پاکدینی ـ احمد کسروی
7.59K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
4) آلكبياديس ‌ ـ تکه‌ی 6

🔸 و چون بکار ايتاليا رسيدند در آنجا در رهگيون‌1 لنگر انداخته بشور برخاستند كه ‌چگونه بجنگ پردازند. اگرچه نيكياس با الكبياديس مخالفت مى‌نمود ولى چون لاماخوس همداستان بود از اين جهت بپيشرفت پرداخته شهر كاتانا2 را گرفتند. اين بود تنها كارى كه با بودن الكبياديس ‌انجام داده شد زيرا در همين هنگام آتنيان او را بازخواستند تا در محاكمه از خود دفاع كند زيرا چنانكه گفتيم در داستان چركينى چهره‌ی تنديسه‌هاى تير او را متهم كرده بودند و پس از سفر كردنِ او دشمنانش تهمتهاى ديگر بميان آوردند. بدينسان كه او بهمدستى كسانى ‌مى‌كوشيده حكمرانى را تغيير بدهد و براى اين مقصود هميشه با دين و خدايان دشمنى ‌مى‌كرده. اين تهمتها آتنيان را سخت بشورانيد كه دسته‌اى را دستگير نموده بزندان انداختند و پس از اندك رسيدگى بيشتر ايشان را بكشتند. سپس الكبياديس را بمحاكمه خواستند3 و براى ‌اين كار كشتى‌اى را بنام سالامنيان4 از دنبال او فرستادند. ليكن بكسانى كه در كشتى مى‌فرستادند دستور دادند كه با او درشتى ننموده نيز او را دستگير نسازند بلكه نزد او رفته و خود را نشان داده ازو خواستار شوند كه در محكمه آمده‌ در پيش مردم دفاع از خود نمايد و بیگناهى خويش را روشن گرداند. زيرا بيم آن داشتند كه ‌اگر درشتى بكنند با سپاهيانى كه او بر سر دارد در آن كشور بيگانه شورش پديد آورد و خود چنين كارى در دست الكبياديس آسان بود كه اگر مى‌خواست مى‌توانست. زيرا سپاهيان از رفتن او سخت دلگير بودند و چنين مى‌پنداشتند اگر او برود سفر ايشان بدرازا مى‌انجامد ، زيرا پس از رفتن او اختيار بدست نيكياس مى‌افتاد و او در كارها چابك ‌نبود. اگرچه لاماخوس هم بود و او در كارها چابكى مى‌نمود ولى از بیچيزى او را پايگاهى در نزد سپاهيان نبود. نخستين دشمنى الكبياديس با آتنيان اين بود كه مسينا5 را از افتادن بدست آنان بازداشت. زيرا كسانى در آن شهر بودند كه مى‌خواستند آنجا را بدست يونانيان بسپارند ولى همينكه فرستادگان آتن از دنبال الكبياديس آمدند او بدستيارى كسان خود جلوگيرى از سپردن ‌شهر كرد و چون با آنان روانه گرديده به ثوريى‌6 رسيد در آنجا روانه‌ی خشكى شده و خود را نهان ساخت و بدينسان از دست آنان رها گرديد. كسى كه او را مى‌شناخت پرسيد مگر تو اطمينان بهمشهريان خود ندارى؟ پاسخ داد : «اطمينان دارم جز درباره‌ی جان خود ، در اين باره بمادر خود نيز اطمينان ندارم.» پس از آن هم چون خبر يافت آتنيان حكم مرگ و نابودى او را داده‌اند چنين گفت : «من بآنان نشان خواهم داد چگونه زنده بمانم.»
و چون الكبياديس بمحاكمه حاضر نشد محكمه چنين حكم داد كه دارايى او را ضبط كنند و كاهنان هميشه او را با نفرين ياد نمايند. ولى يكى از ايشان ثنائو7 دختر منون با اين بخش ‌حكم مخالفت كرده مى‌گفت : آن سمت خجسته‌اى كه او دارد بايد او را دعا كرد نه اينكه نفرين ‌نمود.
بهرحال چون الكبياديس در زير فشار آن حكم از ثوريى بگريخت روانه‌ی پلوپونيسوس‌ گرديده زمانى را در آرگوس مى‌زيست. ولى چون در آنجا بيم از دشمنان مى‌كرد و اميدى ‌براى بازگشت بشهر خود نداشت اينبود كسى را به اسپارتا فرستاده از آنان خواستار زينهار گرديد و شرط كرد كه نيكيها درباره‌ی ايشان انجام داده جبران بديهايى كه در زمان دشمنى خود نموده بكند. اسپارتيان زينهار باو داده بشهر اسپارتش خواستند و او بدانجا شتافته پذيرايى گرمى‌ يافت. در همان روزهاى نخستين بود كه اسپارتيان را واداشت بيدرنگ و بى‌ترس سپاه بيارى‌ مردم سوراگوس فرستادند. نيز در سايه‌ی رهنمايى او بود كه گوليپوس‌8 را به سيكيلى روانه ساختند و او سپاه آتنى را كه‌ در آنجا بود شكست داده پايمال ساخت.9 پس از اينها دومين كار الكبياديس آن بود كه ‌اسپارتيان را برانگيخت سپاه آراسته در درون يونان با آتنيان جنگ آغاز كردند. سومين كار او كه بيش از همه گزند به آتن رسانيده از ارج و نيروى آن كاست اين بود كه ‌اسپارتيان را واداشت تا دكليا10 را استوار گردانيدند و بدينسان سرچشمه‌هاى درآمد آتن بسته‌ گرديد.


