🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
3) کیمون ـ تکهی 1
🔸 كيمون1
چنانكه در ديباچه گفته شده پلوتارخ كتاب خود را بيشتر براى اين نوشته كه يك تن از سرشناسان يونانى را گرفته و سرگذشت او را نوشته سپس يك تن سرشناس رومى را نيز ياد كرده و آن دو تن را با هم بسنجش بگزارد و اگرچه اين ترتيب كتاب او اكنون در بسيار جاها بهم خورده و تغييرهايى در ترتيب آن رویداده با اينهمه در پارهاى جاها سنجشهاى او همچنان بازمانده و در نسخههايى كه در دست ماست ديده مىشود. از جمله پلوتارخ كيمون را كه در اينجا ترجمهی سرگذشت او را مىآوريم با لوكولوس بسنجش نهاده است و يك مقدمهی درازى آورده كه ما از ترجمهی آن چشم پوشيديم ولى در پايان آن چنين مىگويد : «با خود مىانديشيدم كه كدام كسى را با لوكولوس بسنجش گزارم كه ديدم هيچكس همچون كيمون با او برابر و همدوش نيست.» سپس میگويد :
هر دوى ايشان در جنگ دلير بودند. هر دو بر مردم آسيا فيروزى يافتند. هر دوى ايشان در سياست نرمى مىنمودند. هر دو همشهريان خود را از جنگ خانگى و نابسامانى آسوده گزاردند و بكسى زحمت نرسانيدند ، ولى در بيرون از خاك خويش فيروزيهاى يافته و نشانهاى نيكنامى را ازآن خود ساختند. در يونان پيش از كيمون و در روم پيش از لوكولوس كسى ميدان جنگ را تا بآن دورى از كشور خود نرسانيده بود كه اين دو تن رسانيدند. در اين باره نيز مانندهی يكديگرند كه هر دوى ايشان آن كارى را كه بعهده گرفته و آغاز كرده بودند تا بآخر نرسانيدند. هر دو دشمن را برانداخته و زبون گردانيدند ولى ريشهكن نتوانستند نمود. نيز هر دوى ايشان در گشادى دست و در اسرافكارى كه در مهمانيها مىنمودند و در آلودگيهاى دورهی جوانى يكى بودند. جهتهاى ديگر مانندگى ايشان بيكديگر كه در اينجا نتوانستهايم بديده بياوريم و ياد كنيم در سرودن سرگذشتها بخودى خود روشن خواهد گرديد.
1ـ Cimon
3) کیمون ـ تکهی 1
🔸 كيمون1
چنانكه در ديباچه گفته شده پلوتارخ كتاب خود را بيشتر براى اين نوشته كه يك تن از سرشناسان يونانى را گرفته و سرگذشت او را نوشته سپس يك تن سرشناس رومى را نيز ياد كرده و آن دو تن را با هم بسنجش بگزارد و اگرچه اين ترتيب كتاب او اكنون در بسيار جاها بهم خورده و تغييرهايى در ترتيب آن رویداده با اينهمه در پارهاى جاها سنجشهاى او همچنان بازمانده و در نسخههايى كه در دست ماست ديده مىشود. از جمله پلوتارخ كيمون را كه در اينجا ترجمهی سرگذشت او را مىآوريم با لوكولوس بسنجش نهاده است و يك مقدمهی درازى آورده كه ما از ترجمهی آن چشم پوشيديم ولى در پايان آن چنين مىگويد : «با خود مىانديشيدم كه كدام كسى را با لوكولوس بسنجش گزارم كه ديدم هيچكس همچون كيمون با او برابر و همدوش نيست.» سپس میگويد :
هر دوى ايشان در جنگ دلير بودند. هر دو بر مردم آسيا فيروزى يافتند. هر دوى ايشان در سياست نرمى مىنمودند. هر دو همشهريان خود را از جنگ خانگى و نابسامانى آسوده گزاردند و بكسى زحمت نرسانيدند ، ولى در بيرون از خاك خويش فيروزيهاى يافته و نشانهاى نيكنامى را ازآن خود ساختند. در يونان پيش از كيمون و در روم پيش از لوكولوس كسى ميدان جنگ را تا بآن دورى از كشور خود نرسانيده بود كه اين دو تن رسانيدند. در اين باره نيز مانندهی يكديگرند كه هر دوى ايشان آن كارى را كه بعهده گرفته و آغاز كرده بودند تا بآخر نرسانيدند. هر دو دشمن را برانداخته و زبون گردانيدند ولى ريشهكن نتوانستند نمود. نيز هر دوى ايشان در گشادى دست و در اسرافكارى كه در مهمانيها مىنمودند و در آلودگيهاى دورهی جوانى يكى بودند. جهتهاى ديگر مانندگى ايشان بيكديگر كه در اينجا نتوانستهايم بديده بياوريم و ياد كنيم در سرودن سرگذشتها بخودى خود روشن خواهد گرديد.
1ـ Cimon
🔶 بیرون از آیین سپهر چیزی نتواند بود ..
(بخش یکم)
🔸كسانی از بدگویان پرچم پس از خواندن (حافظ چه میگوید؟) با زبان تأسف پوزش خواسته اظهار میدارند راستی را آنچه آقای كسروی میگویند سخن بدی نیست و بلكه بجاست و برخلاف آنچه ما از زبانها دربارهی عقاید ایشان شنیدهایم یك سلسله افكار بلند پایهای دارند كه قابل تقدیس و پیروی است. گفتم آری این یكی از آلودگیهای ایرانیانست كه بدون شناسایی با عقاید كسی زبان به نكوهش باز كرده و احیاناً دشمنی و كارشكنی دریغ نمیگویند و همچنین است داوری جمعی دربارهی آقای كسروی.
(بخش یکم)
🔸كسانی از بدگویان پرچم پس از خواندن (حافظ چه میگوید؟) با زبان تأسف پوزش خواسته اظهار میدارند راستی را آنچه آقای كسروی میگویند سخن بدی نیست و بلكه بجاست و برخلاف آنچه ما از زبانها دربارهی عقاید ایشان شنیدهایم یك سلسله افكار بلند پایهای دارند كه قابل تقدیس و پیروی است. گفتم آری این یكی از آلودگیهای ایرانیانست كه بدون شناسایی با عقاید كسی زبان به نكوهش باز كرده و احیاناً دشمنی و كارشكنی دریغ نمیگویند و همچنین است داوری جمعی دربارهی آقای كسروی.
birun az ãine sepehr cizi naxãhad bud 1.pdf
143.9 KB
🔶 بیرون از آیین سپهر چیزی نتواند بود ..
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶عطسه به صبر چه ربط دارد؟!..
(تکهی دوم)
این حرف را كه او با تندی میگوید یكدفعه همهی مسافرها صدا بصدا میاندازند و داد میزنند : «بلی آقا حق ندارید بمذهب ما توهین كنید!». یكی میگوید : «شما متمدن هستید باشید. ما هم دیانت داریم». چون قال و قیل زیاد میشود مسافر شیرازی بپا برخاسته مسافرها را ساكت میكند و اتومبیل راه میافتد. این دفعه یك رشته گفتگوهای دو نفری میانهی مسافر تهرانی با مسافر شیرازی كه پهلوی هم نشستهاند رخ میدهد ، باین ترتیب :
مسافر شیرازی : شما اهل كجا هستید؟..
مسافر تهرانی : اهل تهران هستم. اصلم آذربایجانیست.
مسافر شیرازی : منهم اصلم آذربایجانیست. قدری باهم صحبت كنیم.
مسافر تهرانی : بفرمایید.
مسافر شیرازی : پس شما عقیده به «صبر» ندارید؟...
مسافر تهرانی : آقا «صبر» چیست؟!.. چرا اسم عطسه را «صبر» میگزارید؟. آدم سرفه میكند ، دهن دره میكند ، خمیازه میكشد ، عطسه میكند. عطسه چه ربط به «صبر» دارد؟!.
ببینید آقا : ممكنست دو نفر باهم رمزی قرار گزارند ـ مثلاً دو نفر كه میخواهند بیك مجلس بروند و كارهایی دارند با یكدیگر قرار گزارند كه هر وقت یكی سرفه كرد آن دیگری فلان كار را كند یا فلان سخنی را گوید : بسیاری از تجار با طرفهای خودشان در شهرهای دیگر رمز دارند. مثلاً این برمیدارد و باو تلگراف میكند : «دو روز است تب میكنم». طرف میفهمد كه بازار كساد است و باید خرید نكند. بعد تلگراف میكند : «تبم رفع شده». طرف میفهمد كه بازار خوب شده باید خرید كند.
اكنون دربارهی عطسه هم بایستی چنین قراردادی باشد. بایستی خدا خبر داده باشد : «ای بندگان من ، هر وقت كه میخواهید بجایی بروید یا بكاری پردازید ، اگر یكی از شما عطسه كرد بدانید كه من میگویم نروید و صبر كنید». آیا خدا چنین خبری داده است؟!.. آیا چنین رمزی با بندگان خود گزارده است؟!..
مسافر شیرازی : بسیار خوب بیان كردید. بایستی این را خدا خبر داده باشد. ولی آخر میگویند : «النفوس كالنصوص».
مسافر تهرانی : معنایش چیست؟..
مسافر شیرازی : معنایش آنست كه هر چیزی را كه اكثریت مردم عقیده دارند از خداست.
مسافر تهرانی : اگر اینطور بود پس عربها كه عمومشان بتپرست بودند و به بتها عقیده داشتند بایستی پیغمبر اسلام بآنها ایراد نگیرد بایستی آن را هم از خدا بداند.
مسافر شیرازی : این هم راستست ، قبول كردم. ولی باستخاره چه میفرمایید؟.. آن را كه خود علما میكنند.
مسافر تهرانی : استخاره هم مثل همینست. آن را هم ملاها برای استفادهی خود درست كردهاند.
