daqalkãri o ho'cigari 1-2.pdf
152.8 KB
🔶 دغلکاری و هوچیگری
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
یك رشته آموزاكهایی[تعلیمات] هست كه از همه مهمتر و گرانبهاتر است و آن حقایقی است كه دانستنش بهر كس بایاست ، حقایقی است كه معنی جهان و زندگانی را روشن میگرداند و چون تعمیم یابد تغییر مهمی در زیست آدمیان پدید میآورد.
✴️ امروز انبوه مردم آن حقایق را نمیدانند و از بودنش هم آگاهی ندارند ، و اینست هیچ نیازی بدانستن حس نمیكنند.
لیكن چنان حقایقی هست و باید پس از این درمیان آموزاكها جایی برای آن باز كنیم.
✴️مثلاً یكی از آن حقایق همان داستان «جان و روان» است كه باید هر كس از زن و مرد آن را بداند تا خود را بشناسد و معنی درست آدمیگری را بدست آورد.
و این نباشد كه آدمیان همچون درندگان بجان هم افتند و همینكه ایراد گرفتیم بگویند : «زندگانی نبرد است» ، یا مردان درسخوانده و دانشوری از دزدی و كلاهبرداری پرهیز ننمایند و در پاسخ خردهگیران چنین گویند : «كه گفت دزدی بد است؟! ... اینها عقیدهی عوام است».
(پرچم روزانه شمارهی 188)
✴️ امروز انبوه مردم آن حقایق را نمیدانند و از بودنش هم آگاهی ندارند ، و اینست هیچ نیازی بدانستن حس نمیكنند.
لیكن چنان حقایقی هست و باید پس از این درمیان آموزاكها جایی برای آن باز كنیم.
✴️مثلاً یكی از آن حقایق همان داستان «جان و روان» است كه باید هر كس از زن و مرد آن را بداند تا خود را بشناسد و معنی درست آدمیگری را بدست آورد.
و این نباشد كه آدمیان همچون درندگان بجان هم افتند و همینكه ایراد گرفتیم بگویند : «زندگانی نبرد است» ، یا مردان درسخوانده و دانشوری از دزدی و كلاهبرداری پرهیز ننمایند و در پاسخ خردهگیران چنین گویند : «كه گفت دزدی بد است؟! ... اینها عقیدهی عوام است».
(پرچم روزانه شمارهی 188)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس ـ تکهی 11
🔸 در اينجا هيرودوتس چنين مىنويسد كه پااوسانياس با آريستيديس گفتگو كرده چنين خواست كه آتنيان جاى خود را تغيير داده دست راست لشكر را بگيرند تا در برابر خود ايرانيان باشند. چرا كه آنان جنگ ايرانيان را ديده شيوهی كارزار آنان را شناختهاند و از اين جهت بهتر مىتوانند با آنان نبرد نمايند و بر آنان دلير خواهند بود ولى دست چپ را باو واگزارند كه در برابر يونانيان همدست ايران باشد. سركردگان آتن اين پيشنهاد را از پااوسانياس از راه زورگويى دانستند و خوارى خود پنداشتند كه در جايى كه ديگر دستههاى لشكر هر كدام بجاى خود بازمانده تنها اينان از جايى بجايى كشيده شوند كه تو گويى غلامان يا اسيرانى هستند و بايد زبون خواهش و فرمان ديگران باشند و آنان را به برابر نيرومندترين دستههاى دشمن گسيل دارند. ولى آريستيديس مىگفت هر دو سوى در اشتباه هستيد. زيرا مگر اندكى پيش از اين نبود كه شما آتنيان بر سر دست چپ با تيگياتيان نبرد مىنموديد و مىخواستيد جايگاه سختتر بشما داده شود؟ با اين حال كنون كه لاكيدومنيان دست راست را بشما واگزار مىنمايند و خود شما را پيشوايان جنگ برمىگزينند ديگر چرا ناخرسند باشيد و از اين برترى كه بشما مىدهند شادمانى نكنيد؟ وآنگاه اين خود پيشامد نيكى است كه شما با همخاكان خود جنگ نكرده بجاى آنها با آسياييان كه دشمنان طبيعى شما هستند جنگ نماييد. پس از اين سخن آتنيان به چابكى جاى خود را با لاكيدومنيان عوض كردند و در ميان اين تغيير جا بگفتگو پرداخته چنين مىگفتند : «مگر اين دشمنان دلهاشان بزرگتر يا ابزارهاشان كارگرتر از آنست كه در جنگ ماراثون بودند؟ مگر جز اينست كه همان رختهاى زردوز و زيبا و در درون آنها مردان زنكردار ترسوست؟ از اينسوى ما نيز همان ابزارها و تنها را كه داشتيم داريم جز آنكه در سايهی فيروزيها كه يافتهايم اكنون دليرتر گرديدهايم. ما همچون ديگران تنها بنام دفاع از كشور جنگ نمىكنيم بلكه پاس يادگارهاى فيروزى را كه در سالامين و ماراثون برپا شده نيز مىداريم و مىخواهيم دانسته شود كه آن نشانها را نه ملتياديس برانگيخته و نه پيشامد بخت ، بلكه دليريهاى آتنيان برانگيخته است.» اين گفتگوها را كرده و بچابكى جاى خود را عوض مىكردند. از آنسوى كسانى از مردم ثبيس اين تغيير را در سپاه يونان دريافته به ماردونيوس خبر دادند و او يا از آنكه نمىخواست با آتنيان روبرو شود و يا اينكه جنگ با لاكيدومنيان را خواستار بود ايرانيان را بدست ديگر سپاه خود نقل داد و يونانيانى را كه در لشكر او بودند دستور داد كه در برابر آتنيان صف بكشند. اين شگفتتر كه چون پااوسانياس از اين تغيير در لشكر ايرانيان آگاهى يافت بار ديگر او خويشتن بدست راست آمد و از آنسوى ماردونيوس نيز بار ديگر در دست چپ سپاه خود در برابر لاكيدومنيان ايستاد. از اين جهت آن روز بىجنگ بپايان رسيد.
سپس يونانيان در شوراى جنگى كه داشتند بدان سر شدند كه لشكرگاه خود را اندكى دورتر ببرند و جايى را پيدا كنند كه بهتر و براى آب دسترستر باشد. زيرا در اين جاى خود چشمههايى را كه بود سوارگان دشمن ويرانه ساخته بودند و آب بسختى پيدا مىشد. ولى چون شب فرارسيد و سركردگان بآهنگ رفتن بدان جايگاه روانه شدند سپاهيان چندان آراسته و آماده نبودند كه همگى در يكجا روى براه نهند و اينبود كه همينكه از خندقهاى خود بيرون آمدند روى بسوى شهر پلاتايا نهادند. در آنجا غوغايى پديد آورده هر دستهاى بگوشهاى پراكنده شدند و برخى از ايشان مىخواستند چادرهاى خود را در آنجا بزنند. در اين ميان لاكيدومنيان خواه و ناخواه از ديگران جدا افتاده بودند زيرا آمومفاريتوس1 كه مرد بسيار دلير و جنگجويى بود و از مدتها هميشه با دل سوزان انتظار روز جنگ مىكشيد تاكنون بآرزوى خود رسيده بود از آن رفتن يونان دلتنگى نموده و آن را گريختن از جنگ مىشمرد. از اين جهت اعتراض كرده مىخواست هرگز جاى خود را رها نكند و با همراهان خود در همانجا ايستاده با ماردونيوس جنگ كند. پااوسانياس نزد او آمده گفتگو كرد كه اين تغيير لشكرگاه در نتيجهی رأى شوراى جنگى بوده و يونانيان چنين رأى دادهاند. ولى آمومفاريتوس سنگ بزرگى را برداشته بجلوى پاى پااوسانياس انداخته گفت : «اين نشانه باشد كه من هرگز از جنگ رو نگردانم و هرگز دربند رأيى كه يك شوراى ترسو داده است نباشم.» پااوسانياس در كار خود درمانده ندانست در چنين هنگامهی سختى چه چاره كند و اينبود كه كسى از دنبال آتنيان كه در راه بودند فرستاده دستور داد بازايستند تا همراه او باشند. بدينسان خود او با بازماندهی سپاه روى به پلاتاى آورد و چشم آن داشت كه آمومفاريتوس نيز جنبش نموده راه بيفتد.
1ـ Amompharetus
2) آريستيديس ـ تکهی 11
🔸 در اينجا هيرودوتس چنين مىنويسد كه پااوسانياس با آريستيديس گفتگو كرده چنين خواست كه آتنيان جاى خود را تغيير داده دست راست لشكر را بگيرند تا در برابر خود ايرانيان باشند. چرا كه آنان جنگ ايرانيان را ديده شيوهی كارزار آنان را شناختهاند و از اين جهت بهتر مىتوانند با آنان نبرد نمايند و بر آنان دلير خواهند بود ولى دست چپ را باو واگزارند كه در برابر يونانيان همدست ايران باشد. سركردگان آتن اين پيشنهاد را از پااوسانياس از راه زورگويى دانستند و خوارى خود پنداشتند كه در جايى كه ديگر دستههاى لشكر هر كدام بجاى خود بازمانده تنها اينان از جايى بجايى كشيده شوند كه تو گويى غلامان يا اسيرانى هستند و بايد زبون خواهش و فرمان ديگران باشند و آنان را به برابر نيرومندترين دستههاى دشمن گسيل دارند. ولى آريستيديس مىگفت هر دو سوى در اشتباه هستيد. زيرا مگر اندكى پيش از اين نبود كه شما آتنيان بر سر دست چپ با تيگياتيان نبرد مىنموديد و مىخواستيد جايگاه سختتر بشما داده شود؟ با اين حال كنون كه لاكيدومنيان دست راست را بشما واگزار مىنمايند و خود شما را پيشوايان جنگ برمىگزينند ديگر چرا ناخرسند باشيد و از اين برترى كه بشما مىدهند شادمانى نكنيد؟ وآنگاه اين خود پيشامد نيكى است كه شما با همخاكان خود جنگ نكرده بجاى آنها با آسياييان كه دشمنان طبيعى شما هستند جنگ نماييد. پس از اين سخن آتنيان به چابكى جاى خود را با لاكيدومنيان عوض كردند و در ميان اين تغيير جا بگفتگو پرداخته چنين مىگفتند : «مگر اين دشمنان دلهاشان بزرگتر يا ابزارهاشان كارگرتر از آنست كه در جنگ ماراثون بودند؟ مگر جز اينست كه همان رختهاى زردوز و زيبا و در درون آنها مردان زنكردار ترسوست؟ از اينسوى ما نيز همان ابزارها و تنها را كه داشتيم داريم جز آنكه در سايهی فيروزيها كه يافتهايم اكنون دليرتر گرديدهايم. ما همچون ديگران تنها بنام دفاع از كشور جنگ نمىكنيم بلكه پاس يادگارهاى فيروزى را كه در سالامين و ماراثون برپا شده نيز مىداريم و مىخواهيم دانسته شود كه آن نشانها را نه ملتياديس برانگيخته و نه پيشامد بخت ، بلكه دليريهاى آتنيان برانگيخته است.» اين گفتگوها را كرده و بچابكى جاى خود را عوض مىكردند. از آنسوى كسانى از مردم ثبيس اين تغيير را در سپاه يونان دريافته به ماردونيوس خبر دادند و او يا از آنكه نمىخواست با آتنيان روبرو شود و يا اينكه جنگ با لاكيدومنيان را خواستار بود ايرانيان را بدست ديگر سپاه خود نقل داد و يونانيانى را كه در لشكر او بودند دستور داد كه در برابر آتنيان صف بكشند. اين شگفتتر كه چون پااوسانياس از اين تغيير در لشكر ايرانيان آگاهى يافت بار ديگر او خويشتن بدست راست آمد و از آنسوى ماردونيوس نيز بار ديگر در دست چپ سپاه خود در برابر لاكيدومنيان ايستاد. از اين جهت آن روز بىجنگ بپايان رسيد.
