پاکدینی ـ احمد کسروی
7.59K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
تکه‌ی 7

🔸 تا اينجا كشاكش ساده مي‌بوده. ليكن سپس خراباتيان1 بكار شگفتي برخاسته‌اند. كاري كه نخست رويه‌ي شوخي و ريشخند مي‌داشته ولي كم‌كم رويه‌ی راستي بخود گرفته. چگونگي آنكه خراباتيان يك گام بالاتر گزارده خواسته‌اند كه خرابات يا ميخانه و قمارخانه را با آن مُغ‌بچگان و ترسابچگان ساغرگردان ، و با آن بدمستان و قماربازان ، و با آن پير مِي‌فروش چرك‌آلود ، در رده‌ي خانقاه و مدرسه گزارند و چنين گويند كه اينجا هم جايگاهي براي «تهذيب نفس» و «طي مقامات» مي‌باشد. اينبوده كه برگشته بصوفيان گفته‌اند : آخر شما چه هستيد كه ما نيستيم؟!. شما در آنجا چه مي‌داريد كه ما در اينجا نمي‌داريم؟!.
همه كس طالب يارند چه هشيار و چه مست
همه‌جا خانه‌ی عشقشت چه مسجد چه كنشت
چون صوفيان مي‌گفتند : ما در اينجا براي خداجويي گرد آمده‌ايم اينان گفته‌اند : مگر خدا تنها در خانقاه است؟!. مگر در ميخانه نمي‌شود او را جست؟!. ما هم در اينجا خدا را مي‌جوييم.
زاهد بخرابات بيا راست مترس
ترسي كه در اين راه خطرهاست ، مترس
آن كس كه ز ترس او نيايي بر ما
پنهان ز تو در خرابه‌ي ماست مترس

در خرابات مغان نور خدا مي‌بينم
اين عجبتر كه چه نوري ز كجا مي‌بينم

بر سفالين كاسه‌ي رندان بخواري منگريد
كاين حريفان خدمت جام جهان‌بين كرده‌اند
چون صوفيان لاف از عشق خدا مي‌زدند اينان نيز لاف از عشق زده‌اند و آنگاه چنين گفته‌اند : ما باده را بنام همان عشق مي‌خوريم.
ما در پياله عكس رخ يار ديده‌ايم
اي بيخبر ز لذت شرب مدام ما
چنانكه صوفيان در زمينه‌ی عشق بي‌شرميهايي داشته‌اند و شاهدبازيهاي خود را عشق بخدا مي‌ناميدند ، اينان در آن بيشرمي از صوفيان بازنمانده‌اند.
دوستان عيب نظربازي حافظ نكنيد
كه من او را ز محبان خدا مي‌دانم
مي‌گفتند هرچه صوفيان مي‌دانند ما نيز مي‌دانيم ، ولي نبايد بگوييم.
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبري نيست كه نيست

راز درون پرده ز رندان مست پرس
كاين حال نيست زاهد عالي مقام را
صوفيان به هر خانقاهي پيري (شيخي) مي‌داشتند. اينان بريشخند «پيره گبر مِي‌فروش» را با آن ريش و پشم مِي‌آلود و چرك‌آلود پيش كشيده گفته‌اند : اين هم پير ماست. گفته‌اند : اين نيز رازهايي را از خدا مي داند و بما ياد مي‌دهد.
گر مرشد ما پير مغان شد چه تفاوت
در هيچ سَري نيست كه سِرّي ز خدا نيست

مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش
كو بتأييد نظر حل معما مي‌كرد
سپس از زبان همان پير مِي‌فروش ـ آن پيري كه هر روز دست به ريشش زده مي‌خنديده‌اند ، آن پيري كه در حال مستي بسر و دوشش مي‌پريده‌اند ـ پندها ساخته پراكنده‌اند.
نخست موعظه‌ی پير مِي‌فروش اينست كه از مُصاحِب ناجنس احتراز كنيد
صوفيان مي‌گفتند : ما از جهان وارسته‌ايم. اينان در آن باره نيز گام بالاتر گزارده گفته‌اند : وارسته از جهان ماييم كه لات و لوتيم ، هرچه داريم بباده داده مِي خوريم. وارسته از جهان ماييم كه به هر چيز پشت پا زده‌ايم.
خوش‌وقت رند و مست كه دنيا و آخرت
بر باد داد و هيچ غم از بيش و كم نداشت
صوفيان مي‌گفتند : ما مي‌كوشيم كه «مني» را در خود بكشيم. مي‌كوشيم كه از خود درگذريم و بخدا پيونديم. اينان گفته‌اند : چاره آنكار با باده‌نوشيست. شما سالها رنج مي‌بريد و بخود سختي مي‌دهيد تا از «مني» بيرون آييد. ما چون ساغري بسر مي‌كشيم بيكبار از خود بيخود و از مني بيرون شده‌ايم.
در بحر مايي و مني افتاده‌ام بيار
مِي تا خلاص بخشدم از مايي و مني

چون ز جام بيخودي رطلي كشي
كم زني از بيخودي لا‏ف مني
صوفيان مدعي بودند كه با آنكه يك‌مشت تهيدست و گرسنه‌اند ، تاج بپادشاهان مي‌بخشند. مدعي بوده‌اند كه هر كه را خواهند بپادشاهي مي‌توانند رسانيد و هر كه را خواهند از پادشاهي توانند انداخت. خراباتيان همان را نيز بريشخند بخود بسته گفته‌اند : اين گدايان لات كه بر گرد ميخانه‌اند و هر كدام اگر چند شاهي از گدايي بدست آوردند داده باده مي‌خورند ، هر كدام اگر چند شاهي از گدايي بدست آوردند داده باده مي‌خورند ، هر يكي جايگاه بلندي در دستگاه خدا ميدارند و تاج بپادشاهان بخشند :
با گدايان در ميكده ای سالك راه
بادب باش گر از سِرّ خدا آگاهي
بر در ميكده رندان قلندر باشند
كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهي
خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاي
دست قدرت نگر و منصب صاحب‌جاهي

1ـ در اصل «صوفيان» نوشته شده بوده كه لغزش است. ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
3) کیمون‌‌ ـ تکه‌ی 13

🔸 علت مرگ او را برخى ناخوشى دانسته و گفته‌اند چون شهر كتیوم‌1 را در قبرس محاصره‌ كرده بود بيمار شده مرد. ولى برخى گفته‌اند در جنگ با ايرانيان زخمى برداشته بود و از اثر آن بمرد. و چون يقين كرد كه خواهد مرد بكسانى كه در پيرامون او بودند وصيت كرد كه نگزارند از هيچ راهى خبر مرگ او پراكنده شود و اينان خبر مرگ او را چنان پوشيده داشتند كه كسى ‌از دشمن يا از خود همدستان يونانى آگاه نشد و اينبود كه يونانيان آسوده و بى‌گزند بخانه‌ى‌ خود بازگشتند و اينبود كه فانوديموس گفته : كيمون هنوز تا سى روز پس از مرگ خود سردارى يونانيان را عهده‌دار بود. پس از مرگ او هيچ سردارى از ميان يونانيان كار مهمى در برابر ايرانيان انجام نداد بلكه‌ پيشوايان بجاى كوشيدن بزيان دشمن عمومى خود هميشه با يكديگر كشاكش داشتند و مردم را بدشمنى يكديگر برمى‌انگيختند و كار را بآنجا رسانيدند كه ديگر درخور آشتى ‌نبود. با اين كشاكشهاى خانگى يونان را از زور انداخته به ايران مجال دادند كه شكستهاى خود را بسته و آنچه را كه از دست داده بود بجاى بازآرد. اين راست است كه آگيسيلاوس‌2 سپاهيان يونان را به آسيا كشانيد ولى اين كار او بسيار ديرتر بود وآنگاه اگرچه او اندك جنگى با سركردگان پادشاه ايران بر سر بندرها كرده بر آنان‌ چيره درآمد ولى ديرى نكشيد كه در سايه‌ی نبردهاى خانگى كه دوباره درگرفته بود او را بازپس خواندند و او بى‌آنكه كارى را بانجام برساند بازگشت. بدينسان گماشتگان پادشاه ايران آزاد گرديدند كه از شهرهاى يونانى در آسياى كوچك ‌كه هم‌پيمانان لاكيدومنيان بودند هر باجى كه مى‌خواهند بگيرند. ولى در زمان كيمون هرگز يك سوارى نمى‌توانست جلوتر از پنجاه ميلى كنار دريا بيايد.
يك گورى در آتن كه بنام كيمون خوانده مى‌شود مى‌رساند كه جنازه‌ی او را بشهر خود آورده‌اند ولى مردم كتيوم هم‌ گورى را در آنجا احترام كرده و آن را گور كيمون مى‌خواندند.


