🔶 در پیرامون ادبیات
نشست سوم : زيان بس بزرگي كه از شعرها برخاست
تکهی 7
🔸 4) زشتترين گفتههاي سعدي باب پنجم گلستان اوست. در آن باب ناپاكي خود را بهمه نشان داده و يك بدآموزي بسيار پست و ناستوده را دنبال كرده.
بايد دانست كه در قرن ششم جهان اسلام بسيار پست و آلوده گرديده ، مسلمانان كه ايرانيان هم از آنها ميبودند ، چه از رهگذر فهم و خرد و چه از سوي خوي و خيم بسيار بد شده بودند. صوفيگري و خراباتيگري و ديگر گمراهيها كار خود را كرده مسلمانان را بحال بسيار بدي انداخته بود.
سخن در آنست كه آن پستيها زمينه براي داستان دلگداز مغولان پديد آورد و مغولان آن ستمهاي دلگداز را كردند و سپس چيرگي نموده كشور را نيز ازآنِ خود گردانيدند ، و در زمان پادشاهي آنان همان پستيها چند برابر فزوني جست.
از آن زمان داستانهايي در كتابها هست كه راستي مايهي شرمندگيست. من داستاني را براي نمونه ياد ميكنم : يكي از تاريخنويسان آن زمان ابن فوطه است. اين مرد كه خود در بغداد ميزيسته چيزهايي مينويسد در اين زمينه كه كساني خواب ميديدهاند كه در فلانجا فلان پيغمبر يا امام در زير خاكست و گاهي مردم بتكان آمده ميرفتهاند و ميكاويدهاند و استخوانهايي مييافتهاند و گنبدي بروي آن ميافراشتهاند. از جمله يك مرد علوي چنان خوابي از خود بازميگويد. مردم با سخن او بتكان آمده ميروند و جايي را كه نشان داده بود ميكاوند و تن بچهاي خونآلود بيرون ميآيد. مردم از راست درآمدن خواب شور برميدارند و غوغا پديد ميآورند. از آن ميان مردي بفرياد برخاسته ميگويد : «اين پسر منست. چند روز پيش گم شده». دانسته ميشود علوي تيرهدرون بهوس اينكه او نيز خواب بيند و معجزهاي پديد آورد بچهاي را گرفته و كشته و در آنجا بخاك سپرده ، و از خامي آن نكرده كه بگزارد تا زماني بگذرد و كار بآن رسوايي نكشد. نپنداريد كه تنها اين بوده و من تنها يك داستان را دليل گرفتهام. نه ، تنها اين نيست و بسيار است.
سعدي هم از مردم همان زمان بوده. جاي شگفت نيست كه چنان سخناني را در باب پنجم گلستان نوشته يا آن هزليات پست را بيرون ريخته. نميدانم بآن داستان كه از خودش ميگويد نگريستهايد؟ اگر نيك نگريستهايد خواهيد دانست كه چه مرد بسيار بيآزرمي بوده :
در عُنفُوان جواني چنانكه افتد و داني با شاهد پسري سري و سري داشتم ... اتفاقاً خلاف طبع از وي حركتي ديدم كه نپسنديدم. دامن ازو در كشيدم ... سفر كرد و پريشاني در من اثر ...
باز آي مرا بكش كه پيشت مردن خوشتر كه پس از تو زندگاني كردن
اما بشكر و منت باري كه پس از مدتي بازآمد ... بر سيب زَنَخدانش همچو به گردي نشسته رونق بازار حسنش شكسته متوقع كه در كنارش گيرم. كناره گرفتم و گفتم :
تو يار برفتهاي چو آهو
امسال بيامدي چو يوزي
سعدي خط سبز دوست دارد
نه هر الف جوالدوزي
امرد آنگه كه خوب و شيرينست
تلخ گفتار و تندخوي بود
چون بريش آمد و بلعنت شد
مردمآميز و مهرجوي بود
ببينيد چه پستيها در اين يك داستان پديدار است ... ببينيد چه بيآزرم بوده سعدي كه چنين داستاني را نوشته و از خود بيادگار گزارده.
آنگاه بياييد بكساني كه چنين مردي را با آن گزافهها ميستايند ، هياهو درپيرامونش برميانگيزند ، جشن هفتصد ساله برايش ميگيرند ، كتابش را «قرآن فارسي» مينامند ، آن را با همان باب پنجمش در دبستانها بدست جوانان ميدهند. ببينيد اينها كيانند ، اينها چه نافهمانیند چه بدخواهانيند.
ما از ايرانيان چيزهايي ميبينيم كه راستي را بايد پيش خود سرافكنده باشيم. چند سال پيش مردي با من ميگفت : «ميخواهم كتابي بنويسم. تعليم و تربيت از نظر سعري». گفتم : «سعدي دربارهی تعليم و تربيت چه نظري توانستي داشت؟!.. سعدي تنها مكتب ديده بود و دربارهاش ميگويد :
استاد معلم چو بود كمآزار
خرسكبازند كودكان در بازار
او شاعر ميبوده و پي مضمون ميگشته. اينست در يك جا ميگويد تربيت مؤثر است. در جاي ديگر ميگويد مؤثر نيست. پس از همهی اينها مگر باب پنجم گلستان را نخواندهايد؟!. مگر در همانجا نيست كه بمعلم حق ميدهد با شاگرد عشقبازي كند؟!.. از چنين كسي شما نظر دربارهی تعليم و تربيت ميخواهيد؟ا».
با آنكه اينها را گفتم و پاسخي نميداشت براي آنكه يك چاپلوسي به حكمت وزير فرهنگ كرده باشد آن كتاب را نوشت كه من نامش را در روزنامهها خواندم.
نشست سوم : زيان بس بزرگي كه از شعرها برخاست
تکهی 7
🔸 4) زشتترين گفتههاي سعدي باب پنجم گلستان اوست. در آن باب ناپاكي خود را بهمه نشان داده و يك بدآموزي بسيار پست و ناستوده را دنبال كرده.
بايد دانست كه در قرن ششم جهان اسلام بسيار پست و آلوده گرديده ، مسلمانان كه ايرانيان هم از آنها ميبودند ، چه از رهگذر فهم و خرد و چه از سوي خوي و خيم بسيار بد شده بودند. صوفيگري و خراباتيگري و ديگر گمراهيها كار خود را كرده مسلمانان را بحال بسيار بدي انداخته بود.
سخن در آنست كه آن پستيها زمينه براي داستان دلگداز مغولان پديد آورد و مغولان آن ستمهاي دلگداز را كردند و سپس چيرگي نموده كشور را نيز ازآنِ خود گردانيدند ، و در زمان پادشاهي آنان همان پستيها چند برابر فزوني جست.
از آن زمان داستانهايي در كتابها هست كه راستي مايهي شرمندگيست. من داستاني را براي نمونه ياد ميكنم : يكي از تاريخنويسان آن زمان ابن فوطه است. اين مرد كه خود در بغداد ميزيسته چيزهايي مينويسد در اين زمينه كه كساني خواب ميديدهاند كه در فلانجا فلان پيغمبر يا امام در زير خاكست و گاهي مردم بتكان آمده ميرفتهاند و ميكاويدهاند و استخوانهايي مييافتهاند و گنبدي بروي آن ميافراشتهاند. از جمله يك مرد علوي چنان خوابي از خود بازميگويد. مردم با سخن او بتكان آمده ميروند و جايي را كه نشان داده بود ميكاوند و تن بچهاي خونآلود بيرون ميآيد. مردم از راست درآمدن خواب شور برميدارند و غوغا پديد ميآورند. از آن ميان مردي بفرياد برخاسته ميگويد : «اين پسر منست. چند روز پيش گم شده». دانسته ميشود علوي تيرهدرون بهوس اينكه او نيز خواب بيند و معجزهاي پديد آورد بچهاي را گرفته و كشته و در آنجا بخاك سپرده ، و از خامي آن نكرده كه بگزارد تا زماني بگذرد و كار بآن رسوايي نكشد. نپنداريد كه تنها اين بوده و من تنها يك داستان را دليل گرفتهام. نه ، تنها اين نيست و بسيار است.
سعدي هم از مردم همان زمان بوده. جاي شگفت نيست كه چنان سخناني را در باب پنجم گلستان نوشته يا آن هزليات پست را بيرون ريخته. نميدانم بآن داستان كه از خودش ميگويد نگريستهايد؟ اگر نيك نگريستهايد خواهيد دانست كه چه مرد بسيار بيآزرمي بوده :
در عُنفُوان جواني چنانكه افتد و داني با شاهد پسري سري و سري داشتم ... اتفاقاً خلاف طبع از وي حركتي ديدم كه نپسنديدم. دامن ازو در كشيدم ... سفر كرد و پريشاني در من اثر ...
