🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 9
🔸 و چون كونون و فارنابازوس بدستيارى كشتيهاى ايران خداوند سراسر دريا شدند همهی كنارهاى لاكونيا را بدست گرفتند و به خرج فارنابازوس ديوارهاى آتن را دوباره بالا آوردند. در اين زمان بود كه لاكيدومونيان بهتر دانستند با پادشاه ايران از در صلح درآيند و اينبود كه آنتالكيداس را براى اين مقصود نزد تريبازوس1 فرستادند و او در اين كار نامردانه همگى يونانيان آسياى كوچك را كه آگيسيلاوس در راه آزادى آن جنگها را مىنمود زير پا گزاشت. بهرحال نكوهش اين كار نه بر آگيسيلاوس بلكه بر انتالكيداس است كه دشمن سخت او بود و خود از اين جهت شتاب بر صلح داشت و پافشارى مىنمود كه پيشرفت جنگ روزبروز بر شهرت و بزرگى آگيسيلاوس نيافزايد. با اين حال چون كسى بعنوان ريشخند گفت : «لاكيدومونيان بسوى ايرانيان مىروند.» آگيسيلاوس پاسخ داد : «نه! بلكه ايرانيان بسوى لاكيدومونيان مىآيند.» سپس هم كه برخى يونانيان دربارهی آن صلح ايستادگى از خود مىنمودند آگيسيلاوس آنان را تهديد بجنگ نمود و بر پذيرفتن و كار بستن شرطهاى آن واداشت و همانا مقصود او اين بود كه مردم ثبيس را از نيرو بياندازد و ناتوان گرداند. زيرا يكى از شرطهاى صلح اين بود كه بويوتيا آزاد باشد.2 اين كينهتوزى او با ثبيس سپس بهتر از اين هويدا گرديد. در آن هنگام كه فويبيداس3 همزمان صلح و آسايش در كادميا4 را بدست آورد و اين كار پاك ناحق و بيجا بود. از اين جهت همهی يونان از آن بصدا درآمد و خود لاكيدومونيان نيز آن را نپسنديدند و آنانكه دشمنى با آگيسيلاوس كردند دربارهی آن ايستادگى نمودند آيا به چه حقى چنين كارى شده و چه كسى فويبيداس را بآن واداشته؟ زيرا گمان ايشان به آگيسيلاوس مىرفت كه باعث آن كار باشد. آگيسيلاوس هم بىباكانه هوادارى از فويبيداس كرده پاسخ مىداد : بايد نتيجهی كار را سنجيد. اگر بسود جمهورى كرده شده ديگر نبايد گفتگو از حق يا ناحق بودن آن بميان آورد. اين گفته ازو شگفت مىنمود. چه او در گفتارهاى عادى خود هميشه بستايش دادگرى برمىخاست و آن را بهترين نيكى در جهان مىستود و چهبسا كه مىگفت : «دليرى بیدادگرى چه سود دارد. اگر همهی جهانيان بدادگرى گرايند ديگر نيازى بدليرى نخواهد ماند.» اگر كسى نام «پادشاه بزرگ»5 بر زبان مىراند او پاسخ مىداد : «چگونه بزرگتر از من خواهد بود مگر دادگريش بيشتر باشد؟!» كه تنها دادگرى را ميزان بزرگى يك پادشاه مىشمرد نه زور و توانايى را و اين خود دليل پاكنهادى و خردمندى او مىباشد. زمانى كه با پادشاه ايران پيمان صلح بسته گرديد پادشاه نامهاى باو نوشته خواستار گرديد كه با هم رابطهی دوستى داشته مهرورزى نمايند. آگيسيلاوس پاسخ فرستاد : رابطهاى كه ميان اين دو كشور است بس است و تا اين برجاست نيازى برابطهی ديگر نخواهد بود. با اين حال خود او پارهای كردارها و رفتارها پا از جادهی دادگرى بيرون مىنهاد و اين گاهى در سايهی دلخواه و هوس خويش بود كه دادگرى را رها مىكرد. گاهى نيز بپاس سودمندى كشور بچنين كارى مىپرداخت. از جمله در همين پیشامد شهر ثبيس نه تنها هوادارى از فويبيداس كرده او را از كيفر رها گردانيد بلكه لاكيدومونيان را هم بر آن واداشت كه به ناحق كارميا را در دست نگهداشته رها نسازند و پاسبانانى در آن دز نشانده رشتهی حكمرانى شهر را بدست آرخياس6 و ليونتيداس7 بسپارند با آنكه اين دو تن خيانت كرده آن دز را به فويبيداس داده بودند.