1ـ Citium
2ـ داستان او خواهد آمد.
🔶 گفت و شنید
(بخش پنجم)

🔸یك توده هنگامی دارای نیرو میگردند كه همگی ایشان دارای یك راه و یك آرمان باشند تا بتوانند دست به هم داد. یك مردمی كه دچار اندیشه‌های پراكنده می‌باشند دارای نیرو نتوانند بود. اینست در زیر پا مانند و لگدمال گردند ، و چون یك راهی یا آرمانی نیز ندارند پیشرفت نتوانند و از نیكیها بهره نیابند.

🔸ما یك چیزی در ایرانیان می‌بینیم كه همان دلیلست كه بسیار نادانند. اینان از یكسو همیشه از حال بدبختی خود گله میكنند ، و از یكسو میخواهند به هیچ چیزی از آنچه امروز هست دست زده نشود : كیشها همچنان بماند ، دیوانهای شاعران در رواج خود باشد ، صوفیگری بماند ، خراباتیگری بماند ، مادیگری بماند ـ همه چیز بماند و نیك هم گردند. در اینجاست كه باید گفت : اینان چشم دارند و نمی‌بینند ، گوش دارند و نمی‌شنوند ، و مغز دارند و نمی‌فهمند.
goftowenid 5.pdf
146.5 KB
🔶 گفت و شنید

(بخش پنجم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
ای بیچارگان شما افتاده‌ی اندیشه‌های پراكنده و پست و خویهای ناستوده و زشت خود می‌باشید كه اگر در آرزوی برخاستن هستید باید باینها چاره كنید وگرنه جهان به هر حال بیفتد شما همینید كه هستید و بهره‌تان از زندگانی همین خواهد بود كه دارید.
(پرچم روزانه شماره‌ی 160)
*****
بارها گفته‌ایم : این پراكندگی اندیشه‌ها كه شما گرفتارش هستید چاره‌ای جز این ندارد كه حقایقی بیرون آید و این پندارهای پراكنده از میان رود و شما اگر رستگاری میخواهید باید از پذیرفتن حقایق سر باز نزنید.
(پرچم روزانه شماره‌ی 192)
*****
آن مردمی كه خود را در پذیرفتن دلیل آزاد شمارند و در برابر حقایق بهیاهوی پردازند سرنوشتشان همین باشد كه در میان بیست ملیون ، ده تن با یك اندیشه و باور پیدا نشود و در سختترین روزی نیز همدستی نتوانند ، و اینست همیشه در برابر حوادث شكست خورند و لگدمال دیگران گردند.
(پرچم روزانه شماره‌ی 192)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
تکه‌ی 8

