكوشند و حكومت دموکراسی را براندازند و اگر آن کار را نتوانستند بکوشند و حکومت را بدست ايرانيان بياندازند. اين پيشامد در لشكرگاه نيز رخنه پديد آورد و كسانى فريب آنان را خوردند و آريستيديس چون آن را دريافت بپاس سختى زمان خواست از يكسوى بدكرداران را بىكيفر نگزارد و از سوى ديگر كار را به پردهدرى نرساند. از اين جهت با آنكه كسان بسيارى آلودهی تهمت بودند او تنها هشت تن را بزير بازپرس كشيد. از اينان دو تن چون پيشاهنگان آن خيانت بودند و گناهشان بسى بزرگ بود خود ايشان از لشكرگاه گريخته ناپديد شدند. يكى آيیسخينيس2 از مردم لامپرا و ديگرى آگيسياس3 از مردم اخارينا. اما ديگران را آريستيديس رها نموده چنين گفت : شما در اين هنگام فرصت آن داريد كه پشيمانى و توبهی خود را در سايهی جانفشانى و كوشش آشكار گردانيد. چنين بينگاريد كه مدتى پنهان شده بوديد و كنون بيرون آمده توبه مىكنيد و توبهی خود را با جانفشانى بثبوت رسانيد.
1ـ Tegeatae
2ـ Aeschines
3ـ Agesias
🔶در پیرامون رمان
(بخش یکم)
🔸کانال : سخن نویسنده از رمان و کتابهای رمانست. در زمانی که هنوز تلویزیون نبوده و رادیو و سینما به اندازهی امروز رواج نداشته ، کتابهای رمان خواننده و هم نویسنده فراوان داشته و بسیاری از مردم از پیر و جوان آلودهی آن بودهاند. لیکن باید بدیده داشت امروز که بسیاری از فیلمها و سریالها و نمایشنامههای رادیویی را از رمانها میسازند این سخنان دربارهی آنها نیز راست درمیآید.
(بخش یکم)
🔸کانال : سخن نویسنده از رمان و کتابهای رمانست. در زمانی که هنوز تلویزیون نبوده و رادیو و سینما به اندازهی امروز رواج نداشته ، کتابهای رمان خواننده و هم نویسنده فراوان داشته و بسیاری از مردم از پیر و جوان آلودهی آن بودهاند. لیکن باید بدیده داشت امروز که بسیاری از فیلمها و سریالها و نمایشنامههای رادیویی را از رمانها میسازند این سخنان دربارهی آنها نیز راست درمیآید.
dar pirãmune romãn 1.pdf
77.2 KB
🔶 در پیرامون رمان
(بخش یکم)
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش یکم)
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکهی ششم)
🔸در این كیش آنچه جا ندارد سخن از كشور و توده و كوشش در راه آنهاست. یك شیعی باید بجهان ارجی نگزارد و درپی آبادی آن نباشد. آنگاه جهان اگر بد است و ستم فزونتر شده باید امام زمان بیاید و جهان را بنیكی آورد. در اندیشهی یك شیعی بدیها باید روبروز فزونتر گردد و جهان پر از ستم و بیداد شود تا هنگام برای بیرون آمدن امام برسد كه بیرون آید و جهان را پر از داد گرداند.
گذشته از همهی اینها ، از روی مشروطه حكومت حق توده است كه باید با برگزیدن نمایندگان و پدید آوردن مجلس شورا و دولت و ادارهها از آن حق خود بهره جویند. در حالی كه از روی كیش شیعی حكومت حق علماست ، و چنانكه گفتیم پیروان آن كیش باید هر حكومتی را كه جز از علما پدید میآید ـ چه مشروطهای باشد و چه استبدادی ـ جائر و غاصب شناسند و دشمن دارند و مالیات دادن و بسربازی رفتن را حرام شمارند.
🔸اینست معنی آنچه میگوییم مشروطه با كیش شیعی از هر باره ناسازگار است. در آغاز جنبش مشروطه كه حاجیشیخفضلالله و كسان دیگری از ملایان فریاد میزدند : «مشروطه بضد مذهب جعفری است ..» راست میگفتند. سخن ایشان تا اینجاش بسیار استوار میبود. خواستشان هرچه بوده باشد. سخنشان راست بوده.
پیشروان مشروطهخواهی اگر مردان دوراندیش و بافهم و دانش بودندی بایستی این ناسازگاری را بدیده گیرند و از همان گام نخست بچاره كوشند. ولی آنان این هوش و دانش را نداشتهاند و با كوششهای خود مشروطه را در بغل شیعیگری جا دادهاند.
🔸اینكه مشروطه در ایران بنتیجهی نیكی نرسیده و رُویهی[صورت] بسیار ناستودهای بخود گرفته ، انگیزههای بسیاری میدارد ، و یكی از انگیزههای بزرگ آن (بلكه بزرگترین انگیزهی آن) همین ناسازگاری با كیش شیعی و برخورد با دستورهای آن میباشد.
در این سیوهشت سال كه از آغاز مشروطه میگذرد ما در این كشور بودهایم و میدانیم كه ملایان و پیروان ایشان با مشروطه و قانونهای آن چه رفتاری كردهاند ، چه ناپاسداریها نمودهاند ، در برابر هر گامی كه بسوی پیشرفت برداشته شده به چه ایستادگیها و كارشكنیها برخاستهاند. اكنون هم در این كشوریم و میبینیم كه چه رفتاری مینمایند.
نافرمانی بقانون ، سرپیچیدن از دستور دولت ، گریختن از سربازی ، نپرداختن مالیات ، گریزانیدن كالا از گمرك ، قاچاقی گذشتن از مرز و اینگونه كارها عبادتی در اندیشهی آنهاست. سربازی كه در راه ایمنی كشور كشته میشود در نزد آنها «مرتد» مرده ، پاسبانی كه شب تا بامداد بیدار میماند و نگهبانی میكند از «ظلمه» است و پولی كه بگیرد حرام است. نخستوزیر ، وزیران ، نمایندگان مجلس ، سران ادارهها ، كارمندان دولت ، همه از «ظلمه»اند و همه گناهكارند ، پولشان حرامست ، رختهاشان حرامست ، نانی كه خودشان و فرزندانشان میخورند حرامست.
عدلیه خلاف شرعست ، دبستانها خلاف شرعست ، نظام وظیفه خلاف شرعست ، مالیه خلاف شرعست ، دبیرستانها[؟] خلاف شرعست ، دانشكدهها خلاف شرعست ، هرچه بیرون از دستگاه آخوندی و شیعیگری است خلاف شرع است.
میهنپرستی بتپرستیست. گفتگو از سوسیالیزم و كمونیزم بكلی حرامست. «اینها صحبتهای دنیاییست». اگر بیگانگان بكشور آمدند چون جلو روضهخوانی و زیارت را نمیگیرند بسیار بهتر كه بیایند.
چنگیز و تیمور و صمدخان كه آنهمه ستمها كرده و خونها ریختهاند درخور پروا نیستند. باید ستم یزید را فراموش نگردانید. باید دست از گریبان ابوبكر و عمر و عثمان برنداشت.
🔸در محرم ١٣٣٠ (قمری) كه روز عاشورا افسران دُژخیم تزاری در سربازخانه چوبههای دار برپا میگردانیدند كه شادروانان ثقةالاسلام و شیخ سلیم و ضیاءالعلماء و پسران نوجوان علی مسیو را بگناه ایراندوستی و میهنپرستی بدار كشند ، در همان هنگام شیعیان دستهها راه انداخته در بازارها گردیده زنجیر بتن خود میكوفتند و فریاد برمیآوردند : «داد از ظلم یزید». (ای داد شمر الندن ، فریاد شمر الندن).
🔸در سال ١٣٣٦ (قمری) كه در ارومی آشوب آسوری برخاست بهنگامی كه آسوریان مردان آن شهر را كشتار میكردند و زنها را شكم میدریدند و دختران را كشیده میبردند حاجی محتشمالسلطنه والی شیعی آذربایجان در تبریز در عالیقاپو روزهایش را با زیارت عاشورا میگذراند و صد لعن «اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد» میخواند.