مسافر شیرازی : علما چه استفادهای دارند؟.. برای استخاره كه پول نمیگیرند!
(تکهی دوم)
این حرف را كه او با تندی میگوید یكدفعه همهی مسافرها صدا بصدا میاندازند و داد میزنند : «بلی آقا حق ندارید بمذهب ما توهین كنید!». یكی میگوید : «شما متمدن هستید باشید. ما هم دیانت داریم». چون قال و قیل زیاد میشود مسافر شیرازی بپا برخاسته مسافرها را ساكت میكند و اتومبیل راه میافتد. این دفعه یك رشته گفتگوهای دو نفری میانهی مسافر تهرانی با مسافر شیرازی كه پهلوی هم نشستهاند رخ میدهد ، باین ترتیب :
مسافر شیرازی : شما اهل كجا هستید؟..
مسافر تهرانی : اهل تهران هستم. اصلم آذربایجانیست.
مسافر شیرازی : منهم اصلم آذربایجانیست. قدری باهم صحبت كنیم.
مسافر تهرانی : بفرمایید.
مسافر شیرازی : پس شما عقیده به «صبر» ندارید؟...
مسافر تهرانی : آقا «صبر» چیست؟!.. چرا اسم عطسه را «صبر» میگزارید؟. آدم سرفه میكند ، دهن دره میكند ، خمیازه میكشد ، عطسه میكند. عطسه چه ربط به «صبر» دارد؟!.
ببینید آقا : ممكنست دو نفر باهم رمزی قرار گزارند ـ مثلاً دو نفر كه میخواهند بیك مجلس بروند و كارهایی دارند با یكدیگر قرار گزارند كه هر وقت یكی سرفه كرد آن دیگری فلان كار را كند یا فلان سخنی را گوید : بسیاری از تجار با طرفهای خودشان در شهرهای دیگر رمز دارند. مثلاً این برمیدارد و باو تلگراف میكند : «دو روز است تب میكنم». طرف میفهمد كه بازار كساد است و باید خرید نكند. بعد تلگراف میكند : «تبم رفع شده». طرف میفهمد كه بازار خوب شده باید خرید كند.
اكنون دربارهی عطسه هم بایستی چنین قراردادی باشد. بایستی خدا خبر داده باشد : «ای بندگان من ، هر وقت كه میخواهید بجایی بروید یا بكاری پردازید ، اگر یكی از شما عطسه كرد بدانید كه من میگویم نروید و صبر كنید». آیا خدا چنین خبری داده است؟!.. آیا چنین رمزی با بندگان خود گزارده است؟!..
مسافر شیرازی : بسیار خوب بیان كردید. بایستی این را خدا خبر داده باشد. ولی آخر میگویند : «النفوس كالنصوص».
مسافر تهرانی : معنایش چیست؟..
مسافر شیرازی : معنایش آنست كه هر چیزی را كه اكثریت مردم عقیده دارند از خداست.
مسافر تهرانی : اگر اینطور بود پس عربها كه عمومشان بتپرست بودند و به بتها عقیده داشتند بایستی پیغمبر اسلام بآنها ایراد نگیرد بایستی آن را هم از خدا بداند.
مسافر شیرازی : این هم راستست ، قبول كردم. ولی باستخاره چه میفرمایید؟.. آن را كه خود علما میكنند.
مسافر تهرانی : استخاره هم مثل همینست. آن را هم ملاها برای استفادهی خود درست كردهاند.
مسافر شیرازی : علما چه استفادهای دارند؟.. برای استخاره كه پول نمیگیرند!
مسافر تهرانی : اولاً پول هم میگیرند. در بعضی از شهرها كسانی هستند كه شغلشان استخاره كردنست. شهرتی دادهاند كه هر كسی هر مطلبی دارد اگر آن را بروی كاغذی بنویسد و در یك پاكت سربستهای بگذارد فلان آقا بدون اینكه سر پاكت را باز كند استخارهی قرآن میكند و آیهای كه مطابق آن موضوع است میآید و روی پاكت مینویسد و به هر استخاره فلان مقدار پول میگیرد. ثانیاً استفاده تنها پول نیست. آن آخوندی كه در خیابان بقول تركها «سالانا سالانا» راه میرود و زیر چشمی باین سو و آنسو مینگرد كه ببیند مردم چه توجهی باو دارند ، همان كه یك پیرهزنی با یك پیرهمردی بجلو میآید و با تواضع سلامی میدهد و آنوقت میگوید : «آقا یك استخاره بكن» ، و آقا دست به بغل برده تسبیح درمیآورد و چشمها را رویهم گزارده دعایی میخواند و آنگاه سر را بالا برده «یاالله» میگوید و دست انداخته دانههای تسبیح را میگیرد و رو بآن پیرمرد گردانیده با لحن مخصوصی میگوید : «مؤمن خوبست» ، «مؤمن بد است» ، این لذت بسیاری برای او دارد و خود استفادهی بزرگیست. این ملاها میروند و ده سال و بیست سال در نجف نان و فُجُل[= تُرُب] میخورند بآرزوی آنكه بیایند و این مقام را پیدا كنند.
اساساً شما ملاحظه كنید : آیا پیغمبر اسلام در كارهای خود استخاره میكرد؟.. شما هیچ شنیدهاید كه پیغمبر استخاره كرده باشد؟!.. ممكنست بگویید او پیغمبر بود و همه چیز را میدانست و احتیاج باستخاره نداشت. من هم او را میگزارم بكنار. آیا پس از مرگ پیغمبر ، اصحابش در كارهای خود استخاره میكردند ، یا مینشستند و عقلها و فهمهای خود را بكار میانداختند و باهم شور میكردند؟!.. آیا كدام یكی از اینهاست؟!.
اگر بنا بود مردم كارهای خود را با استخاره راه اندازند و نیك و بد و سود و زیان را با استخاره تشخیص دهند چرا خدا بایشان عقل میداد؟.. عقل برای همینست كه مردم نیك و بد و سود و زیان خود را با آن تشخیص دهند.
تو گویی قرآن كتاب فالست كه پیاپی باز كنند و ببینند فلان كار خوب خواهد درآمد یا بد؟!.. بجای آنكه باحكام قرآن عمل كنند آن را كتاب فال گردانیدهاند. از همه چیز استفادهی مادی میكنند.
شنیدنیست كه منت هم میگزارند : «برویم با خدا هم شور كنیم». تو گویی خدا در آنجا نشسته كه فلان حاجی برود و شور كند : «خدایا معاملهی قند و شكر بكنم یا نه؟..» فلان خان برود و اجازه بخواهد : «خدایا دخترم را بشوهر بدهم یا نه؟..». ببینید اینها شایستهی شأن خداست؟!.
اگر یك پسر با پدرش این رفتار را كند ، زود زود بیاید و بپرسد «آقاجان آب بخورم یا نه؟..» ،
«آقاجان نان بخورم یا نه؟..» ، آن پدر عصبانی شده تشر خواهد زد : «پسرك ، مگر خودت شعور نداری؟!.. پس خدا آن شعور را برای چه بتو داده؟!.». كاری را كه بخودتان شایسته نمیشناسید بخدا شایسته میشناسید؟.
تنها خدا میداند كه این استخاره چه صدمههایی بمردم زده. هزارها دختر كه خواستگار خوب داشته پدر احمقش چون پابند استخاره بوده و استخاره خوب نیامده دختر بدبخت گردیده. هزارها مرد كه در كارهای خود بجای آنكه عقل و فهم را بكار اندازد و سود و زیان آنها را درك كند اختیارش را بدست دانههای تسبیح داده و خود را و خاندانش را بفلاكت انداخته ...
اساساً شما ملاحظه كنید : آیا پیغمبر اسلام در كارهای خود استخاره میكرد؟.. شما هیچ شنیدهاید كه پیغمبر استخاره كرده باشد؟!.. ممكنست بگویید او پیغمبر بود و همه چیز را میدانست و احتیاج باستخاره نداشت. من هم او را میگزارم بكنار. آیا پس از مرگ پیغمبر ، اصحابش در كارهای خود استخاره میكردند ، یا مینشستند و عقلها و فهمهای خود را بكار میانداختند و باهم شور میكردند؟!.. آیا كدام یكی از اینهاست؟!.
اگر بنا بود مردم كارهای خود را با استخاره راه اندازند و نیك و بد و سود و زیان را با استخاره تشخیص دهند چرا خدا بایشان عقل میداد؟.. عقل برای همینست كه مردم نیك و بد و سود و زیان خود را با آن تشخیص دهند.
تو گویی قرآن كتاب فالست كه پیاپی باز كنند و ببینند فلان كار خوب خواهد درآمد یا بد؟!.. بجای آنكه باحكام قرآن عمل كنند آن را كتاب فال گردانیدهاند. از همه چیز استفادهی مادی میكنند.
شنیدنیست كه منت هم میگزارند : «برویم با خدا هم شور كنیم». تو گویی خدا در آنجا نشسته كه فلان حاجی برود و شور كند : «خدایا معاملهی قند و شكر بكنم یا نه؟..» فلان خان برود و اجازه بخواهد : «خدایا دخترم را بشوهر بدهم یا نه؟..». ببینید اینها شایستهی شأن خداست؟!.
اگر یك پسر با پدرش این رفتار را كند ، زود زود بیاید و بپرسد «آقاجان آب بخورم یا نه؟..» ،
«آقاجان نان بخورم یا نه؟..» ، آن پدر عصبانی شده تشر خواهد زد : «پسرك ، مگر خودت شعور نداری؟!.. پس خدا آن شعور را برای چه بتو داده؟!.». كاری را كه بخودتان شایسته نمیشناسید بخدا شایسته میشناسید؟.