🔸 چون مردان بيكار و بيدرد مي‌بودند ، روزهاي خود را با اين ريشخندها بسر مي‌بردند. گاهي نيز بازي درمي‌آوردند : بدينسان كه يكي از آنان صوفي مي‌شد كه چون سالها در خانقاه بسر برده و سودي نديده پشيمان گرديده و باين انديشه افتاده كه بخرابات بيايد و بخراباتيان پيوندد ، و بدر خرابات آمده آن را مي‌زند و خراباتيان در باز نكرده يا مي‌گويند : خرقه‌ی تو ناپاكست ، برو بشوي و بيا :
شست و شويي كن و آنگه بخرابات خرام
كه نگردد ز تو اين دير مغان آلوده
از اين گونه بسيار است و سخن ما در آن مي‌باشد كه يكي از زمينه‌هايي كه بدست حافظ افتاده اين بوده ، اين كشاكش خراباتيان با صوفيان و ماننده‌سازيهاي آنان بوده. شاعر ميدان يافته كه صد مضمون در آن زمينه ببافد و در غزلهاي خود بگنجاند ، چنانكه ما برخي از شعرهايش را آورديم.
كساني كه اينها را نمي‌دانند شعرهاي حافظ را نمي‌فهمند و گاهي بگزارشهاي1 بسيار دوري مي‌پردازند. مثلاً «پير مغان» يا «پير مِي‌فروش» كه شاعر بارها مي‌گويد ، چند سال پيش كه ما معني آن را پرسيديم ، «ادباي عالي‌مقام» در روزنامه‌ها بپاسخ پرداختند. يكي گفت : «مقصود اميرالمؤمنين است» ، ديگري نوشت : «مقصود شاه شجاع بوده» ، سومي پاسخ داد : «مقصود شيخ و مرشد است» ، در حالي كه همه غلطست و چنانكه گفتيم خواست شاعر جز همان پيره‌گبر يا پيره‌جهود مِي‌فروش نبوده. زيرا خودش عذر آورده مي‌گويد :
گر مرشد ما پير مغان شد چه تفاوت
در هيچ سَري نيست كه سِرّي ز خدا نيست
اگر خواستش «اميرالمؤمنين» يا «مرشد طريقت» بودي به عذر آوردن چه نياز افتادي؟!..
چنانكه گفتم اين ماننده‌سازي خراباتيان در برابر صوفيان ، نخست جز عنوان ريشخند نداشته (و نتوانستي داشت) ولي سپس رويه‌ي راستي و استواري بخود گرفته و دستگاهي گرديده. اين حافظست كه مي‌بينيد چه‌ها گفته و چه گزافه‌ها سروده. ديگران كه سپس آمده‌اند پيروي ازو كرده پافشاريها نموده‌اند. خرابات يا ميكده جايگاهي براي «سير و سلوك و طي مقامات» بوده ، همچون خانقاه و مسجد و كعبه ، بلكه والاتر از آنها. از پندارهاي خود يك ميكده‌ی بسيار پاك و پاكيزه‌اي پديد آورده‌اند كه بيا و ببين. نمي‌دانم اين شعر از كيست :
سفر كعبه كنم تا بخرابات رسم
ز آنكه عارف بحقيقت رسد از راه مجاز
عصمت بخارايي داستان ميخانه رفتن خود را سروده مي‌گويد :
چون سررشته‌ي ناموس بشد از دستم
خواستم تا كه بپرسم سخني گفت خموش
اين نه كعبه است كه بيپا و سر آيي بطواف
وين نه مسجد كه درو بي‌خبر آيي بخروش
اين خرابات مغانست و درو مستانند
از دم صبح ازل تا بقيامت خاموش
نمي‌دانم چنان خراباتي و چنين
مستاني را در كجا توان يافت؟..
هاتف اسپهاني در ترجيع بندهايي كه در زمينه‌ی «وحدت وجود» سروده ، ميكده را هم در شمار كليسا و آتشكده گرفته و آنجا را هم پرستشگاهي شناخته. شنيدنيست ستايشهايي كه از ميكده مي‌كند :
محفلي نغز ديدم و روشن
پير آن بزم پير باده‌فروش
چاكران ايستاده صف در صف
باده‌خواران نشسته دوش بدوش
پير در صدر و مِي‌كشان گِردش
پاره‌اي مست و پاره‌اي مدهوش
سينه بي‌كينه و درون صافي
دل پر از گفتگو و لب خاموش
همه را از عنايت ازلي
چشم حق بين و گوش راست نيوش
سخن آن باين هنيئاً لك
پاسخ اين بآن كه بادت نوش
گوش بر چنگ و چشم بر ساغر
آرزوي دو كون در آغوش
آيا شما چنان بزم مستاني سراغ
مي‌داريد؟.. آيا چنين ميكده‌اي ديده‌ايد؟!.گمان نمي‌كنم ميخانه‌هايي كه در زمانهاي پيش مي‌بوده امروز هم باشد. همانا زندگاني نوين آنها را از ميان برده. اگر بودي من دلم مي‌خواست يك روز برخاستيمي و براي تماشا و آزمايش بآنجا رفتيمي. بيگمان اگر رفتيمي جز آن نديديمي كه خانه‌ايست ناپاكيزه و بدبو ، يك «بارون ميناسي» چاق و گنده ، يا «ملا حزقيلي» بدرو و چرك‌آلود ، باده‌فروش است. گروهي هم از لات و لوت باده‌خواران مي‌باشند. آن يكي لحاف خانه را فروخته ، اين يكي پول از جعبه‌ی مادرش دزديده ، آن يكي بيش از اندازه خورده و افتاده ، اين يكي تازه مست شده چرندگويي آغاز كرده. در يكسو قمار مي‌بازند ، در يكسو دو تن مست با هم به پيكار برخاسته‌اند ، سخن آن باين دشنامهاي خواهر و مادر و پاسخ اين بآن «شكمت پاره مي‌كنم‌ ها». بيگمان بهتر از اين نديديمي. ليكن چه توان گفت بشاعري كه آن پندارها را بافته است.


