پاکدینی ـ احمد کسروی
7.59K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
🔶آیا جهان بهتر از این تواند بود؟..

میگویند : آیا جهان بهتر از این تواند بود؟..

میگویم : چرا نتواند بود؟! جهان همیشه در پیشرفتست و همیشه رو به
سوی بهتری میدارد.

میگویند : آدمیان بهتر از این نتوانند بود.

میگویم : این گفته‌ی آن كسانیست كه خود از نیكی گریزانند و خواهان آن نمی‌باشند. این بهانه‌ایست كه همیشه بدان داشته‌اند.

میگویند : آیا ریشه‌ی جنگ را توان برانداخت؟..

میگویم : ریشه‌ی جنگ را نتوان برانداخت ولی این توان كه مردان باخرد و نیكخواهان جهان به جلوگیری از آن برخیزند.
جنگ میوه‌ی آز و خودخواهی و خشم و كینه و دیگر خویهای پست جانوریست ، و تا اینها هست ریشه‌ی جنگ نخواهد برافتاد. ولی بخردان و نیكخواهان توانند دست به هم دهند و نیرویی پدید آورند و از جنگ جلو گیرند.
بسیار بدیهاست كه در نهاد آدمیان نهاده شده ، ولی ما از آنها جلو میگیریم.

(پرچم نیمه‌ماهه شماره‌ی 7)
🔶چه چیزهایی به جایش گزاریم؟..
(بخش یکم)

🔸این پیروان كیشها ، دین را به آن معنایی كه ما میگوییم نمی‌شناسند. آنان دین را این میدانند كه هر كسی به یك خدایی در بالاسر جهان ، و به یك پیغمبری در زیردست او ، و به یك رشته امامانی (یا قدیسانی) در پایینتر از آن ، باور دارد ، و بهشت و دوزخ و ترازو و پل صراط (چنرت) و مانند اینها را بپذیرد ، و در زیست خودش آن پیغمبر و امامان را دوست دارد ، و به زیارت گنبدهاشان رود ، و داستانهای ایشان را فراموش نگردانیده همیشه تازه نگه دارد ، و «با دوستانشان دوست و با دشمنانشان دشمن» باشد. آنان دین را این میدانند و هوده‌ای[نتیجه] كه از این میخواهند آبادی آنجهان و رفتن به بهشت است.
ce cizhãyi bejãyaw gozãrim 1.pdf
144.7 KB
🔶 چه چیزهایی بجایش گزاریم؟..

(بخش یکم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکه‌ی پانزدهم)

از سخن خود دور نیفتیم : آقای ساعد كابینه‌ی خود را برپا گردانید و جای بسیار افسوس بود كه دیده شد از گام نخست با ما بدشمنی پرداخت. من نمی‌خواهم از دشمنیهای او بسخن پردازم و یا گله نمایم. كارهاییست شده و رفته و خدا را سپاس كه ما از همه‌ی آنها با فیروزی بیرون آمده‌ایم. در اینجا تنها داستان روزنامه را می‌نویسم.

🔸روزنامه‌ی ما كه پراكنده می‌شد ما می‌شنیدیم بملایان ، چه در تبریز و چه در تهران ، بسیار گران می‌افتد و چون پرده از روی سالوسكاری آنان برمی‌دارد و رویه‌ی درونی وحشیگریهای آذربایجان را نشان می‌دهد در تبریز ملایان و همدستانشان بتلاش سختی افتاده‌اند و بدولت تلگرافها كرده بازداشت روزنامه را می‌خواهند. ولی پروا ننموده با خود می‌گفتیم مگر دولت زیردست ملایانست؟! یك نخست‌وزیر اگر از دسته‌ی بدخواهان هم باشد شایسته‌ی جایگاه خود نخواهد شمرد كه قانونهای كشور را زیر پا گزارد و خود را نوكر ملایان گرداند. آنگاه عنوان قانونی درمیان نیست.

🔸اینها را با خود می‌اندیشیدیم و بسیار در شگفت شدیم كه روزی دیدیم نامه‌ای از فرمانداری نظامی آوردند باین عنوان كه چون نوشته‌های پرچم «توهین بدین مبین اسلام و برخلاف سیاست دولت است» بازداشت می‌شود.

🔸این رفتار از هر باره پست و نامردانه می‌بود :
نخست در چنان هنگام هراس‌انگیز پرچم یگانه «افزار دفاع» در دست ما می‌بود. یك دولت تا چه اندازه نامرد باشد كه آن را هم از دست ما بگیرد.

🔸دوم در روزنامه‌ی پرچم آنچه نبود و نبایستی بود توهین باسلام است.

🔸چیزیست بسیار آشكار : ما هوادار اسلامیم و تاكنون گفتارهای بسیار در هواداری از آن نوشته‌ایم. یك نخست‌وزیر تا چه اندازه كوچك و بی‌ارج باشد كه برای پیش بردن خواست ملایان بدروغ بستن پردازد ، آن هم دروغ باین آشكاری.

🔸سوم گرفتم كه این دروغ راست بوده و ما توهین باسلام كرده بودیم. آن كار راهش دخالت فرمانداری نظامی نیست و این رفتار جز قانونشكنی بسیار آشكار نمی‌بود.

🔸چهارم كه از همه بدتر است آنست كه همچو ساعد مردی كه ما نامسلمانی او را نیك می‌شناسیم دم از اسلام زند و آن را افزار كارهای پست خود گرداند. این خود توهین بزرگی باسلام می‌بود.