(تکهی ششم)
🔸در این كیش آنچه جا ندارد سخن از كشور و توده و كوشش در راه آنهاست. یك شیعی باید بجهان ارجی نگزارد و درپی آبادی آن نباشد. آنگاه جهان اگر بد است و ستم فزونتر شده باید امام زمان بیاید و جهان را بنیكی آورد. در اندیشهی یك شیعی بدیها باید روبروز فزونتر گردد و جهان پر از ستم و بیداد شود تا هنگام برای بیرون آمدن امام برسد كه بیرون آید و جهان را پر از داد گرداند.
گذشته از همهی اینها ، از روی مشروطه حكومت حق توده است كه باید با برگزیدن نمایندگان و پدید آوردن مجلس شورا و دولت و ادارهها از آن حق خود بهره جویند. در حالی كه از روی كیش شیعی حكومت حق علماست ، و چنانكه گفتیم پیروان آن كیش باید هر حكومتی را كه جز از علما پدید میآید ـ چه مشروطهای باشد و چه استبدادی ـ جائر و غاصب شناسند و دشمن دارند و مالیات دادن و بسربازی رفتن را حرام شمارند.
🔸اینست معنی آنچه میگوییم مشروطه با كیش شیعی از هر باره ناسازگار است. در آغاز جنبش مشروطه كه حاجیشیخفضلالله و كسان دیگری از ملایان فریاد میزدند : «مشروطه بضد مذهب جعفری است ..» راست میگفتند. سخن ایشان تا اینجاش بسیار استوار میبود. خواستشان هرچه بوده باشد. سخنشان راست بوده.
پیشروان مشروطهخواهی اگر مردان دوراندیش و بافهم و دانش بودندی بایستی این ناسازگاری را بدیده گیرند و از همان گام نخست بچاره كوشند. ولی آنان این هوش و دانش را نداشتهاند و با كوششهای خود مشروطه را در بغل شیعیگری جا دادهاند.
🔸اینكه مشروطه در ایران بنتیجهی نیكی نرسیده و رُویهی[صورت] بسیار ناستودهای بخود گرفته ، انگیزههای بسیاری میدارد ، و یكی از انگیزههای بزرگ آن (بلكه بزرگترین انگیزهی آن) همین ناسازگاری با كیش شیعی و برخورد با دستورهای آن میباشد.
در این سیوهشت سال كه از آغاز مشروطه میگذرد ما در این كشور بودهایم و میدانیم كه ملایان و پیروان ایشان با مشروطه و قانونهای آن چه رفتاری كردهاند ، چه ناپاسداریها نمودهاند ، در برابر هر گامی كه بسوی پیشرفت برداشته شده به چه ایستادگیها و كارشكنیها برخاستهاند. اكنون هم در این كشوریم و میبینیم كه چه رفتاری مینمایند.
نافرمانی بقانون ، سرپیچیدن از دستور دولت ، گریختن از سربازی ، نپرداختن مالیات ، گریزانیدن كالا از گمرك ، قاچاقی گذشتن از مرز و اینگونه كارها عبادتی در اندیشهی آنهاست. سربازی كه در راه ایمنی كشور كشته میشود در نزد آنها «مرتد» مرده ، پاسبانی كه شب تا بامداد بیدار میماند و نگهبانی میكند از «ظلمه» است و پولی كه بگیرد حرام است. نخستوزیر ، وزیران ، نمایندگان مجلس ، سران ادارهها ، كارمندان دولت ، همه از «ظلمه»اند و همه گناهكارند ، پولشان حرامست ، رختهاشان حرامست ، نانی كه خودشان و فرزندانشان میخورند حرامست.
عدلیه خلاف شرعست ، دبستانها خلاف شرعست ، نظام وظیفه خلاف شرعست ، مالیه خلاف شرعست ، دبیرستانها[؟] خلاف شرعست ، دانشكدهها خلاف شرعست ، هرچه بیرون از دستگاه آخوندی و شیعیگری است خلاف شرع است.
میهنپرستی بتپرستیست. گفتگو از سوسیالیزم و كمونیزم بكلی حرامست. «اینها صحبتهای دنیاییست». اگر بیگانگان بكشور آمدند چون جلو روضهخوانی و زیارت را نمیگیرند بسیار بهتر كه بیایند.
چنگیز و تیمور و صمدخان كه آنهمه ستمها كرده و خونها ریختهاند درخور پروا نیستند. باید ستم یزید را فراموش نگردانید. باید دست از گریبان ابوبكر و عمر و عثمان برنداشت.
🔸در محرم ١٣٣٠ (قمری) كه روز عاشورا افسران دُژخیم تزاری در سربازخانه چوبههای دار برپا میگردانیدند كه شادروانان ثقةالاسلام و شیخ سلیم و ضیاءالعلماء و پسران نوجوان علی مسیو را بگناه ایراندوستی و میهنپرستی بدار كشند ، در همان هنگام شیعیان دستهها راه انداخته در بازارها گردیده زنجیر بتن خود میكوفتند و فریاد برمیآوردند : «داد از ظلم یزید». (ای داد شمر الندن ، فریاد شمر الندن).
🔸در سال ١٣٣٦ (قمری) كه در ارومی آشوب آسوری برخاست بهنگامی كه آسوریان مردان آن شهر را كشتار میكردند و زنها را شكم میدریدند و دختران را كشیده میبردند حاجی محتشمالسلطنه والی شیعی آذربایجان در تبریز در عالیقاپو روزهایش را با زیارت عاشورا میگذراند و صد لعن «اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد» میخواند.
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
ارتباط ما ایرانی ها با قبرها ناگسستنی است.!!!
کار ما با قبر است.!
نشاط را ما از قبر میگیریم!
سعادت را ما از قبر میگیریم.!
بار و بندیل تان راببندید، برویم کربلا سر قبر ...
از آنجا هم میرویم نجف سر قبر ...
بعد میرویم به مدینه سر قبر ...
سپس میرویم سوریه سر قبر ..
برمیگردیم به مشهد سر قبر ...
میرویم قم سر قبر ...
میرویم شیرازسرقبر...
و اینجا همه قبر هست
میرویم سر قبر؛ سر قبر...
اصلا زندگی ما همه در قبر است.!!!!
به همین خاطر آباد ترین جاهای ما گورستان ها هستند.!!!
حتی تورهایمان هم گورستانی است.!!!
بعد از قبر دیگر چه داریم؟!
مسجد.!!!
در حالی كه این مسجد هم در ارتباط با آن قبر ساخته شده
عزیزان، ما آدم های قبرستانی هستیم.!!!
اهل زندگی نیستیم
ما را این گونه بار آورده اند.
این کشورپر از قبراست، هرروز هم گوری به گورهااضافه میشود.!!!
امام زاده پشت امام زاده کشف
وبرآنها بارگاه ساخته و
به امت همیشه درصحنه جهت
پرداخت نذوراتشان تقدیم
می شود.!!!!
پس کاخ ها کو؟
سالن های عظیم نمایش کو؟
سالن های بزرگ موسیقی کو؟
سالن های بزرگ ورزشی چه شد؟
شادی وشادمانی کو؟
و....
آیا هدف ازآفرینش مردم دراین محنتکده رفتن برسرگورهابوده است ؟
دوستان؛
همه ی زندگی ما برای قبر است.!!!
مملکت ما هم شبیه قبر شده؟
حیف ازاین کشورکه گرفتار چنین بلای ویرانگری شد.
عزیزان؛
ایران بزرگ آرمان بزرگ میخواهد!!!!
ما زندگی کردن را نمیدانیم با سکوت مهر تایید بر همه چیز میزنیم.
(این نوشتهی کوتاهشدهای از محمد یار تازه آشنای ماست. چون حال و سان کشور و مردم را نیک مینماید در اینجا آوردیم.)
کار ما با قبر است.!
نشاط را ما از قبر میگیریم!