1ـ گزارش = تأويل (بيرون بردن سخن از معني راست خود) ـ و
ده بُلبَر ، میانه‌ی کردستان و کرمانشاه
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
4) آلكبياديس ‌ ـ تکه‌ی 1

🔸 آلكبياديس‌1
مادر آلكبياديس دينوماخى‌2 دختر ميگاكليس3 بود. پدر او كلنياس در جنگ آرتيمسيوم با خرج خود يك كشتى جنگى راه انداخت و از اين جهت احترام بزرگى نزد مردم داشت و شهرت بزرگى يافت. ولى در جنگ كورونيا4 كه با مردم بويوتيا كرده مى‌شد كشته گرديد. پريكليس و آريفرون‌5 پسران خانثپوس چون خويشان نزديك او بودند پرستارى پسرش‌ الكبياديس را عهده‌دار شدند. اين سخن را بى‌جهت نگفته‌اند كه دوستى الكبياديس با سقراط بيش از هر چيزى باعث ‌شهرت او گرديده زيرا ما هرگز نوشته‌اى درباره‌ى نام مادر نيكياس‌6 و ديموسثنیس7 و لاماخوس8 و فورميون9 و و ثراثوبولوس10 و ثرامينس‌11 نداريم. با آنكه هر يكى از اينان از مردان بنام و بزرگ آنزمان بوده‌اند ولى از الكبياديس دايه‌ی او را هم مى‌شناسيم كه نامش آموكلا12 و سرزمين او لاكيدومون بوده است. همچنين لَله و آموزگار او را مى‌شناسيم كه زوپوروس13 بوده و اين آگاهيها را آنتسثينس‌14 و افلاطون بما مى‌دهند!
(پلوتارخ شرحى از زيبايى رخسار الكبياديس مى‌راند و اينكه در سايه‌ی آن زيبارويى و اينكه از خاندان توانگر و توانايى بود كسانى گرد او را گرفته از راه چاپلوسى بويرانى و تباهى او مى‌كوشيدند ولى سقراط او را از تباهى بازداشت. ما از ترجمه‌ی اين بخشها چشم‌ پوشيديم.)
هنگامى كه الكبياديس بسيار جوان بود بعنوان سپاهيگرى در لشكرى كه بر سر پوتيدايا15 مى‌رفت داخل شد و سقراط در اين سفر با او بوده ، هر دو در يك چادر بسر مى‌بردند. در جنگ نيز پهلوى هم مى‌جنگيدند. قضا را الكبياديس زخمى برداشت. سقراط خود را پيش انداخته ازو نگهدارى نمود كه تن و ابزارهاى جنگى او بدست‌ دشمن نيافتد. براى اين كار پاداشى به سقراط بايستى داد ولى سركردگان چون بسوى الكبياديس بيشتر توجه داشتند و خاندان و توانگرى او را در نظر مى‌گرفتند از اين جهت مايل بودند پاداش را باين بدهند. سقراط براى اينكه الكبياديس را در راه جستجوى سرفرازى و نيكنامى پافشارتر گرداند ايرادى نگرفته بلكه نخستين كسى بود كه گواهى درباره‌ی او دارد و سركردگان را واداشت تاج ‌نيكنامى بر سر او گزاردند و پايگاه او را در سپاه والاتر گردانيدند. سپس در هنگام ديگرى چنين رویداد كه در جنگ ديليوم‌16 چون آتنيان شكست خورده برمى‌گشتند و سقراط با چند تن پياده راه مى‌پيمود الكبياديس كه سواره بود فرارسيده و او را ديده از آنجا نگذشت بلكه نگهدارى او را بعهده گرفت و تندرست بشهرش بازآورد با آنكه دشمن از دنبال فشار سختى مى‌آورد و كسانى را از آنان بكشت.
و چون الكبياديس بدخالت در كارهاى توده برخاست هنوز بسيار جوان بود. با اين‌ حال ‌بر همه‌ى ديگران پيشى مى‌جست مگر بر فاياكس17 پسر اراسيستراتوس و نكياس پسر نيكراتوس‌18 كه اين دو تن نيز سرشناس و با او همدوش بودند. نيكياس بحد سالخوردگى19 رسيده و مردم او را نامزد سردارى مى‌شمارند. فاياكس هم‌ مردى بود كه بکارهاى توده دخالت مى‌نمود و از يك خاندان مشهورى برخاسته پدران‌ معروفى داشت. ولى بهرحال بپايه‌ی الكبياديس نمى‌رسيد ، بويژه در ترزبانى و شيوايى كه ‌در اين باره الكبياديس مهارت بى‌اندازه داشت و مردم را با گفتگوهاى خصوصى رام خود مى‌ساخت و بكشاكش برنمى‌خاست.