🔸پنجم واژه‌ی «سیاست دولت» بیش از هر چیزی مرا آزرده می‌داشت. من كه می‌دانستم ساعد و هژیر از دسته‌ی بدخواهانند و از رفتارشان از گام نخست دیده می‌شد كه چه نقشه‌ای را پیش گرفته‌اند ، بمن بسیار گران می‌افتاد كه آن نقشه‌ی بدخواهانه را «سیاست دولت» نام دهند.

🔸اكنون آقای ساعد و هژیر در تهرانند و هردو بیكارند. خامه بدست گیرند و بما روشن گردانند كه سیاستشان چه می‌بود روشن گردانند تا همه‌ی مردم بفهمند.

🔸آنچه ما دانسته‌ایم سیاست ساعد و كابینه‌اش این می‌بود كه هرچه توانند زنها را بچادر و چاقچور بیشتر كشانند ، به ایلهای كوچ‌نشین بیشتر نیرو دهند ، ناایمنی را بیشتر گردانند ، بچیرگی ملایان و بزورگویی آنان بیفزایند ، سید و روضه‌خوان و گداهای گردن كلفت را هرچه فزونتر سازند ... یك جمله بگویم : از هر راه كه توانند برسوایی این توده و كشور كوشند.

چرا؟! برای آنكه اگر جنگ جهان پایان پذیرفت و یك انجمن بزرگی از نیكخواهان برای گفتگو از آینده‌ی توده‌ها برپا گردید كسانی در آن انجمن برنخیزند كه بایران دلسوزی نمایند و چنان خواهند كه رشته‌ی كارهای آن را از دست ساعدها و هژیرها و مانندگان ایشان دربیاورند.

توده چندان رسوا باشد كه كسی دلش نسوزد و هواداری نكند و ساعد و هژیر و همدستانشان همچنان میدانداری كنند.

🔸این بوده سیاست ساعد و كابینه‌اش. دلیلش هم كارهای چند ماهه‌ی ایشانست. همه چیز بكنار ، ساعد بوزیر فرهنگ گردانیدن یك سرلشگر چه می‌گوید؟! بنوشته دادن بدست یك نره گدا چه می‌گوید؟! بنامه‌های خود درباره‌ی پسر آقاسیدابوالحسن چه می‌گوید؟!

ساعد و همدستان او كه این خیانتهای آشكار را می‌كردند چنین وامی‌نمودند كه سیاست همسایگانست. بارها ممقانی آن وزیر تازه‌كار خام بما پیام می‌فرستاد و می‌گفت : «امروزها سیاست طور دیگرست. ما جلو ملاها را نمی‌توانیم گرفت». ولی می‌باید گفت : این هم نیرنگ دیگری از ایشانست.

🔸آن كدام همسایه است كه آقای ساعد را ناچار گردانیده كه مسخره‌بازی كند و سرلشگری را وزیر فرهنگ و بانكری را وزیر جنگ گرداند؟! كدام همسایه است كه او را واداشته بافزودن گدایان در كشور بكوشد و بدست نره گدایی نوشته‌ی رسمی دهد؟!
این سند نشان میدهد ساعد نخست‌وزیر برای رواج گدایی نامه بدست سید گدایی داده است.
محمد ساعد مراغه‌ای
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست سوم : زيان بس بزرگي كه از شعرها برخاست
تکه‌ی 3

