پاکدینی ـ احمد کسروی
7.58K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست هفتم : چه پاسخهايي بما ميدهند!
تکه‌ی یکم

🔸در سال 1314 كه ما از شعر گفتگو آغاز كرديم چنانكه گفته‌ام در آن زمان هايهوي بزرگي درباره‌ی شعر درميان مي‌بود ، و ما چون بسخن پرداختيم آن هايهوي بسوي ما برگشت.

در انجمن ادبي و در همه ‌جا بدگويي آغاز يافت و سخنان شگفتي بميان آمد. «دشمن ادبياتست» ، «ميخواهد مفاخر ايران را از ميان برد» ، «چون خودش شاعر نيست از شعرا بدش مي‌آيد». كار بآنجا كشيد كه مرا خواندند كه بياييد هر سخني ميداريد در انجمن ادبي بگوييد ، و من شبي رفتم و گفتاري راندم كه از هياهو بسيار كاست.

پس از آن نوبت گله‌گزاري رسيد. مثلاً يكي مي‌آمد و ميگفت : «اينها بزرگان ايرانند. بايد احترامشان گزاشت». مي‌پرسيدم : «شما بزرگ بِچه كس ميگوييد؟. كسي با چه كارهايي بزرگ تواند بود؟.» درميماند. ناگزير مي‌شدم خودم بگويم : «بزرگ كسيست كه كاري بزرگ براي توده‌ی خود يا براي جهان كرده باشد. آخر اين شاعران چه كار بزرگي را كرده‌اند؟!».

ديگري مي‌آمد و ميگفت : «آخر شما چه ايرادي بحافظ داريد؟!». ميگفتم : «همه ‌چيز بكنار ، شما باين شعر چه ميگوييد :
بر عمل تكيه مكن خواجه كه در روز ازل تو چه داني قلم صنع بنامت چه نوشت
افسوس‌خوارانه ميگفت : آقا ، ضد آن را هم كه گفته است :
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر اي نور چشم من بجز از كِشته ندروي

چون شعر را تنها براي مضمون بافتن مي‌شناختند اين را بد نمي‌شماردند كه شاعري سخناني به آخشيج[=ضد] هم گويد.

روزي يكي از نويسندگان آمده بود ، و چون سخن از باب پنجم گلستان ميرفت چنين گفت : «بعقيده‌ی من شاعر بايد آيينه‌ی بدن‌نماي عصر خود باشد. اين رذالتها در زمان سعدي بوده است. براي نشان دادن آنها اينها را نوشته».

يك روز هم ديگري سخن از بزرگي سعدي و حافظ ميراند و ستايش از گفته‌هاي آنان ميكرد. پس از آنكه پاسخ داديم و بدي و پوچي آن گفته‌ها را برخش كشيديم اين بار چنين گفت : «هيچ ميدانيد آنها در چه زماني بودند؟.» گفتم : در چه زمانی بودند؟.. گفت : «در زمان مغول بودند ، در آن زمان انحطاط !».
گفتم : سخن شما بياد من مي‌اندازد آن را كه روزي در همدان يكي از ديه‌نشينان بنزد من آمده ميگفت : «فلان ملك مال منست. برادرم بمن انتقال داده. ولي ورثه‌ی او تصرف كرده بمن نمي‌دهند. ميخواهم در عدليه عارض شوم». گفتم : انتقال‌نامه داري؟. گفت : «ندارم. در ده ما ملا نيست». گفتم : از اينكه در ده شما ملا نيست آخرش آنست كه ما در دل خود شما را دروغگو ندانيم. نه اينكه هر ادعايي كرديد در عدليه بيدليل و سند بپذيرند.
اكنون درباره‌ی سعدي و حافظ نيز ، از اينكه در زمان مغول بوده‌اند آخرش آنست كه ما بآنها نكوهش بسيار نكنيم و بهانه‌شان بپذيريم ، ديگر اين نيست كه سخنان پست و پوچ آنها را ارجدار شناسيم و درميان مردم رواج دهيم.