1ـ Alcibiades
2ـ Dinomache
3ـ Megacles
4ـ Coronea
5ـ Ariphron
6ـ Nicias
7ـ Demosthenes
8ـ Lamachus
9ـ Phormion
10ـ Thrasybulus
11ـ Theramenes
12ـ Amycla
13ـ Zopyrus
14ـ Antisthenes
15ـ Potidaea
16ـ Delium
17ـ Faeaxپسر Erasistratus
18ـ Neceratus
19ـ اصل : سالخوردی ـ و
🔶 گفت و شنید
(بخش ششم)

🔸اینكه مشروطه در ایران به نتیجه‌ی نیكی نرسید همین دلیلست كه در این كشور آلودگیهایی هست ، و باید جست آن آلودگیها را پیدا كرد و به چاره پرداخت.

🔸میهن‌پرستی همانست كه مردم یك كشوری آن كشور را خانه‌ی خود بدانند و به آبادی آن دلبستگی نشان دهند و در راه نگهداری آن به كوشش و جانفشانی آماده باشند. میهن‌پرستی آنست كه بیست‌ملیون مردم یا بیشتر یا كمتر با یكدیگر همدست گردند و در سود و زیان همباز باشند و در پیشامدها پشتیبانی از یكدیگر كنند.
goftowenid 6.pdf
146.6 KB
🔶 گفت و شنید

(بخش پایانی)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
✴️دانستن اندیشه‌های پاکدینی به هر ایرانی حقیقت‌پرستی که میخواهد به ماهیت و ریشه‌ی گرفتاریهای کشورش پی برد لازم و واجبست.

آنان که برای بهبود توده و کشور بسیار کوشیده و بهره‌ای نیافته‌اند باید بدانند که دشواری در شیوه‌ی انجام کارشان ‌نیست بلکه در خود راهیست که برگزیده‌اند.

✴️اصلاحات سرمایه می‌خواهد و آموزاکهای پاکدینی درست همان سرمایه‌ایست که کشور به آن نیاز دارد. اساساً کوشندگان سیاسی به این سرمایه‌ی بیهمتا ، به پاکدینی ، بیپروایی بسیار کرده‌اند.

توده‌ی ایرانی نیز بهای گزافی برای این بیپروایی پرداخته است.اکنون باید دست از ستیزگی و خودسریها کشید و به مطالعه‌ی جدی آن پرداخت.

