🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
3) کیمون ـ تکهی 5
🔸 ايون مىگويد : در زمان جوانى هنگامى كه تازه از خيوس به آتن آمده بودم چنين رخداد كه شبى در خانهی لااوميدون1 شام را با كيمون در يكجا خورديم. پس از شام بدانسان كه عادت بود برخاستند بنام خدايان باده گسارند. ميهمانان از كيمون خواستار گرديدند كه آوازى براى ايشان بخواند و او اين خواهش را پذيرفته و آوازى خوانده از عهده برآمد كه ميهمانان پسنديده از اين جهت نيز او را بهتر از ثميستوكليس شمردند. زيرا ثميستوكليس در مانند چنين هنگامى در پاسخ خواهشكنندگان گفته بود : من هرگز آواز خواندن نمىدانم و تنها اين مىدانم كه چگونه يك شهرى را نيرومند و توانگر گردانم. سپس چون گفتگوهايى كه شايستهی چنين بزمى بود كرده شد نوبت بگفتگو از پارهای كارهاى مشهور كيمون رسيد كه در پيرامون آنها سخن مىرانديم. و چون مقدارى از آنها شمرده شد خود او گفت : ليكن شما يك كارى كه من در آنجا بيش از ديگر كارها هوش و زيركى نشان دادهام فراموش مىسازيد. سپس آغاز كرد بسرودن داستان آن بدينسان : هنگامى كه همدستان يونانى اسيران فراوان از آسياييان در سيستوس و بوزانتيوم گرفته بودند اين حق را بمن دادند كه آن غنيمتها را بخش نمايم. من خود دستگيران را يك قرعه گرفته و مالهاى آنان را از زرينهابزار و چيزهاى ديگر قرعهی ديگر گرفتم. همدستان ايراد گرفتند كه دو بخش يكسان نمىباشد. من پاسخ دادم كه شما هر كدام را كه فزونتر مىدانيد برداريد ، آتنيان به بخش ديگر خرسند خواهند بود. هيروفوتوس2 از مردم ساموس بآنان راه نمود كه زرينهابزار و مالها را براى خود بردارند و دستگيران را براى آتنيان بازگزارند. من سخنى نگفتم و اين كار بسيار خندهآور مىنمود زيرا آن ديگران بازوبندهاى زرين و گردنبندها و رختهاى ارغوانى و ديگر اينگونه چيزها را بردند ولى به آتنيان جز تنهاى لخت اسيران سهم نرسيد و اينها هرگز سودى نداشت و بيش از اين نمىتوانستند كه بکارشان وادارند. ولى ديرى نگذشت كه دوستان و كسان اين دستگيران از لوديا و فروگيا آمدند تا پول داده اين اسيران را بازخرند و در برابر هر كدام فديهی بزرگى دادند و من چندان پول اندوختم كه توانستم خرج كشتيهاى خود را تا چهار ماه از آن پول بپردازم و مقدارى هم از آن را براى گنجينهی آتن نگاهداشتم.
در اين جنگها و پيشامدها كيمون يكى از توانگران گرديده بود ولى آنچه را كه از آسياييان بسرفرازى گرفته بود بسرفرازى بيشترى بهمشهريان خود مىبخشيد. زيرا زمينها و باغهايى كه داشت ديوارهاى همهی آنها را برداشت تا هر كسى چه از مردم شهر و چه از ديگران به هر اندازه كه مىخواهند از بار و ميوهی آن باغها و زمينها آزادانه بهرهياب گردند. در خانهی خود نيز هميشه ميزى را آماده نگه مىداشت كه گرچه ساده بود ولى براى دستهی انبوهى كفايت مىداد و هر كسى از بیچيزان مىتوانست بدانجا رفته و گرد آن نشسته خود را سير سازد. ليكن ارسطو مىگويد اين خوان بیدريغ او نه براى همگى آتنيان بلكه تنها براى مردم زادگاه او لاكياداى3 بود. گذشته از اينها هميشه سه تن يا دو تن جوانى را با رخت نوين زيبا همراه خود مىكرد كه چون در راه بيك پيرمردى از آتنيان با رخت كهنه برمىخوردند يكى از آن جوانان رختهاى خود را با آن پيرمرد عوض مىكرد و اين كارى بود كه بسيار پسنديده مىافتاد. همچنين بآنان دستور داده بود كه مقدار بسيارى پول با خود بردارند و در بازارگاه چون كسانى را از مردم بیچيز و آبرومند ببينند در كنار ايشان ايستاده آهسته آن پولها را در دست آنان بريزند. چنانكه همين موضوع را كراتينوس4 شاعر در شعرهاى خود ياد كرده است.5
گورگياس6 لئونتينى دربارهى او اين عبارتها را بکار مىبرد : توانگرى مىاندوخت تا بتواند آن را بکار برد. آن را بکار مىبرد تا بتواند سرفرازى پيدا كند. كريتياس7 كه يكى از سى تن بيدادگر بوده در شعرهاى اندوهگين خود كه چيزهايى را براى خود آرزو كرده از جمله پاكنهادى كيمون را آرزو مىكند.
1ـ Laomedon
2ـ Herophytus
3ـ Laciadae
4ـ Cratinus
5ـ پلوتارخ آن شعرها را آورده ولى ما ترجمه نكرديم.
6ـ Gorgias
7ـ Critias
3) کیمون ـ تکهی 5
🔸 ايون مىگويد : در زمان جوانى هنگامى كه تازه از خيوس به آتن آمده بودم چنين رخداد كه شبى در خانهی لااوميدون1 شام را با كيمون در يكجا خورديم. پس از شام بدانسان كه عادت بود برخاستند بنام خدايان باده گسارند. ميهمانان از كيمون خواستار گرديدند كه آوازى براى ايشان بخواند و او اين خواهش را پذيرفته و آوازى خوانده از عهده برآمد كه ميهمانان پسنديده از اين جهت نيز او را بهتر از ثميستوكليس شمردند. زيرا ثميستوكليس در مانند چنين هنگامى در پاسخ خواهشكنندگان گفته بود : من هرگز آواز خواندن نمىدانم و تنها اين مىدانم كه چگونه يك شهرى را نيرومند و توانگر گردانم. سپس چون گفتگوهايى كه شايستهی چنين بزمى بود كرده شد نوبت بگفتگو از پارهای كارهاى مشهور كيمون رسيد كه در پيرامون آنها سخن مىرانديم. و چون مقدارى از آنها شمرده شد خود او گفت : ليكن شما يك كارى كه من در آنجا بيش از ديگر كارها هوش و زيركى نشان دادهام فراموش مىسازيد. سپس آغاز كرد بسرودن داستان آن بدينسان : هنگامى كه همدستان يونانى اسيران فراوان از آسياييان در سيستوس و بوزانتيوم گرفته بودند اين حق را بمن دادند كه آن غنيمتها را بخش نمايم. من خود دستگيران را يك قرعه گرفته و مالهاى آنان را از زرينهابزار و چيزهاى ديگر قرعهی ديگر گرفتم. همدستان ايراد گرفتند كه دو بخش يكسان نمىباشد. من پاسخ دادم كه شما هر كدام را كه فزونتر مىدانيد برداريد ، آتنيان به بخش ديگر خرسند خواهند بود. هيروفوتوس2 از مردم ساموس بآنان راه نمود كه زرينهابزار و مالها را براى خود بردارند و دستگيران را براى آتنيان بازگزارند. من سخنى نگفتم و اين كار بسيار خندهآور مىنمود زيرا آن ديگران بازوبندهاى زرين و گردنبندها و رختهاى ارغوانى و ديگر اينگونه چيزها را بردند ولى به آتنيان جز تنهاى لخت اسيران سهم نرسيد و اينها هرگز سودى نداشت و بيش از اين نمىتوانستند كه بکارشان وادارند. ولى ديرى نگذشت كه دوستان و كسان اين دستگيران از لوديا و فروگيا آمدند تا پول داده اين اسيران را بازخرند و در برابر هر كدام فديهی بزرگى دادند و من چندان پول اندوختم كه توانستم خرج كشتيهاى خود را تا چهار ماه از آن پول بپردازم و مقدارى هم از آن را براى گنجينهی آتن نگاهداشتم.
در اين جنگها و پيشامدها كيمون يكى از توانگران گرديده بود ولى آنچه را كه از آسياييان بسرفرازى گرفته بود بسرفرازى بيشترى بهمشهريان خود مىبخشيد. زيرا زمينها و باغهايى كه داشت ديوارهاى همهی آنها را برداشت تا هر كسى چه از مردم شهر و چه از ديگران به هر اندازه كه مىخواهند از بار و ميوهی آن باغها و زمينها آزادانه بهرهياب گردند. در خانهی خود نيز هميشه ميزى را آماده نگه مىداشت كه گرچه ساده بود ولى براى دستهی انبوهى كفايت مىداد و هر كسى از بیچيزان مىتوانست بدانجا رفته و گرد آن نشسته خود را سير سازد. ليكن ارسطو مىگويد اين خوان بیدريغ او نه براى همگى آتنيان بلكه تنها براى مردم زادگاه او لاكياداى3 بود. گذشته از اينها هميشه سه تن يا دو تن جوانى را با رخت نوين زيبا همراه خود مىكرد كه چون در راه بيك پيرمردى از آتنيان با رخت كهنه برمىخوردند يكى از آن جوانان رختهاى خود را با آن پيرمرد عوض مىكرد و اين كارى بود كه بسيار پسنديده مىافتاد. همچنين بآنان دستور داده بود كه مقدار بسيارى پول با خود بردارند و در بازارگاه چون كسانى را از مردم بیچيز و آبرومند ببينند در كنار ايشان ايستاده آهسته آن پولها را در دست آنان بريزند. چنانكه همين موضوع را كراتينوس4 شاعر در شعرهاى خود ياد كرده است.5
گورگياس6 لئونتينى دربارهى او اين عبارتها را بکار مىبرد : توانگرى مىاندوخت تا بتواند آن را بکار برد. آن را بکار مىبرد تا بتواند سرفرازى پيدا كند. كريتياس7 كه يكى از سى تن بيدادگر بوده در شعرهاى اندوهگين خود كه چيزهايى را براى خود آرزو كرده از جمله پاكنهادى كيمون را آرزو مىكند.
1ـ Laomedon
2ـ Herophytus
3ـ Laciadae
4ـ Cratinus
5ـ پلوتارخ آن شعرها را آورده ولى ما ترجمه نكرديم.
6ـ Gorgias
7ـ Critias
🔶 گفت و شنید
(بخش یکم)
🔸در ایران یك رشته كلمههایی به زبانها میرود در حالی كه یك معنای روشنی از آنها درمیان نیست. مثلاً تمدن ، تربیت ، اخلاق ، ادبیات ، عقل از كلمه¬هاییست كه پیاپی به زبانها میرود ، ولی اگر جستجو كنید خواهید دید از هیچكدام آنها معنای روشنی در دلها نیست.
🔸این بدبختی ایرانیان و این حال بدی كه امروز دارند نتیجهی یك شكست نظامی یا یك اشتباه سیاسی نبوده و چارهی آن نیز ساده و آسان نمیباشد. این بدبختی ایرانیان نتیجهی یك رشته گرفتاریهاییست كه از هزار سال پیش آغاز یافته و ریشه دوانیده اینست چارهاش به كوششهای ریشهدار سختی نیازمند است. از آنسوی این چاره¬جویی كار هر كسی نیست.
(بخش یکم)
🔸در ایران یك رشته كلمههایی به زبانها میرود در حالی كه یك معنای روشنی از آنها درمیان نیست. مثلاً تمدن ، تربیت ، اخلاق ، ادبیات ، عقل از كلمه¬هاییست كه پیاپی به زبانها میرود ، ولی اگر جستجو كنید خواهید دید از هیچكدام آنها معنای روشنی در دلها نیست.
🔸این بدبختی ایرانیان و این حال بدی كه امروز دارند نتیجهی یك شكست نظامی یا یك اشتباه سیاسی نبوده و چارهی آن نیز ساده و آسان نمیباشد. این بدبختی ایرانیان نتیجهی یك رشته گرفتاریهاییست كه از هزار سال پیش آغاز یافته و ریشه دوانیده اینست چارهاش به كوششهای ریشهدار سختی نیازمند است. از آنسوی این چاره¬جویی كار هر كسی نیست.
goftowenid 1.pdf
150.4 KB
🔶 گفت و شنید
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش یکم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶 بدرالشریعه شعر سروده
(تکهی یکم)
بنام پاكْ آفرندهي جهان
سال 1314 است و هنوز در ايران رفع حجاب نشده[1]. چند نفر از تهران براي گردش بشهريار رفتهاند و ميخواهند چند روز در آنجا بمانند. در خانهي يكي از كارمندان دولت ميهمان شدهاند. آخوند دِه شنيده بديدن آنها آمده است. درميان او با يكي از ميهمانان و صاحبخانه و يك نفر از ملكداران شهريار گفتگوهايي شده است. ما آن آخوند را بدرالشريعه ، صاحبخانه را ملكي ، ملكدار شهرياري را ارباب ، ميهمان تهراني را خداداد نام نهادهايم و گفتگوهاي آنها را در اينجا مينويسيم.
🔸🔸
بدرالشريعه كه آخوند جوانيست و رئيس محضر شهريار ميباشد وارد شده با لهجهي گيلاني سلام ميدهد. ميهمانان بپا ميخيزند و مينشيند و پس از احوال پرسيها گفتگو آغاز ميشود :
ملكي : آقاي بدرالشريعه از علماي روشنفكر است ، اديب است شعر هم ميگويد ، نميدانم روزنامهي آيندهي ايران را خواندهايد؟. در شمارهي آخرش شعرهاي آقاي بدرالشريعه دربارهي زنها چاپ شده بود.
خداداد : آن شعرها را خواندم. يك مصرعش هم در ذهنم مانده : « زن عورت توست كشف عورت تا كِي». بزنها بسيار توهين كرده است.
بدرالشريعه : خدا زنها را ناقصالعقل خلق كرده. يك دسته جوانان لامذهب اصرار دارند كه زنها روهاشان باز كنند. من با شعر بآنها جواب دادم. نبايد گزاشت زنها روهاشان باز كنند. اينجا كه فرنگستان نيست.
خداداد : موضوع رفع حجاب چيزي نيست كه با شعر شما جلوگيري شود. اروپاييها كه ماها را « نيمه وحشي» حساب ميكنند يكي از دليلهاشان همينست كه ما زنها را خوار گرفتهايم ، بآنها در زندگاني دخالت نميدهيم. بچادر و روبند زنهاي ما ريشخند ميكنند. دولت مجبور است كه زنها را از حجاب بيرون آورد تا جلو ايراد آنها را بگيرد.
