پاکدینی ـ احمد کسروی
7.58K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست هفتم : چه پاسخهايي بما ميدهند!
تکه‌ی دوم

🔸پس از آنكه بهمه‌ی ايرادهاشان پاسخ داده مي‌شد و درمي‌ماندند آنگاه چنين ميگفتند : «بسيار خوب بايد شعرهاي بد آنها را جدا گردانيد و شعرهاي نيك را نگه داشت».

روزي يكي از روزنامه‌نويسان اسپهان كه بتهران آمده بود و با من در اين زمينه سخن ميراند در پايان چنين گفت : «بلي بايد نيكهاشان از بدهاشان جدا گردانيد».

🔸گفتم : اين سخن هم بيجاست. زيرا شعر كوزه و كاسه نيست كه بگوييم درستهايش جدا گردانيده نگه ميداريم و شكسته‌هايش دور مي‌اندازيم. شعر بِچه كاري خواهد خورد كه ما رنجي بخود دهيم و آنها را نيك از بد جدا گردانيم؟!. آنگاه شما هايهوي راه انداخته بوديد كه سعدي و حافظ و خيام فيلسوف مي‌بودند ، پيشوا مي‌بودند. پس اكنون چه شده كه يك سنگر پس نشسته ميگوييد : «بايد نيك و بد گفته‌هاشان از هم جدا گردانيد»؟!. يك فيلسوف چرا نيك و بد را بهم آميزد تا ديگران ناچار شوند آنها را جدا گردانند؟!.

🔸از اين گذشته ، كه آنها را از هم جدا خواهد گردانيد؟!. كِي جدا خواهد گردانيد؟!. آيا اين سخن شما ماننده‌ي آن نيست كه در شهري پزشك بيدانشي را بپزشكي گمارند و چنين بهانه آورند : «خودمان نسخه‌هايش خواهيم ديد. هر كدام بد بود نپذيرفته نيكها را خواهيم پذيرفت»؟!. شما چيزي كه بگردنتان افتاده ميخواهيد رها نكنيد و در راه پافشاري فهم و دريافت خود را نيز بكنار ميگزاريد. همين امروز در زمان خودتان اگر كسي ، واعظي يا آموزگاري سخنان نيك و بد را بهم درآميزد ـ مثلاً يك روز پندهاي نيك دهد و فردا از قمار سخن راند و مردم را بقماربازي برانگيزد ـ آيا با او چه رفتاري كنيد؟. آيا نه آنست كه بيكباره دوري گزينيد و بپندهايش نيز گوش ندهيد؟!.

🔸شما هيچ نمي‌دانيد كه پندآموزي و راهنمايي ، كوزه‌گري و كاسه‌سازي نيست. نمي‌دانيد كه پندآموز يا راهنما بايد همه‌ی آموزاكهايش[تعلیمات] نيك باشد ، وگرنه هيچ بدآموز نبوده كه سخنان نيكي هم نداشته است. نمي‌دانيد كه پند را از هر كسي نتوان شنيد وگرنه گدايان دم در نيز پندها دهند ، مطربها نيز در خوانندگيهاي خود اندرزها سرايند.

🔸يك سخن ديگري كه از دو سال پيش پيدا شده آنست كه ميگويند : «شما ميخواهيد شعرا را تابع عقل گردانيد ، در حالي كه شعرا تابع احساساتند». [1] چون نمي‌خواهند از هوسبازيهاي خود دست بردارند مي‌نشينند و اين چيزها را مي‌انديشند. روزي اين را با من دكتر رعدي ميگفت. ولي اين هم بيپاست.
شما نيك ميدانيد كه ما به سَهِشها يا احساسات ارج ميگزاريم و هيچگاه نگفته‌ايم سهشها نباشد. ولي اينجا دو سخني هست :

يكي آنكه سهشها يا احساسات ، نيك و بدش توأم است. يكي خشمناك ميگردد و كسي را ميكشد ـ اين سهش بديست. يكي دلش به بينوايي سوخته ازو دست ميگيرد ـ اين سهش نيكيست. اينست سهشها آزاد نتواند بود و بايد آنها نيز پيرو خرد باشد. زيرا يگانه نيرويي كه نيك و بد را از هم جدا تواند گردانيد خرد است.
اگر چنان باشد كه ما سهشها را آزاد گزاريم بايد قانونها را از ميان برداريم و دادگاهها را بهم زنيم. زيرا بيشتر بِزه‌ها در جهان نتيجه‌ی سهشهاست ، بيشتر آدمكشيها برخاسته از سهشهاست ، بيشتر جنگها برخاسته از سهشهاست.
اين چه سخنيست كه گفته شود شاعران پيرو خرد نيستند و در سهشهاي خود آزادند؟!. اگر خواست ايشان اينست كه تنها شاعر در سهشهاي خود آزاد باشد و هر زمان دلش خواست ياوه بافد و بِهر كسي خواست زشت گويد بايد پرسيد چرا؟!. چرا چيزي كه بديگران سزا نيست بشاعر سزا باشد؟!. شاعر چه برتري بديگران ميدارد؟!.

ديگري اينكه شاعران ايران پيرو هوسهايند نه سهشها. در يكي از نشستها من اين روشن گردانيدم كه

🔸سهش آنست كه از پيشامدهاي زندگاني در دل آدمي پديد آيد. مثلاً بشما ستمي رود و بجوش آييد ، خوشي پيش آيد خشنود گرديد ، زياني رسد اندوهناك باشيد. اينهاست سهشها. اينكه دلتان خواهد كه بنشينيد و قافيه جفت كنيد و مضمون بافيد جز هوس نيست. پس دروغست اينكه گفته شود : «شاعران پيرو سهشهايند».

[1] : این بهانه را هنوز هواداران سخنبازی رها نکرده‌اند و با همین بهانه‌ی سست میخواهند در برابر ایرادهای بسیار استوار این کتاب بایستند. ویراینده نزدیک به همه‌ی نوشته‌های آنها را خوانده‌ام و هنوز ندیده‌ام کسی سخن تازه‌ای (یا بهانه‌ی نوی) آورد. بلکه به این نتیجه رسیده‌ام که این کتاب که در هفتاد و اند سال پیش نوشته شده همه‌ی بهانه‌های آنها را پاسخ داده و گفتگو را به انجام رسانیده. تنها کاری که این پافشاران سخنبازی کرده‌اند همان بهانه‌ها را با پیچانیدن سخن و با رنگ و روغن تازه‌ای پیش ‌کشیده‌اند. خواننده‌ی باریک‌‌بین و آگاه گواه است که کسی تاکنون نتوانسته سخنی خردپذیر ، بلکه بهانه‌ای تازه بیاورد. همه تکرار همان گردنکشیهای کهن است. ـ و
🔶 گفت و گو (استا رجبعلی دین یاد میگیرد)
تکه‌ی ۱

بنام پاكْ‌آفرنده‌ي جهان

بنّايي در خانه‌ي تاجري كار مي‌كند (اتاق سفيد مي‌كند) با تاجر و پسرش صحبتشان درگرفته. ما بنّا را استا رجبعلي و تاجر را حاجي مهدي و پسر او را علي‌آقا نام گزارده‌ايم و صحبتهاي آنها را در اينجا مي‌نويسيم.
  