1ـ Tribazus والى آسياى كوچك كه از جانب پادشاه هخامنشى فرستاده شده بود.
2ـ بويوتيا آن كشوري از يونان بود كه شهرهاي بسيار داشت و ثبيس شهر بزرگ آنجا بود و چون ثبيسيان هميشه ميكوشيدند سراسر آنجا را در دست داشته بر ديگر شهرها فرمان رانند اسپارتيان با آنان دشمني نموده ميخواستند ديگر شهرهاي آنجا آزاد و خودسر باشند.
3ـ Phoebidas
4ـ Cameda دcي از ثبيس بود كه چون در اين شهر دستهاي هوادار دموكراسي و دستهاي هوادار ايستوكراسي بودند ، سردستهی اريستوكراسيان فويبيداس اسپارتي سركرده سپاهيان اسپارت را كه در بيرون شهر نشيمن داشتند نهاني بشهر آورده دز را باو داد و سردستهی دموكراسيان را دستگير و بند کرد.
5ـ پادشاه ايران مقصود است.
6ـ Archias
7ـ Leonitidas
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 9
🔸 و چون كونون و فارنابازوس بدستيارى كشتيهاى ايران خداوند سراسر دريا شدند همهی كنارهاى لاكونيا را بدست گرفتند و به خرج فارنابازوس ديوارهاى آتن را دوباره بالا آوردند. در اين زمان بود كه لاكيدومونيان بهتر دانستند با پادشاه ايران از در صلح درآيند و اينبود كه آنتالكيداس را براى اين مقصود نزد تريبازوس1 فرستادند و او در اين كار نامردانه همگى يونانيان آسياى كوچك را كه آگيسيلاوس در راه آزادى آن جنگها را مىنمود زير پا گزاشت. بهرحال نكوهش اين كار نه بر آگيسيلاوس بلكه بر انتالكيداس است كه دشمن سخت او بود و خود از اين جهت شتاب بر صلح داشت و پافشارى مىنمود كه پيشرفت جنگ روزبروز بر شهرت و بزرگى آگيسيلاوس نيافزايد. با اين حال چون كسى بعنوان ريشخند گفت : «لاكيدومونيان بسوى ايرانيان مىروند.» آگيسيلاوس پاسخ داد : «نه! بلكه ايرانيان بسوى لاكيدومونيان مىآيند.» سپس هم كه برخى يونانيان دربارهی آن صلح ايستادگى از خود مىنمودند آگيسيلاوس آنان را تهديد بجنگ نمود و بر پذيرفتن و كار بستن شرطهاى آن واداشت و همانا مقصود او اين بود كه مردم ثبيس را از نيرو بياندازد و ناتوان گرداند. زيرا يكى از شرطهاى صلح اين بود كه بويوتيا آزاد باشد.2 اين كينهتوزى او با ثبيس سپس بهتر از اين هويدا گرديد. در آن هنگام كه فويبيداس3 همزمان صلح و آسايش در كادميا4 را بدست آورد و اين كار پاك ناحق و بيجا بود. از اين جهت همهی يونان از آن بصدا درآمد و خود لاكيدومونيان نيز آن را نپسنديدند و آنانكه دشمنى با آگيسيلاوس كردند دربارهی آن ايستادگى نمودند آيا به چه حقى چنين كارى شده و چه كسى فويبيداس را بآن واداشته؟ زيرا گمان ايشان به آگيسيلاوس مىرفت كه باعث آن كار باشد. آگيسيلاوس هم بىباكانه هوادارى از فويبيداس كرده پاسخ مىداد : بايد نتيجهی كار را سنجيد. اگر بسود جمهورى كرده شده ديگر نبايد گفتگو از حق يا ناحق بودن آن بميان آورد. اين گفته ازو شگفت مىنمود. چه او در گفتارهاى عادى خود هميشه بستايش دادگرى برمىخاست و آن را بهترين نيكى در جهان مىستود و چهبسا كه مىگفت : «دليرى بیدادگرى چه سود دارد. اگر همهی جهانيان بدادگرى گرايند ديگر نيازى بدليرى نخواهد ماند.» اگر كسى نام «پادشاه بزرگ»5 بر زبان مىراند او پاسخ مىداد : «چگونه بزرگتر از من خواهد بود مگر دادگريش بيشتر باشد؟!» كه تنها دادگرى را ميزان بزرگى يك پادشاه مىشمرد نه زور و توانايى را و اين