🔸 اكنون سخن در آنست كه در آن هياهوي ادبيات كه يادش كرديم جاي بس بزرگي براي اين رباعيهاي خيام باز كرده‌اند. خيام را فيلسوف بسيار بزرگي ستوده چنين وانموده‌اند كه اروپاييان شيفته‌ي رباعيهاي اويند ، و رشك مي‌برند كه چنان فيلسوفي از آسيا برخاسته و از اروپا برنخاسته ، و بنام او به ايران و ايرانيان پاس مي‌گزارند. باين دستاويز رباعيهاي خيام را پياپي چاپ كرده بيرون ريخته‌اند ، مردم را بخواندن و ازبر كردن آنها واداشته‌اند. رباعيهاي خيام بزبانهاي عربي و تركي ترجمه شده و بچاپ رسيده. كتابها در پيرامون آنها پرداخته شده.
جاي بسيار شگفتست كه سخناني بآن زيانمندي كه آشكاره درس بي‌ننگي و بيغيرتي بمردم
مي‌آموزد چنين هايهويي درباره‌ي آن برخيزد ، وآنگاه پيش رود. از همينجا اندازه‌ي سستي خردها و فهمها را توان بدست آورد.
كسي نمي‌انديشد كه گفته‌هاي آن مرد چيست؟.. آيا پايه‌اي مي‌دارد يا پندارهاي بيپاست؟!.. آيا سودمند است يا زيانمند؟.. همانكه مي‌شنوند اروپاييان از آن ستايش كرده‌اند بتكان آمده راه مي‌افتند. همانكه كسي كتاب در ستايش ازو نوشته ديگران پيروي ازو مي‌كنند. همچون گله‌ي گوسفند ، كه با يك آوازي از جا در روند و همانكه يكي از جويي پريد همه پيروي كنند.
روزي به يكي گفتم : فلسفه‌ي خيام چه مي‌بوده؟.. گفت : «مي‌گويد من نمي‌دانم از كجا آمده‌ام و كجا خواهم رفت». گفتم : «اگر دانسته بودي فلسفه بودي. ندانستن كه فلسفه نيست. پيره‌زنهاي روستا هم نمي‌دانند از كجا آمده‌اند و بكجا خواهند رفت».
گفت : «مي‌گويد حاصل زندگاني آن يك دم است كه درآنيم بايد غنيمت شمرد و پروايي بگذشته و آينده نداشت. باده‌اي خورد و خوش بود» گفتم : اين فلسفه‌ي او را بسياري بكار بسته‌اند. بسيار هستند كساني كه درپي خانه و زندگي نيستند و پرواي كسي و چيزي نمي‌دارند هرچه پيدا كردند نوشابه و باده مي‌خورند و يا در شيره‌خانه شيره مي‌كشند اين همان فلسفه‌ي خيام است.
گاهي مي‌گويند : «آوازه‌ي خيام باروپا و آمريكا افتاده ترجمه‌ي رباعيهاي او در زبان انگليسي از شناخته‌ترينِ كتابهاست». مي‌گويم اينها همه پوچست. اگر آوازه‌ي خيام به اروپا و آمريكا افتاده است افتاده باشد ، اين دليل آن نخواهد بود كه ما بدآموزيهاي پست او را ناديده گيريم. شما اگر پاسخي مي‌داريد بسخنان ما دهيد. وگرنه نافهمي و خيره‌روييست كه رفتار اروپاييان را به رخ ما كشيد. تو گويي ما فهمي و خردي نمي‌داريم و مي‌بايد همچون كوران پيروي از اروپاييان كنيم.
آنگاه آوازه‌ي خيام در اروپا و آمريكا بآن بزرگي كه وامي‌نمايند نيست. آري رباعيهاي او به بسياري از زبانها ترجمه يافته. انجمني هم در لندن بنام «خيام» برپا مي‌بوده. در نتيجه‌ي اينها بسياري از اروپاييان و آمريكاييان او را مي‌شناسند. ولي نه چندان كه گفته مي‌شود. از آنسو آنچه ما دانسته‌ايم شعرهاي خيام را در ترجمه‌ها ديگر گردانيده‌اند و اين بدآموزيها با اين بي‌پردگي در آنها نيست. اين چيزيست كه من شنيده بودم. بتازگي هم گفتاري در آن باره در «روزگار نو» كه در انگلستان بچاپ مي‌رسد خوانده‌ام.
گذشته از اينها شعرهاي خيام كه به انگليسي يا بزبانهاي ديگر ترجمه شده بعنوان نمونه از انديشه‌هاي يك شاعر شرقيست. ماننده‌ي آنست كه ما جمله‌هايي را از گفته‌هاي كنفسيوس ترجمه كنيم و در فارسي بچاپ رسانيم كه جز پرواي1 كمي از سوي مردم بآنها نخواهد بود و جز هنايش اندكي پديدار نخواهد گرديد. اين جز آنست كه رباعيهاي خيام را در خود فارسي چاپ كنند و نام فيلسوف بروي او گزارند و با آن هايهوي بدست مردم دهند.
از اينها هم مي‌گذريم : توده‌ي انگليس و فرانسه و آلمان و روس با آن انديشه‌هاي استوار و نيرومند كه در زمينه‌ي ميهن‌پرستي و غيرت و كوشش ميدارند جز از مردم فرسوده و درمانده‌ي ايران مي‌باشند كه بپذيرفتن بدآموزيهاي پست آماده‌اند. مي‌بايد همه‌ي اينها را بديده گرفت.


1ـ پروا = توجه ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس‌‌ ـ تکه‌ی 18

🔸 كوتاهسخن : آريستيديس كه آتنيان را نيرومند ساخته و بر ديگران حكمروا گردانيد خود او همچنان بیچيز مى‌زيست و هميشه ندارى و بیچیزى را مايه‌ی سرفرازى دانسته نمى‌خواست ‌آن را از دست بدهد چنانكه داستان آينده باين موضوع دلالت دارد. كالياس مشعل‌بردار كه خويشاوند او بود دشمنانش او را درباره‌ی يك سرمايه‌اى متهم‌ ساختند و چون محكمه برپا گرديد تهمت‌زنان دليلهاى خود را ياد نمودند سپس بخطابه ‌پرداخته چنين گفتند : «شما مى‌دانيد كه آريستيديس پسر لوسيماخوس مايه‌ی سرفرازى سراسر يونان مى‌باشد. اين‌ كس كه با رخت پاره از خانه برون مى‌آيد پيداست كه خاندان او در درون خانه با چه‌ سختى روز مى‌گزارند. آيا باور كردنى است كه كسى كه رخت بر تن خود براى نگهدارى آن تن از سرما ندارد در خانه‌اش خوردنى و ديگر دربايستهاى زندگانى باندازه‌ی كفايت بوده باشد؟! اين كالياس كه توانگرترين همه‌ی آتنيان مى‌باشد تاكنون هرگز دستگيرى ازو يا از زن و فرزندان او در برابر فشار ندارى و بیچیزى نكرده با آنكه پسر عموى او مى‌باشد و هميشه او اين را بکارها واداشته و هميشه سود باين رسانيده است. كالياس ديد قاضيان از اين خطابه تكانى خوردند و برو خشمناك شدند ناگزير گرديده ‌آريستيديس را بمحكمه خواست و ازو خواستار گرديد كه آنچه را از روى راستى مى‌داند گواهى دهد. در اين باره كه بارها كالياس براى او هديه‌هايى فرستاده ولى او نپذيرفته و لابه‌هاى او را رد كرده و چنين گفته : مرا بهتر است بیچيز باشم و به بیچیزى خود بنازم بدانسان ‌كه تو كالياس بتوانگرى خود مى‌نازى. زيرا توانگران بسيارند و برخى از ايشان توانگرى را در جاى خود بکار برده و برخى اين نمى‌توانند. ولى كسى كه بیچیزى را با پيشانى باز بپذيرد و آن را مايه‌ی سرافرازى خود بشمارد پاك كمياب است. بى‌چیزان چون بى‌چیزى را بدلخواه‌ خود نپذيرفته هميشه پژمرده مى‌باشند. آريستيديس بهمين ‌سان گواهى داد. مردم چون گفته‌هاى او را شنيدند همگى آرزو كردند ایكاش همچون آريستيديس بیچیز بودند و همچون كالياس توانگر نبودند. اين شرحى است كه آيسخينس‌1 شاگرد سقراط مى‌نويسد. افلاطون مى‌گويد : در ميان همه‌ی كسانى كه از شهر آتن برخاسته‌اند آريستيديس تنها كسى است كه درخور شناختن مى‌باشد زيرا ثميستوكليس و كيمون و پريكليس شهر را با بناها و گنجينه‌ها و ديگر اينگونه چيزهاى بى‌ارج پر ساختند و اين تنها آريستيديس بود كه بر مردم شهر راه زندگانى‌ دادگرانه را ياد داد. او پاكدلى خود را بيش از همه در زمينه‌ی پيشامد ثميستوكليس نشان داد. زيرا ثميستوكليس‌ كه هميشه با آريستيديس دشمنى نموده كارهاى او را ناانجام مى‌گزاشت و باين بسنده نكرده ‌باعث بيرون راندن او از شهر گرديد چون روزگار برگشته ماننده‌ی همان پيشامد براى خود ثميستوكليس رویداد ، سپس هم مردم شهر او را بخيانت متهم ساختند. در چنين هنگامى آريستيديس نه تنها بكينه‌جويى برنخاست بلكه در جايى كه آلكيمايون و كيمون و بسيار ديگران زبان ببدگويى او باز داشتند اين هرگز يك جمله‌ی بد او را نگفت و بدانسان كه در روز فيروزبختى او رشك نمى‌برد اين هنگام بشادمانى برنخاست.