استا رجبعلي : مي‌گويند كسي پيدا شده مذهب تازه آورده. اسمش كسروي است مي‌خواهد اسلام را بردارد.
حاجي مهدي : چنين كسي هست. من هم از دور مي‌شنوم. چندي پيش هم ترورش كردند نمرد.
استا رجبعلي : مي‌گويند بهيچ چيز قايل نيست. دشمن امامان ماست. مي‌گويد روضه‌خواني نكنيد. زيارت نرويد.
حاج مهدي : من هم شنيده‌ام. درست نمي‌دانم.
علي‌آقا : اگر آقاجان اجازه دهد من از مطالب او اطلاع دارم برايتان صحبت كنم.
  
حاجي مهدي با تعجب بروي پسر خود نگاه كرده مي‌گويد بگو!
استا رجبعلي هم گوشهاي خود را تيز كرده مي‌خواهد بشنود.

علي‌آقا : آن شخص كه اسمش كسروي است نمي‌خواهد اسلام را بردارد. بلكه خود او طرفدار اسلام است. اما اينكه مي‌گويد بزيارت نرويد جهت دارد.
استا رجبعلي : چه جهت دارد؟.
علي‌آقا : او مي‌گويد جز بخدا كسي را نبايد سجده كرد ، پرستش نبايد كرد. باين جهت است كه مي‌گويد بزيارت نرويد ، با امامهاي شما دشمن نيست.
استا رجبعلي : مگر وقتي كه ما بزيارت مي‌رويم بامامها پرستش مي‌كنيم؟. ما كه پرستش نمي‌كنيم.
علي‌آقا : من كربلا و مشهد و نجف را نديده‌ام. در قم كه با آقاجان رفته بودم ديدم مي‌آيند جلو در مي‌ايستند و گردنهای خود كج مي‌كنند ، صندوق را مي‌بوسند ، دور آن مي‌چرخند ، حاجتهاي خود را از آن مي‌خواهند. اين كارها پرستش است ديگر. ما كه بخدا پرستش مي‌كنيم مگر چه كار مي‌كنيم؟.. غير از آنست كه در مقابلش ايستاده تواضع مي‌كنيم؟. حاجتهاي خود را مي‌خواهيم؟.. امام يا پيغمبر در جاي خود ، همه‌شان احترام دارند. ولي شما همان كه پرستش كرديد مشرك خواهيد بود ، بت‌پرست خواهيد بود. حضرت عيسا پيغمبر بوده. با اينحال چون مسيحيها باو پرستش مي‌كنند قرآن آنها را بت‌پرست خوانده است.
اصلاً شما چرا حاجت خود را از خدا نمي‌خواهيد؟!. چرا خداي زنده را گذاشته از امامان مرده حاجت مي‌طلبيد؟!.
استا رجبعلي : هر پادشاهي براي خود وزير دست راست دارد ، وزير دست چپ دارد ، خدا براي خود وزير ندارد؟!. من الان بخواهم بروم پيش پادشاه مرا راه مي‌دهند؟!. بايد بروم پيش وزير ، وكيل ، او را واسطه قرار دهم.
علي‌آقا : اين خودش غلطست كه شما خدا را پادشاه حساب مي‌كنيد. پادشاهها كه در زمان قديم براي خود وزير انتخاب مي‌كردند ، چون بشر بودند ، عاجز بودند ، نمي‌توانستند يكنفري كارها را راه اندازند. براي خود كمك انتخاب مي‌كردند. خدا كه بشر نيست ، عاجز نيست تا بكمك محتاج باشد. خدا مثل پادشاهها اندروني و بيروني ندارد ، حاجب و دربان ندارد ، احتياج بواسطه نيست شما هر مطلبي داشتيد بخود خدا توانيد گفت.
  
حاجي مهدي با تعجب بروي پسر خود نگاه كرده مي‌پرسد :
... تو اينها را از كجا ياد گرفته‌اي؟..
علي‌آقا : از مدرسه‌ي ما چند نفر بخانه‌ي آقاي كسروي مي‌روند ، كتابهاي او را دارند من از آنها گرفته بعضي‌هاش را خوانده‌ام ، ولي چون از شما اجازه نداشتم بمجالس آنها نرفته‌ام.
حاجي مهدي : اين حرفها كه راست است اگر همه‌ي حرفهاي او اين طور باشد چه ايرادي باو هست؟..
علي‌آقا : همه‌ي حرفهايش اين طور است ، همه از روي دليل است.
استا رجبعلي : آخر ما اگر به زيارت نرويم گناههاي ما چه جور بخشيده مي‌شود؟..
علي‌آقا : استا ، آنها جواب اين را هم داده‌اند ، آنها مي‌گويند آدم باید تا ‌تواند گناه نكند. دين براي آنست كه آدم پرهيزكار باشد ، پاكدامن باشد ، گناه نكند. و اگر در يك جا پايش لغزيد و گناهي كرد بايد پشيمان شود و توبه نمايد و جبران كند. مثلاً شما بايد سعي كنيد كه هيچ وقت با مردم دعوا نكنيد و هرگاه در يك جا خودداري نتوانستي دعوا كردي و بكسي مشت يا سيلي زدي بايد پشيمان شوي و از آن شخص حلّيت بخواهي و در عوض آن مشت يا سيلي مهربانيها باو نمايي.
آن عقيده كه شما درباره‌ي زيارت يا روضه‌خواني داريد نتيجه‌اش آن است كه هر كسي خود را در گناه كردن آزاد بداند ، هرچه دلش خواست بكند ، و آن وقت بكربلا رفته و مجلس روضه برپا گردانيده خود را از گناه پاك سازد.
اين عقيده بسيار بد است. يك علت فساد اخلاق در ايران همين عقيده است. من هر وقت بيكار هستم در بازار بحجره‌ي آقاجان ميروم ، از وضع اهل بازار بي‌اطلاع نيستم ، من مي‌بينم نود درصد تجار و اصناف علاقه بدين دارند ، تقدس نشان مي‌دهند. ولي در همانحال از گرانفروشي ، يا انبارداري [=احتکار] ، يا فريب دادن بمشتري ، يا تقلب در معامله خودداري نمي‌كنند. آيا علت اين چيست؟..
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ‌ ـ تکه‌ی 20