تنها خدا میداند كه این استخاره چه صدمههایی بمردم زده. هزارها دختر كه خواستگار خوب داشته پدر احمقش چون پابند استخاره بوده و استخاره خوب نیامده دختر بدبخت گردیده. هزارها مرد كه در كارهای خود بجای آنكه عقل و فهم را بكار اندازد و سود و زیان آنها را درك كند اختیارش را بدست دانههای تسبیح داده و خود را و خاندانش را بفلاكت انداخته ...
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
✴️ مایهی بدبختی ایرانیان اندیشههای پراكندهایست كه در مغزها جا دارد.
این اندیشههای پریشان و گمراهست كه ارادهها را سست و خردها را بیكاره میگرداند و مردم را بدینسان درمانده و بدبخت میسازد.
سپس دلیل آورده گفتهایم : سرچشمهی كارهای آدمی مغز اوست.
مغز است كه بدیگر عضوها فرمان میدهد و آنها را بكار میاندازد.
از آنسوی مغز تابع اندیشههاییست كه در آن جا میگیرد.
✴️ این اندیشههاست كه مغز را اداره میكند.
پس از این مقدمه گفتهایم باعث اینكه ایرانیها بدینسان سستاراده و بیچارهاند سخنان پراكندهی ضد هم میباشد
و مثل آورده گفتهایم : در این توده از یكسو سروده میشود : «بجز از كِشته ندروی» و از یكسو گفته میشود : «كه بر من و تو در اختیار نگشاده»
یا گفته میشود : «گر زمین را به آسمان دوزی ندهندت زیاده از روزی».
امروز از یكسو ما میخواهیم مردم را بكوشش واداریم و از یكسو كتابها پراست از تعلیمات جبریگری.
از یكسو ما میگوییم : باید كوشید و كشور خود را نگه داشت و از یكسو كتابها پر است از اینكه با كوشش بجائی نتوان رسید : «بخت و دولت بكاردانی نیست جز بتأیید آسمانی نیست».
از یكسو ما میگوییم : باید در اندیشهی نگهداری خاندانهای خود باشیم و باید خطرهای احتمالی آینده را بدیده گرفته درپی وسایل دفاع باشیم از سوی دیگر گوشها پر است با این شعر و مانند آن : «اگر تیغ عالم بجنبد زجای نبّرد رگی تا نخواهد خدای».
✴️ میگوییم : آیا باور كردنیست كه این همه سخنان كه بنام جبریگری و اختیار نداری گفته شده بیاثر بماند؟!..
✴️ آیا باور كردنیست كه سخنانی كه ما بنام میهنپرستی و كوشش مینویسیم اثر خود را بكند ولی اینها نكند؟!..
(پرچم روزانه ش 124)
این اندیشههای پریشان و گمراهست كه ارادهها را سست و خردها را بیكاره میگرداند و مردم را بدینسان درمانده و بدبخت میسازد.
سپس دلیل آورده گفتهایم : سرچشمهی كارهای آدمی مغز اوست.
مغز است كه بدیگر عضوها فرمان میدهد و آنها را بكار میاندازد.
از آنسوی مغز تابع اندیشههاییست كه در آن جا میگیرد.
✴️ این اندیشههاست كه مغز را اداره میكند.
پس از این مقدمه گفتهایم باعث اینكه ایرانیها بدینسان سستاراده و بیچارهاند سخنان پراكندهی ضد هم میباشد
و مثل آورده گفتهایم : در این توده از یكسو سروده میشود : «بجز از كِشته ندروی» و از یكسو گفته میشود : «كه بر من و تو در اختیار نگشاده»
یا گفته میشود : «گر زمین را به آسمان دوزی ندهندت زیاده از روزی».
امروز از یكسو ما میخواهیم مردم را بكوشش واداریم و از یكسو كتابها پراست از تعلیمات جبریگری.
از یكسو ما میگوییم : باید كوشید و كشور خود را نگه داشت و از یكسو كتابها پر است از اینكه با كوشش بجائی نتوان رسید : «بخت و دولت بكاردانی نیست جز بتأیید آسمانی نیست».
از یكسو ما میگوییم : باید در اندیشهی نگهداری خاندانهای خود باشیم و باید خطرهای احتمالی آینده را بدیده گرفته درپی وسایل دفاع باشیم از سوی دیگر گوشها پر است با این شعر و مانند آن : «اگر تیغ عالم بجنبد زجای نبّرد رگی تا نخواهد خدای».
✴️ میگوییم : آیا باور كردنیست كه این همه سخنان كه بنام جبریگری و اختیار نداری گفته شده بیاثر بماند؟!..
✴️ آیا باور كردنیست كه سخنانی كه ما بنام میهنپرستی و كوشش مینویسیم اثر خود را بكند ولی اینها نكند؟!..
(پرچم روزانه ش 124)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست سوم : زيان بس بزرگي كه از شعرها برخاست
تکهی 6
🔸 كسي كه دربارهی «بخت و هنر» آن شعر را سروده و هنر را بيهوده شناخته ، در جاي ديگر بآن ارج نهاده ميگويد :
گر بغريبي رود از شهر خويش
محنت و سستي نكشد پينهدوز
ور بخرابي فتد از ملك خويش
گرسنه خسبد ملك نيمروز
سخنان نيك يا نيكنمايي كه ما گاهي در گلستان يا در شعرهاي او ميبينيم آنهاست كه از جاي ديگري گرفته. مثلاً اين شعرهاي او :
بنيآدم اعضاي يكديگرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
كه بزبانها افتاده و آنها را به رخ ما ميكشند از يك گفتهي عربي (يا حديث) برداشته شده. من اينك عربي آن را براي شما ميخوانم :
الناس في تواددهم كمثل جسد اذا اشتكي له عضو تداعي له سائر الجسد بالسهر و الحمي.
دليل آنكه چنين انديشههايي در مغز سعدي نبوده آنست كه با آنكه در زمان تاخت و كشتار مغول زيسته و آنهمه اندوه و بدبختي ايرانيان را با ديده ديده و آنهمه نالهها را با گوش شنيده ، در شعرها و گفتههاي خود كمترين غمخواري نشان نداده. كسي كه ميگويد :
تو كز محنت ديگران بيغمي
نشايد كه نامت نهند آدمي
خود از رنج و اندوه مردم آن بيغمي را نشان داده. در همهي شعرهاي سعدي شما در دو جا ياد از داستان مغول و از گزندهاي آنها توانيد يافت :
يكي در مرثيهاي كه از رويِ سَهِشهاي پست شاعري براي مُستَعصِم سروده و آسمان را بَرو خون گريانيده.
آسمان را حق بود گر خود ببارد بر زمين در زوال ملك مُستَعصِم اميرالمؤمنين
از آنهمه كشتارها و از آنهمه ستمهاي دلگداز تنها كشته شدن «مُستَعصِم اميرالمؤمنين» و «زوال ملك» او بوده كه شاعر را سهانيده. ديگران در حساب هيچي نميبودهاند. مرثيهاي هم بعربي دربارهي ويراني بغداد (كه شهر اميرالمؤمنين ميبوده) سروده :
نسيم صبا بغداد بعد خرابها
فياليتها كانت تمر علي قبري
ديگري يك داستان پست كه درميان «هزليات» خود آورده و در گرما گرم دلخكبازيهاي خود يادي از كشتار بغداد كرده ميگويد :
بوق رويين در آن قبيله نهاد
همچو شمشير قتل در بغداد
اينها هم نمونهاي از سهشهاي او از رهگذر داستان دلگداز مغول ميباشد.
در يك جاي ديگر نيز ما نشاني از مغولان در شعرهاي شاعر مييابيم و آن قصيدهايست كه در ستايش ايلخان (كه اباقاخان پسر هلاكوخان ميبوده) سروده و براي او هزار سال زندگاني خواسته است.
هوس سخنبافي و پندآموزي چندان گريبانگير سعدي ميبوده كه گاهي او را بدروغبافي نيز واداشته. بيشتر داستانهايي كه از خود ميگويد دروغست. يكي از داستانهاي دروغ او شعرهاي پايين است :
قضا را من و پيري از فارياب
رسيديم در خاك مغرب بآب
مرا يك درم بود برداشتند
بكشتي ، و درويش بگزاشتند
سياهان براندند كشتي چو دود
كه آن ناخدا ناخداترس بود
مرا گريه آمد ز تيمار جفت
بر آن گريه قهقه بخنديد و گفت
مخور غم براي من اي پر خرد
مرا آن كس آرد كه كشتي برد
بگسترد سجاده بر روي آب
خيالست پنداشتم يا بخواب
ز مدهوشيم ديده آن شب نخفت
نگه بامدادان بمن كرد و گفت
تو لنگي بچوب آمدي من بپاي
ترا كشتي آورد ما را خداي
چرا اهل معني بدين نگروند
كه ابدال در آب و آتش روند
نه طفلي كز آتش ندارد خبر
نگه داردش مادر مهرور؟
پس آنان كه در وجد مستغرقند
شب و روز در عين حفظ حقند
نگه دارد از تاب آتش خليل
چو تابوت موسا ز غرقاب نيل
چو كودك بدست شناور بر است
نترسد وگر دجله پهناور است
تو بر روي دريا قدم چون زني
چو مردان كه بر خشك تردامني
ببينيد داستان را به چه شيريني سروده و چه گواهيها آورده و چه نتيجهها گرفته ، راستي را هنر نموده ، ولي افسوس كه از ريشه دروغست. نخست چنان داستاني نبوده و نتوانستي بود. كسي بر روي آب نتوانستي رفت. آنگاه اين افسانهي دروغ از پيش در كتابهاي ديگر بوده است. سعدي از آنها برداشته و چنين ميگويد كه خود با ديده ديده است.
عاشقان ادبيات تنها به رواني و شيوايي اين سخنان و توانايي كه شاعر از خود در بازنمودن معنيها نشان داده مينگرند و آن را ميپسندند. ولي ما بايد بدروغ بودن آن نگريم ، بدآموزيهايي را كه در آنست بديده گيريم. ما بايد بياد آوريم كه سخن براي اين گونه هنرنماييهاي بيهوده و زيانمند نيست. ما بايد همهچيز را از ديدهی آميغها[=حقایق] ببينيم و در ترازوي سود و زيان زندگاني بسنجيم.
