پاکدینی ـ احمد کسروی
7.59K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
mã rã bã kasi dowmani nist.pdf
139 KB
🔶 ما را با کسی دشمنی نیست

🔶 جای نومیدی نیست

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
birun az ãine sepehr cizi naxãhad bud 1-2.pdf
154 KB
🔶 بیرون از آیین سپهر چیزی نتواند بود ..

(هر دو بخش در یکجا)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
3) کیمون‌‌ ـ تکه‌ی 10

🔸 اما هوادارى او از لاكيدومنيان هنوز از آغاز جوانى اين هوادارى را داشت و از اين جهت ‌دو پسر خود را كه توأم زاييده شده بودند يكى را بنام لاكيدومنيوس‌1 و ديگرى را بنام ‌اليوس2 ناميده بود. استسيمبروتوس مى‌گويد : مادر اين دو پسر زنى از كليتوريوم‌3 بود. از اين جهت پريكليس گاهى بر آنان نكوهش ‌نموده مى‌گفت : خون مادر خود را در تن داريد. ولى ديودوروس4 جغرافى‌نگار ثابت ‌مى‌كند كه اين دو پسر و پسر ديگر كيمون كه نامش ثسالوس‌5 بود از ايسوديكى‌6 دختر ايوروپتوليموس‌7 زاييده شده بودند.
بهرحال يقين است كه كيمون بجهت دشمنى ثميستوكليس با لاكيدومنيان رابطه داشت‌ زيرا آنان ثميستوكليس را سخت دشمن مى‌دانستند و از كيمون از آغاز جوانى او پشتيبانى‌ می‌نمودند تا در برابر ثميستوكليس در آتن بزرگش گردانند. آتنيان هم در آن هنگام از اين كار ايشان خرسندى مى‌نمودند و آن مهربانى لاكيدومنيان ‌را براى كارهاى خودشان بسيار سودمند مى‌شمردند. زيرا در آن هنگام اسپارتيان روزبروز نيرومندتر مى‌گرديدند و همه‌ی يونانيان بسوى خود مى‌كشيدند و اختيار همه‌ی كارها در دست ‌آنان بود. از اين جهت از مهرى كه به كيمون مى‌نمودند آتنيان خرسندى داشتند ولى سپس كه ‌خود آتنيان زورمند گرديده بودند از دلبستگى‌ای كه كيمون به لاكيدومنيان مى‌نمود خشمناك‌ مى‌شدند و چون كيمون هميشه در گفتگوهاى خود نام آنان مى‌برد و بر آتنيان برتريشان مى‌داد مثلاً گاهى مى‌گفت : «لاكيدومنيان هرگز چنين كارى نمى‌كنند.» از اينجا آتنيان ناخرسندى ازو مى‌نمودند و كم‌كم كار بدشمنى با وى كشيد. ليكن بزرگ شدن داستان تا اين اندازه كه او را بهوادارى لاكيدومنيان متهم گرداند از يك پيشامدى برخاست كه در پايين شرح مى‌دهيم :
در سال چهارم پادشاهى آرخيداموس‌8 پسر زيوكسيداموس9 پادشاه اسپارتا در سرزمين‌ لاكيدومون سختترين زمين‌لرزى كه كسى ماننده‌ی آن را در ياد نداشت رويداد بدانسان كه ‌زمين از هم دريده شكافهاى بزرگى درو پديد آمد و كوه تااوگينوس‌10 چنان تكانى خورد كه ‌بسيارى از سنگهاى سخت آن شكافته گرديد. بجز از پنج خانه كه بى‌گزند ماند همه‌ی خانه‌هاى ‌شهر اسپارتا ويران گرديد. گفته‌اند اندكى پيش از آنكه لرزشى در زمين فهميده شود يك دسته از جوانان با يك دسته ‌از بچگان در زير يك سقفى گرد آمده سرگرم بازى بودند. در اين هنگام خرگوشى از يك‌ گوشه درآمده دويدن گرفت. دسته‌اى از بچگان با آنكه لخت بودند و تن‌هاى ايشان آلوده ‌به زيت11 بود دنبال او نمودند. ولى همينكه آنان از آنجا بيرون شدند سقف فرود آمده همه‌ی جوانان و بچگانى را كه در آنجا مانده بودند بكشت كه گور ايشان تا امروز سيسماتياس‌12 مى‌نامند. بارى ارخيداموس چون بلا را ديد دانست كه پشت سر آن چه حادثه‌هايى پيش خواهد آمد و چون مى‌ديد كه مردم چيزهاى پرارج خود را از خانه‌ها بيرون آورده در انديشه‌ی بيرون رفتن‌ و پراكنده شدن مى‌باشند درزمان خبر خطر داد كه تو گويى دشمنى آهنگ آنان كرده و فرمان داد كه مردم همگى در يكجا گرد آمده و ابزار و برگ جنگ آماده كرده بر گرد سر او باشند. همين تدبير اسپارتا را از گزند سختى نگهداشت. زيرا بندگان و اسيران در پيرامون شهر از همه جا گرد آمده و دست بهم داده بر آن سر شده بودند كه ناگهان بر شهر ريخته و مردم را در آن حال درماندگى غافلگير ساخته آنچه مال‌ از زلزله بازمانده تاراج نمايند. ولى چون بشهر نزديك شدند اسپارتيان را ديدند كه آراسته و آماده‌ی جنگ ايستاده‌اند. اينبود پس كشيده روى به ديهها و شهرچه‌هاى پيرامون آنجا گزاردند و دسته‌ی انبوهى از لاكونيان13 را دستگير ساخته با خود بردند. در همان هنگام مردم مسينا14 نيز آهنگ آنجا را كرده بودند و حمله بر شهر آوردند و اينبود كه اسپارتيان پريكليداس‌15 را به ‌آتن فرستاده ياورى طلبيدند.