🔸 و چون به جايى رسيدند كه از نشيمنگاههاى خود پادشاه و در آنجا باغ بزرگى پر از درختهاى زيبا و آراسته بود ولى در پيرامون آن جز زمينهاى خشك چيزى نبود. در اينجا هوا بسيار سرد بود و پادشاه بسپاهيان اجازه داد كه از درختهاى آن باغ بريده ‌براى گرم شدن بکار ببرند و بر درختهاى صنوبر و سرو نیز دريغ نگويند. ولى چون درختها کشن و زيبا بود سپاهيان را دريغ مى‌آمد كه آنها را براندازند و سختى‌ سرما را بر خود آسان مى‌ساختند. اينبود خود پادشاه تبرى بدست گرفته نخست چند درختى را از بزرگترين يا زيباترين آنها برانداخت تا پس از وى سپاهيان تيشه بر آن درختها بنهادند و آتشهاى بزرگى پديد آورده شب را بآسانى بگزاردند ، با همه‌ی اينها ارتخشثر از اين لشكركشى بى‌زيان بازنگشته دسته‌ی بسيارى از سپاهيان دلير را با همه‌ی اسباب خود از دست هشت. نتيجه‌ی ديگر اين لشكركشى آن بود كه چون بدانسان ‌نافيروزمند بازگشت چنين مى‌پنداشت كه اين نافيروزى او را در نزد مردمان بى‌ارج گردانيده و اينبود كه هميشه بنزديكان خود با ديده‌ی رشك مى‌نگريست تا آنجا كه بسيارى از آنان را بكشت و اين كار از خشم يا ترس بود. راستى ترس خونريزترين حاليست كه در پادشاهان پيدا مى‌شود. از آنسوى آرامش دل ‌حالى است پر مهر و نوازش سودمند. درندگان را نيز مى‌بينيم كه پرعنادترين و ديرآموزترين ‌آنها ترسوترين و درنده‌ترين آنهاست. آن جانورانى كه نجيب‌ترند و در سايه‌ی دليرى‌ای كه دارند درخور اعتمادند ، به پيشرفتهاى آدميگرى آماده‌تر مى‌باشند.
ارتخشثر كه اينزمان پير شده بود مى‌ديد كه پسرانش درباره‌ی جانشينى او كشاكش با هم‌ دارند و هر كدام هواخواهانى از ميان نزديكان و خويشاوندان شاه پيدا كرده‌اند. كسانى از اينان عدالت‌خواهى نموده چنين مى‌گفتند كه ارتخشثر چنانكه پادشاهى را بعنوان بزرگتري دريافته همچنان بايد آن را به پسر بزرگتر خود داريوش بسپارد. از آنسوى پسر كوچكتر او اوخوس‌1 نام جوانى گرم و تندى بود و هواخواهان بسيارى ‌ميانه‌ی درباريان داشت. وآنگاه او پشتش به آتوسا گرم بوده هميشه اميد داشت كه بدستيارى او پدر را هواخواه خويش خواهد ساخت. زيرا او به آتوسا وعده مى‌داد كه چون شاه شود او را به زنى پذيرفته در كارها انباز خود خواهد ساخت و بدينسان او را بسوى خويش كشيده بود. اين از بسيار پيش شهرت داشت كه ‌ميانه‌ی اوخوس با آتوسا نامه‌نگاريهاى نهانى در كار است. چيزى كه هست پادشاه خبر از اين كارها نداشت. بهرحال شاه براى آنكه تا فرصت از دست نرفته اوخوس را بجاى خود نشاند و او را مجال ندهد كه همچون عموى خود كوروش ‌به كوششهايى برخيزد و بار ديگر جنگ در كشور هخامنشى رخ نمايد. داريوش را كه اينزمان ‌بيست و پنج ساله بود به وليعهدى برگزيده و باو اجازه داد كه «كلاه‌راسته»‌2 چنانكه خود ايشان ‌مى‌نامند بر سر بگزارد. در ايران هم قانون و هم عادت بر اين بود كه هر وليعهدى در آغاز وليعهدى خود مى‌تواند يك خواهش از پادشاه بكند و پادشاه تا مى‌تواند بايد اين خواهش او را بپذيرد. داريوش از پدر خود خواهش آسپاسيا3 را كرد كه زنى از برگزيدگان‌4 كوروش بوده و اينزمان ازآنِ پادشاه گرديده بود. زادگاه اين زن فوكايى‌5 بوده در ايونيا6 و پدر و مادر او هر دو آزاد بوده و او را خوب‌ آموخته بودند. روزى هنگامى كه كوروش بر سر سفره‌ی شام بوده اين را با دسته‌ی ديگرى از زنان نزد او مى‌آورند و او ايشان را پيرامون خود نشانده با آنان بكامرانيها و خوشدليها مى‌پردازد و سخنان عشق‌آميز بزبان مى‌راند و بدينسان همه‌ی آنان با وى گستاخ مى‌گردند. جز اين يك زن كه همه خاموش نشسته بوده و چون كوروش او را بسوى خود مى‌خواند از رفتن سر باز مى‌زند و چون چاكران مى‌خواهند او را بسوى كوروش بكشانند داد ميزند : «هر كه دست بمن بزند هرآينه پشيمان خواهد بود.» از اينجا همگى او را دختر نادان و ناتراشيده مى‌شمارند. ولى كوروش او را پسنديده بآن مردى كه اينان را آورده بود مى‌گويد : «مگر نمى‌بينى كه يك زن از همه‌ی ديگران نيكنهادتر و نيكخوتر مى‌باشد.» و اينست كه چشم بر وى دوخته نگاه بسيار مى‌كند و او را از همه‌ی زنان بيشتر دوست ‌مى‌دارد و او را «خردمند» نام مى‌دهد. پس از مرگ كوروش اين زن هم در ميان ديگر بازمانده‌هاى او بدست ارتخشثر افتاد.