خود دليل پاكنهادى و خردمندى او مىباشد. زمانى كه با پادشاه ايران پيمان صلح بسته گرديد پادشاه نامهاى باو نوشته خواستار گرديد كه با هم رابطهی دوستى داشته مهرورزى نمايند. آگيسيلاوس پاسخ فرستاد : رابطهاى كه ميان اين دو كشور است بس است و تا اين برجاست نيازى برابطهی ديگر نخواهد بود. با اين حال خود او پارهای كردارها و رفتارها پا از جادهی دادگرى بيرون مىنهاد و اين گاهى در سايهی دلخواه و هوس خويش بود كه دادگرى را رها مىكرد. گاهى نيز بپاس سودمندى كشور بچنين كارى مىپرداخت. از جمله در همين پیشامد شهر ثبيس نه تنها هوادارى از فويبيداس كرده او را از كيفر رها گردانيد بلكه لاكيدومونيان را هم بر آن واداشت كه به ناحق كارميا را در دست نگهداشته رها نسازند و پاسبانانى در آن دز نشانده رشتهی حكمرانى شهر را بدست آرخياس6 و ليونتيداس7 بسپارند با آنكه اين دو تن خيانت كرده آن دز را به فويبيداس داده بودند.
1ـ Tribazus والى آسياى كوچك كه از جانب پادشاه هخامنشى فرستاده شده بود.
2ـ بويوتيا آن كشوري از يونان بود كه شهرهاي بسيار داشت و ثبيس شهر بزرگ آنجا بود و چون ثبيسيان هميشه ميكوشيدند سراسر آنجا را در دست داشته بر ديگر شهرها فرمان رانند اسپارتيان با آنان دشمني نموده ميخواستند ديگر شهرهاي آنجا آزاد و خودسر باشند.
3ـ Phoebidas
4ـ Cameda دcي از ثبيس بود كه چون در اين شهر دستهاي هوادار دموكراسي و دستهاي هوادار ايستوكراسي بودند ، سردستهی اريستوكراسيان فويبيداس اسپارتي سركرده سپاهيان اسپارت را كه در بيرون شهر نشيمن داشتند نهاني بشهر آورده دز را باو داد و سردستهی دموكراسيان را دستگير و بند کرد.
5ـ پادشاه ايران مقصود است.
6ـ Archias
7ـ Leonitidas
dar pirãmune 'adabiãt' n4-2.pdf
235.8 KB
🔶 کتاب در پیرامون «ادبیات»
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
(بخش دوم)
نشست چهارم : زيان بدآموزيهاي حافظ از همه بيشتر بوده
(بخش دوم)
✴️ حاجیهای انباردار چه دینی دارند؟
تکهی هشتم
این را با خشم میگویند و پیداست كه سر دعوا دارند. علی میخواهد جواب بدهد احمد نمیگزارد. میگوید : «بسیار خب ، ما میرویم باتاق دیگر». این را گفته برمیخیزد. علی هم با او برمیخیزد میروند باتاق دیگر ، باهم مینشینند و بدرد دل میپردازند :
احمد : آنها مقصودشان این بود دعوا راه اندازند كه حاجی صاحبمنزل و دیگران بشنوند و بیایند. این عادت ایشانست. از جواب كه عاجز ماندند به شلتاق میپردازند.
علی : شنیدهام در تبریز در زمانهای پیش در محلهها الواط و اشرار زیاد بودهاند و كارهای عجیبی داشتهاند. یكی از كارهای ایشان این بوده كه خروس یا قوچ تربیت میكردهاند و باهم بجنگ میانداختهاند. در یك میدانی جمعیت زیاد از اینطرف و از آنطرف جمع میشدهاند ، خروسها را رها میكردهاند. حیوانهای نافهم بجان یكدیگر افتاده پیاپی نُك بسر همدیگر میزدهاند. پس از زمانی كه یكی بیتاب میشده و میگریخته آنطرف فریادهای شادی میكشیدهاند كه انگار قلعهی پورتآرتور را فتح كردهاند. اینطرف چون شرمنده میگردیده صاحب خروس خودش آمادهی جنگ شده داد میزده : «خروسوم قاچوپ ، ازوم كه قاچمامشم» (خروسم گریخته خودم كه نگریختهام). با این حرفها مغلطه برپا میكردهاند كه چهبسا ده بیست تن زخمی میشدهاند.