آري اگر ما سعدي و حافظ را زنده گردانيده بچوپ بسته بوديم كه اين سخنان چيست گفته‌ايد ، نابجا نبودي كه شما بياييد و بگوييد اينها در زمان مغول مي‌بودند و آن زمان خردها پست و خيمها آلوده مي‌بود ، و با اين سخنان آنان را از زير چوب بازرهانيد. ما كه چنان كاري نكرده‌ايم. ما ميگوييم : اين سخنان در هر زماني گفته شده و بِهر عنواني گفته شده باشد چون پوچ و زيان‌آور است مي‌بايد از ميان برداشت.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ‌ ـ تکه‌ی 18

🔸 اين مرد كه دشمن بزرگ يونانيان و بدخواه ايشان بود در نتيجه‌ی گناهانى كه از او برمى‌شمردند بفرمان ارتخشثر كشته گرديد. كوشش پاروساتيس نيز در اين كار دخالت ‌داشت. زيرا پادشاه بكينه‌ی خود درباره‌ى پاروساتيس پایبندی ننموده ديرى نگذشت كه كس‌ فرستاده او را بدربار بازخواند و با او آشتى كرد. چه مى‌ديد كه او زن دلاور خردمندى است‌ و همه‌گونه شايستگى را دارد و از آن سوى مانعى در ميانه از خوشدلى با هم یا جهتى براى ‌رميدن از يكديگر بازنمانده بود. از اين پس پاروساتيس هميشه در برابر خواهشها و آرزوهاى پادشاه سر بخرسندى فرود مى‌آورد و هرگز خرده‌اى برو نمى‌گرفت و اينبود كه نزد او سخت گرامى گرديده داراى‌ همه‌گونه نيرو شد. از جمله چون چنين دريافت كه پادشاه به آتوسا1 كه يكى از دو دختر او بود عشق سختى‌ رسانيده ولى از ترس رسوايى عشق خود را نهان داشته بخفه كردن آن مى‌كوشيد با آنكه اگر گفته‌ی برخى مورخان را باور نماييم تا اينزمان كار از كار گذشته و آنچه نبايستى بشود در نهان‌ شده بود. پاروساتيس همینکه چگونگى را دريافت از آن پس علاقه‌ی بى‌اندازه‌اى از خود بآن دختر جوان نشان مى‌داد و هميشه از زيبايى و برازندگى او نزد ارتخشثر گفتگو بميان مى‌آورد و او را شايسته‌ی زنى پادشاه قلمداد مى‌كرد و سرانجام ارتخشثر را راضى ساخت كه آن دختر خود را به زنى گرفته چگونگى را آشكار اعلان كند. چنين كارى اگرچه در نزد يونانيان مخالف قانون و عادت شمرده مى‌شود ولى در ايران ‌پادشاه را با ديده‌ی ديگرى ديده او را براى هر كارى چه از نيك و بد مختار مى‌شناسند. برخى ‌تاريخنگاران كه يكى از ايشان هيراكليديس2 از مردم كوماست از اين اندازه هم گذشته چنين‌ مى‌نگارد كه ارتخشثر نه تنها اين يك دختر خود را به زنى گرفت بلكه آن دختر ديگر را كه ‌نام او آمستريس3 بود و ما ازو سخنى خواهيم راند زن خود گردانيد. بارى پادشاه آتوسا را چون به زنى گرفت او را بسيار دوست مى‌داشت و چون درد بَرَص‌ =پیسی سراسر تن او را فراگرفت پادشاه از مهر خود با او چيزى نكاست. بلكه چون جونو4 تنها يكى ‌از ميان خدايان بود كه پادشاه در برابر او سر فرو مى‌آورد در اين هنگام نيز به جهت آن بيمارى ‌آتوسا نزد خداى مادينه بدعا پرداخت و دستهاى خود را در پيش او بزمين گزاشت. و نيز شهرپاونان و ديگر نزديكان خود را واداشت كه براى آن خدا ارمغانها پيش كشند و آنان‌ چندان ارمغان پيش كشيدند كه همه راه از كوشك پادشاه تا پرستشگاه جونو كه مسافت آن ‌نزديك به هشت ميل بود پر از زر و سيم و رختهاى گرانبها و اسبها گرديد كه براى آن خدا ارمغان مى‌بردند.




1ـ Atossa
2ـ Heraclidis از مردم Cuma كه تاريخ ايران را در پنج جلد نوشته بوده.
3ـ Amestirs
4ـ Juno
yek nabarde digari ke bãyad konim 4.pdf
213.5 KB
🔶 یک نبرد دیگری که باید کنیم

(بخش چهارم ـ پایانی)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)

🔸آن كسانی كه میخواهند گفته‌های ما را بپذیرند ولی از پندارها و نادانیهای خود دست برنداشته همه را به هم درآمیزند ، نه تنها از ما نتوانند بود ، كسی از ما نیز با آنان دوستی و آمیزش نتواند داشت.
ما پاكدینی آن را میدانیم كه كسی پندارهای بیپا و آموزاكهای بیهوده و زیانمند را بیكبار رها كند و آمیغها و آموزاكهای سودمند را جانشین آنها گرداند.