سپس يونانيان در شوراى جنگى كه داشتند بدان سر شدند كه لشكرگاه خود را اندكى دورتر ببرند و جايى را پيدا كنند كه بهتر و براى آب دسترستر باشد. زيرا در اين جاى خود چشمههايى را كه بود سوارگان دشمن ويرانه ساخته بودند و آب بسختى پيدا مىشد. ولى چون شب فرارسيد و سركردگان بآهنگ رفتن بدان جايگاه روانه شدند سپاهيان چندان آراسته و آماده نبودند كه همگى در يكجا روى براه نهند و اينبود كه همينكه از خندقهاى خود بيرون آمدند روى بسوى شهر پلاتايا نهادند. در آنجا غوغايى پديد آورده هر دستهاى بگوشهاى پراكنده شدند و برخى از ايشان مىخواستند چادرهاى خود را در آنجا بزنند. در اين ميان لاكيدومنيان خواه و ناخواه از ديگران جدا افتاده بودند زيرا آمومفاريتوس1 كه مرد بسيار دلير و جنگجويى بود و از مدتها هميشه با دل سوزان انتظار روز جنگ مىكشيد تاكنون بآرزوى خود رسيده بود از آن رفتن يونان دلتنگى نموده و آن را گريختن از جنگ مىشمرد. از اين جهت اعتراض كرده مىخواست هرگز جاى خود را رها نكند و با همراهان خود در همانجا ايستاده با ماردونيوس جنگ كند. پااوسانياس نزد او آمده گفتگو كرد كه اين تغيير لشكرگاه در نتيجهی رأى شوراى جنگى بوده و يونانيان چنين رأى دادهاند. ولى آمومفاريتوس سنگ بزرگى را برداشته بجلوى پاى پااوسانياس انداخته گفت : «اين نشانه باشد كه من هرگز از جنگ رو نگردانم و هرگز دربند رأيى كه يك شوراى ترسو داده است نباشم.» پااوسانياس در كار خود درمانده ندانست در چنين هنگامهی سختى چه چاره كند و اينبود كه كسى از دنبال آتنيان كه در راه بودند فرستاده دستور داد بازايستند تا همراه او باشند. بدينسان خود او با بازماندهی سپاه روى به پلاتاى آورد و چشم آن داشت كه آمومفاريتوس نيز جنبش نموده راه بيفتد.
1ـ Amompharetus
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست دوم : شعر سخنست و سخن بايد از روي نياز باشد
تکهی 8
🔸 جوانان را از راه برده برانگيخته بودند كه بنشينند و مغزهاي خود فرسايند و چنين سخنان پوچ و بيهودهاي را پديد آورند ، چرا كه ادبيات است. شبي كه در انجمن ادبي ميبوديم افسر رئيس انجمن گفت : «هزار و سيصد شاعر داريم». من ندانستم تنها تهران را ميگفت يا تهران را با شهرستانها. به هر حال اين هزار و سيصد آنها ميبودند كه همبستگي با انجمن ادبي ميداشتند و شاهزاده افسر آنان را ميشناخت. ميتوان گفت يك هزار و سيصد تاي ديگر در پشت سر آنها ميبودند. دو هزار و ششصد تن ميبودند كه شب و روز آسوده ننشسته شعر ميساختند. انجمنهاي ادبي در همهجا «فعاليت» نشان ميداد. بياد ميدارم در همدان كه از شهرهاي شاعرخيز ايرانست انجمن ادبي دو تا ميبود.
ميدانم خواهند گفت : «آنها جواناني ميبودند ناپخته ، شعرهاي بد ميگفتند». پيرانتان هم ميشناسيم. بهتر است چند شعري هم از پيرانتان بياورم :
هركس كه به بر ساده بكف باده ندارد
اسباب نشاط و طرب آماده ندارد
نميدانم ميشناختيد «عبرت» نام مردي را كه هفتاد سال با بيكاري و بيخانداني و بادهخواري و بچهبازي و ياوهبافي گذرانيده و چند سال پيش مرد كه شعرها در مرگش گفتند و گفتارها نوشتند. اين شعرها ازوست كه در روزنامهها چاپ شده بود :
كام دل را يك شب از آن سيمبر خواهم گرفت
وقت پيري عشقبازي را ز سر خواهم گرفت
گر پدر منعم كند از عشق آن زيبا پسر
از پدر دل در هواي آن پسر خواهم گرفت
اينها هم ازوست. اينها هم در روزنامهها بچاپ رسيده بود. با صد رسوايي اين گونه شعرها را روزنامهها چاپ كرده ميپراكندند ، ديوان ايرج را با آن رسوايي بيست و پنج هزار نسخه بچاپ ميرسانيدند ، اينهمه زشتيها را ميكردند و نامش را «ادبيات» ميگزاردند.
اين شعرها هم از «قصيدهی ماستي» ميرزا حبيب اسپهاني است كه در استانبول زيسته و مرده و شعرهايش در مهنامهی «ارمغان» بچاپ رسيده :
ماليده است بر رخ خويش آن نگار ماست
هر ماستي كه بيند گويد نگار ماست
چون ماست هست رنگ شكوفه سزد سپس
فصل بهار بردمد از شاخسار ماست
آنجا كه هست ماست نیايد بكار دوغ
و آنجا كه هست قيماق نايد بكار ماست
شير و پنير و خامه و قيماق ميشود
از دست رنج ماست كشان هر چهار ماست
از ماست بس زنان كه سپيداب بر زنند شايد كه روسفيد شود ز افتخار ماست
شايد شود شكنبه حوران جنتي خيكي كه پروراند پرهيزكار ماست
چهل و دو بيت همهاش اين گونه سخنان بيمعنيست. ببينيد اندازهی نافهمي و درماندگي را : مردي بازرگان در جايي همچون استانبول نشسته و مغز خود فرساييده و اينها را بافته. مردي آنها را خوانده و پسنديده و نسخه برداشته و بادارهي «ارمغان» ارمغان گردانيده. مدير ارمغان آنها را پسنديده خوش داشته و بچاپ رسانيده. اينها همه بوده چرا كه شعر است ، چرا كه ادبيات است.
اين هم نمونههايي از شعرهاي پيران. شگفت آنست كه اين ايرادها را كه ميگيريم و اين مضمونهاي چرند را كه ميبافند بيادشان ميآوريم ميگويند : «پس چه كار كنيم؟!.. اگر اينها را نگوييم چه بگوييم؟!.». میگویم : «هیچی نگویید. مگر ناچارید که بگویید؟!..» بيادم ميافتد كه روزي در تبريز با روضهخواني گفتگو كرده ميگفتم : «اينها كه شما ميخوانيد همه دروغست ، افسانه است». گفت : «پس چه بخوانيم؟!. راستش را از كجا بياوريم؟!.» گفتم : «هيچ نخوانيد. كه شما را ناچار گردانيده كه بايد چيزي بخوانيد؟!..».
راستي داستان اينان داستان روضهخوانهاست. چنانكه روضهخوانها ميپندارند كه «تعزيهی امام حسين بايد بود» ، و هيچ نميانديشند كه تعزيه چيست ، آنگاه چرا بايد بود ، بيكباره از اين انديشهها دور ميباشند ، اينان نيز همان حال را ميدارند و ميپندارند كه شعر بايد بود و هيچگاه نميانديشند كه «اينها كه هست شعر نيست ، سخنبازيست ، قافيهسازيست».
روزي يكي ميگفت : «شما شعرشناس نيستيد. شعرهايي در «تاريخ هجده ساله» نقل كردهايد كه سست است. اینها دارای محسنات شعریست ولی سست است :
هر كسي نقد خود منات نمود
آخر او را منات لات نمود
اي بسا شهسوار فرزين را
بازي اين منات مات نمود
چه حسابيست هر كه داخل شد
فوراً آلاف را مآت نمود
پس مآتش رسيد بر آحاد
و آنگه آحاد هم وفات نمود
اينها داراي محسنات شعريست ولي سست است».
نشست دوم : شعر سخنست و سخن بايد از روي نياز باشد
تکهی 8
🔸 جوانان را از راه برده برانگيخته بودند كه بنشينند و مغزهاي خود فرسايند و چنين سخنان پوچ و بيهودهاي را پديد آورند ، چرا كه ادبيات است. شبي كه در انجمن ادبي ميبوديم افسر رئيس انجمن گفت : «هزار و سيصد شاعر داريم». من ندانستم تنها تهران را ميگفت يا تهران را با شهرستانها. به هر حال اين هزار و سيصد آنها ميبودند كه همبستگي با انجمن ادبي ميداشتند و شاهزاده افسر آنان را ميشناخت. ميتوان گفت يك هزار و سيصد تاي ديگر در پشت سر آنها ميبودند. دو هزار و ششصد تن ميبودند كه شب و روز آسوده ننشسته شعر ميساختند. انجمنهاي ادبي در همهجا «فعاليت» نشان ميداد. بياد ميدارم در همدان كه از شهرهاي شاعرخيز ايرانست انجمن ادبي دو تا ميبود.
