✴️ پوزش از خوانندگان
گفتارهای چند روز اخیر کتاب در پیرامون «ادبیات» بجای نشست ششم ، از نشست پنجم آورده شده.
از این لغزش پوزش میخواهیم. و برای آنکه رشتهی سخن بازگرفته شود ، و زمینه به یادها آید تکهی نخست آن را که چندی پیش در کانال آورده بودیم بار دیگر در زیر میآوریم.
گفتارهای چند روز اخیر کتاب در پیرامون «ادبیات» بجای نشست ششم ، از نشست پنجم آورده شده.
از این لغزش پوزش میخواهیم. و برای آنکه رشتهی سخن بازگرفته شود ، و زمینه به یادها آید تکهی نخست آن را که چندی پیش در کانال آورده بودیم بار دیگر در زیر میآوریم.
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست ششم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مينمايند؟
تکهی 1
🔸 در اين نشست ميخواهم به پرسشي كه هميشه بميان ميآيد پاسخ دهم. هنگامي كه ما از بديهاي شاعران سخن ميرانيم كساني كه نميخواهند بپذيرند چنين پاسخ ميدهند : «پس آنها كه تعريف از شعر كردهاند نفهميدهاند؟!.»
پيداست كه اين پرسش يا ايراد ، عاميانه است. در برابر دليل بچنين سخني نبايد پرداخت. جاي شگفت نيست كه چيزي را گروهی فهميده باشند. با اين حال من آن را بيپاسخ نميگزارم. ببينيم آن ستايندگان كيها بودهاند و از هر كدام جداگانه سخن رانيم :
يك دسته خود شاعران بودهاند كه ستايشهاي بسيار از خود و از كار خود كردهاند :
در شعر سه تن پيمبرانند
قوليست كه جملگي برآنند
هرچند كه لا نبي بعدي
فردوسي و انوري و سعدي
پيش و پسي هست صف كبريا
پس شعر آمد و پيش انبيا
ما اگر بخواهيم از راه روانشناسي درآمده انگيزهی كار اين شاعران را بجوييم بايد بديده گيريم كه اين شاعران از يكسو پيروي از هوس خود كردهاند. زيرا با سخن بازي كردن و قافيه جفت گردانيدن خود بازيچهايست ـ بازيچهايست كه بسيار كسان آن را دوست دارند و لذت برند. بويژه كه چيزهاي ديگري از ستايش پادشاهان ، نشان دادن دانستههاي خود ، پروردن مضمون ، دشنام دادن باين و آن درميان باشد. از يكسو هم فريب واژهی «ادب» را خوردهاند. يك واژهی «ادب» با يك معني غلط پيدا شده و شناخته گرديده و دايره براي خود باز گردانيده بود كه با آنكه تودهي انبوه ارجي بآن نميگزاردند يك دسته هواداري از آن مينمودند. چون درميان عرب ميبوده در ايران نيز بايستي بود. شيوايي قرآن دستاويزي در دست اينان شده بود كه سخنبازي را چيز ارجداري وانمايند.
سپس نيز شعر در ايران ، از يكسو در دربارهاي پادشاهان و از يكسو در ميخانهها جا براي خود باز كرده و بروييدن و باليدن پرداخت. سپس نيز بدآموزان بزرگي همچون خراباتيان و صوفيان شعر را افزاري براي خود گرفتند. اينها رويهمرفته شُوند رواج شعر در ايران گرديده و هزارها كسان را بشاعري واداشته است.
چنانكه گفتيم نافهمي بزرگ شاعران آن بوده كه شعر را خود خواستي شماردهاند. خود آن را كالايي شناخته پنداشتهاند كه هرچه بيشتر بهتر. اينكه «سخن چه شعر باشد و چه نثر ، بايد بهر هودهاي[نتیجه] باشد ، سخن بيهوده دور از خرد است» چيزيست كه آنان نميدانستهاند.
آنان تنها اين ميشناختند كه شعر وزنش و قافيهاش درست باشد و آراستگيهايي را از تشبيه و جناس و ترجيع و رد العجز الي الصدر و مانند اينها دربر دارد و مضمونهايي در آن گنجانيده گردد. تنها اينها را ميشناختند و اينبوده كه براي آنها فنهايي بنام عروض ، قوافي ، معاني ، بيان ، بديع پديد آوردهاند. چهارديواريای بدينسان براي كار خود ساخته بودند و انديشههاشان از آن بيرون نميرفت.
در حالي كه در بيرون آن چهارديوار جهان بزرگ ديگري هست. در بيرون آن چهارديوار زندگي تودهاي هست كه بسيار ارجدار است و بايد نيكي يا بدي هر چيزي در ترازوي سود و زيان آن سنجيده شود. در بيرون آن چهارديوار خرد هست كه داور نيك بد ميباشد و در هر كاري بايد پيروي از داوري آن كرد.
شاعران از اينها ناآگاه و در درون آن چهارديوار كوس «ملكالملوكي» زدهاند. سخنان بيهودهاي را بهم بافته و بيرون ريخته و بخود باليدهاند :
من نميدانم كه اين جنس سخن را نام چيست
نه نبوت ميتوانم خواندنش نه ساحري
شكرشكن شوند همهی طوطيان هند
زين قند پارسي كه به بنگاله ميرود
عراق و شام گرفتي بشعر خود حافظ
بيا كه نوبت بغداد و وقت تبريز است
به هر حال ستايشهايي كه شاعران از خود كردهاند درخور ارجي نيست.
نشست ششم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مينمايند؟
تکهی 1
🔸 در اين نشست ميخواهم به پرسشي كه هميشه بميان ميآيد پاسخ دهم. هنگامي كه ما از بديهاي شاعران سخن ميرانيم كساني كه نميخواهند بپذيرند چنين پاسخ ميدهند : «پس آنها كه تعريف از شعر كردهاند نفهميدهاند؟!.»
پيداست كه اين پرسش يا ايراد ، عاميانه است. در برابر دليل بچنين سخني نبايد پرداخت. جاي شگفت نيست كه چيزي را گروهی فهميده باشند. با اين حال من آن را بيپاسخ نميگزارم. ببينيم آن ستايندگان كيها بودهاند و از هر كدام جداگانه سخن رانيم :
يك دسته خود شاعران بودهاند كه ستايشهاي بسيار از خود و از كار خود كردهاند :
در شعر سه تن پيمبرانند
قوليست كه جملگي برآنند
هرچند كه لا نبي بعدي
فردوسي و انوري و سعدي
پيش و پسي هست صف كبريا
پس شعر آمد و پيش انبيا
ما اگر بخواهيم از راه روانشناسي درآمده انگيزهی كار اين شاعران را بجوييم بايد بديده گيريم كه اين شاعران از يكسو پيروي از هوس خود كردهاند. زيرا با سخن بازي كردن و قافيه جفت گردانيدن خود بازيچهايست ـ بازيچهايست كه بسيار كسان آن را دوست دارند و لذت برند. بويژه كه چيزهاي ديگري از ستايش پادشاهان ، نشان دادن دانستههاي خود ، پروردن مضمون ، دشنام دادن باين و آن درميان باشد. از يكسو هم فريب واژهی «ادب» را خوردهاند. يك واژهی «ادب» با يك معني غلط پيدا شده و شناخته گرديده و دايره براي خود باز گردانيده بود كه با آنكه تودهي انبوه ارجي بآن نميگزاردند يك دسته هواداري از آن مينمودند. چون درميان عرب ميبوده در ايران نيز بايستي بود. شيوايي قرآن دستاويزي در دست اينان شده بود كه سخنبازي را چيز ارجداري وانمايند.
سپس نيز شعر در ايران ، از يكسو در دربارهاي پادشاهان و از يكسو در ميخانهها جا براي خود باز كرده و بروييدن و باليدن پرداخت. سپس نيز بدآموزان بزرگي همچون خراباتيان و صوفيان شعر را افزاري براي خود گرفتند. اينها رويهمرفته شُوند رواج شعر در ايران گرديده و هزارها كسان را بشاعري واداشته است.
چنانكه گفتيم نافهمي بزرگ شاعران آن بوده كه شعر را خود خواستي شماردهاند. خود آن را كالايي شناخته پنداشتهاند كه هرچه بيشتر بهتر. اينكه «سخن چه شعر باشد و چه نثر ، بايد بهر هودهاي[نتیجه] باشد ، سخن بيهوده دور از خرد است» چيزيست كه آنان نميدانستهاند.
آنان تنها اين ميشناختند كه شعر وزنش و قافيهاش درست باشد و آراستگيهايي را از تشبيه و جناس و ترجيع و رد العجز الي الصدر و مانند اينها دربر دارد و مضمونهايي در آن گنجانيده گردد. تنها اينها را ميشناختند و اينبوده كه براي آنها فنهايي بنام عروض ، قوافي ، معاني ، بيان ، بديع پديد آوردهاند. چهارديواريای بدينسان براي كار خود ساخته بودند و انديشههاشان از آن بيرون نميرفت.