نشست سوم : زيان بس بزرگي كه از شعرها برخاست
تکهی 6
🔸 كسي كه دربارهی «بخت و هنر» آن شعر را سروده و هنر را بيهوده شناخته ، در جاي ديگر بآن ارج نهاده ميگويد :
گر بغريبي رود از شهر خويش
محنت و سستي نكشد پينهدوز
ور بخرابي فتد از ملك خويش
گرسنه خسبد ملك نيمروز
سخنان نيك يا نيكنمايي كه ما گاهي در گلستان يا در شعرهاي او ميبينيم آنهاست كه از جاي ديگري گرفته. مثلاً اين شعرهاي او :
بنيآدم اعضاي يكديگرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
كه بزبانها افتاده و آنها را به رخ ما ميكشند از يك گفتهي عربي (يا حديث) برداشته شده. من اينك عربي آن را براي شما ميخوانم :
الناس في تواددهم كمثل جسد اذا اشتكي له عضو تداعي له سائر الجسد بالسهر و الحمي.
دليل آنكه چنين انديشههايي در مغز سعدي نبوده آنست كه با آنكه در زمان تاخت و كشتار مغول زيسته و آنهمه اندوه و بدبختي ايرانيان را با ديده ديده و آنهمه نالهها را با گوش شنيده ، در شعرها و گفتههاي خود كمترين غمخواري نشان نداده. كسي كه ميگويد :
تو كز محنت ديگران بيغمي
نشايد كه نامت نهند آدمي
خود از رنج و اندوه مردم آن بيغمي را نشان داده. در همهي شعرهاي سعدي شما در دو جا ياد از داستان مغول و از گزندهاي آنها توانيد يافت :
يكي در مرثيهاي كه از رويِ سَهِشهاي پست شاعري براي مُستَعصِم سروده و آسمان را بَرو خون گريانيده.
آسمان را حق بود گر خود ببارد بر زمين در زوال ملك مُستَعصِم اميرالمؤمنين
از آنهمه كشتارها و از آنهمه ستمهاي دلگداز تنها كشته شدن «مُستَعصِم اميرالمؤمنين» و «زوال ملك» او بوده كه شاعر را سهانيده. ديگران در حساب هيچي نميبودهاند. مرثيهاي هم بعربي دربارهي ويراني بغداد (كه شهر اميرالمؤمنين ميبوده) سروده :
نسيم صبا بغداد بعد خرابها
فياليتها كانت تمر علي قبري
ديگري يك داستان پست كه درميان «هزليات» خود آورده و در گرما گرم دلخكبازيهاي خود يادي از كشتار بغداد كرده ميگويد :
بوق رويين در آن قبيله نهاد
همچو شمشير قتل در بغداد
اينها هم نمونهاي از سهشهاي او از رهگذر داستان دلگداز مغول ميباشد.
در يك جاي ديگر نيز ما نشاني از مغولان در شعرهاي شاعر مييابيم و آن قصيدهايست كه در ستايش ايلخان (كه اباقاخان پسر هلاكوخان ميبوده) سروده و براي او هزار سال زندگاني خواسته است.
هوس سخنبافي و پندآموزي چندان گريبانگير سعدي ميبوده كه گاهي او را بدروغبافي نيز واداشته. بيشتر داستانهايي كه از خود ميگويد دروغست. يكي از داستانهاي دروغ او شعرهاي پايين است :
قضا را من و پيري از فارياب
رسيديم در خاك مغرب بآب
مرا يك درم بود برداشتند
بكشتي ، و درويش بگزاشتند
سياهان براندند كشتي چو دود
كه آن ناخدا ناخداترس بود
مرا گريه آمد ز تيمار جفت
بر آن گريه قهقه بخنديد و گفت
مخور غم براي من اي پر خرد
مرا آن كس آرد كه كشتي برد
بگسترد سجاده بر روي آب
خيالست پنداشتم يا بخواب
ز مدهوشيم ديده آن شب نخفت
نگه بامدادان بمن كرد و گفت
تو لنگي بچوب آمدي من بپاي
ترا كشتي آورد ما را خداي
چرا اهل معني بدين نگروند
كه ابدال در آب و آتش روند
نه طفلي كز آتش ندارد خبر
نگه داردش مادر مهرور؟
پس آنان كه در وجد مستغرقند
شب و روز در عين حفظ حقند
نگه دارد از تاب آتش خليل
چو تابوت موسا ز غرقاب نيل
چو كودك بدست شناور بر است
نترسد وگر دجله پهناور است
تو بر روي دريا قدم چون زني
چو مردان كه بر خشك تردامني
ببينيد داستان را به چه شيريني سروده و چه گواهيها آورده و چه نتيجهها گرفته ، راستي را هنر نموده ، ولي افسوس كه از ريشه دروغست. نخست چنان داستاني نبوده و نتوانستي بود. كسي بر روي آب نتوانستي رفت. آنگاه اين افسانهي دروغ از پيش در كتابهاي ديگر بوده است. سعدي از آنها برداشته و چنين ميگويد كه خود با ديده ديده است.
عاشقان ادبيات تنها به رواني و شيوايي اين سخنان و توانايي كه شاعر از خود در بازنمودن معنيها نشان داده مينگرند و آن را ميپسندند. ولي ما بايد بدروغ بودن آن نگريم ، بدآموزيهايي را كه در آنست بديده گيريم. ما بايد بياد آوريم كه سخن براي اين گونه هنرنماييهاي بيهوده و زيانمند نيست. ما بايد همهچيز را از ديدهی آميغها[=حقایق] ببينيم و در ترازوي سود و زيان زندگاني بسنجيم.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
3) کیمون ـ تکهی 2
🔸 كيمون پسر ملتياديس و هيگيسيپولى1 بود كه اين دومى در شراس زاييده شده و دختر پادشاه اولوروس2 بود چنانكه از شعرهايى كه ميلانثيوس3 و آرخيلائوس4 در ستايش كيمون سرودهاند اين آگاهيها بدست مىآيد. ملتياديس محكوم گرديده بود كه پنجاه تالنت جريمه بگنجينهی توده بپردازد و چون نتوانست آن را بپردازد بزندانش سپردند و در آنجا بود تا بمرد. از اين جهت كيمون كه بسيار كوچك بود و خواهر او الپنيكى5 كه او نيز دختر كوچك و بىشوهر بود هر دو يتيم و بىپرستار بماندند. كيمون در آغاز زندگانى بسيار بدنام بود زيرا زندگى نابسامانى داشت و آلودهی ميخوارگى بود و هنرى را از موسيقى يا ديگر فنون كه ميانهی يونانيان شيوع داشت نمىشناخت. نيز در همان هنگام جوانى او را متهم ساختند با خواهر خود الپنيكى رابطهی همخوابگى دارد. كسانى هم مىگويند نه اينكه او در نهان با خواهر خويش رابطه داشت بلكه آشكار او را به زنى گرفته و اين براى آن بود كه از بیچيزى و تهيدستى شوهر ديگرى براى او پيدا نمىشد. ليكن در زمان ديرترى كالياس كه يكى از توانگرترين مردم آتن بود دل بآن دختر باخته و پيشنهاد كرد كه جريمهی پدر او را كه محكوم شده بود بپردازد. او نيز به زنى اين رضايت دهد. در سايهی اين پيشامد بود كه الپنيكى بدلخواه خود طلاق خواست و كيمون او را طلاق گفت. اينها عيبهايى است كه بر كيمون گرفته شده ولى خويهاى ديگر او بسيار پسنديده و ارجدار بود. زيرا در دليرى بپايهی ملتياديس رسيده و در دريافت و هوش از ثميستوكليس كمتر نبوده ، رویهمرفته از هر دوى ايشان دادگرتر و پرآزرمتر بود. نيز در كار جنگ و سياست با ايشان همترازو بوده و در زمينهی كارهاى شهريگرى و زندگانى با توده بر آنان برترى بسيار داشت. اين نيكيهاى او هنوز از آغاز جوانيش كه هيچگونه ورزش و آزمايش نداشت پيدا بود. زيرا در آن هنگام كه مادان هجوم به يونان آوردند و ثميستوكليس رهنمايى بمردم آتن مىنمود كه شهر و خانههاى خود را رها كرده ابزارهاى جنگى را برداشته روى بكشتيها بياوردند و با دشمن در دريا در تنگههاى سالامين جنگ نمايند و مردم همگى در برابر اين راهنمايى او خيره گرديده متحير درمانده بودند و اعتماد بآن نمىتوانستند نمود در چنين هنگامى كيمون ديده مىشود كه پيش از همهی مردم بکار برخاسته و با چهرهی گشاده همراه چند تن از دوستان خود يك لگامى در دست بسوى ارگ روانست كه آن لگام را بخداى مادينه هديه نمايد و اين براى فهمانيدن آن بود كه ديگر كار از دست سواران بيرون رفته و بدست جنگجويان دريايى افتاده است و از اين جهت او جانسپارى در برابر آن خداى مادينه آشكار مىسازد و آن لگام را هديه مىگزارد. سپس يكى از سپرهايى را كه بر ديوار پرستشگاه آويزان بود برداشته آهنگ بندرگاه نمود و بپيروى او بود كه بسيار ديگران از مردم آتن راه دريا را پيش گرفتند. بگفتهی ايون6 شاعر ، كيمون ديدار بس زيبايى داشت. بدينسان كه بلندبالا و تناور بوده گيسوهاى دراز و پرپيچ خود را بدوش رها مىكرده. و چون در جنگ سالامين داوطلبانه شركت كرده و دليريها نمود شهرت بسيارى در ميان آتنيان يافت و همگى او را نواخته با ديدهی احترام درو مىنگريستند. نيز كسان بسيارى پيروى او را پذيرفته هميشه اميدوار بودند كه ازو كارهاى بزرگى مانند كار پدرش در ماراثون سر خواهد زد و چون سپس دخالت در سياست و كارهاى توده نمود مردم او را بخرسندى و شادمانى پذيرفتند بويژه كه از دست ثميستوكليس بستوه آمده بودند و در سايهی نرمخويى و چابكى و سادگى كه از اين مىديدند و خرسندى بسيار از اين خويها داشتند در اندك زمانى او را به والاترين جايگاه حكمرانى رسانيدند. يكى از كسانى كه بيشتر از همه باين پيشرفت كار او مساعدت نمود آريستيديس بود كه شايستگى و سرشت و ستودگى خويهاى او را ديده و سخت پسنديده و اينزمان كوشش در كار او داشت تا در برابر دليرى و حيلهكارى ثميستوكليس كسى را حريف او گرداند.