ميدانم خواهند گفت : «آنها جواناني ميبودند ناپخته ، شعرهاي بد ميگفتند». پيرانتان هم ميشناسيم. بهتر است چند شعري هم از پيرانتان بياورم :
هركس كه به بر ساده بكف باده ندارد
اسباب نشاط و طرب آماده ندارد
نميدانم ميشناختيد «عبرت» نام مردي را كه هفتاد سال با بيكاري و بيخانداني و بادهخواري و بچهبازي و ياوهبافي گذرانيده و چند سال پيش مرد كه شعرها در مرگش گفتند و گفتارها نوشتند. اين شعرها ازوست كه در روزنامهها چاپ شده بود :
كام دل را يك شب از آن سيمبر خواهم گرفت
وقت پيري عشقبازي را ز سر خواهم گرفت
گر پدر منعم كند از عشق آن زيبا پسر
از پدر دل در هواي آن پسر خواهم گرفت
اينها هم ازوست. اينها هم در روزنامهها بچاپ رسيده بود. با صد رسوايي اين گونه شعرها را روزنامهها چاپ كرده ميپراكندند ، ديوان ايرج را با آن رسوايي بيست و پنج هزار نسخه بچاپ ميرسانيدند ، اينهمه زشتيها را ميكردند و نامش را «ادبيات» ميگزاردند.
اين شعرها هم از «قصيدهی ماستي» ميرزا حبيب اسپهاني است كه در استانبول زيسته و مرده و شعرهايش در مهنامهی «ارمغان» بچاپ رسيده :
ماليده است بر رخ خويش آن نگار ماست
هر ماستي كه بيند گويد نگار ماست
چون ماست هست رنگ شكوفه سزد سپس
فصل بهار بردمد از شاخسار ماست
آنجا كه هست ماست نیايد بكار دوغ
و آنجا كه هست قيماق نايد بكار ماست
شير و پنير و خامه و قيماق ميشود
از دست رنج ماست كشان هر چهار ماست
از ماست بس زنان كه سپيداب بر زنند شايد كه روسفيد شود ز افتخار ماست
شايد شود شكنبه حوران جنتي خيكي كه پروراند پرهيزكار ماست
چهل و دو بيت همهاش اين گونه سخنان بيمعنيست. ببينيد اندازهی نافهمي و درماندگي را : مردي بازرگان در جايي همچون استانبول نشسته و مغز خود فرساييده و اينها را بافته. مردي آنها را خوانده و پسنديده و نسخه برداشته و بادارهي «ارمغان» ارمغان گردانيده. مدير ارمغان آنها را پسنديده خوش داشته و بچاپ رسانيده. اينها همه بوده چرا كه شعر است ، چرا كه ادبيات است.
اين هم نمونههايي از شعرهاي پيران. شگفت آنست كه اين ايرادها را كه ميگيريم و اين مضمونهاي چرند را كه ميبافند بيادشان ميآوريم ميگويند : «پس چه كار كنيم؟!.. اگر اينها را نگوييم چه بگوييم؟!.». میگویم : «هیچی نگویید. مگر ناچارید که بگویید؟!..» بيادم ميافتد كه روزي در تبريز با روضهخواني گفتگو كرده ميگفتم : «اينها كه شما ميخوانيد همه دروغست ، افسانه است». گفت : «پس چه بخوانيم؟!. راستش را از كجا بياوريم؟!.» گفتم : «هيچ نخوانيد. كه شما را ناچار گردانيده كه بايد چيزي بخوانيد؟!..».
راستي داستان اينان داستان روضهخوانهاست. چنانكه روضهخوانها ميپندارند كه «تعزيهی امام حسين بايد بود» ، و هيچ نميانديشند كه تعزيه چيست ، آنگاه چرا بايد بود ، بيكباره از اين انديشهها دور ميباشند ، اينان نيز همان حال را ميدارند و ميپندارند كه شعر بايد بود و هيچگاه نميانديشند كه «اينها كه هست شعر نيست ، سخنبازيست ، قافيهسازيست».
روزي يكي ميگفت : «شما شعرشناس نيستيد. شعرهايي در «تاريخ هجده ساله» نقل كردهايد كه سست است. اینها دارای محسنات شعریست ولی سست است :
هر كسي نقد خود منات نمود
آخر او را منات لات نمود
اي بسا شهسوار فرزين را
بازي اين منات مات نمود
چه حسابيست هر كه داخل شد
فوراً آلاف را مآت نمود
پس مآتش رسيد بر آحاد
و آنگه آحاد هم وفات نمود
اينها داراي محسنات شعريست ولي سست است».
🔶دربارهی تریاك و باده
🔸یك روزی اگر دین بكار دانشها پرداخته آن روز دانشها این جایگاه را نمیداشته است. امروز باید آنها را در كار خود آزاد گزاشت. «دین كارش جدا و دانشها كارش جداست».
🔸زیان شاعران ایران كه صد برابر زیان باده است (آری صد برابر) و هر بافهم و خردی تواند آن را دریابد
🔸یك روزی اگر دین بكار دانشها پرداخته آن روز دانشها این جایگاه را نمیداشته است. امروز باید آنها را در كار خود آزاد گزاشت. «دین كارش جدا و دانشها كارش جداست».
🔸زیان شاعران ایران كه صد برابر زیان باده است (آری صد برابر) و هر بافهم و خردی تواند آن را دریابد
darbãreye taryãk o bãde.pdf
140.2 KB
🔶 دربارهی تریاک و باده
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکهی نهم)
🔸اینها پرسشهاییست كه باید پاسخ دهند. ملایان كه پیاپی به دولت فشار میآورند و شكایت میكنند ، اگر دولت بدخواه توده و همدست ملایان نیست باید این پرسشها را جلو آنها گزارد و پاسخ خواهد. اگر جناب آقای بیات (و یا هر نخستوزیری كه پس از او بیاید) دلش به این كشور بدبخت میسوزد باید بگشادن این گره كور كوشد.
🔸ملایان میپندارند كه دولت تواند با زور جلو سخنان ما را گیرد. دولت باید بفهماند كه چنان نیرویی باو سپارده نشده ، و آنگاه جلو دلیل را جز با دلیل نتوان گرفت.
🔸ما بارها شنیدهایم كه ملایان از قم و تبریز و دیگر شهرها به اعلیحضرت محمدرضاشاه تلگراف فرستاده از نوشتههای ما شكایت كردهاند. در همین عاشورای چند روز پیش ، كسانی از تهران برای برآغالانیدن ملایان قم رفته بودند ، و چون اعلیحضرت به قم رفته جلوش را گرفته شكایت و هایهوی بسیار كردهاند.
🔸ما پیشنهاد میكنیم اعلیحضرت در برابر شكایت همین پاسخ را دهند. یا بهتر از آن ، بفرمایند كه ملایان نمایندگانی فرستند تا نشستی در دربار یا در كاخ سفید برپا گردد و در این زمینه گفتگو رود و كار یكسره گردد.
🔸از دو حال بیرون نیست : یا ملایان آن داعیهها را دربارهی حكومت میدارند و شاه كشور و نخستوزیر و وزیران و نمایندگان پارلمان و دیگران را غاصب و جائر میدانند و مالیات دادن را حرام میشمارند ، و یا اینها هیچكدام نیست و ما بآنان تهمت میزنیم. اگر آن یكیست كه هرآینه باید بپرسشهای ما پاسخ دهند و هر دلیلی دارند بازنمایند ، و اگر این یكیست كه دانسته شود و ایرادهای ما خودبخود از میان رود.
🔸ناچارم در اینجا یادآوری كنم كه چه اعلیحضرت محمدرضاشاه و چه جناب آقای بیات و چه هر نخستوزیر دیگری ، شاه این توده و نخستوزیر این تودهاند ، و این بایندهی[وظیفه] ایشانست كه بیش از همه و پیش از همه درپی آسایش و فیروزی این توده باشند.
چه شاه و چه نخستوزیر حق ندارند توده را فراموش كنند و تنها درپی پیشرفت كار خود باشند.
🔸این داستان ملاها امروز گرفتاری بزرگیست. اگر انگیزهی بدبختی ایران سه چیز باشد یكی همینست. چه شاه و چه پارلمان و چه دولت نباید آن را آسان شمارند و سرسری گیرند و بملایان رو دهند و مماشات كنند.
اگر با ملایان مماشات خواهد شد پس مشروطه را رها كنند و بیش از این آبروی دمكراسی را نبرند.
🔸آخر در كجای جهانست كه مردم حكومتی را كه میدارند و در زیر سرپرستی آن میزیند «غاصب» و «جائر» شناسند و مالیات دادن بآن را حرام ، و بسربازی رفتن را گناه و دزدیدن از داراییش را حلال شناسند؟! چنین چیز ننگآوری در كجای جهان است؟! آیا اینست معنی دمكراسی كه گرفتهاید و رها نمیكنید؟!
🔸آیا جهانیان حق ندارند به این توده بخندند؟! حق ندارند او را ننگ جهان مردمی شناسند؟! این كوششها كه ما پاكدینان آغاز كردهایم و این نبردی كه با كیش شیعی و دیگر كیشها میكنیم بهترین كوشش و ورجاوندترین نبرد است. این كوشش و نبرد را میبایست پیش از ما دولت آغازد. افسوس كه نه آغازیدهاند و اكنون نیز بما همراهی نمینمایند. كاری را كه بایستی بود خود نكردهاند و ما را نیز آزاد نمیگزارند ـ آیا باین چه نامی توان داد؟!
🔸در این جملهها بیش از همه روی سخنم با شاهنشاه جوان ایرانست. اعلیحضرت درس خواندهاند و اروپا دیدهاند و از همه چیز آگاهند. چرا از سود تودهی خود ناآگاهی مینمایند؟! چرا راهی را كه توانند رفت نمیروند؟!
یك واژهی «سیاست» ما را قانع نخواهد گردانید. این واژه را وزیران بدخواه از خود تراشیده به گوش اعلیحضرت رسانیدهاند. آن كدام سیاستست كه بدبختی بیستملیون توده را میخواهد؟! آن كدام همسایه است كه با این آشكاری با ما دشمنی مینماید؟!