بدرالشريعه : ما بفرنگيها چه كار داريم؟!.. پيغمبر ما حكم فرموده كه زنها بايد روهاشان بگيرند ، ما هم بايد اطاعت كنيم.
خداداد : شما در آن باب هم اشتباه ميكنيد. در زمان خود پيغمبر زنهاي عرب رو نميگرفتند.
بدرالشريعه : (با تعجب و تندي) در زمان خود پيغمبر زنها رو نميگرفتند؟.
خداداد : بلي نميگرفتند.
بدرالشريعه : من از قرآن دليل ميآورم كه حجاب واجب است.
خداداد : هيچ احتياجي نيست كه شما از قرآن دليل آوريد و من هم جواب بدهم. من شما را آسوده ميگردانم. اولاً در كتابهاي فقهي در هيچ جا نوشته نشده است كه زن بايد روي خود را بگيرد. شرايع ، شرح لمعه ، مدارك ، تبصرهي علامه و غير اينها ، يك بيك ببينيد. در كدام يكي نوشته شده كه زن بايد رو بگيرد. ثانياً شيخ مرتضا انصاري يكي از علماي بسيار بزرگ شيعه بوده. رسائل ، مكاسب و ديگر كتابهاي او را در نجف و كربلا و همه جا درس ميخوانند. همان شيخ مرتضا كتابي دربارهي حجاب نوشته كه در پشت مكاسب چاپ شده. من بيست سال پيش آن را خواندهام.
در آنجا شيخ مرتضا تصريح ميكند كه در زمان خود پيغمبر زنها رو نميگرفتند. و دليلهايي باين موضوع ميآورد. از جمله ميگويد : در روايت هست كه جابر همراه پيغمبر بخانهي فاطمه وارد شد و چون نگاه كرد ديد رنگ دختر پيغمبر از گرسنگي زرد شده ، ميگويد : پس معلوم است كه دختر پيغمبر رو نميگرفته است.
روايت ديگري هست كه چون پيغمبر براي حجة الوداع بمكه رفت زني از قبيلهي خثعم بسر راه آمد و ميخواست چيزهايي بپرسد. فضل پسر عباس كه بتَرك پيغمبر سوار شده بود با آن زن بهمديگر نگاه ميكردند. پيغمبر با دست روي فضل را بسوي ديگر برگردانيده فرمود : يك زن جوان با يك مرد جوان ترسيدم شيطان بميان آنها داخل شود.
بعضيها اين روايت را دليل آوردهاند كه زنها بايد رو بگيرند. شيخ مرتضا ميگويد : همان روايت دليلست كه زنها در زمان پيغمبر روهاشان باز بوده است. زيرا اگر روي آن زن باز نبود جهت نداشت كه پيغمبر روي فضل را بآن ور برگرداند.
اينها نوشتههاي شيخ مرتضا است. شما اگر مكاسب داريد برويد شب در پشت آن اين كتاب را باز كنيد و بخوانيد و بدانيد. با من دليل آوردن احتياج نيست.
[1] : در همان سال در 17 دیماه ، دولت « کشف حجاب» را رسماً اعلام کرد.
(تکهی یکم)
بنام پاكْ آفرندهي جهان
سال 1314 است و هنوز در ايران رفع حجاب نشده[1]. چند نفر از تهران براي گردش بشهريار رفتهاند و ميخواهند چند روز در آنجا بمانند. در خانهي يكي از كارمندان دولت ميهمان شدهاند. آخوند دِه شنيده بديدن آنها آمده است. درميان او با يكي از ميهمانان و صاحبخانه و يك نفر از ملكداران شهريار گفتگوهايي شده است. ما آن آخوند را بدرالشريعه ، صاحبخانه را ملكي ، ملكدار شهرياري را ارباب ، ميهمان تهراني را خداداد نام نهادهايم و گفتگوهاي آنها را در اينجا مينويسيم.
🔸🔸
بدرالشريعه كه آخوند جوانيست و رئيس محضر شهريار ميباشد وارد شده با لهجهي گيلاني سلام ميدهد. ميهمانان بپا ميخيزند و مينشيند و پس از احوال پرسيها گفتگو آغاز ميشود :
ملكي : آقاي بدرالشريعه از علماي روشنفكر است ، اديب است شعر هم ميگويد ، نميدانم روزنامهي آيندهي ايران را خواندهايد؟. در شمارهي آخرش شعرهاي آقاي بدرالشريعه دربارهي زنها چاپ شده بود.
خداداد : آن شعرها را خواندم. يك مصرعش هم در ذهنم مانده : « زن عورت توست كشف عورت تا كِي». بزنها بسيار توهين كرده است.
بدرالشريعه : خدا زنها را ناقصالعقل خلق كرده. يك دسته جوانان لامذهب اصرار دارند كه زنها روهاشان باز كنند. من با شعر بآنها جواب دادم. نبايد گزاشت زنها روهاشان باز كنند. اينجا كه فرنگستان نيست.
خداداد : موضوع رفع حجاب چيزي نيست كه با شعر شما جلوگيري شود. اروپاييها كه ماها را « نيمه وحشي» حساب ميكنند يكي از دليلهاشان همينست كه ما زنها را خوار گرفتهايم ، بآنها در زندگاني دخالت نميدهيم. بچادر و روبند زنهاي ما ريشخند ميكنند. دولت مجبور است كه زنها را از حجاب بيرون آورد تا جلو ايراد آنها را بگيرد.
بدرالشريعه : ما بفرنگيها چه كار داريم؟!.. پيغمبر ما حكم فرموده كه زنها بايد روهاشان بگيرند ، ما هم بايد اطاعت كنيم.
خداداد : شما در آن باب هم اشتباه ميكنيد. در زمان خود پيغمبر زنهاي عرب رو نميگرفتند.
بدرالشريعه : (با تعجب و تندي) در زمان خود پيغمبر زنها رو نميگرفتند؟.
خداداد : بلي نميگرفتند.
بدرالشريعه : من از قرآن دليل ميآورم كه حجاب واجب است.
خداداد : هيچ احتياجي نيست كه شما از قرآن دليل آوريد و من هم جواب بدهم. من شما را آسوده ميگردانم. اولاً در كتابهاي فقهي در هيچ جا نوشته نشده است كه زن بايد روي خود را بگيرد. شرايع ، شرح لمعه ، مدارك ، تبصرهي علامه و غير اينها ، يك بيك ببينيد. در كدام يكي نوشته شده كه زن بايد رو بگيرد. ثانياً شيخ مرتضا انصاري يكي از علماي بسيار بزرگ شيعه بوده. رسائل ، مكاسب و ديگر كتابهاي او را در نجف و كربلا و همه جا درس ميخوانند. همان شيخ مرتضا كتابي دربارهي حجاب نوشته كه در پشت مكاسب چاپ شده. من بيست سال پيش آن را خواندهام.
در آنجا شيخ مرتضا تصريح ميكند كه در زمان خود پيغمبر زنها رو نميگرفتند. و دليلهايي باين موضوع ميآورد. از جمله ميگويد : در روايت هست كه جابر همراه پيغمبر بخانهي فاطمه وارد شد و چون نگاه كرد ديد رنگ دختر پيغمبر از گرسنگي زرد شده ، ميگويد : پس معلوم است كه دختر پيغمبر رو نميگرفته است.
روايت ديگري هست كه چون پيغمبر براي حجة الوداع بمكه رفت زني از قبيلهي خثعم بسر راه آمد و ميخواست چيزهايي بپرسد. فضل پسر عباس كه بتَرك پيغمبر سوار شده بود با آن زن بهمديگر نگاه ميكردند. پيغمبر با دست روي فضل را بسوي ديگر برگردانيده فرمود : يك زن جوان با يك مرد جوان ترسيدم شيطان بميان آنها داخل شود.
بعضيها اين روايت را دليل آوردهاند كه زنها بايد رو بگيرند. شيخ مرتضا ميگويد : همان روايت دليلست كه زنها در زمان پيغمبر روهاشان باز بوده است. زيرا اگر روي آن زن باز نبود جهت نداشت كه پيغمبر روي فضل را بآن ور برگرداند.
اينها نوشتههاي شيخ مرتضا است. شما اگر مكاسب داريد برويد شب در پشت آن اين كتاب را باز كنيد و بخوانيد و بدانيد. با من دليل آوردن احتياج نيست.
[1] : در همان سال در 17 دیماه ، دولت « کشف حجاب» را رسماً اعلام کرد.
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست سوم : زيان بس بزرگي كه از شعرها برخاست
تکهی 10
🔸 روزي به يكي گفتم : اينها چيست؟!. گفت : «عرفانست ديگر». گفتم : بهتر شد كه معني «عرفان» را هم دانستيم! پس «عرفان» بمعني چرندگويي ميبوده؟!. آيا براي سرودن چنين چرندهاست كه كساني صوفي ميشوند و ذكرها ميخوانند و چلهها بسر ميبرند؟!..
چون دربارهی صوفيگري كتابي چاپ كردهايم در اينجا بيش از اين سخن نميرانم. ولي داستاني بيادم افتاد بهتر ميدانم آن را بگويم : اين داستان را سه سال پيش در مهاباد از زبان آقاي صدر قاضي كه اكنون نمايندهی مجلس است شنيدهام.
ميگفت : چند سال پيش در اين مهاباد يك ارمني مسلمان شده بود. ولي پس از چندي پشيمان شده بنزد كشيش ميرود كه دوباره مسيحي گردد. ميگويد : من مسلمان شدم ولي ميبينم كار دشواريست. بايد شراب نخورد ، روزي پنج بار نماز خواند ، سالي يك ماه روزه گرفت ، خمس داد ، زكات داد ، اينها براي من دشوار است. كشيش چون خويش او ميبوده دلسوزانه ميگويد : ولي تو اگر دوباره مسيحي شوي مسلمانان ترا ميكشند. حكم شريعتشان اينست. ميگويد : پس چه كار كنم؟.. مسلماني براي من دشوار است.
كشيش كمي انديشيده ميگويد. من براي تو يك راهنمايي كنم : درميان مسلمانان يك «درويشي» هست. تو درويش بشو. «درويش اگر نماز نخواند نخوانده ، روزه نگرفت نگرفته ، شراب خورد خورده. هيچ كس باو ايراد نميگيرد».
اينها را آن كشيش گفته ، من ميخواهم بسخن او افزوده بگويم : «درويش اگر چرند گفت گفته است. خواهند گفت : عرفانست. اگر بيكبار پوچ بود و هيچ معنايي نداشت و رويهی سرسام داشت خواهند گفت : شطحيات است. در عالم جذبه سروده».
آمديم بر سر هياهو. شما نيك ميدانيد كه مثنوي مولوي در اروپا بچاپ رسيده. شعرهايش با ترجمه انگليسي پراكنده شده. ميدانيد كه از چند سال باز وزارت فرهنگ برواج مثنوي ميكوشد و كتابها در آن باره بچاپ ميرساند.
آخرين پايهي هو آن شده كه آقاي دشتي در پارلمان برميخيزد و ميگويد : «مولوي كتابي دارد كه حقيقتاً در دنيا كتابي بآن بزرگي شايد نيست».
چون از حافظ ميبايد بسخني دراز پردازيم آن را به نشست ديگر ميگزارم. كوتاهشدهی گفتههاي ما در اين نشست چند چيز است :
1) آن بديها كه شاعران ميداشتهاند برخي در آن اندازه نايستاده ببدآموزيها نيز پرداختهاند. همچنان برخي بدآموزان شعر را افزاري براي كار خود گرفتهاند. اينها زيان شعر را چند برابر گردانيده.
2) يكي از آن كسان خيام است كه بنيادگزار خراباتيگري ميبوده و از شعر سودجويي بسيار كرده.
3) ديگري سعديست كه شاعر ميبوده ولي بهوس بدآموزي افتاده و چند رشته بدآموزيها را در ياوهگوييهاي خود دنبال كرده.
4) ديگري مولويست كه از سران صوفيگري بوده و از شعر سود جسته و آن را افزاري نيك براي بافندگيهاي صوفيانهی خود گرفته.
5) در هياهوي اخير باين چند تن ارج بيشتر گزارده برواج بدآموزيهاي آنان بيشتر كوشيدهاند. اينست ما نيز بآنها بيشتر ميپردازيم و بدي و زيانمندي شعرها و كتابهاشان بيشتر بازمينماييم.
نشست سوم : زيان بس بزرگي كه از شعرها برخاست
تکهی 10
🔸 روزي به يكي گفتم : اينها چيست؟!. گفت : «عرفانست ديگر». گفتم : بهتر شد كه معني «عرفان» را هم دانستيم! پس «عرفان» بمعني چرندگويي ميبوده؟!. آيا براي سرودن چنين چرندهاست كه كساني صوفي ميشوند و ذكرها ميخوانند و چلهها بسر ميبرند؟!..
چون دربارهی صوفيگري كتابي چاپ كردهايم در اينجا بيش از اين سخن نميرانم. ولي داستاني بيادم افتاد بهتر ميدانم آن را بگويم : اين داستان را سه سال پيش در مهاباد از زبان آقاي صدر قاضي كه اكنون نمايندهی مجلس است شنيدهام.
ميگفت : چند سال پيش در اين مهاباد يك ارمني مسلمان شده بود. ولي پس از چندي پشيمان شده بنزد كشيش ميرود كه دوباره مسيحي گردد. ميگويد : من مسلمان شدم ولي ميبينم كار دشواريست. بايد شراب نخورد ، روزي پنج بار نماز خواند ، سالي يك ماه روزه گرفت ، خمس داد ، زكات داد ، اينها براي من دشوار است. كشيش چون خويش او ميبوده دلسوزانه ميگويد : ولي تو اگر دوباره مسيحي شوي مسلمانان ترا ميكشند. حكم شريعتشان اينست. ميگويد : پس چه كار كنم؟.. مسلماني براي من دشوار است.
كشيش كمي انديشيده ميگويد. من براي تو يك راهنمايي كنم : درميان مسلمانان يك «درويشي» هست. تو درويش بشو. «درويش اگر نماز نخواند نخوانده ، روزه نگرفت نگرفته ، شراب خورد خورده. هيچ كس باو ايراد نميگيرد».
اينها را آن كشيش گفته ، من ميخواهم بسخن او افزوده بگويم : «درويش اگر چرند گفت گفته است. خواهند گفت : عرفانست. اگر بيكبار پوچ بود و هيچ معنايي نداشت و رويهی سرسام داشت خواهند گفت : شطحيات است. در عالم جذبه سروده».