🔸امروز در جهان كاری بزرگتر از این كار ما ، و خواستی ارجمندتر از خواست ما نیست. ما نه تنها به این میكوشیم كه ایران یا شرق را از گرفتاری رها گردانیم. خواست بزرگ ما آنست كه جهان بهتر از این باشد كه هست ، و جهانیان چند گامی در راه پیشرفت و بهتری بردارند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✴️ پراکندگی برای یک توده مرگست.

🔸تا این اندیشه‌های پست و پراكنده درمیانست این توده روی رستگاری نخواهد دید.
(پرچم روزانه ش ۹۱)

🔸بارها گفته‌ایم : این پراكندگی اندیشه‌ها كه شما گرفتارش هستید چاره‌ای جز این ندارد كه حقایقی بیرون آید و این پندارهای پراكنده از میان رود و شما اگر رستگاری میخواهید باید از پذیرفتن حقایق سر باز نزنید.
(پرچم روزانه شماره‌ی ۱۹۲)

🔸این دسته مردان [خونگرم و غیرتمند] فراوانند ، ولی از هم پراكنده‌اند و بهم مربوط نمیباشند.
هر یكی به تنهایی در آتش درد می‌سوزند ، هر یكی به تنهایی می‌اندیشند و چاره‌ای نمی‌توانند.
ما میخواهیم آنان را بهم مربوط گردانیم. میخواهیم همه را بیک راه كشانیم.

بآنانست كه آواز برداشته میگوییم :

🔸بیایید ای غیرتمندان ، بیایید ای دلسوختگان ، بیایید هم‌اندیشه باشیم و بچاره‌ی دردها كوشیم ، بیایید از دور و نزدیك دست بهم دهیم و این توده‌ی گرفتار را رها گردانیم.
رستگاری ایران با دست شما تواند بود. ولی باید بیک راهی درآیید و همگی اندیشه و آرزو یكی گردانید.
باید از دور و نزدیك خود را بما بشناسانید و با ما ارتباط پیدا كنید.
(پرچم روزانه شماره‌ی ۷۱)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ‌ ـ تکه‌ی 19