1ـ Lacedaemonius
2ـ Eleus
3ـ Clitoriom
4ـ Diodorus
5ـ Thessalus
6ـ Isodice
7ـ Euryptolemus
8ـ Archidamus
9ـ Zeuxidamus
10ـ Taygetus
11ـ زیت = روغن زیتون ـ و
12ـ Sismatias
13ـ Lacones
14ـ Messens
15ـ Periclidas
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
تکه‌ی 5

🔸 اينست مي‌توان گفت كه انديشه‌هاي خراباتيانه پيش از خيام مي‌بوده. او آنها را گرفته و برويه‌ی بهتري انداخته و گستاخانه‌تر سروده. اين گمان هم دور نيست كه بيشتر رباعيها كه بنام خيام است ازو نباشد و كساني پيش ازو يا در همان زمان سروده باشند.
به هر حال انديشه‌هاي خيام را جز برخاسته از خرابات ـ خرابات بدانسان كه ستوديم ـ نتوان دانست وگرنه بهر چيست كه آنهمه ستايش از باده رفته؟!.. بهر چيست كه از زابهاي خدا تنها آمرزگاری او بديده گرفته شده؟!. بهر چيست كه در بي‌پروايي بجهان آنهمه پافشاري رفته؟!. بهر چيست كه از «قضا و قدر» و «لوح محفوظ» پياپي نام برده شده؟!. كساني كه بخدا باوري درست نمي‌داشته‌اند بلكه گاهي آشكاره بي‌باوري مي‌نموده‌اند ، چگونه بوده كه «بتقدير الهي» يا «بلوح محفوظ» ايمان داشته‌اند؟!. اينها با هم نتوانستي بود مگر از آن راه خراباتيگري كه در بالا ستوديم.
داستان جبريگري در اسلام ريشه مي‌داشته. كساني بر آن مي‌بوده و عنوان «لوح محفوظ» و برخي آيه‌هاي قرآن را (نافهميده) براي آن دليل مي‌آورده‌اند. اين خراباتيان آن را دستاويز نيكي براي باده‌خواريهاي خود شناخته گرفته و رها نكرده‌اند و پياپي آنها را به رخ ملايان و پارسايان كشيده‌اند :
تا كي ز چراغ مسجد و دود كنشت
تا چند زيان دوزخ و سود بهشت
رو بر سر لوح بين كه استاد قضا
روز ازل آنچه بودني بود نوشت