آمديم بر سر هياهو. شما نيك ميدانيد كه مثنوي مولوي در اروپا بچاپ رسيده. شعرهايش با ترجمه انگليسي پراكنده شده. ميدانيد كه از چند سال باز وزارت فرهنگ برواج مثنوي ميكوشد و كتابها در آن باره بچاپ ميرساند.
آخرين پايهي هو آن شده كه آقاي دشتي در پارلمان برميخيزد و ميگويد : «مولوي كتابي دارد كه حقيقتاً در دنيا كتابي بآن بزرگي شايد نيست».
چون از حافظ ميبايد بسخني دراز پردازيم آن را به نشست ديگر ميگزارم. كوتاهشدهی گفتههاي ما در اين نشست چند چيز است :
1) آن بديها كه شاعران ميداشتهاند برخي در آن اندازه نايستاده ببدآموزيها نيز پرداختهاند. همچنان برخي بدآموزان شعر را افزاري براي كار خود گرفتهاند. اينها زيان شعر را چند برابر گردانيده.
2) يكي از آن كسان خيام است كه بنيادگزار خراباتيگري ميبوده و از شعر سودجويي بسيار كرده.
3) ديگري سعديست كه شاعر ميبوده ولي بهوس بدآموزي افتاده و چند رشته بدآموزيها را در ياوهگوييهاي خود دنبال كرده.
4) ديگري مولويست كه از سران صوفيگري بوده و از شعر سود جسته و آن را افزاري نيك براي بافندگيهاي صوفيانهی خود گرفته.
5) در هياهوي اخير باين چند تن ارج بيشتر گزارده برواج بدآموزيهاي آنان بيشتر كوشيدهاند. اينست ما نيز بآنها بيشتر ميپردازيم و بدي و زيانمندي شعرها و كتابهاشان بيشتر بازمينماييم.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
3) کیمون ـ تکهی 6
🔸 ليخاس1 را مىدانيم كه در يونان از اين جهت شهرت يافت كه در روزهاى ورزش كه بچگان لخت مىدويدند او هميشه ميزبانى كرده كسانى را كه از شهرهاى ديگر براى تماشاى آن ورزشها مىآمدند ميهمان مىساخت. ولى بايد گفت كه بزرگمنشى كيمون از همهی آنچه كه آتنيان پيشين داشتند بيشتر بود و دهش و ميهماننوازى آنان را پاك از يادها برد. اين حق آتنيان است كه بخود باليده بگويند پدران پيشين ايشان به يونانيان ياد دادند كه گندم را چگونه بكارند و از چشمهها چگونه آب بردارند و آتش را چگونه بيفروزند ولى كيمون هم با گشاده داشتن در خانهی خود بروى همگى مردم شهر و با آزادى دادن بهمهی رهگذريان كه از ميوهها و بارهاى باغها و زمينهاى او بهره بردارند بهمهی جهانيان ثابت نمود كه خبرهاى شگفتآميزى كه در مثولوگيهاى يونانى بزمان فرمانروايى كيوان نسبت مىدهند همگى راست و بجا بود.
آنانكه ايراد گرفته مىگويند او اين كار را بقصد آن مىكرد تا تودهی مردم را هوادار خود گرداند پاسخ آنان را كارهاى ديگر او خواهد داد كه هر كدام جهتى جز از پاكنهادى نداشته. از جمله اينكه بهمدستى آريستيديس با ثميستوكليس كه بتودهی مردم اختيار بيش از اندازهی خود تهيه مىكرد نبرد آغاز كرد و جلو او بازگرفت. نيز در برابر ايفيالتس2 كه براى خرسندى توده به برانداختن حق قضاوت محكمهی اريئوپاگوس3 مىكوشيد ايستادگى نمود. در زمان او همگى پيشوايان بجز از آريستيديس و ايفيالتيس دست به مال توده دراز كرده خود را توانگر گردانيدند ، ولى او دست خود را از آنها بازداشت و هرگز بسوى آن نگراييد و تا روزهاى آخر عمر خود هيچگاه بكارى براى سود يا خواهش دل خود برنخاست. چنين گفتهاند كه رهويساكيس4 نامى از ايرانيان بپادشاه خود خيانت نمود و برو شوريد و ازو بگريخته به آتن پناه آورد ، ولى چون كسانى از مردمآزارى در آنجا نيز او را آسوده نمىگزاردند و سخنانى دربارهی او مىگفتند ناگزير گرديده به كيمون پناهنده شد و ازو پشتيبانى خواست و چون بخانهی او درآمد در ظرفى يكى پر از زر و ديگرى پر از دَريكهاى5 سيمين در كنار در خانه بزمين گزاشت. كيمون لبخندى بر او زده پرسيد : آيا شما مىخواهيد كيمون دوست شما باشد يا اينكه او را مزدور گرفته از اين راه بيارى خود بخوانيد؟ رهويساكيس پاسخ داد : «من مىخواهم كيمون دوست من باشد.» كيمون گفت : «پس آن فلزپارهها را از آنجا بردار! زيرا در حالى كه من دوست شما باشم هر زمان كه نيازى بآنها پيدا كردم كس فرستاده مىخواهم.»
همدستانى كه از يونانيان بودند اينزمان از جنگ بستوه آمده فرسودگى آشكار مىساختند و آرزومند آن بودند كه آسوده گرديده به كشت و كار بپردازند و به دادوستد بكوشند. زيرا مىديدند ديگر دشمنان دور رفتهاند و آزارى به يونانيان ندارند و ترسى از رهگذر ايشان در ميان نيست. اگرچه باجى را كه بنام خراج بر آنان بسته شده بود مىپرداختند ليكن از فرستادن سپاهى يا دادن كشتيهاى جنگى بازمىايستادند. در اينجا سركردگان ديگر آتن زور بكار برده از كسانى كه بدانسان سر باز مىزدند جريمه مىگرفتند و در نتيجهی اين زور و فشار كار خويش را سخت و مردم را از حكمرانى خود بيزار مىساختند. ولى كيمون راه ديگرى پيش گرفت و آن اينكه هرگز كسى را بکارى ناگزير نگرداند و اگر كسى خواست از سپاهيگرى آزاد باشد در عوض پول بپردازد و كشتى جنگى تهى از جنگجويان گسيل دارد و بدينسان همدستان يونانى را آزاد گزاشت كه بخانهنشينى و تنآسانى بگرايند يا بکار و پيشهی خاص خودشان بپردازند. ايشان در نتيجهی اين كار مهارت سپاهيگرى را از دست هشته بازرگانان يا بزرگران بىدست و پايى گرديدند. در حالى كه كيمون از اينسوى هميشه مواظب بود كه آتنيان بر مهارت سپاهيگرى خود بيفزايند و پياپى آنان را در كشتيهاى جنگى مىنشاند و در لشكركشيهاى خود همراه برده هرچه ورزيدهتر مىگردانيد و همواره بر بيشى زور و ابزار خود مىكوشيد و خود نتيجهی اين تدبيرهاى او بود كه آتنيان رشتهی اختيار ديگران را بدست آوردند و از آنان باج مىگرفتند. سپس كمكم يونانيان از آتنيان مىترسيدند و خود را ناگزير مىديدند كه در برابر ايشان چاپلوسى و فروتنى آشكار گردانند و اينزمان نه همدستان و همپيمانان آتن بلكه خود باجگزاران و بندگان ايشان شمرده مىشدند.
1ـ Lichas
2ـ Ephialtes
3ـ Areopagus
4ـ Rhoesaces
5ـ سکهی هخامنشی
3) کیمون ـ تکهی 6
🔸 ليخاس1 را مىدانيم كه در يونان از اين جهت شهرت يافت كه در روزهاى ورزش كه بچگان لخت مىدويدند او هميشه ميزبانى كرده كسانى را كه از شهرهاى ديگر براى تماشاى آن ورزشها مىآمدند ميهمان مىساخت. ولى بايد گفت كه بزرگمنشى كيمون از همهی آنچه كه آتنيان پيشين داشتند بيشتر بود و دهش و ميهماننوازى آنان را پاك از يادها برد. اين حق آتنيان است كه بخود باليده بگويند پدران پيشين ايشان به يونانيان ياد دادند كه گندم را چگونه بكارند و از چشمهها چگونه آب بردارند و آتش را چگونه بيفروزند ولى كيمون هم با گشاده داشتن در خانهی خود بروى همگى مردم شهر و با آزادى دادن بهمهی رهگذريان كه از ميوهها و بارهاى باغها و زمينهاى او بهره بردارند بهمهی جهانيان ثابت نمود كه خبرهاى شگفتآميزى كه در مثولوگيهاى يونانى بزمان فرمانروايى كيوان نسبت مىدهند همگى راست و بجا بود.
آنانكه ايراد گرفته مىگويند او اين كار را بقصد آن مىكرد تا تودهی مردم را هوادار خود گرداند پاسخ آنان را كارهاى ديگر او خواهد داد كه هر كدام جهتى جز از پاكنهادى نداشته. از جمله اينكه بهمدستى آريستيديس با ثميستوكليس كه بتودهی مردم اختيار بيش از اندازهی خود تهيه مىكرد نبرد آغاز كرد و جلو او بازگرفت. نيز در برابر ايفيالتس2 كه براى خرسندى توده به برانداختن حق قضاوت محكمهی اريئوپاگوس3 مىكوشيد ايستادگى نمود. در زمان او همگى پيشوايان بجز از آريستيديس و ايفيالتيس دست به مال توده دراز كرده خود را توانگر گردانيدند ، ولى او دست خود را از آنها بازداشت و هرگز بسوى آن نگراييد و تا روزهاى آخر عمر خود هيچگاه بكارى براى سود يا خواهش دل خود برنخاست. چنين گفتهاند كه رهويساكيس4 نامى از ايرانيان بپادشاه خود خيانت نمود و برو شوريد و ازو بگريخته به آتن پناه آورد ، ولى چون كسانى از مردمآزارى در آنجا نيز او را آسوده نمىگزاردند و سخنانى دربارهی او مىگفتند ناگزير گرديده به كيمون پناهنده شد و ازو پشتيبانى خواست و چون بخانهی او درآمد در ظرفى يكى پر از زر و ديگرى پر از دَريكهاى5 سيمين در كنار در خانه بزمين گزاشت. كيمون لبخندى بر او زده پرسيد : آيا شما مىخواهيد كيمون دوست شما باشد يا اينكه او را مزدور گرفته از اين راه بيارى خود بخوانيد؟ رهويساكيس پاسخ داد : «من مىخواهم كيمون دوست من باشد.» كيمون گفت : «پس آن فلزپارهها را از آنجا بردار! زيرا در حالى كه من دوست شما باشم هر زمان كه نيازى بآنها پيدا كردم كس فرستاده مىخواهم.»
همدستانى كه از يونانيان بودند اينزمان از جنگ بستوه آمده فرسودگى آشكار مىساختند و آرزومند آن بودند كه آسوده گرديده به كشت و كار بپردازند و به دادوستد بكوشند. زيرا مىديدند ديگر دشمنان دور رفتهاند و آزارى به يونانيان ندارند و ترسى از رهگذر ايشان در ميان نيست. اگرچه باجى را كه بنام خراج بر آنان بسته شده بود مىپرداختند ليكن از فرستادن سپاهى يا دادن كشتيهاى جنگى بازمىايستادند. در اينجا سركردگان ديگر آتن زور بكار برده از كسانى كه بدانسان سر باز مىزدند جريمه مىگرفتند و در نتيجهی اين زور و فشار كار خويش را سخت و مردم را از حكمرانى خود بيزار مىساختند. ولى كيمون راه ديگرى پيش گرفت و آن اينكه هرگز كسى را بکارى ناگزير نگرداند و اگر كسى خواست از سپاهيگرى آزاد باشد در عوض پول بپردازد و كشتى جنگى تهى از جنگجويان گسيل دارد و بدينسان همدستان يونانى را آزاد گزاشت كه بخانهنشينى و تنآسانى بگرايند يا بکار و پيشهی خاص خودشان بپردازند. ايشان در نتيجهی اين كار مهارت سپاهيگرى را از دست هشته بازرگانان يا بزرگران بىدست و پايى گرديدند. در حالى كه كيمون از اينسوى هميشه مواظب بود كه آتنيان بر مهارت سپاهيگرى خود بيفزايند و پياپى آنان را در كشتيهاى جنگى مىنشاند و در لشكركشيهاى خود همراه برده هرچه ورزيدهتر مىگردانيد و همواره بر بيشى زور و ابزار خود مىكوشيد و خود نتيجهی اين تدبيرهاى او بود كه آتنيان رشتهی اختيار ديگران را بدست آوردند و از آنان باج مىگرفتند. سپس كمكم يونانيان از آتنيان مىترسيدند و خود را ناگزير مىديدند كه در برابر ايشان چاپلوسى و فروتنى آشكار گردانند و اينزمان نه همدستان و همپيمانان آتن بلكه خود باجگزاران و بندگان ايشان شمرده مىشدند.
1ـ Lichas
2ـ Ephialtes
3ـ Areopagus
4ـ Rhoesaces
5ـ سکهی هخامنشی
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
شما امروز بر سر یك دو راهی ایستادهاید كه اختیار دارید هر کدام را بپذیرید.
یكی آنكه بهمین حال كه هستید باشید :
این اندیشههای پراكنده همچنان در مغزها باشد.
از شعر و شاعری دست برندارید ،
كتابهای سراپا زیان زمان مغول را پیاپی چاپ كرده بیرون ریزید ،
چهارده مذهب همچنانكه هست باشد،
اخلاق پست بحال خود بماند ، از هركسی زور دیدید گردن گزارید و همه بخاموشی گرایید ، و اگر او رفت بیكبار زبان بزشتگویی باز كنید ، ...
پیاپی حزبها سازید ، و دسته ها ببندید ، و در راه خودنمایی و هوسبازی از گراییدن به بیگانگان هم خودداری ننمایید.
یك جمله بگویم : تغییری در اندیشه و رفتار و كردار خود ندهید.
این یك راه است و میتوانید آن را پیش گیرید.
ولی در این صورت حالتان همین خواهد بود كه هست.
گرفتار صد بدبختی خواهید بود ، لگدمال بیگانگان خواهید گردید.
اختیار زندگانی را در دست خود نخواهید داشت.
✴️ یك جمله بگویم : این درماندگی و زبونی پایدار خواهد ماند و بلكه روز بروز سختتر گردیده كمكم نوبت نابودی خواهد رسید.