کتابها و نوشته‌های کسروی در اینترنت در دسترس گزاشته شده و همچون گذشته نیست که یافتن آنها دشوار یا ناشدنی باشد. دیگر خود را به ناشنیدن و نادیدن زدن و در برابر چنان بررسیهای دانشمندانه‌ای بخاموشی گراییدن دوره‌اش سپری گردیده.

✴️ از میان کسانی که ایران آشفته‌حال را بررسی کرده بر بیماری او «تشخیص» گزارده‌اند ، کسروی جداست.

زیرا تشخیصش با ازآنِ دیگران بیکباره جداست. دیگران سیاست بیگانگان و پادشاهان ناشایا را مسئول بیماری و دردهای او نشان میدادند.برخی نیز دست بروی معلول گزارده اقتصاد و نداری را علت میدانستند.

کسروی یگانه کسی بود که ریشه‌ی درد را «درونی» و آن را برخاسته از اندیشه‌های زیانمند و پراکنده دانست.

✴️ بیشتر آن کسان شیفته‌ی غرب و در این زمینه دنباله‌رو تئوریهای ایشان بوده از خود پژوهشی نکرده‌اند. چون در جامعه‌شناسی اروپایی‌ سرچشمه‌ی تحولات ، بیش از همه اقتصاد و شیوه‌ی تولید و ابزارهای آن نشان داده می‌شود اینان به تشخیص کسروی و راه چاره‌ای که نشان میدهد سردی نشان داده آن را با صفاتی همچون «روبنایی» ، «غیر اساسی» یا «موضوعات فرعی» میخوانند.

✴️ امروز بطلان دیگر تشخیصها روشن گردیده. زیرا رفته رفته کسان بیشتری در بررسیهاشان ریشه‌ی دردها را درونی دانسته و بر این نکته پا فشرده‌اند که چاره جز آن نیست که مردم از این حال بیرون آیند و دیگر گردند.

چون بررسیهای اخیر تأیید نتیجه‌گیریهای کسروی می‌باشد همین دلیل است که دانستن اندیشه‌های او به هر ایرانی حقیقت‌پرستی که میخواهد به ماهیت و ریشه‌ی گرفتاریهای کشورش پی برد لازم و واجبست ...
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
تکه‌ی 9