1ـ Aeschines
🔶چه چیزهایی به جایش گزاریم؟..
(بخش دوم)

🔸بارها گفته‌ایم : كار و پیشه برای راه افتادن چرخ زندگانیست. برای آنست كه دست به هم داده نیازمندیهای زندگانی را آماده گردانیم. ولی اگر شما بجویید و بسنجید از هزار تن یكی این معنی را نمیداند. هر كسی كار یا پیشه را جز برای پول درآوردن نمی‌شمارد. هر كسی یگانه بایایی برای خود آن را می‌شناسد كه پول پیدا كند و با خاندان خود زندگی بسر برد.

🔸سالانه پول گزافی به نام فرهنگ بكار میرود ، در جایی كه نه مردم میدانند فرهنگ چیست و برای چیست نه كاركنان وزارت فرهنگ. شما اگر از این كاركنان بپرسید : «چه چیزهاست كه فرهنگ توان نامید و به نورسان یاد باید داد؟..» خواهید دید پاسخی نتوانستند و درماندند. كوركورانه راهی پیش گرفته‌اند و سخنان بی‌ارج زمان مغول را در مغزهای جوانان جا میدهند ، بی‌آنكه زیانش را بدانند.
ce cizhãyi bejãyaw gozãrim 2.pdf
142.4 KB
🔶 چه چیزهایی بجایش گزاریم؟..

(بخش دوم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
✴️ دولت به ما پاسخ دهد
(تکه‌ی پایانی)

باری با آن نامه‌ی فرمانداری نظامی روزنامه‌ی پرچم بازداشت شد. من چون نمی‌دانستم دستور از ساعد است خواستم او را ببینم و گفتگو كنم. از شهرستانها نیز بیش از سی تلگراف اعتراض بدولت رسید. ساعد گفته بود من دخالت نداشته‌ام. فرمانداری نظامی خودش كرده. من بفرمانداری رفته با سرهنگ شعری بگفتگو پرداختم.

نخست پرسیدم : در كدام شماره‌ی پرچم و در كدام گفتار است كه باسلام توهین شده؟ خواهشمندم آن را بمن نشان دهید.

🔸گفت : «در روزنامه چیزی نبوده. در كتابهاتان توهین كرده‌اید».

🔸گفتم : آن هم دروغست. ما در هیچ جا باسلام بد ننوشته‌ایم و نبایستی بنویسیم. آنگاه از كتابها بروزنامه چه؟!

🔸گفت : «ما چون دیدیم ملاها خیلی قیل و قال می‌كنند و ترسیدیم كه مبادا نظیر وحشیگریهای تبریز در اینجا رخ دهد. محض علاقه بخود شما روزنامه را توقیف كردیم».

🔸گفتم اگر خواست شما آنست بایستی روزنامه را آزاد گزارید كه ما بتوانیم حقایق را بنویسیم و جلو قال و قیل ملایان را بگیریم.
پس از كمی گفتگو گفت : «راستش می‌خواهید دستور از خود نخست‌وزیر است. ما هیچ دخالتی نداشته‌ایم».

پس از این پاسخ من دیگر جای سخن ندیده برخاستم ، و چون در آن میان اندازه‌ی دشمنیهای ساعد و كابینه‌اش را شناخته و بیباكی آنان را در خیانت و بدخواهی فهمیده بودم دیگر نخواستم داستان را دنبال كنم.