یك راه دیگر آنست كه این حقایق را كه ما یاد میكنیم و یكایك روشن میگردانیم بپذیرید و هر كسی در سهم خود بكار بندد و زشتیها را از خود دور گرداند و یك تبدیلی در اندیشهها و خویها و رفتارها پدید آید و زندگانی رنگ نوینی گیرد.
یك راه هم اینست.
اختیار با شماست كه كدام یكی از اینها را بپذیرید و پیش گیرید.
✴️اگر بخواهید با همین حال بازمانید چنانكه گفتم گرفتاریهاتان همین خواهد بود كه هست ، و شما باید باینها رضایت دهید و بیهوده بگله و ناله نپردازید زیرا این گرفتاریها یك حادثهی تصادفی ، یا نتیجهی قضا و قدر نیست بلكه نتیجهی قطعی همان حال و رفتاریست كه دارید ، و میخواهید دست برندارید.
✴️یك بیچارگی كه من در شما میبینم آنست كه نمیخواهید نیك بشوید ولی میخواهید از روزگار نیكی بینید.
✴️میخواهید در این آلودگیها بمانید و هیچ كم نكنید. ولی نتیجهی آنها را كه زبونی و زیردستیست درنیابید.
✴️در اینجاست كه باید گفت : معنی زندگی را نمیدانید.
✴️در اینجاست كه باید گفت : یك دسته كودكان چهل ساله و پنجاه سالهاید.
این كار كودكانست كه دست بآتش دراز میكنند و چون سوزانید بگریه میافتند. در جلو كندوی عسل ببازی پردازند و چون زنبورها بیرون ریختند و سر و روی ایشان را خستند بناله و فریاد برخیزند.
✴️شما بخودتان بسیار مغرورید.
✴️من چون میآزمایم میبینم این غرور و نادانی شما از اندازه گذشته.
زیرا امروز در حال آنكه از هر باره خوار و زبون میباشید و در توی بدبختی و درماندگی فرورفتهاید باز حال خود را درك نمیكنید.
✴️ شما هر یكی خود را دانشمند میشمارید هر سخنی بمیان آید میگویید : « مگر ما این را نمیدانستیم؟» ولی من چون میآزمایم میبینم ، شما چیزهای بسیار روشنی را نمیدانید.
✴️ شما از داستان «علت و معلول» ناآگاهید و این نمیدانید كه در این جهان هر چیزی از یك علتی برمیخیزد و تا آن علت از میان نرود بحال خود خواهد ماند.
✴️ این نمیدانید كه هر گرفتاری یا بیماری كه برای كسی یا تودهای رخ میدهد از یك علتی برخاسته كه باید آن را جست و شناخت و بچاره پرداخت.
این چراغ برق بالای سر ما اگر اكنون خاموش گردد شاید كسانی آن را تصادفی شمارند و بسخنان گلهآمیزی پردازند ولی یك اهل فن آن را جز نتیجهی یك علتی نخواهد شمرد و اینست جستجوی آن علت را كرده و بدست آورده و چاره خواهد كرد.
✴️این یك قاعدهی بزرگ همگانیست و بهمه چیز جاریست. ولی شما آن را نمیدانید و اعتنا ندارید.
✴️بجای آنكه آلودگیها را از خود دور گردانید و بگرفتاریها از راهش چاره كنید تنها بگله و ناله بس میكنید ، و یا بیخردانه امیدوارید كه ایران یك طلسمی دارد و كسی آن را از دست شما نتواند گرفت.
شما از نادانی و بیچارگی هم زبونی و هم بدبختی را میكشید و هم بیهوده ناله و فریاد میكنید كه این خود زیان دیگری میباشد.
✴️شما به هر چیزی از آلودگیهای خود نام فریبندهی دیگری میگزارید.
✴️ شعرهای بیهوده سرودن ، و افسانههای بیخردانه بافتن را «ادبیات» مینامید ،
✴️كهنهبافندگیهای یونان و روم را «فلسفه» میخوانید ،
✴️ به بدآموزیهای خانهبرانداز صوفیگری «عرفان» نام میدهید ،
✴️ آشفتن مغزهای جوانان را «آموزش و پرورش» یاد میكنید ،
✴️ گمراهیهای پراكنده و كشاكشهای بیهودهی قرنهای گذشته را «مذهب» میشمارید ...
بدینسان به هر یكی از آلودگیهای خود عنوان دیگری میدهید و ما هر یكی را كه دنبال میكنیم بهایهوی و ایستادگی میپردازید و با اینحال نیكی از جهان میخواهید. دوباره میگویم : این خود نشان درماندگی شماست.
✴️ دوباره میگویم : شما یا چنانكه هستید باشید و تن باین خواری و زبونی دهید و یا اگر رهایی میخواهید این حقایق را از ما بپذیرید و هر كسی تكانی بخود دهید و هر كسی این آلودگیها را از خود دور گردانید.
(پرچم روزانه ش 102)
یكی آنكه بهمین حال كه هستید باشید :
این اندیشههای پراكنده همچنان در مغزها باشد.
از شعر و شاعری دست برندارید ،
كتابهای سراپا زیان زمان مغول را پیاپی چاپ كرده بیرون ریزید ،
چهارده مذهب همچنانكه هست باشد،
اخلاق پست بحال خود بماند ، از هركسی زور دیدید گردن گزارید و همه بخاموشی گرایید ، و اگر او رفت بیكبار زبان بزشتگویی باز كنید ، ...
پیاپی حزبها سازید ، و دسته ها ببندید ، و در راه خودنمایی و هوسبازی از گراییدن به بیگانگان هم خودداری ننمایید.
یك جمله بگویم : تغییری در اندیشه و رفتار و كردار خود ندهید.
این یك راه است و میتوانید آن را پیش گیرید.
ولی در این صورت حالتان همین خواهد بود كه هست.
گرفتار صد بدبختی خواهید بود ، لگدمال بیگانگان خواهید گردید.
اختیار زندگانی را در دست خود نخواهید داشت.
✴️ یك جمله بگویم : این درماندگی و زبونی پایدار خواهد ماند و بلكه روز بروز سختتر گردیده كمكم نوبت نابودی خواهد رسید.
یك راه دیگر آنست كه این حقایق را كه ما یاد میكنیم و یكایك روشن میگردانیم بپذیرید و هر كسی در سهم خود بكار بندد و زشتیها را از خود دور گرداند و یك تبدیلی در اندیشهها و خویها و رفتارها پدید آید و زندگانی رنگ نوینی گیرد.
یك راه هم اینست.
اختیار با شماست كه كدام یكی از اینها را بپذیرید و پیش گیرید.
✴️اگر بخواهید با همین حال بازمانید چنانكه گفتم گرفتاریهاتان همین خواهد بود كه هست ، و شما باید باینها رضایت دهید و بیهوده بگله و ناله نپردازید زیرا این گرفتاریها یك حادثهی تصادفی ، یا نتیجهی قضا و قدر نیست بلكه نتیجهی قطعی همان حال و رفتاریست كه دارید ، و میخواهید دست برندارید.
✴️یك بیچارگی كه من در شما میبینم آنست كه نمیخواهید نیك بشوید ولی میخواهید از روزگار نیكی بینید.
✴️میخواهید در این آلودگیها بمانید و هیچ كم نكنید. ولی نتیجهی آنها را كه زبونی و زیردستیست درنیابید.
✴️در اینجاست كه باید گفت : معنی زندگی را نمیدانید.
✴️در اینجاست كه باید گفت : یك دسته كودكان چهل ساله و پنجاه سالهاید.
این كار كودكانست كه دست بآتش دراز میكنند و چون سوزانید بگریه میافتند. در جلو كندوی عسل ببازی پردازند و چون زنبورها بیرون ریختند و سر و روی ایشان را خستند بناله و فریاد برخیزند.
✴️شما بخودتان بسیار مغرورید.
✴️من چون میآزمایم میبینم این غرور و نادانی شما از اندازه گذشته.
زیرا امروز در حال آنكه از هر باره خوار و زبون میباشید و در توی بدبختی و درماندگی فرورفتهاید باز حال خود را درك نمیكنید.
✴️ شما هر یكی خود را دانشمند میشمارید هر سخنی بمیان آید میگویید : « مگر ما این را نمیدانستیم؟» ولی من چون میآزمایم میبینم ، شما چیزهای بسیار روشنی را نمیدانید.
✴️ شما از داستان «علت و معلول» ناآگاهید و این نمیدانید كه در این جهان هر چیزی از یك علتی برمیخیزد و تا آن علت از میان نرود بحال خود خواهد ماند.
✴️ این نمیدانید كه هر گرفتاری یا بیماری كه برای كسی یا تودهای رخ میدهد از یك علتی برخاسته كه باید آن را جست و شناخت و بچاره پرداخت.
این چراغ برق بالای سر ما اگر اكنون خاموش گردد شاید كسانی آن را تصادفی شمارند و بسخنان گلهآمیزی پردازند ولی یك اهل فن آن را جز نتیجهی یك علتی نخواهد شمرد و اینست جستجوی آن علت را كرده و بدست آورده و چاره خواهد كرد.
✴️این یك قاعدهی بزرگ همگانیست و بهمه چیز جاریست. ولی شما آن را نمیدانید و اعتنا ندارید.
✴️بجای آنكه آلودگیها را از خود دور گردانید و بگرفتاریها از راهش چاره كنید تنها بگله و ناله بس میكنید ، و یا بیخردانه امیدوارید كه ایران یك طلسمی دارد و كسی آن را از دست شما نتواند گرفت.
شما از نادانی و بیچارگی هم زبونی و هم بدبختی را میكشید و هم بیهوده ناله و فریاد میكنید كه این خود زیان دیگری میباشد.
✴️شما به هر چیزی از آلودگیهای خود نام فریبندهی دیگری میگزارید.
✴️ شعرهای بیهوده سرودن ، و افسانههای بیخردانه بافتن را «ادبیات» مینامید ،
✴️كهنهبافندگیهای یونان و روم را «فلسفه» میخوانید ،
✴️ به بدآموزیهای خانهبرانداز صوفیگری «عرفان» نام میدهید ،
✴️ آشفتن مغزهای جوانان را «آموزش و پرورش» یاد میكنید ،
✴️ گمراهیهای پراكنده و كشاكشهای بیهودهی قرنهای گذشته را «مذهب» میشمارید ...
بدینسان به هر یكی از آلودگیهای خود عنوان دیگری میدهید و ما هر یكی را كه دنبال میكنیم بهایهوی و ایستادگی میپردازید و با اینحال نیكی از جهان میخواهید. دوباره میگویم : این خود نشان درماندگی شماست.
✴️ دوباره میگویم : شما یا چنانكه هستید باشید و تن باین خواری و زبونی دهید و یا اگر رهایی میخواهید این حقایق را از ما بپذیرید و هر كسی تكانی بخود دهید و هر كسی این آلودگیها را از خود دور گردانید.
(پرچم روزانه ش 102)
🔶 بدرالشریعه شعر سروده (تکهی دوم)
بدرالشريعه قانع نشده ميخواهد مجادله كند. خداداد ميگويد : « من اهل مجادله نيستم. چنانكه گفتم برويد و آن كتاب را بخوانيد. شما كه علمتان از شيخ مرتضي بيشتر نيست.» پس از اين گفتگو بدرالشريعه برخاسته ميرود. ديگران نشسته گفتگو ميكنند :
ارباب : جواب دندان شكن بشيخ داديد.
خداداد : من نخواستم ملامت كنم. آن شعرهايش خيلي زشت است. انسان چرا شرم نكند و زن را « عورت» حساب كند. زنها كيستند؟.. زنها مادران ما ، خواهران ما ، همسران ما ، دختران ما هستند. زنها آنهايند كه زندگاني ما را اداره ميكنند. اين آخوندها هر يكي هفت هشت تا زن ميگيرند. آن وقت هم قدر ناشناسي ميكنند ، توهين ميكنند.
ارباب : مطلب ديگر كه ميخواهم بگويم آنست كه ماها در اين دهات كه هستيم زنهاي ما رو نميگيرند. اگر رو بگيرند نميتوانند كار كنند. زنهاي ما مثل زنهاي شهر بيكار نيستند و از صبح تا شام در باغ ، در مزرعه ، در خانه كار ميكنند. اين آخوند از بس از رو گرفتن صحبت ميكند ، ما را از آتش جهنم ميترساند ، كه ماندهايم متحير. اين صحبتي كه شما كرديد من خيلي خوشحال شدم. معلوم شد اينها از پيش خود ميگويند.
خداداد : اين آخوند اگر شعور داشت ميديد كه زنهاي دهات كه رو نميگيرند و بكارهاي شوهرانشان كمك ميكنند بسيار بهتر از زنهاي روگير شهري هستند. اينها علاقهشان بشوهرانشان بسيار بيشتر از آنهاست. ميديد كه در دهات كه زنها رو نميگيرند فساد باندازهي ده يك ، بلكه صد يك شهر نيست. اينها نميفهمند كه آنچه زن و مرد را از راه ميبرد و بفساد مياندازد رو باز بودن زنها نيست. بلكه آميزشهاي آزادانهي زن و مرد و علتهاي متعدد ديگر است.
ملكي : حقيقتاً اين مطالب بسيار ساده است. نميدانم اينها چرا نميفهمند؟!..
خداداد : اساساً اينها خيال فهميدن ندارند. هر يكي ميرود و مختصر درس ميخواند و منظورشان تنها آنست كه مردم را آسوده نگزارند و در كارهاي آنها دخالت نكنند. زنها و مردهاي سادهلوح را با آتش جهنم ترسانيده مطيع خود گردانند. براي اينكه شما بدانيد اينها دين ندارند و پابند بچيزي نيستند من دليل واضحي برايتان ميآورم :
در اين سي سال دورهي مشروطه هر چيزي كه تازه پيدا شده اينها گفتهاند حرامست و دشمني كردهاند و مردم را با آتش جهنم ترسانيدهاند. ولي پس از مدتي كه كهنه شده خودشان آن را گرفتهاند.
مشروطه پيدا شد آن دشمنيها را كردند و كار را بخونريزي رسانيدند و اكنون خودشان و فرزندانشان وكيل ميشوند و در مجلس مينشينند و قانون ميگزارند.
مدرسهي طرز جديد تأسيس يافت قيامت برپا كردند. بچهها را بابي و بهايي ناميده ، الواط و اشرار را بآزار آنها واداشتند. ولي حالا دختران و پسران خودشان را بهمان مدرسهها ميفرستند.
ادارهها كه تأسيس يافت ميگفتند پولش حرامست. اعضاي ادارات را تفسيق ميكردند. اكنون خودشان و فرزندانشان در ادارهها هستند.