باز آي مرا بكش كه پيشت مردن خوشتر كه پس از تو زندگاني كردن
اما بشكر و منت باري كه پس از مدتي بازآمد ... بر سيب زَنَخدانش همچو به گردي نشسته رونق بازار حسنش شكسته متوقع كه در كنارش گيرم. كناره گرفتم و گفتم :
تو يار برفتهاي چو آهو
امسال بيامدي چو يوزي
سعدي خط سبز دوست دارد
نه هر الف جوالدوزي
امرد آنگه كه خوب و شيرينست
تلخ گفتار و تندخوي بود
چون بريش آمد و بلعنت شد
مردمآميز و مهرجوي بود
ببينيد چه پستيها در اين يك داستان پديدار است ... ببينيد چه بيآزرم بوده سعدي كه چنين داستاني را نوشته و از خود بيادگار گزارده.
آنگاه بياييد بكساني كه چنين مردي را با آن گزافهها ميستايند ، هياهو درپيرامونش برميانگيزند ، جشن هفتصد ساله برايش ميگيرند ، كتابش را «قرآن فارسي» مينامند ، آن را با همان باب پنجمش در دبستانها بدست جوانان ميدهند. ببينيد اينها كيانند ، اينها چه نافهمانیند چه بدخواهانيند.
ما از ايرانيان چيزهايي ميبينيم كه راستي را بايد پيش خود سرافكنده باشيم. چند سال پيش مردي با من ميگفت : «ميخواهم كتابي بنويسم. تعليم و تربيت از نظر سعري». گفتم : «سعدي دربارهی تعليم و تربيت چه نظري توانستي داشت؟!.. سعدي تنها مكتب ديده بود و دربارهاش ميگويد :
استاد معلم چو بود كمآزار
خرسكبازند كودكان در بازار
او شاعر ميبوده و پي مضمون ميگشته. اينست در يك جا ميگويد تربيت مؤثر است. در جاي ديگر ميگويد مؤثر نيست. پس از همهی اينها مگر باب پنجم گلستان را نخواندهايد؟!. مگر در همانجا نيست كه بمعلم حق ميدهد با شاگرد عشقبازي كند؟!.. از چنين كسي شما نظر دربارهی تعليم و تربيت ميخواهيد؟ا».
با آنكه اينها را گفتم و پاسخي نميداشت براي آنكه يك چاپلوسي به حكمت وزير فرهنگ كرده باشد آن كتاب را نوشت كه من نامش را در روزنامهها خواندم.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
3) کیمون ـ تکهی 3
🔸 پس از آنكه مادان را از يونان بيرون راندند ، كيمون بعنوان فرماندهى دريا ببيرون فرستاده شد و اينزمان هنوز آتنيان برترى در دريا نيافته بودند بلكه هنوز پيروى از پااوسانياس و لاكيدومنيان داشتند. ليكن همراهانى كه كيمون داشت در ميان يونانيان برترى خود را نشان مىدادند و چه در سامان و آراستگى ، چه در كوشش و غيرت پيشى بر آنان مىجستند. وآنگاه پااوسانياس اين هنگام با ايرانيان رابطه پيدا كرده نامهها بپادشاه ايران مىنوشت و راه خيانت پيش گرفته بود. نيز از توانايىای كه در دست داشت سخت مغرور گرديده با همدستان خود بدرفتارى مىنمود و بيدادگريها مىكرد. كيمون فرصت را غنيمت شمرده برعكس او مهربانى از هيچكس دريغ نمىساخت و هميشه مردمى از خود نشان مىداد و همانا از اين راه بود كه توانست سردارى بر همگى يونانيان را از دست پااوسانياس درربايد بىآنكه خود او آگاه گردد و بىآنكه هيچگونه زور و سپاه بکار برود. بسيارى از يونانيان چون ديگر تاب شكيبايى و بردبارى در برابر درشتخويى و تندى پااوسانياس نداشتند اينست كه ازو بريده بدلخواه خود به كيمون و آريستيديس پيوستند و كيمون اين سمت را پذيرفته نامه به ايفوران اسپارت نوشته از ايشان خواستار گرديد كه مردى را كه مايهی بدنامى اسپارت و باعث آزار يونانيان است به اسپارت بازخوانند. گفتهاند هنگامى كه پااوسانياس در بوزانتيوم بود دختر جوان و قشنگى را بنام كلئونيكى1 كه از خاندان بزرگى در آن شهر بود نزد خود خواند تا با وى كام گزارد و پدر و مادر دختر كه سخت ناراضى بودند ناچار گرديدند كه در برابر خواهش او خاموشى گزينند. دختر از پرستاران او كه در بيرون اتاق بودند خواهش كرد كه همگى چراغها را بيرون ببرند و چون در تاريكى و خاموشى بسوى رختخواب او مىرفت پايش لغزيده چراغى را برگردانيد. پااوسانياس كه در خواب بود بصدا بيدار شده و در تاريكى آن غوغا را شنيده پنداشت مگر دشمنى براى كشتن او مىآيد و قمهی خود را كه در كنار بستر بود برداشته ضربتى بآن دختر زد كه افتاده جان سپرد. از اين پس هيچگاه آسودگى نداشت. هميشه ترس و تشويش او را فرا مىگرفت و هميشه در خواب يك سياهى در برابرش پديدار گرديده روى باو كرده خشمناك اين شعر را مىخواند :
«برو نتيجهی كار خود را درياب ، آن كارى كه بزور هوس و نادانى كردى.»
اين يكى از جهتهاى عمده بود كه يونانيان همدست را بدشمنى او برانگيخت و همگى با كيمون دست يكى كرده او را در بوزانتيوم بمحاصره گرفتند و او ناگزير گرديده از شهر بگريخت. ولى چنانكه گفتهاند چون هنوز آن سياهى آسودهاش نمىگزاشت به هراكليا2 گريخت كه در آنجا بدستيارى يك كاهنى كه گفتگو مىنمود روان كلئونيكى را خواسته باو لابه نموده آشتى بخواهد. گفتهاند كه آن روان آشكار گرديده و پاسخ باو داد كه همينكه به اسپارت برسى از درد و آزار آسوده خواهى بود كه بدينسان با يك جملهی مبهم مرگ او را پيشینگويى كرد. اين داستانى است كه بسيارى از مؤلفان نقل كردهاند.
1ـ Cleonice
2ـ Heraclea
3) کیمون ـ تکهی 3
🔸 پس از آنكه مادان را از يونان بيرون راندند ، كيمون بعنوان فرماندهى دريا ببيرون فرستاده شد و اينزمان هنوز آتنيان برترى در دريا نيافته بودند بلكه هنوز پيروى از پااوسانياس و لاكيدومنيان داشتند. ليكن همراهانى كه كيمون داشت در ميان يونانيان برترى خود را نشان مىدادند و چه در سامان و آراستگى ، چه در كوشش و غيرت پيشى بر آنان مىجستند. وآنگاه پااوسانياس اين هنگام با ايرانيان رابطه پيدا كرده نامهها بپادشاه ايران مىنوشت و راه خيانت پيش گرفته بود. نيز از توانايىای كه در دست داشت سخت مغرور گرديده با همدستان خود بدرفتارى مىنمود و بيدادگريها مىكرد. كيمون فرصت را غنيمت شمرده برعكس او مهربانى از هيچكس دريغ نمىساخت و هميشه مردمى از خود نشان مىداد و همانا از اين راه بود كه توانست سردارى بر همگى يونانيان را از دست پااوسانياس درربايد بىآنكه خود او آگاه گردد و بىآنكه هيچگونه زور و سپاه بکار برود. بسيارى از يونانيان چون ديگر تاب شكيبايى و بردبارى در برابر درشتخويى و تندى پااوسانياس نداشتند اينست كه ازو بريده بدلخواه خود به كيمون و آريستيديس پيوستند و كيمون اين سمت را پذيرفته نامه به ايفوران اسپارت نوشته از ايشان خواستار گرديد كه مردى را كه مايهی بدنامى اسپارت و باعث آزار يونانيان است به اسپارت بازخوانند. گفتهاند هنگامى كه پااوسانياس در بوزانتيوم بود دختر جوان و قشنگى را بنام كلئونيكى1 كه از خاندان بزرگى در آن شهر بود نزد خود خواند تا با وى كام گزارد و پدر و مادر دختر كه سخت ناراضى بودند ناچار گرديدند كه در برابر خواهش او خاموشى گزينند. دختر از پرستاران او كه در بيرون اتاق بودند خواهش كرد كه همگى چراغها را بيرون ببرند و چون در تاريكى و خاموشى بسوى رختخواب او مىرفت پايش لغزيده چراغى را برگردانيد. پااوسانياس كه در خواب بود بصدا بيدار شده و در تاريكى آن غوغا را شنيده پنداشت مگر دشمنى براى كشتن او مىآيد و قمهی خود را كه در كنار بستر بود برداشته ضربتى بآن دختر زد كه افتاده جان سپرد. از اين پس هيچگاه آسودگى نداشت. هميشه ترس و تشويش او را فرا مىگرفت و هميشه در خواب يك سياهى در برابرش پديدار گرديده روى باو كرده خشمناك اين شعر را مىخواند :
«برو نتيجهی كار خود را درياب ، آن كارى كه بزور هوس و نادانى كردى.»