در حالي كه در بيرون آن چهارديوار جهان بزرگ ديگري هست. در بيرون آن چهارديوار زندگي تودهاي هست كه بسيار ارجدار است و بايد نيكي يا بدي هر چيزي در ترازوي سود و زيان آن سنجيده شود. در بيرون آن چهارديوار خرد هست كه داور نيك بد ميباشد و در هر كاري بايد پيروي از داوري آن كرد.
شاعران از اينها ناآگاه و در درون آن چهارديوار كوس «ملكالملوكي» زدهاند. سخنان بيهودهاي را بهم بافته و بيرون ريخته و بخود باليدهاند :
من نميدانم كه اين جنس سخن را نام چيست
نه نبوت ميتوانم خواندنش نه ساحري
شكرشكن شوند همهی طوطيان هند
زين قند پارسي كه به بنگاله ميرود
عراق و شام گرفتي بشعر خود حافظ
بيا كه نوبت بغداد و وقت تبريز است
به هر حال ستايشهايي كه شاعران از خود كردهاند درخور ارجي نيست.
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست ششم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مينمايند؟
تکهی 2
🔸يك دستهي ديگر از ستايندگان شاعران ، تذكرهنويسان ميباشند. آنان از خود شاعران بودهاند. من نميشناسم كسي را كه تذكره نوشته و خود شاعر نبوده. هرچه هست اينان نيز بآن نافهمي دچار بوده خودِ شعر را خواستي ميشناختهاند. سخنسرايي را هنري ميشماردهاند اگر چه بيهوده و بياوه باشد. اينست شاعران را با چنين لقبهايي ستودهاند : «استاد سخن ، شهريار اقليم سخن ، سخنسنج بزرگ ، سرآمد گويندگان ، پيشرو سخنوران ...» اينها از گذشتگان بودهاند. در زمان ما نيز ستايندگان شاعران بچند دستهاند كه ميبايد هر كدام را جداگانه ياد كنم :
🔸يك دسته شرقشناسان اروپايند كه در ستايش شعر كتابها مينويسند و ديوانهاي شاعران را بچاپ ميرسانند و ميتوان گفت زيان آنها بيش از ديگران بوده است.
دربارهي شرقشناسان بگفتگوي بسياري نياز هست و من در اينجا فرصت كم ميدارم. پيداست كه شرقشناسي نتيجهي چشم دوختن دولتهاي اروپايي بكشورهاي شرقي بوده. چون خواستهاند شرقيان را زيردست گردانند ، خواستهاند كردار و رفتارشان از روي بينش باشد و نياز ديدهاند كه كيشها و زبانهاي تودههاي شرقي را بشناسند ، از تاريخهاي ايشان آگاه باشند ، خويها و خيمهاشان بدانند. شرقشناسي از اينجا پديد آمده و خود دستگاهي گرديده كه هم سودها و هم زيانها (براي شرقيان) از آن برخاسته. زيرا از يكسو از جستجوهايي كه دربارهی زبان و تاريخ و مانند اينها كردهاند دانستنيهاي بسيار ارجداري را بدست آوردهاند كه شرقيان از آنها بهره ميجويند. از يكسو بسياري از آنان از آگاهي و دانش خود سود جسته بفريفتن شرقيان و گمراه گردانيدن آنان كوشيدهاند.
بسياري از آنان رختهاي خود را ديگر گردانيده و خود را بدروغ مسلمان نشان داده خواستهاند از هر راهي كه توانند كار خود را پيش برند. مثلاً ليارد با رخت لري ماهها درميان بختياريان زيسته ، ويمبري با رخت ملايي سفر بخارا و خيوه كرده. براون با رخت ايراني يك سال در ايران زيسته ، گوستاو لوبون با رخت عربي درميان عربها زيسته.
من نميتوانم از دلهاي شرقشناسان آگهي دهم و بگويم فلان نيكخواه و بَهمان بدخواه ميبوده ، و بهتر ميدانم كه از كارهاي آنان سخن رانم. در دلهاي آنان هرچه ميبوده باشد. برخي از آنان بما سودمند افتاده و برخي زيانمند.
مثلاً ماركوارت و نولدكه از شرقشناسان بسيار دانشمند ميبودند ، من از كتابها و نوشتههاي آنان جز سود نميشناسم. در تاريخ و زبانشناسي نادانستههاي بسياري را دانسته گردانيدهاند.
ولي گوستاو لوبون ، كتابي كه بنام «تمدن اسلامي» نوشته هرآينه زيانمند بوده. اين مرد ستايشهاي پرگزافه از عرب مينويسد و در همان حال از تركها كه فرمانروايان جهان عرب ميبودند نكوهش دريغ نميدارد. پيداست كه خواستش جز پديد آوردن دشمني درميان عرب و ترك نميبوده. از باردهي خاك سوريا ، از كوشندگي مردم آنجا ، ستايش بسيار كرده ميگويد : اگر اينجا در دست يك حكومت دادگر باشد بسيار آباد خواهد شد. خواستش از حكومت دادگر ، حكومت فرانسه است كه از صد سال باز چشم بسوريا دوخته بود و در پايان جنگ جهانگير گذشته [جنگ جهانی یکم] بآرزوي خود رسيد و ما ديديم كه چه دادگري از خود نشان داد.
نشست ششم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مينمايند؟
تکهی 2
🔸يك دستهي ديگر از ستايندگان شاعران ، تذكرهنويسان ميباشند. آنان از خود شاعران بودهاند. من نميشناسم كسي را كه تذكره نوشته و خود شاعر نبوده. هرچه هست اينان نيز بآن نافهمي دچار بوده خودِ شعر را خواستي ميشناختهاند. سخنسرايي را هنري ميشماردهاند اگر چه بيهوده و بياوه باشد. اينست شاعران را با چنين لقبهايي ستودهاند : «استاد سخن ، شهريار اقليم سخن ، سخنسنج بزرگ ، سرآمد گويندگان ، پيشرو سخنوران ...» اينها از گذشتگان بودهاند. در زمان ما نيز ستايندگان شاعران بچند دستهاند كه ميبايد هر كدام را جداگانه ياد كنم :
🔸يك دسته شرقشناسان اروپايند كه در ستايش شعر كتابها مينويسند و ديوانهاي شاعران را بچاپ ميرسانند و ميتوان گفت زيان آنها بيش از ديگران بوده است.
دربارهي شرقشناسان بگفتگوي بسياري نياز هست و من در اينجا فرصت كم ميدارم. پيداست كه شرقشناسي نتيجهي چشم دوختن دولتهاي اروپايي بكشورهاي شرقي بوده. چون خواستهاند شرقيان را زيردست گردانند ، خواستهاند كردار و رفتارشان از روي بينش باشد و نياز ديدهاند كه كيشها و زبانهاي تودههاي شرقي را بشناسند ، از تاريخهاي ايشان آگاه باشند ، خويها و خيمهاشان بدانند. شرقشناسي از اينجا پديد آمده و خود دستگاهي گرديده كه هم سودها و هم زيانها (براي شرقيان) از آن برخاسته. زيرا از يكسو از جستجوهايي كه دربارهی زبان و تاريخ و مانند اينها كردهاند دانستنيهاي بسيار ارجداري را بدست آوردهاند كه شرقيان از آنها بهره ميجويند. از يكسو بسياري از آنان از آگاهي و دانش خود سود جسته بفريفتن شرقيان و گمراه گردانيدن آنان كوشيدهاند.
بسياري از آنان رختهاي خود را ديگر گردانيده و خود را بدروغ مسلمان نشان داده خواستهاند از هر راهي كه توانند كار خود را پيش برند. مثلاً ليارد با رخت لري ماهها درميان بختياريان زيسته ، ويمبري با رخت ملايي سفر بخارا و خيوه كرده. براون با رخت ايراني يك سال در ايران زيسته ، گوستاو لوبون با رخت عربي درميان عربها زيسته.
من نميتوانم از دلهاي شرقشناسان آگهي دهم و بگويم فلان نيكخواه و بَهمان بدخواه ميبوده ، و بهتر ميدانم كه از كارهاي آنان سخن رانم. در دلهاي آنان هرچه ميبوده باشد. برخي از آنان بما سودمند افتاده و برخي زيانمند.
مثلاً ماركوارت و نولدكه از شرقشناسان بسيار دانشمند ميبودند ، من از كتابها و نوشتههاي آنان جز سود نميشناسم. در تاريخ و زبانشناسي نادانستههاي بسياري را دانسته گردانيدهاند.
ولي گوستاو لوبون ، كتابي كه بنام «تمدن اسلامي» نوشته هرآينه زيانمند بوده. اين مرد ستايشهاي پرگزافه از عرب مينويسد و در همان حال از تركها كه فرمانروايان جهان عرب ميبودند نكوهش دريغ نميدارد. پيداست كه خواستش جز پديد آوردن دشمني درميان عرب و ترك نميبوده. از باردهي خاك سوريا ، از كوشندگي مردم آنجا ، ستايش بسيار كرده ميگويد : اگر اينجا در دست يك حكومت دادگر باشد بسيار آباد خواهد شد. خواستش از حكومت دادگر ، حكومت فرانسه است كه از صد سال باز چشم بسوريا دوخته بود و در پايان جنگ جهانگير گذشته [جنگ جهانی یکم] بآرزوي خود رسيد و ما ديديم كه چه دادگري از خود نشان داد.