حالا حكایت این آقایانست. اینها میگویند : «خروسم گریخته خودم كه نگریختهام». چون در برابر دلیل درماندهاند بنای عربده میگزارند. از همه شیرینتر آن فحش «لامذهب» است كه میدهند. آدم شرم نكند و مثل اینها باشد.
احمد : ملاهاشان نیز همین كار را میكنند. آنها نیز چون در برابر نوشتههای آقای كسروی درماندهاند عربدهبازی میكنند ، سخنان بیادبانه مینویسند ، برای تحریك مردم عوام در بالای منبر هایهوی راه میاندازند. از همه بدتر آن دروغهاییست كه انتشار میدهند. دیشب دیدی روضهخوان میگفت : «اینها قرآن میسوزانند ...». دلم میخواست برخیزم و گریبانش را گیرم و بگویم : «ای دروغگوی بیشرم! كجا ما قرآن سوزانیدهایم؟!.».
علی : راستی من خواستم از شما دربارهی این قرآن سوزانیدن تحقیق كنم. این خیلی شایع شده. در بازار در همه جا شهرت دادهاند كه آقای كسروی و همراهان او قرآن را آتش میزنند.
احمد : مردان بیشرم چون در برابر دلیل عاجز ماندهاند این دروغها را ساخته انتشار میدهند كه بلكه مردم را تحریك كنند. تا بحال با این تهمت بیشرمانه در چند جا غائله برای ما برانگیختهاند. آن احترامی كه آقای كسروی و همراهان او بقرآن میگزارند اینها دهیك آن را نمیگزارند. اینها رفتارشان با قرآن همانست كه فهمیدید. هرچه قرآن گفته اینها ضد آن را میگویند. تمام احكام قرآن را نسخ كردهاند.
علی : این دروغ از كجا پیدا شده؟.. شما هیچ كتاب میسوزانید؟..
احمد : چرا ما سالی یك بار جشن گرفته كتاب میسوزانیم. ولی كدام كتابها؟.. آن كتابها كه بضد قرآنست ، آن كتابها كه مردم را بگناه تشویق كرده میگوید : هر كس بزیارت برود گناههایش بخشیده میشود. این قبیل كتابها را كه مایهی گمراهی مردم است ما گرفته میسوزانیم. ولی این كجا و قرآن سوزانیدن كجا؟.. دیشب میخواستم به روضهخوان بگویم : «دهانت بشكند! قرآن در نزد ما محترم است ، قرآن در نزد ما عزیز است».
در این هنگام حاجی صاحب خانه میآید و اینها نیز به پیش او میروند و پس از قدری صحبت ، «خداحافظ» گفته بیرون میآیند. درمیان راه علی خواستار میشود كه باز با احمد ملاقات كنند و باهم بنشینند و در آن باره گفتگو كنند. میگوید : «من مثل اینست كه خواب بودم و بیدار شدهام. باید شما بمن راهنماییها كنید». احمد میگوید : «بهتر از همه آنست كه شما كتابهای آقای کسروی را بخوانید و مطالعه كنید. آنگاه اگر اشكالی داشتید باهم مینشینیم و گفتگو میكنیم» و او را بخانهی خود برده بعضی كتابها را از «شیعیگری» و «در پیرامون خرد» و «در پیرامون روان» و مانند اینها باو میدهد.
پایان
تکهی هشتم
این را با خشم میگویند و پیداست كه سر دعوا دارند. علی میخواهد جواب بدهد احمد نمیگزارد. میگوید : «بسیار خب ، ما میرویم باتاق دیگر». این را گفته برمیخیزد. علی هم با او برمیخیزد میروند باتاق دیگر ، باهم مینشینند و بدرد دل میپردازند :
احمد : آنها مقصودشان این بود دعوا راه اندازند كه حاجی صاحبمنزل و دیگران بشنوند و بیایند. این عادت ایشانست. از جواب كه عاجز ماندند به شلتاق میپردازند.