1ـ Rhegium
2ـ Catana
3ـ داستان محاکمه‌ و علت آن را پلوتارخ بتفصیل شرح داده ولی چون و انء تاریخی ندارد ما از ترجمه‌ی همگى آنها چشم پوشيده‏ايم.
4ـ Salaminian
5ـ Messena
6ـ Thurii
7ـ Theano دختر Menon
8ـ Gylippus
9ـ این شکست آتنیان در سیکیلی با دست گولیپوس یکی از گزندهای تاریخی است که به آتن رسیده. بگفته‌ی پلوتارخ باعث آن الکبیادیس بوده. گویا داستان تیمون که در پیش آورده اشاره بهمین گزند و بدبختى است كه آتنيان از دست الكبياديس يافتند.
10ـ Decelea
🔶 سر سال نو
(بخش دوم)

🔸زندگانی بازیچه نیست كه هر گروهی با هوس و دلخواه راهی گیرند و دستگاه بازیچه‌ای برپا گردانند. یك مردمی كه گروه گروه و دسته دسته گردند لگدمال دیگران باشند و در زیر پا لگدمال شوند. این بدبختی كه امروز گریبانگیر ایرانیان گردیده نتیجه‌ی همان پراكندگیهاست.

🔸 شما آزاد نیستید كه هر كیشی را دلتان خواست بگیرید. شما چون در این توده زندگی میكنید باید دربند رستگاری این توده باشید. كیش یا مذهب یا دین یا هر نامی كه شما میدهید باید از روی دلیل باشد. باید با دانش و خرد راست آید.

🔸چرا برای خود كاری یا پیشه‌ای برنمیگزینید كه ناگزیر شده برای پر كردن شكم خود یك توده را بدبخت گردانید.
sare sãle no' 2.pdf
153.1 KB
🔶 سر سال نو

(بخش دوم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست پنجم : واژه‌اي كه بسيار شوم درآمده
تکه‌ی 2

🔸 درباره‌ی اين واژه عشق هم تاريخچه‌اي درميانست كه مي‌بايد بگويم :
اگر كتاب «صوفيگري» را خوانده باشيد در آنجا گفته‌ام كه صوفيگري ، بدانسان كه در ايران و درميان مسلمانان رواج يافته ، از گفته‌ی پلوتينوس فيلسوف رومي پديد آمده. پلوتينوس سخناني گفته در اين زمينه : «در جهان هرچه هست يك چيز است : خداست و چيزهاي ديگر از او جدا شده‌اند. روان آدمي باينجهان آمده و گرفتار مادّه شده و اينست هميشه بايد از اينجهان و از خوشيهاي آن گريزان و در آرزوي پيوستن بآن سرچشمه‌ی هستي باشد». نيز سخناني گفته در اين زمينه : «آدمي چون از خدا جدا گرديده بايد هميشه خواهاي نیکیها و زیباییها باشد و آنها را دوست دارد و سپس خواهای خدا كه سرچشمه‌ي همه‌ی نيكيها و زيباييها است گردد و عشق خدا را در دل گيرد».
اين واژه‌ی عشق از پلوتينوس (كه دانسته نيست راست ترجمه شده يا نه) عنوان بدست صوفيان داده كه با خدا عشقبازي كنند و برقص و آواز برخيزند و هميشه لاف از عشق و شور و بيدلي زنند و پياپي واژه‌ی عشق را در گفته‌هاي خود بياورند.
عشق آمد عقل او آواره شد
صبح آمد شمع او بيچاره شد

از شبنم عشق خاك آدم گل شد
صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگ روح رسيد
يك قطره فرو چكيد و نامش دل شد

گر باقليم عشق رو آري
همه آفاق گلستان بيني
هرچه داري اگر بعشق دهي
كافرم گر جوي زيان بيني
جان گدازي اگر بآتش عشق
عشق را كيمياي جان بيني