ویمبری Ármin Vámbéry
زباندان ، جهانگرد مجاری و جاسوس انگلستان میباشد (پیشتر هم گمان جاسوسی او میرفت ولی سندی که آن را استوار گرداند نبود. به گفتهی ویکی پدیا در سال 2005 آرشیو ملی انگلستان در ساری ـ جنوب شرقی لندن ـ اسناد استخدام ویمبری را بعنوان یک مأمور و جاسوس وزارت خارجهی انگلستان برای جلوگیری از نفوذ روسیه در آسیای میانه به آشکار آورد). او از استانبول که در آنجا رخت دیگر گردانیده نام ساختگی رشید افندی بر خود گزاشت راهی ایران گردید (1861م). پس از ایران شهرهای آسیای میانه را یکایک گردید و سرانجام در 1864 به اروپا بازگشت و سفرنامهی خود را بچاپ رسانید. کمابیش 25 سال پس از این براون هم همان راه زمینیای را که او بسوی شهرهای ایران پیموده بود برگزید.
زباندان ، جهانگرد مجاری و جاسوس انگلستان میباشد (پیشتر هم گمان جاسوسی او میرفت ولی سندی که آن را استوار گرداند نبود. به گفتهی ویکی پدیا در سال 2005 آرشیو ملی انگلستان در ساری ـ جنوب شرقی لندن ـ اسناد استخدام ویمبری را بعنوان یک مأمور و جاسوس وزارت خارجهی انگلستان برای جلوگیری از نفوذ روسیه در آسیای میانه به آشکار آورد). او از استانبول که در آنجا رخت دیگر گردانیده نام ساختگی رشید افندی بر خود گزاشت راهی ایران گردید (1861م). پس از ایران شهرهای آسیای میانه را یکایک گردید و سرانجام در 1864 به اروپا بازگشت و سفرنامهی خود را بچاپ رسانید. کمابیش 25 سال پس از این براون هم همان راه زمینیای را که او بسوی شهرهای ایران پیموده بود برگزید.
آستن هنری لیارد در رخت لُری
Austen Henry Layard
مأمور سیاسی انگلیس. او در جوانی سفرش را به آسیا در 1839 آغاز و در 1842 با رسیدن به استانبول بپایان برد. سپس توأم با مأموریتهای سیاسی به کشفهای باستانشناسی بابلی در «میان رودان» (عراق کنونی) پرداخت. نامش با کشف کتابخانهی آشور بانیپال پرآوازه گردید. بخش بزرگتر افزارهای باستانی و عتیقههای آشوری موزهی بریتانیا را او به انگلستان فرستاده است.
Austen Henry Layard
مأمور سیاسی انگلیس. او در جوانی سفرش را به آسیا در 1839 آغاز و در 1842 با رسیدن به استانبول بپایان برد. سپس توأم با مأموریتهای سیاسی به کشفهای باستانشناسی بابلی در «میان رودان» (عراق کنونی) پرداخت. نامش با کشف کتابخانهی آشور بانیپال پرآوازه گردید. بخش بزرگتر افزارهای باستانی و عتیقههای آشوری موزهی بریتانیا را او به انگلستان فرستاده است.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ـ تکهی 6
🔸 داستان اين را تاريخنگاران بسيارى برشتهی نگارش كشيدهاند. کسنفون كه آن را با چشم ديده گزارش آن را چنان بازمىگويد كه تو گويى نه حادثه انجام يافته بلكه حادثهایست كه هم اكنون در كار رويدادن است و با سخنان جاندار خود چنان حادثه را در دلهاى شنوندگان نمودار مىگرداند كه هر كسى بايد به افسوسها و بيمهاى آن شركت نمايد. با اين حال جز بيخردى نخواهد بود كه من داستان آن جنگ را سرتاسر بسرايم و بيش از اين نمىسزد كه آنچه را کسینفون ياد نكرده و خود درخور ياد كردن است من در اينجا بنگارم. جايى كه دو لشكر بهم رسيدند کناکسا1 نام داشت كه شصت و دو ميل كمابيش فاصله از بابل دارد. در اينجا كليارخس از كوروش خواستار گرديد كه تا جنگ درنگرفته خود را به پشت سر جنگجويان كشيده در پيشاپيش صفها با خطر روبرو نباشد. مىگويند كوروش در پاسخ او گفت : «چه مىگويى كليارخس؟ من در طلب پادشاهى مىكوشم و شما مىخواهيد كه خود را ناشايسته بآن نمودار گردانم!» اگرچه اين خطاى بزرگ از كوروش سر زد كه سرمستانه خود را بخطر انداخته پرواى جان خود را نكرد. ليكن نكوهش بيش از همه بر كليارخس است. زيرا او تيپهاى يونانيان را به روبروى دستههاى عمدهی سپاه دشمن كه پادشاه نيز در ميان آنها بود نكشانيد و از اين ترس كه مبادا يونانيان را گرد فراگيرند دست چپ لشكر خود را پيوسته بكنار آب نگاهداشته از آنجا حركت نكرد. اگر مقصود تندرستى و آسودگى بود و بايستى بيش از هر چيزى دربند نگهدارى خود بود بهتر آن بود كه كليارخس از شهر خود بيرون نيامده باشد. ولى پس از آنكه از كنار دريا تا آنجا هزار و سيصد ميل كمابيش راه پيموده و سنگينى ابزارها و فرسودگى را در آن مسافت دراز تحمل نموده و اين كار را با ميل خود و بقصد پادشاه ساختن كوروش بگردن گرفته بود ديگر نبايستى در روز جنگ درپى تندرستى و آسودگى خود بوده جايگاهى را براى سپاه برگزينند كه تنها براى آسودگى خود او ـ نه براى آسودگى كوروش ـ مناسب بوده. چنين كارى دليل است كه كليارخس ترس كرده و در آن هنگام كارى را كه بايستى انجام دهد فراموش نموده و بر مقصودى كه از آن سفر او منظور بوده خيانت كرده. از خود حادثه پيداست كه آن دستهی سپاهى كه بر گرد سر شاه بودند اگر حملهاى از يونانيان مىشد تاب ايستادگى نياورده بزودى از ميان برداشته مىشدند ، ارتخشثر هم گريخته یا زخمى مىافتاد و بدينسان كوروش نه تنها از گزند آسوده مىماند بلكه به تخت و تاج نيز دست مىيافت. پس كليارخس در نتيجهی آن احتياطكارى خود بيشتر مايهی خرابى كار كوروش بوده و بيشتر شايستهی نكوهش مىباشد تا خود كوروش. در نتيجهی آن تندى و بيخردى خود اگر ارتخشثر كوششها كرده تدبير بخرج مىبرد كه يونانيان در جايگاهى بايستند كه با اندكترين گزندى آنان را دفع نمايد همانا جايگاه ديگرى جز از آنچه كليارخس براى آنان برگزيده و دورترين نقطه از ايستگاه پادشاه و پيرامونيان او بود پيدا نمىكرد. در همين جايگاه كليارخس بر دشمن چيرگى يافت ولى كوروش از دورى جا از فيروزى استفاده نتوانسته و پيش از آنكه آگاهى يابد از پا افتاده راه نابودى را پيش گرفت. كوروش بهتر از همه دانسته بود كه سپاه يونانى به چه كار بپردازند و به كليارخس فرمان داده بود كه با سپاهيان خود در دل لشكر جاى گزيند ولى كليارخس فرمان نبرده پاسخ داده بود كه خود او بهترين نظم را بلشكر خويش خواهد داد. افسوسا كه بهترين نظم او مايهی خرابى همهی كارها گرديد.