اين يكى از جهتهاى عمده بود كه يونانيان همدست را بدشمنى او برانگيخت و همگى با كيمون دست يكى كرده او را در بوزانتيوم بمحاصره گرفتند و او ناگزير گرديده از شهر بگريخت. ولى چنانكه گفتهاند چون هنوز آن سياهى آسودهاش نمىگزاشت به هراكليا2 گريخت كه در آنجا بدستيارى يك كاهنى كه گفتگو مىنمود روان كلئونيكى را خواسته باو لابه نموده آشتى بخواهد. گفتهاند كه آن روان آشكار گرديده و پاسخ باو داد كه همينكه به اسپارت برسى از درد و آزار آسوده خواهى بود كه بدينسان با يك جملهی مبهم مرگ او را پيشینگويى كرد. اين داستانى است كه بسيارى از مؤلفان نقل كردهاند.
1ـ Cleonice
2ـ Heraclea
🔶 كمونیستی در ایران
(بخش سوم)
🔸هر مردمی دردهای دیگری دارند كه چارهاش نیز دیگر است. كمونیستی برای آسایش زندگانی كارگران و رنجبرانست ، و این در جاییست كه گرفتاریهای بزرگ دیگری نباشد.
🔸كمونیستی چارهی دردهای ایران یا شرق نیست. دردهای ایرانیان چیزهای دیگر است كه باید از راهش چاره شود.
مثلاً : یكی از گرفتاریهای شرقیان باور داشتن به «قضا و قدر» است.
🔸ما درسخواندگان را هم میبینیم كه هنوز باور استواری به حقایق دانشها پیدا نكردهاند.
(بخش سوم)
🔸هر مردمی دردهای دیگری دارند كه چارهاش نیز دیگر است. كمونیستی برای آسایش زندگانی كارگران و رنجبرانست ، و این در جاییست كه گرفتاریهای بزرگ دیگری نباشد.
🔸كمونیستی چارهی دردهای ایران یا شرق نیست. دردهای ایرانیان چیزهای دیگر است كه باید از راهش چاره شود.
مثلاً : یكی از گرفتاریهای شرقیان باور داشتن به «قضا و قدر» است.
🔸ما درسخواندگان را هم میبینیم كه هنوز باور استواری به حقایق دانشها پیدا نكردهاند.
komonisti dar Irãn 3.pdf
151.3 KB
🔶 کمونیستی در ایران
(بخش سوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش سوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶عطسه به صبر چه ربط دارد؟!..
(تکهی چهارم)
این حرفها را كه باهم میزنند دیگران نمیشنوند و یا گوش نمیدهند. آنها سرگرم كارهای خود میباشند. صلوات میكشند ، بدشمنان علی لعنت میفرستند ، هر دو نفری باهم گفتگو میكنند.
در یكجا اتومبیل نگاه میدارد كه مسافرها پایین بیایند و ناهار بخورند. مسافر شیرازی خواهش میكند كه با مسافر تهرانی ناهار را باهم بخورند. میرود از اتوبوس خربزه و خوردنیهای دیگر میآورد. روی چمنی پتو گسترده مینشینند و بخوردن میپردازند. در آن میان باز مسافر شیرازی سئوالهایی میكند و گفتگوهایی میرود ، باین ترتیب :
مسافر شیرازی : بفرمایید «آمد و نیامد» چطور است؟. آنهم راست نیست؟..
مسافر تهرانی : البته كه راست نیست. «آمدن و نیامدن» چیست؟! همهی اینها نتیجهی نافهمیست ، نتیجهی ضعف نفس است. فلان مرد عروسی كرده و دختری را بخانه آورده ، آن سال اگر كارش خوب نشد میگوید : «این بد قدم است ، این بمن آمد نكرد» مادرشوهر و خواهرشوهر و دیگران زبانشان باز میشود. مادرشوهر مینشیند و میگوید : «بد قدم بود .. از روزی كه آمده بچهام دست و بالش بسته شده!» دخترك معصوم باید خجالت كشد ، سرافكنده باشد ، اشك بریزد ، زندگی برایش تلخ باشد.
در فلان خانه در پاییز درخت گل میكند ، میبینی همهمه بمیان زنها افتاده. پیرهزنها اظهار معلومات میكنند : «میترسم نیامد داشته باشد». آن یكی میگوید : «باید یك گوسفندی نذر حضرت عباس كرد و سر برید». این یكی پیشنهاد میكند : «این درخت را ببرید و بدهید به سید!». در آن سال اگر در آن خانه كسی بمیرد گناهش بگردن آن درخت خواهد افتاد.
جغد مرغیست شبگرد. برای خود زندگی میكند و میگردد و گاهی هم آوازی درمیآورد. همانكه آوازش بلند میشود میبینی رنگها از روها پرید ، دلها بلرزش افتاد ، حواسها پریشان گردید.
باز میگویم : همهی اینها از نافهمیست. یك كلمه برای شما بگویم : در كارها باید باسباب ظاهری آنها نگاه كرد ، خیالات بیهوده را بخود راه نداد. مثلاً كسی كه ناخوش شد باید برود پیش حكیم ، تا او رسیدگی كند و تشخیص دهد كه علت ناخوشی چیست؟.. هر بیماری علتی دارد ، درمانش هم هست. تمام اینها را خود خدا قرار داده ، ما هم باید پیروی كنیم. نمیتوانیم بنشینیم و از خود چیزهایی درآوریم. بنشینیم و بگوییم : «آمد و نیامدی» هم هست ، «نظر زدن» هم هست ، آواز جغد هم هست ، باینها نیز تأثیری قائل شویم.
دیدید آن مدیر مدرسه میگفت : «شش قل هوالله بخوانید و بشش طرف خود پف كنید ، از آسمان بمب هم بیاید صدمه نخواهد زد». این نافهم اگر راست میگوید بیاید قل هواللههایش را بخواند و پف كند ، نمیگویم گلوله یا بمب ، من یك جوالدوز باو فروخواهم برد ، ببینیم آیا تحمل خواهد كرد؟.
اینها چیزهای كوچکی نیست. من یك مثلی میزنم تا شما ببینید اینها چه اندازه ضرر دارد. همین شوفر اتوبوس ما ، بجای آنكه برود و فن شوفری را تكمیل كند ، و راه جلوگیری از خطرها را یاد
بگیرد ، بدبخت دعا و مهرههای كبود از اتومبیل خود آویزان گردانیده. قدیم این مهرهها را از گردن قاطرها میآویختند حالا از اتومبیلها میآویزند. شما میبینید بسرِ پیچی كه میرسد ، بجای آنكه میدانِ بزرگتری گیرد و اتومبیل را بآسانی پیچاند ، میدان كوچکی میگیرد و مجبور میشود اتومبیل را چند بار پس و پیش راند تا از پیچ رد شود. آنوقت زور را بصلوات میزند و پیاپی بمسافرها میگوید :
«یك صلوات بفرستید». اینها همه نتیجهی آن عقیدههای غلطست كه دارند.
(تکهی چهارم)
این حرفها را كه باهم میزنند دیگران نمیشنوند و یا گوش نمیدهند. آنها سرگرم كارهای خود میباشند. صلوات میكشند ، بدشمنان علی لعنت میفرستند ، هر دو نفری باهم گفتگو میكنند.
در یكجا اتومبیل نگاه میدارد كه مسافرها پایین بیایند و ناهار بخورند. مسافر شیرازی خواهش میكند كه با مسافر تهرانی ناهار را باهم بخورند. میرود از اتوبوس خربزه و خوردنیهای دیگر میآورد. روی چمنی پتو گسترده مینشینند و بخوردن میپردازند. در آن میان باز مسافر شیرازی سئوالهایی میكند و گفتگوهایی میرود ، باین ترتیب :
مسافر شیرازی : بفرمایید «آمد و نیامد» چطور است؟. آنهم راست نیست؟..
مسافر تهرانی : البته كه راست نیست. «آمدن و نیامدن» چیست؟! همهی اینها نتیجهی نافهمیست ، نتیجهی ضعف نفس است. فلان مرد عروسی كرده و دختری را بخانه آورده ، آن سال اگر كارش خوب نشد میگوید : «این بد قدم است ، این بمن آمد نكرد» مادرشوهر و خواهرشوهر و دیگران زبانشان باز میشود. مادرشوهر مینشیند و میگوید : «بد قدم بود .. از روزی كه آمده بچهام دست و بالش بسته شده!» دخترك معصوم باید خجالت كشد ، سرافكنده باشد ، اشك بریزد ، زندگی برایش تلخ باشد.