علم نبود غير علم عاشقي
مابقي تلبيس ابليس شقي
در حالي كه اين شور و جوش و جنب جز گفته‌ی پلوتينوس است. پلوتينوس اگرچه نام عشق برده ، بدانسان كه از سخنش آشكار است خواستش اين بوده كه هر كسي در زندگاني خواهاي نيكيها باشد و بآنها كوشد. درباره‌ی خدا نيز خواستش «او را در انديشه داشتن و نامش را گرامي گرفتن و خواستهاي او را بكار بستن» بوده.
ولي صوفيان درپي هوسهاي خود بيشتر بوده‌اند تا درپي فهميدن و بكار بستن خواست پلوتينوس. اينست بدانسان كه گفتيم در صوفيگري ميدان بزرگي براي عشق باختن با خدا و شور و سهش نشان دادن و آواز خواندن و رقص كردن گشاده‌اند. سپس كساني در اين اندازه نايستاده‌اند و عشقبازي با پسران خوشرو را سزا شمارده چنين گفته‌اند : «ما آن زيبايي خدا را در روي اینها تماشا مي‌كنيم» بگفته‌ی خودشان «جمال مطلق را در صور مقيدات ديده‌اند». آن جمله‌ی عربي «المجاز قنطرة الحقيقه» كه شناخته گرديده در اين زمينه است. يك چنين معناي بيشرمانه‌اي زير آن خوابيده.
از اينجاست كه در شعرهاي صوفيان عشق بخدا و عشق با پسران ساده‌رو درهم مي‌بوده. عشق گفته ، گاهي آن را مي‌خواسته‌اند و گاهي اين را.
اين رفتار صوفيان بوده كه گفته‌ی پلوتينوس را از معنايش بيرون برده «عشق» را بچنان معنايي گردانيده‌اند. سپس شاعران آن را گرفته يك گام بزرگ ديگر نيز اينان برداشته‌اند. بدینسان كه عشق را يك چيز پا در هوا گردانيده در بافندگيهاي خود بكار برده‌اند. عشق گفته‌اند بي‌آنكه دانسته شود به كه و به چه؟.. نيازي بچنان چيزي نديده‌اند.
اگر شما شعرهايي را كه از حافظ خواندم بياد آوريد خواهيد ديد عشق گاهي دريا است ـ دريايي كه هيچش كرانه نيست ، گاهي راهست ـ راهي كه بايد سفر كرد و پيمود ، گاهي «مصبطه» است ـ مصبطه‌اي كه بر روي آن باده مي‌فروشند.
الا يا ايها الساقي ادر كأسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکلها

باده صافي شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقي و كار به بنياد آمد
اكنون سخن در آنست كه اين واژه تا چه اندازه شوم بوده و چه زيانها رسانيده. داستان صوفيان و هوسبازيها و بي‌آزرميهايي كه آنان بدستاويز اين واژه كرده‌اند بماند. در اينجا سخن از شاعرانست. شاعران ايران گذشته از آنكه اين واژه را در آن معني پا در هوا گرفته هزارها بيت درباره‌ی آن سروده عمرهاي خود تباه گردانيده‌اند ، با همان واژه شُوَند[=سبب] گيجسري مردم نيز بوده‌اند.
چيزيست آزموده : واژه‌هايي كه معنايي روشن نمي‌دارد چون درميان مردم رواج گيرد و بگوشها رسد شُوند گيجسري آنان گردد.
اكنون ما مي‌بينيم ايرانيان شعرهاي حافظ و ديگران را مي‌خوانند :
اي دل جناب عشق بلند است همتي
نيكو دار اين حديث و ز بيگانه بازدار

عشق آمد و بر ملك دل زد خيمه گفتم كيست اين
گفتا قرقچي گشته‌ام ييلاق سلطانيست اين
اينها را مي‌خوانند و لذتي مي‌برند. ولي چون بپرسيم : «عشق چيست؟!.» خواهند درماند. بارها ديده شده كه چون چنين پرسشي رفته نخست تشر زده گفته‌اند : «عشق ديگر ، مگر بايد عشق را هم معني كرد؟..» سپس كه ديده‌اند پرسنده پافشرده مي‌گويد : «آري بايد عشق را معني كرد» ، درمانده بخاموشي گراييده‌اند.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
4) آلكبياديس ‌ ـ تکه‌ی 7