1ـ Cunaxa
6) ارتخشثر ـ تکهی 6
🔸 داستان اين را تاريخنگاران بسيارى برشتهی نگارش كشيدهاند. کسنفون كه آن را با چشم ديده گزارش آن را چنان بازمىگويد كه تو گويى نه حادثه انجام يافته بلكه حادثهایست كه هم اكنون در كار رويدادن است و با سخنان جاندار خود چنان حادثه را در دلهاى شنوندگان نمودار مىگرداند كه هر كسى بايد به افسوسها و بيمهاى آن شركت نمايد. با اين حال جز بيخردى نخواهد بود كه من داستان آن جنگ را سرتاسر بسرايم و بيش از اين نمىسزد كه آنچه را کسینفون ياد نكرده و خود درخور ياد كردن است من در اينجا بنگارم. جايى كه دو لشكر بهم رسيدند کناکسا1 نام داشت كه شصت و دو ميل كمابيش فاصله از بابل دارد. در اينجا كليارخس از كوروش خواستار گرديد كه تا جنگ درنگرفته خود را به پشت سر جنگجويان كشيده در پيشاپيش صفها با خطر روبرو نباشد. مىگويند كوروش در پاسخ او گفت : «چه مىگويى كليارخس؟ من در طلب پادشاهى مىكوشم و شما مىخواهيد كه خود را ناشايسته بآن نمودار گردانم!» اگرچه اين خطاى بزرگ از كوروش سر زد كه سرمستانه خود را بخطر انداخته پرواى جان خود را نكرد. ليكن نكوهش بيش از همه بر كليارخس است. زيرا او تيپهاى يونانيان را به روبروى دستههاى عمدهی سپاه دشمن كه پادشاه نيز در ميان آنها بود نكشانيد و از اين ترس كه مبادا يونانيان را گرد فراگيرند دست چپ لشكر خود را پيوسته بكنار آب نگاهداشته از آنجا حركت نكرد. اگر مقصود تندرستى و آسودگى بود و بايستى بيش از هر چيزى دربند نگهدارى خود بود بهتر آن بود كه كليارخس از شهر خود بيرون نيامده باشد. ولى پس از آنكه از كنار دريا تا آنجا هزار و سيصد ميل كمابيش راه پيموده و سنگينى ابزارها و فرسودگى را در آن مسافت دراز تحمل نموده و اين كار را با ميل خود و بقصد پادشاه ساختن كوروش بگردن گرفته بود ديگر نبايستى در روز جنگ درپى تندرستى و آسودگى خود بوده جايگاهى را براى سپاه برگزينند كه تنها براى آسودگى خود او ـ نه براى آسودگى كوروش ـ مناسب بوده. چنين كارى دليل است كه كليارخس ترس كرده و در آن هنگام كارى را كه بايستى انجام دهد فراموش نموده و بر مقصودى كه از آن سفر او منظور بوده خيانت كرده. از خود حادثه پيداست كه آن دستهی سپاهى كه بر گرد سر شاه بودند اگر حملهاى از يونانيان مىشد تاب ايستادگى نياورده بزودى از ميان برداشته مىشدند ، ارتخشثر هم گريخته یا زخمى مىافتاد و بدينسان كوروش نه تنها از گزند آسوده مىماند بلكه به تخت و تاج نيز دست مىيافت. پس كليارخس در نتيجهی آن احتياطكارى خود بيشتر مايهی خرابى كار كوروش بوده و بيشتر شايستهی نكوهش مىباشد تا خود كوروش. در نتيجهی آن تندى و بيخردى خود اگر ارتخشثر كوششها كرده تدبير بخرج مىبرد كه يونانيان در جايگاهى بايستند كه با اندكترين گزندى آنان را دفع نمايد همانا جايگاه ديگرى جز از آنچه كليارخس براى آنان برگزيده و دورترين نقطه از ايستگاه پادشاه و پيرامونيان او بود پيدا نمىكرد. در همين جايگاه كليارخس بر دشمن چيرگى يافت ولى كوروش از دورى جا از فيروزى استفاده نتوانسته و پيش از آنكه آگاهى يابد از پا افتاده راه نابودى را پيش گرفت. كوروش بهتر از همه دانسته بود كه سپاه يونانى به چه كار بپردازند و به كليارخس فرمان داده بود كه با سپاهيان خود در دل لشكر جاى گزيند ولى كليارخس فرمان نبرده پاسخ داده بود كه خود او بهترين نظم را بلشكر خويش خواهد داد. افسوسا كه بهترين نظم او مايهی خرابى همهی كارها گرديد.
1ـ Cunaxa
beMakke miravid 1-2.pdf
146.3 KB
🔶 به مکه میروید؟!.
(هر دو بخش در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(هر دو بخش در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
✴️ گواهی پاکدلانه
🔸چگونه بآمیغها راه یافتم؟..
من از هنگام كودکی و زمان درس خواندن علاقهی زیادی بادبیات داشته و راستی را كه عاشق آن بودم بهمین سبب اغلب كتابها و مجلات ادبی را حتیالامكان بدست آورده با لذت مطالعه میكردم اشعار زیادی از حفظ كرده بمناسبت میخواندم و خود نیز شعر میگفتم ـ منتها از غزلیات هر قدر هم خوب بود لذت نمیبردم ولی این را حمل بر نفهمی خود میكردم ـ اغلب اتفاق میافتاد در مجلسی غزلی خوانده میشد تمام تحسین میكردند من هم با آنان همراهی كرده آفرین آفرین و به به میگفتم ـ بخاطر دارم كه وقتی در دیباچهی كتاب شعر العجم خواندم كه شبلی از خواندن این غزل حافظ
سالها دل طلب جام جم از ما میكرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میكرد
بطوری از خود بیخود شده و لذت برد تا مدتی حال خود را نمیفهمید و تعجب میكردم و با خود میگفتم چرا پس من از خواندن این اشعار تغییر حالت نمیدهم ـ اما باز حمل بر آگاه نبودن خویش از عالم عرفان و مطالب عرفانی میكردم.
این اواخر از مطالعهی روزنامجات مشمئز میشدم چون هیچ مطلبی غیر از لاطایلات در آنها نمیدیدم ـ هر روزنامه یا مجله را میدیدم بِهمان خواندن عنوانات و سطر اول مقالات كفایت كرده و تا آخر مطلب را پی نمیبردم ـ فقط مقالات آقای محمد قزوینی را بدقت خوانده و لذت میبردم.
🔸🔸
اوایل سال 1312 در یكی از روزنامهها اعلان نشر مهنامهی پیمان را دیدم با خود گفتم باز هم مجله ـ باز هم مجله ـ چند روز بعد اولین شمارهی پیمان رسید خواندم و فوراً خواستار آن شدم سپس هرچه بیشتر با مطالب پیمان آشنا شدم ، زیادتر بهوش آمده خود را در عالم دیگری دیدم.
مطالبی را كه از خواندن پیمان یاد گرفتم ـ نه از هیچكس شنیده و نه در هیچ كتابی دیده بودم. پیمان بمن معنی (بزرگی) را فهمانید از آن هنگام تاكنون میدانم بزرگ كیست و بزرگی چیست ـ دیگر آنهایی را كه باعث گمراهی من و امثال من شدهاند كه زیر بار تأهل نرفته (و اكنون پشیمان و بیچارهام) و با سرودن این اشعار :
مرد آزاده بگیتی نكند میل دو كار تا همه عمر ز آفت بسلامت باشد
زن نگیرد اگرش دختر قیصر بدهند وام نستاند اگر وعدهی قیامت باشد
یا
آن كس كه تجاوز كند از فرد بزوج آسایش خود ز جفت بر طاق نهاد
صدها بیچارگان را بدبخت كردهاند ـ جزو بزرگان نشمارم.
من از كجا میتوانستم پی برم كه مقصود شاعرك گردن شكسته آوردن طاق و جفت و فرد و زوج بوده و هیچ نظر دیگری غیر از صنعت شعری نداشته است؟ آری اینها را بزرگ دانسته و حكیم میشمردم و اطاعت فرمایشات آنها را بر خود لازم میدانستم.
🔸🔸
كوتاهسخن مضرات رمان را از خواندن پیمان فهمیدم ـ معنی حقیقی تمدن را پیمان بمن یاد داد ـ سرمایهی حقیقی را او بمن نشان داد.
معنی راستین دین و پیغمبری و جهان و زندگی و هزاران چیز دیگر را از پیمان یاد گرفتهام ـ پیمان بمن فهمانید بِهر آوازی نباید گوش دهم چهبسا آن آواز از حلقوم ناپاك برای بیچاره كردن ما بیرون آید.
از همه مهمتر دارندهی دانشمند پیمان با نشان دادن ترازوی سود و زیان جهان ، مادامالعمر مرا رهین منت خود گردانید ـ كه آنچه را میبینم و یا میشنوم و یا میخواهم انجام دهم باید در ترازوی سود و زیان [توده و جهان] بسنجم.
آری من اینها را از مطالعهی مقالات پیمان فهمیده و تا آخر عمر سپاسگزار دارندهی ارجمند آن میباشم.
🔸🔸
اکنون میل دارم آقایانی كه با سایر جراید و مهنامه ها سروكار داشته و با خواندن آنها عمر عزیز خود را میگذرانند بگویند بدانم چه مطالبی یاد گرفته و سودی را كه از این راه برده یا معلوماتی را كه اندوختهاند چیست ـ تا تفاوت پیمان و پرچم با سایر روزنامهها و مجلات معلوم گردد.
عجبا دارندهی پیمان با ایراد و دلیل و برهان حقایق را روشن كرده و ما را براه رستگاری میخواند ـ آیا بیانصافی نیست علاوه بر اینكه گوش بسخنانش ندهیم از اذیت و آزار هم نسبت باو مضایقه نكنیم.
بعقیدهی من لازم نیست اروپاییها برای تولید اختلاف در بین ما و در راه پیشرفت مقاصد خود زحمتی كشند ـ زیرا بدون زحمتِ آنها ، نادانی و بیچارگی طبعاً میان ما حكمفرما است.
آخر چه نادانی و بیچارگی از این بالاتر كه یك نفر ایرانی خیرخواه و وطنپرست دست از آسایش و ترقی خود برداشته راه نجات توده را با قویترین دلیلها نشان میدهد ـ ما بجای اینكه زیر پرچمش گرد آمده و دست بدست وی دهیم یا اقلاً با پاسخ راست و با ذكر دلیل قانعش كنیم كه راه رستگاری این نیست كه تو میروی ـ با وی بدشمنی برخاسته از آزار و اذیتش فروگزار نكنیم.