سعادت را ما از قبر میگیریم.!
بار و بندیل تان راببندید، برویم کربلا سر قبر ...
از آنجا هم میرویم نجف سر قبر ...
بعد میرویم به مدینه سر قبر ...
سپس میرویم سوریه سر قبر ..
برمیگردیم به مشهد سر قبر ...
میرویم قم سر قبر ...
میرویم شیرازسرقبر...
و اینجا همه قبر هست
میرویم سر قبر؛ سر قبر...
اصلا زندگی ما همه در قبر است.!!!!
به همین خاطر آباد ترین جاهای ما گورستان ها هستند.!!!
حتی تورهایمان هم گورستانی است.!!!
بعد از قبر دیگر چه داریم؟!
مسجد.!!!
در حالی كه این مسجد هم در ارتباط با آن قبر ساخته شده
عزیزان، ما آدم های قبرستانی هستیم.!!!
اهل زندگی نیستیم
ما را این گونه بار آورده اند.
این کشورپر از قبراست، هرروز هم گوری به گورهااضافه میشود.!!!
امام زاده پشت امام زاده کشف
وبرآنها بارگاه ساخته و
به امت همیشه درصحنه جهت
پرداخت نذوراتشان تقدیم
می شود.!!!!
پس کاخ ها کو؟
سالن های عظیم نمایش کو؟
سالن های بزرگ موسیقی کو؟
سالن های بزرگ ورزشی چه شد؟
شادی وشادمانی کو؟
و....
آیا هدف ازآفرینش مردم دراین محنتکده رفتن برسرگورهابوده است ؟
دوستان؛
همه ی زندگی ما برای قبر است.!!!
مملکت ما هم شبیه قبر شده؟
حیف ازاین کشورکه گرفتار چنین بلای ویرانگری شد.
عزیزان؛
ایران بزرگ آرمان بزرگ میخواهد!!!!
ما زندگی کردن را نمیدانیم با سکوت مهر تایید بر همه چیز میزنیم.
(این نوشتهی کوتاهشدهای از محمد یار تازه آشنای ماست. چون حال و سان کشور و مردم را نیک مینماید در اینجا آوردیم.)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست دوم : شعر سخنست و سخن بايد از روي نياز باشد
تکهی 5
🔸 حافظ شيرازي كه او را «لسانالغيب» نام دادهاند غزلهايش بخوانيد تا ببينيد چه اندازه درهم است. از عشق بموعظه ، از موعظه بفلسفه ، از فلسفه بستايش باده ، از ستايش باده بداستان جبريگري يا مانند آن ميگذرد.
اينها گذشته از آنكه سخن بياوه ميسرودهاند و شعر ميگفتهاند تنها براي آنكه شعر گفته باشند ، آن گفتههاي ياوهشان نيز درهم ميبوده. يكي از ايرادهاي بزرگ بشعرسازي ايرانيان همينست.
در اين باره مثلي هست كه بارها ياد كردهام. كسي در تابستان پوستين خريده بدوش انداخته بود. ايراد گرفتند. پاسخ داد : «در نسيهفروش عبا نميبود». چون پول نميداشته و ميخواسته نسيه بخرد و نسيهفروش عبا نميداشته ناچار شده كه پوستين بخرد.
شاعران نيز چنينند. چون كارشان بيش از همه در دست وزن و قافيه است ، از اينرو ساماني در سخنانشان نيست و هفت يا هشت بيت كه در يك غزل ميآيد تنها قافيه است كه آنها را بهم ميبندد.
ستايشگريهايي كه اينان كردهاند ، گذشته از آنكه از ديدهی نيكخويي بسيار زشتست و خود نمونهي پستي آنان ميباشد ، از اين باره هم زشتست كه بجاي آنكه كارهاي نيكي را از آن پادشاه بشمارند (اگرچه بدروغ باشد) ، همه بآسمان و ريسمان پرداخته بگزافههاي بسيار پرتي برخاسته و گاهي پندارهايي از خود پديد آوردهاند كه به سرسام تبدار مانندهتر است تا بسخن كسي تندرست و هوشدار. همان انوري كه ندانسته بسخنان خود چه نامي دهد ، «آنها را معجزه خواند يا ساحري» ، اينها نمونههايي از ستايشگريهاي اوست :
گر تور چو عقرب نشدي ناقص و بيچشم
در قبضهی شمشير نشاندي دبران را
از ناصيهی كاهربا گرچه طبيعيست
سعي تو فرو شويد رنگ يرقان را
*
به تيغ كين تو آن را كه كشته كرد اجل
خداي زنده نگرداندش به نفخهی صور
*
گرگ از مهابت تو بره مانده ميش را
بردارد از زمين و بدوش شبان دهد
سلطان سنجر كه همانا اين شعرها در ستايش اوست جنگها كرده و فيرويها بدست آورده و كشور پهناوري ميداشت. شاعر كه بچاپلوسي برخاسته بوده ميتوانسته سخن از آنها راند ولي نكرده و باين گفتههاي پوچ كه باز ميگويم بسرسام تبدار بسيار ماننده است پرداخته.
گفتگو در آنست كه سخناني كه حالشان اينهاست ، چه بسيار ناسزاست كه كساني برخيزند و دعوي «وحي» دربارهی آنها كنند. اين لاف از شاعران سخنباز ياوهگو از لاف خدايي كه ميرزا حسينعلي بهاء زده كمتر نيست.
بماند كه همان شاعران چه هجوها كردهاند ، چه دشنامها دادهاند ، چه سخنان زشتي را برشتهی شعر كشيدهاند. همان انوري تكهاي گفته كه در ديوانش هست و از زشتترين گفتههاست :
قاصد خويش را فرستادم
بتو پنهان پيامكي دادم
شعرهاي پر از دشنام سوزني و يغما و ابوالعلاي شيرواني و شهاب ترشيزي و هزليات سعدي و ديگران را شنيدهايد. از شعرهاي بسيار بيشرمانهی ايرج ميرزا و عشقي ناآگاه نميباشيد. هجوها و دشنامهاي اديبالممالك بگوشتان خورده است. ببينيد تا چه اندازه ناسزاست كه كسي آنها را «وحي» شمارد.
شنيدنيست وحيد دستگردي كه نامش شنيدهايد با ما دشمني ميكرد و پيامها ميفرستاد كه «شعر وحي است». سلطانزادهي ما در پاسخ پيام فرستاده بود : «آيا شعرهاي عشقي كه در هجو خود شماست نيز وحي است؟!».
از بس بد شاعران گفته نشده كار باينجاها كشيده. همين داستان هجو و دشنام لكهي ننگي در تاريخ ايرانست. در آيين اسلام شاعر هجوگو كشتني ميبوده و همان بايد بود. شاعر هجوگو چون سگ هار است. در تاريخهاي عثماني خواندهام ، در استانبول «نفعي» نام شاعري ميبوده كه اين و آن را هجو ميكرده ، بفتواي شيخالاسلام سرش را بريدهاند. ولي در ايران از نافهمي و بيچارگي هجونامهها را نگه داشتهاند ، در كتابها نوشتهاند ، خوانده و لذت بردهاند ، بچاپ رسانيده در همهجا پراكندهاند. سپس كار بجايي رسيده كه همان شاعران را همپايهی برانگيختگان و شعرهاي آنها را از سرچشمهی «وحي» دانند. نيك گفتهاند بدهكار را چون دنبال نكني بستانكار گردد.
آمديم بر سر عشقبازيهاي شاعران كه شاهكار ايشان شمرده ميشود. بماند آنكه عشقبازيهاي آنان ياوه ميبوده. باين معني با دل سرد و تهي لاف عشق زدهاند و هميشه سر و كارشان با «يار پنداري» بوده. بماند آنكه بسياري از آنان اين راه را هم كج رفتهاند و همان «يار پنداريشان» پسر ميبوده ـ گذشته از همه اينها ستايشهايي كه آنان از يار كردهاند و «تشبيه»هايي كه آوردهاند بسيار خنكست.