🔸 الكبياديس از هر باره اسپارتيان را شيفته گردانيده و رخت آنان را مى‌پوشيد و بشيوه‌ی آنان زندگانى مى‌كرد. يكى از كارهاى او بود كه زن پادشاه آگيس را از راه برده او را آبستن گردانيد و پسرى ازو زاييده شد كه خود آن زن چگونگى را انكار نكرده بزنان همراز خود بازمى‌گفت.
پس از شكستى كه آتنيان در سيسيلى يافتند فرستادگانى از خيوس و لسبوس و كوزيكوس‌1 به اسپارتا فرستاده شد ، باين مقصود كه از آتن بريده به اسپارت پيوندند. بويوتيا ميانجى‌ لسبيان و فارناباروس2 ميانجى مردم كوزيكوس بودند. ولى الكبياديس لاكيدومنيان را بر آن‌ واداشت كه از خيوس پشتيبانى كرده او را در برابر ديگران نگهدارى نمايند. خود او هم سفرى بدريا كرده همه‌ی ايونيان را بر آن واداشت كه از آتنيان ببرند و بهمدستى سركردگان لاكيدومنيان گزندهاى بسيار به آتنيان رسانيد. با اينهمه چون آگيس‌3 پادشاه اسپارت دشمن او بود زيرا كه دامن زن او را لكه‌دار ساخته ‌بود وآنگاه بر احترام و آبروى او نزد اسپارتيان رشك مى‌برد زيرا مى‌ديد كه بيشتر كارها و فيروزيها بنام او خوانده مى‌شود همچنين بسيارى از توانايان و بزرگان اسپارت رشك او را در دل داشتند اينبود كه همگى دست بهم داده قاضيان را قانع گردانيدند و حكم كشتن او راگرفته به ايونا فرستادند كه در آنجا او را بكشند. الكبياديس در نهان از اين كارها آگاهى داشت و اينبود كه خود را مى‌پاييد و با آنكه در كار لاكيدومنيان مى‌كوشيد خود را بدست آنان نمى‌داد. سرانجام نيز از ايونا نزد تیسافرنيس‌4 شهرپان5 پادشاه ايران شتافت تا بجان خود ايمن باشد و در اندك زمانى نزد او جايگاه ‌والايى يافت. زيرا اين ايرانى كه خود او بدكردار و دغلكار بود ، بودن دغلكارى و بدكردارى همچون ‌الكبياديس را در نزد خود دوست مى‌داشت. وآنگاه كشش الكبياديس در رفتار و گفتار همه‌كس را رام مى‌ساخت و با آنكه ايرانيان يونانيان را سخت دشمن مى‌دارند اين يونانى همگى ‌آنان را رام خود گردانيده و تيسافرنيس بهترين و زيباترين كوششهاى خود را باو سپرده بود.
الكبياديس چون بدينسان از اسپارتيان بريده بود و از آگيس سخت مى‌ترسيد از اين جهت ‌نمى‌توانست ديگر هواى آنان را داشته باشد بلكه اينزمان مى‌كوشيد اسپارتيان را پيش ‌تيسافرنيس خوار و ننگين نمايد. در سايه‌ى اين كوشش او تيسافرنيس از همراهى و ياورى‌ای كه به اسپارتيان داشت و بنام اين ‌ياورى به كندن ريشه‌ی آتنيان مى‌كوشيد دست كشيد.6 زيرا الكبياديس چنين راهنمايى مى‌كرد كه بايد بدستيارى پول يونانيان را بدشمنى‌ يكديگر برانگيخت و بى‌آنكه خود آنان بفهمند كم‌كم هر دو سوى را از توانايى برانداخت تا بدينسان هر دو سوى درمانده خواه ‌ناخواه فرمان پادشاه ايران را ببرند. تيسافرنيس درست سخن او را بکار مى‌بست و نوازش بى‌اندازه برو مى‌نمود ، اينبود اكنون هر دو دسته‌ی آتنيان و اسپارتيان چشم بسوى او داشتند. آتنيان از حكمى كه بیرحمانه ‌درباره‌ی او داده بودند كنون پشيمانى مى‌نمودند. او نيز بهرحال دل بسوى آتنيان داشت و چنين مى‌انديشيد كه اگر جمهورى آتن بهم بخورد شهر بدست اسپارتيان خواهد افتاد كه‌ دشمن جان او هستند.


1ـ Cyzicus
2ـ Pharnabazus این مرد یکی از دست‌نشاندگان پادشاه ایران بوده که داستان آن را سپس هم خواهیم خواند.
3ـ Agis
4ـ حكمران آسياى كوچك كه پادشاه هخامنشى فرستاده بود.
5ـ این کلمه همانست که یونانیان «ساتراپ» ساخته‌اند و اصل آن در زمان هخامنشی گویا «شهرپاون» بوده كه امروز بايد شهربان گفت.
6ـ چون پس از جنگهایی که یونانیان با ایران کردند و فیروز درآمدند آتن بی‌اندازه نیرومند گردیده بهمدستی شهرهای دیگری جمهوری پدید آورده بود از این جهت دولت ایران در برابر آتن از اسپارت پشتيبانى مى‏نمود چنانكه اين داستان سپس هم ياد خواهد شد.
🔶 سر سال نو
(بخش سوم)

🔸این شما مردان شومید كه برای نان خود مردم را گرفتار گمراهی و پندارپرستی گردانیده نمیگزارید معنی زندگی را بفهمند و از روی فهم و خرد زندگی كنند. این گرسنگی را خدا نفرستاده. این را بیش از همه شما مردان شوم پدید آورده‌اید.