🔸 بدينسان شاعران ستايش از باده و ميخانه را يكي از ديگري گرفته و هر كدام چيزهايي افزوده و پا را از ديگران بالاتر گزارده. كار بجايي رسيده كه خود صوفيان بآن گراييده‌اند. خود آنان آغاز كرده‌اند : شعرهايي گفتن ، ستايشها از خرابات و رند سرودن ، نكوهشها از خانقاه و شيخ و صوفي كردن. اين كار بسيار شگفت بوده. اين كار بياد من مي‌آورد داستاني را كه بهتر است برايتان بگويم :
هنگامي كه هشت و نه ساله مي‌بودم روزي با مادرم بعروسي رفتيم. آن روزها زنها بازي بسيار شيريني درآوردند. داستاني ساخته بودند بدينسان : در خانه‌ی ملايي بنام «آخوند ملا يعقوب» عروسيست. دخترش را بشوهر داده‌اند. زنها فراهم آمده‌اند و دلهاشان مي‌خواهد دف و ناي زنند و رقص كنند. ولي از ملا مي‌ترسند. مي‌خواهند او را بيرون كنند. كسي را واداشته‌اند كه آمده و آخوند را به يك جاي دوري بميهماني خوانده. آخوند دلش نمي‌خواهد برود و از چشم چراني بازماند. ولي چون ناچار است آماده مي‌گردد : ريشش را شانه مي‌كند ، بچشمهايش سرمه مي‌كشد ، ناخنهايش مي‌گيرد ، پيچهاي عمامه را سفت مي‌كند ، در آن ميان پياپي بزنش پند داده مي‌سپارد : «مباد آنكه غنا كنيد ، آلات لهو و طرب استعمال كنيد. ضعيفه حرامست. هر كسي دف زند روز قيامت دفي از آتش بدستش مي‌دهند و مي‌گويند بزن. مثل زنهاي عرب كف بزنيد ، هلهله كنيد ، اينها مباحست ...». (زني كه عمامه بسر بسته و عبا بدوش انداخته ملا شده بود ، يكي از خويشان ما و خود دختر ملا مي‌بود كه اين «اصطلاحات» ملايي را خوب مي‌آورد. گاهي نيز «تَنَحنُح» آخوندانه مي‌كرد).
اين سفارشها كرده شده آخوند خواه و ناخواه راه مي‌افتد. همانكه او مي‌رود زنها آغاز مي‌كنند به دف زدن و ناي نواختن و آواز خواندن و رقصيدن. شعرهايي در هجو همان آخوند مي‌خوانند با اين ترجيعها : «ملا ياغبدي نينسون ، عقلي قاچيدي نينسون» (ملا يعقوبست چه كند ، عقلش گريخته است چه كند). بزم را بسيار گرم مي‌گردانند.
از آنسو ملا كه رفته بود در نيمه‌ی راه مي‌بيند قلمدانش را گزارده در خانه و همراه نياورده. بازمي‌گردد كه آن را بردارد ، و همانكه جلو در مي‌رسد و آن آوازها را مي‌شنود خشم مي‌گيرد. مي‌خواهد بدرون رفته ناگهان خود را بميان زنها اندازد و دستگاه آنها را بهم زند. ولي تا بجلو اتاق برسد نوازش دف و ناي و سرايش دلكش زنها چنان درو مي‌گيرد كه همانكه بجلو اتاق مي‌رسد بي‌اختيار خود را بميان زنان مي‌اندازد و آغاز مي‌كند دست افشاندن و پاي كوبيدن و آواز خواندن ، و با زنان هم‌آوازي نموده همان شعرها را كه در هجو خودش مي‌بود سرودن مي‌گيرد. زنها كه آن را مي‌بينند شور و سهش بيشتر گردانيده پياپي مي‌زنند و مي‌خوانند ، و هر زمان كه مي‌خواهند خاموش گردند آخوند كه «پاشنه‌اش گرم شده بود» با دست اشاره مي‌كند كه بزنيد و خاموش نباشيد.
صوفيان با خراباتيان همان رفتار را كرده‌اند. شعرهاي آنان را در نكوهش خودشان و در ستايش باده شنيده خود نيز بميان افتاده‌اند و هر يكي از ايشان صدها شعر در بدگويي از شيخ و صوفي و لاف از مستي و بيديني زدن گفته و از خود بيادگار گزارده‌اند.
چنانكه گفتم ستايش از خرابات و باده و مستي و نكوهش از خانقاه و مسجد و صوفي و شيخ خود داستاني گرديده كه بيش از ديگران خود صوفيان آن را دنبال كرده‌اند ، تا بآنجا رسيده كه كساني درمانده‌اند ، و براي آنكه معنايي باين كار شگفت و هوسبازانه‌ی صوفيان دهند درباره‌ی واژه‌هاي «خرابات» و «مِي» و «شاهد» و «ساغر» و مانند اينها بگزارش پرداخته به هر كدام معناي ديگري داده‌اند.
در‌»گلشن راز» كه يكي با شعر پرسشهايي كرده بوده و شيخ محمود شبستري با شعر پاسخهايي داده ، يكي از پرسشها در همين زمينه است :
شراب و شمع و شاهد را چه معنيست؟ خراباتي شدن آخر چه دعويست؟
شبستري بپاسخ درازي مي‌پردازد كه بسيار بي‌معنيست :
شراب و شمع و شاهد عين معنيست
كه در هر صورتي او را تجليست
شراب و شمع و ذوق و نور عرفان
ببين شاهد كه از كس نيست پنهان
شراب بيخودي دركش زماني
مگر از دست خود يابي اماني
درباره‌ي خرابات مي‌گويد :
خراباتي شدن از خود رهاييست
خودي كفر است اگر خود پارساييست
خرابات آشيان مرغ جانست
خرابات آستان لامكانست
خراباتي خراب اندر خرابست
كه در صحراي او عالم سرابست
با اين بافندگيهاي پوچ خود مي‌خواهد بگويد : خرابات آخرين درجه‌ايست كه صوفي بآن تواند رسيد. باده هم بيخودي اوست.