نشست دوم : شعر سخنست و سخن بايد از روي نياز باشد
تکهی 5
🔸 حافظ شيرازي كه او را «لسانالغيب» نام دادهاند غزلهايش بخوانيد تا ببينيد چه اندازه درهم است. از عشق بموعظه ، از موعظه بفلسفه ، از فلسفه بستايش باده ، از ستايش باده بداستان جبريگري يا مانند آن ميگذرد.
اينها گذشته از آنكه سخن بياوه ميسرودهاند و شعر ميگفتهاند تنها براي آنكه شعر گفته باشند ، آن گفتههاي ياوهشان نيز درهم ميبوده. يكي از ايرادهاي بزرگ بشعرسازي ايرانيان همينست.
در اين باره مثلي هست كه بارها ياد كردهام. كسي در تابستان پوستين خريده بدوش انداخته بود. ايراد گرفتند. پاسخ داد : «در نسيهفروش عبا نميبود». چون پول نميداشته و ميخواسته نسيه بخرد و نسيهفروش عبا نميداشته ناچار شده كه پوستين بخرد.
شاعران نيز چنينند. چون كارشان بيش از همه در دست وزن و قافيه است ، از اينرو ساماني در سخنانشان نيست و هفت يا هشت بيت كه در يك غزل ميآيد تنها قافيه است كه آنها را بهم ميبندد.
ستايشگريهايي كه اينان كردهاند ، گذشته از آنكه از ديدهی نيكخويي بسيار زشتست و خود نمونهي پستي آنان ميباشد ، از اين باره هم زشتست كه بجاي آنكه كارهاي نيكي را از آن پادشاه بشمارند (اگرچه بدروغ باشد) ، همه بآسمان و ريسمان پرداخته بگزافههاي بسيار پرتي برخاسته و گاهي پندارهايي از خود پديد آوردهاند كه به سرسام تبدار مانندهتر است تا بسخن كسي تندرست و هوشدار. همان انوري كه ندانسته بسخنان خود چه نامي دهد ، «آنها را معجزه خواند يا ساحري» ، اينها نمونههايي از ستايشگريهاي اوست :
گر تور چو عقرب نشدي ناقص و بيچشم
در قبضهی شمشير نشاندي دبران را
از ناصيهی كاهربا گرچه طبيعيست
سعي تو فرو شويد رنگ يرقان را
*
به تيغ كين تو آن را كه كشته كرد اجل
خداي زنده نگرداندش به نفخهی صور
*
گرگ از مهابت تو بره مانده ميش را
بردارد از زمين و بدوش شبان دهد
سلطان سنجر كه همانا اين شعرها در ستايش اوست جنگها كرده و فيرويها بدست آورده و كشور پهناوري ميداشت. شاعر كه بچاپلوسي برخاسته بوده ميتوانسته سخن از آنها راند ولي نكرده و باين گفتههاي پوچ كه باز ميگويم بسرسام تبدار بسيار ماننده است پرداخته.
گفتگو در آنست كه سخناني كه حالشان اينهاست ، چه بسيار ناسزاست كه كساني برخيزند و دعوي «وحي» دربارهی آنها كنند. اين لاف از شاعران سخنباز ياوهگو از لاف خدايي كه ميرزا حسينعلي بهاء زده كمتر نيست.
بماند كه همان شاعران چه هجوها كردهاند ، چه دشنامها دادهاند ، چه سخنان زشتي را برشتهی شعر كشيدهاند. همان انوري تكهاي گفته كه در ديوانش هست و از زشتترين گفتههاست :
قاصد خويش را فرستادم
بتو پنهان پيامكي دادم
شعرهاي پر از دشنام سوزني و يغما و ابوالعلاي شيرواني و شهاب ترشيزي و هزليات سعدي و ديگران را شنيدهايد. از شعرهاي بسيار بيشرمانهی ايرج ميرزا و عشقي ناآگاه نميباشيد. هجوها و دشنامهاي اديبالممالك بگوشتان خورده است. ببينيد تا چه اندازه ناسزاست كه كسي آنها را «وحي» شمارد.
شنيدنيست وحيد دستگردي كه نامش شنيدهايد با ما دشمني ميكرد و پيامها ميفرستاد كه «شعر وحي است». سلطانزادهي ما در پاسخ پيام فرستاده بود : «آيا شعرهاي عشقي كه در هجو خود شماست نيز وحي است؟!».
از بس بد شاعران گفته نشده كار باينجاها كشيده. همين داستان هجو و دشنام لكهي ننگي در تاريخ ايرانست. در آيين اسلام شاعر هجوگو كشتني ميبوده و همان بايد بود. شاعر هجوگو چون سگ هار است. در تاريخهاي عثماني خواندهام ، در استانبول «نفعي» نام شاعري ميبوده كه اين و آن را هجو ميكرده ، بفتواي شيخالاسلام سرش را بريدهاند. ولي در ايران از نافهمي و بيچارگي هجونامهها را نگه داشتهاند ، در كتابها نوشتهاند ، خوانده و لذت بردهاند ، بچاپ رسانيده در همهجا پراكندهاند. سپس كار بجايي رسيده كه همان شاعران را همپايهی برانگيختگان و شعرهاي آنها را از سرچشمهی «وحي» دانند. نيك گفتهاند بدهكار را چون دنبال نكني بستانكار گردد.
آمديم بر سر عشقبازيهاي شاعران كه شاهكار ايشان شمرده ميشود. بماند آنكه عشقبازيهاي آنان ياوه ميبوده. باين معني با دل سرد و تهي لاف عشق زدهاند و هميشه سر و كارشان با «يار پنداري» بوده. بماند آنكه بسياري از آنان اين راه را هم كج رفتهاند و همان «يار پنداريشان» پسر ميبوده ـ گذشته از همه اينها ستايشهايي كه آنان از يار كردهاند و «تشبيه»هايي كه آوردهاند بسيار خنكست.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس ـ تکهی 9
🔸 ماردونيوس مىخواست دليرى يونانيان را بيازمايد و اينبود كه همهی سوارگان خود را كه دستهى نيرومندى بودند خود او نيز در ميان ايشان بجنگ مىپرداخت بر سر آنان فرستاد. يونانيان بر دامنهی كوه كيثايرون چادر زده بودند مگر ميگاريان كه سههزار تن بوده و در دشت چادر زده بودند و اينبود كه سوارگان ايران نخست بر سر اينان تاختند و از هر سوى بجنگ پرداختند. ميگاريان بیدرنگ كس نزد پااوسانياس فرستاده ازو يارى طلبيدند. زيرا بتنهايى هرگز نمىتوانستند در جلو آنهمه سوارگان ايران ايستادگى نمايند. پااوسانياس اين پيام ايشان را شنيده و خود با چشم مىديد كه چادرهاى ميگاريان از بس كه تيرها و زوبينها بآنها مىرسيد پوشيده گرديده و خود آن سپاهيان بيك جاى تنگى پناهنده شده بپاييدن خود پرداختهاند. ولى او سراسيمه گرديده نمىدانست چگونه دستههاى سنگينابزار خود را بيارى آنان بفرستد. سرانجام دل بفرستادن دستهاى نهاد ولى براى آنكه سپاهيان و سركردگان را بچنين كارى برانگيزد پرسيد كه كيست بنگهدارى ميگاريان بشتابد؟ ديگران كه پس ايستادند آريستيديس داوطلب شده اولمپيادورس1 را كه يكى از سركردگان زيردست او و خود مرد بسيار دلاورى بود با سيصد تن برگزيده از آتنيان و دستهاى ازتيراندازان بميدانگاه فرستاد. اينان بزودى آماده گرديده بدانجا شتافتند. از آنسوى ماسيستيوس2 كه سركردهی سوارگان دشمن و خود مردى بىاندازه جنگجو و دلير و همچنين تناور و خوشسيما بود اين كار آنان را دريافت و عنان اسب را برگردانيده بجلو آنان شتافت. از اين جهت جنگ بسيار سختى درگرفت و هر دو سوى چنان كوشيدند كه تو گويى آخرين جنگ اين جنگ آنان خواهد بود. ولى چون اسب ماسيستيوس زخم برداشت و او را بر زمين انداخت و او برافتاده از سنگينى زره و ابزارهاى خود نتوانست بچابكى برخيزد آتنيان گرد او را گرفته پياپى زخمها فرود آوردند. ولى هيچيك از اين زخمها اثرى نداشت چرا كه سراسر تن او از سينه و رانها و سر و رو پوشيده از زر و برنج و آهن بود. مگر يكى از آتنيان از رخنهی نقاب آهنين زخمى رسانيده او را بكشت. ديگر سپاهيان ايران اين بديده روى بگريز آوردند و آن لاشه را در ميدان بازگزاردند. بزرگى اين فيروزمندى يونانيان نه تنها از اين جهت بود كه گروه بس انبوهى را از دشمن كشته بودند بلكه از رفتار خود ايرانيان هم پيدا بود كه آن فيروزى يونانيان بس بزرگ بوده زيرا همه موى ستردند و از اسبها و استرهاى خود هم موها را بريدند و سراسر آن دشت را پر از شيون ساختند. زيرا ماسيستيوس كه از دست آنان رفته بود در رتبهی نزديك ماردونيوس بود و باندازهی او ارج و نيرومندى داشت.