1ـ Ochus
2ـ معناى زير لفظى عبارت مى‏باشد. گويا مقصود از آن تاج مى‏باشد.
3ـ Aspasia
4ـ مقصود زنانی است که پادشاهان و دیگران برگزیده نزد خود نگاه میداشتند بی‌آنکه زن قانونی او شمرده شود و چون نامى براى آن در فارسى سراغ نداريم اين كلمه را برگزيده‏ايم.
5ـ Phocaei شهرى از شهرهاى ايونيا بوده.
6ـ Ionia مقصود آن بخشی از آسیای کوچک است که در دست یونانیان بوده و شهرهایی در آنجا برپا كرده و نشيمن داشته‏‌اند.
✴️ آموزاكهای استوار جایگزین گمراهیها گردید

تا بیست و اند روز پیش با نوشته‌های پیمان و پرچم آشنایی نداشتم. برای نخستین بار كتابچه‌ی «حافظ چه میگوید؟» را آقای امامی بدستم دادند. هنوز برگی ناخوانده تكان خوردم و با خود گفتم : «چگونه به لسان‌الغیب ، به حافظ شیرین‌سخن بد توان گفت؟! چه سان كسی به آن مرد خدا ، راستگو ، (یا راستش گویم صوفی ـ خراباتی ـ یاوه‌باف ـ خدانشناس) پرخاش تواند كرد؟! چسان نام ورجاوندش را به زشتی تواند بُرد؟!!
راستی را به این پندار بیپا استوار می‌بودم. شعرهایش را خوانده از یك گفته‌اش ده‌ها می‌ساختم (كه همه را سوزانیدم و از میان برداشتم) و به هر كه میخواندم ستایشها می‌شنیدم. آن چیستان‌نامه را كه خواندم گویی پرده‌ای از برابر چشمم برگفته شد و خرد خفته‌ام بیدار گردید. چیزی كه بود درمیان دو سَهِش[=احساس] آخشیج[=ضد] هم دودل مانده بودم ، تا آقای امامی از آن دودلی نیز بیرونم آورد. زیرا شماره‌های پیمان را فرستاد كه گرفتم و پیمان دادم كه نیك بخوانم ، و خواندم و با راستیها و گفتارهای گرانمایه‌ی آن روبرو شدم كه هرچه در سر ساخته داشتم بیكباره فروریخت. آری خانه‌ی پی‌سست از تكانی درهم ریزد.
از اینكه در اندك زمانی آموزاكهای استوارِ پیمانی جایگزین آنهمه گمراهیها گردید چنان از بخت خود خرسندم كه زبان ، زَندیدنش[توضیح] نتواند.
امیدوارم كه در این راه بزرگ بكوشم و به نوبت خود آیین راستی را در دل یاران پاكدل برجا گزارم.

(از یك نامه‌ی آقای شهابی از رشت)
(پرچم نیمه‌ماهه شماره‌ی دهم)
🔶 دین و جهان

🖌 احمد کسروی

🔍 جستار : دین و دانش ، گرفتاریهای ایران و جهان ، سختی زندگانی کنونی ، جنگ ، مادّیگری ، ماشینیزم ، اقتصاد دادگرانه

📊 شمار ساتها : ۸۷

بازپسین پراکنش : فروردین ۱۳۹۸

کتابخانه‌ی پاکدینی

🔸 این کتاب از سوی «باهَماد پاکدینان» و بدست «کوشاد تلگرام» پراکنده میگردد.
کانال : یکی از خوانندگان ما از نماز و عبادت در پاکدینی پرسیده. چون در این ماه (رمضان) به چنین جستارهایی دلبستگی بیشتر نموده می‌شود ما خواستیم بند زیر از کتاب «ورجاوند بنیاد» (بزبان عادی) را در کانال بگزاریم تا خوانندگان به باورهای ما در زمینه‌ی عبادت آشناتر گردند و همچنین پاسخ به آن خواننده نیز کاملتر گردد.
نکته : در زبان فارسی پرستش به معنی خدمت کردن است و پرستار از همین ریشه می‌باشد.

✴️ آيا خدا را نبايد پرستيد؟✴️

مي‌گويند : آيا خدا را نبايد پرستيد؟ آيا نبايد باو عبادت نمود؟

مي‌گوييم : پرستش بخدا شناختن خدا و آگاه شدن از خواست اوست.

پرستش به خدا ، زندگاني كردن از روي عقل ، و دانستن معني جهان است.

پرستش بخدا آنست كه هر كسي منافع عموم را بر منافع شخصي ترجيح دهد ، و در آرزوي آبادي جهان باشد.

جنگ كردن با بديها و با گمراهيها بهترين پرستش بخداست. اين كارها است كه خدا را خشنود گرداند.

از لذايذ جهان چشم پوشيدن ، بخود سختي دادن ، رياضت كشيدن ، لب جنبانيدن ، زاري كردن و گريستن ، از خدا تقاضاهاي بيجا كردن ، چه سودي دارد كه خدا را خشنود گرداند؟!

اما عبادت كردن ، چیزیست که بايد ما خود بجا آوريم ، نه آنكه خدا طلبيده.

ما چون خدا را مي‌شناسيم و به بزرگي او (تا آنجايي كه مي‌توان) پي مي‌بريم ، بايد گاهي در برابرش بعبادت و فروتني مشغول شويم.

بايد شكرها بجا آورده سپاسها گزاريم ، و بنام مقدس او احترام كنيم و پاس‌داريم.


🔸🔸🔸

اكثري از مردم دين را بمعنايي كه در مذاهب تعريف كرده‌اند شناخته و آن را صرفاً بهر جلال و شكوه خدا دانسته‌اند. حالیه كه ما معني حقيقي و راست آن را شرح مي‌دهيم ، با يك تعجب بسيار مي‌گويند : «آيا خدا را نبايد پرستيد؟! آيا نبايد بخدا عبادت كرد؟!»
مي‌گوييم : پرستش بخدا شناختن خدا و آگاه شدن از خواست و از آيين او است. پرستش بخدا ، زندگاني كردن از راه عقل و دانستن معني جهان و زندگي است. پرستش بخدا آنست كه هر كسي طمع و خودخواهي را بكشد ، منافع عموم را بر منافع شخصي ترجيح دهد و در هر كاري مصالح عمومي را در نظر گيرد. پرستش آنست كه هر شخصي در آرزوي آبادي جهان و آسايش جهانيان باشد ، با بديها بجنگد و با گمراهيها نبرد كند. پرستش بخدا آنست كه هر انساني بقدر توانايي خود به نابودی حيوانات موذي اقدام نمايد ، و به كم گردانيدن بيماريها بكوشد. بهترين پرستش اينها است. اين كارها است كه خدا را خشنود و راضي گرداند.
مي‌گويند : «اينها كارهاي اينجهانيست». مي‌گوييم : شما نيز در اينجهانيد و بايد باينجهان بپردازيد. اينجهان را خدا آفريده ، و زيستگاه شما گردانيده. اين گفته از كجاست كه خدا پرداختن باينجهان را دوست ندارد؟!
مي‌گويند : «بايد در فكر آنجهان (آخرت) بود و بآبادي آنجا پرداخت». مي‌گوييم : تا در اينجهانيد بايد در انديشه‌ي اينجهان باشيد. مگر اينجهان را خدا نيافريده؟! اين چه گمراهي و نادانيست كه در مغزهاي شما جا گرفته؟!
وانگهي اينجهان و آن جهان مربوط بهمديگرند ، و شما تا در اين دنيا نيك و راستكار نباشيد و با سرفرازي زندگي نكنيد ، در آنجهان نيك و راستكار و سرفراز نخواهيد بود. مللي كه در اينجهان با خواري و زبوني و پستي زندگي مي‌كنند در آنجهان خوارتر و زبونتر و پستتر خواهند بود.
از لذايذ جهان چشم پوشيدن ، و بخود سختي دادن و رياضت كشيدن ، لب بنام خدا جنبانيدن ، تسبيح حركت دادن ، زاري نمودن ، گريه كردن ، و از خدا بخواهشهاي بيجا برخاستن ، خدا را سوگندهاي پياپي دادن ، اينگونه كارها كه صوفيان يا پيروان مذاهب پرستش بخدا پنداشته‌اند ، جز يك رشته كارهاي بيهوده نيست. اين كارها چه سودي دارد تا خدا را خشنود گرداند؟!