محضرهاي رسمي كه تازه تأسيس شد هايهوي بلند كردند كه بدعت است. الان همهي محضرها در دست خود آنهاست.
ملكي : همين آقاي بدرالشريعه رئيس محضر است.
خداداد : من حكايتي براي شما نقل كنم تا بدانيد اينها چه مردمآزارند :
تا پنجاه سال پيش از اين ، زنهاي ايران رختهاشان يك تنبان بلندي بوده كه بپا ميكردهاند و پيراهن كه از نصف بدن ميگذشت از بالا ميپوشيدهاند. سپس نيم تنهاي يا كُلَجهاي از روي آنها بتن ميكردهاند. اين رخت الان در بسياري از دهات مخصوصاً در دهات جنوب ، باقيست. رخت معمولي زنها اين بوده. چيزي كه هست در شهرها زنهاي جوان كمكم تنبان و پيراهن را كوتاهتر گردانيده بودند.
پنجاه سال پيش در تبريز تازه معمول شد كه زنها شلوار سياهي هم از زير تنبان يا شليته بپا كنند. بديهيست كه هيچ ضرري نداشت. زيرا پاهاي آنها را هم ميپوشانيد. از طرف ديگر اصلاً زن آزاد است كه در برابر شوهرش هرگونه رختي كه خواست بپوشد. شما ميدانيد كه زنهاي ايران گذشته از آنكه جز با چادر و روبند ببيرون نميآيند در خانه هم در برابر برادر و پدر چادر نماز بسر ميكنند و خود را ميپوشانند. پس آن شلوار تنها براي نزد شوهرها بود و من باز ميگويم هيچ زياني نداشت.
بدرالشريعه قانع نشده ميخواهد مجادله كند. خداداد ميگويد : « من اهل مجادله نيستم. چنانكه گفتم برويد و آن كتاب را بخوانيد. شما كه علمتان از شيخ مرتضي بيشتر نيست.» پس از اين گفتگو بدرالشريعه برخاسته ميرود. ديگران نشسته گفتگو ميكنند :
ارباب : جواب دندان شكن بشيخ داديد.
خداداد : من نخواستم ملامت كنم. آن شعرهايش خيلي زشت است. انسان چرا شرم نكند و زن را « عورت» حساب كند. زنها كيستند؟.. زنها مادران ما ، خواهران ما ، همسران ما ، دختران ما هستند. زنها آنهايند كه زندگاني ما را اداره ميكنند. اين آخوندها هر يكي هفت هشت تا زن ميگيرند. آن وقت هم قدر ناشناسي ميكنند ، توهين ميكنند.
ارباب : مطلب ديگر كه ميخواهم بگويم آنست كه ماها در اين دهات كه هستيم زنهاي ما رو نميگيرند. اگر رو بگيرند نميتوانند كار كنند. زنهاي ما مثل زنهاي شهر بيكار نيستند و از صبح تا شام در باغ ، در مزرعه ، در خانه كار ميكنند. اين آخوند از بس از رو گرفتن صحبت ميكند ، ما را از آتش جهنم ميترساند ، كه ماندهايم متحير. اين صحبتي كه شما كرديد من خيلي خوشحال شدم. معلوم شد اينها از پيش خود ميگويند.
خداداد : اين آخوند اگر شعور داشت ميديد كه زنهاي دهات كه رو نميگيرند و بكارهاي شوهرانشان كمك ميكنند بسيار بهتر از زنهاي روگير شهري هستند. اينها علاقهشان بشوهرانشان بسيار بيشتر از آنهاست. ميديد كه در دهات كه زنها رو نميگيرند فساد باندازهي ده يك ، بلكه صد يك شهر نيست. اينها نميفهمند كه آنچه زن و مرد را از راه ميبرد و بفساد مياندازد رو باز بودن زنها نيست. بلكه آميزشهاي آزادانهي زن و مرد و علتهاي متعدد ديگر است.
ملكي : حقيقتاً اين مطالب بسيار ساده است. نميدانم اينها چرا نميفهمند؟!..
خداداد : اساساً اينها خيال فهميدن ندارند. هر يكي ميرود و مختصر درس ميخواند و منظورشان تنها آنست كه مردم را آسوده نگزارند و در كارهاي آنها دخالت نكنند. زنها و مردهاي سادهلوح را با آتش جهنم ترسانيده مطيع خود گردانند. براي اينكه شما بدانيد اينها دين ندارند و پابند بچيزي نيستند من دليل واضحي برايتان ميآورم :
در اين سي سال دورهي مشروطه هر چيزي كه تازه پيدا شده اينها گفتهاند حرامست و دشمني كردهاند و مردم را با آتش جهنم ترسانيدهاند. ولي پس از مدتي كه كهنه شده خودشان آن را گرفتهاند.
مشروطه پيدا شد آن دشمنيها را كردند و كار را بخونريزي رسانيدند و اكنون خودشان و فرزندانشان وكيل ميشوند و در مجلس مينشينند و قانون ميگزارند.
مدرسهي طرز جديد تأسيس يافت قيامت برپا كردند. بچهها را بابي و بهايي ناميده ، الواط و اشرار را بآزار آنها واداشتند. ولي حالا دختران و پسران خودشان را بهمان مدرسهها ميفرستند.
ادارهها كه تأسيس يافت ميگفتند پولش حرامست. اعضاي ادارات را تفسيق ميكردند. اكنون خودشان و فرزندانشان در ادارهها هستند.
محضرهاي رسمي كه تازه تأسيس شد هايهوي بلند كردند كه بدعت است. الان همهي محضرها در دست خود آنهاست.
ملكي : همين آقاي بدرالشريعه رئيس محضر است.
خداداد : من حكايتي براي شما نقل كنم تا بدانيد اينها چه مردمآزارند :
تا پنجاه سال پيش از اين ، زنهاي ايران رختهاشان يك تنبان بلندي بوده كه بپا ميكردهاند و پيراهن كه از نصف بدن ميگذشت از بالا ميپوشيدهاند. سپس نيم تنهاي يا كُلَجهاي از روي آنها بتن ميكردهاند. اين رخت الان در بسياري از دهات مخصوصاً در دهات جنوب ، باقيست. رخت معمولي زنها اين بوده. چيزي كه هست در شهرها زنهاي جوان كمكم تنبان و پيراهن را كوتاهتر گردانيده بودند.
پنجاه سال پيش در تبريز تازه معمول شد كه زنها شلوار سياهي هم از زير تنبان يا شليته بپا كنند. بديهيست كه هيچ ضرري نداشت. زيرا پاهاي آنها را هم ميپوشانيد. از طرف ديگر اصلاً زن آزاد است كه در برابر شوهرش هرگونه رختي كه خواست بپوشد. شما ميدانيد كه زنهاي ايران گذشته از آنكه جز با چادر و روبند ببيرون نميآيند در خانه هم در برابر برادر و پدر چادر نماز بسر ميكنند و خود را ميپوشانند. پس آن شلوار تنها براي نزد شوهرها بود و من باز ميگويم هيچ زياني نداشت.
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
تکهی 1
🔸 چنانكه در نشست پيش گفتم چهار تن از شاعران بنام ايرانند كه گذشته از بديهاي شاعري ، بدآموز نيز بوده و بتوده زيانهاي بزرگ رسانيدهاند. سه تن از آنان را ياد كردم و اينك از چهارم سخن ميرانم.
4ـ حافظ : من نميدانم بحافظ چه نامي دهم؟! اين مرد از همهی بدآموزان بدتر است. اين مرد هم شاعر بدآموز ميبوده و هم بدآموز شاعر. باين معني كه هم مانند سعدي هوس بسيار بشعر گفتن ميداشته و ياوهگويي را هنري ميپنداشته و هم مانند خيام و مولوي انديشههاي تند زهرآلود در مغزش آكنده ميبوده كه ميخواسته آنها را بيرون ريزد و نميتوانسته آرام بگيرد. اينبوده خود را بپناه ستايشگري و گدايي و مفتخواري و بادهگساري كشيده پياپي غزل و شعرهاي ديگر گفته و بيرون ريخته.
اين مرد بيشتري از بديهاي شاعران را ـ از ياوهگويي ، مفتخواري ، گزافگويي ، ستايشگري ، چاپلوسي ، بچهبازي ، بادهگساري ـ دارا ميبوده و در همان حال چند رشته از بدآموزيها را نيز در مغز خود آكنده بوده. از خيام و خراباتيان خراباتيگري و جبريگري را گرفته ، از مولوي و صوفيان صوفيگري و بافندگيهاي آنان را آموخته ، اينها را با چيزهاي ديگر درهم آميخته در شعرهاي خود ميگنجانيده.
دربارهی حافظ آنچه ميبايد نخست بگويم آنست كه اين شاعر چون از زمانهاي پيش شناخته ميبوده و لقب «لسانالغيب» ميداشته سپس نيز در هياهوي بدخواهانهی اخير دربارهی او بيشتر كوشيده شده بسياري از جوانان و كسان ديگر كه فريب آن ستايشها را خوردهاند ، ديوان شاعر را بدست ميگيرند و ميخواهند بخوانند و بدانند او چه گفته ، چه راهي را دنبال كرد ، خواستش چه ميبوده ، و چون شعرهاي حافظ آشفته است و آغاز و انجامي نميدارد ، آنگاه سخنانش گوناگون ميباشد درماندهاند و چيزي نفهميدهاند ، و چون بشاعر بدگماني نيارَستهاند ناچار شدهاند مغز خود را بفرسايند و از آن آشفتهگوييها چيزهايي دربياورند. بدينسان خود را به رنج مياندازند و كوششهاي بيهوده ميكنند.
در سالهاي اخير يكي از كارهاي بيهوده و افسوسآور همين بوده. مغزهايي كه ميتوانست در راه دانشها بكار رود در اين راه بكار رفته. برخي كتابها نيز نوشته شده. جاي صد افسوسست كه يكي نشسته و آشفتهگوييها كرده و آسمان و ريسمان بهم بافته و ديگران خود را ناچار ميشناسند كه مغزهاي خود فرسايند و از آن گفتهها معنيهاي بساماني1 درآورند. خدا روي بدخواهان را سياه گرداناد !
ميدانيد كه ما دفتري بنام «حافظ چه ميگويد؟..» كه چند بار بچاپ رسيده نوشتهايم. چنانكه در آن دفتر گفتهايم حافظ بيش از همه ميخواسته غزل سازد. غزل ساختن را كاري ميشناخته ـ كاريكه او ميبايست دنبال كند. اينست بيش از همه دربند رويهی غزل ميبوده. نخست آن را بديده ميگرفته. معني پايگاه دوم را ميداشته كه هرچه بود بوده. چيزي كه هست چون بچند گونه بدآموزيهاي زهر آلود از خراباتيگري ، جبريگري ، صوفيگري ، ستايش باده ـ آشنا ميبوده در هر كجا كه ميتوانسته اینها را درمیان گفتههای خود جا میداده و هر کجا که نمیتوانسته (قافيه يا وزن راه نميداده) بمضمونهاي پا در هواي شاعران يا بسخنان ديگر ميپرداخته و گاهي نيز بيكبار چرندگويي ميكرده.
اگر چنين انگاريد كه حافظ ششهزار شعر گفته بيگمان سههزار آن مضمونهاي پا در هواي شاعرانه يا چرند است. از سههزار ديگر دو هزار و نهصد و نودتاش بدآموزيها يا ستايش باده است. در همهی سخنان اين مرد ده شعر بيشتر نتوان يافت كه معناي پذيرفتني از آن برآيد. اين يكسو و آشفتگي گفتههايش يكسو. غزلهاييكه گفته بيشتر درهمست. در كم جاييست كه دو بيت در يك زمينه يا بهمبسته باشد.
براي آنكه گفتههامان از روي دليل باشد اينك ديوان حافظ در اينجاست. من ميخواهم باز كنم و يكي از غزلهايش بگيرم و بشكافم و شعرهايش يكايك بزندم.2 نخست بدانيد كه حافظ همچون شاعران ديگر از پيش قافيهها را فهرست ميكرده و سپس براي هر يكي مضموني ميبافته و شعري ميساخته و قافيه را در آن مينشانده. نخست اين را بديده گيريد. اينك غزل ، بيتهايش يكايك ميخوانم :
آن شب قدري كه گويند اهل خلوت امشبست يا رب اين دولت ز تأثير كدامين كوكبست
كدام شب را ميگويد؟. آيا ميتوان پنداشت كه شبي بوده و بشاعر خوش افتاده آن را ميگويد؟. هيچگاه نتوان پنداشت. بيگمان هيچ شبي را نميگويد. بيگمان خواسته است از واژههاي «شب» و «كوكب» سود جويد و قافيه گرداند. بيگمان خواسته است سخني ببافد و شما ميبينيد كه در مصرع نخست از دانشهاي اسلامي خود ياوري طلبيده و در مصرع دوم از ستارهشماري (يا فن نجوم) سودجوييها كرده. «مضمونهاي پا در هوا» كه نامش ميبريم اينهاست. اينها همه «سَمَرد»=وهم است.
1ـ بسامان = منظم ـ و
2ـ زنديدن (همچون خنديدن) = شرح دادن ـ و
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
تکهی 1
🔸 چنانكه در نشست پيش گفتم چهار تن از شاعران بنام ايرانند كه گذشته از بديهاي شاعري ، بدآموز نيز بوده و بتوده زيانهاي بزرگ رسانيدهاند. سه تن از آنان را ياد كردم و اينك از چهارم سخن ميرانم.
4ـ حافظ : من نميدانم بحافظ چه نامي دهم؟! اين مرد از همهی بدآموزان بدتر است. اين مرد هم شاعر بدآموز ميبوده و هم بدآموز شاعر. باين معني كه هم مانند سعدي هوس بسيار بشعر گفتن ميداشته و ياوهگويي را هنري ميپنداشته و هم مانند خيام و مولوي انديشههاي تند زهرآلود در مغزش آكنده ميبوده كه ميخواسته آنها را بيرون ريزد و نميتوانسته آرام بگيرد. اينبوده خود را بپناه ستايشگري و گدايي و مفتخواري و بادهگساري كشيده پياپي غزل و شعرهاي ديگر گفته و بيرون ريخته.
اين مرد بيشتري از بديهاي شاعران را ـ از ياوهگويي ، مفتخواري ، گزافگويي ، ستايشگري ، چاپلوسي ، بچهبازي ، بادهگساري ـ دارا ميبوده و در همان حال چند رشته از بدآموزيها را نيز در مغز خود آكنده بوده. از خيام و خراباتيان خراباتيگري و جبريگري را گرفته ، از مولوي و صوفيان صوفيگري و بافندگيهاي آنان را آموخته ، اينها را با چيزهاي ديگر درهم آميخته در شعرهاي خود ميگنجانيده.