شهر كرد ـ فرزانه
(پرچم نیمهماهه شمارهی نهم)
🔸چگونه بآمیغها راه یافتم؟..
من از هنگام كودکی و زمان درس خواندن علاقهی زیادی بادبیات داشته و راستی را كه عاشق آن بودم بهمین سبب اغلب كتابها و مجلات ادبی را حتیالامكان بدست آورده با لذت مطالعه میكردم اشعار زیادی از حفظ كرده بمناسبت میخواندم و خود نیز شعر میگفتم ـ منتها از غزلیات هر قدر هم خوب بود لذت نمیبردم ولی این را حمل بر نفهمی خود میكردم ـ اغلب اتفاق میافتاد در مجلسی غزلی خوانده میشد تمام تحسین میكردند من هم با آنان همراهی كرده آفرین آفرین و به به میگفتم ـ بخاطر دارم كه وقتی در دیباچهی كتاب شعر العجم خواندم كه شبلی از خواندن این غزل حافظ
سالها دل طلب جام جم از ما میكرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میكرد
بطوری از خود بیخود شده و لذت برد تا مدتی حال خود را نمیفهمید و تعجب میكردم و با خود میگفتم چرا پس من از خواندن این اشعار تغییر حالت نمیدهم ـ اما باز حمل بر آگاه نبودن خویش از عالم عرفان و مطالب عرفانی میكردم.
این اواخر از مطالعهی روزنامجات مشمئز میشدم چون هیچ مطلبی غیر از لاطایلات در آنها نمیدیدم ـ هر روزنامه یا مجله را میدیدم بِهمان خواندن عنوانات و سطر اول مقالات كفایت كرده و تا آخر مطلب را پی نمیبردم ـ فقط مقالات آقای محمد قزوینی را بدقت خوانده و لذت میبردم.
🔸🔸
اوایل سال 1312 در یكی از روزنامهها اعلان نشر مهنامهی پیمان را دیدم با خود گفتم باز هم مجله ـ باز هم مجله ـ چند روز بعد اولین شمارهی پیمان رسید خواندم و فوراً خواستار آن شدم سپس هرچه بیشتر با مطالب پیمان آشنا شدم ، زیادتر بهوش آمده خود را در عالم دیگری دیدم.
مطالبی را كه از خواندن پیمان یاد گرفتم ـ نه از هیچكس شنیده و نه در هیچ كتابی دیده بودم. پیمان بمن معنی (بزرگی) را فهمانید از آن هنگام تاكنون میدانم بزرگ كیست و بزرگی چیست ـ دیگر آنهایی را كه باعث گمراهی من و امثال من شدهاند كه زیر بار تأهل نرفته (و اكنون پشیمان و بیچارهام) و با سرودن این اشعار :
مرد آزاده بگیتی نكند میل دو كار تا همه عمر ز آفت بسلامت باشد
زن نگیرد اگرش دختر قیصر بدهند وام نستاند اگر وعدهی قیامت باشد
یا
آن كس كه تجاوز كند از فرد بزوج آسایش خود ز جفت بر طاق نهاد
صدها بیچارگان را بدبخت كردهاند ـ جزو بزرگان نشمارم.
من از كجا میتوانستم پی برم كه مقصود شاعرك گردن شكسته آوردن طاق و جفت و فرد و زوج بوده و هیچ نظر دیگری غیر از صنعت شعری نداشته است؟ آری اینها را بزرگ دانسته و حكیم میشمردم و اطاعت فرمایشات آنها را بر خود لازم میدانستم.
🔸🔸
كوتاهسخن مضرات رمان را از خواندن پیمان فهمیدم ـ معنی حقیقی تمدن را پیمان بمن یاد داد ـ سرمایهی حقیقی را او بمن نشان داد.
معنی راستین دین و پیغمبری و جهان و زندگی و هزاران چیز دیگر را از پیمان یاد گرفتهام ـ پیمان بمن فهمانید بِهر آوازی نباید گوش دهم چهبسا آن آواز از حلقوم ناپاك برای بیچاره كردن ما بیرون آید.
از همه مهمتر دارندهی دانشمند پیمان با نشان دادن ترازوی سود و زیان جهان ، مادامالعمر مرا رهین منت خود گردانید ـ كه آنچه را میبینم و یا میشنوم و یا میخواهم انجام دهم باید در ترازوی سود و زیان [توده و جهان] بسنجم.
آری من اینها را از مطالعهی مقالات پیمان فهمیده و تا آخر عمر سپاسگزار دارندهی ارجمند آن میباشم.
🔸🔸
اکنون میل دارم آقایانی كه با سایر جراید و مهنامه ها سروكار داشته و با خواندن آنها عمر عزیز خود را میگذرانند بگویند بدانم چه مطالبی یاد گرفته و سودی را كه از این راه برده یا معلوماتی را كه اندوختهاند چیست ـ تا تفاوت پیمان و پرچم با سایر روزنامهها و مجلات معلوم گردد.
عجبا دارندهی پیمان با ایراد و دلیل و برهان حقایق را روشن كرده و ما را براه رستگاری میخواند ـ آیا بیانصافی نیست علاوه بر اینكه گوش بسخنانش ندهیم از اذیت و آزار هم نسبت باو مضایقه نكنیم.
بعقیدهی من لازم نیست اروپاییها برای تولید اختلاف در بین ما و در راه پیشرفت مقاصد خود زحمتی كشند ـ زیرا بدون زحمتِ آنها ، نادانی و بیچارگی طبعاً میان ما حكمفرما است.
آخر چه نادانی و بیچارگی از این بالاتر كه یك نفر ایرانی خیرخواه و وطنپرست دست از آسایش و ترقی خود برداشته راه نجات توده را با قویترین دلیلها نشان میدهد ـ ما بجای اینكه زیر پرچمش گرد آمده و دست بدست وی دهیم یا اقلاً با پاسخ راست و با ذكر دلیل قانعش كنیم كه راه رستگاری این نیست كه تو میروی ـ با وی بدشمنی برخاسته از آزار و اذیتش فروگزار نكنیم.
شهر كرد ـ فرزانه
(پرچم نیمهماهه شمارهی نهم)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ـ تکهی 7
🔸 يونانيان در آنجا كه بودند بر ايرانيان چيره شدند و آنان را از ميان برداشته مسافت بسيارى از دنبالشان رفتند. اما داستان كوروش ، او سوار اسب نجيبى كه سركش و سختلگام بود و كتسياس نام آن را پاساكاس1 مىنويسد گرديده آرتاگرسيس2 بزرگ كادوشيان3 برو تاخت و با صداى بلند داد زد : «اى نامردترين مردمان و نادانترين آنان كه ننگ نام خجستهی «كوروش» مىباشى آيا اين يونانيان شوم را بر اين سفر شوم كشانيدهاى كه شهرهاى ايران را تاراج نمايى و آرزوى آن دارى كه برادر و سرور خود را كه دههزار بار دههزار تن بندگان بهتر از تو دارد بكشى؟! اكنون سزاى خود را خواهى يافت و پيش از آنكه چشمت بروى پادشاه بيفتد سر خود را از دست خواهى داد.» اين گفته زوبين خود را بسوى كوروش پرتاب كرد. كوروش كه زره محكمى در تن داشت گزندى از آن حربه نديده ولى از آسيب ضربت بخود پيچيد و چون آرتاگرسيس اسب خود بگردانيد كوروش باو حربه حواله كرده سر آن را به گردن او نزديك استخوان شانه فروبرد و شايد هم تاريخنگاران در اين باره يكزبانند كه مرگ او بدست كوروش بود.
اما مرگ خود كوروش ، کسنفون چون آن را با چشم نديده است باختصار از آن گذشته و بچند كلمه بسنده كرده و بىجهت نخواهد بود اگر من بآن داستان پرداخته نخست گفتهی دينون را دربارهی اين ياد كرده سپس بگفتهی كتسياس بپردازم :
دنيون چنين آورده كه پس از كشتن آرتاگرسيس ، كوروش ديوانهوار بر پاسبانان ارتخشثر تاخته بر اسب ارتخشثر زخمى زده او را پياده گزاشت. تريبازوس بيارى شاه شتافته او را از زمين بلند كرده و بر اسب ديگرى نشانده چنين گفت : «اى پادشاه فراموش مكن امروز را كه هرگز فراموش كردنى نيست.» كوروش دوباره اسب جهانده باز ارتخشثر را بزمين انداخت. در تاخت سوم پادشاه سخت خشمناك گرديده بكسانى كه در پيرامون او بودند نهيب زد كه : «مرگ بر شما بهتر است.» و آنان را بر كوروش برآغاليد و چون كوروش بىپروا و بىباك حمله مىآورد دچار حربههاى آنان گرديده پادشاه زوبينى زده ديگران هم هر كدام حربه بکار بردند و كوروش بيفتاد. از اينجاست كه كسانى كشتن او را از دست پادشاه دانستهاند و ديگران آن را بنام مردى از كاريا4 خواندهاند و مىگويند پادشاه بپاداش آن كار اجازه داد كه هميشه خروس زرينى بر سر نيزهای نصب كرده و در هر لشكركشى در صف نخستين جا گزيند. زيرا ايرانيان مردم كاريا را بمناسبت آن نشانى كه بر سر خودهاى خود دارند «خروس» مىنامند.