🔸من سیاستی نمیشناسم كه ما را به چنین زبونی و بیچارگی ناچار گرداند. اگر هم چنان سیاستی هست ما ناچار از پذیرفتن آن نیستیم. در جهان هیچ نیرویی نیست كه بتواند ما را به غوطه خوردن درمیان آلودگیهای «قرون وسطا» و بیرون نیامدن از توی آنها ناچار سازد.
باز میگویم : این عنوان را وزیران بدخواه خائن از خود ساختهاند خودشان این توده را همیشه درمانده و بیچاره میخواهند و چنین بهانهای هم پدید آوردهاند.
🔸امروز بهترین سیاست آنست كه ما نیك شویم و سرپا بایستیم و با همسایگان اروپایی و آسیایی خودمان دست بهم داده بنیكی جهان كوشیم.
امروز ایران درمیان موجهای دو دریای بزرگ متلاطم افتاده و بهترین سیاست (چه برای ما و چه برای دیگران) همانست كه ما از این گرفتاریها رها گردیم و تودهی نیرومندی باشیم و درمیان آن دو دریا دیواری پدید آوریم و از بهم خوردن بازداریم.
(تکهی نهم)
🔸اینها پرسشهاییست كه باید پاسخ دهند. ملایان كه پیاپی به دولت فشار میآورند و شكایت میكنند ، اگر دولت بدخواه توده و همدست ملایان نیست باید این پرسشها را جلو آنها گزارد و پاسخ خواهد. اگر جناب آقای بیات (و یا هر نخستوزیری كه پس از او بیاید) دلش به این كشور بدبخت میسوزد باید بگشادن این گره كور كوشد.
🔸ملایان میپندارند كه دولت تواند با زور جلو سخنان ما را گیرد. دولت باید بفهماند كه چنان نیرویی باو سپارده نشده ، و آنگاه جلو دلیل را جز با دلیل نتوان گرفت.
🔸ما بارها شنیدهایم كه ملایان از قم و تبریز و دیگر شهرها به اعلیحضرت محمدرضاشاه تلگراف فرستاده از نوشتههای ما شكایت كردهاند. در همین عاشورای چند روز پیش ، كسانی از تهران برای برآغالانیدن ملایان قم رفته بودند ، و چون اعلیحضرت به قم رفته جلوش را گرفته شكایت و هایهوی بسیار كردهاند.
🔸ما پیشنهاد میكنیم اعلیحضرت در برابر شكایت همین پاسخ را دهند. یا بهتر از آن ، بفرمایند كه ملایان نمایندگانی فرستند تا نشستی در دربار یا در كاخ سفید برپا گردد و در این زمینه گفتگو رود و كار یكسره گردد.
🔸از دو حال بیرون نیست : یا ملایان آن داعیهها را دربارهی حكومت میدارند و شاه كشور و نخستوزیر و وزیران و نمایندگان پارلمان و دیگران را غاصب و جائر میدانند و مالیات دادن را حرام میشمارند ، و یا اینها هیچكدام نیست و ما بآنان تهمت میزنیم. اگر آن یكیست كه هرآینه باید بپرسشهای ما پاسخ دهند و هر دلیلی دارند بازنمایند ، و اگر این یكیست كه دانسته شود و ایرادهای ما خودبخود از میان رود.
🔸ناچارم در اینجا یادآوری كنم كه چه اعلیحضرت محمدرضاشاه و چه جناب آقای بیات و چه هر نخستوزیر دیگری ، شاه این توده و نخستوزیر این تودهاند ، و این بایندهی[وظیفه] ایشانست كه بیش از همه و پیش از همه درپی آسایش و فیروزی این توده باشند.
چه شاه و چه نخستوزیر حق ندارند توده را فراموش كنند و تنها درپی پیشرفت كار خود باشند.
🔸این داستان ملاها امروز گرفتاری بزرگیست. اگر انگیزهی بدبختی ایران سه چیز باشد یكی همینست. چه شاه و چه پارلمان و چه دولت نباید آن را آسان شمارند و سرسری گیرند و بملایان رو دهند و مماشات كنند.
اگر با ملایان مماشات خواهد شد پس مشروطه را رها كنند و بیش از این آبروی دمكراسی را نبرند.
🔸آخر در كجای جهانست كه مردم حكومتی را كه میدارند و در زیر سرپرستی آن میزیند «غاصب» و «جائر» شناسند و مالیات دادن بآن را حرام ، و بسربازی رفتن را گناه و دزدیدن از داراییش را حلال شناسند؟! چنین چیز ننگآوری در كجای جهان است؟! آیا اینست معنی دمكراسی كه گرفتهاید و رها نمیكنید؟!
🔸آیا جهانیان حق ندارند به این توده بخندند؟! حق ندارند او را ننگ جهان مردمی شناسند؟! این كوششها كه ما پاكدینان آغاز كردهایم و این نبردی كه با كیش شیعی و دیگر كیشها میكنیم بهترین كوشش و ورجاوندترین نبرد است. این كوشش و نبرد را میبایست پیش از ما دولت آغازد. افسوس كه نه آغازیدهاند و اكنون نیز بما همراهی نمینمایند. كاری را كه بایستی بود خود نكردهاند و ما را نیز آزاد نمیگزارند ـ آیا باین چه نامی توان داد؟!
🔸در این جملهها بیش از همه روی سخنم با شاهنشاه جوان ایرانست. اعلیحضرت درس خواندهاند و اروپا دیدهاند و از همه چیز آگاهند. چرا از سود تودهی خود ناآگاهی مینمایند؟! چرا راهی را كه توانند رفت نمیروند؟!
یك واژهی «سیاست» ما را قانع نخواهد گردانید. این واژه را وزیران بدخواه از خود تراشیده به گوش اعلیحضرت رسانیدهاند. آن كدام سیاستست كه بدبختی بیستملیون توده را میخواهد؟! آن كدام همسایه است كه با این آشكاری با ما دشمنی مینماید؟!
🔸من سیاستی نمیشناسم كه ما را به چنین زبونی و بیچارگی ناچار گرداند. اگر هم چنان سیاستی هست ما ناچار از پذیرفتن آن نیستیم. در جهان هیچ نیرویی نیست كه بتواند ما را به غوطه خوردن درمیان آلودگیهای «قرون وسطا» و بیرون نیامدن از توی آنها ناچار سازد.
باز میگویم : این عنوان را وزیران بدخواه خائن از خود ساختهاند خودشان این توده را همیشه درمانده و بیچاره میخواهند و چنین بهانهای هم پدید آوردهاند.
🔸امروز بهترین سیاست آنست كه ما نیك شویم و سرپا بایستیم و با همسایگان اروپایی و آسیایی خودمان دست بهم داده بنیكی جهان كوشیم.
امروز ایران درمیان موجهای دو دریای بزرگ متلاطم افتاده و بهترین سیاست (چه برای ما و چه برای دیگران) همانست كه ما از این گرفتاریها رها گردیم و تودهی نیرومندی باشیم و درمیان آن دو دریا دیواری پدید آوریم و از بهم خوردن بازداریم.
🔶گواهی پاکدلانه
🔸چیزی كه نمیدارند خرد ، و چیزی كه نمیپذیرند داوری خرد است!..
نُه سال است كه گفتارهای دارندهی پرچم را میخوانم. در این نه سال آمیغهای[حقایق] ناروشن بر من روشن گردیده و باورهای سست و بیبنیاد از من دور شده است.
من هرگز این توده را به این آلودگی و به این گمراهی نمیدانستم. همچون دیگران خدا را یاور مسلمانان و پشتیبانان این توده میانگاشتم.
ولی كنون نیك فهمیدهام كه :
🔸«یك تودهای تا خود نیك نباشد از جهان نیكی نمیبیند». نیك فهمیدهام كه خدا هرگز تودهای را كه غرق در گمراهیهاست سربلند نمیگرداند.
در یك تودهای كه كسانی پس از سیزده ، چهارده سال دانش اندوزی هر روز بگاه بلند شده و دهها بار دعای (اسئلك حورالعین) بخواند و بر نابخردی خود خَستو[= معترف] نگردد ، چگونه سربلند تواند بود؟!..
من هر روز ایرادها بر این كارهاشان میگیرم و روشن میگردانم كه این كار جز خداناشناسی ، جز پست گردانیدن دستگاه خدا چیز دیگری نیست ولی چون خردهاشان سست گردیده چگونه توانند پذیرفت؟!..
آری ، این توده خِرد ، والاترین گوهر آدمی ، را پاك از دست داده است. به این دانشجوی گمراه بارها گفتهام : ای آقا در دستگاه خدا حوری و غلمان نتواند بود ، و آنگاه گیرم پذیرفتیم كه در دستگاه خدا چنین سازمانی باشد ، آیا به تنها خواستن چنین چیزی انجام خواهد گرفت. از اینها گذشته اگر با خواستن تو خدا آیین خود را دیگر گردانیده و خواستهی شما را خواهد داد ، چرا چیزهای نیكوتر را گذاشته به «حورالعین» چسبیدهاید؟!.. آیا اینها نشانهی پستی خردهای شما نیست؟ آیا جز اینست كه شما والاترین گوهر آدمی را از دست دادهاید؟!...
چون پاسخی ندارد ناچار خاموش شده با خواندن شعری از مولوی یا حافظ و یا خیام : «من چه گویم یك رگت هشیار نیست» و یا مانندهای اینها خود را به استواری باورهای خود نوید داده و گفتارهای ما را پاك بیدینی و خداناشناسی میشمارد؟!... اینست سرمایهی نابخردان!!...
این بود نمونهای از باورهای یك جوان دانش اندوخته. كنون از اینجا میتوان به باورهای توده پی برد. از اینجا میتوان نتیجه گرفت كه این توده سخت گمراه گردیده است و چارهی این گمراهی جز با نیرومند گردانیدن و به تكان آوردن خردها نتواند بود و این راهیست كه ما به راهبری دارندهی پرچم آغازیدهایم و به یاری خدا پیروز خواهیم گشت.
كرج ـ دانشكدهی كشاورزی ـ ایوب واهب زاده
(پرچم نیمهماهه شمارهی پنجم)
🔸چیزی كه نمیدارند خرد ، و چیزی كه نمیپذیرند داوری خرد است!..