دربارهی حافظ آنچه ميبايد نخست بگويم آنست كه اين شاعر چون از زمانهاي پيش شناخته ميبوده و لقب «لسانالغيب» ميداشته سپس نيز در هياهوي بدخواهانهی اخير دربارهی او بيشتر كوشيده شده بسياري از جوانان و كسان ديگر كه فريب آن ستايشها را خوردهاند ، ديوان شاعر را بدست ميگيرند و ميخواهند بخوانند و بدانند او چه گفته ، چه راهي را دنبال كرد ، خواستش چه ميبوده ، و چون شعرهاي حافظ آشفته است و آغاز و انجامي نميدارد ، آنگاه سخنانش گوناگون ميباشد درماندهاند و چيزي نفهميدهاند ، و چون بشاعر بدگماني نيارَستهاند ناچار شدهاند مغز خود را بفرسايند و از آن آشفتهگوييها چيزهايي دربياورند. بدينسان خود را به رنج مياندازند و كوششهاي بيهوده ميكنند.
در سالهاي اخير يكي از كارهاي بيهوده و افسوسآور همين بوده. مغزهايي كه ميتوانست در راه دانشها بكار رود در اين راه بكار رفته. برخي كتابها نيز نوشته شده. جاي صد افسوسست كه يكي نشسته و آشفتهگوييها كرده و آسمان و ريسمان بهم بافته و ديگران خود را ناچار ميشناسند كه مغزهاي خود فرسايند و از آن گفتهها معنيهاي بساماني1 درآورند. خدا روي بدخواهان را سياه گرداناد !
ميدانيد كه ما دفتري بنام «حافظ چه ميگويد؟..» كه چند بار بچاپ رسيده نوشتهايم. چنانكه در آن دفتر گفتهايم حافظ بيش از همه ميخواسته غزل سازد. غزل ساختن را كاري ميشناخته ـ كاريكه او ميبايست دنبال كند. اينست بيش از همه دربند رويهی غزل ميبوده. نخست آن را بديده ميگرفته. معني پايگاه دوم را ميداشته كه هرچه بود بوده. چيزي كه هست چون بچند گونه بدآموزيهاي زهر آلود از خراباتيگري ، جبريگري ، صوفيگري ، ستايش باده ـ آشنا ميبوده در هر كجا كه ميتوانسته اینها را درمیان گفتههای خود جا میداده و هر کجا که نمیتوانسته (قافيه يا وزن راه نميداده) بمضمونهاي پا در هواي شاعران يا بسخنان ديگر ميپرداخته و گاهي نيز بيكبار چرندگويي ميكرده.
اگر چنين انگاريد كه حافظ ششهزار شعر گفته بيگمان سههزار آن مضمونهاي پا در هواي شاعرانه يا چرند است. از سههزار ديگر دو هزار و نهصد و نودتاش بدآموزيها يا ستايش باده است. در همهی سخنان اين مرد ده شعر بيشتر نتوان يافت كه معناي پذيرفتني از آن برآيد. اين يكسو و آشفتگي گفتههايش يكسو. غزلهاييكه گفته بيشتر درهمست. در كم جاييست كه دو بيت در يك زمينه يا بهمبسته باشد.
براي آنكه گفتههامان از روي دليل باشد اينك ديوان حافظ در اينجاست. من ميخواهم باز كنم و يكي از غزلهايش بگيرم و بشكافم و شعرهايش يكايك بزندم.2 نخست بدانيد كه حافظ همچون شاعران ديگر از پيش قافيهها را فهرست ميكرده و سپس براي هر يكي مضموني ميبافته و شعري ميساخته و قافيه را در آن مينشانده. نخست اين را بديده گيريد. اينك غزل ، بيتهايش يكايك ميخوانم :
آن شب قدري كه گويند اهل خلوت امشبست يا رب اين دولت ز تأثير كدامين كوكبست
كدام شب را ميگويد؟. آيا ميتوان پنداشت كه شبي بوده و بشاعر خوش افتاده آن را ميگويد؟. هيچگاه نتوان پنداشت. بيگمان هيچ شبي را نميگويد. بيگمان خواسته است از واژههاي «شب» و «كوكب» سود جويد و قافيه گرداند. بيگمان خواسته است سخني ببافد و شما ميبينيد كه در مصرع نخست از دانشهاي اسلامي خود ياوري طلبيده و در مصرع دوم از ستارهشماري (يا فن نجوم) سودجوييها كرده. «مضمونهاي پا در هوا» كه نامش ميبريم اينهاست. اينها همه «سَمَرد»=وهم است.
1ـ بسامان = منظم ـ و
2ـ زنديدن (همچون خنديدن) = شرح دادن ـ و
🔶 گفت و شنید
(بخش دوم)
🔸آمدیم به جوانان درسخوانده ، اینان درماندهتر از دیگران میباشند. از یكسو بیشتر آنان (نه همگیشان) جز هایهوی مادیگری چیز دیگری یاد نگرفتهاند. این درسشان بسیار روانست : «آدم باید زیرك باشد ، پول در بیاورد ، چند روز زندگانی را با خوشی بسر دهد ، میهنپرستی چیست؟!...».
🔸 از سوی دیگر این بیچارگان چون به بیماری «جداسری» گرفتارند اگر ده تن در یكجا گرد آیند ده دسته خواهند بود و هیچكدام گردن به گفتهی دیگری نخواهد گذاشت.
(بخش دوم)
🔸آمدیم به جوانان درسخوانده ، اینان درماندهتر از دیگران میباشند. از یكسو بیشتر آنان (نه همگیشان) جز هایهوی مادیگری چیز دیگری یاد نگرفتهاند. این درسشان بسیار روانست : «آدم باید زیرك باشد ، پول در بیاورد ، چند روز زندگانی را با خوشی بسر دهد ، میهنپرستی چیست؟!...».
🔸 از سوی دیگر این بیچارگان چون به بیماری «جداسری» گرفتارند اگر ده تن در یكجا گرد آیند ده دسته خواهند بود و هیچكدام گردن به گفتهی دیگری نخواهد گذاشت.
goftowenid 2.pdf
151.1 KB
🔶 گفت و شنید
(بخش دوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(بخش دوم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
3) کیمون ـ تکهی 7
🔸 آن سختى كه كيمون به ايرانيان داد و آنان را از غرورى كه داشتند بيرون آورد كس ديگرى نداده بود. چه او باين خرسند نبود كه يونان از دست ايرانيان رها باشد و آزاد زيد بلكه دنبال ايرانيان را گرفته پيش از آنكه بتوانند اندكى از رنج جنگ بياسايند و يا نفسى آسوده بكشند بسختگيرى پرداخت و پياپى آباديهايى را ويرانه مىساخت و شهرهايى را با زور مىگشاد و كسانى را بشورش برمىانگيخت و ياورى بايشان مىنمود. بدين تدبيرها در اندك زمانى آسيا را از ايونا تا پامفيليا از ايرانيان بپيراست كه ديگر سپاهى از ايران در آنجاها نبود. چون خبر براى او آوردند كه دستهاى از سركردگان پادشاه در كنار پامفيليا آماده و آراسته با سپاهيانى در خشكى و كشتيهاى زرهپوشى در دريا انتظار رسيدن او را دارند كيمون بر آن سر شد كه سراسر دريا ازآن يونانيان باشد و خود كارى را كند كه از آن پس جزيرههاى خليدونى1 دور از دسترس ايرانيان گردد و كسى طمع در آنجا نتواند كردن ، با اين قصد بود كه با دويست كشتى جنگى از كنيدوس2 و بندر ترييوپى3 روانه گرديد و اين كشتيها آنها بود كه ثميستوكليس بنظارت خويشتن با دقت بسيار ساخته و بيش از همه تندى و چابكى آنها در راهپيمايى و گرديدن رعايت نموده بود. كيمون نيز تغييرهايى در آنها داده چنان ساخت كه دستهی انبوهى از جنگجويان در آنها جا گرفته بآسانى بجنگ مىپرداختند. نخست با اين كشتيها بر سر شهر كوچك فاساليس4 راند كه مردم آنجا اگرچه يونانى بودند ولى هنوز هوادارى از ايران مىنمودند و بكشتيهاى كيمون راه باز نمىكردند كه ببندر شهر ايشان درآيد. همهى زمينهاى پيرامون را ويرانه ساخته تا نزديك ديوارهاى شهر پيش رفت. ولى سپاهيان خيوس كه اينزمان در لشكر او كار مىنمودند چون دوستان ديرين مردم فاساليس بودند خواستند كارى كنند كه خشم سردار را بر آن مردم كمتر گردانند و براى اين مقصود تيرهايى كه بشهر مىفرستادند نامهايى نوشته بآنها مىبستند و بدينسان مردم شهر را از چگونگى باخبر مىساختند و در نتيجهی اين كار بود كه جنگ بآشتى انجاميد و كيمون زينهار بآنها بخشيد ، با اين شرط كه ده تالنت پرداخته وآنگاه همراه او بجنگ ايرانيان روانه شوند. ايفوروس مىگويد : «فرمانده كشتيهاى ايران تثرائوتيس5 و سردار لشكر خشكى فرنداتيس6 بود.» ليكن كالستينس بر اين سخن است كه فرمانده همگى سپاهيها در خشكى و دريا آريمناديس7 پسر گوبرواس8 بوده و او با همهی زور و سپاه خود در دهانهی رود ايوروميدون9 درنگ داشت نه بقصد آنكه بجنگ برخيزد بلكه چون هشتاد كشتى فنيقى از قبرس راه برگرفته بودند انتظار رسيدن آنها را داشت و پشتيبانى از آنها مىنمود. كيمون قصد او را دانسته بسوى او روانه گرديد كه اگرهم بدلخواه بجنگ درنیايد ناگزيرش گرداند. ايرانيان چون رسيدن اينان را ديدند بدهانهی رود پس كشيدند كه از حمله بركنار باشند. ولى چون ديدند يونانيان قصد آنان را دارند و با همهی كنارهگيرى همچنان دنبالشان مىكنند ناگزير گرديده بگفتهی فانوديموس10 با ششصد كشتى بجنگ درآمدند. ولى ايفوروس مىگويد : تنها سيصد و چهل كشتى داشتند. بهرحال كارى كه شايستهی آن نيرو و زور بود نكردند و بيش از اين هنرى ننمودند كه بیدرنگ پاروها را برگردانيده روى بسوى خشكى نهادند و آنانكه زودتر رسيدند خود را بيرون انداخته بلشكرگاه در آن نزديكى بگريختند ولى ديگران با كشتى خود يا نابود گرديدند و يا اسير افتادند. ميزان شمارش آنان را از اينجا مىتوان بدست آورد كه گذشته از كسانى كه گريخته جان بدر بردند يا كسانى كه بدريا فرو رفتند دويست كشتى بدست يونانيان افتاد.
1ـ Chelidoni
2ـ Cnidos
3ـ Triopi
4ـ Phaselis
5ـ Tithraustes
6ـ Pherndates
7ـ Ariomandes
8ـ Gobruas
9ـ Eurymedon
10ـ Phanodemus
3) کیمون ـ تکهی 7
🔸 آن سختى كه كيمون به ايرانيان داد و آنان را از غرورى كه داشتند بيرون آورد كس ديگرى نداده بود. چه او باين خرسند نبود كه يونان از دست ايرانيان رها باشد و آزاد زيد بلكه دنبال ايرانيان را گرفته پيش از آنكه بتوانند اندكى از رنج جنگ بياسايند و يا نفسى آسوده بكشند بسختگيرى پرداخت و پياپى آباديهايى را ويرانه مىساخت و شهرهايى را با زور مىگشاد و كسانى را بشورش برمىانگيخت و ياورى بايشان مىنمود. بدين تدبيرها در اندك زمانى آسيا را از ايونا تا پامفيليا از ايرانيان بپيراست كه ديگر سپاهى از ايران در آنجاها نبود. چون خبر براى او آوردند كه دستهاى از سركردگان پادشاه در كنار پامفيليا آماده و آراسته با سپاهيانى در خشكى و كشتيهاى زرهپوشى در دريا انتظار رسيدن او را دارند كيمون بر آن سر شد كه سراسر دريا ازآن يونانيان باشد و خود كارى را كند كه از آن پس جزيرههاى خليدونى1 دور از دسترس ايرانيان گردد و كسى طمع در آنجا نتواند كردن ، با اين قصد بود كه با دويست كشتى جنگى از كنيدوس2 و بندر ترييوپى3 روانه گرديد و اين كشتيها آنها بود كه ثميستوكليس بنظارت خويشتن با دقت بسيار ساخته و بيش از همه تندى و چابكى آنها در راهپيمايى و گرديدن رعايت نموده بود. كيمون نيز تغييرهايى در آنها داده چنان ساخت كه دستهی انبوهى از جنگجويان در آنها جا گرفته بآسانى بجنگ مىپرداختند. نخست با اين كشتيها بر سر شهر كوچك فاساليس4 راند كه مردم آنجا اگرچه يونانى بودند ولى هنوز هوادارى از ايران مىنمودند و بكشتيهاى كيمون راه باز نمىكردند كه ببندر شهر ايشان درآيد. همهى زمينهاى پيرامون را ويرانه ساخته تا نزديك ديوارهاى شهر پيش رفت. ولى سپاهيان خيوس كه اينزمان در لشكر او كار مىنمودند چون دوستان ديرين مردم فاساليس بودند خواستند كارى كنند كه خشم سردار را بر آن مردم كمتر گردانند و براى اين مقصود تيرهايى كه بشهر مىفرستادند نامهايى نوشته بآنها مىبستند و بدينسان مردم شهر را از چگونگى باخبر مىساختند و در نتيجهی اين كار بود كه جنگ بآشتى انجاميد و كيمون زينهار بآنها بخشيد ، با اين شرط كه ده تالنت پرداخته وآنگاه همراه او بجنگ ايرانيان روانه شوند. ايفوروس مىگويد : «فرمانده كشتيهاى ايران تثرائوتيس5 و سردار لشكر خشكى فرنداتيس6 بود.» ليكن كالستينس بر اين سخن است كه فرمانده همگى سپاهيها در خشكى و دريا آريمناديس7 پسر گوبرواس8 بوده و او با همهی زور و سپاه خود در دهانهی رود ايوروميدون9 درنگ داشت نه بقصد آنكه بجنگ برخيزد بلكه چون هشتاد كشتى فنيقى از قبرس راه برگرفته بودند انتظار رسيدن آنها را داشت و پشتيبانى از آنها مىنمود. كيمون قصد او را دانسته بسوى او روانه گرديد كه اگرهم بدلخواه بجنگ درنیايد ناگزيرش گرداند. ايرانيان چون رسيدن اينان را ديدند بدهانهی رود پس كشيدند كه از حمله بركنار باشند. ولى چون ديدند يونانيان قصد آنان را دارند و با همهی كنارهگيرى همچنان دنبالشان مىكنند ناگزير گرديده بگفتهی فانوديموس10 با ششصد كشتى بجنگ درآمدند. ولى ايفوروس مىگويد : تنها سيصد و چهل كشتى داشتند. بهرحال كارى كه شايستهی آن نيرو و زور بود نكردند و بيش از اين هنرى ننمودند كه بیدرنگ پاروها را برگردانيده روى بسوى خشكى نهادند و آنانكه زودتر رسيدند خود را بيرون انداخته بلشكرگاه در آن نزديكى بگريختند ولى ديگران با كشتى خود يا نابود گرديدند و يا اسير افتادند. ميزان شمارش آنان را از اينجا مىتوان بدست آورد كه گذشته از كسانى كه گريخته جان بدر بردند يا كسانى كه بدريا فرو رفتند دويست كشتى بدست يونانيان افتاد.