🔸اما عبادت كردن ، آن كاريست كه انسان بايد خود انجام دهد ، نه اينكه خدا خواسته است. ما چون خدا را مي‌شناسيم و به بزرگي او (تا آنجايي كه مي‌توان) پي مي‌بريم و خود را مخلوق او مي‌بينيم ، بايد گاهي بيادش برخيزيم و در برابرش بعبادت و فروتني مشغول شويم. بايد بدرگاه خدا شكرها كرده سپاسها گزاريم. بايد از نعمتهاي او قدرداني نموده نام مقدسش را باحترام ياد كنيم و پاس داريم. اين وظيفه‌ي نيكنهادي ما است ، و منافع اين اعمال كه نيرومندي و استحكام روان و عقل است بخود ما بازخواهد گشت.

(ورجاوند بنیاد به زبان عادی بخش دوم بند ششم)
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔶 گفت و گو (استا رجبعلی دین یاد میگیرد)

تکه‌ی ۲

علت اين آنست كه آنها اطمينان دارند كه هر گناهي كه مي‌كنند ، همانكه پولهايي جمع كردند و بكربلا رفتند و یا مجلس روضه‌خواني برپا ساختند همه‌ي گناهانشان بخشيده خواهد شد. اطمينان دارند كه در آن دنيا بازخواستي از اينها نخواهد بود و بثواب زيارت و روضه‌خواني يكسره به بهشت خواهند رفت.
در اين چند سال كه جنگ بود همه ديدند كه اين دينداران چه رفتاري كردند. هر روز بهانه‌ي تازه‌اي جسته نرخها را بالا بردند ، كالاها را بانبار زدند ، زندگاني را بمردم سخت گردانيدند ، در سال 1322 كه گراني و كميابي بود صدها بلكه هزارها خانواده‌ها را از گرسنگي نابود ساختند. اين كارها را كردند و پروايي ننمودند و از همان راهها پول گرد آورده بكربلا رفتند.
همه‌ي آنها نتيجه‌ي آن عقيده‌ي غلط بود. آقاي كسروي مي‌گويد آدم نبايد گناه كند ، اگر كرد سزاي آن را خواهد ديد. با زيارت رفتن و گريه كردن چاره نخواهد بود. مي‌گويد : اصناف و تجار حق ندارند گرانفروشي كنند ، حق ندارند انبارداري كنند ، گرانفروشي و انبارداري گناههاي بزرگيست كه آمرزش ندارد. مي‌گويد : اگر كسي از كسب خود پول جمع كرد بجاي رفتن بكربلا ، به فقرا ، بهمسايگان ، بخويشان دستگيري كند ، كربلا رفتن چه سودي دارد؟!..
يكي هم كارهاي خداوند از روي حكمت است. كار خارج از حكمت بخدا نسبت نبايد داد. شما اگر دست بينوايي را بگيريد و باو نان دهيد يا رخت پوشانيد ، اين كار شما نتيجه دارد. يك نفر مخلوق خدا را از گرسنگي يا از لختي نجات داده‌ايد. خدا هم بشما اجر خواهد داد. اما اگر برويد و بدور قبر فلان مرده بگرديد آن كار چه فايده دارد كه خدا اجر دهد؟!. اجر دادن بيِك كار بيهوده خارج از حكمت نيست؟!..
شما يك امامزاده داوود درست كرده‌ايد ، هر ساله مردها و زنها مي‌ريزند بآنجا ، عقيده دارند كه خدا بايشان ثواب خواهد داد ، ما مي‌پرسيم آن دستگاه چيست؟.. چه فايده از آن حاصل مي‌شود؟.. شما كه مي‌رويد آنجا چه نتيجه مي‌بينيد؟.. يك كار لغو و بيهوده كه مي‌كنيد توقع داريد خدا بآنها ثواب دهد؟ آيا اين توهين بخدا نيست؟!
روضه‌خواني نيز همين حال را دارد. نشستن و بيِك قضيه‌اي كه هزار سال پيش شده و گذشته ، گريه كردن چه فايده دارد؟!. ، چه نتيجه از آن حاصل مي‌شود؟!. ، چطور معقول است كه خدا بآن اجر دهد؟!.
ما در تاريخ مي‌خوانيم اسكندر مقدوني وقتي كه بايران آمد و اينجا را گرفت در همدان يكي از دوستان او كه نامش «هفستيون» بود مرد. اسكندر دستور داد كه چهار ماه براي او ماتم گيرند ، هر روز صد گوسفند قرباني كنند. دستور داد دمهاي اسبها را بريدند ، ديوارهاي شهر را خراب كردند. بخاطر يك مرده اينهمه كارها را كرد.
اين رفتار را باسكندر ايراد گرفته او را يك مرد هوسباز كم‌عقل شناخته‌اند ، بعد از هزارها سال هر وقت كه اسم اسكندر بميان مي‌آيد اين رفتار زشت او را ياد مي‌كنند.
شما رفتار بدتر از آن بخدا نسبت مي‌دهيد. شما مي‌گوييد چون امام حسين كشته شده خدا دستور داده كه هزارها سال باو ماتم گيرند ، سوگواري كنند ، بسينه‌هاي خود كوبند ، زندگاني خود را رها كرده دنبال اين كارها افتند ، ببينيد آيا اين رفتار شايسته‌ي خداست؟!.
بزرگي امام حسين در جاي خود ، به يزيد بيعت نكرد و با غيرت و شجاعت كشته شد ، اما از گريه كردن چه فايده حاصل مي‌شود؟!.
آنگاه شما مي‌گوييد امام حسين خودش شهادت را قبول كرده بود ، خودش مي‌خواست كشته شود. در جايي كه خودش مي‌خواست ديگر چرا گريه مي‌كنيد؟!. ما نمي‌دانيم بكدام حرف شما گوش دهيم.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ‌ ـ تکه‌ی 21