1ـ Hogesipyle
2ـ Olorus
3ـ Melanthius
4ـ Archelaus
5ـ Elpinice
6ـ Ion
3) کیمون ـ تکهی 2
🔸 كيمون پسر ملتياديس و هيگيسيپولى1 بود كه اين دومى در شراس زاييده شده و دختر پادشاه اولوروس2 بود چنانكه از شعرهايى كه ميلانثيوس3 و آرخيلائوس4 در ستايش كيمون سرودهاند اين آگاهيها بدست مىآيد. ملتياديس محكوم گرديده بود كه پنجاه تالنت جريمه بگنجينهی توده بپردازد و چون نتوانست آن را بپردازد بزندانش سپردند و در آنجا بود تا بمرد. از اين جهت كيمون كه بسيار كوچك بود و خواهر او الپنيكى5 كه او نيز دختر كوچك و بىشوهر بود هر دو يتيم و بىپرستار بماندند. كيمون در آغاز زندگانى بسيار بدنام بود زيرا زندگى نابسامانى داشت و آلودهی ميخوارگى بود و هنرى را از موسيقى يا ديگر فنون كه ميانهی يونانيان شيوع داشت نمىشناخت. نيز در همان هنگام جوانى او را متهم ساختند با خواهر خود الپنيكى رابطهی همخوابگى دارد. كسانى هم مىگويند نه اينكه او در نهان با خواهر خويش رابطه داشت بلكه آشكار او را به زنى گرفته و اين براى آن بود كه از بیچيزى و تهيدستى شوهر ديگرى براى او پيدا نمىشد. ليكن در زمان ديرترى كالياس كه يكى از توانگرترين مردم آتن بود دل بآن دختر باخته و پيشنهاد كرد كه جريمهی پدر او را كه محكوم شده بود بپردازد. او نيز به زنى اين رضايت دهد. در سايهی اين پيشامد بود كه الپنيكى بدلخواه خود طلاق خواست و كيمون او را طلاق گفت. اينها عيبهايى است كه بر كيمون گرفته شده ولى خويهاى ديگر او بسيار پسنديده و ارجدار بود. زيرا در دليرى بپايهی ملتياديس رسيده و در دريافت و هوش از ثميستوكليس كمتر نبوده ، رویهمرفته از هر دوى ايشان دادگرتر و پرآزرمتر بود. نيز در كار جنگ و سياست با ايشان همترازو بوده و در زمينهی كارهاى شهريگرى و زندگانى با توده بر آنان برترى بسيار داشت. اين نيكيهاى او هنوز از آغاز جوانيش كه هيچگونه ورزش و آزمايش نداشت پيدا بود. زيرا در آن هنگام كه مادان هجوم به يونان آوردند و ثميستوكليس رهنمايى بمردم آتن مىنمود كه شهر و خانههاى خود را رها كرده ابزارهاى جنگى را برداشته روى بكشتيها بياوردند و با دشمن در دريا در تنگههاى سالامين جنگ نمايند و مردم همگى در برابر اين راهنمايى او خيره گرديده متحير درمانده بودند و اعتماد بآن نمىتوانستند نمود در چنين هنگامى كيمون ديده مىشود كه پيش از همهی مردم بکار برخاسته و با چهرهی گشاده همراه چند تن از دوستان خود يك لگامى در دست بسوى ارگ روانست كه آن لگام را بخداى مادينه هديه نمايد و اين براى فهمانيدن آن بود كه ديگر كار از دست سواران بيرون رفته و بدست جنگجويان دريايى افتاده است و از اين جهت او جانسپارى در برابر آن خداى مادينه آشكار مىسازد و آن لگام را هديه مىگزارد. سپس يكى از سپرهايى را كه بر ديوار پرستشگاه آويزان بود برداشته آهنگ بندرگاه نمود و بپيروى او بود كه بسيار ديگران از مردم آتن راه دريا را پيش گرفتند. بگفتهی ايون6 شاعر ، كيمون ديدار بس زيبايى داشت. بدينسان كه بلندبالا و تناور بوده گيسوهاى دراز و پرپيچ خود را بدوش رها مىكرده. و چون در جنگ سالامين داوطلبانه شركت كرده و دليريها نمود شهرت بسيارى در ميان آتنيان يافت و همگى او را نواخته با ديدهی احترام درو مىنگريستند. نيز كسان بسيارى پيروى او را پذيرفته هميشه اميدوار بودند كه ازو كارهاى بزرگى مانند كار پدرش در ماراثون سر خواهد زد و چون سپس دخالت در سياست و كارهاى توده نمود مردم او را بخرسندى و شادمانى پذيرفتند بويژه كه از دست ثميستوكليس بستوه آمده بودند و در سايهی نرمخويى و چابكى و سادگى كه از اين مىديدند و خرسندى بسيار از اين خويها داشتند در اندك زمانى او را به والاترين جايگاه حكمرانى رسانيدند. يكى از كسانى كه بيشتر از همه باين پيشرفت كار او مساعدت نمود آريستيديس بود كه شايستگى و سرشت و ستودگى خويهاى او را ديده و سخت پسنديده و اينزمان كوشش در كار او داشت تا در برابر دليرى و حيلهكارى ثميستوكليس كسى را حريف او گرداند.
1ـ Hogesipyle
2ـ Olorus
3ـ Melanthius
4ـ Archelaus
5ـ Elpinice
6ـ Ion
🔶 بیرون از آیین سپهر چیزی نتواند بود ..
(بخش دوم)
🔸بهترین دانشها شناختن حقایق زندگانی و پی بردن به آیین سپهر است.
🔸تنها دانشكده دیدن یا زبانهای اروپایی را دانستن مایهی چندان دانشی نتواند بود.
🔸گفتههای ما در حال آنكه با دانشها سازگار است جدا از آنها میباشد. چنین نیست كه اگر كسی دانشمند بود از اینها بینیاز باشد.
(بخش دوم)
🔸بهترین دانشها شناختن حقایق زندگانی و پی بردن به آیین سپهر است.
🔸تنها دانشكده دیدن یا زبانهای اروپایی را دانستن مایهی چندان دانشی نتواند بود.
🔸گفتههای ما در حال آنكه با دانشها سازگار است جدا از آنها میباشد. چنین نیست كه اگر كسی دانشمند بود از اینها بینیاز باشد.
birun az ãine sepehr cizi naxãhad bud 2.pdf
145.4 KB
🔶 بیرون از آیین سپهر چیزی نتواند بود ..
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶عطسه به صبر چه ربط دارد؟!..
(تکهی سوم)
مسافر شیرازی : آقا قربانت بروم ، شما از سرگذشت من خبر میدهید. شما اگر ادعای نبوت كنید من باید بپذیرم. اینها كه شما میگویید سرگذشت منست. همین بلا بسر خود من آمده. اجازه بدهید برایتان نقل كنم :
شغل من در اینجا اجارهداریست. یك ده كوچکی در نزدیكیهای كازرون اجاره كردهام. الان هم میخواهم بروم آنجا. دو سال پیش سه پارچه دهِ آباد بود. صاحبش میخواست بمن اجاره دهد. رفتیم و گفتگو كردیم و قرار شد برویم و اجارهنامه بنویسیم. یك نفر هم میخواست با من شریك شود. دور از جناب ، خرمقدسی بکلهی من زد با خود گفتم : «بهتر است با خدا هم شور كنیم». آخوندی هست مدعیست كه استخارههای او همهاش راست میآید. رفتم پیش او. از قرآن استخاره كرد و گفت :
«مشهدی آیهی عذاب آمد بسیار بد است». من مجبور شدم معامله را ویل كردم. آن شریكم طالب شد كه خودش در تنهایی اجاره كند. او هم رفت و استخاره كرد. برای او بسیار خوب آمد. رفت معامله را تمام كرد و دو سه ماه نگذشت كه غله رو بترقی گزاشت و الان آن شخص از بركت همان معامله دارای سیصدهزار تومان ثروت شده. اتومبیل خریده ، باغ خریده ، خانه ساخته ، رختهای شیك میپوشد ، شب و روز در عیش و خوشگذرانیست. بچههای من هر وقت كه بچههای او را در اتومبیل شخصی پدرشان میبینند میآیند در خانه و بمن ایراد گرفته میگویند : «پس چرا شما اتومبیل نمیخرید؟.» میگویند : «او اجارهدار است شما هم كه اجارهدارید ، پس چرا او اتومبیل دارد ، باغ دارد ، شما ندارید؟!..» بدبخت بچههای من. نمیدانند كه پدر مرا استخاره درآورده است.
بارها بخدا گله كرده میگفتم : «خدایا مگر من بندهی تو نبودم؟!. مگر بتو اطاعت نمیكردم؟!. پس چرا آن معامله را برای من صلاح ندانستی؟!. چرا راضی نشدی كه بچههای من هم سوار اتومبیل بشوند و دلخوش باشند؟!» بارها این ایراد را میگرفتم.