نُه سال است كه گفتارهای دارندهی پرچم را میخوانم. در این نه سال آمیغهای[حقایق] ناروشن بر من روشن گردیده و باورهای سست و بیبنیاد از من دور شده است.
من هرگز این توده را به این آلودگی و به این گمراهی نمیدانستم. همچون دیگران خدا را یاور مسلمانان و پشتیبانان این توده میانگاشتم.
ولی كنون نیك فهمیدهام كه :
🔸«یك تودهای تا خود نیك نباشد از جهان نیكی نمیبیند». نیك فهمیدهام كه خدا هرگز تودهای را كه غرق در گمراهیهاست سربلند نمیگرداند.
در یك تودهای كه كسانی پس از سیزده ، چهارده سال دانش اندوزی هر روز بگاه بلند شده و دهها بار دعای (اسئلك حورالعین) بخواند و بر نابخردی خود خَستو[= معترف] نگردد ، چگونه سربلند تواند بود؟!..
من هر روز ایرادها بر این كارهاشان میگیرم و روشن میگردانم كه این كار جز خداناشناسی ، جز پست گردانیدن دستگاه خدا چیز دیگری نیست ولی چون خردهاشان سست گردیده چگونه توانند پذیرفت؟!..
آری ، این توده خِرد ، والاترین گوهر آدمی ، را پاك از دست داده است. به این دانشجوی گمراه بارها گفتهام : ای آقا در دستگاه خدا حوری و غلمان نتواند بود ، و آنگاه گیرم پذیرفتیم كه در دستگاه خدا چنین سازمانی باشد ، آیا به تنها خواستن چنین چیزی انجام خواهد گرفت. از اینها گذشته اگر با خواستن تو خدا آیین خود را دیگر گردانیده و خواستهی شما را خواهد داد ، چرا چیزهای نیكوتر را گذاشته به «حورالعین» چسبیدهاید؟!.. آیا اینها نشانهی پستی خردهای شما نیست؟ آیا جز اینست كه شما والاترین گوهر آدمی را از دست دادهاید؟!...
چون پاسخی ندارد ناچار خاموش شده با خواندن شعری از مولوی یا حافظ و یا خیام : «من چه گویم یك رگت هشیار نیست» و یا مانندهای اینها خود را به استواری باورهای خود نوید داده و گفتارهای ما را پاك بیدینی و خداناشناسی میشمارد؟!... اینست سرمایهی نابخردان!!...
این بود نمونهای از باورهای یك جوان دانش اندوخته. كنون از اینجا میتوان به باورهای توده پی برد. از اینجا میتوان نتیجه گرفت كه این توده سخت گمراه گردیده است و چارهی این گمراهی جز با نیرومند گردانیدن و به تكان آوردن خردها نتواند بود و این راهیست كه ما به راهبری دارندهی پرچم آغازیدهایم و به یاری خدا پیروز خواهیم گشت.
كرج ـ دانشكدهی كشاورزی ـ ایوب واهب زاده
(پرچم نیمهماهه شمارهی پنجم)
🔶 راه ایراد را هم نمیدانند
🔸مردمیست آلوده و درمانده و سركلافه را گم كرده. ما رنج میكشیم ، زیانها میبریم ، و در راه رهایی آنان میكوشیم ، با گمراهیها نبرد میكنیم ، و یك رشته حقایق را كه همسنگ دانشهاست درمیان آنان رواج میدهیم ، و یك دسته در برابر اینها به هر گونه دشمنیهای پست برمیخیزند ، هرگونه نادانی نشان میدهند ، هر زمان درپی دستاویزی هستند كه ایراد گیرند.
🔸این شیوهی كهن دشمنان ماست كه هر زمان دروغ دیگری ساخته میان مردم پراكنند.
🔸مردمیست آلوده و درمانده و سركلافه را گم كرده. ما رنج میكشیم ، زیانها میبریم ، و در راه رهایی آنان میكوشیم ، با گمراهیها نبرد میكنیم ، و یك رشته حقایق را كه همسنگ دانشهاست درمیان آنان رواج میدهیم ، و یك دسته در برابر اینها به هر گونه دشمنیهای پست برمیخیزند ، هرگونه نادانی نشان میدهند ، هر زمان درپی دستاویزی هستند كه ایراد گیرند.
🔸این شیوهی كهن دشمنان ماست كه هر زمان دروغ دیگری ساخته میان مردم پراكنند.
rãhe irãd rã ham nemidãnand.pdf
147.6 KB
🔶 راه ایراد را هم نمیدانند
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
آقای رئیس فرهنگ ، آن سعدی و حافظ كه شما آنهمه هواداری از آنها نشان میدهید و وزارت فرهنگ كتابهای ایشان را بدست نورسان میدهد ، هردو آلوده و بیناموس بودهاند و در كتابهای خود آشكاره دم از سادهبازی و بیناموسی میزنند.
آن باب پنجم گلستانست كه با صد بیشرمی نوشته شده و این شعرهای حافظست كه پردهی آزرم را دریده.
✴️ چنین كسانی چه شایسته است كه كتابهاشان بدست جوانان داده شود؟!.. آخر پس غیرت و آزرم كجا رفته؟!.. من نمیدانم شماها در خوابید یا بیدار؟!.. نمیدانم چرا زشتی این كار را نمیفهمید؟!..
...
✴️ آموختن این سخنان بجوانان ، غیرت آنان را كشتن و خونهاشان از جوش انداختنست. ...
✴️ این بدی را كه شما بتوده و كشور خود میكنید دشمن با دشمن روا نباید شمارد. ...
✴️ ما بشاعران كتك نمیزنیم كه شما بیایید و نگزارید ، ما بآنان ایرادهای بسیار روشن میگیریم و شما كه دانشمندید باید آن ایرادها را بخوانید و بیندیشید كه اگر راست یافتید بپذیرید و با ما همدستی كنید و اگر راست نیافتید هر پاسخی كه میدانید بنویسید و بچاپ رسانید كه همگی بدانند. اینست راهی كه باید یك دانشمند پیش گیرد ...
آری شما توانید كسانی را كه روانهاشان بیمار و دلهاشان آلوده است بدشمنی با ما برانگیزید ، و این كار را سالهاست هواداران سعدی و حافظ میكنند و نتیجهای جز روسیاهی نبردهاند.
...
✴️ آیا این بخردانه است كه مردمان ، جهان را هیچ و پوچ پندارند و پروای آن نكنند؟!.. آیا درس دادن این سخنان بجوانان ریشهی كشور را كندن نیست؟!..
(پرچم نیمهماهه ص210 تا 213)
آن باب پنجم گلستانست كه با صد بیشرمی نوشته شده و این شعرهای حافظست كه پردهی آزرم را دریده.
✴️ چنین كسانی چه شایسته است كه كتابهاشان بدست جوانان داده شود؟!.. آخر پس غیرت و آزرم كجا رفته؟!.. من نمیدانم شماها در خوابید یا بیدار؟!.. نمیدانم چرا زشتی این كار را نمیفهمید؟!..
...
✴️ آموختن این سخنان بجوانان ، غیرت آنان را كشتن و خونهاشان از جوش انداختنست. ...
✴️ این بدی را كه شما بتوده و كشور خود میكنید دشمن با دشمن روا نباید شمارد. ...
✴️ ما بشاعران كتك نمیزنیم كه شما بیایید و نگزارید ، ما بآنان ایرادهای بسیار روشن میگیریم و شما كه دانشمندید باید آن ایرادها را بخوانید و بیندیشید كه اگر راست یافتید بپذیرید و با ما همدستی كنید و اگر راست نیافتید هر پاسخی كه میدانید بنویسید و بچاپ رسانید كه همگی بدانند. اینست راهی كه باید یك دانشمند پیش گیرد ...
آری شما توانید كسانی را كه روانهاشان بیمار و دلهاشان آلوده است بدشمنی با ما برانگیزید ، و این كار را سالهاست هواداران سعدی و حافظ میكنند و نتیجهای جز روسیاهی نبردهاند.
...
✴️ آیا این بخردانه است كه مردمان ، جهان را هیچ و پوچ پندارند و پروای آن نكنند؟!.. آیا درس دادن این سخنان بجوانان ریشهی كشور را كندن نیست؟!..
(پرچم نیمهماهه ص210 تا 213)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس ـ تکهی 12
🔸 در اين ميان روز فرارسيد و ماردونيوس كه از اين جنبش يونانيان آگاهى داشت سپاهيان خود را بصف نهاده و بر سر لاكيدومنيان تاخت و چنان خروش و هياهويى برانگيختند كه پيدا بود در انديشهی جنگ نيستند بلكه چنين مىپندارند كه يونانيان مىگريزند و انديشهی دنبال كردن و پايمال نمودن ايشان را دارند. ولى بزودى خطاى خود را دريافتند زيرا پااوسانياس همينكه چگونگى را دانست بسپاهيان فرمان ايست داد و دستور داد كه هر دستهاى صف آراسته آمادهی جنگ بايستد. ولى يا از جهت برآشفتگىای كه از رهگذر آمومفاريتوس داشت و يا از جهت سراسيمگىای كه از نزديكى ناگهان دشمن دچار گرديده بود فراموش كرد كه علامت بهمهی يونانيان بدهد. از اينجا بود كه يونانيان بزودى و همگى در يكجا بيارى او نشتافتند بلكه دستههاى كوچكى و پراكنده بآنجا مىرسيدند. با آنكه جنگ درگرفته بود و آتش كارزار شعله مىزد پااوسانياس قربانيها مىكرد ولى فال نيكى نمىيافت و از اين جهت به لاكيدومنيان دستور مىداد كه سپرهاى خود را بروى پاها گزارده نگران او باشند و با دشمن هرگز نياويزند و چون او بار دوم بقربانى پرداخت در اين هنگام سوارگان بحمله پرداختند و كسانى را از دستهی لاكيدومنيان زخمى گردانيدند. در اين حمله و كشاكش بود كه كاليكراتيس1 كه مرد زيبا ديدار و بسيار خوشرويى در سپاه يونانيان بود تيرى باو برخورد و چون بحال جان دادن افتاد چنين گفت : من هرگز غصهی مرگ را ندارم زيرا از خانهی خود بهمين آرزو بيرون آمدهام كه در راه نگهدارى يونان جان ببازم. ليكن غصهی آن را دارم كه كارى از پيش نبرده مىميرم. راستى هم هنگام بس سختى فرارسيده و ايستادگىای كه مردم نشان مىدادند درخور شگفتى بود. زيرا آنان در برابر حملههاى دشمن آرام ايستاده نگران اجازه از خدايان و سردار خود بودند. برخى گفتهاند در اين هنگام كه پااوسانياس بگزاردن قربانى پرداخته و اندكى دور از لشكرگاه بود بىآنكه ابزار جنگى نزد خود يا همراهانش باشد ناگهان چند تن از مردم لودى2 بر سر آنان تاخته قربانيها را پراكنده ساخته تاراج نمودند و پااوسانياس و كسان او چون ابزارى نداشتند آنان را با چوب يا تازيانه مىزدند. از اينجاست كه هنوز در اسپارت چون قربانى مىكنند پسرانى را با تازيانه مىكوبند و اين كار را بنام يادآورى از آن پيشامد مىنمايند.