1ـ Chelidoni
2ـ Cnidos
3ـ Triopi
4ـ Phaselis
5ـ Tithraustes
6ـ Pherndates
7ـ Ariomandes
8ـ Gobruas
9ـ Eurymedon
10ـ Phanodemus
🔶 بدرالشریعه شعر سروده
(تکهی سوم)
ولي آخوندها رگ مردمآزاريشان تحريك شد و نخواستند بدبخت زنها باري در پوشيدن آن شلوار آزاد باشند ، در اينجا و آنجا زمزمه آغاز كردند : حرامست ، بدعت است ، لبهي آن از زير چادر ظاهر ميشود. خواب ديدند كه زني كه مرده بود شلواري از آتش بپايش كرده بودند. با اين وسوسههاي شيطاني زنهاي بدبخت را ناآسوده گردانيدند. مادر شوهرها دستاويز پيدا كردند كه با عروسها جنگ و ستيزه آغاز كنند. پيرهزنهاي حسود بهانه بدست آوردند كه بزنهاي جوان نيش فروبرند. زنهاي جوان دودل درماندند. يكي را هوس جواني غلبه ميكرد و از شلوار كه آرايش بود و مهر شوهر را باو فزونتر توانست گردانيد درنميگذشت. ولي هميشه دلش از ترس آتش جهنم لرزان بود. ديگري را ترس غلبه كرده شلوار را ميكند و دور ميانداخت. ولي هميشه در حسرت بود كه چرا نتوانسته شلواري پوشد و در جلو شوهرش راه رود. زنهايي كه شلوار بپا ميكردند اگر يكي بچهاش بيمار ميشد با خود ميانديشيد : «يقين شلوار پوشيدم اينطور شد». توبه ميكرد و ميرفت و شلوار از پايش درميآورد. سالي گفتگو از آمدن وبا بميان افتاده بود ، باز زبان ملاها دراز شد. باز زنها بترس و دللرزه افتادند و بسياري از آنها از ترس وبا از شلوار پوشيدن توبه كردند.
من در آن زمان بچه بودم ـ بچهي هفت و هشت ساله كه بميان زنها ميرفتم و گفتگوهاي آنها را ميشنيدم و ميفهميدم. مردمآزاري ملاها از آن زمان برايم روشن گرديده. آن شلواري كه آن همه حرف دربارهاش ميزدند پس از مدتي در همه جا معمول شد و زنها و دخترهاي خود ملاها نيز پوشيدند و همانست كه اكنون از مُد افتاده است و تنها در دهات زنها ميپوشند.
ارباب : مدتيست آقاي ملكي توصيف شما را كرده مژدهي آمدنتان را ميدادند. خدا را شكر كه زنده مانديم و بامروز رسيديم كه شما را ببينيم و اين صحبتها را بشنويم. اينها قلب آدم را روشن ميسازد. حقيقت اينست ما ملت ايران بدبخت شدهايم ، تكليف خود را نميفهميم. ملاحظه كنيد دربارهي زنها از يك طرف اين آقاي بدرالشريعه عرصه را بما تنگ گردانيده كه زنها بايد رو بگيرند ، از خانه بيرون نيايند ، آوازهاشان[صدا] كسي نشنود. از يك طرف هم من مختصر سوادي دارم ، گاهي از شهر روزنامهها كه ميآيد ميخوانم. ميبينم جوانها اصرار دارند كه بايد زنهاي ايران مثل زنهاي فرنگستان باشند : باداره بروند ، وكيل بشوند ، وزير بشوند. يك طرف بدرالشريعه زنها را عورت ميكند و ميگزارد آنجا ، يك طرف هم جوانها ميخواهند كه ما زنها را دستهگلي گردانيم و بزنيم بسرهامان. آدم نميداند بحرف كدام يكي از اينها گوش كند.
خداداد : دربارهي زن قضيه روشن است. زنها از مايند و ما از زنهاييم. ما از آنها زادهايم و آنها از ما پديد آمدهاند. زنها اگر نيكند از مايند اگر بدند از مايند. زنها دستهي جدايي نيستند و كشور جدايي ندارند كه ما آنها را از خود جدا دانسته بنشينيم و از نيك و بد آنها سخن رانيم.
حرفهاي ملاها بكلي بيربط است. آنها مقصودشان خودنمايي و مردمآزاريست ، آنها در اين توده كه هستند و روزي ميخورند كاري از دستشان ساخته نيست. نه سياست بلدند كه بمردم راهنماييهاي سياسي كنند و نه فهم و دانش دارند كه بمردم چيزهايي ياد دهند ـ چون كار ديگري از دستشان برنميآيد با مردمآزاريها خود را بياد مردم مياندازند.
شنيدهام مردي نايب حسين نام پير و بيچيز بوده و بزني كه داشته زود زود كتك ميزده. مردم متلك گفته بودند : نايب حسين پول ندارد كه براي زنش رخت و كفش خَرَد ، جواني ندارد كه با مهربانيها ازو دلجويي كند ، اگر كتك هم نزند پس از كجا دانسته خواهد شد كه شوهر اوست؟!.
اين ملاها همان حال را دارند. هيچ كاري از دستشان برنميآيد. اگر مردمآزاري هم نكنند پس از كجا دانسته خواهد شد كه هستند.
نتيجهي حرفهاي اينها آن شده است كه كه زنها كه نصف مردم اين كشورند بيكاره و بيهوده شدهاند. بقول رضاشاه تنها در موقع تهيهي خواربار است كه ما ميدانيم آنها هم هستند.
به هر حال رفتاري كه ما تا بامروز با زنها داشتهايم ناستوده است. زنها را خانهنشين ساختن و از ميان توده بيرون انداختن رفتار بسيار بيخردانهايست. زنها بايد درس خوانند ، معني زندگاني تودهاي را بفهمند ، از كشور و از سياست آن آگاه باشند ، بكارها علاقه پيدا كنند. در اين بارهها جاي گفتگو نيست. تنها گفتگو در دو چيز است :
(تکهی سوم)
ولي آخوندها رگ مردمآزاريشان تحريك شد و نخواستند بدبخت زنها باري در پوشيدن آن شلوار آزاد باشند ، در اينجا و آنجا زمزمه آغاز كردند : حرامست ، بدعت است ، لبهي آن از زير چادر ظاهر ميشود. خواب ديدند كه زني كه مرده بود شلواري از آتش بپايش كرده بودند. با اين وسوسههاي شيطاني زنهاي بدبخت را ناآسوده گردانيدند. مادر شوهرها دستاويز پيدا كردند كه با عروسها جنگ و ستيزه آغاز كنند. پيرهزنهاي حسود بهانه بدست آوردند كه بزنهاي جوان نيش فروبرند. زنهاي جوان دودل درماندند. يكي را هوس جواني غلبه ميكرد و از شلوار كه آرايش بود و مهر شوهر را باو فزونتر توانست گردانيد درنميگذشت. ولي هميشه دلش از ترس آتش جهنم لرزان بود. ديگري را ترس غلبه كرده شلوار را ميكند و دور ميانداخت. ولي هميشه در حسرت بود كه چرا نتوانسته شلواري پوشد و در جلو شوهرش راه رود. زنهايي كه شلوار بپا ميكردند اگر يكي بچهاش بيمار ميشد با خود ميانديشيد : «يقين شلوار پوشيدم اينطور شد». توبه ميكرد و ميرفت و شلوار از پايش درميآورد. سالي گفتگو از آمدن وبا بميان افتاده بود ، باز زبان ملاها دراز شد. باز زنها بترس و دللرزه افتادند و بسياري از آنها از ترس وبا از شلوار پوشيدن توبه كردند.
من در آن زمان بچه بودم ـ بچهي هفت و هشت ساله كه بميان زنها ميرفتم و گفتگوهاي آنها را ميشنيدم و ميفهميدم. مردمآزاري ملاها از آن زمان برايم روشن گرديده. آن شلواري كه آن همه حرف دربارهاش ميزدند پس از مدتي در همه جا معمول شد و زنها و دخترهاي خود ملاها نيز پوشيدند و همانست كه اكنون از مُد افتاده است و تنها در دهات زنها ميپوشند.
ارباب : مدتيست آقاي ملكي توصيف شما را كرده مژدهي آمدنتان را ميدادند. خدا را شكر كه زنده مانديم و بامروز رسيديم كه شما را ببينيم و اين صحبتها را بشنويم. اينها قلب آدم را روشن ميسازد. حقيقت اينست ما ملت ايران بدبخت شدهايم ، تكليف خود را نميفهميم. ملاحظه كنيد دربارهي زنها از يك طرف اين آقاي بدرالشريعه عرصه را بما تنگ گردانيده كه زنها بايد رو بگيرند ، از خانه بيرون نيايند ، آوازهاشان[صدا] كسي نشنود. از يك طرف هم من مختصر سوادي دارم ، گاهي از شهر روزنامهها كه ميآيد ميخوانم. ميبينم جوانها اصرار دارند كه بايد زنهاي ايران مثل زنهاي فرنگستان باشند : باداره بروند ، وكيل بشوند ، وزير بشوند. يك طرف بدرالشريعه زنها را عورت ميكند و ميگزارد آنجا ، يك طرف هم جوانها ميخواهند كه ما زنها را دستهگلي گردانيم و بزنيم بسرهامان. آدم نميداند بحرف كدام يكي از اينها گوش كند.
خداداد : دربارهي زن قضيه روشن است. زنها از مايند و ما از زنهاييم. ما از آنها زادهايم و آنها از ما پديد آمدهاند. زنها اگر نيكند از مايند اگر بدند از مايند. زنها دستهي جدايي نيستند و كشور جدايي ندارند كه ما آنها را از خود جدا دانسته بنشينيم و از نيك و بد آنها سخن رانيم.
حرفهاي ملاها بكلي بيربط است. آنها مقصودشان خودنمايي و مردمآزاريست ، آنها در اين توده كه هستند و روزي ميخورند كاري از دستشان ساخته نيست. نه سياست بلدند كه بمردم راهنماييهاي سياسي كنند و نه فهم و دانش دارند كه بمردم چيزهايي ياد دهند ـ چون كار ديگري از دستشان برنميآيد با مردمآزاريها خود را بياد مردم مياندازند.
شنيدهام مردي نايب حسين نام پير و بيچيز بوده و بزني كه داشته زود زود كتك ميزده. مردم متلك گفته بودند : نايب حسين پول ندارد كه براي زنش رخت و كفش خَرَد ، جواني ندارد كه با مهربانيها ازو دلجويي كند ، اگر كتك هم نزند پس از كجا دانسته خواهد شد كه شوهر اوست؟!.
اين ملاها همان حال را دارند. هيچ كاري از دستشان برنميآيد. اگر مردمآزاري هم نكنند پس از كجا دانسته خواهد شد كه هستند.
نتيجهي حرفهاي اينها آن شده است كه كه زنها كه نصف مردم اين كشورند بيكاره و بيهوده شدهاند. بقول رضاشاه تنها در موقع تهيهي خواربار است كه ما ميدانيم آنها هم هستند.
به هر حال رفتاري كه ما تا بامروز با زنها داشتهايم ناستوده است. زنها را خانهنشين ساختن و از ميان توده بيرون انداختن رفتار بسيار بيخردانهايست. زنها بايد درس خوانند ، معني زندگاني تودهاي را بفهمند ، از كشور و از سياست آن آگاه باشند ، بكارها علاقه پيدا كنند. در اين بارهها جاي گفتگو نيست. تنها گفتگو در دو چيز است :
يكي آنكه زنها بايد از آميزشهاي آزادانه با مردها پرهيز نمايند. باين معني زنها خود را آزاد ندانند كه با هر مردي كه خواستند دوست باشند و به هر بزمي كه خواستند بروند ، آميزشهاي آزادانهي زنها با مردها چيزيست كه مايهي لغزش مردها تواند بود و بالاخره زيانش بخود زنها خواهد رسيد. مردي كه بزني علاقه پيدا كرد خواهد كوشيد از هر راه كه باشد باو دست يابد ، سپس هم از هزار تن يكي پابندي و وفاداري نخواهد نمود ، و زن را بلجنزار بدنامي و بدبختي انداخته خود را بكنار خواهد كشيد.
زن بايد تا دختر است خود را بنگهباني پدر و برادر سپارد و چون بشوهر رفت او را نگهبان و پاسبان خود شناسد.
از آميزش و همنشيني مردها با زنها بيكبار جلو نتوان گرفت و نبايد گرفت. ولي اين آميزش بايد چنان باشد كه بديها از آن نزايد.
من با اين آقاي ملكي ، ميزبان ما ، ده سال بيشتر است دوستي داريم و آميزشهاي خانداني در ميانست. ما بخانهي آنها ميرويم و آنها بخانهي ما ميآيند. زنها و دخترها يكسو مينشينند و ما يكسو مينشينيم ، باهم ميگوييم و ميشنويم و ميخنديم ، با خوشي روز ميگذرانيم ، و در اين مدت نبوده است كه اندك رنجشي درميان ما باشد. اكنون هم با خانواده باينجا آمدهايم. ولي اگر آميزشهاي اروپايي داشتيم گمان نميرود در اين مدت بيرنجش بوديم.
يك موضوع ديگر وزير يا وكيل شدن زنهاست كه جوانها در روزنامهها دنبال ميكنند. در آن باره هم ما بايد پيروي باروپاييها نكنيم. وزير يا نمايندهي مجلس بودن كار زنها نيست. خدا زنها را براي كارهايي آفريده و مردها را براي كارهايي.