🔸 اينكه داريوش آسپاسيا را درخواست كرد بى‌شك پدر خود را دل‌آزرده ساخت. زيرا ايرانيان درباره‌ی زنان غيرت بسيار دارند و هميشه با ديده‌هاى باز آنها را مى‌پايند. از اينجاست كه سزاى هر آن كس مرگ است كه در سفرى جلوتر از زنان شاه بيافتد يا اينكه از پهلوى گردونه‌هاى ايشان بگذرد چه رسد بكسى كه نزديك «برگزيده‌ی» شاهى بياید و دست باو بزند. ارتخشثر هم با آنكه در راه هوسرانى برخلاف همه‌ی قانونها دختر خود را به زنى گرفته و جز از او هم برگزيدگانى كه شماره‌ی آنها كمتر از سيصد و شصت زن زيبا نبود در حرمخانه داشت با اينهمه چون این يك زن را داريوش خواست چنين پاسخ داد كه آسپاسيا زن آزادى است و اختيار خود را دارد كه اگر خواست بسوى تو بيايد و اگر نخواست نيايد او را مجبور ساخت. و گمانش آن بود كه هرگز آسپاسيا بسوى داريوش نخواهد رفت. ولى برخلاف اين گمان چون از دنبال آسپاسيا فرستادند و چگونگى را باو گفتند وى بسوى داريوش رفت. از اينجا ارتخشثر بحكم قانون ناگزير شد كه او را به داريوش واگزارد. ولى در دل خود سخت ناراضى بود و از اين جهت اندكى نگذشت كه او را از داريوش ‌گرفت و حكم داد كه در پرستشگاه ديانا1 در هاكباتان (همدان) كه ايرانيان «آناهيد» مى‌نامند بكار پرداخته بازمانده‌ی عمر خود را با پاكدامنى در آن كار نيكو بسر دهد. بدينسان خواست پسر خود را گوشمالى دهد ولى گوشمالى نرم و آبرومندى كه با پاكدلى ‌توأم باشد. ولى داريوش سخت خشمگين گرديد و اين از آن جهت بود كه دل به آسپاسيا باخته او را بى‌اندازه دوست مى‌داشت يا از اينكه آن كار پدر خود را از راه اهانت و ريشخند مى‌دانست. بهرحال تريبازوس چون اين خشم او را دريافت همه‌گونه كوشش بکار برد تا او را هرچه بيشتر خشمگين گرداند. چرا كه خود او نيز چنين خشم را بر ارتخشثر در دل داشت و شرح چگونگى آن اينست‌ كه مى‌نگاريم : ارتخشثر كه دختران بسيار داشت وعده داده بود كه آپاما2 نامى را به فارنابازوس و رهودوگونه‌3 نامى را به ارونتيس‌4 و آمستريس را به تريبازوس به زنى بدهد. ولى از اين سه تن در زمينه‌ی آمستريس وعده‌ی خود را انجام نداده او را خويشتن به زنى‌ گرفت و براى جبران اين كار دختر كوچكتر از آنِ آتوسا را به تريبازوس نامزد ساخت. ليكن سپس باين دختر نيز دلباخته چنانكه گفته‌ايم هم او را به زنى خود گرفت. از اين پیشامد تريبازوس بدشمنى آشتى‌ناپذيرى با شاه افتاد و حالى را كه تا آنزمان ‌هرگز نداشت پيدا كرد. زيرا او نه در زمان ارجمندى نزد شاه و نه در هنگام خوارى در پيش او هرگز مواظب رفتار و اخلاق خود نبود بلكه در هنگام ارجمندى سخت بى‌باك و بى‌شرم بود و در زمان خوارى‌ سخت درشتخويى و مردم‌آزارى مى‌نمود. ولی اینزمان از هر باره رفتار و اخلاق خود را تغییر داده بود.
بارى تريبازوس آتش بر روى آتش داريوش جوان افزوده هميشه او را تحريك كرده‌ مى‌گفت : اين چه كلاه‌راسته بسر گزاردن است كه هرگز شورى در كارها با شما نمى‌شود؟ وآنگاه شما بايد هميشه نگران كار خود باشيد. زيرا برادرى داريد كه بدستيارى زنان هميشه بزيان شما مى‌كوشد و در آرزوى‌ وليعهدى است. نيز پدرى داريد كه چندان سست‌نهاد و متلون است كه هرگز بکار و وعده‌هاى او اطمينان ‌نتوان داشت. مگر نديدى كه به جهت يك دختر ايونى قانونى را كه نزد ايرانيان سخت ارجمند بود بشكست. از كجا چنين كس سخن خود را درباره‌ی تاج و تخت تغيير ندهد و تو را در وليعهدى ‌نگهدارد؟! سپس گفت : بپادشاهى نرسيدن اوخوس با بى‌بهره شدن تو از پادشاهى يكسان نيست زيرا اوخوس يك رعيتى بيش نيست كه اگرهم پادشاهى نيافت آسوده مى‌زيد و كسى برو نكوهش نمى‌كند ولى تو كه نامزد پادشاهى گرديده‌اى يا بايد پادشاه باشى و يا چشم از جان خود بپوشى.
1ـ Diana نام خداى مادينه از خدايان يونان و روم بوده.
2ـ Apama
3ـ Rhodogune
4ـ Orontes
dar pirãmune 'adabiãt' n6-2.pdf
256.7 KB
🔶 کتاب در پیرامون «ادبیات»

نشست ششم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مي‌نمايند؟
بخش دوم (پایانی)
🔶 گفت و گو (استا رجبعلی دین یاد میگیرد)
تکه‌ی 3

استا رجبعلي اين حرفها را مي‌شنود بسيار تعجب مي‌كند و رنگش گاه سرخ و گاه سفيد مي‌شود ، و چون حرف باينجا مي‌رسد ماله را از ديوار برداشته و روي خود را بعلي‌آقا گردانيده با لحن تند مي‌گويد :

... : خوب آقاجان مگر حكايت زيارت و روضه‌خواني در قرآن نيست؟.. خود خدا امر نكرده؟.. من كوره سوادي دارم ، قرآن مي‌خوانم ، اما معنايش نمي‌فهمم.
  