پااوسانياس سخت دلتنگ شده بود. كاهنان قربانى پشت سر قربانى مىگزاردند. ولى نتيجه بدست نمىآمد و او روى به پرستشگاه برگردانيده با ديدههاى اشكبار دست بسوى آسمان برمىداشت و بخدايان پلاتايا زارى نموده چنين درخواست مىكرد كه اگر فيروزى را بهرهی يونان نخواهند ساخت بارى اين فرصت و توانايى را بايشان ارزانى دارند كه دليريها از خود آشكار گردانند تا دشمن كه فيروز مىشوند بدانند كه با مردم دلير و جانسپارى سر و كار داشتهاند. در ميان اين زاريهاى او بود كه ناگهان حال قربانيها تغيير يافته و اينزمان فالهاى نيكو رو نمودن گرفت و مژدههاى فيروزى داده شد. پااوسانياس همينكه اشارهی جنگ نمود تيپ پيادهی لاكيدومنيان بيك ناگاه تو گويى جانور درندهاى شدند كه مويهاى خود را بالا زده روى بجنگ درآوردند. دشمنان كه آنان را ديدند دانستند كه همه دل بمرگ نهادهاند و اينبود سپرهاى چوبى خود را بدست گرفته به تيرباران پرداختند. ولى اينان از هم جدا نشده و پالانكس3 خود را همچنان فشرده بهم نگهداشته بسوى دشمن دويدند و سپرهاى آنان را از دستشان ربوده با حربه بسر و رو و سينهی آنان زدند. بسيارى از ايشان را بخاك انداختند ولى دشمن هم دليرى نموده كينه بازمىجستند و نيزهها را بدست لخت خود گرفته و بسيارى از اينان را بكشتند. نيز شمشير و قمه بکار مىبردند و نيزههاى لاكيدومنيان را از دستشان گرفته خرد مىساختند و بدينسان زمان درازى را ايستادگى كردند.
1ـ Callicrates
2ـ Lydia كشور معروفى از آسياى كوچك كه نام آن بسيار شهرت دارد و اينكه در كتابهاى فارسى آن را «ليدى» مىنويسند غلط آشكار است.
3ـ Phahanx اين كلمه از اصطلاحهاى سپاهيگرى است كه در تاريخ يونان و روم بسيار بكار مىرود و مقصود از آن فوج مىباشد.
2) آريستيديس ـ تکهی 12
🔸 در اين ميان روز فرارسيد و ماردونيوس كه از اين جنبش يونانيان آگاهى داشت سپاهيان خود را بصف نهاده و بر سر لاكيدومنيان تاخت و چنان خروش و هياهويى برانگيختند كه پيدا بود در انديشهی جنگ نيستند بلكه چنين مىپندارند كه يونانيان مىگريزند و انديشهی دنبال كردن و پايمال نمودن ايشان را دارند. ولى بزودى خطاى خود را دريافتند زيرا پااوسانياس همينكه چگونگى را دانست بسپاهيان فرمان ايست داد و دستور داد كه هر دستهاى صف آراسته آمادهی جنگ بايستد. ولى يا از جهت برآشفتگىای كه از رهگذر آمومفاريتوس داشت و يا از جهت سراسيمگىای كه از نزديكى ناگهان دشمن دچار گرديده بود فراموش كرد كه علامت بهمهی يونانيان بدهد. از اينجا بود كه يونانيان بزودى و همگى در يكجا بيارى او نشتافتند بلكه دستههاى كوچكى و پراكنده بآنجا مىرسيدند. با آنكه جنگ درگرفته بود و آتش كارزار شعله مىزد پااوسانياس قربانيها مىكرد ولى فال نيكى نمىيافت و از اين جهت به لاكيدومنيان دستور مىداد كه سپرهاى خود را بروى پاها گزارده نگران او باشند و با دشمن هرگز نياويزند و چون او بار دوم بقربانى پرداخت در اين هنگام سوارگان بحمله پرداختند و كسانى را از دستهی لاكيدومنيان زخمى گردانيدند. در اين حمله و كشاكش بود كه كاليكراتيس1 كه مرد زيبا ديدار و بسيار خوشرويى در سپاه يونانيان بود تيرى باو برخورد و چون بحال جان دادن افتاد چنين گفت : من هرگز غصهی مرگ را ندارم زيرا از خانهی خود بهمين آرزو بيرون آمدهام كه در راه نگهدارى يونان جان ببازم. ليكن غصهی آن را دارم كه كارى از پيش نبرده مىميرم. راستى هم هنگام بس سختى فرارسيده و ايستادگىای كه مردم نشان مىدادند درخور شگفتى بود. زيرا آنان در برابر حملههاى دشمن آرام ايستاده نگران اجازه از خدايان و سردار خود بودند. برخى گفتهاند در اين هنگام كه پااوسانياس بگزاردن قربانى پرداخته و اندكى دور از لشكرگاه بود بىآنكه ابزار جنگى نزد خود يا همراهانش باشد ناگهان چند تن از مردم لودى2 بر سر آنان تاخته قربانيها را پراكنده ساخته تاراج نمودند و پااوسانياس و كسان او چون ابزارى نداشتند آنان را با چوب يا تازيانه مىزدند. از اينجاست كه هنوز در اسپارت چون قربانى مىكنند پسرانى را با تازيانه مىكوبند و اين كار را بنام يادآورى از آن پيشامد مىنمايند.
پااوسانياس سخت دلتنگ شده بود. كاهنان قربانى پشت سر قربانى مىگزاردند. ولى نتيجه بدست نمىآمد و او روى به پرستشگاه برگردانيده با ديدههاى اشكبار دست بسوى آسمان برمىداشت و بخدايان پلاتايا زارى نموده چنين درخواست مىكرد كه اگر فيروزى را بهرهی يونان نخواهند ساخت بارى اين فرصت و توانايى را بايشان ارزانى دارند كه دليريها از خود آشكار گردانند تا دشمن كه فيروز مىشوند بدانند كه با مردم دلير و جانسپارى سر و كار داشتهاند. در ميان اين زاريهاى او بود كه ناگهان حال قربانيها تغيير يافته و اينزمان فالهاى نيكو رو نمودن گرفت و مژدههاى فيروزى داده شد. پااوسانياس همينكه اشارهی جنگ نمود تيپ پيادهی لاكيدومنيان بيك ناگاه تو گويى جانور درندهاى شدند كه مويهاى خود را بالا زده روى بجنگ درآوردند. دشمنان كه آنان را ديدند دانستند كه همه دل بمرگ نهادهاند و اينبود سپرهاى چوبى خود را بدست گرفته به تيرباران پرداختند. ولى اينان از هم جدا نشده و پالانكس3 خود را همچنان فشرده بهم نگهداشته بسوى دشمن دويدند و سپرهاى آنان را از دستشان ربوده با حربه بسر و رو و سينهی آنان زدند. بسيارى از ايشان را بخاك انداختند ولى دشمن هم دليرى نموده كينه بازمىجستند و نيزهها را بدست لخت خود گرفته و بسيارى از اينان را بكشتند. نيز شمشير و قمه بکار مىبردند و نيزههاى لاكيدومنيان را از دستشان گرفته خرد مىساختند و بدينسان زمان درازى را ايستادگى كردند.
1ـ Callicrates
2ـ Lydia كشور معروفى از آسياى كوچك كه نام آن بسيار شهرت دارد و اينكه در كتابهاى فارسى آن را «ليدى» مىنويسند غلط آشكار است.
3ـ Phahanx اين كلمه از اصطلاحهاى سپاهيگرى است كه در تاريخ يونان و روم بسيار بكار مىرود و مقصود از آن فوج مىباشد.
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکهی دهم)
🔸بیش از این نمیخواهم از سخن خود دور افتم. دولت بپرسشهای ما از ملایان پاسخ خواهد ، و اگر هوادار آنهاست خود بما پاسخ دهد. دولت اگر میخواهد ما آن را ، همچون دولت ساعد ، بدخواه این كشور نشناسیم باین پیشنهاد ما ارجی گزارد و با ما با منطق پیش آید.
🔸آقای دشتی در گفتههای خود قانون اساسی را به رخ ما كشیده و میدانیم كه دیگران نیز خواهند كشید. ما نمیدانیم چرا آقای دشتی از دانستههای خود چشم میپوشد. آقای دشتی نیك میداند كه این قانون اساسی چگونه پدید آمده : قانون را از فرانسه گرفته و برای خاموش گردانیدن آشوب ملایان چند پینهی ناجوری هم بآن زدهاند. آن اصل دوم را حاجیشیخفضلالله پیشنهاد كرده و بآن قانون افزوده شده كه نوشتهی حاجیشیخفضلالله با خط خودش اكنون در دست منست.
🔸ما از این میگذریم : بسیار نیك ، قانون اساسی مذهب شیعه را مذهب رسمی ایران گردانیده. ولی مذهب شیعی كه با حكومت مشروطه كه پایه و بنیاد آن قانونست نمیسازد ، چه باید كرد؟! آیا باید همچنان ایستاد و تماشا كرد؟! آیا باید بیستملیون توده را فدای اصل قانون اساسی گردانید؟!
🔸من از این هم میگذرم : همان قانون اساسی ، مجلس و دولت را زمامدار مشروع این كشور شناسانیده و اختیار قانونگزاری و مالیات بگیری و دیگر كارهای كشور را بدست آنان سپارده. آیا پیشروان كیش شیعی اینها را میپذیرند؟! همان قانون اساسی و دیگر قانونها جایی برای ملایان درمیان توده باز نكرده و آنان را جز یك دستهی مفتخوار نشناخته ـ آیا آنان باین گردن میگزارند؟!