روزی رفتم پیش همان آخوند ، این حرفها را پیش او زدم. گفت : «بكارهای خدا ایراد نباید گرفت. یقین صلاح تو نبوده كه ثروتمند شوی. شاید اگر ثروتمند شده بودی طغیان میكردی ، مرتكب معصیت میشدی. خدا در قرآن میفرماید بسیاری از بندگان من هستند كه اگر مستغنی شوند طغیان خواهند كرد».
گفتم : آیا مگر شریك من كه استخاره برایش خوب آمد طغیان نكرده؟!. مرتكب معصیت نمیشود؟!. الان او هر شب در یك باغی با رفقای خود بساط قمار و عرق میگسترد ، هر شب جندهبازی میكند. با زورِ پول دخترهای معصوم را فریفته براه فحشاء میكشد. پس چرا خدا نخواست او را از طغیان حفظ كند؟!. این چه سِرّیست؟..».
از این حرف من بدش آمد. ولی باز بنای نصیحت را گزارده گفت : «آقا مشهدی ، كارهای خدا را نمیشود فهمید. بلكه شما مقرب درگاه او هستید و خواسته است كه شما را از معاصی حفظ كند تا خانهی آخرتتان آباد باشد. ولی آن یكی را نخواسته و او را بسر خود رها كرده. این مقام بلندیست كه خدا بندهی خود را بسر خود رها نكند».
آنوقت شروع كرد برای من حدیثها خواند. دلیل آورد كه ائمهی ما همیشه دعا میكردند كه خدا آنها را بسر خود رها نكند. یك عبارت عربی هم خواند كه در یادم مانده : «ولا تكلنی الی نفسی ابداً».[1]
با این حرفها سر مرا پیچاند. ولی راستش را بگویم عقده از دل من بیرون نمیرفت. با خود میگفتم : «چه شده كه من بندهی مقرب خدا هستم و او نیست. من اگر بندهی مقرب خدا هستم خدا میخواست بمن ثروت دهد آنوقت از طغیان هم حفظ كند. مگر آدم كه ثروتمند شد مجبور است كه طغیان كند؟!. از كجا معلوم كه اگر من ثروتمند بودم دست بینوایان نمیگرفتم ، بمردم احسان نمیكردم؟!.».
اینها همیشه در قلب من بود. از شما چه پنهان ، در عالم خود از خدا رنجیده گاهی هم سخنان بیادبانه میگفتم. ولی حالا میبینم موضوع ربط بخدا نداشته. هرچه بود از نافهمی خودم بوده. ولی من هم گناه نداشتم. خدا از تقصیر من بگذرد.
من نمیدانم امروز آفتاب از كجا درآمده. امروز بخت با من یاری كرده كه شما را پیدا كردهام. این حرفها را كه شما میگویید باید با آب طلا نوشت. تعجب من در آنست كه چرا علمای ما اینها را نفهمیدهاند!.
مسافر تهرانی : علمای شما چه چیز را فهمیدهاند كه اینها را بفهمند.
[1] : همیشه به من اعتماد نکن. ـ و
(تکهی سوم)
مسافر شیرازی : آقا قربانت بروم ، شما از سرگذشت من خبر میدهید. شما اگر ادعای نبوت كنید من باید بپذیرم. اینها كه شما میگویید سرگذشت منست. همین بلا بسر خود من آمده. اجازه بدهید برایتان نقل كنم :
شغل من در اینجا اجارهداریست. یك ده كوچکی در نزدیكیهای كازرون اجاره كردهام. الان هم میخواهم بروم آنجا. دو سال پیش سه پارچه دهِ آباد بود. صاحبش میخواست بمن اجاره دهد. رفتیم و گفتگو كردیم و قرار شد برویم و اجارهنامه بنویسیم. یك نفر هم میخواست با من شریك شود. دور از جناب ، خرمقدسی بکلهی من زد با خود گفتم : «بهتر است با خدا هم شور كنیم». آخوندی هست مدعیست كه استخارههای او همهاش راست میآید. رفتم پیش او. از قرآن استخاره كرد و گفت :
«مشهدی آیهی عذاب آمد بسیار بد است». من مجبور شدم معامله را ویل كردم. آن شریكم طالب شد كه خودش در تنهایی اجاره كند. او هم رفت و استخاره كرد. برای او بسیار خوب آمد. رفت معامله را تمام كرد و دو سه ماه نگذشت كه غله رو بترقی گزاشت و الان آن شخص از بركت همان معامله دارای سیصدهزار تومان ثروت شده. اتومبیل خریده ، باغ خریده ، خانه ساخته ، رختهای شیك میپوشد ، شب و روز در عیش و خوشگذرانیست. بچههای من هر وقت كه بچههای او را در اتومبیل شخصی پدرشان میبینند میآیند در خانه و بمن ایراد گرفته میگویند : «پس چرا شما اتومبیل نمیخرید؟.» میگویند : «او اجارهدار است شما هم كه اجارهدارید ، پس چرا او اتومبیل دارد ، باغ دارد ، شما ندارید؟!..» بدبخت بچههای من. نمیدانند كه پدر مرا استخاره درآورده است.
بارها بخدا گله كرده میگفتم : «خدایا مگر من بندهی تو نبودم؟!. مگر بتو اطاعت نمیكردم؟!. پس چرا آن معامله را برای من صلاح ندانستی؟!. چرا راضی نشدی كه بچههای من هم سوار اتومبیل بشوند و دلخوش باشند؟!» بارها این ایراد را میگرفتم.
روزی رفتم پیش همان آخوند ، این حرفها را پیش او زدم. گفت : «بكارهای خدا ایراد نباید گرفت. یقین صلاح تو نبوده كه ثروتمند شوی. شاید اگر ثروتمند شده بودی طغیان میكردی ، مرتكب معصیت میشدی. خدا در قرآن میفرماید بسیاری از بندگان من هستند كه اگر مستغنی شوند طغیان خواهند كرد».
گفتم : آیا مگر شریك من كه استخاره برایش خوب آمد طغیان نكرده؟!. مرتكب معصیت نمیشود؟!. الان او هر شب در یك باغی با رفقای خود بساط قمار و عرق میگسترد ، هر شب جندهبازی میكند. با زورِ پول دخترهای معصوم را فریفته براه فحشاء میكشد. پس چرا خدا نخواست او را از طغیان حفظ كند؟!. این چه سِرّیست؟..».
از این حرف من بدش آمد. ولی باز بنای نصیحت را گزارده گفت : «آقا مشهدی ، كارهای خدا را نمیشود فهمید. بلكه شما مقرب درگاه او هستید و خواسته است كه شما را از معاصی حفظ كند تا خانهی آخرتتان آباد باشد. ولی آن یكی را نخواسته و او را بسر خود رها كرده. این مقام بلندیست كه خدا بندهی خود را بسر خود رها نكند».
آنوقت شروع كرد برای من حدیثها خواند. دلیل آورد كه ائمهی ما همیشه دعا میكردند كه خدا آنها را بسر خود رها نكند. یك عبارت عربی هم خواند كه در یادم مانده : «ولا تكلنی الی نفسی ابداً».[1]
با این حرفها سر مرا پیچاند. ولی راستش را بگویم عقده از دل من بیرون نمیرفت. با خود میگفتم : «چه شده كه من بندهی مقرب خدا هستم و او نیست. من اگر بندهی مقرب خدا هستم خدا میخواست بمن ثروت دهد آنوقت از طغیان هم حفظ كند. مگر آدم كه ثروتمند شد مجبور است كه طغیان كند؟!. از كجا معلوم كه اگر من ثروتمند بودم دست بینوایان نمیگرفتم ، بمردم احسان نمیكردم؟!.».
اینها همیشه در قلب من بود. از شما چه پنهان ، در عالم خود از خدا رنجیده گاهی هم سخنان بیادبانه میگفتم. ولی حالا میبینم موضوع ربط بخدا نداشته. هرچه بود از نافهمی خودم بوده. ولی من هم گناه نداشتم. خدا از تقصیر من بگذرد.
من نمیدانم امروز آفتاب از كجا درآمده. امروز بخت با من یاری كرده كه شما را پیدا كردهام. این حرفها را كه شما میگویید باید با آب طلا نوشت. تعجب من در آنست كه چرا علمای ما اینها را نفهمیدهاند!.
مسافر تهرانی : علمای شما چه چیز را فهمیدهاند كه اینها را بفهمند.
[1] : همیشه به من اعتماد نکن. ـ و
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
✴️در ایران همگی مردم داد و ستد و بازرگانی و دیگر پیشهها و كارها را جز برای روزی درآوردن و دارایی اندوختن نمیشناسند ،
و اینست به آن آزمندان [محتکران و رویهم رفته آنان که به گفتهی مردم تا جایی که تیغشان ببرد از مردم پول میکنند] نیز جای ایراد باز نمیماند.
در جایی كه داد و ستد برای پول درآوردنست آنان نیز پول درمیآورند و كسی نمیتواند نكوهش (انتقاد) بآنها نماید.
ما میگوییم : داد و ستد یا بازرگانی یا هر پیشهی دیگری برای پول درآوردن نیست. بلكه برای گردیدن چرخ زندگانی تودهایست.
میگوییم : دست بدست گردانیدن كالا كه امروز در میان بازرگانان رواج میدارد یك كار نامشروعیست و پولی كه از آن راه بدست آید حرامست.
میگوییم : یك كالایی را كه كسی یا كارخانهای ساخته و پدید آورده باید یكسره (مستقیم) بخاندانها فروخته شود كه از آن بهره جویند ، و اگر بدست میانجی نیاز هست بیش از اندازهی نیاز نباید بود.
(پرچم نیمهماهه ص58)
و اینست به آن آزمندان [محتکران و رویهم رفته آنان که به گفتهی مردم تا جایی که تیغشان ببرد از مردم پول میکنند] نیز جای ایراد باز نمیماند.