🔸نبودن روزنامه در آن روز برای ما بیم‌انگیز می‌بود و چه بسا آسیبهایی كه درپی توانستی داشت. از آنرو از شهرستانها پیاپی فشار می‌آوردند و پراكنده شدن روزنامه را می‌خواستند. لیكن من كار را به پیشامد واگزارده تا ساعد می‌بود دنبال نكردم و خدا را سپاس كه بما آسیبی نرسید و امروز كار بجایی رسیده كه با پیشانی باز خیانتهای آقای ساعد را یكایك می‌شماریم و بیگمانست كه جناب ایشان نخواهند توانست پاسخی دهند. نخواهند توانست از خود دفاع كنند.

🔸ساعد می‌پنداشت كه با بازداشت روزنامه دست ما را خواهد بست. ولی دست ما بسته نشد. كار ما تنها روزنامه نوشتن نمی‌بود. ما تاكنون شصت كتاب بیشتر بچاپ رسانیده‌ایم كه در گردشست. جمعیت ما در سی و چند شهر بنیادگزاری می‌دارد كه همه بهم بسته است.

ساعد به كتابهای ما نیز دست‌اندازی كرد ولی كاری نتوانست. از رویهم‌رفته‌ی دشمنیهای ساعد یك نتیجه بدست آمد ، و آن اینكه ما او را چنانكه هست بشناسیم.

اكنون سخن در آنست كه جنابعالی كه آقای بیاتید باین داستان روزنامه چه می‌گویید؟ اكنون كه جنابعالی نخست‌وزیر می‌باشید اندیشه‌تان چیست؟ روزنامه‌ای كه با یك بهانه‌ی رسوای دروغی ، برای افزودن بچیرگی ملایان ، از راه خلاف قانون بازداشت شده جنابعالی درباره‌اش چه نظر می‌دارید؟!...
می‌خواهیم در این باره نیز دولت بما پاسخ دهد.
پایان

در این دفتر اگرچه تنها نام آقای بیات برده شده. ولی روی سخن بهمه‌ی نخست‌وزیرهاست که از این پس بیایند.
هر دولتی که بروی کار بیاید پیشنهاد ما باو همینهاست. ما اینها را محک آزمایش برای شناختن اندازه‌ی دلسوزی دولتها بتوده و کشور گردانیده‌ایم.
نیز خواهشمندیم نویسندگان روزنامه‌ها موضوع را ارجدار شناسند و اندیشه‌ی خود را در این باره بنویسند. از دیده‌ی آینده‌ی ایران امروز این ارجدارترین و بزرگترین موضوع است.
شنیده شد بتازگی آقای شیخ حسین لنکرانی هم در مجلس سخنی از ما رانده. گفته‌ی او به هر لحنی بوده باشد. ما پاسخ او را نیز با همین دفترچه میدهیم.
احمد کسروی
شیخ حسین لنکرانی
امروز دسته‌های بسیاری بكوشش در راه نگهداری كشور گردن نمیگزارند.

چنین وظیفه‌ای برای خود نمی‌شناسند و هر دسته‌ای بهانه‌ی دیگری دارند.

بارها گله كرده‌ایم كه بسیاری از اینان همینكه نام «میهن‌پرستی» می‌شنوند ریشخند میكنند.

✴️ مردك نمیداند میهن‌پرستی یعنی نگهداری خانه و خاندان خود ، میهن‌پرستی یعنی غیرت و مردانگی.

✴️ كار پستی تا باینجا كشیده كه دسته‌های انبوهی زندگانی را جز پول درآوردن و خوش خوردن و خوش خوابیدن و روز گزاردن نمی‌شناسند و پروای غیرت و مردانگی را ندارند.

آری كار پستی تا باینجا كشیده.

(پرچم روزانه شماره‌ی 61)
✴️ گواهی پاکدلانه

نامه‌ی یك دوشیزه

آقای كسروی ــ من نیز پیش از آنكه نوشته‌های پرچم را بخوانم یكی از طرفداران جدی شعرا و غزلسرایان بوده و همیشه با یك نوع احترام باشعار آنان توجه داشتم چرا كه به گفته‌ی اروپاییها (شعرا عموماً بر اثر پیشامدهای ناگوار دوره‌ی زندگی خویش و دیدن هر گونه ناملایمات از اطرافیان رنجهای درونی خود را به این وسیله به رشته‌ی تحریر درآورده‌اند) و از این جهت از خواندن آنها یك نوع لذت توأم به ترحم در من تولید می‌شد. باور كنید به این جهت اصلاً به دنیا و دنیاگردان كوچكترین ارادتی نداشته بلكه به هر چیز به چشم ناقابلی و دون‌ارزشی نظر میكرده و میگفتم دنیا برای هیچ كس بقایی نداشته و وفایی نمیكند همچنانكه تا به حال با خود و خانواده‌ام رفتار نموده و از این رو نسبت به همه كس اظهار بی‌علاقگی و حتی¬الامكان دوری میجستم ولی در اواخر كه اشعار «آفات قرن» به طبع رسید و آن را خواندم یك نوع حس دلسوزی در من تولید گشت كه گویا در عالم رویا این حالت به من دست میداد زیرا هیچ تصور نمیكردم كه ممكن است دیگر نسبت به مردم خوشبین باشم زیرا میدیدم كه بدون پروا راز درون ابراز و وضع این دوره را به رشته‌ی تحریر درآورده گویی از دل همه كس با خبر است. باری تا اینكه چندی پیش نامه‌ی پرچم بدستم آمد كه حقیقتاً بكلی عقیده‌ی مرا تغییر داده و قلباً مرا به طرف خود جلب كرده است ولی هزار افسوس میخورم كه در این سرزمین با افكار پوسیده و موهوماتی مردم كاری كه شایسته‌ی ما دوشیزگان باشد از ما ساخته نیست لذا با قدردانی و سپاسگزاری از كوششهای شما كه بهترین و مهمترین وظیفه‌ی بشری بوده سهل‌انگاری و بی‌پروایی در آن زمینه منتهای بی‌وجدانی است موفقیت شما را خواستارم.
مشهد ـ دوشیزه ج. سلیمانی