🔸ببینید جوانان در دیگر توده‌ها چگونه میكوشند و چه نبردها با دشمنان خود میكنند. دشمنان شما در گام نخست اینهاست. شما هم باید با اینها بكوشید.

🔸اگر میخواهید این سال نو را برای خود یک سال تاریخی و برجسته‌ای گردانید ، به این باشید که هر یکی از شماها در این یک سال در راه رواج راستیها و برافتادن گمراهیها به یک رشته تلاشهای برجسته‌ای برخیزید.
sare sãle no' 3.pdf
163.3 KB
🔶 سر سال نو

(بخش پایانی)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست پنجم : واژه‌اي كه بسيار شوم درآمده
تکه‌ی 3

🔸 روزي يكي از آشنايان اين شعر حافظ را با يك لذتي خواند :
بعزم مرحله‌ی عشق پيش نِه قدمي كه سودها بري ار اين سفر تواني كرد
گفتم : «عشق چيست؟.» در شگفت شده گفت : «مگر شما معني عشق را نمي‌دانيد؟!.» گفتم : «چرا مي‌دانم. عشق دل باختن بكسي يا بچيزيست. عشق آنست كه شما بزن خوشرويي دل بازيد و در مهر او بيتاب گرديد. اين معني ستوده‌ايست كه از عشق توان فهميد. ولي شاعران به پسران نيز عاشق مي‌شده‌اند. صوفيان با خدا هم عشقبازي مي‌كرده‌اند. اينهاست معنيهايي كه ما از عشق مي‌شناسيم. شما در اين شعر كه خوانديد كدام يكي از اين معنيها را مي‌فهميد؟!.»
چون پاسخي نتوانست و درماند ، خودم دنباله سخن را گرفته گفتم : «اگر بگوييد معني نخست (عشق به زن) را مي‌فهمم كه بيجاست. زيرا عشق به يك زن كاري اختياري نيست تا كسي بگويد : «بعزم مرحله‌ی عشق پيش نِه قدمی». آنگاه از آن عشق سودي هم چشم نتوان داشت. حاليست كه بي‌اختيار گريبانگير آدمي گردد و بيتابش گرداند و از كارش بازدارد و چاره جز آن نيست كه زن را بگيرد و همسر خود گرداند و از رنج و سوزش بازرهد. آمديم بر سر معني دوم (عشق به پسر). نخست آن عشق طبيعي نيست و جز كسان بيمار بآن دچار نگردند. آنگاه كاري ناپاكست. پس از همه‌ی اينها اختياري نيست. آنگاه آن هم سودي ندارد ، بلكه زيان بسيار دارد.
اگر بگوييد كه معني سوم (عشق بخدا) خواسته شده در آنحال ايرادهاي ديگر پيش خواهد آمد. نخست تو كه صوفي نيستي تا از انديشه هاي صوفيانه لذت بري. دوم حافظ صوفي نبوده كه آن معني را بخواهد. آنگاه در همان غزل پيش از آن بيت مي‌گويد :
بسر جام آنگه نظر تواني كرد
كه خاك ميكده كحل البصر تواني كرد
در پشت سر آن مي‌گويد :
مباش بي‌مِي و مطرب كه زير چرخ كبود
كز اين ترانه غم از دل برون تواني كرد
آيا با اين شعرها معنا مي‌دارد كه بگوييم خواستش عشق بخداست؟!. من مي‌خواستم آن بدانم كه شما از اين واژه‌ی عشق چه معنايي در انديشه داريد؟ چه چيزي به پيش چشم مي‌آوريد كه بدانسان لذت مي‌بريد؟!. پرسش من از شما اينست.
با لبخندي گفت. «راستش آنست كه من معناي روشني از اين بيت در انديشه نداشتم. اين شرحي كه شما داديد هيچگاه بانديشه‌ی من نيامده بود. ما عادت كرده‌ايم كه اين شعرها را بخوانيم و يك معناي نارونشي بفهميم و لذت بريم. من اقرار مي‌كنم كه عشق در شعرهاي ما يك كلمه‌ی مبهمي است. ما نيز به همان ابهامش قانع شده شعر را مي‌خوانيم».
گفتم : راستش گفتي. درد اينجاست كه اين تنها درباره‌ی عشق نيست. در ديگر عنوانها نيز چنانست. مثلاً : واژه‌هاي تمدن ، اخلاق ، دين ، سياست ، فرهنگ (يا تربيت) چيزهاييست كه بزبانها افتاده و همه‌ی آنها اين حال را مي‌دارد. از هيچ كدام معني روشني در دلها نيست. ما آزموديم هنگامي كه از كسي مي‌پرسيم : تمدن يا دين يا اخلاق چيست درمي‌ماند و پاسخي نمي‌تواند. بارها ديده شده كسي درباره‌ی «اخلاق» گفتار نوشته و آورده كه ما بچاپ رسانيم و چون پرسيده‌ايم «اخلاق چيست؟!.» پاسخ درستي نتوانسته و درمانده. بي‌شُوند نيست كه هميشه مي‌گوييم : اين مردم گيجسر شده‌اند ، بي‌شُوند نيست كه هميشه از گيجسري مردم گله‌ها مي‌نويسيم.
شما نيك انديشيد كه مردمي با چنين گرفتاري كارشان بكجا تواند رسيد؟!. مثلاً مي‌گويم : مردمي كه معني راست تمدن را نمي‌دانند ، در شاهراه تمدن چه پيشرفتي توانند داشت؟!. مردمي كه معني اخلاق را نمي‌دانند ، چگونه خيمهاي خود را نيك توانند گردانيد؟!. مردمي كه معني راست «فرهنگ» را نمي‌دانند آيا جز اين تواند بود كه بدخواهاني بميان افتند و دستگاه بزرگي چينند و بنام فرهنگ به آشفته گردانيدن مغزهاي جوانان كوشند؟!
اينها سخناني بود كه با آن آشنا راندم. دانستنيست كه در هايهوي اخير كه بدخواهان در پيرامون ادبيات برانگيخته‌اند ، يكي هم كوشيده شده كه از واژه‌ي عشق و از معني پستي كه شاعران بآن داده‌اند سود جسته. بارها ديده مي‌شود : فلان نويسنده گفتاري درباره‌ی حافظ يا سعدي نوشته است و از جمله چنين مي‌گويد : «در عشق بيانات بسيار عالي دارد» : بارها ديده مي‌شود بهمان مرد در سخن راندن از ادبيات ، سخن از عشق بميان آورده است و چنين مي‌نويسد : «يكي از مزاياي ادبيات ايران بيانات بسيار دقيق و پرشوري است كه شعراي بزرگ در زمينه‌ی عشق داشته‌اند ...»
🌑سیل در استانهای مازندران و گلستان