🔸 ارتخشثر جنگى در بيرون پادشاهى خود با مصريان كرد كه فرماندهان سپاه او فارنابازوس ‌و ايفيكراتيس‌1 بودند و چون اين دو تن همدست نبودند كارى از پيش نبردند. ولى در لشكركشى بر سر كادوشيان او خويشتن با سپاه بود و سيصد هزار پياده و ده‌هزار سوار همراه‌ داشت.
با اين سپاه انبوه بر سرزمين آن مردم تاخت برد. سرزمينى كه سراپاى آن كوههاى ‌بس بلند و جنگلهاى بس انبوه است و گذشتن از آنها بسيار دشوار مى‌باشد و با اينهمه هميشه ‌از مه پوشيده است. در اين سرزمين كشتى از گندم و مانند آن نمى‌رويد و حاصل آن جز گلابى ‌و سيب و اينگونه ميوه‌ها نيست و مردمى كه در آنجا زيست مى‌كنند بسيار دلير و جنگجو مى‌باشند. ارتخشثر ندانسته و ناآگاه خود را گرفتار چنين سرزمينى كرده بخطر سختى افتاد. زيرا چيزى براى خوردن نه از خود آنجا بدست مى‌آوردند و نه از جاى ديگرى‌ مى‌توانستند بدانجا آورد و راهى براى تهيه‌ی خوراك جز كشتن چارپايان باركش خود نداشتند. اينبود كه يك سر خر را به شصت درهم مى‌خريدند و آن هم با سختى بدست مى‌آمد. كار بآنجا رسيد كه در سفره‌ی خود پادشاه چيزى براى خوردن پيدا نمى‌شد. از اسبها جز چند سرى بازنمانده همه را كشته و خورده بودند. تريبازوس كه گاهى در سايه‌ی دليريهاى خود نزد پادشاه ارجمند گرديده و گاهى در نتيجه‌ی سبكسرى خويش از ديده‌ی او مى‌افتاد و اينزمان پاك از ديده‌ی او افتاده و دور رانده شده بود همانا در سايه‌ی تدبير او بود كه پادشاه و آن سپاه انبوه او از اين خطر بسيار سختى رهايى يافتند. شرح چگونگى آنست كه كادوشيان دو فرمانروايى داشتند كه هر يكى در جاى ديگرى ‌چادر زده بود. تريبازوس پس از آنكه انديشه‌ی خود را به پادشاه خبر داد و ازو اجازه گرفت خود او نزد يكى از آن دو فرمانروا رفته پسرش را نزد آن ديگرى فرستاد. هر كدام از پدر و پسر بآن ‌فرمانروايى كه نزدش رفته بود چنين گفت كه آن فرمانرواى ديگر نهانى كس پيش ارتخشثر فرستاده و مى‌كوشد كه با پادشاه بتنهايى صلح كرده و تنها براى خود زينهار بگيرد و آن‌ فرمانرواى ديگر را در برابر آنهمه سپاه بگزارد. سپس چنين گفت : پس شرط خرد نيست كه شما بدينسان خاموش بنشينيد بلكه شما نيز فرستاده بفرستيد و با پادشاه گفتگوى صلح نماييد. نيز هر كدام از پدر و پسر وعده دادند كه آنچه بتوانند درباره‌ی پيشرفت كار آن فرمانروا دريغ نگويند. آن فرمانروايان اين سخنان فريب‌آميز را باور كرده و هر يكى بيدرنگ فرستاده‌اى از كسان خود برگزيده همراه تريبازوس يا پسر او نزد ارتخشثر فرستادند. ولى چون انجام اين ‌كار زمانى دير شد و بدخواهان تريبازوس فرصت بدست آورده نزد پادشاه او را بخيانتكارى متهم ساختند پادشاه سخت غمگين گرديده و از اينكه اعتماد به تريبازوس كرده ‌بود پشيمان شد. لكن چون سرانجام تريبازوس به مقصود خود دست يافته همراه فرستاده‌ی فرمانرواى ‌كادوش نزد پادشاه آمد پسرش هم با فرستاده‌ی دیگری رسيد و بدينسان كار صلح انجام گرفته جنگ از ميان برخاست و پادشاه به تريبازوس نوازش بيش از اندازه كرده و آسوده و شادمان ‌پايتخت بازگشت. ارتخشثر در اين سفر خود بهمه نشان داد كه ترس و نامردى نه نتيجه‌ی خوشگزارى و زندگانى پرشكوه است چنانكه بسيارى اين عقيده را دارند بلكه ترس و نامردى همانا نتيجه‌ی فرومايگى و برخاسته از بدانديشى و نادانى است ، زيرا ارتخشثر با آنكه رخت شاهانه در بر داشته و سراپاى او با زرينه‌ابزار آراسته بود كه اگر قيمت مى‌كردند بى‌شك بيشتر از دوازده‌هزار تالنت مى‌شد با اينهمه آرايش و با آن عنوان پادشاهى كه داشت در غيرت و كوشش‌ قدمى از ديگران پستر نمى‌گزاشت و هميشه تركش از كمر آويخته و سپر بر دوش گرفته پياده ‌در پيشاپيش سپاهيان در آن فرازها و نشيبها راه مى‌پيمود و اسب خود را نيز رها كرده بود. همين غيرت و مردانگى او و چهره‌ی شادان و خندانى كه هميشه داشت تو گويى بسپاهيان ‌بال و پر مى‌بخشيد و آن سفر سنگين را بر آنان چندان سبك گردانيده بود كه روزانه بيش از پنج ميل راه مى‌پيمودند.



1ـ Iphicrates
dar pirãmune 'adabiãt' n6-1.pdf
831.8 KB
🔶 کتاب در پیرامون «ادبیات»
نشست ششم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مي‌نمايند؟
بخش یکم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست هفتم : چه پاسخهايي بما ميدهند!
تکه‌ی دوم

🔸پس از آنكه بهمه‌ی ايرادهاشان پاسخ داده مي‌شد و درمي‌ماندند آنگاه چنين ميگفتند : «بسيار خوب بايد شعرهاي بد آنها را جدا گردانيد و شعرهاي نيك را نگه داشت».

روزي يكي از روزنامه‌نويسان اسپهان كه بتهران آمده بود و با من در اين زمينه سخن ميراند در پايان چنين گفت : «بلي بايد نيكهاشان از بدهاشان جدا گردانيد».

🔸گفتم : اين سخن هم بيجاست. زيرا شعر كوزه و كاسه نيست كه بگوييم درستهايش جدا گردانيده نگه ميداريم و شكسته‌هايش دور مي‌اندازيم. شعر بِچه كاري خواهد خورد كه ما رنجي بخود دهيم و آنها را نيك از بد جدا گردانيم؟!. آنگاه شما هايهوي راه انداخته بوديد كه سعدي و حافظ و خيام فيلسوف مي‌بودند ، پيشوا مي‌بودند. پس اكنون چه شده كه يك سنگر پس نشسته ميگوييد : «بايد نيك و بد گفته‌هاشان از هم جدا گردانيد»؟!. يك فيلسوف چرا نيك و بد را بهم آميزد تا ديگران ناچار شوند آنها را جدا گردانند؟!.