🔸آقای دشتی مگر شما شیعی میباشید؟! مگر شما نمیدانید كه از روی كیش شیعی بمجلس رفتن شما حرامست ، پول گرفتنتان حرامست ، قانون گزاردنتان حرامست. شما بدعتگزار هستید و روز رستاخیز یكسر بدوزخ خواهید رفت و تنتان با قیچیهای آتشین بریده خواهد شد؟! من نمیدانم چگونه شما چنین شكنجهای را بخود میخرید؟! نمیدانم چرا توبه نمیكنید؟! آقای دشتی مردمفریبی ، آن هم با این بیپردگی ، بشما هیچ نمیآید.
🔸اگر شما میگویید توده باید همچنین در نادانی و بدبختی بمانند بلكه رفتهرفته نادانتر و بدبختتر گردند و ما یك دستهی برگزیده دست بهم دهیم «و در زیر سرپرستی دیگران» آنان را راه بریم ، چنانكه یك بار دیگر گفتهام این فلسفهی شما بسیار كجست ، بسیار بیپاست. شما اگر مردی نیكخواهید باید دلتان به این نادانی و گرفتاریهای گوناگون دیگرِ توده كه كیش شیعی از بزرگترین آنهاست بسوزد و در آرزوی چاره بآن دردها باشید. یك تودهی نادان و گرفتار را راه بردن (آن هم با زبونیها و سیلی خوردنها كه خودتان بهتر از دیگران میدانید) مایهی سرفرازی برای شما نتواند بود.
🔸این سخن كه شما در پارلمان ایران هواداری بكیش شیعی (یا بهتر گوییم بدستگاه ملایان) نمودهاید از نیكیهای شما شمرده نمیباشد و سالهای سال مایهی بدگمانیها دربارهی شما خواهد بود. شما زیان بدآموزیهای حافظ و سعدی را نمیدانستید ، آیا زیان كیش شیعی و آخوندبازی را هم نمیدانستید؟! چنین عذری را از شما آیا توان پذیرفت؟! اگر شیعیگری خوبست پس چرا خودت نمیپذیری؟! پس چرا خودت شیعی نیستی؟! پس مرگ خوبست اما برای همسایه؟!
🔸یك چیز دیگر كه میباید بگویم آنست كه بسیاری از ملایان (بویژه از آنان كه در نجف و كربلا و سامرا میباشند) زیان كارهای خود را نمیدانند ، و اگر بدانند باین اندازه كه هست نمیدانند. هر یكی از آنان از جوانی در رشتهی ملایی بدرس خواندن پرداخته و گام بگام پیش رفته ، و همچون كرمِ پیله كه تارها بگرد خود تند ، او نیز از خواندهها و شنیدهها چهاردیواری در پیرامون اندیشه و فهم خود پدید آورده و روزنهای كه از آن بجهان بیرون تواند نگریست بازنگزارده. اینست كمتر میداند كه چیزهای دیگری هم هست.
🔸یك چیز بدتر آنكه آنان گمان ناراستی بدانستههای خود نمیدهند و بایَندهی[وظیفه] خود میشمارند كه به هیچ سخن دیگری گوش ندهند. دلیل آوردن و داوری خرد را پیش كشیدن نیز در این زمینه بیهوده است. زیرا آنچه خرد است بگمان آنان «ناقص» است و «به درك مصالح و حقایق وافی» نیست. آنچه دلیلست آنان چون گمان ناراستی به دانستههای خود نمیبرند ، اگر هنگامی دلیلی بزیان آن دانستهها شنیدند باید نپذیرند بلكه بكوشند و پاسخی درست كنند.
به هر حال بیگمانست كه بسیاری از آنان از زیانكاری خود ناآگاهند. مثلاً آقای حاجی سیدابوالحسن اسپهانی ، من شنیدهام مردی ساده و نیكدلست و گمان بسیار میرود كه او هیچ نمیداند مشروطه چیست و چه نتیجههایی از آن تواند بود ، نمیداند كه كیش شیعی از كجا برخاسته و امروز چه زیانها بلكه آسیبها از آن برمیخیزد. اینها را نمیداند و با دلی آسوده در نجف نشسته و دستگاه خود را پیش میبرد.
(تکهی دهم)
🔸بیش از این نمیخواهم از سخن خود دور افتم. دولت بپرسشهای ما از ملایان پاسخ خواهد ، و اگر هوادار آنهاست خود بما پاسخ دهد. دولت اگر میخواهد ما آن را ، همچون دولت ساعد ، بدخواه این كشور نشناسیم باین پیشنهاد ما ارجی گزارد و با ما با منطق پیش آید.
🔸آقای دشتی در گفتههای خود قانون اساسی را به رخ ما كشیده و میدانیم كه دیگران نیز خواهند كشید. ما نمیدانیم چرا آقای دشتی از دانستههای خود چشم میپوشد. آقای دشتی نیك میداند كه این قانون اساسی چگونه پدید آمده : قانون را از فرانسه گرفته و برای خاموش گردانیدن آشوب ملایان چند پینهی ناجوری هم بآن زدهاند. آن اصل دوم را حاجیشیخفضلالله پیشنهاد كرده و بآن قانون افزوده شده كه نوشتهی حاجیشیخفضلالله با خط خودش اكنون در دست منست.
🔸ما از این میگذریم : بسیار نیك ، قانون اساسی مذهب شیعه را مذهب رسمی ایران گردانیده. ولی مذهب شیعی كه با حكومت مشروطه كه پایه و بنیاد آن قانونست نمیسازد ، چه باید كرد؟! آیا باید همچنان ایستاد و تماشا كرد؟! آیا باید بیستملیون توده را فدای اصل قانون اساسی گردانید؟!
🔸من از این هم میگذرم : همان قانون اساسی ، مجلس و دولت را زمامدار مشروع این كشور شناسانیده و اختیار قانونگزاری و مالیات بگیری و دیگر كارهای كشور را بدست آنان سپارده. آیا پیشروان كیش شیعی اینها را میپذیرند؟! همان قانون اساسی و دیگر قانونها جایی برای ملایان درمیان توده باز نكرده و آنان را جز یك دستهی مفتخوار نشناخته ـ آیا آنان باین گردن میگزارند؟!
🔸آقای دشتی مگر شما شیعی میباشید؟! مگر شما نمیدانید كه از روی كیش شیعی بمجلس رفتن شما حرامست ، پول گرفتنتان حرامست ، قانون گزاردنتان حرامست. شما بدعتگزار هستید و روز رستاخیز یكسر بدوزخ خواهید رفت و تنتان با قیچیهای آتشین بریده خواهد شد؟! من نمیدانم چگونه شما چنین شكنجهای را بخود میخرید؟! نمیدانم چرا توبه نمیكنید؟! آقای دشتی مردمفریبی ، آن هم با این بیپردگی ، بشما هیچ نمیآید.
🔸اگر شما میگویید توده باید همچنین در نادانی و بدبختی بمانند بلكه رفتهرفته نادانتر و بدبختتر گردند و ما یك دستهی برگزیده دست بهم دهیم «و در زیر سرپرستی دیگران» آنان را راه بریم ، چنانكه یك بار دیگر گفتهام این فلسفهی شما بسیار كجست ، بسیار بیپاست. شما اگر مردی نیكخواهید باید دلتان به این نادانی و گرفتاریهای گوناگون دیگرِ توده كه كیش شیعی از بزرگترین آنهاست بسوزد و در آرزوی چاره بآن دردها باشید. یك تودهی نادان و گرفتار را راه بردن (آن هم با زبونیها و سیلی خوردنها كه خودتان بهتر از دیگران میدانید) مایهی سرفرازی برای شما نتواند بود.
🔸این سخن كه شما در پارلمان ایران هواداری بكیش شیعی (یا بهتر گوییم بدستگاه ملایان) نمودهاید از نیكیهای شما شمرده نمیباشد و سالهای سال مایهی بدگمانیها دربارهی شما خواهد بود. شما زیان بدآموزیهای حافظ و سعدی را نمیدانستید ، آیا زیان كیش شیعی و آخوندبازی را هم نمیدانستید؟! چنین عذری را از شما آیا توان پذیرفت؟! اگر شیعیگری خوبست پس چرا خودت نمیپذیری؟! پس چرا خودت شیعی نیستی؟! پس مرگ خوبست اما برای همسایه؟!
🔸یك چیز دیگر كه میباید بگویم آنست كه بسیاری از ملایان (بویژه از آنان كه در نجف و كربلا و سامرا میباشند) زیان كارهای خود را نمیدانند ، و اگر بدانند باین اندازه كه هست نمیدانند. هر یكی از آنان از جوانی در رشتهی ملایی بدرس خواندن پرداخته و گام بگام پیش رفته ، و همچون كرمِ پیله كه تارها بگرد خود تند ، او نیز از خواندهها و شنیدهها چهاردیواری در پیرامون اندیشه و فهم خود پدید آورده و روزنهای كه از آن بجهان بیرون تواند نگریست بازنگزارده. اینست كمتر میداند كه چیزهای دیگری هم هست.
🔸یك چیز بدتر آنكه آنان گمان ناراستی بدانستههای خود نمیدهند و بایَندهی[وظیفه] خود میشمارند كه به هیچ سخن دیگری گوش ندهند. دلیل آوردن و داوری خرد را پیش كشیدن نیز در این زمینه بیهوده است. زیرا آنچه خرد است بگمان آنان «ناقص» است و «به درك مصالح و حقایق وافی» نیست. آنچه دلیلست آنان چون گمان ناراستی به دانستههای خود نمیبرند ، اگر هنگامی دلیلی بزیان آن دانستهها شنیدند باید نپذیرند بلكه بكوشند و پاسخی درست كنند.
به هر حال بیگمانست كه بسیاری از آنان از زیانكاری خود ناآگاهند. مثلاً آقای حاجی سیدابوالحسن اسپهانی ، من شنیدهام مردی ساده و نیكدلست و گمان بسیار میرود كه او هیچ نمیداند مشروطه چیست و چه نتیجههایی از آن تواند بود ، نمیداند كه كیش شیعی از كجا برخاسته و امروز چه زیانها بلكه آسیبها از آن برمیخیزد. اینها را نمیداند و با دلی آسوده در نجف نشسته و دستگاه خود را پیش میبرد.