يا رب تو گلم سرشته‌اي من چه كنم
اين پشم و قصب تو رشته‌اي من چه كنم
هر نيك و بدي كه از من آيد بوجود تو بر سر من نوشته‌اي من چه كنم
به هر حال اين گفته‌هاي خيام يا ديگر خراباتيان در برابر گفته‌هاي پارسايان خشك‌مغز معنايي توانستي داد و ارجي توانستي داشت ولي در برابر آميغها يا از ديده‌ی سود و زيان زندگاني بي‌ارجست و بسيار بي‌معنيست.
اگر كارهاي زندگاني تنها آن بودي كه كسي با ملايمان بچَخَد و بآنان پاسخهاي دندان‌شكن دهد ، گفته‌هاي خيام ارج داشتي. سخن در آنجاست كه كارهاي زندگاني تنها آن نيست.
آري پارساي خشك‌مغزي كه از يكسو «قضا و قدر» و «لوح محفوظ» را بميان مي‌آورد و از يكسو باده‌خواران را با آتش دوزخ مي‌ترساند ، يك باده‌خوار توانستي گفته‌هاي خود او را به رخش كشد و بگويد :
ايزد چو گل وجود ما مي‌آراست
دانست ز فعل ما چه خواهد برخاست
بي‌حكمش نيست هر گناهي كه مراست
پس سوختن روز قيامت ز كجاست
اين سخن در پاسخ او بس بودي و زبانش را بسته داشتني.
ليكن گفتگو در آنست كه چيزهاي ديگري هم درميانست. اين درميانست كه باده بدرستي تن زيانمند است و بايد خود را در خوردن آن آزاد ندانست. آنگاه آن گونه باده‌خواري كه با بي‌پروايي بگذشته و آينده و بيدردي همراه مي‌بوده با زندگاني سرافرازانه نتواند ساخت. مردمي كه بآن گونه باده‌خواري گرايند بايد پستي و زيردستي را بگردن گيرند. بدي گفته‌هاي خيام از اينروست.
انديشه‌هاي خيامي چنانكه برخاسته از خراباتست شاينده‌ی خرابات نيز هست. گروهي اگر بخواهند از توده‌ها جدا گرديده ، همچون قرشمالان يك زندگاني پستي براي خود پديد آورند ، كه درپي آبرو و سرفرازي نبوده و بنيكي جهان دلبستگي نداشته با لختي بسازند ، و اندك خوراكي از هر كجا بود بدست آورده روز بگذرانند و تنها خواستشان اين باشد كه پرواي هيچي نكنند و با زور باده و چنگ و چغانه خود را خوش گردانند ـ چنين گروهي توانند خيام را فيلسوف شناسند و پيروي از انديشه‌هاي او كنند. براي ديگران بسيار نافهميست كه بسخنان او ارج گزارند. بسيار نافهميست كه بدآموزيهاي او را كه سراپا درس بي‌پروايي و بي‌غيرتي مي‌دهد در مغزهاي خود بياكنند.
چند روز پيش در راديو تهران نمايشي بود كه خيام با فيتز جرالد بهم رسيده‌اند و گفتگو مي‌كنند و خيام سپاس مي‌گزارد كه فيتز جرالد پس از گذشتن پانصد سال ، «افكار آسماني» او را به انگليسي ترجمه كرده و باعث رواج آنها شده. يك ايراني خيام مي‌بود و يك انگليسي فيتز جرالد. خيام آوازه راه انداخته از رباعيهايش بلند مي‌سرود و فيتز جرالد آهسته سخنی مي‌گفت.
من پيش خود شرمنده گرديدم. بياد آوردم كه اكنون آن انگليسي رازدان باين ايراني فريب خورده‌ی خام با چه نگاهي مي‌نگرد و زير لب بنافهمي او چه خنده‌اي مي‌كند. اين انديشه از بس مرا سهانيد نتوانستم تا آخر بنشينم و گوش دهم ، برخاسته باتاق ديگري رفته در را بروي خود بستم.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
3) کیمون‌‌ ـ تکه‌ی 11