🔸پرچم : اینكه دوشیزه‌ای خود حقایق را دریابد و به كسانی نیز بفهماند كار ارجداریست و این چیزیست كه از همه كس ساخته می‌باشد.
بارها گفته‌ایم و بار دیگر میگوییم : سرچشمه‌ی گرفتاریهای ایران گمراهی اندیشه‌هاست ، و چاره نیز جز این نمی‌باشد كه بكوشیم و آنها را از گمراهی بیرون آوریم ، و اینست ما به دانستن حقایق ارج بسیار میگزاریم و چشم میداریم دوشیزه سلیمانی نیز در این راه از كوشندگان باشند.

(پرچم نیمه‌ماهه شماره‌ی ششم)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست سوم : زيان بس بزرگي كه از شعرها برخاست
تکه‌ی 4

🔸 به هر حال آنچه باور كردني نيست آنست كه مردم انگليس يا آمريكا ببدآموزيهاي پست و بيخردانه‌ی خيام ارج گزارند. ما با ديده مي‌بينيم كه نگزارده‌اند. در اين جنگ همه ديديم كه انگليسيان فيروزي و برتري را نتيجه‌ی ناچاري كوشش و تلاش دانستند و در روزهاي بسيار سختي كه برايشان پيش آمد هرگز از آن انديشه بازنگشتند و هيچگاه پيروي از خيام نكردند و نگفتند : «بودنيها بوده است». نگفتند : «غم خوردن و كوشيدن ما بيهوده است.» نگفتند : «انگار كه هست هرچه در عالم نيست ، پندار كه نيست هرچه در عالم هست».
آن ستايشها كه شما از خيام در كتابهاي اروپايي مي‌بينيد همه براي فريفتن مردم بيچاره‌ي شرق است. مانند همان ستايشها را از روضه‌خواني و سينه‌زني و مانند آنها نيز مي‌كنند. ولي هيچگاه نخواهد بود كه خودشان بچنان كارهايي برخيزند.
اگر شاعري مانند خيام در انگلستان پيدا شود كه بمردم درس جبريگري دهد و جوانان را از كوشش و تلاش دلسرد گردانيده بمستي و تنبلي و بيغيرتي وادارد هرآينه او را بدادگاه كشند و حكم بند و زندان دهند و شعرهايش را همه بآتش كشند. اين چيزيست كه بايد بيگمان دانست.
شنيدم يكي از وزيران ايران گفتاري رانده و گفته : «در آمريكا هر كسي يك جلد از رباعيهاي خيام را در بغل دارد. من كه رفته بودم كساني كه از من مي‌پرسيدند كجايي هستي و مي‌گفتم ايراني ، با شادماني مي‌گفتند : از ميهن خيام؟. آنگاه ترجمه‌ي رباعيها را از بغل خود در آورده بمن نشان مي‌دادند. اين گفته‌ي يك وزير است. بدبختان در آن راه خيانت كه مي‌پويند ناچارند كه چنين دروغهايي هم بسازند.
از اين شگفتتر روزي يكي با من مي‌گفت : «ما را در اروپا و آمريكا با خيام مي‌شناسند». اين را دليل مي‌آورند كه ما بايد از خيام بد نگوييم. گفتم : برو اي بيچاره برو كه درد ناداني شما درمان‌پذير نيست.
گاهي مي‌بينيم چون كساني نمي‌توانند بسخنان ما پاسخ دهند از درماندگي چنين مي‌گويند : «اين رباعيها همه‌اش از خيام نيست. اينها را باو بسته‌اند ...». مي‌گويم : شما كه خود خيام را نديده بوديد و نمي‌شناختيد ، او را از روي همين سخنانش شناخته‌ايد. همین رباعیهای اوست که آوازه پیدا کرده و شما نیز شنیده او را شناخته‌اید و جا برايش در دلهاتان باز كرده‌ايد. پس چه شد كه از رباعيهايش جدا مي‌گردانيد؟!.. اگر اين رباعيها بكنار گزارده شود شما از خيام ديگر چه مي‌شناسيد كه او را بزرگ و فيلسوف دانيد؟!.. به هر حال گفتگوي ما در پيرامون اين رباعيهاست. گوينده‌ي آنها خيام يا هر كه بوده است باشد.
در مردمي كه خردها سست گرديد يكي از بيماريها و ناتوانيها آن باشد كه سخني را چون نخست شنيدند بي‌هيچ دليل پذيرند و در دلهاي خود جا دهند. سپس اگر كسي خواست آن را از دلها بيرون كند اگرچه با دليلهاي بسيار باشد با دشواريها روبرو گردد.
در اين باره نيز همانست. ستايش خيام را از اينجا و آنجا شنيده بي‌‌هيچ دليلي پذيرفته‌اند و در دلهاي خود جا برايش باز كرده‌اند و اكنون كه ما مي‌خواهيم آن را از دلهاشان بيرون كنيم با همه‌ی دليلهاي كه مي‌داريم با چنين دشواريها روبرو مي‌گرديم.
2ـ سعدي : سعدي با خيام جداييها داشته. خيام بدآموزي مي‌بوده كه از شعر سودجويي كرده. ولي سعدي شاعري مي‌بوده كه بهوس بدآموزي نيز افتاده.
سعدي مسلمان مي‌بوده. ولي بصوفيگري نيز سري زده و از انديشه‌هاي صوفيانه آگاهي يافته. همچنان از جبريگري و ديگر بدآموزيها بهره داشته و با پستيهاي زمان خود آلوده مي‌بوده.
سعدي همچون ديگران شعر را خواستي مي‌دانسته. اينبوده كه بآن پرداخته و ياوه‌گويي را پيشه‌ي خود گردانيده ، و چون سالها زيسته و خود مردي زباندار و گويا مي‌بوده ميدان بزرگي براي خود باز كرده. چيزي كه بدتر بوده آنست كه بهوس پند‌آموزي نيز افتاده و درميان ياوه‌بافيهاي خود به هر زمينه‌اي ـ از آيين زندگاني ، سياست كشورداري ، خيمها ، خداشناسي ، خانه‌داري ، فرهنگ نورسان ـ درآمده و چند رشته بدآموزيها از خود بيادگار گزارده. گاهي سخنان خوش‌نما داشته. ولي بيشتر گفته‌هايش بدآموزيست.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
2) آريستيديس‌‌ ـ تکه‌ی 19