در فلان خانه در پاییز درخت گل میكند ، میبینی همهمه بمیان زنها افتاده. پیرهزنها اظهار معلومات میكنند : «میترسم نیامد داشته باشد». آن یكی میگوید : «باید یك گوسفندی نذر حضرت عباس كرد و سر برید». این یكی پیشنهاد میكند : «این درخت را ببرید و بدهید به سید!». در آن سال اگر در آن خانه كسی بمیرد گناهش بگردن آن درخت خواهد افتاد.
جغد مرغیست شبگرد. برای خود زندگی میكند و میگردد و گاهی هم آوازی درمیآورد. همانكه آوازش بلند میشود میبینی رنگها از روها پرید ، دلها بلرزش افتاد ، حواسها پریشان گردید.
باز میگویم : همهی اینها از نافهمیست. یك كلمه برای شما بگویم : در كارها باید باسباب ظاهری آنها نگاه كرد ، خیالات بیهوده را بخود راه نداد. مثلاً كسی كه ناخوش شد باید برود پیش حكیم ، تا او رسیدگی كند و تشخیص دهد كه علت ناخوشی چیست؟.. هر بیماری علتی دارد ، درمانش هم هست. تمام اینها را خود خدا قرار داده ، ما هم باید پیروی كنیم. نمیتوانیم بنشینیم و از خود چیزهایی درآوریم. بنشینیم و بگوییم : «آمد و نیامدی» هم هست ، «نظر زدن» هم هست ، آواز جغد هم هست ، باینها نیز تأثیری قائل شویم.
دیدید آن مدیر مدرسه میگفت : «شش قل هوالله بخوانید و بشش طرف خود پف كنید ، از آسمان بمب هم بیاید صدمه نخواهد زد». این نافهم اگر راست میگوید بیاید قل هواللههایش را بخواند و پف كند ، نمیگویم گلوله یا بمب ، من یك جوالدوز باو فروخواهم برد ، ببینیم آیا تحمل خواهد كرد؟.
اینها چیزهای كوچکی نیست. من یك مثلی میزنم تا شما ببینید اینها چه اندازه ضرر دارد. همین شوفر اتوبوس ما ، بجای آنكه برود و فن شوفری را تكمیل كند ، و راه جلوگیری از خطرها را یاد
بگیرد ، بدبخت دعا و مهرههای كبود از اتومبیل خود آویزان گردانیده. قدیم این مهرهها را از گردن قاطرها میآویختند حالا از اتومبیلها میآویزند. شما میبینید بسرِ پیچی كه میرسد ، بجای آنكه میدانِ بزرگتری گیرد و اتومبیل را بآسانی پیچاند ، میدان كوچکی میگیرد و مجبور میشود اتومبیل را چند بار پس و پیش راند تا از پیچ رد شود. آنوقت زور را بصلوات میزند و پیاپی بمسافرها میگوید :
«یك صلوات بفرستید». اینها همه نتیجهی آن عقیدههای غلطست كه دارند.
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست سوم : زيان بس بزرگي كه از شعرها برخاست
تکهی 8
🔸 سخن ديگر كه ميبايد دربارهی سعدي گفت آنست كه گفتههاي او بفارسي ، چه به نثر و چه بنظم ، روان و شيواست. اگر كساني تنها اين خواهند كه از سخنان او ـ بويژه از گلستانش ـ گفتن و نوشتن بياموزند ، ما را بايشان ايرادي نخواهد بود. ولي اين در جاييست كه بدي سعدي و پستي انديشههاي او را بدانند و به هر حال اين دربارهی جوانان و نورسان نيست. كساني اگر بخواهند همين را بهانه ساخته كتابهاي سعدي را در دبيرستانها كه هست نگه دارند جز فريبكاري شمرده نخواهد شد.
چنانكه گفتيم سعدي شعرهايي هم بعربي گفته. ولي آنها زبانش هم بد است. گاهي ديدهام ستايش از آنها ميكنند. فرصتالدولهی شيرازي ميگويد : اگر خود عربها بخواهند مانندهی آنها شعر بگويند نخواهند توانست. ولي اين از آن گزافههاي شاخدار است. شعرهاي عربي سعدي پر از غلطهاست. من تنها يك شعرش يادمست كه اينك ميخوانم :
نسيم صبا بغداد بعد خرابها
فياليتها كانت تمر علي فبري
در اين يك شعر چند غلط پديدار است :
1) «نسيم صبا بغداد» عربي نيست. اگر عربي خواستي بايستي بگويد : «نسيم الصبا ببغداد».
2) «بعد خرابها» بايستي پس از كارواژهاي [فعل] بيايد. بگفتهی نحويان «ظرفست و براي خود متعلق به ميخواهد».
3) در مصرع دوم فاء فزونيست. «خبر مبتداست و فاء نميخواسته».
4) «نسيم» مذكر است و بايستي بگويد : «ياليته كان يمر علي قبري»
3ـ مولوي : مولوي از تيپ خيام است. باين معني كه بدآموزي ميبوده كه از شاعري سود جسته. شما ميدانيد كه مولوي از سران صوفيگري بشمار ميرفته. باز ميدانيد كه صوفيگري يكي از گمراهيهاي بزرگ ميبوده.
اين خود آسيب بزرگي براي ايران ، بلكه براي سراسر اسلام ، بوده كه صوفيگري از روم بشرق آمده و بدانسان رواج گرفته ، و آن آسيب بسيار بزرگتر گرديده هنگامي كه صوفيان شعر را افزار كار خود گرفتهاند.
صوفيان پنداربافيهاي دور و درازي ميداشتهاند كه آنها را در شعر بهتر توانستندي بازنمود. اينست فرصت را از دست ندادهاند. شعر براي صوفيان چيز بسيار خوشي ميبوده. زيرا هم هوس سخنبازي و قافيهبافي خود را بكار انداختهاند و هم بدآموزيهاي خود را با آن زبان ميان مردم پراكندهاند. از هر باره هوسهاي خود را بكار بردهاند.
از جمله مولوي كتاب مثنوي را كه آغاز كرده از همان شعر نخست دربارهی پندارها و بدآموزيهاي صوفيانه است تا پايان كتاب. مثنويهاي ديگر نيز به همان شيوه سروده شده.
هواداران ادبيات خشنودي كردهاند كه صوفيگري رواج پيدا كرده و با شعر آميخته. از غزلهاي صوفيانه كه در زمان مغول پديد آمده ستايشهاي سپاسگزارانه نمودهاند. ولي ما بايد بسيار افسوس خوريم و بسيار گلهمند باشيم.
نتيجهی اين كار آن بوده كه پندارهاي پيچاپيچ صوفيگري بمليونها مغز راه يافته ، مليونها كسان بيآنكه صوفي باشند و يا بخواهند پيروي از صوفيان كنند ، بميانجيگري شعر ، آلودهی آن پندارها شدهاند.
ما دربارهي صوفيگري كتاب جداگانه نوشته بچاپ رسانيدهايم و در اينجا نيازي بگفتگو از آن نميداريم. در اينجا تنها از مولوي و از شعرهاي او سخن ميرانيم.
مولوي گذشته از مثنوي كه سراپا شعر است ديوان بس بزرگي پراز شعر ميدارد ، و در همهی شعرهاي خود چند چيز را دنبال ميكند كه من فهرستوار بشمارم :
1) يكي بودن هستي يا وحدت وجود داستان از خود گذشتن و بخدا پيوستن و مانند اينها كه يكرشته پندارهاي بيپا و گيج كننده است. در مثنوي كه آغاز ميكند :
بشنو از ني چون حكايت ميكند
از جداييها شكايت ميكند
از نيستان تا مرا ببريدهاند
از نفيرم مرد و زن ناليدهاند
سخن از وحدت وجود است :
من مثنوي را نخواندهام و تكههايي را ازو در اينجا و آنجا ديدهام ، به هر حال ميدانم كه در اين زمينهها پافشاري بسيار نشان داده و سخنان بسيار رانده و مثلهاي بسيار آورده.
اين سخنان از ديدهي آنكه راست نيست و مايهی گمراهي و گیجيست زيانمند است. بماند آنكه زمينه براي بد آموزيهاي ديگر ميباشد.
2) مولوي (و همچنان ديگر صوفيان) از سخنان خود اين نتيجه را ميگيرند كه ما همه خداييم و كارهاي ما همه از سوي خداست :
ما همه شيريم شيران علم
حملهمان از باد باشد دم بدم
اينست نيك و بدي در جهان نيست ، رستگاري و گمراهي نيست :
چونكه بيرنگي اسير رنگ شد
موسيي با موسيي در جنگ شد
اين خود گمراهي گيجكننده ديگري و زمينهی گمراهيهاي بسيار ميباشد.