1ـ Pasacas
2ـ Artagerses
3ـ «کادوش» همان کلمهایست که امروز «تالش» گردیده. مردمی که امروز تالش نامیده میشوند بازماندهی گروه انبوهی میباشند که در زمان هخامنشیان یکی از تیرههای نیرومند ایران بودند و بنام کادوش در تاریخ معروف گردیدهاند. در اين باره «دفتر نامهاى شهرها و ديهيها» ديده شود.
4ـ Caria نام کشوری در آسیای کوچک بوده که مردم آنجا داستان درازی با هخامنشیان دارند و نام ايشان در كتاب هردوت و كتاب استرابون مكرر برده شده.
6) ارتخشثر ـ تکهی 7
🔸 يونانيان در آنجا كه بودند بر ايرانيان چيره شدند و آنان را از ميان برداشته مسافت بسيارى از دنبالشان رفتند. اما داستان كوروش ، او سوار اسب نجيبى كه سركش و سختلگام بود و كتسياس نام آن را پاساكاس1 مىنويسد گرديده آرتاگرسيس2 بزرگ كادوشيان3 برو تاخت و با صداى بلند داد زد : «اى نامردترين مردمان و نادانترين آنان كه ننگ نام خجستهی «كوروش» مىباشى آيا اين يونانيان شوم را بر اين سفر شوم كشانيدهاى كه شهرهاى ايران را تاراج نمايى و آرزوى آن دارى كه برادر و سرور خود را كه دههزار بار دههزار تن بندگان بهتر از تو دارد بكشى؟! اكنون سزاى خود را خواهى يافت و پيش از آنكه چشمت بروى پادشاه بيفتد سر خود را از دست خواهى داد.» اين گفته زوبين خود را بسوى كوروش پرتاب كرد. كوروش كه زره محكمى در تن داشت گزندى از آن حربه نديده ولى از آسيب ضربت بخود پيچيد و چون آرتاگرسيس اسب خود بگردانيد كوروش باو حربه حواله كرده سر آن را به گردن او نزديك استخوان شانه فروبرد و شايد هم تاريخنگاران در اين باره يكزبانند كه مرگ او بدست كوروش بود.
اما مرگ خود كوروش ، کسنفون چون آن را با چشم نديده است باختصار از آن گذشته و بچند كلمه بسنده كرده و بىجهت نخواهد بود اگر من بآن داستان پرداخته نخست گفتهی دينون را دربارهی اين ياد كرده سپس بگفتهی كتسياس بپردازم :
دنيون چنين آورده كه پس از كشتن آرتاگرسيس ، كوروش ديوانهوار بر پاسبانان ارتخشثر تاخته بر اسب ارتخشثر زخمى زده او را پياده گزاشت. تريبازوس بيارى شاه شتافته او را از زمين بلند كرده و بر اسب ديگرى نشانده چنين گفت : «اى پادشاه فراموش مكن امروز را كه هرگز فراموش كردنى نيست.» كوروش دوباره اسب جهانده باز ارتخشثر را بزمين انداخت. در تاخت سوم پادشاه سخت خشمناك گرديده بكسانى كه در پيرامون او بودند نهيب زد كه : «مرگ بر شما بهتر است.» و آنان را بر كوروش برآغاليد و چون كوروش بىپروا و بىباك حمله مىآورد دچار حربههاى آنان گرديده پادشاه زوبينى زده ديگران هم هر كدام حربه بکار بردند و كوروش بيفتاد. از اينجاست كه كسانى كشتن او را از دست پادشاه دانستهاند و ديگران آن را بنام مردى از كاريا4 خواندهاند و مىگويند پادشاه بپاداش آن كار اجازه داد كه هميشه خروس زرينى بر سر نيزهای نصب كرده و در هر لشكركشى در صف نخستين جا گزيند. زيرا ايرانيان مردم كاريا را بمناسبت آن نشانى كه بر سر خودهاى خود دارند «خروس» مىنامند.
1ـ Pasacas
2ـ Artagerses
3ـ «کادوش» همان کلمهایست که امروز «تالش» گردیده. مردمی که امروز تالش نامیده میشوند بازماندهی گروه انبوهی میباشند که در زمان هخامنشیان یکی از تیرههای نیرومند ایران بودند و بنام کادوش در تاریخ معروف گردیدهاند. در اين باره «دفتر نامهاى شهرها و ديهيها» ديده شود.
4ـ Caria نام کشوری در آسیای کوچک بوده که مردم آنجا داستان درازی با هخامنشیان دارند و نام ايشان در كتاب هردوت و كتاب استرابون مكرر برده شده.
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
بزرگی آنست كه كسی یك كار سودمند و بزرگی را برای توده انجام دهد.
مثلاً اگر دشمنان بكشور رو آوردهاند یك كسی از جان بگذرد و جلو بیفتد و مردم را بتكان آورد و بجلو دشمن شتابد و آنها را برگرداند ،
یا اگر خشكسالی و كمیابی روی داده و فقرا دچار گرسنگی گردیدهاند یك كسی خود از داراییش بگذرد و دیگران را نیز بپول دادن وادارد و بینوایان را از مرگ و نابودی نجات دهد ،
و یا اگر گمراهی و نادانی بتوده چیره گردیده ، كسی بنبرد و كوشش برخیزد و رنج و آسیب بخود هموار گرداند و توده را از گمراهی و نادانی ، برهایی رساند.
با این كارها و مانند اینهاست كه كسی بزرگ تواند بود.
آن كسان چه كردهاند كه بزرگ شدهاند؟!
آیا كسی با سخنان پریشان و پراكنده و ضد هم بزرگ میشود؟!
آیا كسی كه در زمان مغول زیسته و در آن روزگار اندوه و شیون خاندانها ، كمترین تأثری از خود نشان نداده بلكه همه دم از خوشی و یارپرستی زده و بالاخره زبان بستایش آباقاخان (ایلخانی) گشاده بزرگ تواند بود؟!..
از اینگونه پرسشها میكنیم درمانده میگوید :
اگر اینها بزرگ نیستند پس چرا شرقشناسان اینهمه تجلیل آنها را مینمایند؟!
میگویم : شرقشناسان میخواهند شما را اغفال كنند و نگزارند از آلودگیهای زمان مغول بیرون آیید.
شما باید خودتان بیندیشید و بفهمید كه سود و زیانتان چیست.
(پرچم روزانه شمارهی 126)
مثلاً اگر دشمنان بكشور رو آوردهاند یك كسی از جان بگذرد و جلو بیفتد و مردم را بتكان آورد و بجلو دشمن شتابد و آنها را برگرداند ،
یا اگر خشكسالی و كمیابی روی داده و فقرا دچار گرسنگی گردیدهاند یك كسی خود از داراییش بگذرد و دیگران را نیز بپول دادن وادارد و بینوایان را از مرگ و نابودی نجات دهد ،
و یا اگر گمراهی و نادانی بتوده چیره گردیده ، كسی بنبرد و كوشش برخیزد و رنج و آسیب بخود هموار گرداند و توده را از گمراهی و نادانی ، برهایی رساند.
با این كارها و مانند اینهاست كه كسی بزرگ تواند بود.
آن كسان چه كردهاند كه بزرگ شدهاند؟!
آیا كسی با سخنان پریشان و پراكنده و ضد هم بزرگ میشود؟!
آیا كسی كه در زمان مغول زیسته و در آن روزگار اندوه و شیون خاندانها ، كمترین تأثری از خود نشان نداده بلكه همه دم از خوشی و یارپرستی زده و بالاخره زبان بستایش آباقاخان (ایلخانی) گشاده بزرگ تواند بود؟!..
از اینگونه پرسشها میكنیم درمانده میگوید :
اگر اینها بزرگ نیستند پس چرا شرقشناسان اینهمه تجلیل آنها را مینمایند؟!
میگویم : شرقشناسان میخواهند شما را اغفال كنند و نگزارند از آلودگیهای زمان مغول بیرون آیید.
شما باید خودتان بیندیشید و بفهمید كه سود و زیانتان چیست.
(پرچم روزانه شمارهی 126)
✴️ آموزگار مردم کیها هستند؟!.
یکی از خوانندگان ما در یادداشتی چنین نوشته :
در بیمارستان ، برخی از بیماران که در «اغما» (کُما) هستند ، آخوند بالا سر بیمارشان میآورند تا دعا بخواند. تکه پارچههای سبزی بدست و پا و گردنش میبندند. دعایی را لای پارچهی سبزی گزاشته به دستش میبندند. یک پارچهی سبز بزرگی میآورند روی تنش تکان میدهند. میپرسم : این چیست؟! میگویند : «این سفرهی صلوات است! یک عده دور آن جمع شده صلوات فرستاده به این پارچه فوت دادهاند! این صلواتها را روی سرش میریزیم شفا بگیرد!». این کارها هنوز نتیجهای نداده ، میبینیم روز دیگر یک بطری آب گلآلود بنام «آب تربت کربلا» میآورند و میریزند روی دست و پایش! به نظرتان مسخره نیست؟!!