خوانندگان میدانند که چندروزیست در بیشتر استانهای کشور بارش فراوان رخ داده. ولی از شش روز پیش بارشها در استانهای گلستان و مازندران به طغیان رودخانه‌ها و آب‌گرفتگی و سیل و رانش زمین انجامیده. گنبدکاووس و آق قلا گرفتار سیل شده و راههای روستایی را آب از میان برده و دسترس به روستاها را دشوار گردانیده. اینست هنوز بدرستی نمی‌توان دانست چه شماری کشته شده‌اند. بماند آسیبهای بسیاری که سیل به خانه‌ها و مغازه‌های مردم رسانیده.

ما از این پیشامد افسرده و دلتنگیم و با آسیب‌دیدگان اندوهخواری میکنیم.

هر بار که پیشامد دلگداز طبیعی از زمین‌لرزه و توفان و سیل و مانندهای آن رخ میدهد مردم دلسوز بیاری هم‌میهنان خود می‌شتابند. همه یاوریهای مردم را در زمین‌لرزه‌ی استان کرمانشاه و سر پل ذهاب سال 96 بیاد دارند. این بار هم نیکخواهان دست بکارند و کمکهایی را فراهم میکنند و یا در پیرامون آن شهرها به یاری گرفتاران سیل می‌شتابند. البته این اندازه جای ارجشناسی دارد.

ولی در کنار یاوری به آسیب‌دیدگان ، این نیز جُستار ارجداریست که به علتهای چنین پیشامدهایی بپردازیم و دریابیم چگونه میتوان بجلوگیری از تکرار آنها کوشید.

در همه‌ جای جهان و نیز کشورهایی که سیستمهای کنترلی پیشرفته‌ای دارند هنوز پیشامدهای ناگوار طبیعی روی میدهد و نمی‌توانند جلو آنها را بگیرند. ولی این هم نکته‌ی درخور پرواییست که آنها توانسته‌اند از آسیبهای چنین رویدادهایی بکاهند. چنانکه ما در همین کانال چند بار به این نکته پرداخته و یادآوری کرده‌ایم.

مثلاً در ایران و دیگر کشورهای خاورمیانه زمین‌لرزه رخ میدهد و آمار کشته‌شدگانشان منتشر می‌شود و چون می‌نگریم می‌بینیم درخور سنجش با آمار کشته‌شدگان کشوری مانند ژاپن نیست.

از اینجا درمی‌یابیم که در کاستن از آسیبهای چنین پیشامدهایی کار چندانی انجام نداده‌ایم. هرچه که آسانست مانند هیاهوی ستاد ساختن و بودجه گرفتن و استخدام کارکنان و دست کسانی را به ماهانه‌ی دولتی رسانیدن و پوستر و تابلو نوشتن و «گفتاردرمانی» در تلویزیون و تریبونها به تندی پیش میرود. برای چنین پیشامدهایی نیز از زمین‌لرزه‌ی رودبار در سال 69 تاکنون سازمان مدیریت بحران یا ستاد بلایای طبیعی و اینگونه اداره‌ها تشکیل یافته و نامهاشان بر سر زبانهاست ولی بخش دشوار کار که همانا بررسی و یافتن راههای کاستن از آسیبها و یاری‌رسانیدن بهنگام می‌باشد ، همیشه می‌لنگد. در هنگام پیشامدهاست که آنها را نیز جز «دکور»هایی سست و ناکارآمد نمی‌یابیم.