🔸 كسانى گفته‌اند آريستيديس در پونتوس بمرد در سفرى كه براى انجام كارهاى توده‌ی مردم‌ كرده بود. ديگرانى گفته‌اند در پيرى و سالخوردگى در ميان مردم آتن مرد و همه‌گونه ارج و احترام نزد مردم داشت. ولى كراتروس‌1 ماكيدونى مى‌نويسد كه داستان مرگ او از اينگونه ‌بوده : پس از بيرون كردن ثميستوكليس مردم به بى‌آزرمى گراييدند و كسانى برخاستند كه زبان ‌بدگويى ببزرگان باز كرده توده را بر آنان مى‌شورانيدند. از جمله در اين هنگام به آريستيديس تهمت زدند كه زمانى كه عهده‌دار باجگيرى بوده‌ رشوه از مردم ايونا گرفته. تهمت‌زننده ديوفانتوس از مردم آمفيتروپى‌2 بود. آريستيديس محكوم گرديد كه جريمه بپردازد و چون او توانايى پرداخت جريمه‌ی آن كه‌ پنجاه ميناى3 بود نداشت به ايونا سفر كرد و در آنجا بمرد. ولى كراتروس هرگز گواهى باين‌ سخن خود نشان نداده و نيز حكمى را كه مى‌گويد درباره‌ی او داده شده نمى‌نگارد. بهرحال چنين سخنانى ازو درخور شگفت نيست زيرا عادت او در همه‌ی كتاب خود بنوشتن اينگونه چيزهاست.
گور آريستيديس هنوز هم در فاليروم پيداست و چنانكه گفته‌اند چون خود او مالى از خود بازنگزاشته بود اين گور براى او با خرج توده‌ی انبوه ساخته شده است. نيز دو دختر او را گفته‌اند كه با خرج گنجينه‌ی شهر و با جشن عمومى بشوهر داده شدند بدینسان که به هر یکی از ایشان سه‌هزار درهم بنام جهیز پرداخته شد. همچنين پسر او را كه لوسيماخوس ‌نام داشت از مال توده صد مينا داده وآنگاه مقدارى زمينهاى كِشتنى باو بخشيدند. گذشته از همه‌ی اينها در سايه‌ی كوشش الكبياديس قرار دادند كه روزانه چهار درهم باو بپردازند. اين‌ لوسيماخوس چون دخترى از خود بازگزاشته بود كه نام او پولوكريته‌4 بود كالسيثنس مى‌گويد مردم رأى دادند كه بدان اندازه كه به برندگان بازيهاى المپياد ماهانه پرداخته مى‌شود باين ‌دختر ماهانه براى زندگانيش بپردازند. ليكن بسيارى از تاريخنگاران نوشته‌اند كه نوه‌‌ی آريستيديس در نزد سقراط فيلسوف مى‌زيست ، با آنكه سقراط زنى داشت و او را چون ‌بى‌شوهر و سخت بیچیز بود بخانه‌اش آورده نگاهدارى مى‌نمود ليكن فاناتيوس‌5 در كتاب ‌خود درباره‌ی سقراط اين خبر را رد مى‌كند.

1ـ Craterus
2ـ Diophantus از مردم Amphitrope
3ـ پولى از پولهاى يونان
4ـ Polycrite
5ـ Phanaetius
🔶عطسه به صبر چه ربط دارد؟!..
(تکه‌ی یکم)

بنام پاكْ آفرنده‌ی جهان

در اتوبوسی میانه‌ی شیراز و بوشهر گفتگوهایی درمیان یك مدیر دبستان و یك مسافر تهرانی و یك مسافر شیرازی و شوفر و شاگرد شوفر رخ داد كه ما آنها را در این دفتر می‌نویسیم.
🔸🔸
شهریور ماه 1320 است و آرتشهای انگلیس و روس تازه بایران آمده‌اند. در همه جا امنیت سلب شده راهها پر از دزدها و راهزنهاست. اتوبوسی میخواهد از شیراز راه افتاده ببوشهر رود. مسافرین نشسته‌اند و منتظر شوفر هستند كه بیاید و راه افتد.
صحبت از ناامنی راههاست. بخصوص راه بوشهر و شیراز كه روز گذشته ایل عرب براه ریخته‌اند و درمیان آنها با ژاندارمها جنگ شده. یك نفر ژاندارم و سه نفر عرب كشته شده. مسافرها همه‌شان می‌ترسند. هر كس حرفی میزند. مدیر دبستانِ یكی از شهرهای بنادر درمیان مسافرهاست كه میخواهد برود و مدرسه‌ی آنجا را باز كند. یك مسافر تهرانی هم هست كه با یك مسافر شیرازی پهلوی هم نشسته‌اند. دیگران همه اهل بوشهرند.
مدیر مدرسه بپا برخاسته رو بمسافرها گردانیده سخنانی میگوید و درمیان او با مسافر تهرانی گفتگو می‌شود ، باین ترتیب :

مدیر دبستان : آقایان شش قل هوالله بخوانید و به شش طرف خود پف كنید و از هیچ چیز نترسید. از آسمان بمب هم بیفتد صدمه نخواهد رسانید.