🔸 افيالتيس همداستان نبود و مى‌گفت ما نبايد بشهرى كه همچشم آتن مى‌باشد ياورى كنيم ‌و با دست خود آن را نيرومند گردانيم. كنون كه اسپارت پايين افتاده بايد آن را در همان حال نگاهداشت تا از غرورش بكاهد. ولى كيمون بدانسان كه كريتياس‌1 آورده آسودگى و امينى لاكيدومون را بر بزرگى و چيرگى ‌آتن برمى‌گزيد و اينبود كه مردم را راضى گردانيده با دسته‌ی سپاهى بيارى اسپارت شتافت. ايون مى‌گويد : او جمله‌ی پرمعنايى را براى تحريك مردم در اين هنگام بکار مى‌برد و آن اينكه : «ما نبايد بگزاريم يونان لنگ بشود و نبايد بگزاريم آتن از داشتن يك هم‌يوغ بى‌بهره ‌گردد.»
و چون از اين سفر خود بازمى‌گشت بر بخشى از خاك كورنثس درآمد. لاخارتوس2 ايراد برو گرفته پرسيد : «چگونه بى‌اجازه بخاك ما درآمدى؟ كسى كه در خانه‌اى مى‌زند تا پاسخى نشنود و اجازه درنيابد چگونه بدرون درمى‌آيد؟» كيمون پاسخ داده گفت : «لاخارتوس! ولى شما كورنثيان در كلئوناى3 و مگارا4 را هيچ نزديد و با زور بدرون ‌رفتيد و چنين پنداشتيد كه هر كه زور دارد همه‌ى درها بروى او باز است.» اين سخن را گفته و از آنجا درگذشت. اندكى پس از اين حادثه لاكيدومنيان دوباره فرستاده از آتنيان ياورى طلبيدند زيرا بندگان و مسينيان دوباره جنبش كرده و بر اثومى‌5 دست يافته بودند ولى چون آتنيان روانه‌ی ‌آنجا شدند اسپارتيان از دلاورى و توانايى آنان بيم كرده از همگى دسته‌هايى كه بيارى آمده بودند تنها اينان را بازپس گردانيدند باين بهانه كه مى‌خواهيم تدبير ديگرى بکار بزنيم. آتنيان از اين كار سخت برآشفتند و چون بشهر خود بازگشتند از بس كه خشمناك بودند بدشمنى آن كسانى برخاستند كه هوادارى از اسپارت مى‌نمودند و كيمون را بآئين ‌اوستراكيسم براى ده سال از شهر بيرون راندند. در اين هنگام چنين رويداد كه اسپارتيان بجنگ رفته و دلفى را از دست فوكيان درآوردند و چون برمى‌گشتند در تاناگرا لشكرگاه زدند و آتنيان اين شنيده سپاه آراسته بقصد جنگ ايشان روانه گرديدند.
كيمون هم در اينجا حاضر گرديده با رخت و ابزار جنگ بتيره‌ی خود كه اوينيس‌6 بود پيوست تا همراه ديگر آتنيان در جنگ شركت نمايد. ولى شوراى پانصد تنى كه بود چون اين را شنيد و از آنسوى دشمنان كيمون مى‌گفتند مقصودش از اين پيوستن آن خواهد بود كه هنگام جنگ سامان آتنيان را بهم بزند و آن را دچار شكست ساخته لاكيدومنيان را بشهر آتن بكشاند از اين جهت شورا ترسيده بسركردگان دستور داد كه او را نپذيرند. كيمون از لشكر بيرون كشيد ولى به ايوثيپوس7 از مردم انافيلوستوس8 و ديگر همراهان ‌خود كه همگى تهمت‌زده‌ی هوادارى لاكيدومنيان بودند سپرد كه جانبازانه با دشمن كوشيده ‌بى‌گناهى خود را نزد همشهريانشان روشن سازند. اينان كه يكصد تن كمابيش بودند ابزار جنگ از كيمون گرفته همگى در يكجا توده‌وار حمله بدشمن برده چنان جانبازى نمودند و بیباكانه جنگيدند كه همگى تكه‌تكه شدند. آتنيان از اينكه چنين جوانمردان دليرى را از دست داده‌اند سخت تأسف خورده از تهمتى ‌كه بآنان زده بودند بى‌اندازه پشيمان گرديدند. بهمين جهت ديگر درباره‌ی كيمون ايستادگى ننموده دشمنى نشان ندادند و اين از يكسوى بجهت يادآورى نيكيهاى گرانبهاى گذشته‌ی او و از سوى ديگر بجهت فشارى بود كه ‌اينزمان يافته و از غرور خود كاسته بودند. زيرا در اين جنگ بزرگ تاناگرا شكست بر آتنيان افتاده وآنگاه بيمناك بودند كه چون بهار مى‌رسد پلوپونيسیان لشكر بر سر شهر نيز بياورند. از اين جهت قانونى گزاردند درباره‌ی اينكه كيمون را بشهر باز بخوانند و پيشنهاد كننده‌ی اين ‌قانون خود پريكليس بود. اين بود شيوه‌ی زندگانى مردم در آنزمان كه لگام كينه و مهر را رها ساخته و آنها را بر راستى و دادگرى چيره نمى‌گردانيدند و اينبود كه در هر كارى سود توده منظور مى‌گرديد ، هوس كه در ميان دريافتهاى آدمى از همه سركش‌تر است آنان اين را نيز زيردست سود توده ‌مى‌گردانيدند.