حاجي مهدي لبخند مي‌زند.
علي‌آقا : بايد جواب اين را آقاجان بدهد. ايشان عربي مي‌دانند معني قرآن را مي‌فهمند.
حاجي مهدي : مسئله‌ي زيارت و روضه‌خواني در قرآن نيست. در كتابهاي علماست.
استا رجبعلي : پس علماي ما مي‌گويند ما هرچه مي‌گوييم از قرآن مي‌گوييم پس آنها ما را دست انداخته‌اند؟.
علي‌آقا : مسئله‌ي زيارت و روضه‌خواني نه تنها در قرآن نيست ، در قرآن ضد آن هست :
در قرآن خدا فرموده : «وَ مَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ» هر كس باندازه‌ي سنگيني يك ذره كار بد كند سزاي آن را خواهد ديد. ملاهاي شما در برابر آن مي‌گويند : يك كسي اگر هزار گناه كرده چون بامام حسين گريه كند يا بزيارت قبر او رود همه‌ي آن گناهها بخشيده خواهد شد و سزاي آن را نخواهد ديد. مي‌گويند : كسي كه بزيارت برود گناهان او بخشيده مي‌شود اگرچه باندازه‌ي ريگهاي بيابان باشد.
اين درست ضد دستور قرآنست. اين در واقع احكام قرآن و شريعت پيغمبر را فسخ كردنست.
ملاحظه كنيد پيغمبر احكامي آورده ، باين معني كارهاي نيكي را نشان داده كه مردم بكنند ، كارهاي بدي را معين كرده كه اجتناب كنند. براي كارهاي نيك ، ثواب وعده داده ، براي كارهاي بد ، مكافات معين كرده. اينها همه‌ي آنها را كنار گزارده‌اند ، همه‌ي آن احكام را لغو گردانيده‌اند. بكارهاي نيك ـ از قبيل دستگيري به بينوايان ، كوشش بآبادي مملكت ، علاقه‌مندي بآسايش مردم و امثال اينها ـ اهميتي نمي‌گذارند. در برابر كارهاي بد هم زيارت رفتن و روضه‌ خواندن را درست كرده‌اند كه آدم بكند و خود را از گناه پاك گرداند.
بهتر است براي شما مثلي بزنم. ما امروز در مملكت خود براي اشرار قانونهايي گزارده مجازاتهايي معين كرده‌ايم هر كس دزدي كند سزايش فلانست ، هر كس آدم بكشد مجازاتش فلانست ، هر كس كلاه مردم را بردارد كيفرش فلانست ، اين قانونها را گزارده‌ايم و از ترس آنهاست كه تا حدي از اشرار جلوگيري مي‌شود.
حال اگر مجلس شورا بيايد و مثلاً يك چنين قانون گزارد : «چون مرحوم بهبهاني و ثقة‌الاسلام و شيخ‌سليم و غير ايشان در راه مشروطه كشته شده‌اند ، هر كسي كه براي آنها مجلس سوگواري برپا گرداند از مجازاتهاي قانوني معاف خواهد بود» ، خوب ملاحظه ‌كنيد كه نتيجه‌ي آن قانون چه خواهد بود؟..
آيا نه آنست كه اشرار جري شده بِهر كار زشتي خواهند برخاست ـ مال مردم خواهند خورد ، دزدي خواهند كرد ، آدم خواهند كشت ـ آنگاه يك مجلس سوگواري براي شهداي مشروطه برپا گردانيده خود را از مجازات رها خواهند گردانيد؟!.. آيا شما گمان ديگري مي‌بريد؟!.. آيا نه آنست كه همين يك قانون همه‌ي قانونهاي ديگر را لغو خواهد گردانيد؟!.
  
حاجي مهدي رو بپسر خود گردانيده مي‌گويد :
... : اين حرفها بسيار راست است. ولي استا را بيش از اين خسته نبايد كرد. حالا غروب نزديكست پا شويم برويم. شما از آن كتابها بياوريد من هم بخوانم.
اين را گفته با استا خداحافظي كرده با پسر خود مي‌رود. استا نيز ماله و تيشه را جمع كرده كار را تعطيل مي‌كند.
  
فردا عصري باز حاجي مهدي از بازار و پسرش از مدرسه بخانه آمده‌اند با استا رجبعلي گفتگو مي‌شود.

استا رجبعلي : حاجي‌آقا ديشب نخوابيده‌ام. حرفهاي ديروزي آقازاده‌ي شما نگذاشته من خوابم ببرد.
حاجي مهدي : آن حرفها همه‌اش راست بود. جهت نداشت كه نگذارد شما بخوابيد.
استا رجبعلي : آن حرفها راست بود. ولي ما كه سواد نداريم كوريم. نمي‌دانيم تكليفمان چيست؟!.
علي‌آقا : استا خدا بشما عقل داده. هر مطلبي را كه مي‌شنويد بايد بعقل خود بسپاريد و بفهميد. سواد نداشتن معنايش آن نيست كه آدم هيچي نفهمد.
استا رجبعلي : اي آقا ما عقلمان كجاست؟!..
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
6) ارتخشثر ‌ ـ تکه‌ی 22