این خواننده سپس نوشته : «من با مردم این شهر غریبم! خیلی خرافاتیاند!».
🔸میگوییم : اینها همه نادانی است. همه از آنست که آیین جهان را نمیدانند. در جهان هر کاری علتی دارد که باید جست و یافت و از آن راه بچارهاش کوشید. دربارهی بیماریها و ناخوشیها نیز هزاران سال کوششها شده که علت آنها را بشناسند. مثلاً کوششهای ورجاوندی که لویی پاستور کرد و به آن انجامید که دانسته شد عامل بسیاری از بیماریها میکروبهاست ، این راه را پیش روی آدمیان گشاد که با نابودی یا دور نگاه داشتن میکروبها بچارهی بیماریها کوشند.
اکنون ما با پلشتروبی و گندزدایی(ضدعفونی کردن) و اینگونه کارها جلو بسیاری از بیماریهایی که تا یک سدهي پیش کشتار میکرد گرفتهایم. آنچه دانسته شده اینست که دعا و تربت کربلا و پارچهی سبز در کار درمانِ ناخوشی و بیماری هیچکاره میباشد.
این یک حقیقتی است که مردم باید همراه صدها حقیقت دیگر از آیین جهان و زندگانی بدانند. دین که نامش پیاپی بر زبانهاست به این حقایق گفته میشود. دین شناخت آیین جهان و زندگانیست. نه آنچه ایشان میدانند و بدان کار میبندند ، همچون امید بستن به دعا و صلوات و پارچهی سبز و تربت کربلا.
مردم دین اینگونه پندارها را میدانند. یک تکه پارچهای که رنگرز به هر رنگی میتواند درآورد ، ایشان سبز آن را دارای معجزاتی میشمارند. یک مشت کمتر یا بیشتر از خاکی را که مانند هر خاک دیگری میباشد تربت نام داده ازو کارهای بیرون آیین (خارقالعاده) چشم دارند. دعایی به این مضمون که «ما بندگان توایم ای خدا ، به این آفریدهات ببخشای و بهبودش بده» ، ولی چون به عربی خوانده میشود آن را مایهی نتوانستنی (معجزه) میشمارند. اینها جز آنکه دین نیست گستاخی با خدا نیز هست. اینها ندانستهاند که خدا با همهی تواناییاش برای این جهان آیینی گزاشته و کاری بیرون آن آیین رخ نمیدهد. چنانکه نشدنی است آب رو به بالا رود ، خروس تخم کند ، خورشید از غرب برآید ، همچنان نشدنیست که دعا بیماری را درمان کند.
اینها خدا را پادشاه خودکامهای همچون ناصرالدین شاه و محمدعلیشاه میپندارند که با التماس و دعا بتوان او را از سر خشم بازگردانید و ببخشایش واداشت. یا مدیر سختگیر ادارهای که در کارش پایبند سامانهاییست و میپندارند که اگر پافشاری بسیار و مظلومنماییها کنند و میانجی بتراشند ، باشد که یکی از خویشان اینان را بیرون از آییننامهی استخدامی بکار گمارد. اینهاست که میگوییم نه تنها دینداری نیست گستاخی با خدا نیز هست. ستیزهرویی با دانشها هم هست. بیارج گردانیدن کوششهای دانشمندان نیز هست.
ولی این سخن اگر به این حال رها شود ناانجامست. زیرا با آنکه گفتیم اینها همه نادانیست. همه نافهمیست. همه بیدینیست. لیکن توان پرسید : این توده را چه کسانی به این حال درآوردهاند؟!. کیها آموزگار اینها بودهاند؟!. از کی میبایست آیین جهان و زندگانی را بیاموزند؟!
همهی کوشش ما هم همینست که این نادانیها و نافهمیها از میان برخیزد. ولی نخست باید معنی درست دین دانسته شود تا آخوند بیدینی که مردمان را گمراه میگرداند ، بدآموزیهایش کارگر نیفتد. در همان حال که دلمان به مردم میسوزد و به حالشان بخشایش میآوریم ، ناچاریم ایشان را بنکوهیم تا دست از پندارها بردارند و براه آیند.
🔸چارهای جز کوشش و ایستادگی نیست.
یکی از خوانندگان ما در یادداشتی چنین نوشته :
در بیمارستان ، برخی از بیماران که در «اغما» (کُما) هستند ، آخوند بالا سر بیمارشان میآورند تا دعا بخواند. تکه پارچههای سبزی بدست و پا و گردنش میبندند. دعایی را لای پارچهی سبزی گزاشته به دستش میبندند. یک پارچهی سبز بزرگی میآورند روی تنش تکان میدهند. میپرسم : این چیست؟! میگویند : «این سفرهی صلوات است! یک عده دور آن جمع شده صلوات فرستاده به این پارچه فوت دادهاند! این صلواتها را روی سرش میریزیم شفا بگیرد!». این کارها هنوز نتیجهای نداده ، میبینیم روز دیگر یک بطری آب گلآلود بنام «آب تربت کربلا» میآورند و میریزند روی دست و پایش! به نظرتان مسخره نیست؟!!
این خواننده سپس نوشته : «من با مردم این شهر غریبم! خیلی خرافاتیاند!».
🔸میگوییم : اینها همه نادانی است. همه از آنست که آیین جهان را نمیدانند. در جهان هر کاری علتی دارد که باید جست و یافت و از آن راه بچارهاش کوشید. دربارهی بیماریها و ناخوشیها نیز هزاران سال کوششها شده که علت آنها را بشناسند. مثلاً کوششهای ورجاوندی که لویی پاستور کرد و به آن انجامید که دانسته شد عامل بسیاری از بیماریها میکروبهاست ، این راه را پیش روی آدمیان گشاد که با نابودی یا دور نگاه داشتن میکروبها بچارهی بیماریها کوشند.
اکنون ما با پلشتروبی و گندزدایی(ضدعفونی کردن) و اینگونه کارها جلو بسیاری از بیماریهایی که تا یک سدهي پیش کشتار میکرد گرفتهایم. آنچه دانسته شده اینست که دعا و تربت کربلا و پارچهی سبز در کار درمانِ ناخوشی و بیماری هیچکاره میباشد.
این یک حقیقتی است که مردم باید همراه صدها حقیقت دیگر از آیین جهان و زندگانی بدانند. دین که نامش پیاپی بر زبانهاست به این حقایق گفته میشود. دین شناخت آیین جهان و زندگانیست. نه آنچه ایشان میدانند و بدان کار میبندند ، همچون امید بستن به دعا و صلوات و پارچهی سبز و تربت کربلا.
مردم دین اینگونه پندارها را میدانند. یک تکه پارچهای که رنگرز به هر رنگی میتواند درآورد ، ایشان سبز آن را دارای معجزاتی میشمارند. یک مشت کمتر یا بیشتر از خاکی را که مانند هر خاک دیگری میباشد تربت نام داده ازو کارهای بیرون آیین (خارقالعاده) چشم دارند. دعایی به این مضمون که «ما بندگان توایم ای خدا ، به این آفریدهات ببخشای و بهبودش بده» ، ولی چون به عربی خوانده میشود آن را مایهی نتوانستنی (معجزه) میشمارند. اینها جز آنکه دین نیست گستاخی با خدا نیز هست. اینها ندانستهاند که خدا با همهی تواناییاش برای این جهان آیینی گزاشته و کاری بیرون آن آیین رخ نمیدهد. چنانکه نشدنی است آب رو به بالا رود ، خروس تخم کند ، خورشید از غرب برآید ، همچنان نشدنیست که دعا بیماری را درمان کند.
اینها خدا را پادشاه خودکامهای همچون ناصرالدین شاه و محمدعلیشاه میپندارند که با التماس و دعا بتوان او را از سر خشم بازگردانید و ببخشایش واداشت. یا مدیر سختگیر ادارهای که در کارش پایبند سامانهاییست و میپندارند که اگر پافشاری بسیار و مظلومنماییها کنند و میانجی بتراشند ، باشد که یکی از خویشان اینان را بیرون از آییننامهی استخدامی بکار گمارد. اینهاست که میگوییم نه تنها دینداری نیست گستاخی با خدا نیز هست. ستیزهرویی با دانشها هم هست. بیارج گردانیدن کوششهای دانشمندان نیز هست.
ولی این سخن اگر به این حال رها شود ناانجامست. زیرا با آنکه گفتیم اینها همه نادانیست. همه نافهمیست. همه بیدینیست. لیکن توان پرسید : این توده را چه کسانی به این حال درآوردهاند؟!. کیها آموزگار اینها بودهاند؟!. از کی میبایست آیین جهان و زندگانی را بیاموزند؟!