نشست سوم : زيان بس بزرگي كه از شعرها برخاست
تکهی 8
🔸 سخن ديگر كه ميبايد دربارهی سعدي گفت آنست كه گفتههاي او بفارسي ، چه به نثر و چه بنظم ، روان و شيواست. اگر كساني تنها اين خواهند كه از سخنان او ـ بويژه از گلستانش ـ گفتن و نوشتن بياموزند ، ما را بايشان ايرادي نخواهد بود. ولي اين در جاييست كه بدي سعدي و پستي انديشههاي او را بدانند و به هر حال اين دربارهی جوانان و نورسان نيست. كساني اگر بخواهند همين را بهانه ساخته كتابهاي سعدي را در دبيرستانها كه هست نگه دارند جز فريبكاري شمرده نخواهد شد.
چنانكه گفتيم سعدي شعرهايي هم بعربي گفته. ولي آنها زبانش هم بد است. گاهي ديدهام ستايش از آنها ميكنند. فرصتالدولهی شيرازي ميگويد : اگر خود عربها بخواهند مانندهی آنها شعر بگويند نخواهند توانست. ولي اين از آن گزافههاي شاخدار است. شعرهاي عربي سعدي پر از غلطهاست. من تنها يك شعرش يادمست كه اينك ميخوانم :
نسيم صبا بغداد بعد خرابها
فياليتها كانت تمر علي فبري
در اين يك شعر چند غلط پديدار است :
1) «نسيم صبا بغداد» عربي نيست. اگر عربي خواستي بايستي بگويد : «نسيم الصبا ببغداد».
2) «بعد خرابها» بايستي پس از كارواژهاي [فعل] بيايد. بگفتهی نحويان «ظرفست و براي خود متعلق به ميخواهد».
3) در مصرع دوم فاء فزونيست. «خبر مبتداست و فاء نميخواسته».
4) «نسيم» مذكر است و بايستي بگويد : «ياليته كان يمر علي قبري»
3ـ مولوي : مولوي از تيپ خيام است. باين معني كه بدآموزي ميبوده كه از شاعري سود جسته. شما ميدانيد كه مولوي از سران صوفيگري بشمار ميرفته. باز ميدانيد كه صوفيگري يكي از گمراهيهاي بزرگ ميبوده.
اين خود آسيب بزرگي براي ايران ، بلكه براي سراسر اسلام ، بوده كه صوفيگري از روم بشرق آمده و بدانسان رواج گرفته ، و آن آسيب بسيار بزرگتر گرديده هنگامي كه صوفيان شعر را افزار كار خود گرفتهاند.
صوفيان پنداربافيهاي دور و درازي ميداشتهاند كه آنها را در شعر بهتر توانستندي بازنمود. اينست فرصت را از دست ندادهاند. شعر براي صوفيان چيز بسيار خوشي ميبوده. زيرا هم هوس سخنبازي و قافيهبافي خود را بكار انداختهاند و هم بدآموزيهاي خود را با آن زبان ميان مردم پراكندهاند. از هر باره هوسهاي خود را بكار بردهاند.
از جمله مولوي كتاب مثنوي را كه آغاز كرده از همان شعر نخست دربارهی پندارها و بدآموزيهاي صوفيانه است تا پايان كتاب. مثنويهاي ديگر نيز به همان شيوه سروده شده.
هواداران ادبيات خشنودي كردهاند كه صوفيگري رواج پيدا كرده و با شعر آميخته. از غزلهاي صوفيانه كه در زمان مغول پديد آمده ستايشهاي سپاسگزارانه نمودهاند. ولي ما بايد بسيار افسوس خوريم و بسيار گلهمند باشيم.
نتيجهی اين كار آن بوده كه پندارهاي پيچاپيچ صوفيگري بمليونها مغز راه يافته ، مليونها كسان بيآنكه صوفي باشند و يا بخواهند پيروي از صوفيان كنند ، بميانجيگري شعر ، آلودهی آن پندارها شدهاند.
ما دربارهي صوفيگري كتاب جداگانه نوشته بچاپ رسانيدهايم و در اينجا نيازي بگفتگو از آن نميداريم. در اينجا تنها از مولوي و از شعرهاي او سخن ميرانيم.
مولوي گذشته از مثنوي كه سراپا شعر است ديوان بس بزرگي پراز شعر ميدارد ، و در همهی شعرهاي خود چند چيز را دنبال ميكند كه من فهرستوار بشمارم :
1) يكي بودن هستي يا وحدت وجود داستان از خود گذشتن و بخدا پيوستن و مانند اينها كه يكرشته پندارهاي بيپا و گيج كننده است. در مثنوي كه آغاز ميكند :
بشنو از ني چون حكايت ميكند
از جداييها شكايت ميكند
از نيستان تا مرا ببريدهاند
از نفيرم مرد و زن ناليدهاند
سخن از وحدت وجود است :
من مثنوي را نخواندهام و تكههايي را ازو در اينجا و آنجا ديدهام ، به هر حال ميدانم كه در اين زمينهها پافشاري بسيار نشان داده و سخنان بسيار رانده و مثلهاي بسيار آورده.
اين سخنان از ديدهي آنكه راست نيست و مايهی گمراهي و گیجيست زيانمند است. بماند آنكه زمينه براي بد آموزيهاي ديگر ميباشد.
2) مولوي (و همچنان ديگر صوفيان) از سخنان خود اين نتيجه را ميگيرند كه ما همه خداييم و كارهاي ما همه از سوي خداست :
ما همه شيريم شيران علم
حملهمان از باد باشد دم بدم
اينست نيك و بدي در جهان نيست ، رستگاري و گمراهي نيست :
چونكه بيرنگي اسير رنگ شد
موسيي با موسيي در جنگ شد
اين خود گمراهي گيجكننده ديگري و زمينهی گمراهيهاي بسيار ميباشد.
نتیجهی اینگونه سرگرمیها که کسانی از شرقشناسان اروپا و آمریکا و همدستانشان در ایران به رواج و استواریش میکوشند چنین تواند بود :
🔸 شما ایرانیان همیشه درپی یاوهبافی باشید و ما درپی دانشها و هنرها. ما همیشه سازنده و بیهماورد باشیم و شما همیشه خریدار و زیردست.
به هر سو راندیم به همان سو روان باشید.
بیگانگان و همدستانشان ،
🔸ما را با این بیهودهکاریها سرگرم گردانیده و به فریبخواری و نادانی ایرانیان در دل میخندند.
🔸 شما ایرانیان همیشه درپی یاوهبافی باشید و ما درپی دانشها و هنرها. ما همیشه سازنده و بیهماورد باشیم و شما همیشه خریدار و زیردست.
به هر سو راندیم به همان سو روان باشید.