🔸از اين گذشته ، كه آنها را از هم جدا خواهد گردانيد؟!. كِي جدا خواهد گردانيد؟!. آيا اين سخن شما ماننده‌ي آن نيست كه در شهري پزشك بيدانشي را بپزشكي گمارند و چنين بهانه آورند : «خودمان نسخه‌هايش خواهيم ديد. هر كدام بد بود نپذيرفته نيكها را خواهيم پذيرفت»؟!. شما چيزي كه بگردنتان افتاده ميخواهيد رها نكنيد و در راه پافشاري فهم و دريافت خود را نيز بكنار ميگزاريد. همين امروز در زمان خودتان اگر كسي ، واعظي يا آموزگاري سخنان نيك و بد را بهم درآميزد ـ مثلاً يك روز پندهاي نيك دهد و فردا از قمار سخن راند و مردم را بقماربازي برانگيزد ـ آيا با او چه رفتاري كنيد؟. آيا نه آنست كه بيكباره دوري گزينيد و بپندهايش نيز گوش ندهيد؟!.

🔸شما هيچ نمي‌دانيد كه پندآموزي و راهنمايي ، كوزه‌گري و كاسه‌سازي نيست. نمي‌دانيد كه پندآموز يا راهنما بايد همه‌ی آموزاكهايش[تعلیمات] نيك باشد ، وگرنه هيچ بدآموز نبوده كه سخنان نيكي هم نداشته است. نمي‌دانيد كه پند را از هر كسي نتوان شنيد وگرنه گدايان دم در نيز پندها دهند ، مطربها نيز در خوانندگيهاي خود اندرزها سرايند.

🔸يك سخن ديگري كه از دو سال پيش پيدا شده آنست كه ميگويند : «شما ميخواهيد شعرا را تابع عقل گردانيد ، در حالي كه شعرا تابع احساساتند». [1] چون نمي‌خواهند از هوسبازيهاي خود دست بردارند مي‌نشينند و اين چيزها را مي‌انديشند. روزي اين را با من دكتر رعدي ميگفت. ولي اين هم بيپاست.
شما نيك ميدانيد كه ما به سَهِشها يا احساسات ارج ميگزاريم و هيچگاه نگفته‌ايم سهشها نباشد. ولي اينجا دو سخني هست :

يكي آنكه سهشها يا احساسات ، نيك و بدش توأم است. يكي خشمناك ميگردد و كسي را ميكشد ـ اين سهش بديست. يكي دلش به بينوايي سوخته ازو دست ميگيرد ـ اين سهش نيكيست. اينست سهشها آزاد نتواند بود و بايد آنها نيز پيرو خرد باشد. زيرا يگانه نيرويي كه نيك و بد را از هم جدا تواند گردانيد خرد است.
اگر چنان باشد كه ما سهشها را آزاد گزاريم بايد قانونها را از ميان برداريم و دادگاهها را بهم زنيم. زيرا بيشتر بِزه‌ها در جهان نتيجه‌ی سهشهاست ، بيشتر آدمكشيها برخاسته از سهشهاست ، بيشتر جنگها برخاسته از سهشهاست.
اين چه سخنيست كه گفته شود شاعران پيرو خرد نيستند و در سهشهاي خود آزادند؟!. اگر خواست ايشان اينست كه تنها شاعر در سهشهاي خود آزاد باشد و هر زمان دلش خواست ياوه بافد و بِهر كسي خواست زشت گويد بايد پرسيد چرا؟!. چرا چيزي كه بديگران سزا نيست بشاعر سزا باشد؟!. شاعر چه برتري بديگران ميدارد؟!.

ديگري اينكه شاعران ايران پيرو هوسهايند نه سهشها. در يكي از نشستها من اين روشن گردانيدم كه

🔸سهش آنست كه از پيشامدهاي زندگاني در دل آدمي پديد آيد. مثلاً بشما ستمي رود و بجوش آييد ، خوشي پيش آيد خشنود گرديد ، زياني رسد اندوهناك باشيد. اينهاست سهشها. اينكه دلتان خواهد كه بنشينيد و قافيه جفت كنيد و مضمون بافيد جز هوس نيست. پس دروغست اينكه گفته شود : «شاعران پيرو سهشهايند».