🔸 داريوش از اين سخنان پاك از جا دررفته و خويشتن را بدست فتنه‌انگيزیهای تريبازوس ‌سپرد. كسان بسيارى هم با آنان همداستان شدند ولى يكى از خواجه‌سرايان كه از كار و نقشه‌ی آنان ‌آگاهى داشت چگونگى را به ارتخشثر خبر داد و نيز راه آن را كه درستى و نادرستى خبر دانسته شود نشان داد. زيرا نقشه‌ی آنان اين بود كه شبانه بخوابگاه پادشاه درآمده او را در رختخواب بكشند. ارتخشثر چون خبر را شنيد نخواست كه چنين خبر بيمناكى را ناشنيده بيانگارد. نيز نخواست درباره‌ی خبرى كه هنوز دليلى بر درستى آن نيست بکارى بپردازد. تدبيرى كه انديشيد اين بود كه از يكسوى به خواجه‌سراى دستور داد كه هميشه با داريوش و همدستانش باشد و آنان را بپايد. از سوى ديگر دستور داد كه در اتاق خواب او ديوارى كه پهلوى رختخواب او بود شكافته درى از آنجا بگزارند كه باتاق ديگرى باز شود و روى آن در را با پرده بپوشانيد. بدينسان چون زمان نزديك شده و خواجه‌سراى خبر داد كه در چه هنگام و ساعتى بر سر او خواهند آمد ارتخشثر آن شب را در خوابگاه خود آرميده منتظر درآمدن كشندگان گرديد و چون آنان بخوابگاه درآمدند از جاى خود برنخاست تا هنگامى كه رویهاى آنان را ديده ‌بسيارى از ايشان را بشناخت ولى چون ديد كه با شمشيرهاى آخته بسويش نزديك مى‌شوند ديگر نايستاده و از جا برخاسته و پرده را بالا زده از آن در باتاق ديگر رفت و در را از پشت ‌بسته صدا بفرياد بلند نمود. كشندگان چون ديدند كه پرده از روى كار برداشته شده و از آنسوى دست بمقصود نيافتند ناگزير از همان راهى كه آمده بودند بازگشته به تريبازوس و ديگران خبر دادند تا آنان‌ گريخته خود را رها سازند. اينان هر كدام راه ديگرى پيش گرفتند. خود تريبازوس با پاسبانان پادشاهى برخورده‌ چون خواستند او را دستگير كنند كسانى از ايشان را بكشت و سرانجام او را گرفتن نتوانسته از دور با حربه از پاى انداختند. اما داريوش چون او را با بچگان خود بمحاكمه كشيدند پادشاه قاضيان دربارى را برگماشت تا او را محاكمه كنند و چون خود پادشاه بمحاكمه نيامده بلكه اتهامنامه بدستيارى ‌نماينده‌اى فرستاد بدبيران خود چنين دستور داد كه رأى هر يك از قاضيان را بنويسند تا نزد او برده شود. ولى قاضيان همگى يك سخن بودند و رأى بكشتن داريوش دادند و اينبود كه‌ سركردگان داريوش را بند كرده باتاقى در آن نزديكى بردند و ميرغضب را بدانجا خواندند. ميرغضب با تيغى كه هميشه سر گناهكاران مى‌بريد باتاق درآمده ولى همینکه دانست‌ گناهكار داريوش است ترس بر او چيره شده خود را پس كشيد و از در بيرون رفته چنين گفت : من آن توانايى و دليرى كه سر پادشاهى را ببرم ندارم ولى با زجر و فرمان قاضيان كه دم درايستاده بودند دوباره بازگشته و موهاى سر داريوش را گرفته با يك دست او را بزمين ‌خوابانيد و با دست ديگر با تيغ سر را از بدن جدا كرد. برخى مى‌گويند كه قاضيان حكم را با بودن خود ارتخشثر دادند و داريوش چون مرگ را پيش چشم ديد سراسيمه خود را بر پاهاى پدر انداخته آمرزش خواست ولى ارتخشثر بجاى‌ آمرزش خشمناك بپا خاسته شمشير خود را كشيده چندان زد كه او را از جان انداخت. سپس‌ هم روى بسراى خود آورده در برابر آفتاب به نماز ايستاده چنين گفت : «آسوده بزييد اى مردم ايران و بهمه‌ی ديگران پيام برسانيد كه آهورامزداى توانا از كوشندگان در راه انديشه‌هاى ناپاك و بیراه كينه بازجست.»
🔶 در پیرامون ادبیات
نشست هفتم : چه پاسخهايي بما ميدهند!
تکه‌ی سوم

🔸يك سخن ديگر كه باز نشسته و انديشيده‌اند ، آنست كه ميگويند : «افكار ديني و فلسفي غير از افكار شاعرانه است». اين چيزيست كه در مهنامه‌ی رسمي وزارت فرهنگ نوشته و من نمي‌دانم معنايش چيست. آنچه ما ميدانيم در جهان يك رشته آميغهايي هست كه همه بايد آنها را بدانند. چه فلسفه و چه دين و چه دانشها همه درپي آن آميغهايند. اگر شاعران براي خود جهان ديگري مي‌پندارند و يا خود را نيازمند شناختن آميغها نمي‌دانند و انديشه‌هاشان درپي آنها نيست ، بايد آشكاره بگويند تا بدانيم. مرا شگفت افتاد كه براي قافيه‌بافي و ياوه‌گويي چنين جايگاهي مي‌پندارند ، و آن را با دين و فلسفه در يك رده مي‌شمارند.

راستش آنست كه اينان نمي‌خواهند دست از كار خود بردارند و هر زمان بهانه‌ی ديگري پيش مي‌آورند. اين بآنان بسيار لذت ميدهد كه شبها مي‌نشينند و هوسمندانه قافيه جفت ميكنند و مضمون مي‌بافند وآنگاه بِهمان نام پولها مي‌برند و در انجمنها جا ميگيرند. هم هوسهاي خود را بكار مي‌بندند و هم سودها ميجويند. اينست پرواي هيچ چيز نكرده در گمراهي پامي‌فشارند و چنين بهانه‌هايي پديد مي‌آورند.

🔸آنان بايد بدانند كه ديگر بدكاران نيز همين حال را ميدارند. فلان دسته‌ي كُرد كه راه ميزنند و ديهها تاراج ميكنند ، آن كار برايشان بسيار لذت ميدهد. زيرا از يكسو كينه از دشمنان خود ميجويند و هوسهاي خود را بكار مي‌بندند و از يكسو از آن كردار سود مي‌برند و داراك[=ثروت] مي‌اندوزند. اكنون همان كُردها نيز توانند ماننده‌ي اينان فلسفه بافند و ما كه آنان را بد شمارده نكوهش ميكنيم ، پاسخ داده بگويند : «افكار ديني يا اجتماعي غير از افكار كُردانه است». من نمي‌دانم اگر راستي را كردان چنين سخني گويند اين شاعران ما چه پاسخي بآنها خواهند داد؟!.

نمي‌دانم چندي پيش در كدام روزنامه يا مهنامه خواندم كه بنوشته‌هاي ما پاسخ داده جمله‌هايي نوشته بود در اين زمينه : «ايرادهايي كه بمطالب سعدي و حافظ و ديگر شعرا ميگيرند وارد نيست. آنها مضامين شعريست. مضامين شعري بهتر از آن نتواند بود. شاعر كه فيلسوف نيست ، عالم اجتماعي نيست ...» در دل خود گفتم : برو اي نامرد.

🔸 اگر رهاتان ميكنيم لاف از اندازه ميگذرانيد : «سعدي و حافظ دو ستاره‌ی تاباني در آسمان فلسفه و علم اجتماع بوده‌اند. دنيا نظير آنها را كمتر ديده.» اگر جلوتان ميگيريم و اشتباهتان برختان ميكشيم آن هنگام نيز برگشته اين سخن ميگوييد. اي مردان دغل ، اگر مضامين شعري اين چيزهاي پست بايد بود پس آن هايهو چه مي‌بود كه راه مي‌انداختيد؟!. داستان شما داستان آن شيره‌فروش دغلكاري است كه با ستايش از شيره‌ی خود آن را فروخت. خرنده چون برد ديد از تويش مورچه بيرون مي‌آيد ، چون بازآورد و پولش را خواست ، شيره‌فروش از راه ديگر درآمد و گفت : «از توي شيره مورچه درمي‌آيد ديگر ، اسب عربي كه درنمي‌آيد.»