بیگانگان و همدستانشان ،
🔸ما را با این بیهودهکاریها سرگرم گردانیده و به فریبخواری و نادانی ایرانیان در دل میخندند.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
3) کیمون ـ تکهی 4
🔸 كيمون بپشتيبانى همدستان يونانى نيرومند گرديده بنام سردارى يونان روانهی ثراس گرديد. زيرا مىشنيد كسانى از بزرگان ايران از خويشان پادشاه در آنجا شهر ايون1 را در كنار رود سترومون2 بدست گرفته و يونانيان آن پيرامون را ناآسوده مىسازند. نخست جنگى در ميانهی او با ايرانيان رفته كيمون آنان را بشكست و بدرون شهر گريزاند. سپس كيمون بر سر يونانيان آنسوى سترومون كه آذوقه بشهر ايون مىرسانيدند رانده همگى ايشان را از سرزمين خود بيرون كرد و بدينسان كار آذوقه را بشهريان چندان سخت ساخت و آنان را چنان در فشار گرفت كه بوتيس3 كه از طرف پادشاه در آنجا فرمانده بود از نااميدى آتش بشهر زده خود و كسان خود و همهی مالهاى خود را با ديگران در يكجا بسوخت. كيمون بشهر دست يافت ولى غنيمتى بدست نياورد زيرا همگى چيزها را آتش زده بودند. از اين هنگام شهر و پيرامون آن در دست آتنيان افتاد كه خود جايگاه بسيار خوش و درخور نشيمن بود. در نتيجهی اين فيروزى مردم باو اجازه دادند كه سنگهايى در آنجا گمارده بر روى آنها نقشهايى كند و او سه سنگى را برگماشت كه بر روى هر يكى شعرهايى نگاشته بود4 كه اگرچه در آن شعرها نامى از كيمون نيست ولى همروزگاران او اين كار را از سرفرازيهاى وى شمردهاند و گفتهاند هيچيك از ملتياديس و ثميستوكليس مانندهی آن سرفرازى را نداشتند. هنگامى كه ملتياديس بپاداش كارهاى خود تاج گل خواستار بود سوخاريس5 از مردم ديكليا از ميان انجمن بپا خاسته و چنين گفت : «ملتياديس! هر زمانى كه تو فيروزى را بنيروى خود بدست آوردى آنزمان مىتوانى چنين تاجى را بطلبى.» و اين سخن او با آنكه درشت بود مردم آن را با خشنودى پذيرفته پسنديدند. پس چه باعث شد كه مردم با كيمون بدينسان رفتار كردند؟ شايد باعث اين بود كه در آن پيشامدها آتنيان تنها دفاع از خود مىكردند ولى در اينزمان پيشوايى كيمون نه تنها بر دشمنان تاخته و لشكر بر سر آنان مىبردند بلكه زمينهايى را نيز از دست آنان درآورده ازآن خود مىساختند چنانكه شهر ايون را بدست آوردند. همچنين آمفيپوليس6 را بدست آورده در آنجا بنههايى بنياد گزاردند. نيز كيمون بجزيرهی سكوروس7 دست يافت و داستان آن اينست كه مىنگاريم : مردمى بنام دولوپيان در اين جزيره نشيمن داشتند و اينان كشت و كار را پاك فراموشكرده از قرنها جز بکار راهزنى در دريا نمىپرداختند و چندان در اين كار بیباكى مىنمودند كه بازرگانانى كه خواسته ببندرهاى ايشان مىآوردند آنان را نيز لخت مىنمودند و خواستهها را تاراج مىكردند. از جمله چند تن بازرگان از تسالى ببندر كتيسيوم8 رسيده بودند و آنان را نه اينكه لخت نمودند و مالهاشان بردند خود ايشان را گرفته بزندان انداختند. اين بازرگانان پس از ديرى آزاد گرديده در محكمهی آمفيكتواون9 از دست دولوپيان شكايت كردند و حكم بزيان آنان گرفتند و چون مردم سكوروس بايستى آنچه را كه گرفتهاند ببازرگانان بازدهند بنام چارهجويى نامه به كيمون نوشته ازو خواستار گرديدند كه كشتى بدانجا بفرستد و وعده دادند كه شهر را بدست او بسپارند. از اين راه كيمون آن جزيره را بدست آورد و آن دزدان را از آنجا بيرون كرده راه بازرگانى را بدرياى آييگايان10 باز داشت.
1ـ Eion
2ـ Strymon
3ـ Butes
4ـ پلوتارخ شعرها را آورده ولى ما بترجمهی آنها نپرداختيم.
5ـ Sochares
6ـ Amphipolis
7ـ Scyros
8ـ Ctesium
9ـ Amphictyon
10ـ Aegaean
3) کیمون ـ تکهی 4
🔸 كيمون بپشتيبانى همدستان يونانى نيرومند گرديده بنام سردارى يونان روانهی ثراس گرديد. زيرا مىشنيد كسانى از بزرگان ايران از خويشان پادشاه در آنجا شهر ايون1 را در كنار رود سترومون2 بدست گرفته و يونانيان آن پيرامون را ناآسوده مىسازند. نخست جنگى در ميانهی او با ايرانيان رفته كيمون آنان را بشكست و بدرون شهر گريزاند. سپس كيمون بر سر يونانيان آنسوى سترومون كه آذوقه بشهر ايون مىرسانيدند رانده همگى ايشان را از سرزمين خود بيرون كرد و بدينسان كار آذوقه را بشهريان چندان سخت ساخت و آنان را چنان در فشار گرفت كه بوتيس3 كه از طرف پادشاه در آنجا فرمانده بود از نااميدى آتش بشهر زده خود و كسان خود و همهی مالهاى خود را با ديگران در يكجا بسوخت. كيمون بشهر دست يافت ولى غنيمتى بدست نياورد زيرا همگى چيزها را آتش زده بودند. از اين هنگام شهر و پيرامون آن در دست آتنيان افتاد كه خود جايگاه بسيار خوش و درخور نشيمن بود. در نتيجهی اين فيروزى مردم باو اجازه دادند كه سنگهايى در آنجا گمارده بر روى آنها نقشهايى كند و او سه سنگى را برگماشت كه بر روى هر يكى شعرهايى نگاشته بود4 كه اگرچه در آن شعرها نامى از كيمون نيست ولى همروزگاران او اين كار را از سرفرازيهاى وى شمردهاند و گفتهاند هيچيك از ملتياديس و ثميستوكليس مانندهی آن سرفرازى را نداشتند. هنگامى كه ملتياديس بپاداش كارهاى خود تاج گل خواستار بود سوخاريس5 از مردم ديكليا از ميان انجمن بپا خاسته و چنين گفت : «ملتياديس! هر زمانى كه تو فيروزى را بنيروى خود بدست آوردى آنزمان مىتوانى چنين تاجى را بطلبى.» و اين سخن او با آنكه درشت بود مردم آن را با خشنودى پذيرفته پسنديدند. پس چه باعث شد كه مردم با كيمون بدينسان رفتار كردند؟ شايد باعث اين بود كه در آن پيشامدها آتنيان تنها دفاع از خود مىكردند ولى در اينزمان پيشوايى كيمون نه تنها بر دشمنان تاخته و لشكر بر سر آنان مىبردند بلكه زمينهايى را نيز از دست آنان درآورده ازآن خود مىساختند چنانكه شهر ايون را بدست آوردند. همچنين آمفيپوليس6 را بدست آورده در آنجا بنههايى بنياد گزاردند. نيز كيمون بجزيرهی سكوروس7 دست يافت و داستان آن اينست كه مىنگاريم : مردمى بنام دولوپيان در اين جزيره نشيمن داشتند و اينان كشت و كار را پاك فراموشكرده از قرنها جز بکار راهزنى در دريا نمىپرداختند و چندان در اين كار بیباكى مىنمودند كه بازرگانانى كه خواسته ببندرهاى ايشان مىآوردند آنان را نيز لخت مىنمودند و خواستهها را تاراج مىكردند. از جمله چند تن بازرگان از تسالى ببندر كتيسيوم8 رسيده بودند و آنان را نه اينكه لخت نمودند و مالهاشان بردند خود ايشان را گرفته بزندان انداختند. اين بازرگانان پس از ديرى آزاد گرديده در محكمهی آمفيكتواون9 از دست دولوپيان شكايت كردند و حكم بزيان آنان گرفتند و چون مردم سكوروس بايستى آنچه را كه گرفتهاند ببازرگانان بازدهند بنام چارهجويى نامه به كيمون نوشته ازو خواستار گرديدند كه كشتى بدانجا بفرستد و وعده دادند كه شهر را بدست او بسپارند. از اين راه كيمون آن جزيره را بدست آورد و آن دزدان را از آنجا بيرون كرده راه بازرگانى را بدرياى آييگايان10 باز داشت.
1ـ Eion
2ـ Strymon
3ـ Butes
4ـ پلوتارخ شعرها را آورده ولى ما بترجمهی آنها نپرداختيم.
5ـ Sochares
6ـ Amphipolis
7ـ Scyros
8ـ Ctesium
9ـ Amphictyon
10ـ Aegaean
🔶كمونیستی در ایران
(بخش چهارم)
🔸پندارهای بیپایی كه به نام دین یا هر نام دیگری در دلها جا گرفته با درس خواندن از دلها بیرون نمیرود. بلكه نتیجه آن میشود كه درس آنها را سست میگرداند و آنها درس را. اینست كه اینگونه درسخواندگان گیج و سرگردان میمانند و نمیدانند چه كنند و چه چیزها را باور دارند.
🔸ایرانیان با این گرفتاریهای مغزی راستی را بیمارند و اینست تا به این بیماریها چاره نشود به درد هیچ چیزی نخواهند خورد.
🔸همان هواداران كمونیستی از یكسو خدا را نمیپذیرند ، ولی از سوی دیگر از سعدی و حافظ هواداری نشان میدهند. در حالی كه آن سعدی ، و آن حافظ ، و آن پافشاری كه آنان دربارهی جبریگری و خوارداشتن جهان نشان میدهند ، گذشته از آنكه بدترین پندارهاست و یكی از سرچشمههای بدبختی ایرانیان همانها میباشد ، خود با كمونیستی و راه آن نیز ناسازگار است.
(بخش چهارم)
🔸پندارهای بیپایی كه به نام دین یا هر نام دیگری در دلها جا گرفته با درس خواندن از دلها بیرون نمیرود. بلكه نتیجه آن میشود كه درس آنها را سست میگرداند و آنها درس را. اینست كه اینگونه درسخواندگان گیج و سرگردان میمانند و نمیدانند چه كنند و چه چیزها را باور دارند.
🔸ایرانیان با این گرفتاریهای مغزی راستی را بیمارند و اینست تا به این بیماریها چاره نشود به درد هیچ چیزی نخواهند خورد.