در جایی كه داد و ستد برای پول درآوردنست آنان نیز پول درمیآورند و كسی نمیتواند نكوهش (انتقاد) بآنها نماید.
ما میگوییم : داد و ستد یا بازرگانی یا هر پیشهی دیگری برای پول درآوردن نیست. بلكه برای گردیدن چرخ زندگانی تودهایست.
میگوییم : دست بدست گردانیدن كالا كه امروز در میان بازرگانان رواج میدارد یك كار نامشروعیست و پولی كه از آن راه بدست آید حرامست.
میگوییم : یك كالایی را كه كسی یا كارخانهای ساخته و پدید آورده باید یكسره (مستقیم) بخاندانها فروخته شود كه از آن بهره جویند ، و اگر بدست میانجی نیاز هست بیش از اندازهی نیاز نباید بود.
(پرچم نیمهماهه ص58)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست سوم : زيان بس بزرگي كه از شعرها برخاست
تکهی 7
🔸 4) زشتترين گفتههاي سعدي باب پنجم گلستان اوست. در آن باب ناپاكي خود را بهمه نشان داده و يك بدآموزي بسيار پست و ناستوده را دنبال كرده.
بايد دانست كه در قرن ششم جهان اسلام بسيار پست و آلوده گرديده ، مسلمانان كه ايرانيان هم از آنها ميبودند ، چه از رهگذر فهم و خرد و چه از سوي خوي و خيم بسيار بد شده بودند. صوفيگري و خراباتيگري و ديگر گمراهيها كار خود را كرده مسلمانان را بحال بسيار بدي انداخته بود.
سخن در آنست كه آن پستيها زمينه براي داستان دلگداز مغولان پديد آورد و مغولان آن ستمهاي دلگداز را كردند و سپس چيرگي نموده كشور را نيز ازآنِ خود گردانيدند ، و در زمان پادشاهي آنان همان پستيها چند برابر فزوني جست.
از آن زمان داستانهايي در كتابها هست كه راستي مايهي شرمندگيست. من داستاني را براي نمونه ياد ميكنم : يكي از تاريخنويسان آن زمان ابن فوطه است. اين مرد كه خود در بغداد ميزيسته چيزهايي مينويسد در اين زمينه كه كساني خواب ميديدهاند كه در فلانجا فلان پيغمبر يا امام در زير خاكست و گاهي مردم بتكان آمده ميرفتهاند و ميكاويدهاند و استخوانهايي مييافتهاند و گنبدي بروي آن ميافراشتهاند. از جمله يك مرد علوي چنان خوابي از خود بازميگويد. مردم با سخن او بتكان آمده ميروند و جايي را كه نشان داده بود ميكاوند و تن بچهاي خونآلود بيرون ميآيد. مردم از راست درآمدن خواب شور برميدارند و غوغا پديد ميآورند. از آن ميان مردي بفرياد برخاسته ميگويد : «اين پسر منست. چند روز پيش گم شده». دانسته ميشود علوي تيرهدرون بهوس اينكه او نيز خواب بيند و معجزهاي پديد آورد بچهاي را گرفته و كشته و در آنجا بخاك سپرده ، و از خامي آن نكرده كه بگزارد تا زماني بگذرد و كار بآن رسوايي نكشد. نپنداريد كه تنها اين بوده و من تنها يك داستان را دليل گرفتهام. نه ، تنها اين نيست و بسيار است.
سعدي هم از مردم همان زمان بوده. جاي شگفت نيست كه چنان سخناني را در باب پنجم گلستان نوشته يا آن هزليات پست را بيرون ريخته. نميدانم بآن داستان كه از خودش ميگويد نگريستهايد؟ اگر نيك نگريستهايد خواهيد دانست كه چه مرد بسيار بيآزرمي بوده :
در عُنفُوان جواني چنانكه افتد و داني با شاهد پسري سري و سري داشتم ... اتفاقاً خلاف طبع از وي حركتي ديدم كه نپسنديدم. دامن ازو در كشيدم ... سفر كرد و پريشاني در من اثر ...
باز آي مرا بكش كه پيشت مردن خوشتر كه پس از تو زندگاني كردن
اما بشكر و منت باري كه پس از مدتي بازآمد ... بر سيب زَنَخدانش همچو به گردي نشسته رونق بازار حسنش شكسته متوقع كه در كنارش گيرم. كناره گرفتم و گفتم :
تو يار برفتهاي چو آهو
امسال بيامدي چو يوزي
سعدي خط سبز دوست دارد
نه هر الف جوالدوزي
امرد آنگه كه خوب و شيرينست
تلخ گفتار و تندخوي بود
چون بريش آمد و بلعنت شد
مردمآميز و مهرجوي بود
ببينيد چه پستيها در اين يك داستان پديدار است ... ببينيد چه بيآزرم بوده سعدي كه چنين داستاني را نوشته و از خود بيادگار گزارده.
آنگاه بياييد بكساني كه چنين مردي را با آن گزافهها ميستايند ، هياهو درپيرامونش برميانگيزند ، جشن هفتصد ساله برايش ميگيرند ، كتابش را «قرآن فارسي» مينامند ، آن را با همان باب پنجمش در دبستانها بدست جوانان ميدهند. ببينيد اينها كيانند ، اينها چه نافهمانیند چه بدخواهانيند.
ما از ايرانيان چيزهايي ميبينيم كه راستي را بايد پيش خود سرافكنده باشيم. چند سال پيش مردي با من ميگفت : «ميخواهم كتابي بنويسم. تعليم و تربيت از نظر سعري». گفتم : «سعدي دربارهی تعليم و تربيت چه نظري توانستي داشت؟!.. سعدي تنها مكتب ديده بود و دربارهاش ميگويد :
استاد معلم چو بود كمآزار
خرسكبازند كودكان در بازار
او شاعر ميبوده و پي مضمون ميگشته. اينست در يك جا ميگويد تربيت مؤثر است. در جاي ديگر ميگويد مؤثر نيست. پس از همهی اينها مگر باب پنجم گلستان را نخواندهايد؟!. مگر در همانجا نيست كه بمعلم حق ميدهد با شاگرد عشقبازي كند؟!.. از چنين كسي شما نظر دربارهی تعليم و تربيت ميخواهيد؟ا».
با آنكه اينها را گفتم و پاسخي نميداشت براي آنكه يك چاپلوسي به حكمت وزير فرهنگ كرده باشد آن كتاب را نوشت كه من نامش را در روزنامهها خواندم.
نشست سوم : زيان بس بزرگي كه از شعرها برخاست
تکهی 7
🔸 4) زشتترين گفتههاي سعدي باب پنجم گلستان اوست. در آن باب ناپاكي خود را بهمه نشان داده و يك بدآموزي بسيار پست و ناستوده را دنبال كرده.
بايد دانست كه در قرن ششم جهان اسلام بسيار پست و آلوده گرديده ، مسلمانان كه ايرانيان هم از آنها ميبودند ، چه از رهگذر فهم و خرد و چه از سوي خوي و خيم بسيار بد شده بودند. صوفيگري و خراباتيگري و ديگر گمراهيها كار خود را كرده مسلمانان را بحال بسيار بدي انداخته بود.
سخن در آنست كه آن پستيها زمينه براي داستان دلگداز مغولان پديد آورد و مغولان آن ستمهاي دلگداز را كردند و سپس چيرگي نموده كشور را نيز ازآنِ خود گردانيدند ، و در زمان پادشاهي آنان همان پستيها چند برابر فزوني جست.
از آن زمان داستانهايي در كتابها هست كه راستي مايهي شرمندگيست. من داستاني را براي نمونه ياد ميكنم : يكي از تاريخنويسان آن زمان ابن فوطه است. اين مرد كه خود در بغداد ميزيسته چيزهايي مينويسد در اين زمينه كه كساني خواب ميديدهاند كه در فلانجا فلان پيغمبر يا امام در زير خاكست و گاهي مردم بتكان آمده ميرفتهاند و ميكاويدهاند و استخوانهايي مييافتهاند و گنبدي بروي آن ميافراشتهاند. از جمله يك مرد علوي چنان خوابي از خود بازميگويد. مردم با سخن او بتكان آمده ميروند و جايي را كه نشان داده بود ميكاوند و تن بچهاي خونآلود بيرون ميآيد. مردم از راست درآمدن خواب شور برميدارند و غوغا پديد ميآورند. از آن ميان مردي بفرياد برخاسته ميگويد : «اين پسر منست. چند روز پيش گم شده». دانسته ميشود علوي تيرهدرون بهوس اينكه او نيز خواب بيند و معجزهاي پديد آورد بچهاي را گرفته و كشته و در آنجا بخاك سپرده ، و از خامي آن نكرده كه بگزارد تا زماني بگذرد و كار بآن رسوايي نكشد. نپنداريد كه تنها اين بوده و من تنها يك داستان را دليل گرفتهام. نه ، تنها اين نيست و بسيار است.
سعدي هم از مردم همان زمان بوده. جاي شگفت نيست كه چنان سخناني را در باب پنجم گلستان نوشته يا آن هزليات پست را بيرون ريخته. نميدانم بآن داستان كه از خودش ميگويد نگريستهايد؟ اگر نيك نگريستهايد خواهيد دانست كه چه مرد بسيار بيآزرمي بوده :
در عُنفُوان جواني چنانكه افتد و داني با شاهد پسري سري و سري داشتم ... اتفاقاً خلاف طبع از وي حركتي ديدم كه نپسنديدم. دامن ازو در كشيدم ... سفر كرد و پريشاني در من اثر ...