1ـ Critias
2ـ Lachartus
3ـ Cleonae
4ـ Megara
5ـ Ethome
6ـ Oeneis
7ـ Euthippus
8ـ Anaphlystus
komonisti dar Irãn 1-4.pdf
220.1 KB
🔶 کمونیستی در ایران

(همه‌ی بخشها در یکجا)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
تکه‌ی 6

🔸 داستان ما با خيام و انگليسيان داستان آن مرديست كه مي‌گويند اسبي مي‌داشت عاجز و تنبل و پير و ناتوان كه از دستش بستوه آمده بود. روز خواست او را بفروشد و آسوده گردد. افسارش را گرفته ببازار برد. در بازار دلال براي كشيدن خريداران سوار آن شد و با زور سيخ و تازيانه كمي دوانيد ، و آنگاه آواز بلند كرده گفت : «كيست بخرد يك اسب جوان و چاق و تيز رو و چالاكي را ...». چون چند بار اين ستايشها را سرود ، دارنده‌ي اسب پيش آمده افسار آن را گرفت و گفت : «اكنون كه چنانست چرا بفروشم؟!..». آن را گرفت و بخانه بازگردانيد.
بيچارگان نافهم فريب خورده‌اند و مي‌خواهند ديگران را هم بروز خود نشانند. بيچارگان نافهم نمي‌دانند كه انديشه‌هاي خيام نه چيزيست كه در راديو بخوانند و به رخ جهانيان كشند ، نه چيزيست كه بآنها بنازند.
آن شعرها كه خوانده مي‌شد هر يكي نمونه‌ی ديگري از نافهمي خيام مي‌بود :
گر بر فلكم دست بدي چون يزدان
برداشتمي من اين فلك را ز ميان
از نو فلك دگر چنان ساختمي
كآزاده بكام دل رسيدي آسان
همين شعرها جز يك ماليخوالياي بدمستانه نيست. اين شعرها همان به كه در مستي و درميان مستان خوانده شود : يكي مستانه بخواند و ديگران مستانه آفرين گويند. وگرنه در پيش خردمندان انديشه‌ي بسيار پست و بي‌ارجيست.
اين ماننده‌ی آنست كه كسي پي كاري نرود و با گرسنگي و لختي بسازد و آنگاه انديشه را تند گردانيده بگويد : «من بايد گنجي پيدا كنم و يكباره آسوده شوم». يا ماننده‌ي آنست كه بيماري درپي درمان نباشد و با درد و ناتواني روز بگزارد و آنگاه بنشيند و جلو گزافگويي را باز گزارد و بگويد : «من بايد كاري كنم كه بيماري هيچ نباشد».
هيچ كس را از آدميان دستي بفلك نتواند بود. آن جز ماليخولياي بدمستانه نيست. ولي اگر كساني راه خرد را پي گيرند اين تواند بود كه با بديهاي جهان نبرد كنند و از آنها بكاهند و از آسايش و خوشي بهره‌ها جويند. آن سخني كه كسي بايد بمردم بگويد و راهي نمايد اينهاست.