1ـ Olympiadorus
2ـ Masistius
2) آريستيديس ـ تکهی 9
🔸 ماردونيوس مىخواست دليرى يونانيان را بيازمايد و اينبود كه همهی سوارگان خود را كه دستهى نيرومندى بودند خود او نيز در ميان ايشان بجنگ مىپرداخت بر سر آنان فرستاد. يونانيان بر دامنهی كوه كيثايرون چادر زده بودند مگر ميگاريان كه سههزار تن بوده و در دشت چادر زده بودند و اينبود كه سوارگان ايران نخست بر سر اينان تاختند و از هر سوى بجنگ پرداختند. ميگاريان بیدرنگ كس نزد پااوسانياس فرستاده ازو يارى طلبيدند. زيرا بتنهايى هرگز نمىتوانستند در جلو آنهمه سوارگان ايران ايستادگى نمايند. پااوسانياس اين پيام ايشان را شنيده و خود با چشم مىديد كه چادرهاى ميگاريان از بس كه تيرها و زوبينها بآنها مىرسيد پوشيده گرديده و خود آن سپاهيان بيك جاى تنگى پناهنده شده بپاييدن خود پرداختهاند. ولى او سراسيمه گرديده نمىدانست چگونه دستههاى سنگينابزار خود را بيارى آنان بفرستد. سرانجام دل بفرستادن دستهاى نهاد ولى براى آنكه سپاهيان و سركردگان را بچنين كارى برانگيزد پرسيد كه كيست بنگهدارى ميگاريان بشتابد؟ ديگران كه پس ايستادند آريستيديس داوطلب شده اولمپيادورس1 را كه يكى از سركردگان زيردست او و خود مرد بسيار دلاورى بود با سيصد تن برگزيده از آتنيان و دستهاى ازتيراندازان بميدانگاه فرستاد. اينان بزودى آماده گرديده بدانجا شتافتند. از آنسوى ماسيستيوس2 كه سركردهی سوارگان دشمن و خود مردى بىاندازه جنگجو و دلير و همچنين تناور و خوشسيما بود اين كار آنان را دريافت و عنان اسب را برگردانيده بجلو آنان شتافت. از اين جهت جنگ بسيار سختى درگرفت و هر دو سوى چنان كوشيدند كه تو گويى آخرين جنگ اين جنگ آنان خواهد بود. ولى چون اسب ماسيستيوس زخم برداشت و او را بر زمين انداخت و او برافتاده از سنگينى زره و ابزارهاى خود نتوانست بچابكى برخيزد آتنيان گرد او را گرفته پياپى زخمها فرود آوردند. ولى هيچيك از اين زخمها اثرى نداشت چرا كه سراسر تن او از سينه و رانها و سر و رو پوشيده از زر و برنج و آهن بود. مگر يكى از آتنيان از رخنهی نقاب آهنين زخمى رسانيده او را بكشت. ديگر سپاهيان ايران اين بديده روى بگريز آوردند و آن لاشه را در ميدان بازگزاردند. بزرگى اين فيروزمندى يونانيان نه تنها از اين جهت بود كه گروه بس انبوهى را از دشمن كشته بودند بلكه از رفتار خود ايرانيان هم پيدا بود كه آن فيروزى يونانيان بس بزرگ بوده زيرا همه موى ستردند و از اسبها و استرهاى خود هم موها را بريدند و سراسر آن دشت را پر از شيون ساختند. زيرا ماسيستيوس كه از دست آنان رفته بود در رتبهی نزديك ماردونيوس بود و باندازهی او ارج و نيرومندى داشت.
1ـ Olympiadorus
2ـ Masistius
🔶در پیرامون رمان
(بخش پایانی)
کانال : سخن نویسنده از رمان و کتابهای رمانست. در زمانی که هنوز تلویزیون نبوده و رادیو و سینما به اندازهی امروز رواج نداشته ، کتابهای رمان خواننده و هم نویسنده فراوان داشته و بسیاری از مردم از پیر و جوان آلودهی آن بودهاند. لیکن باید بدیده داشت امروز که بسیاری از فیلمها و سریالها و نمایشنامههای رادیویی را از رمانها میسازند این سخنان دربارهی آنها نیز راست درمیآید.
خوانندگان توانند کتاب «در پیرامون رمان» نوشتهی کسروی را برای آگاهی از زیانهای رمان خوانند.
(بخش پایانی)
کانال : سخن نویسنده از رمان و کتابهای رمانست. در زمانی که هنوز تلویزیون نبوده و رادیو و سینما به اندازهی امروز رواج نداشته ، کتابهای رمان خواننده و هم نویسنده فراوان داشته و بسیاری از مردم از پیر و جوان آلودهی آن بودهاند. لیکن باید بدیده داشت امروز که بسیاری از فیلمها و سریالها و نمایشنامههای رادیویی را از رمانها میسازند این سخنان دربارهی آنها نیز راست درمیآید.
خوانندگان توانند کتاب «در پیرامون رمان» نوشتهی کسروی را برای آگاهی از زیانهای رمان خوانند.
dar pirãmune romãn 2.pdf
80.4 KB
🔶 در پیرامون رمان
(بخش پایانی)
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش پایانی)
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکهی هفتم)
🔸من نمیخواهم سخن را تا زمینهی روانشناسی كشانم. ولی میباید بگویم كه كیش شیعی كه یك بنیادگزاری سیاسی بسیار استادانهای میبوده ، پندارهای آن مغز پیروان را چندان پر میگرداند كه جای بازی بهیچ چیز دیگر نمیگزارد ، و او را از زمان خود بیرون برده به هزاروسیصد سال پیش میكشاند. یك شیعی كه در این زمانست و درمیان ماست اگر نیك بجوییم در هزاروسیصد سال پیش است ، در مدینه است ، در كربلاست ، در كوفه است ، در شام است. آنچه در برابر چشمش دِفیله میدهد كشاكشهای خلافت و داستان كربلا و جنگهای سلیمان بن صرد و مختار ثقفیست.
🔸راست گفته شده كه اینان مردگان هزاروسیصد سالهاند كه سر از گور درآورده به میان مردم درآمدهاند. راست گفته شده كه اینان بجهان جز از دیدهی شیعیگری (از دیده تولی و تبری) نمینگرند.
🔸شما اگر پیش یك شیعی سخن از پیشامدهای این زمان برانید (مثلاً از این جنگ و از نتیجههای آن گفتگو كنید) ، لذتی نخواهد برد. ولی اگر بازگردید و سخن از جنگ خیبر و كشته شدن مرحب جهودی و مانند آن برانید خواهید دید چهرهاش شكفت و با یك لذتی به گفتگو درآمد.