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست دوم : شعر سخنست و سخن بايد از روي نياز باشد
تکهی 9
🔸 گفتم : آن شماييد كه شعرشناس نيستيد. شما بازي كردن با واژه و سخن را شعر ميناميد. از آنسو هم ميگوييد : «شعر زبان احساسات است». ميبايد بگويم : شما معني «احساس» يا «سهش» را هم نميدانيد. شما چون روضهخوانهاييد. آنان چون بهانهی ديگري بكار بيهودهی خود پيدا نميكنند فلسفه بافته چنين ميگويند : «كسي كه مظلوم كشته شده آدم بايد دلش باو بسوزد ، بايد همدردي كند ، اين لازمهی انسانيت است». اين را ميگويند و نميدانند كه در اين گونه زمينهها «گذشت زمان» خود كارگر و هناينده است. داستاني كه هزار و سيصد سال پيش رخ داده جاي همدردي نيست. دلمان خواهد سوخت ولي چه همدردي توانيم كرد؟!. آنگاه دل سوختن و همدردي كردن هم اندازه دارد. به يك داستان تا كي بايد دل سوزانيد؟!.. تا كي بايد گريست؟!.. پس از همهی اينها اگر سخن شما راستست پس چرا يادي از ستمديدگي و كشته شدن ثقةالاسلام و شيخ سليم و ميرزا علي واعظ و ميركريم و حسن و قدير نميكنيد كه ديروز در راه اين كشور و توده كشته شدند؟!.
شما نيز ميگوييد : «احساسات» ، و هيچ نميدانيد كه سهش يا احساس آنست كه از پيشامدهاي زندگاني در دل آدم پديد آيد. شما مضمونبافي خود را «احساس» ميناميد. بگو ببينم آن قصيدهها كه استادانتان ميسازند يا غزلهايي كه ميسرايند كدام يكي از روي سهش است؟!. اين از روي سهشست كه مينشينيد و با خود ميگوييد : «بيكارم و بهتر است غزلي بسازم». نخست قافيهها را فهرست ميكنيد : «تبر ، خبر ، ضرر ، خطر ، بتر ، شكر ، هدر.» آنگاه با صد سختي شعرها ميبافيد و هر كدام از اينها را در پايان يكي از آنها ميگنجانيد. آيا اين از روي سهشست؟!. شما سهشهاتان مرده. باين دليل كه هايهويي را كه در جهانست نميفهميد و آنچه در كشورتان ميگذرد درنمييابيد. تنها چيزي كه ميشناسيد ياوهگوييست. آن چيزهايي كه شما ميسازيد و بيرون ميريزيد «سخن مرده» است. سخنيست كه روان نميدارد. سخنيست كه بجهان و زندگاني بستگي نميدارد. ولي شما آنها را شعر ميخوانيد.
آن چهار بيت كه من در «تاريخ هجده ساله» ياد كردهام اگر سست هم هست باري سخن زنده است. زيرا از روي سهش گفته شده ، سهشي كه از پيشامدها برخاسته بوده. در آن روزها در ايران داستان منات روسي يكي از گرفتاريها ميبوده. صدها كسان دارايي خود را در آن راه از دست دادند. منات كه بهايش در نتيجهی جنگ پايين آمده بود ميخريدند و باميد بالا رفتن نگه ميداشتند. ولي هفته آينده ، باز پايين ميآمد ، هفته ديگر همچنان ، بدينسان پايين ميرفت تا بيكباره از بها افتاد و يا بگفتهی شاعر «وفات نمود».
شاعر اين حال را نشان داده. شما ميگوييد : «محسنات شعري دارد» من ميگويم : اگر نداشتي ديگر بهتر بودي. شما همهی نگاهتان بآن واژهبازيهاست و من نگاهم بمعني ميباشد.
سپس گفتم : شعرِ از روي سهش آنهاست كه ميرزا علياكبر صابر گفته. بديها و آلودگيهاي توده را بديده گرفته و دربارهی آنها شعر ساخته و بچاپ رسانيده. ملايان تكفيرش كردهاند و بزيان و گزند افتاده ، چون از روي سهش و فهم ميبوده پس ننشسته. يك نمونه از شعرهاي او ريشخند بشاعران ايرانست كه تنديسهاي از آنها پديد آورده و ما چون شعرهاي او را با ترجمهی فارسيش با همان تنديسه يا نگاره بچاپ رسانيدهايم شما توانيد آنها را ديد.
آن كار صابر و روزنامهي ملانصرالدين ميبود كه با خويهاي بد مردم ميجنگيدند و شعر را نيز در آن باره بكار ميبردند. اين هم شما كه در ايران قصيده و غزل به سبك تركستاني ميسازيد و مضمونبافيهاي خود را «احساسات» ميناميد اگر شما را «احساس» هست پس چرا اينهمه آلودگيهاي توده را نميبينيد؟
در مهنامهی شما پيشنهاد ميشود كه شاعران دربارهی «فتح سومنات» كه هزار سال پيش سلطان محمود غزنوي كرده به سبك عنصري قصيدهها سازند. اين نمونهي مردگي «احساسات» شماست. اين دليل ديگر است كه شما درپي سخنبازي هستيد نه درپي بازنمودن سهشها.
نشست دوم : شعر سخنست و سخن بايد از روي نياز باشد
تکهی 9
🔸 گفتم : آن شماييد كه شعرشناس نيستيد. شما بازي كردن با واژه و سخن را شعر ميناميد. از آنسو هم ميگوييد : «شعر زبان احساسات است». ميبايد بگويم : شما معني «احساس» يا «سهش» را هم نميدانيد. شما چون روضهخوانهاييد. آنان چون بهانهی ديگري بكار بيهودهی خود پيدا نميكنند فلسفه بافته چنين ميگويند : «كسي كه مظلوم كشته شده آدم بايد دلش باو بسوزد ، بايد همدردي كند ، اين لازمهی انسانيت است». اين را ميگويند و نميدانند كه در اين گونه زمينهها «گذشت زمان» خود كارگر و هناينده است. داستاني كه هزار و سيصد سال پيش رخ داده جاي همدردي نيست. دلمان خواهد سوخت ولي چه همدردي توانيم كرد؟!. آنگاه دل سوختن و همدردي كردن هم اندازه دارد. به يك داستان تا كي بايد دل سوزانيد؟!.. تا كي بايد گريست؟!.. پس از همهی اينها اگر سخن شما راستست پس چرا يادي از ستمديدگي و كشته شدن ثقةالاسلام و شيخ سليم و ميرزا علي واعظ و ميركريم و حسن و قدير نميكنيد كه ديروز در راه اين كشور و توده كشته شدند؟!.
شما نيز ميگوييد : «احساسات» ، و هيچ نميدانيد كه سهش يا احساس آنست كه از پيشامدهاي زندگاني در دل آدم پديد آيد. شما مضمونبافي خود را «احساس» ميناميد. بگو ببينم آن قصيدهها كه استادانتان ميسازند يا غزلهايي كه ميسرايند كدام يكي از روي سهش است؟!. اين از روي سهشست كه مينشينيد و با خود ميگوييد : «بيكارم و بهتر است غزلي بسازم». نخست قافيهها را فهرست ميكنيد : «تبر ، خبر ، ضرر ، خطر ، بتر ، شكر ، هدر.» آنگاه با صد سختي شعرها ميبافيد و هر كدام از اينها را در پايان يكي از آنها ميگنجانيد. آيا اين از روي سهشست؟!. شما سهشهاتان مرده. باين دليل كه هايهويي را كه در جهانست نميفهميد و آنچه در كشورتان ميگذرد درنمييابيد. تنها چيزي كه ميشناسيد ياوهگوييست. آن چيزهايي كه شما ميسازيد و بيرون ميريزيد «سخن مرده» است. سخنيست كه روان نميدارد. سخنيست كه بجهان و زندگاني بستگي نميدارد. ولي شما آنها را شعر ميخوانيد.
آن چهار بيت كه من در «تاريخ هجده ساله» ياد كردهام اگر سست هم هست باري سخن زنده است. زيرا از روي سهش گفته شده ، سهشي كه از پيشامدها برخاسته بوده. در آن روزها در ايران داستان منات روسي يكي از گرفتاريها ميبوده. صدها كسان دارايي خود را در آن راه از دست دادند. منات كه بهايش در نتيجهی جنگ پايين آمده بود ميخريدند و باميد بالا رفتن نگه ميداشتند. ولي هفته آينده ، باز پايين ميآمد ، هفته ديگر همچنان ، بدينسان پايين ميرفت تا بيكباره از بها افتاد و يا بگفتهی شاعر «وفات نمود».
شاعر اين حال را نشان داده. شما ميگوييد : «محسنات شعري دارد» من ميگويم : اگر نداشتي ديگر بهتر بودي. شما همهی نگاهتان بآن واژهبازيهاست و من نگاهم بمعني ميباشد.
سپس گفتم : شعرِ از روي سهش آنهاست كه ميرزا علياكبر صابر گفته. بديها و آلودگيهاي توده را بديده گرفته و دربارهی آنها شعر ساخته و بچاپ رسانيده. ملايان تكفيرش كردهاند و بزيان و گزند افتاده ، چون از روي سهش و فهم ميبوده پس ننشسته. يك نمونه از شعرهاي او ريشخند بشاعران ايرانست كه تنديسهاي از آنها پديد آورده و ما چون شعرهاي او را با ترجمهی فارسيش با همان تنديسه يا نگاره بچاپ رسانيدهايم شما توانيد آنها را ديد.
آن كار صابر و روزنامهي ملانصرالدين ميبود كه با خويهاي بد مردم ميجنگيدند و شعر را نيز در آن باره بكار ميبردند. اين هم شما كه در ايران قصيده و غزل به سبك تركستاني ميسازيد و مضمونبافيهاي خود را «احساسات» ميناميد اگر شما را «احساس» هست پس چرا اينهمه آلودگيهاي توده را نميبينيد؟
در مهنامهی شما پيشنهاد ميشود كه شاعران دربارهی «فتح سومنات» كه هزار سال پيش سلطان محمود غزنوي كرده به سبك عنصري قصيدهها سازند. اين نمونهي مردگي «احساسات» شماست. اين دليل ديگر است كه شما درپي سخنبازي هستيد نه درپي بازنمودن سهشها.