از سخن خود دور افتادم. مي‌گفتم در آغاز كار صوفيان جدا مي‌بوده‌اند و خراباتيان جدا. خراباتيان گروهي لات و لوت مي‌بوده‌اند و خرابات جز در بيرون شهر نتوانستي بود.
ولي همانا پس از چيرگي مغولان بوده كه مِي‌فروشان ، كه چنانكه گفتيم از ترسايان و جهودان و مغان مي‌بوده‌اند ، آزادي يافته و بدرون شهر آمده‌اند. بلكه در سايه‌ی پشتيباني كه از مغولان مي‌ديده‌اند گستاخ گرديده برونق ميخانه‌ها افزوده‌اند و بيگفتگوست كه مِي‌خواران نيز فزونتر مي‌بوده‌اند.
چون در آن زمان صوفيگري نيز بازار گرم مي‌داشت و خانقاهها فراوان و صوفيان گروهي انبوه مي‌بودند ، ناچار ميانه‌ی دو گروه همچشمي و دشمني ، بلکه نبرد و كشاكش پديد آمده و اينبوده كه خراباتيان بنكوهش صوفيان پرداخته‌اند و اين زمينه‌ی ديگري براي شعرگويي و قافيه‌سازي آنان گرديده.
بگو بزاهد سالوس خرقه‌پوش دو روي
كه دست زرق درازست و آستين كوتاه
تو خرقه را ز براي هوا همي پوشي
كه تا بزرق بري بندگان حق از راه
چون صوفيان باده‌خواري و خرابات‌نشيني را باينان گناه مي‌شمردند در پاسخ آنان به پيروي از خيام دست بدامن جبريگري زده مي‌گفتند : خدا ما را خراباتي خواسته ، ما چه كار كنيم؟!..
منعم از مِي مكن اي صوفي صافي كه حكيم
در ازل طينت ما را بمِي صاف سرشت

من ز مسجد بخرابات نه خود افتادم
اينم از روز ازل حاصل فرجام افتاد

برو اي زاهد و دعوت نكنم سوي بهشت
كه خدا روز ازل بهر بهشتم نسرشت
يا نشسته با خود مي‌گفتند : از كجا كه همان كارهاي آنان بهتر از اين كارهاي ما باشد؟!..
ترسم كه صرفه‌اي نبرد روز بازخواست
نان حلال شيخ ز آب حرام ما

زاهد شراب كوثر و عارف پياله خواست
تا درميانه خواسته‌ی كردگار چيست

ترسم كه روز حشر عنان بر عنان رود
تسبيح شيخ و خرقه‌ی رند شرابخوار
مي‌گفتند : اين باده‌نوشي بي‌رياي ما بهتر از پارسايي ريايي صوفيان است.
باده نوشي كه درو هيچ ريايي نبود بهتر از زهدفروشيست كه از روي رياست
مي‌گفتند : خود صوفيان نيز باده مي‌خورند ولي در نهان.
خم‌‌شكن نمي‌داند اينقدر كه صوفي را
جنس خانگي باشد همچو لعل رماني
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
3) کیمون‌‌ ـ تکه‌ی 12