[1] : این بهانه را هنوز هواداران سخنبازی رها نکرده‌اند و با همین بهانه‌ی سست میخواهند در برابر ایرادهای بسیار استوار این کتاب بایستند. ویراینده نزدیک به همه‌ی نوشته‌های آنها را خوانده‌ام و هنوز ندیده‌ام کسی سخن تازه‌ای (یا بهانه‌ی نوی) آورد. بلکه به این نتیجه رسیده‌ام که این کتاب که در هفتاد و اند سال پیش نوشته شده همه‌ی بهانه‌های آنها را پاسخ داده و گفتگو را به انجام رسانیده. تنها کاری که این پافشاران سخنبازی کرده‌اند همان بهانه‌ها را با پیچانیدن سخن و با رنگ و روغن تازه‌ای پیش ‌کشیده‌اند. خواننده‌ی باریک‌‌بین و آگاه گواه است که کسی تاکنون نتوانسته سخنی خردپذیر ، بلکه بهانه‌ای تازه بیاورد. همه تکرار همان گردنکشیهای کهن است. ـ و
🔶 گفت و گو (استا رجبعلی دین یاد میگیرد)
تکه‌ی ۱

بنام پاكْ‌آفرنده‌ي جهان

بنّايي در خانه‌ي تاجري كار مي‌كند (اتاق سفيد مي‌كند) با تاجر و پسرش صحبتشان درگرفته. ما بنّا را استا رجبعلي و تاجر را حاجي مهدي و پسر او را علي‌آقا نام گزارده‌ايم و صحبتهاي آنها را در اينجا مي‌نويسيم.
  
استا رجبعلي : مي‌گويند كسي پيدا شده مذهب تازه آورده. اسمش كسروي است مي‌خواهد اسلام را بردارد.
حاجي مهدي : چنين كسي هست. من هم از دور مي‌شنوم. چندي پيش هم ترورش كردند نمرد.
استا رجبعلي : مي‌گويند بهيچ چيز قايل نيست. دشمن امامان ماست. مي‌گويد روضه‌خواني نكنيد. زيارت نرويد.
حاج مهدي : من هم شنيده‌ام. درست نمي‌دانم.
علي‌آقا : اگر آقاجان اجازه دهد من از مطالب او اطلاع دارم برايتان صحبت كنم.
  
حاجي مهدي با تعجب بروي پسر خود نگاه كرده مي‌گويد بگو!
استا رجبعلي هم گوشهاي خود را تيز كرده مي‌خواهد بشنود.

علي‌آقا : آن شخص كه اسمش كسروي است نمي‌خواهد اسلام را بردارد. بلكه خود او طرفدار اسلام است. اما اينكه مي‌گويد بزيارت نرويد جهت دارد.
استا رجبعلي : چه جهت دارد؟.
علي‌آقا : او مي‌گويد جز بخدا كسي را نبايد سجده كرد ، پرستش نبايد كرد. باين جهت است كه مي‌گويد بزيارت نرويد ، با امامهاي شما دشمن نيست.
استا رجبعلي : مگر وقتي كه ما بزيارت مي‌رويم بامامها پرستش مي‌كنيم؟. ما كه پرستش نمي‌كنيم.
علي‌آقا : من كربلا و مشهد و نجف را نديده‌ام. در قم كه با آقاجان رفته بودم ديدم مي‌آيند جلو در مي‌ايستند و گردنهای خود كج مي‌كنند ، صندوق را مي‌بوسند ، دور آن مي‌چرخند ، حاجتهاي خود را از آن مي‌خواهند. اين كارها پرستش است ديگر. ما كه بخدا پرستش مي‌كنيم مگر چه كار مي‌كنيم؟.. غير از آنست كه در مقابلش ايستاده تواضع مي‌كنيم؟. حاجتهاي خود را مي‌خواهيم؟.. امام يا پيغمبر در جاي خود ، همه‌شان احترام دارند. ولي شما همان كه پرستش كرديد مشرك خواهيد بود ، بت‌پرست خواهيد بود. حضرت عيسا پيغمبر بوده. با اينحال چون مسيحيها باو پرستش مي‌كنند قرآن آنها را بت‌پرست خوانده است.
اصلاً شما چرا حاجت خود را از خدا نمي‌خواهيد؟!. چرا خداي زنده را گذاشته از امامان مرده حاجت مي‌طلبيد؟!.
استا رجبعلي : هر پادشاهي براي خود وزير دست راست دارد ، وزير دست چپ دارد ، خدا براي خود وزير ندارد؟!. من الان بخواهم بروم پيش پادشاه مرا راه مي‌دهند؟!. بايد بروم پيش وزير ، وكيل ، او را واسطه قرار دهم.
علي‌آقا : اين خودش غلطست كه شما خدا را پادشاه حساب مي‌كنيد. پادشاهها كه در زمان قديم براي خود وزير انتخاب مي‌كردند ، چون بشر بودند ، عاجز بودند ، نمي‌توانستند يكنفري كارها را راه اندازند. براي خود كمك انتخاب مي‌كردند. خدا كه بشر نيست ، عاجز نيست تا بكمك محتاج باشد. خدا مثل پادشاهها اندروني و بيروني ندارد ، حاجب و دربان ندارد ، احتياج بواسطه نيست شما هر مطلبي داشتيد بخود خدا توانيد گفت.
  