اینجاست که نمی‌توانیم تنها به نویدهای دولت و این ستادها دلگرم باشیم. و چون به ریشه‌ی این گرفتاریها می‌اندیشیم آن را در جایی دورتر می‌یابیم.

برای مثال می‌بینیم در این توده تمایل چندانی به کارهای گروهی و برپا گردانیدن سازمانهای مردم نهاد (سمن) برای یاری‌رسانیدن در چنین هنگامهایی نیست. همینست سمنها برای نگاهداری از جنگل و محیط زیست. می‌بینیم مردم به چنین کوششهایی با سردی می‌نگرند و به آنها دل نمی‌بندند. و چون علت این را جستجو میکنیم می‌بینیم حس میهن‌خواهی و دلبستگی به کوششهای اجتماعی در این توده بس ناتوانست.

یک علت چنین وضعی را بارها درمیان گفتارهامان گفته‌ایم و آن نه چیزیست که جای چون و چرا دارد. در کشوری که با خودکامگی راه برده شود مردم نیز به چنین کوششهایی دل گرم نتوانند بود. آری ،‌ این پذیرفتنی است و از اینرو ما کسانی که دمکراسی را از مردم دریغ کرده‌اند دشمن میداریم و میکوشیم توده نیز از هواداری آنان دست کشد.

ولی این همه‌ی جستار نیست. یک توده‌ای تا خود شایستگیهایی بدست نیاورند غول خودکامگی را شکست نتوانند داد. و اگر موقتاً شکستش دهند ، از در بیرون رفته از پنجره درخواهد آمد. چنانکه خیزش سال 57 این را نیک نشان داد. چنانکه پیش از آن جنبش مشروطه نیز راستیِ این حقیقت را نشان داده بود.

بارها گفته‌ایم :

🔸«راهبر کارهای آدمی مغز اوست».

🔸«مغز نیز پیرو اندیشه‌هاییست که دروست». نیز گفته‌ایم :

🔸اندیشه‌های متضاد همدیگر را سست و بیکاره میگرداند.

مثال آورده گفته‌ایم : اندیشه‌های متضاد مانند دو لکوموتیو است که به قطاری بندند و از دو سو آن را کشند. پیداست قطار تکان نخواهد خورد.

گفته‌ایم کردارها هنگامی در راه میهن‌پرستی و دمکراسی‌خواهی افتاد که :
1ـ اندیشه‌های میهن‌پرستی و دمکراسی در مغزها جای گیرد. ولی ،
2ـ اندیشه‌های ضد آنها به مغز راه نیابد.

گفته‌ایم که فرهنگ یا دستگاه آموزشی کشور (از جمله کتاب و روزنامه و مدرسه و دانشگاه ،‌ منبرها و تریبونها و رادیو و تلویزیون) سخنان و آموزشهاشان در جهت میهن‌پرستی و دمکراسی‌خواهی نیست. توده را به چنان راهی نمی‌برد. بلکه انبوهی از آموزاکها (تعلیمات) متضاد با میهن‌پرستی نیز هست. اینها را بارها در گفتارهامان تکرار کرده‌ایم.
🔸از اینها نتیجه آن گرفته‌ایم که بدآموزیهایی درمیان توده است که نمی‌گزارد نیکیها در این کشور پا گیرد و پیش رود. گفته‌ایم که باید با آنها سختترین نبردها را کرد. این را بایای خود دانسته یک دم نیاسوده به آن می‌پردازیم.

کسانی در برابر این سخنان ایستادگی نشان میدهند. برای مثال درباره‌ی همین داستان سیل چه بسا بگویند : علت چنین بدبختیهایی به بدآموزیها ربطی ندارد. علت آنست که دولت در اندیشه نیست. از نگاهداری جنگل غفلت میکند. در مجلس قانونش را میخواستند بگذرانند کسانی که سودشان در آن نبود به مخالفت برخاستند. مافیایی در کار است که از جنگل که سرمایه‌ی ملی می‌باشد هر گونه سود جویی را میکنند و کاری به اینکه چه بر سر کشور می‌آید ندارند. جنگلها که تُنُک شدند جلو سیل را نمی‌‌توانند بگیرند. ...