🔸 كيمون همينكه به آتن بازگشت جنگ را در ميان دو شهر بپايان رسانيده آشتى را پايدار ساخت و چون مى‌ديد آتنيان از بيكارى بيزارند و شوق جنگ و سرفرازيهاى آن را در سر دارند براى آنكه اين جنگجويى آنان دوباره رشته‌ی آشتى را با اسپارتيان پاره نكند و نيز گردش ‌كشتيهاى جنگى آنان در پيرامون پلوپونيسوس بهانه بدست ديگران ندهد و مايه‌ی رنجش ‌همدستان يونانى نشود دويست كشتى را پر ساخته آهنگ جانب مصر و قبرس كرد و قصدش ‌اين بود آتنيان را بجنگ با آسياييان آموخته گرداند و از تاراجهايى كه بدست خواهند آورد توانگر و پولدارشان سازد. ولى چون همه‌چيز آماده گرديد و كشتيها خواست حركت كند ناگهان كيمون چنين خوابى ‌ديد كه سگ ديوانه‌اى بر او مى‌لايد و در ميان لاييدن عوعو او با صداى آدمى بهم درآميخته ‌اين جمله‌ها را بيرون مى‌دهد :
بيا بيا! زيرا چيزى نخواهد گذشت ‌
كه تو مايه‌ی لذت‌يابى بچه‌هاى من شوى!!
پيداست كه گزاردن چنين خوابى كار آسانى نيست. ولى استوفيلوس1 از مردم پوسيدونيا مردى كه در غيب‌شناسى و خوابگزارى مهارت ‌بى‌اندازه داشت و به كيمون نيز بسيار نزديك و محرم رازش بود چنين گفت : كه اين خواب از مرگ تو خبر مى‌دهد. سپس خواب را بدينسان بگزارش آورد : سگ به هر كه بلايد دشمن او انگاشته مى‌شود و بهترين مايه‌ی لذت‌يابى دشمن يك كسى ‌مرگ آن كس مى‌باشد. اما اينكه عوعو سگ با صداى آدمى درآميخته بوده اين اشاره بسپاهيان ايران است كه ‌در آنجا دسته‌هايى از يونانيان با مردم آسيا درآميخته‌ی يكديگرند. پس از اين خواب از قربانيها نيز نشانهايى ديده مى‌شد كه حكايت از فال بد مى‌نمود. با اين‌ حال كيمون از سفر بازنايستاده روانه گرديد. نخست شصت كشتى را بجلو مصر گسيل ساخته سپس خود او روانه شده با كشتيهاى پادشاه ايران كه برخى ازآن فنيقيان و برخى‌ ازآن كيليكيان بود جنگ كرده بر آنان فيروزى يافت و شهرهايى را كه در آن پيرامونها بود بدست آورد و بدينسان مصر را تهديد مى‌نمود. اينزمان كيمون مقصودش برانداختن پادشاهى ايران بود و بس. بويژه كه شنيده بود ثميستوكليس شهرت بسيارى در نزد ايرانيان دارد و وعده بپادشاه ‌داده كه هرگاه جنگى با يونانيان رويداد او سپهسالارى ايرانيان را بعهده بگيرد. ولى چنانكه گفته شد ثميستوكليس خواهش ايرانيان را نپذيرفته بود زيرا كار دشوارى ‌مى‌دانست كه بر دليرى و فيروزبختى كيمون چيره درآيد و از نااميدى خود را كشت ، كشتنى ‌مردانه و دليرانه. بارى كيمون چون اين انديشه‌هاى بزرگ را در دل خود داشت و مى‌خواست بيك رشته ‌كارهاى بزرگى دست بزند از اين جهت كشتيهاى خود را در نزديكيهاى جزيره‌ی قبرس ‌نگاهداشته كسانى را بپرستشگاه زیوس ‌آمون فرستاد كه درباره‌ى پاره‌ كارهايى شور بخواهد و تاكنون دانسته نشده كه آن كارها چه بوده. هرچه هست خدا پاسخى بآن پرسشها نداد و فرستادگان را پس فرستاد بدين عنوان كه كيمون كنون در پيش من است. آنان اين پاسخ را شنيده بدريا بازگشتند و چون بكشتيهاى يونانى كه در كنار مصر بود رسيدند آنجا دانستند كه كيمون مرده. تاريخ آن حادثه را كه حساب كردند در آنزمان كه خدا پاسخ داد او مرده بوده و نزد خدايان مى‌زيسته.


1ـ Astyphilus
goftowenid 1-4.pdf
193.2 KB
🔶 گفت و شنید

(چهار بخش نخست در یکجا)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)