باز آي مرا بكش كه پيشت مردن خوشتر كه پس از تو زندگاني كردن
اما بشكر و منت باري كه پس از مدتي بازآمد ... بر سيب زَنَخدانش همچو به گردي نشسته رونق بازار حسنش شكسته متوقع كه در كنارش گيرم. كناره گرفتم و گفتم :
تو يار برفتهاي چو آهو
امسال بيامدي چو يوزي
سعدي خط سبز دوست دارد
نه هر الف جوالدوزي
امرد آنگه كه خوب و شيرينست
تلخ گفتار و تندخوي بود
چون بريش آمد و بلعنت شد
مردمآميز و مهرجوي بود
ببينيد چه پستيها در اين يك داستان پديدار است ... ببينيد چه بيآزرم بوده سعدي كه چنين داستاني را نوشته و از خود بيادگار گزارده.
آنگاه بياييد بكساني كه چنين مردي را با آن گزافهها ميستايند ، هياهو درپيرامونش برميانگيزند ، جشن هفتصد ساله برايش ميگيرند ، كتابش را «قرآن فارسي» مينامند ، آن را با همان باب پنجمش در دبستانها بدست جوانان ميدهند. ببينيد اينها كيانند ، اينها چه نافهمانیند چه بدخواهانيند.
ما از ايرانيان چيزهايي ميبينيم كه راستي را بايد پيش خود سرافكنده باشيم. چند سال پيش مردي با من ميگفت : «ميخواهم كتابي بنويسم. تعليم و تربيت از نظر سعري». گفتم : «سعدي دربارهی تعليم و تربيت چه نظري توانستي داشت؟!.. سعدي تنها مكتب ديده بود و دربارهاش ميگويد :
استاد معلم چو بود كمآزار
خرسكبازند كودكان در بازار
او شاعر ميبوده و پي مضمون ميگشته. اينست در يك جا ميگويد تربيت مؤثر است. در جاي ديگر ميگويد مؤثر نيست. پس از همهی اينها مگر باب پنجم گلستان را نخواندهايد؟!. مگر در همانجا نيست كه بمعلم حق ميدهد با شاگرد عشقبازي كند؟!.. از چنين كسي شما نظر دربارهی تعليم و تربيت ميخواهيد؟ا».
با آنكه اينها را گفتم و پاسخي نميداشت براي آنكه يك چاپلوسي به حكمت وزير فرهنگ كرده باشد آن كتاب را نوشت كه من نامش را در روزنامهها خواندم.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
3) کیمون ـ تکهی 3
🔸 پس از آنكه مادان را از يونان بيرون راندند ، كيمون بعنوان فرماندهى دريا ببيرون فرستاده شد و اينزمان هنوز آتنيان برترى در دريا نيافته بودند بلكه هنوز پيروى از پااوسانياس و لاكيدومنيان داشتند. ليكن همراهانى كه كيمون داشت در ميان يونانيان برترى خود را نشان مىدادند و چه در سامان و آراستگى ، چه در كوشش و غيرت پيشى بر آنان مىجستند. وآنگاه پااوسانياس اين هنگام با ايرانيان رابطه پيدا كرده نامهها بپادشاه ايران مىنوشت و راه خيانت پيش گرفته بود. نيز از توانايىای كه در دست داشت سخت مغرور گرديده با همدستان خود بدرفتارى مىنمود و بيدادگريها مىكرد. كيمون فرصت را غنيمت شمرده برعكس او مهربانى از هيچكس دريغ نمىساخت و هميشه مردمى از خود نشان مىداد و همانا از اين راه بود كه توانست سردارى بر همگى يونانيان را از دست پااوسانياس درربايد بىآنكه خود او آگاه گردد و بىآنكه هيچگونه زور و سپاه بکار برود. بسيارى از يونانيان چون ديگر تاب شكيبايى و بردبارى در برابر درشتخويى و تندى پااوسانياس نداشتند اينست كه ازو بريده بدلخواه خود به كيمون و آريستيديس پيوستند و كيمون اين سمت را پذيرفته نامه به ايفوران اسپارت نوشته از ايشان خواستار گرديد كه مردى را كه مايهی بدنامى اسپارت و باعث آزار يونانيان است به اسپارت بازخوانند. گفتهاند هنگامى كه پااوسانياس در بوزانتيوم بود دختر جوان و قشنگى را بنام كلئونيكى1 كه از خاندان بزرگى در آن شهر بود نزد خود خواند تا با وى كام گزارد و پدر و مادر دختر كه سخت ناراضى بودند ناچار گرديدند كه در برابر خواهش او خاموشى گزينند. دختر از پرستاران او كه در بيرون اتاق بودند خواهش كرد كه همگى چراغها را بيرون ببرند و چون در تاريكى و خاموشى بسوى رختخواب او مىرفت پايش لغزيده چراغى را برگردانيد. پااوسانياس كه در خواب بود بصدا بيدار شده و در تاريكى آن غوغا را شنيده پنداشت مگر دشمنى براى كشتن او مىآيد و قمهی خود را كه در كنار بستر بود برداشته ضربتى بآن دختر زد كه افتاده جان سپرد. از اين پس هيچگاه آسودگى نداشت. هميشه ترس و تشويش او را فرا مىگرفت و هميشه در خواب يك سياهى در برابرش پديدار گرديده روى باو كرده خشمناك اين شعر را مىخواند :
«برو نتيجهی كار خود را درياب ، آن كارى كه بزور هوس و نادانى كردى.»
اين يكى از جهتهاى عمده بود كه يونانيان همدست را بدشمنى او برانگيخت و همگى با كيمون دست يكى كرده او را در بوزانتيوم بمحاصره گرفتند و او ناگزير گرديده از شهر بگريخت. ولى چنانكه گفتهاند چون هنوز آن سياهى آسودهاش نمىگزاشت به هراكليا2 گريخت كه در آنجا بدستيارى يك كاهنى كه گفتگو مىنمود روان كلئونيكى را خواسته باو لابه نموده آشتى بخواهد. گفتهاند كه آن روان آشكار گرديده و پاسخ باو داد كه همينكه به اسپارت برسى از درد و آزار آسوده خواهى بود كه بدينسان با يك جملهی مبهم مرگ او را پيشینگويى كرد. اين داستانى است كه بسيارى از مؤلفان نقل كردهاند.
1ـ Cleonice
2ـ Heraclea
3) کیمون ـ تکهی 3
🔸 پس از آنكه مادان را از يونان بيرون راندند ، كيمون بعنوان فرماندهى دريا ببيرون فرستاده شد و اينزمان هنوز آتنيان برترى در دريا نيافته بودند بلكه هنوز پيروى از پااوسانياس و لاكيدومنيان داشتند. ليكن همراهانى كه كيمون داشت در ميان يونانيان برترى خود را نشان مىدادند و چه در سامان و آراستگى ، چه در كوشش و غيرت پيشى بر آنان مىجستند. وآنگاه پااوسانياس اين هنگام با ايرانيان رابطه پيدا كرده نامهها بپادشاه ايران مىنوشت و راه خيانت پيش گرفته بود. نيز از توانايىای كه در دست داشت سخت مغرور گرديده با همدستان خود بدرفتارى مىنمود و بيدادگريها مىكرد. كيمون فرصت را غنيمت شمرده برعكس او مهربانى از هيچكس دريغ نمىساخت و هميشه مردمى از خود نشان مىداد و همانا از اين راه بود كه توانست سردارى بر همگى يونانيان را از دست پااوسانياس درربايد بىآنكه خود او آگاه گردد و بىآنكه هيچگونه زور و سپاه بکار برود. بسيارى از يونانيان چون ديگر تاب شكيبايى و بردبارى در برابر درشتخويى و تندى پااوسانياس نداشتند اينست كه ازو بريده بدلخواه خود به كيمون و آريستيديس پيوستند و كيمون اين سمت را پذيرفته نامه به ايفوران اسپارت نوشته از ايشان خواستار گرديد كه مردى را كه مايهی بدنامى اسپارت و باعث آزار يونانيان است به اسپارت بازخوانند. گفتهاند هنگامى كه پااوسانياس در بوزانتيوم بود دختر جوان و قشنگى را بنام كلئونيكى1 كه از خاندان بزرگى در آن شهر بود نزد خود خواند تا با وى كام گزارد و پدر و مادر دختر كه سخت ناراضى بودند ناچار گرديدند كه در برابر خواهش او خاموشى گزينند. دختر از پرستاران او كه در بيرون اتاق بودند خواهش كرد كه همگى چراغها را بيرون ببرند و چون در تاريكى و خاموشى بسوى رختخواب او مىرفت پايش لغزيده چراغى را برگردانيد. پااوسانياس كه در خواب بود بصدا بيدار شده و در تاريكى آن غوغا را شنيده پنداشت مگر دشمنى براى كشتن او مىآيد و قمهی خود را كه در كنار بستر بود برداشته ضربتى بآن دختر زد كه افتاده جان سپرد. از اين پس هيچگاه آسودگى نداشت. هميشه ترس و تشويش او را فرا مىگرفت و هميشه در خواب يك سياهى در برابرش پديدار گرديده روى باو كرده خشمناك اين شعر را مىخواند :
«برو نتيجهی كار خود را درياب ، آن كارى كه بزور هوس و نادانى كردى.»
اين يكى از جهتهاى عمده بود كه يونانيان همدست را بدشمنى او برانگيخت و همگى با كيمون دست يكى كرده او را در بوزانتيوم بمحاصره گرفتند و او ناگزير گرديده از شهر بگريخت. ولى چنانكه گفتهاند چون هنوز آن سياهى آسودهاش نمىگزاشت به هراكليا2 گريخت كه در آنجا بدستيارى يك كاهنى كه گفتگو مىنمود روان كلئونيكى را خواسته باو لابه نموده آشتى بخواهد. گفتهاند كه آن روان آشكار گرديده و پاسخ باو داد كه همينكه به اسپارت برسى از درد و آزار آسوده خواهى بود كه بدينسان با يك جملهی مبهم مرگ او را پيشینگويى كرد. اين داستانى است كه بسيارى از مؤلفان نقل كردهاند.
1ـ Cleonice
2ـ Heraclea