حاجي مهدي با تعجب بروي پسر خود نگاه كرده مي‌پرسد :
... تو اينها را از كجا ياد گرفته‌اي؟..
علي‌آقا : از مدرسه‌ي ما چند نفر بخانه‌ي آقاي كسروي مي‌روند ، كتابهاي او را دارند من از آنها گرفته بعضي‌هاش را خوانده‌ام ، ولي چون از شما اجازه نداشتم بمجالس آنها نرفته‌ام.
حاجي مهدي : اين حرفها كه راست است اگر همه‌ي حرفهاي او اين طور باشد چه ايرادي باو هست؟..
علي‌آقا : همه‌ي حرفهايش اين طور است ، همه از روي دليل است.
استا رجبعلي : آخر ما اگر به زيارت نرويم گناههاي ما چه جور بخشيده مي‌شود؟..
علي‌آقا : استا ، آنها جواب اين را هم داده‌اند ، آنها مي‌گويند آدم باید تا ‌تواند گناه نكند. دين براي آنست كه آدم پرهيزكار باشد ، پاكدامن باشد ، گناه نكند. و اگر در يك جا پايش لغزيد و گناهي كرد بايد پشيمان شود و توبه نمايد و جبران كند. مثلاً شما بايد سعي كنيد كه هيچ وقت با مردم دعوا نكنيد و هرگاه در يك جا خودداري نتوانستي دعوا كردي و بكسي مشت يا سيلي زدي بايد پشيمان شوي و از آن شخص حلّيت بخواهي و در عوض آن مشت يا سيلي مهربانيها باو نمايي.
آن عقيده كه شما درباره‌ي زيارت يا روضه‌خواني داريد نتيجه‌اش آن است كه هر كسي خود را در گناه كردن آزاد بداند ، هرچه دلش خواست بكند ، و آن وقت بكربلا رفته و مجلس روضه برپا گردانيده خود را از گناه پاك سازد.
اين عقيده بسيار بد است. يك علت فساد اخلاق در ايران همين عقيده است. من هر وقت بيكار هستم در بازار بحجره‌ي آقاجان ميروم ، از وضع اهل بازار بي‌اطلاع نيستم ، من مي‌بينم نود درصد تجار و اصناف علاقه بدين دارند ، تقدس نشان مي‌دهند. ولي در همانحال از گرانفروشي ، يا انبارداري [=احتکار] ، يا فريب دادن بمشتري ، يا تقلب در معامله خودداري نمي‌كنند. آيا علت اين چيست؟..
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ‌ ـ تکه‌ی 20