اين اشتباه از آن ناشي شده كه اهميت وظيفهي زن را كه بچهپروري و خانهداريست نميدانند. وزارت يا وكالت را بالاتر از آن ميدانند در حالي كه نيست.
يك جمله بگويم : چنانكه حرفهاي ملاها كه ميخواهند زنها را با اين حال بيكارگي نگه دارند و خرافات خود را بآنها تحميل كنند از روي فهم و خرد نيست ، حرفهاي روزنامهنويسها نیز كه ميكوشند زنها را به بزمهاي رقص و مستي كشانند جز از روي هوس نميباشد. بايد بهيچ يكي ارج نگزاشت. ما خود بايد راه خردمندانهاي براي زندگاني زنها باز نماييم.
اين رفتاري كه در دهات هست ، زنها رو نميگيرند و بكارهاي شوهران خود دخالت ميكنند و علاقهمندي نشان ميدهند بسیار بهتر است. ولي بايد شما در دهات مدرسه داشته باشيد و پسران و دخترانتان درس خوانند. نقص زندگاني شما بيش از همه بيسواديست.
زن بايد تا دختر است خود را بنگهباني پدر و برادر سپارد و چون بشوهر رفت او را نگهبان و پاسبان خود شناسد.
از آميزش و همنشيني مردها با زنها بيكبار جلو نتوان گرفت و نبايد گرفت. ولي اين آميزش بايد چنان باشد كه بديها از آن نزايد.
من با اين آقاي ملكي ، ميزبان ما ، ده سال بيشتر است دوستي داريم و آميزشهاي خانداني در ميانست. ما بخانهي آنها ميرويم و آنها بخانهي ما ميآيند. زنها و دخترها يكسو مينشينند و ما يكسو مينشينيم ، باهم ميگوييم و ميشنويم و ميخنديم ، با خوشي روز ميگذرانيم ، و در اين مدت نبوده است كه اندك رنجشي درميان ما باشد. اكنون هم با خانواده باينجا آمدهايم. ولي اگر آميزشهاي اروپايي داشتيم گمان نميرود در اين مدت بيرنجش بوديم.
يك موضوع ديگر وزير يا وكيل شدن زنهاست كه جوانها در روزنامهها دنبال ميكنند. در آن باره هم ما بايد پيروي باروپاييها نكنيم. وزير يا نمايندهي مجلس بودن كار زنها نيست. خدا زنها را براي كارهايي آفريده و مردها را براي كارهايي.
اين اشتباه از آن ناشي شده كه اهميت وظيفهي زن را كه بچهپروري و خانهداريست نميدانند. وزارت يا وكالت را بالاتر از آن ميدانند در حالي كه نيست.
يك جمله بگويم : چنانكه حرفهاي ملاها كه ميخواهند زنها را با اين حال بيكارگي نگه دارند و خرافات خود را بآنها تحميل كنند از روي فهم و خرد نيست ، حرفهاي روزنامهنويسها نیز كه ميكوشند زنها را به بزمهاي رقص و مستي كشانند جز از روي هوس نميباشد. بايد بهيچ يكي ارج نگزاشت. ما خود بايد راه خردمندانهاي براي زندگاني زنها باز نماييم.
اين رفتاري كه در دهات هست ، زنها رو نميگيرند و بكارهاي شوهران خود دخالت ميكنند و علاقهمندي نشان ميدهند بسیار بهتر است. ولي بايد شما در دهات مدرسه داشته باشيد و پسران و دخترانتان درس خوانند. نقص زندگاني شما بيش از همه بيسواديست.
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
تکهی 2
🔸 تا بگيسوي تو دست ناسزايان كم رسد
هر دلي در حلقهي در ذكر يا رب يا رب است
ميبايست پنداشته شود كه شاعر يارش در نزدش ميبوده و اين سخن را باو ميگويد. ولي چنين نيست و جز مضموني پا در هوا يا «سَمَرد» نيست. تنها آن خواسته كه از قافيهی «يا رب» سود جويد و چنين مضموني را بافته و شما نيك انديشيد كه بسيار پست است : ياري ميبوده ويلگرد و هر جايي ، عاشقانش «يا رب ، يا رب» گفته دعا ميكردهاند كه كم بهمهجا برود و دست ناسزايان به گيسوي او كم برسد.
كشتهي چاه زنخدان توام كز هر طرف
صد هزارش گردن جان زير طوق غبغب است
تنها خواسته از واژه «غبغب» سود جسته در قافيهاي نشاند. شنيده بوديم شاعران «يوسف دل را بچاه زنخدان اندازند» ، اين شاعر خودش بآن چاه افتاده و بدبخت كشته شده ، و اين شگفت كه با همهی كشته شدن باز آوازش ميآيد.
تاب خوي بر عارضش بين كافتاب گرم رو
در هواي آن عرق تا هست هر روزش شب است
آنجا شب ميبود و شاعر از خوشي آن خشنودي مينمود. اينجا ناگهان روز گرديده ، آفتاب گرم شده ، يار شاعر عرق كرده ، و بآن تابش عرق كه بر روي اوست آفتاب رشك ميبرد و روزهايش شب ميشود. تنها براي آنكه از واژهی شب بار ديگر بهره جويد بخود زور زده و چنين مضموني را بافته.
اندر آن موكب كه بر پشت صبا بندند زين
با سليمان چون برانم من كه مورم مركب است
افسانهاي هست كه دستگاه سليمان را باد برداشته در هوا ميبرده. لسانالغيب آن را بياد آورده و چيزي هم از خودش افزوده ميگويد : سليمان كه بر پشت صبا زين ميبندد و سوار ميشود ، من كه سوار مورچه هستم چگونه در آن موكب باشم و با سليمان همراه گردم. تنها براي آنكه از واژهی «مركب» سود جويد و «سليمان» و «مور» را در يك جا بياورد بچنين مضمون خنكي برخاسته.
شهسوار من كه مه آيينهدار روي اوست
تاج خورشيد بلندش خاك نعل مركب است
اينجا يار شاعر «شهسوار» شد و ماه كه در آسمانست آينهدار روي اوست. باين معني كه از فروغ روي اوست كه ماه روشن ميشود. در اينجا شاعر يك راز دانشمندانه نيز بدست داده. اينكه دانشمندان از نخست گفتهاند : ماه از خود روشنايي ندارد ، راست بوده. ولي آنان نفهميده گفتهاند : روشنايي از آفتاب ميگيرد ، و اين شاعر نشان داده كه از روي شهسوار او ميگيرد. اما مصرع دوم ، من معنايش نميفهمم. همانا ميخواسته بگويد : «خاك نعل مركبش تاج خورشيد بلند است» چون وزن و قافيه راه نداده چنين گفته : «تاج خورشيد بلندش خاك نعل مركب است» كه بيكبار بيمعنيست. آنچه ميگويم : حافظ گاهي چرند هم گفته ، اينك نمونه آن. از اين جمله هيچ معنايي نتوان درآورد. بدبخت چون از واژهی «مركب» خوشش آمده آن را دو بار بكار برده و براي يك قافيه در مصرع نخست آن گزافه را بافته و در مصرع دوم اين چرند را گفته.
آب حيوانش ز منقار بلاغت ميچكد
زاغ كلك من بنام ايزد چه عالي مشرب است
در اينجا هم خود را ميستايد. كلكش را كه دانسته نيست ني يا پر يا چه بوده به زاغ تشبيه ميكند و ميگويد : از نوك آن آب زندگي ميچكد ، و براي آنكه زخم چشم نرسد يك «بنام ايزد» هم ميگويد. تنها براي آنكه از واژه «مشرب» سود جويد اينها را بافته است.
من نخواهم كرد ترك يار و جام مِي
زاهدان معذور داريدم كه اينم مذهب است
آنكه ناوك بر دلم از زير چشمي ميزند
قوت جان حافظش در خنده زير لب است
براي آنكه از واژه هاي «مذهب» و «لب» كه قافيه توانستندي بود درنگذرد اينها را بافته.
اين غزل همهاش مضمونهاي شاعرانه ميبود. بهتر است از جاي ديگر غزل ديگري بگيريم :
بسر جام آنكه نظر تواني كرد
كه خاك ميكده كحل بصر تواني كرد
در اين بيت شاعر «خراباتي» است. آن خراباتيان ميبودند كه از ميكده و مِي ستايشها كردندي و بر آن نيكيها بستندي. همانا افسانهاي ميبوده كه جمشيد جامي ميداشته كه نگه ميكرده و چگونگي كشور خود و مردم را در آن ميديده. شاعر كه يكي از هنرهايش دانستن آن گونه افسانهها بوده آن را بياد ما مياندازد و ميگويد : تو هنگامي تواني پي به راز جام جمشيد بري كه رو بميكده آوري و خاك آن را سرمه چشم گرداني. در ستايش ميخانه به يك چنين گزافهاي برخاسته.
گدايي در ميخانه طرفهی اكسيريست
گر اين عمل بكني خاك ، زر تواني كرد
اين هم گزافهي پا در هواي ديگري دربارهی ميخانه است.
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
تکهی 2
🔸 تا بگيسوي تو دست ناسزايان كم رسد
هر دلي در حلقهي در ذكر يا رب يا رب است
ميبايست پنداشته شود كه شاعر يارش در نزدش ميبوده و اين سخن را باو ميگويد. ولي چنين نيست و جز مضموني پا در هوا يا «سَمَرد» نيست. تنها آن خواسته كه از قافيهی «يا رب» سود جويد و چنين مضموني را بافته و شما نيك انديشيد كه بسيار پست است : ياري ميبوده ويلگرد و هر جايي ، عاشقانش «يا رب ، يا رب» گفته دعا ميكردهاند كه كم بهمهجا برود و دست ناسزايان به گيسوي او كم برسد.
كشتهي چاه زنخدان توام كز هر طرف
صد هزارش گردن جان زير طوق غبغب است
تنها خواسته از واژه «غبغب» سود جسته در قافيهاي نشاند. شنيده بوديم شاعران «يوسف دل را بچاه زنخدان اندازند» ، اين شاعر خودش بآن چاه افتاده و بدبخت كشته شده ، و اين شگفت كه با همهی كشته شدن باز آوازش ميآيد.
تاب خوي بر عارضش بين كافتاب گرم رو
در هواي آن عرق تا هست هر روزش شب است
آنجا شب ميبود و شاعر از خوشي آن خشنودي مينمود. اينجا ناگهان روز گرديده ، آفتاب گرم شده ، يار شاعر عرق كرده ، و بآن تابش عرق كه بر روي اوست آفتاب رشك ميبرد و روزهايش شب ميشود. تنها براي آنكه از واژهی شب بار ديگر بهره جويد بخود زور زده و چنين مضموني را بافته.
اندر آن موكب كه بر پشت صبا بندند زين
با سليمان چون برانم من كه مورم مركب است
افسانهاي هست كه دستگاه سليمان را باد برداشته در هوا ميبرده. لسانالغيب آن را بياد آورده و چيزي هم از خودش افزوده ميگويد : سليمان كه بر پشت صبا زين ميبندد و سوار ميشود ، من كه سوار مورچه هستم چگونه در آن موكب باشم و با سليمان همراه گردم. تنها براي آنكه از واژهی «مركب» سود جويد و «سليمان» و «مور» را در يك جا بياورد بچنين مضمون خنكي برخاسته.
شهسوار من كه مه آيينهدار روي اوست
تاج خورشيد بلندش خاك نعل مركب است
اينجا يار شاعر «شهسوار» شد و ماه كه در آسمانست آينهدار روي اوست. باين معني كه از فروغ روي اوست كه ماه روشن ميشود. در اينجا شاعر يك راز دانشمندانه نيز بدست داده. اينكه دانشمندان از نخست گفتهاند : ماه از خود روشنايي ندارد ، راست بوده. ولي آنان نفهميده گفتهاند : روشنايي از آفتاب ميگيرد ، و اين شاعر نشان داده كه از روي شهسوار او ميگيرد. اما مصرع دوم ، من معنايش نميفهمم. همانا ميخواسته بگويد : «خاك نعل مركبش تاج خورشيد بلند است» چون وزن و قافيه راه نداده چنين گفته : «تاج خورشيد بلندش خاك نعل مركب است» كه بيكبار بيمعنيست. آنچه ميگويم : حافظ گاهي چرند هم گفته ، اينك نمونه آن. از اين جمله هيچ معنايي نتوان درآورد. بدبخت چون از واژهی «مركب» خوشش آمده آن را دو بار بكار برده و براي يك قافيه در مصرع نخست آن گزافه را بافته و در مصرع دوم اين چرند را گفته.
آب حيوانش ز منقار بلاغت ميچكد
زاغ كلك من بنام ايزد چه عالي مشرب است
در اينجا هم خود را ميستايد. كلكش را كه دانسته نيست ني يا پر يا چه بوده به زاغ تشبيه ميكند و ميگويد : از نوك آن آب زندگي ميچكد ، و براي آنكه زخم چشم نرسد يك «بنام ايزد» هم ميگويد. تنها براي آنكه از واژه «مشرب» سود جويد اينها را بافته است.
من نخواهم كرد ترك يار و جام مِي
زاهدان معذور داريدم كه اينم مذهب است
آنكه ناوك بر دلم از زير چشمي ميزند
قوت جان حافظش در خنده زير لب است
براي آنكه از واژه هاي «مذهب» و «لب» كه قافيه توانستندي بود درنگذرد اينها را بافته.
اين غزل همهاش مضمونهاي شاعرانه ميبود. بهتر است از جاي ديگر غزل ديگري بگيريم :
بسر جام آنكه نظر تواني كرد
كه خاك ميكده كحل بصر تواني كرد
در اين بيت شاعر «خراباتي» است. آن خراباتيان ميبودند كه از ميكده و مِي ستايشها كردندي و بر آن نيكيها بستندي. همانا افسانهاي ميبوده كه جمشيد جامي ميداشته كه نگه ميكرده و چگونگي كشور خود و مردم را در آن ميديده. شاعر كه يكي از هنرهايش دانستن آن گونه افسانهها بوده آن را بياد ما مياندازد و ميگويد : تو هنگامي تواني پي به راز جام جمشيد بري كه رو بميكده آوري و خاك آن را سرمه چشم گرداني. در ستايش ميخانه به يك چنين گزافهاي برخاسته.
گدايي در ميخانه طرفهی اكسيريست
گر اين عمل بكني خاك ، زر تواني كرد
اين هم گزافهي پا در هواي ديگري دربارهی ميخانه است.