🔸همان هواداران كمونیستی از یكسو خدا را نمیپذیرند ، ولی از سوی دیگر از سعدی و حافظ هواداری نشان میدهند. در حالی كه آن سعدی ، و آن حافظ ، و آن پافشاری كه آنان دربارهی جبریگری و خوارداشتن جهان نشان میدهند ، گذشته از آنكه بدترین پندارهاست و یكی از سرچشمههای بدبختی ایرانیان همانها میباشد ، خود با كمونیستی و راه آن نیز ناسازگار است.
komonisti dar Irãn 4.pdf
146 KB
🔶 کمونیستی در ایران
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶عطسه به صبر چه ربط دارد؟!..
(تکهی پایانی)
ناهار را كه میخورند دوباره اتوبوس راه میافتد. این دفعه مسافرها همهشان چرت میزنند و اتوبوس خاموشیست. در راهها ژاندارم گزارده شده و امن است. ولی میسپارند كه شب را در بیرون نمانند. پس از غروب دزدها فراوان میشوند.
پس از دو سه ساعت به كتل دختر میرسند. در آنجا اتوبوس میایستد كه مسافرها نماز بخوانند و چایی خورند. یك ساعت معطل میشوند و چون میخواهند راه افتند باز حكایت عطسه تكرار میشود. یكی عطسه میزند و اتومبیل میایستد. مسافر تهرانی خودداری نتوانسته میگوید : «مگر نشنیدی كه میگویند شب در بیرون نباشید. الان یك ساعت بغروب است و ما سه ساعت راه داریم. تازه تو میخواهی نیم ساعت هم بخاطر عطسه بایستی؟!» باز شوفر همان را جواب میدهد و هایهوی میشود و باز مسافر شیرازی مسافرها را ساكت میگرداند و اتوبوس راه میافتد.
نزدیك غروب از دور كامیونی را میبینند كه ایستاده است ، و در جلو او در وسط جاده سنگ چیده شده. از دیدن سنگها رنگ از روی مسافرها میپرد. یقین میكنند كه راهزن در جلو است. زیرا سنگ چیدن كار راهزنها بود. سنگ میچیدند كه چون اتومبیلی رسید مجبور شود بایستد و آنها بریزند و مسافرها را لخت كنند.
مسافرها به همهمه میافتند. یكی میخواهد پولهایش را در یكجا قایم كند. یكی جامهدان دستی خود را بزیر بارها میچپاند. یكی میگوید : «یا حضرت عباس ، دستم بدامنت!.» یكی بشوفر داد میزند : «نگه دار كجا میروی؟!..».
در این گیرودار دیده میشود كه شوفر آن كامیون پیاده شد و سنگها را از جلو اتومبیل بركنار ساخت و دوباره باتومبیل نشست و راه افتاد. اتوبوس هم از دنبال آن روانه میشود.
مسافرها تعجب میكنند كه اگر دزد نبوده پس آن سنگها را كه چیده بوده ، اگر دزد بوده پس چرا بیرون نیامدند و جلو كامیون و اتوبوس را نگرفتند. هر یكی حرفی میزند. یكی میگوید : «یقین دیدند دو اتومبیل پشت سرهم رسید ترسیدند و بیرون نیامدند».. دیگری میگوید : «خدا پدرت بیامرزد : مگر این دزدها از مسافر میترسند؟!.. اینها با ژاندارمها جنگ میكنند!». دیگری سرش را چند بار تكان داده میگوید : «اثر آن قل هواللهها بود».
دو ساعت دیگر راه رفته شب بكازرون میرسند و در یك گاراژی (یا بهتر گوییم : درمیان یك چهار دیواری كه یك اتاق برای مسافرها ندارد) پیاده میشوند. كامیون نیز كه جلوتر رسیده در آنجاست. مسافرها بسراغ آن میروند و قضیه را میپرسند. دانسته میشود قضیه این بوده :
در كتل دختر كه اتوبوس ایستاد این كامیون هم بوده. در موقعی كه در اتوبوس بر سر عطسه هایهو و دعوا بود او راه افتاده و جلوتر رفته. درمیان راه در یكجا رسیده دیده كه سنگ چیدهاند ، و همان كه ایستاده سه نفر دزد از پشت درختان نعرهزنان بیرون جستهاند. دو نفرشان كه تفنگ داشتهاند این ور و آن ور را گرفتهاند و یك نفر جلو آمده نخست شوفر را لخت كرده كت او را از تنش درآورده ، پانصد تومان اسكناس داشته كه از جیب شلوارش درآورده ، چند سیلی هم برویش زده. سپس زنی كه در پهلوی شوفر نشسته و یگانه مسافر كامیون بوده كیف دستی او را كه یكصدوسی تومان و یك انگشتر قیمتی تویش بوده از دستش گرفته ، جامهدان او را كه پر از رخت بوده برداشته بعد از آن گفته : «باید نیم ساعت در اینجا بایستی و پس از آن راه افتی». این را گفته و با همراهانش روانه گردیده و رفته.
شوفر بدبخت مقداری توقف كرده تا از پشت سر اتوبوس رسیده. از رسیدن آن جرئت پیدا کرده و پایین آمده و سنگها را بركنار گردانیده و راه افتاده كه اتوبوس هم از دنبال آن آمده.
این حكایت كه گفته میشود یكی از مسافرها میگوید : «خدا رحم كرد كه ما دیرتر رسیدیم. اگر ده دقیقه زودتر رسیده بودیم ما را هم لخت میكردند». دیگری میگوید : «در كتل دختر آن صبری كه آمد و ما توقف كردیم برای همین بود». دیگری میگوید : «خب! پس معلوم شد صبر بیجهت نیست». شوفر با صدای بلندی میگوید : «البته كه بیجهت نیست. ده سالست شغل من سفر كردنست. همیشه تجربه كردهام : صبر كه آمد باید بایستم!». مدیر مدرسه میگوید : «واللهی این معجزه است. باید رفت و اینها را بآن آقای متمدن گفت. از فرنگستان برخاسته آمده بمذهب ما توهین میكند».
این را میگوید و راه میافتد. مسافرها هم با هایهوی از دنبال او راه میافتند. مسافر تهرانی كه در گوشهای بروی نیمكتی نشسته و آوازهای آنها را میشنود دانسته قضیه چیست و آنها برای چه میآیند. با بیاعتنایی مینشیند. مدیر مدرسه و مسافرها میرسند و بار دیگر گفتگو آغاز میشود ، باین ترتیب :
(تکهی پایانی)
ناهار را كه میخورند دوباره اتوبوس راه میافتد. این دفعه مسافرها همهشان چرت میزنند و اتوبوس خاموشیست. در راهها ژاندارم گزارده شده و امن است. ولی میسپارند كه شب را در بیرون نمانند. پس از غروب دزدها فراوان میشوند.
پس از دو سه ساعت به كتل دختر میرسند. در آنجا اتوبوس میایستد كه مسافرها نماز بخوانند و چایی خورند. یك ساعت معطل میشوند و چون میخواهند راه افتند باز حكایت عطسه تكرار میشود. یكی عطسه میزند و اتومبیل میایستد. مسافر تهرانی خودداری نتوانسته میگوید : «مگر نشنیدی كه میگویند شب در بیرون نباشید. الان یك ساعت بغروب است و ما سه ساعت راه داریم. تازه تو میخواهی نیم ساعت هم بخاطر عطسه بایستی؟!» باز شوفر همان را جواب میدهد و هایهوی میشود و باز مسافر شیرازی مسافرها را ساكت میگرداند و اتوبوس راه میافتد.
نزدیك غروب از دور كامیونی را میبینند كه ایستاده است ، و در جلو او در وسط جاده سنگ چیده شده. از دیدن سنگها رنگ از روی مسافرها میپرد. یقین میكنند كه راهزن در جلو است. زیرا سنگ چیدن كار راهزنها بود. سنگ میچیدند كه چون اتومبیلی رسید مجبور شود بایستد و آنها بریزند و مسافرها را لخت كنند.
مسافرها به همهمه میافتند. یكی میخواهد پولهایش را در یكجا قایم كند. یكی جامهدان دستی خود را بزیر بارها میچپاند. یكی میگوید : «یا حضرت عباس ، دستم بدامنت!.» یكی بشوفر داد میزند : «نگه دار كجا میروی؟!..».
در این گیرودار دیده میشود كه شوفر آن كامیون پیاده شد و سنگها را از جلو اتومبیل بركنار ساخت و دوباره باتومبیل نشست و راه افتاد. اتوبوس هم از دنبال آن روانه میشود.
مسافرها تعجب میكنند كه اگر دزد نبوده پس آن سنگها را كه چیده بوده ، اگر دزد بوده پس چرا بیرون نیامدند و جلو كامیون و اتوبوس را نگرفتند. هر یكی حرفی میزند. یكی میگوید : «یقین دیدند دو اتومبیل پشت سرهم رسید ترسیدند و بیرون نیامدند».. دیگری میگوید : «خدا پدرت بیامرزد : مگر این دزدها از مسافر میترسند؟!.. اینها با ژاندارمها جنگ میكنند!». دیگری سرش را چند بار تكان داده میگوید : «اثر آن قل هواللهها بود».