ما میگوییم : این سخنان همه راست است. ولی می‌پرسیم : در این حال توده چه میکند؟ اگر کوششی میکند ،‌ آن کوشش چیست؟ اگر دست روی دست میگزارد و تماشا میکند علتش چیست؟

در پاسخ میگویند : مردم چه کنند؟ چه زوری دارند؟ میگوییم : هنگامی که توده همدست شوند هیچ نیرویی با آن برابری نتواند کرد. از تاریخ مثالهای بسیار برای این توان آورد و اگر بخواهیم دور نرویم در چهل سال پیش همین مردم رژیمی مانند حکومت محمدرضاشاه را ناچار از کناره‌گیری کردند. چرا که در آن روز روی چنان خواستی همدست بودند. اکنون که همدست نیستند ، آری ، هیچ نیرویی ندارند. آن سخن شما راست است. ولی می‌پرسیم : چرا همدست نیستند؟‌

🔸زیرا همه‌شان یک خواست و یک اندیشه در مغز ندارند. این همانست که میگوییم این توده «پراکنده» است. میگوییم :

🔸 «پراکندگی برای یک توده مرگست».

🔸میگوییم تا زمانی که همدست نیستند زیردستند. ناچارند ستم کشند. هرگاه خواستند دست مافیا را برتابند ،‌ فساد را از بن براندازند نیازمند نیرویند. بی‌نیرو بچنان کارهایی فیروز نگردند. پس نخست نیازمندند همدست باشند. باید ببینند چه چیزی مانع آن است.

🔸ما میگوییم یک مردم پراکنده همدست نتوانند گردید. از پراکندگیست که چنین زبون و زیردست افتاده‌اند. وگرنه نیروی مردم یک سیل بنیادافکنیست که آن را هماوردی نیست. ولی امروز بجای آنکه به چاره‌ی کار بکوشند ، بهانه‌جویی می‌کنند. پس کِی چنین وضعی سامان خواهد گرفت؟

مگر فراموش شده که در همان زمان رژیم گذشته نیز هرچه از اینگونه پرسشها می‌شد پاسخ میدادند : دربار و «والاحضرتها» شریک دزدانند و باهم میخورند؟ مگر فراموش شده که در آن زمان نیز همه‌ی «گناهها» بگردن آن رژیم بود و مردم آرزو میکردند که برافتد تا از بدبختیها رها گردند؟ خب ،‌ اکنون چهل سالست نه درباری هست و نه شاهی و نه والاحضرتی. آیا گرفتاریها از میان برخاسته؟ آیا مردم به نیکروزی‌ای که آرزو میکردند رسیده‌اند؟

بیش از این به سخن دامنه نمی‌دهیم. پیشامدهای طبیعی ناگوار فراوان رخ تواند داد. ولی ما نیز باید آماده باشیم که هم تا توان جلو آسیبهاشان را بگیریم و هم بیشترین یاوری را به آسیب‌خوردگان برسانیم. چنین همدستی و کار گروهی بزرگی نیازمند سازمانی بزرگ و آن نیز نیازمند اندیشه‌های نیکخواهانه و دلسوزانه می‌باشد. بدآموزیهایی هست که نمی‌گزارد این اندیشه‌های نیکخواهانه کارگر افتد. آنها را از پا درمی‌آورد.

🔸خودکامگی ، دزدی ،‌ دسته‌بندی برای سودهای شخصی (مافیاگری) ،‌ ستمگری ، پولپرستی ، بیدردی و بیغیرتی ، بیگانه‌پرستی و کوتاه‌سخن فساد در این کشور ریشه دارد. دیگر گردیدن رژیم یا دولتها باعث نمی‌شود این ریشه‌ها بخشکد. بلکه از نو سر برمی‌آورد و برنگی دیگر پدیدار می‌گردد.

🔸تا زمانی که این پراکندگیها درمیان توده می‌باشد ، ریشه‌ی بدبختیها نخواهد خشکید. این پراکندگیها یا ریشه‌اش را بگوییم : پراکنده‌اندیشیها ، از بیمگینترین آلودگیهای این توده می‌باشد و همچون حوضی است که ته آن لجن بسته و بدبو گردیده. تنها راهش اینست که لجن ته حوض پاک گردد. با ریختن گلاب خوشبو نگردد. هرچه گلاب بریزید آن را نیز بدبو گرداند.

🔸بسیار شده که دلسوزان کشور کوششها کرده‌اند تا همدستانی برای کارهای نیکخواهانه بیابند ولی همیشه با رویهای سردی روبرو شده‌اند. به آنهاست که میگوییم : بیایید ای دلسوختگان ،‌ بیایید ای نیکخواهان دست بدست هم دهیم و ریشه‌ی این پراکندگیها را بکنیم تا هم میهن‌پرستی و دمکراسی و هم دیگر نیکیها در این کشور مجال پرورش یابد. آنگاهست که سمنهای نیکخواهانه نیز یکی پس از دیگری خواهد رویید و خواهد بالید. آنگاهست که میدان به مافیاها و فساد باز نخواهد ماند.