من خودم روزی سخن از بدبختیهای تودهی ایران میراندم و از چاره گفتگو میكردم ناگهان مردی قمی لب باز كرد و چنین گفت : «خدا لعنت كند ، تخم همهی اینها را عمر كاشته». ناچار شدم بگویم : «خدا لعنت به آن اندیشههای پست تو كند».
🔸جناب آقای بیات اینها سخنان شاعرانه نیست. نمیخواهم با این جملهبندیها هنر خود نمایم. میخواهم ریشههای بدبختی بیستملیون توده را نشان دهم. اینها نكتههای بسیار ارجداریست. اینها را مینویسم و دولت باید بما پاسخ دهد.
🔸چهل سالست در این كشور مشروطه برپا گردیده. در این چهل سال انبوه مردم كه همان شیعیانند نخواستهاند معنی آن را بدانند. هنوز هم نمیدانند و نمیخواهند بدانند. از مشروطه تنها آن میدانند كه یك چیز «خلاف شرع» است و باید دشمنش دارند و دشنام دهند و ریشخند كنند و تا توانند بقانونها نافرمانی نمایند.
🔸اینك جنگ با این بزرگی برخاسته و سراسر جهان را بتكان آورده و شیعیان ایران تنها آن فهمیدهاند كه از پیشامد سود جویند و با گرانفروشی و انبارداری و بیپروایی بدستورهای دولت پولهایی اندوزند و دسته دسته بكربلا روند و اگر هم گذرنامه داده نشد از مرز قاچاقی گذرند و آن را كار ثواب دیگری شناسند.
🔸جلو خامه را باز نمیگزارم. كیش شیعی با زندگانی دمكراسی نمیسازد و نتواند ساخت. اگر آب و آتش باهم توانند ساخت اینها هم توانند ساخت.
🔸راستست ما میبینیم دولتهای ما با ملایان نیك ساختهاند. در این سه سال دیدیم كه چه پشتیبانیها بملایان مینمایند و چه نقشهها برای چیره گردانیدن آنها میكشند. دیدیم كه هنگامی كه حاجیآقاحسین قمی از نجف آهنگ ایران كرد رادیوی ایران تا مرز عراق به پیشواز او رفت و تو گفتی قهرمان لنینگراد را بایران میآورد. راهپیمایی او را گام به گام آگاهی داد. دیدیم كه دولت باو رسمیتی داد (رسمیتی كه ما تاكنون معنایش را نفهمیدهایم) و پیشنهادهای او را دربارهی چادر و چاقچور برسمیت پذیرفت و پاسخ رسمی داد. دیدیم كه پسر آقای حاجیسیدابوالحسن برای گردش بایران آمد و آقای ساعد نخستوزیر آن زمان بهمهی فرمانداران و استانداران دستور فرستاد كه پذیراییهای بسیار باشكوه ازو كنند كه رونویس نامهها در دست ماست. دیدیم در این سه سال رادیوی ایران یك دستگاه ملایی گردید كه كمكم روشان باز شد و پارسال و امسال روضه هم خواندند ، و اگر جلوگیری نشود هرآینه سال آینده نوحه نیز خواهند خواند ، و خانوادهها باید در پیرامون رادیوها دایره پدید آورند و بهوای آن سینه كوبند و ترجیعهای نوحه را خوانند.
🔸ولی اینها سازشهای خاینانهایست. اینها سازشهای آن دسته از وزیرانست كه بدخواهی آنان با توده و كشور از پرده بیرون افتاده. اینها جلو ما را نتوانند گرفت. اینها دلهای ما را آسوده نتوانند گردانید.
(تکهی هفتم)
🔸من نمیخواهم سخن را تا زمینهی روانشناسی كشانم. ولی میباید بگویم كه كیش شیعی كه یك بنیادگزاری سیاسی بسیار استادانهای میبوده ، پندارهای آن مغز پیروان را چندان پر میگرداند كه جای بازی بهیچ چیز دیگر نمیگزارد ، و او را از زمان خود بیرون برده به هزاروسیصد سال پیش میكشاند. یك شیعی كه در این زمانست و درمیان ماست اگر نیك بجوییم در هزاروسیصد سال پیش است ، در مدینه است ، در كربلاست ، در كوفه است ، در شام است. آنچه در برابر چشمش دِفیله میدهد كشاكشهای خلافت و داستان كربلا و جنگهای سلیمان بن صرد و مختار ثقفیست.
🔸راست گفته شده كه اینان مردگان هزاروسیصد سالهاند كه سر از گور درآورده به میان مردم درآمدهاند. راست گفته شده كه اینان بجهان جز از دیدهی شیعیگری (از دیده تولی و تبری) نمینگرند.
🔸شما اگر پیش یك شیعی سخن از پیشامدهای این زمان برانید (مثلاً از این جنگ و از نتیجههای آن گفتگو كنید) ، لذتی نخواهد برد. ولی اگر بازگردید و سخن از جنگ خیبر و كشته شدن مرحب جهودی و مانند آن برانید خواهید دید چهرهاش شكفت و با یك لذتی به گفتگو درآمد.
من خودم روزی سخن از بدبختیهای تودهی ایران میراندم و از چاره گفتگو میكردم ناگهان مردی قمی لب باز كرد و چنین گفت : «خدا لعنت كند ، تخم همهی اینها را عمر كاشته». ناچار شدم بگویم : «خدا لعنت به آن اندیشههای پست تو كند».
🔸جناب آقای بیات اینها سخنان شاعرانه نیست. نمیخواهم با این جملهبندیها هنر خود نمایم. میخواهم ریشههای بدبختی بیستملیون توده را نشان دهم. اینها نكتههای بسیار ارجداریست. اینها را مینویسم و دولت باید بما پاسخ دهد.
🔸چهل سالست در این كشور مشروطه برپا گردیده. در این چهل سال انبوه مردم كه همان شیعیانند نخواستهاند معنی آن را بدانند. هنوز هم نمیدانند و نمیخواهند بدانند. از مشروطه تنها آن میدانند كه یك چیز «خلاف شرع» است و باید دشمنش دارند و دشنام دهند و ریشخند كنند و تا توانند بقانونها نافرمانی نمایند.
🔸اینك جنگ با این بزرگی برخاسته و سراسر جهان را بتكان آورده و شیعیان ایران تنها آن فهمیدهاند كه از پیشامد سود جویند و با گرانفروشی و انبارداری و بیپروایی بدستورهای دولت پولهایی اندوزند و دسته دسته بكربلا روند و اگر هم گذرنامه داده نشد از مرز قاچاقی گذرند و آن را كار ثواب دیگری شناسند.
🔸جلو خامه را باز نمیگزارم. كیش شیعی با زندگانی دمكراسی نمیسازد و نتواند ساخت. اگر آب و آتش باهم توانند ساخت اینها هم توانند ساخت.
🔸راستست ما میبینیم دولتهای ما با ملایان نیك ساختهاند. در این سه سال دیدیم كه چه پشتیبانیها بملایان مینمایند و چه نقشهها برای چیره گردانیدن آنها میكشند. دیدیم كه هنگامی كه حاجیآقاحسین قمی از نجف آهنگ ایران كرد رادیوی ایران تا مرز عراق به پیشواز او رفت و تو گفتی قهرمان لنینگراد را بایران میآورد. راهپیمایی او را گام به گام آگاهی داد. دیدیم كه دولت باو رسمیتی داد (رسمیتی كه ما تاكنون معنایش را نفهمیدهایم) و پیشنهادهای او را دربارهی چادر و چاقچور برسمیت پذیرفت و پاسخ رسمی داد. دیدیم كه پسر آقای حاجیسیدابوالحسن برای گردش بایران آمد و آقای ساعد نخستوزیر آن زمان بهمهی فرمانداران و استانداران دستور فرستاد كه پذیراییهای بسیار باشكوه ازو كنند كه رونویس نامهها در دست ماست. دیدیم در این سه سال رادیوی ایران یك دستگاه ملایی گردید كه كمكم روشان باز شد و پارسال و امسال روضه هم خواندند ، و اگر جلوگیری نشود هرآینه سال آینده نوحه نیز خواهند خواند ، و خانوادهها باید در پیرامون رادیوها دایره پدید آورند و بهوای آن سینه كوبند و ترجیعهای نوحه را خوانند.