دو ساعت دیگر راه رفته شب بكازرون میرسند و در یك گاراژی (یا بهتر گوییم : درمیان یك چهار دیواری كه یك اتاق برای مسافرها ندارد) پیاده میشوند. كامیون نیز كه جلوتر رسیده در آنجاست. مسافرها بسراغ آن میروند و قضیه را میپرسند. دانسته میشود قضیه این بوده :
در كتل دختر كه اتوبوس ایستاد این كامیون هم بوده. در موقعی كه در اتوبوس بر سر عطسه هایهو و دعوا بود او راه افتاده و جلوتر رفته. درمیان راه در یكجا رسیده دیده كه سنگ چیدهاند ، و همان كه ایستاده سه نفر دزد از پشت درختان نعرهزنان بیرون جستهاند. دو نفرشان كه تفنگ داشتهاند این ور و آن ور را گرفتهاند و یك نفر جلو آمده نخست شوفر را لخت كرده كت او را از تنش درآورده ، پانصد تومان اسكناس داشته كه از جیب شلوارش درآورده ، چند سیلی هم برویش زده. سپس زنی كه در پهلوی شوفر نشسته و یگانه مسافر كامیون بوده كیف دستی او را كه یكصدوسی تومان و یك انگشتر قیمتی تویش بوده از دستش گرفته ، جامهدان او را كه پر از رخت بوده برداشته بعد از آن گفته : «باید نیم ساعت در اینجا بایستی و پس از آن راه افتی». این را گفته و با همراهانش روانه گردیده و رفته.
شوفر بدبخت مقداری توقف كرده تا از پشت سر اتوبوس رسیده. از رسیدن آن جرئت پیدا کرده و پایین آمده و سنگها را بركنار گردانیده و راه افتاده كه اتوبوس هم از دنبال آن آمده.
این حكایت كه گفته میشود یكی از مسافرها میگوید : «خدا رحم كرد كه ما دیرتر رسیدیم. اگر ده دقیقه زودتر رسیده بودیم ما را هم لخت میكردند». دیگری میگوید : «در كتل دختر آن صبری كه آمد و ما توقف كردیم برای همین بود». دیگری میگوید : «خب! پس معلوم شد صبر بیجهت نیست». شوفر با صدای بلندی میگوید : «البته كه بیجهت نیست. ده سالست شغل من سفر كردنست. همیشه تجربه كردهام : صبر كه آمد باید بایستم!». مدیر مدرسه میگوید : «واللهی این معجزه است. باید رفت و اینها را بآن آقای متمدن گفت. از فرنگستان برخاسته آمده بمذهب ما توهین میكند».
این را میگوید و راه میافتد. مسافرها هم با هایهوی از دنبال او راه میافتند. مسافر تهرانی كه در گوشهای بروی نیمكتی نشسته و آوازهای آنها را میشنود دانسته قضیه چیست و آنها برای چه میآیند. با بیاعتنایی مینشیند. مدیر مدرسه و مسافرها میرسند و بار دیگر گفتگو آغاز میشود ، باین ترتیب :
مسافرها : (با هایهوی) خب آقا ، حقانیت مذهب ما بشما ثابت شد؟..
مسافر تهرانی : خواهشمندم هایهوی نكنید. یك نفرتان حرف بزند تا من جواب بدهم.
مدیر دبستان : بسیار خب تنها من حرف خواهم زد.
مسافر تهرانی : هرچه میخواهید بگویید.
مدیر دبستان : قضیهی كامیون را دانستید كه چه شده؟..
مسافر تهرانی : دانستم ، حرفهای شما را میشنیدم.
مدیر دبستان : خب ، حالا ثابت شد كه صبر از طرف خداست؟!. ثابت شد كه مذهب ما بر حقست؟!. در كتل دختر كه صبر آمد برای همین بود كه ما صبر بكنیم و نیاییم و بگیر دزدها نیفتیم. شما در آنجا ایراد میگرفتید. ما اگر بحرف شما گوش داده بودیم همهمان الان لخت بودیم.
مسافر تهرانی : یك سئوال هم من از شما دارم خواهشمندم جواب بدهید.
مسافر تهرانی : آیا خدایی كه گفته میشود تنها خدای شماست یا خدای همه است؟..
مدیر دبستان : این چه سئوالیست ، البته كه خدای همه است.
مسافر تهرانی : پس در آن صورت چطور شده كه تنها برای شما صبر آمده ، خدا تنها شما را از دزدها حفظ كرده؟!.. چطور شده كه شوفر كامیون و زن مسافر را كه همراه بوده حفظ نكرده؟.. چطور شده كه برای آنها صبر نفرستاده؟!.. مگر آنها بندگان خدا نبودند؟!. خواهشمندم جواب این را بمن بدهید.
🔸🔸
این را كه میشنود جواب نمیتواند و خاموش میایستد. پس از چند ثانیه یكی از كنار جواب داده میگوید : «ببین آنها چه گناهی داشتند كه خدا گرفتارشان كرده!». مسافر تهرانی جواب داده میگوید :
«آنها هم مثل شمایند. شما هر گناهی كه میكنید آنها هم آن را میكنند! چه شده كه شما پاكید و بیگناه بودید و آنها گناه داشتند؟!.. آنگاه مگر هر كس گناه كرد خدا او را میگیرد و بدست دزدها میسپارد؟!. شما بسیار گستاخید و هرچه دلتان خواست بخدا نسبت میدهید. پس چرا خدا آن دزدها را نمیگیرد كه روز روشن جلو مردم را گرفته زن و مرد را میترسانند و لخت میكنند. چرا خدا چنگیزخان را نگرفت... چرا صمدخان را نگرفت؟!..».
پس از این حرف همه خاموش میشوند و پراكنده شده پی كار خود میروند. مسافر شیرازی هم پس از یك رشته تشكر از تصادف آن سفر خداحافظ[ی] كرده میرود.
پایان
مسافر تهرانی : خواهشمندم هایهوی نكنید. یك نفرتان حرف بزند تا من جواب بدهم.
مدیر دبستان : بسیار خب تنها من حرف خواهم زد.
مسافر تهرانی : هرچه میخواهید بگویید.
مدیر دبستان : قضیهی كامیون را دانستید كه چه شده؟..
مسافر تهرانی : دانستم ، حرفهای شما را میشنیدم.
مدیر دبستان : خب ، حالا ثابت شد كه صبر از طرف خداست؟!. ثابت شد كه مذهب ما بر حقست؟!. در كتل دختر كه صبر آمد برای همین بود كه ما صبر بكنیم و نیاییم و بگیر دزدها نیفتیم. شما در آنجا ایراد میگرفتید. ما اگر بحرف شما گوش داده بودیم همهمان الان لخت بودیم.
مسافر تهرانی : یك سئوال هم من از شما دارم خواهشمندم جواب بدهید.
مسافر تهرانی : آیا خدایی كه گفته میشود تنها خدای شماست یا خدای همه است؟..
مدیر دبستان : این چه سئوالیست ، البته كه خدای همه است.
مسافر تهرانی : پس در آن صورت چطور شده كه تنها برای شما صبر آمده ، خدا تنها شما را از دزدها حفظ كرده؟!.. چطور شده كه شوفر كامیون و زن مسافر را كه همراه بوده حفظ نكرده؟.. چطور شده كه برای آنها صبر نفرستاده؟!.. مگر آنها بندگان خدا نبودند؟!. خواهشمندم جواب این را بمن بدهید.
🔸🔸
این را كه میشنود جواب نمیتواند و خاموش میایستد. پس از چند ثانیه یكی از كنار جواب داده میگوید : «ببین آنها چه گناهی داشتند كه خدا گرفتارشان كرده!». مسافر تهرانی جواب داده میگوید :
«آنها هم مثل شمایند. شما هر گناهی كه میكنید آنها هم آن را میكنند! چه شده كه شما پاكید و بیگناه بودید و آنها گناه داشتند؟!.. آنگاه مگر هر كس گناه كرد خدا او را میگیرد و بدست دزدها میسپارد؟!. شما بسیار گستاخید و هرچه دلتان خواست بخدا نسبت میدهید. پس چرا خدا آن دزدها را نمیگیرد كه روز روشن جلو مردم را گرفته زن و مرد را میترسانند و لخت میكنند. چرا خدا چنگیزخان را نگرفت... چرا صمدخان را نگرفت؟!..».
پس از این حرف همه خاموش میشوند و پراكنده شده پی كار خود میروند. مسافر شیرازی هم پس از یك رشته تشكر از تصادف آن سفر خداحافظ[ی] كرده میرود.
پایان