همهی کوشش ما هم همینست که این نادانیها و نافهمیها از میان برخیزد. ولی نخست باید معنی درست دین دانسته شود تا آخوند بیدینی که مردمان را گمراه میگرداند ، بدآموزیهایش کارگر نیفتد. در همان حال که دلمان به مردم میسوزد و به حالشان بخشایش میآوریم ، ناچاریم ایشان را بنکوهیم تا دست از پندارها بردارند و براه آیند.
🔸چارهای جز کوشش و ایستادگی نیست.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ـ تکهی 8
🔸 اما داستانى كه كتسياس سروده و ما آن را كوتاهتر گردانيده از بسيارى از تفصيلهايش چشم مىپوشيم بدينسان مىباشد : كوروش پس از كشته شدن آرتاگرسيس آهنگ پادشاه كرد چنانكه پادشاه نيز آهنگ او كرده بود و هيچ سخنى با هم نگفتند. نخست آريايوس1 يكى از همراهان كوروش كه در پيش رو بود زوبين حوالهی پادشاه كرد ولى زخمى نرسانيد. سپس پادشاه نيزه حوالهی كوروش كرد كه از او رد شده ساتيفرنيس2 نامى از بزرگان كه هوادار سخت كوروش بود زخمی ساخته نابود نمود. این هنگام کوروش نیز نيزهی خود را بسوى ارتخشثر راست كرده سخت بسينهی او زد چنانكه از زور آن ضربت از اسب درغلتيد. كسانى كه پيرامون ارتخشثر بودند روى بگريز آوردند و نابسامانى سختى رویداد. ارتخشثر برخاسته با چند تنى كه بر سر او مانده بودند و يكى از ايشان خود كتسياس بود راه پشتهی كوچكى را در آن نزديكى پيش گرفت و خود را بآنجا رسانيده اندكى بياسود. اما كوروش كه بميان انبوهى از دشمنان افتاده بود اسب او سركشى نموده مسافت بسيارى او را راه برد و چون اين هنگام تاريكى فرامىرسيد دشمنان بسختى مىتوانستند او را بشناسند. هم كسان خود او بسختى مىتوانستند او را بشناسند. بهرحال كوروش سرمست فيروزى با دلى پراميد و سرى پرغرور از ميان دشمنان مىگذشت و با زبان پارسى پياپى داد مىزد : «راه را باز كنيد اى پليدان راه را باز كنيد!» مردم راه باز كرده خود را بپاهاى او مىانداختند. لیکن تاج در اين ميان از سر او دور شد. جوانى از ايرانيان بنام مثرادات (مهرداد) كه از آن نزديكى مىگذشت او را ناشناخته نيزهاى بر گيجگاه نزديك چشم او زد و ناگهان خون جهيدن گرفته چندان فروريخت كه كوروش از خود رفته بيهوش بر زمين افتاد و اسب او دررفته همچنان مىدويد و زينتابزار خونآلود او كه فرومىريخت همراهان مثرادات برمىداشتند. پس از ديرى كه كوروش اندكى بخود آمد چند تن از خواجهسرايانش كه او را دريافته بر سرش گرد آمده بودند همىخواستند كه او را سوار اسب ديگرى گردانند. كوروش ياراى اسب سوارى نداشت و خواست پياده راه پيمايد و بيارى خواجهسرايان آهنگ رفتار كرد. در اين حال كه با سرى گيج باينسو و آنسو مىپيچيد و هوش درستى نداشت باز بفيروزى خود اميدوار بود و از اينسوى و آنسوى گريختگان را مىديد كه نام كوروش را با پادشاهى توأم مىسازند و از براى خود بخشايش و آمرزش آرزو مىكنند. قضا را در اين ميان بیسر و پايانى از مردم بينواى كاانوس3 كه براى انجام كارهاى پستى از دنبالهگيرى چادرها و مانند اينها همراه لشكر پادشاه بودند باين دستهی پرستاران كوروش برخوردند و آنان را از كسان خود پنداشته بايشان پيوستند. ولى اندكى راه نرفته از جامهی آنان دشمن بودن آنان را دريافتند. چرا كه سينهبند ايشان را سرخ ديدند با آنكه سينهبند كسان خودشان همه سفيد بوده. يكى از ايشان بىآنكه هرگز به كوروش بودن آن زخمى گمانى برده باشد و زوربينى از پشت سر بر او انداخته رگ پاى او را از زير زانو سخت بشكافت. كوروش تاب آن ضربت نياورده ناگهان بيفتاد. در آن زخم و در آن افتادن ، گيجگاه زخمى او بسنگى فرود آمده از آسيب آن بدرود زندگى گفت. اينست داستانى كه كتسياس مىسرايد. مرگ كوروش بيچاره را به حربهی كندى حواله داده بدينسان داستان را دير بانجام مىرساند.
1ـ Ariaeus
2ـ Satiphernes
3ـ Caunus شهرى در كاريا بوده.
6) ارتخشثر ـ تکهی 8
🔸 اما داستانى كه كتسياس سروده و ما آن را كوتاهتر گردانيده از بسيارى از تفصيلهايش چشم مىپوشيم بدينسان مىباشد : كوروش پس از كشته شدن آرتاگرسيس آهنگ پادشاه كرد چنانكه پادشاه نيز آهنگ او كرده بود و هيچ سخنى با هم نگفتند. نخست آريايوس1 يكى از همراهان كوروش كه در پيش رو بود زوبين حوالهی پادشاه كرد ولى زخمى نرسانيد. سپس پادشاه نيزه حوالهی كوروش كرد كه از او رد شده ساتيفرنيس2 نامى از بزرگان كه هوادار سخت كوروش بود زخمی ساخته نابود نمود. این هنگام کوروش نیز نيزهی خود را بسوى ارتخشثر راست كرده سخت بسينهی او زد چنانكه از زور آن ضربت از اسب درغلتيد. كسانى كه پيرامون ارتخشثر بودند روى بگريز آوردند و نابسامانى سختى رویداد. ارتخشثر برخاسته با چند تنى كه بر سر او مانده بودند و يكى از ايشان خود كتسياس بود راه پشتهی كوچكى را در آن نزديكى پيش گرفت و خود را بآنجا رسانيده اندكى بياسود. اما كوروش كه بميان انبوهى از دشمنان افتاده بود اسب او سركشى نموده مسافت بسيارى او را راه برد و چون اين هنگام تاريكى فرامىرسيد دشمنان بسختى مىتوانستند او را بشناسند. هم كسان خود او بسختى مىتوانستند او را بشناسند. بهرحال كوروش سرمست فيروزى با دلى پراميد و سرى پرغرور از ميان دشمنان مىگذشت و با زبان پارسى پياپى داد مىزد : «راه را باز كنيد اى پليدان راه را باز كنيد!» مردم راه باز كرده خود را بپاهاى او مىانداختند. لیکن تاج در اين ميان از سر او دور شد. جوانى از ايرانيان بنام مثرادات (مهرداد) كه از آن نزديكى مىگذشت او را ناشناخته نيزهاى بر گيجگاه نزديك چشم او زد و ناگهان خون جهيدن گرفته چندان فروريخت كه كوروش از خود رفته بيهوش بر زمين افتاد و اسب او دررفته همچنان مىدويد و زينتابزار خونآلود او كه فرومىريخت همراهان مثرادات برمىداشتند. پس از ديرى كه كوروش اندكى بخود آمد چند تن از خواجهسرايانش كه او را دريافته بر سرش گرد آمده بودند همىخواستند كه او را سوار اسب ديگرى گردانند. كوروش ياراى اسب سوارى نداشت و خواست پياده راه پيمايد و بيارى خواجهسرايان آهنگ رفتار كرد. در اين حال كه با سرى گيج باينسو و آنسو مىپيچيد و هوش درستى نداشت باز بفيروزى خود اميدوار بود و از اينسوى و آنسوى گريختگان را مىديد كه نام كوروش را با پادشاهى توأم مىسازند و از براى خود بخشايش و آمرزش آرزو مىكنند. قضا را در اين ميان بیسر و پايانى از مردم بينواى كاانوس3 كه براى انجام كارهاى پستى از دنبالهگيرى چادرها و مانند اينها همراه لشكر پادشاه بودند باين دستهی پرستاران كوروش برخوردند و آنان را از كسان خود پنداشته بايشان پيوستند. ولى اندكى راه نرفته از جامهی آنان دشمن بودن آنان را دريافتند. چرا كه سينهبند ايشان را سرخ ديدند با آنكه سينهبند كسان خودشان همه سفيد بوده. يكى از ايشان بىآنكه هرگز به كوروش بودن آن زخمى گمانى برده باشد و زوربينى از پشت سر بر او انداخته رگ پاى او را از زير زانو سخت بشكافت. كوروش تاب آن ضربت نياورده ناگهان بيفتاد. در آن زخم و در آن افتادن ، گيجگاه زخمى او بسنگى فرود آمده از آسيب آن بدرود زندگى گفت. اينست داستانى كه كتسياس مىسرايد. مرگ كوروش بيچاره را به حربهی كندى حواله داده بدينسان داستان را دير بانجام مىرساند.
1ـ Ariaeus
2ـ Satiphernes
3ـ Caunus شهرى در كاريا بوده.