مسافر تهرانی : این چه حرفیست؟! مگر قل هوالله می‌تواند از بمب جلو گیرد؟!.

مدیر دبستان : (با تندی) البته كه می‌تواند!. محمد بن عبدالله كه روی زمین را گرفت مگر توپ و تانك داشت؟!... با زور قل هوالله گرفت.

مسافر تهرانی : آقا این حرفها راست نیست. چرا مردم را اغفال میكنی؟!. قل هوالله جلو بمب و گلوله را نمی‌تواند گرفت. محمد بن عبدالله هم روی زمین را با شمشیر گرفت با قل هوالله نگرفت.

مسافر شیرازی : پس دعا ، آیة الكرسی تأثیر ندارد؟..

مسافر تهرانی : البته كه ندارد. هر كاری را باید از راهش كرد.

مسافر شیرازی : مثلاً این راه که ما می‌رویم و پر از دزدهاست ما چه کار توانیم کرد؟!..

مسافر تهرانی : شما خیلی کار توانید کرد. شما می‌توانید نروید ، می‌توانید ژاندارم بردارید ، می‌توانید در راه دست بهم داده دزدها را بگیرید.

مسافر شیرازی : ما چطور می‌توانیم دزدها را بگیریم؟..

مسافر تهرانی : اگر شما گوش بحرف من بدهید من یك تدبیر خوب بشما یاد میدهم.

مسافر شیرازی : بفرمایید.

مسافر تهرانی : این دزدها كه می‌آیند و جلو اتومبیلها را میگیرند بیشترشان سه چهار نفرند ، ما در اینجا بیست و چند نفریم. چند نفر از شما در دستمالها خاكستر بردارید. در یكجا كه دزدها می‌آیند و پول و اسبابهای ما را گرفته قدری خاطر جمع می‌شوند باید ببهانه‌ی گفتگو و خواهش بآنها نزدیك شد. آنوقت من اشاره میكنم شما هر كدامتان یك مشت خاكستر بچشم یكی از دزدها بپاشید. او چشمش كور می‌شود ، شما چند نفری برویش ریخته تفنگش را بگیرید و دستهایش ببندید. اگر باین تدبیر عمل كنید فتح بزرگی خواهیم كرد. دزدها را گرفته همراه خود برده تحویل پست ژاندارم خواهیم داد.

مسافرها كه این حرف را می‌شنوند ریشخند میكنند یكی میگوید : «به! مگر می‌شود!» دیگری می‌گوید : «عجب نقشه‌ای كشیدی!» سومی داد میزند : «با اینها نمی‌شود بابا !» مسافر تهرانی می‌گوید : «حالا كه نمی‌شود شما باشید و قل هوالله تان». این را گفته ساكت می‌شود :
در این موقع شوفر و شاگردشوفر می‌آیند و اتوبوس راه می‌افتد. شاگردشوفر كه یك پسر ریشداریست پیاپی پیشنهاد می‌كند و مسافرها صلوات میكشند. شوفر هم در سر پیچها هر كجا كه كار را سخت می‌بیند پیشنهاد صلوات میكند.
دو فرسخ كه میروند در جلو یك قهوه‌خانه می‌ایستند كه باتومبیل آب ریزند. پس از آب ریختن كه میخواهد حركت كند یكی از مسافرها عطسه میكند. مسافرها همه میگویند : «صبر آمد! صبر آمد!». شوفر اتومبیل را نگاهداشته آهی میكشد و میگوید : «یا حضرت عباس!... امروز نمیدانم چه بسر ما خواهد آمد». باز شاگردشوفر پیشنهاد میكند و صلواتها میفرستند. ده دقیقه منتظر شده چون می‌خواهند راه بیفتند باز یكی عطسه میكند و باز همان حكایت تكرار می‌شود. مسافر تهرانی خودداری نمی‌تواند و ایراد میگیرد و باز یك رشته گفتگو میانه‌ی او و شوفر و دیگران رخ میدهد باین ترتیب :

مسافر تهرانی : آقا چرا نمیروی؟!.. چرا اینقدر نگاه میداری؟‌!..

شوفر : شما میخواهید حكم خدا را گوش نكنیم؟!..

مسافر تهرانی : حكم خدا كدامست؟!..

شوفر : پس این صبر كه آمد حكم خدا نیست؟!..

مسافر تهرانی : چه میگویی آقا! خدا كجا گفته كه هر وقت یكی عطسه كرد بدانید كه من حكم میكنم ، صبر كنید و نروید؟!.. این خبر را از طرف خدا كه آورده است؟!..

شاگرد شوفر : پس اینها در قرآن نیست؟!..

مسافر تهرانی : آفرین بر شما! آفرین بر آن ملایانی كه شما را تربیت كرده‌اند.

مدیر دبستان : آقا اینها در مذهب ماست. ما كه نمی‌توانیم از عقیده‌ی خود دست برداریم. خواهش میكنم بمذهب ما ، بعلمای ما توهین نكنید!..