🔸 و چون به جايى رسيدند كه از نشيمنگاههاى خود پادشاه و در آنجا باغ بزرگى پر از درختهاى زيبا و آراسته بود ولى در پيرامون آن جز زمينهاى خشك چيزى نبود. در اينجا هوا بسيار سرد بود و پادشاه بسپاهيان اجازه داد كه از درختهاى آن باغ بريده ‌براى گرم شدن بکار ببرند و بر درختهاى صنوبر و سرو نیز دريغ نگويند. ولى چون درختها کشن و زيبا بود سپاهيان را دريغ مى‌آمد كه آنها را براندازند و سختى‌ سرما را بر خود آسان مى‌ساختند. اينبود خود پادشاه تبرى بدست گرفته نخست چند درختى را از بزرگترين يا زيباترين آنها برانداخت تا پس از وى سپاهيان تيشه بر آن درختها بنهادند و آتشهاى بزرگى پديد آورده شب را بآسانى بگزاردند ، با همه‌ی اينها ارتخشثر از اين لشكركشى بى‌زيان بازنگشته دسته‌ی بسيارى از سپاهيان دلير را با همه‌ی اسباب خود از دست هشت. نتيجه‌ی ديگر اين لشكركشى آن بود كه چون بدانسان ‌نافيروزمند بازگشت چنين مى‌پنداشت كه اين نافيروزى او را در نزد مردمان بى‌ارج گردانيده و اينبود كه هميشه بنزديكان خود با ديده‌ی رشك مى‌نگريست تا آنجا كه بسيارى از آنان را بكشت و اين كار از خشم يا ترس بود. راستى ترس خونريزترين حاليست كه در پادشاهان پيدا مى‌شود. از آنسوى آرامش دل ‌حالى است پر مهر و نوازش سودمند. درندگان را نيز مى‌بينيم كه پرعنادترين و ديرآموزترين ‌آنها ترسوترين و درنده‌ترين آنهاست. آن جانورانى كه نجيب‌ترند و در سايه‌ی دليرى‌ای كه دارند درخور اعتمادند ، به پيشرفتهاى آدميگرى آماده‌تر مى‌باشند.
ارتخشثر كه اينزمان پير شده بود مى‌ديد كه پسرانش درباره‌ی جانشينى او كشاكش با هم‌ دارند و هر كدام هواخواهانى از ميان نزديكان و خويشاوندان شاه پيدا كرده‌اند. كسانى از اينان عدالت‌خواهى نموده چنين مى‌گفتند كه ارتخشثر چنانكه پادشاهى را بعنوان بزرگتري دريافته همچنان بايد آن را به پسر بزرگتر خود داريوش بسپارد. از آنسوى پسر كوچكتر او اوخوس‌1 نام جوانى گرم و تندى بود و هواخواهان بسيارى ‌ميانه‌ی درباريان داشت. وآنگاه او پشتش به آتوسا گرم بوده هميشه اميد داشت كه بدستيارى او پدر را هواخواه خويش خواهد ساخت. زيرا او به آتوسا وعده مى‌داد كه چون شاه شود او را به زنى پذيرفته در كارها انباز خود خواهد ساخت و بدينسان او را بسوى خويش كشيده بود. اين از بسيار پيش شهرت داشت كه ‌ميانه‌ی اوخوس با آتوسا نامه‌نگاريهاى نهانى در كار است. چيزى كه هست پادشاه خبر از اين كارها نداشت. بهرحال شاه براى آنكه تا فرصت از دست نرفته اوخوس را بجاى خود نشاند و او را مجال ندهد كه همچون عموى خود كوروش ‌به كوششهايى برخيزد و بار ديگر جنگ در كشور هخامنشى رخ نمايد. داريوش را كه اينزمان ‌بيست و پنج ساله بود به وليعهدى برگزيده و باو اجازه داد كه «كلاه‌راسته»‌2 چنانكه خود ايشان ‌مى‌نامند بر سر بگزارد. در ايران هم قانون و هم عادت بر اين بود كه هر وليعهدى در آغاز وليعهدى خود مى‌تواند يك خواهش از پادشاه بكند و پادشاه تا مى‌تواند بايد اين خواهش او را بپذيرد. داريوش از پدر خود خواهش آسپاسيا3 را كرد كه زنى از برگزيدگان‌4 كوروش بوده و اينزمان ازآنِ پادشاه گرديده بود. زادگاه اين زن فوكايى‌5 بوده در ايونيا6 و پدر و مادر او هر دو آزاد بوده و او را خوب‌ آموخته بودند. روزى هنگامى كه كوروش بر سر سفره‌ی شام بوده اين را با دسته‌ی ديگرى از زنان نزد او مى‌آورند و او ايشان را پيرامون خود نشانده با آنان بكامرانيها و خوشدليها مى‌پردازد و سخنان عشق‌آميز بزبان مى‌راند و بدينسان همه‌ی آنان با وى گستاخ مى‌گردند. جز اين يك زن كه همه خاموش نشسته بوده و چون كوروش او را بسوى خود مى‌خواند از رفتن سر باز مى‌زند و چون چاكران مى‌خواهند او را بسوى كوروش بكشانند داد ميزند : «هر كه دست بمن بزند هرآينه پشيمان خواهد بود.» از اينجا همگى او را دختر نادان و ناتراشيده مى‌شمارند. ولى كوروش او را پسنديده بآن مردى كه اينان را آورده بود مى‌گويد : «مگر نمى‌بينى كه يك زن از همه‌ی ديگران نيكنهادتر و نيكخوتر مى‌باشد.» و اينست كه چشم بر وى دوخته نگاه بسيار مى‌كند و او را از همه‌ی زنان بيشتر دوست ‌مى‌دارد و او را «خردمند» نام مى‌دهد. پس از مرگ كوروش اين زن هم در ميان ديگر بازمانده‌هاى او بدست ارتخشثر افتاد.


1ـ Ochus
2ـ معناى زير لفظى عبارت مى‏باشد. گويا مقصود از آن تاج مى‏باشد.
3ـ Aspasia
4ـ مقصود زنانی است که پادشاهان و دیگران برگزیده نزد خود نگاه میداشتند بی‌آنکه زن قانونی او شمرده شود و چون نامى براى آن در فارسى سراغ نداريم اين كلمه را برگزيده‏ايم.
5ـ Phocaei شهرى از شهرهاى ايونيا بوده.
6ـ Ionia مقصود آن بخشی از آسیای کوچک است که در دست یونانیان بوده و شهرهایی در آنجا برپا كرده و نشيمن داشته‏‌اند.