🔸ولی اینها سازشهای خاینانهایست. اینها سازشهای آن دسته از وزیرانست كه بدخواهی آنان با توده و كشور از پرده بیرون افتاده. اینها جلو ما را نتوانند گرفت. اینها دلهای ما را آسوده نتوانند گردانید.
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
✴️پیروان كیشها ، دین را بآن معنایی كه ما میگوییم نمیشناسند.
آنان دین را این میدانند كه هر كسی بیك خدایی در بالاسر جهان ، و بیك پیغمبری در زیردست او ، و بیك رشته امامانی (یا قدیسانی) در پایینتر از آن ، باور دارد ، و بهشت و دوزخ و ترازو و پل صراط (چنرت) و مانند اینها را بپذیرد ، و در زیست خودش آن پیغمبر و امامان را دوست دارد ، و بزیارت گنبدهاشان رود ، و داستانهای ایشان را فراموش نگردانیده همیشه تازه نگه دارد ، و «با دوستانشان دوست و با دشمنانشان دشمن» باشد.
✴️آنان دین را این میدانند و هودهای[نتیجه] كه از این میخواهند آبادی آنجهان و رفتن ببهشت است.
✴️میباید گفت : دین در نزد ایشان «یك ساختمانی در اندیشه» ، و برخی كارهایی بنام «بهشتجویی» میباشد.
(پرچم نیمهماهه ص274)
آنان دین را این میدانند كه هر كسی بیك خدایی در بالاسر جهان ، و بیك پیغمبری در زیردست او ، و بیك رشته امامانی (یا قدیسانی) در پایینتر از آن ، باور دارد ، و بهشت و دوزخ و ترازو و پل صراط (چنرت) و مانند اینها را بپذیرد ، و در زیست خودش آن پیغمبر و امامان را دوست دارد ، و بزیارت گنبدهاشان رود ، و داستانهای ایشان را فراموش نگردانیده همیشه تازه نگه دارد ، و «با دوستانشان دوست و با دشمنانشان دشمن» باشد.
✴️آنان دین را این میدانند و هودهای[نتیجه] كه از این میخواهند آبادی آنجهان و رفتن ببهشت است.
✴️میباید گفت : دین در نزد ایشان «یك ساختمانی در اندیشه» ، و برخی كارهایی بنام «بهشتجویی» میباشد.
(پرچم نیمهماهه ص274)
🔶 در پیرامون ادبیات
🔸بكساني كه این «رشته گفتارها» را مخالف باورهايشان مييابند يادآوري ميكنيم كه به يك بار خواندن بس نكنند. «اينها» همچون ديگر نوشتههاي نويسنده از راه جستجو ، و انديشه فراهم آمده. چون مطالب نو و بگوشها ناآشناست ميبايد آنها را با انديشه و دقت خواند و در هر موضوعي بداوري خرد بازگشت و فريب هياهو را نخورد.
«نوشتهها» خود گويا و رساست. اينست بسخن ديگري نياز نديده خوانندگان را
با یک رشته حقایقی که در جای دیگری نمیتوان بدست آورد تنها میگزاریم.
کانال پاکدینی
🔸بكساني كه این «رشته گفتارها» را مخالف باورهايشان مييابند يادآوري ميكنيم كه به يك بار خواندن بس نكنند. «اينها» همچون ديگر نوشتههاي نويسنده از راه جستجو ، و انديشه فراهم آمده. چون مطالب نو و بگوشها ناآشناست ميبايد آنها را با انديشه و دقت خواند و در هر موضوعي بداوري خرد بازگشت و فريب هياهو را نخورد.
«نوشتهها» خود گويا و رساست. اينست بسخن ديگري نياز نديده خوانندگان را
با یک رشته حقایقی که در جای دیگری نمیتوان بدست آورد تنها میگزاریم.
کانال پاکدینی
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست دوم : شعر سخنست و سخن بايد از روي نياز باشد
تکهی 6
🔸 آن دانستهايد كه ميرزا علياكبر صابر كه شاعر ملانصرالدين ميبوده براي آنكه بيمزه بودن غزلهاي فارسي را برساند خود غزلي بتركي سروده كه همان «تشبيهات» شاعران ايراني را دربارهی زلف و چشم و ابرو و زَنَخ و بالاي يار در آن گنجانيده وآنگاه همانها را در يك نگاره (نقش) هويدا گردانيده كه بسيار زشت و ناستوده درآمده. شعرهاي او با آن نگاره در روزنامهي ملانصرالدين و در «هوپ هوپ نامه» بچاپ رسيده. ما نيز بارها نگاره را با ترجمه فارسي آن شعرها در پيمان و پرچم چاپ كردهايم. به هر حال آن كار صابر بسيار بجا بوده و خنكي غزلهاي ايراني را نيك رسانيده.
شنيدنيست كه گاهي كساني به صابر و همچنان بما كه شعرها و نگارهی او را چاپ كردهايم ايراد گرفته چنين گفتهاند : «در تشبيه كه چيزي را مانندهی چيزي ميشمارند ، نه اين خواسته ميشود كه اين چيز از هر باره آن چيز است. مثلاً ابرو كه مانند شمشير ميخوانند ، خواستشان آن نيست كه ابرو راستي را شمشيريست ، بلكه اينست كه تنها در كجي مانندهی شمشير ميباشد». بگفتهی دانشمندان معاني و بيان : «در هر تشبيهي تنها وجه شبه منظور است» اينها را بارها گفته و نوشتهاند.
ولي اين ايرادي بشاعر قفقازي يا بما نيست. بلكه ايرادي بخود شاعرانست. آن خود شاعران بودهاند كه پيروي از «قواعد معاني و بيان» نكردهاند.
شما اگر بشعرهاي شاعران ايران نگريد خواهيد ديد در «تشبيهات» آن چيز را از هر باره اين چيز دانستهاند. مثلاً ابرو را براستي شمشير شناخته خود را كشتهی آن نشان دادهاند ، گودي زَنَخ را از هر باره آهويي شناخته شگفتي نمودهاند كه آهو شكار ميكند. در همهچيز اين رفتار را نمودهاند. در اين باره هزار شعر بگواهي توان آورد. ولي من چند شعري را كه گاهي كساني از ياران يادآوري كردهاند ياد ميكنم :
يوسف شنيدهاي كه بچاهي اسير شد
اين يوسفيست بر زَنَخ آورده چاه را
*
مژگان يار بر دل زار آن كند كه كرد
تير زرهشكاف تهمتن بر اشكبوس
*
چشمان و خطت بهمدگر پيوستند
بر قتل منِ دلشده محضر بستند
قاضي تو در اين مسئله فتوا چه دهي
خطيست پريشان و گواهان مستند
***
اشكي ز رُخم برون غلتيده
در گوش كشيدهاي كه مرواريد است
در اين باره سخن بسيار توان راند. از باستانزمان گفته شده بوده : «دل عاشق در تن ديگريست». ما اين سخن را در نوشتههاي روميان و يونانيان نيز پيدا ميكنيم. معنايش اين بوده كه عاشق خود را بازد و اختياري از خود ندارد. اختيار او در دست معشوقه باشد. از اينجاست كه در فارسي معشوقه را دلبر و عاشق را دلباخته و دلداده گفتهاند. ولي شعرا پنداشتهاند كه معشوقه براستي دست بسينهی عاشق خود يازد و دل او را از جايش كنده با خود برد. از اينجا صد گونه «مضمون» بافته و چنان دانستهاند كه هنري مينمايند:
گفتم كه دلم هست به پيش تو گرو
دل باز ده آغاز مكن قصهي نو
افشانه هزار دل زِهر حلقهی زلف
گفتا دل خود بجوي بردار و برو
گاهي ديدهام شاعري شعري ساخته و چنين گفته : «اي دل اگر دلبر آمد تو را ببرد ، با او نرو ، او قاتل منست». از اين گونه چيزهاي خنك و بيخردانه بسيار است.
اين در بيشتر زبانها هست كه چون از كسي آزار بسيار ديدند گويند : «آدمي را ميكشد». دربارهی عشق نيز سوزشي كه عاشق از رهگذر بيپروايي معشوقه پيدا ميكند ، چون بيش از اندازهی ديگر سوزشهاست چنين گويد : «مرا ميكشد». (دلبر مرا ميكشد). از همينجا دستاويز بدست شاعران افتاده ديگر بيا و هنگامه تماشا كن. صدها «مضمون» ساختهاند ، معشوقه را «قاتل» خوانده هميشه در آرزوي كشته شدن بودهاند :
وعدهی قتلم بفردا آن پريپيكر دهد باز ميترسم كه فردا وعدهی ديگر دهد
همان سلمان كه گفتم وزير سلطان محمد صفوي ميبوده و با همهی كارها و گرفتاريها بغزلگوييهاي ياوه ميپرداخته كه كشته گرديده يكي از شعرهايش اينست :
خوبرويان چو سر كشتن سلمان داريد
بهتر آنست كه انديشهي او زود كنيد
در اين باره چندان پافشاري شده كه اگر كسي از بيگانگان فارسي ياد گيرد و اين شعرها را بخواند ولي از چگونگي آگاه نباشد خواهد پنداشت در ايران معشوقهها شمشير بدست گرفته عاشقان خود را ميكشتهاند ، بلكه بسياري از آنان سرهاي بريدهی عاششقان را بفتراك اسب خود ميبستهاند.
اينها همه دليلست كه ايرادي بگفتههاي شاعر قفقازي يا بكار او نيست بلكه ايراد بشاعران ايرانست. داستان شاعران در اين باره داستان آن بچهايست كه مادرش گفت : «قربان چشمهاي باداميت بروم» و او چسبيد كه من بادام ميخواهم. شاعران همين كار را كردهاند.
نشست دوم : شعر سخنست و سخن بايد از روي نياز باشد
تکهی 6
🔸 آن دانستهايد كه ميرزا علياكبر صابر كه شاعر ملانصرالدين ميبوده براي آنكه بيمزه بودن غزلهاي فارسي را برساند خود غزلي بتركي سروده كه همان «تشبيهات» شاعران ايراني را دربارهی زلف و چشم و ابرو و زَنَخ و بالاي يار در آن گنجانيده وآنگاه همانها را در يك نگاره (نقش) هويدا گردانيده كه بسيار زشت و ناستوده درآمده. شعرهاي او با آن نگاره در روزنامهي ملانصرالدين و در «هوپ هوپ نامه» بچاپ رسيده. ما نيز بارها نگاره را با ترجمه فارسي آن شعرها در پيمان و پرچم چاپ كردهايم. به هر حال آن كار صابر بسيار بجا بوده و خنكي غزلهاي ايراني را نيك رسانيده.
شنيدنيست كه گاهي كساني به صابر و همچنان بما كه شعرها و نگارهی او را چاپ كردهايم ايراد گرفته چنين گفتهاند : «در تشبيه كه چيزي را مانندهی چيزي ميشمارند ، نه اين خواسته ميشود كه اين چيز از هر باره آن چيز است. مثلاً ابرو كه مانند شمشير ميخوانند ، خواستشان آن نيست كه ابرو راستي را شمشيريست ، بلكه اينست كه تنها در كجي مانندهی شمشير ميباشد». بگفتهی دانشمندان معاني و بيان : «در هر تشبيهي تنها وجه شبه منظور است» اينها را بارها گفته و نوشتهاند.
ولي اين ايرادي بشاعر قفقازي يا بما نيست. بلكه ايرادي بخود شاعرانست. آن خود شاعران بودهاند كه پيروي از «قواعد معاني و بيان» نكردهاند.
شما اگر بشعرهاي شاعران ايران نگريد خواهيد ديد در «تشبيهات» آن چيز را از هر باره اين چيز دانستهاند. مثلاً ابرو را براستي شمشير شناخته خود را كشتهی آن نشان دادهاند ، گودي زَنَخ را از هر باره آهويي شناخته شگفتي نمودهاند كه آهو شكار ميكند. در همهچيز اين رفتار را نمودهاند. در اين باره هزار شعر بگواهي توان آورد. ولي من چند شعري را كه گاهي كساني از ياران يادآوري كردهاند ياد ميكنم :
يوسف شنيدهاي كه بچاهي اسير شد
اين يوسفيست بر زَنَخ آورده چاه را
*
مژگان يار بر دل زار آن كند كه كرد
تير زرهشكاف تهمتن بر اشكبوس
*
چشمان و خطت بهمدگر پيوستند
بر قتل منِ دلشده محضر بستند
قاضي تو در اين مسئله فتوا چه دهي
خطيست پريشان و گواهان مستند
***
اشكي ز رُخم برون غلتيده
در گوش كشيدهاي كه مرواريد است
در اين باره سخن بسيار توان راند. از باستانزمان گفته شده بوده : «دل عاشق در تن ديگريست». ما اين سخن را در نوشتههاي روميان و يونانيان نيز پيدا ميكنيم. معنايش اين بوده كه عاشق خود را بازد و اختياري از خود ندارد. اختيار او در دست معشوقه باشد. از اينجاست كه در فارسي معشوقه را دلبر و عاشق را دلباخته و دلداده گفتهاند. ولي شعرا پنداشتهاند كه معشوقه براستي دست بسينهی عاشق خود يازد و دل او را از جايش كنده با خود برد. از اينجا صد گونه «مضمون» بافته و چنان دانستهاند كه هنري مينمايند:
گفتم كه دلم هست به پيش تو گرو
دل باز ده آغاز مكن قصهي نو
افشانه هزار دل زِهر حلقهی زلف
گفتا دل خود بجوي بردار و برو
گاهي ديدهام شاعري شعري ساخته و چنين گفته : «اي دل اگر دلبر آمد تو را ببرد ، با او نرو ، او قاتل منست». از اين گونه چيزهاي خنك و بيخردانه بسيار است.
اين در بيشتر زبانها هست كه چون از كسي آزار بسيار ديدند گويند : «آدمي را ميكشد». دربارهی عشق نيز سوزشي كه عاشق از رهگذر بيپروايي معشوقه پيدا ميكند ، چون بيش از اندازهی ديگر سوزشهاست چنين گويد : «مرا ميكشد». (دلبر مرا ميكشد). از همينجا دستاويز بدست شاعران افتاده ديگر بيا و هنگامه تماشا كن. صدها «مضمون» ساختهاند ، معشوقه را «قاتل» خوانده هميشه در آرزوي كشته شدن بودهاند :
وعدهی قتلم بفردا آن پريپيكر دهد باز ميترسم كه فردا وعدهی ديگر دهد
همان سلمان كه گفتم وزير سلطان محمد صفوي ميبوده و با همهی كارها و گرفتاريها بغزلگوييهاي ياوه ميپرداخته كه كشته گرديده يكي از شعرهايش اينست :
خوبرويان چو سر كشتن سلمان داريد
بهتر آنست كه انديشهي او زود كنيد
در اين باره چندان پافشاري شده كه اگر كسي از بيگانگان فارسي ياد گيرد و اين شعرها را بخواند ولي از چگونگي آگاه نباشد خواهد پنداشت در ايران معشوقهها شمشير بدست گرفته عاشقان خود را ميكشتهاند ، بلكه بسياري از آنان سرهاي بريدهی عاششقان را بفتراك اسب خود ميبستهاند.
اينها همه دليلست كه ايرادي بگفتههاي شاعر قفقازي يا بكار او نيست بلكه ايراد بشاعران ايرانست. داستان شاعران در اين باره داستان آن بچهايست كه مادرش گفت : «قربان چشمهاي باداميت بروم» و او چسبيد كه من بادام ميخواهم. شاعران همين كار را كردهاند.