علی : شنیدهام در تبریز در زمانهای پیش در محلهها الواط و اشرار زیاد بودهاند و كارهای عجیبی داشتهاند. یكی از كارهای ایشان این بوده كه خروس یا قوچ تربیت میكردهاند و باهم بجنگ میانداختهاند. در یك میدانی جمعیت زیاد از اینطرف و از آنطرف جمع میشدهاند ، خروسها را رها میكردهاند. حیوانهای نافهم بجان یكدیگر افتاده پیاپی نُك بسر همدیگر میزدهاند. پس از زمانی كه یكی بیتاب میشده و میگریخته آنطرف فریادهای شادی میكشیدهاند كه انگار قلعهی پورتآرتور را فتح كردهاند. اینطرف چون شرمنده میگردیده صاحب خروس خودش آمادهی جنگ شده داد میزده : «خروسوم قاچوپ ، ازوم كه قاچمامشم» (خروسم گریخته خودم كه نگریختهام). با این حرفها مغلطه برپا میكردهاند كه چهبسا ده بیست تن زخمی میشدهاند.
حالا حكایت این آقایانست. اینها میگویند : «خروسم گریخته خودم كه نگریختهام». چون در برابر دلیل درماندهاند بنای عربده میگزارند. از همه شیرینتر آن فحش «لامذهب» است كه میدهند. آدم شرم نكند و مثل اینها باشد.
احمد : ملاهاشان نیز همین كار را میكنند. آنها نیز چون در برابر نوشتههای آقای كسروی درماندهاند عربدهبازی میكنند ، سخنان بیادبانه مینویسند ، برای تحریك مردم عوام در بالای منبر هایهوی راه میاندازند. از همه بدتر آن دروغهاییست كه انتشار میدهند. دیشب دیدی روضهخوان میگفت : «اینها قرآن میسوزانند ...». دلم میخواست برخیزم و گریبانش را گیرم و بگویم : «ای دروغگوی بیشرم! كجا ما قرآن سوزانیدهایم؟!.».
علی : راستی من خواستم از شما دربارهی این قرآن سوزانیدن تحقیق كنم. این خیلی شایع شده. در بازار در همه جا شهرت دادهاند كه آقای كسروی و همراهان او قرآن را آتش میزنند.
احمد : مردان بیشرم چون در برابر دلیل عاجز ماندهاند این دروغها را ساخته انتشار میدهند كه بلكه مردم را تحریك كنند. تا بحال با این تهمت بیشرمانه در چند جا غائله برای ما برانگیختهاند. آن احترامی كه آقای كسروی و همراهان او بقرآن میگزارند اینها دهیك آن را نمیگزارند. اینها رفتارشان با قرآن همانست كه فهمیدید. هرچه قرآن گفته اینها ضد آن را میگویند. تمام احكام قرآن را نسخ كردهاند.
علی : این دروغ از كجا پیدا شده؟.. شما هیچ كتاب میسوزانید؟..
احمد : چرا ما سالی یك بار جشن گرفته كتاب میسوزانیم. ولی كدام كتابها؟.. آن كتابها كه بضد قرآنست ، آن كتابها كه مردم را بگناه تشویق كرده میگوید : هر كس بزیارت برود گناههایش بخشیده میشود. این قبیل كتابها را كه مایهی گمراهی مردم است ما گرفته میسوزانیم. ولی این كجا و قرآن سوزانیدن كجا؟.. دیشب میخواستم به روضهخوان بگویم : «دهانت بشكند! قرآن در نزد ما محترم است ، قرآن در نزد ما عزیز است».
در این هنگام حاجی صاحب خانه میآید و اینها نیز به پیش او میروند و پس از قدری صحبت ، «خداحافظ» گفته بیرون میآیند. درمیان راه علی خواستار میشود كه باز با احمد ملاقات كنند و باهم بنشینند و در آن باره گفتگو كنند. میگوید : «من مثل اینست كه خواب بودم و بیدار شدهام. باید شما بمن راهنماییها كنید». احمد میگوید : «بهتر از همه آنست كه شما كتابهای آقای کسروی را بخوانید و مطالعه كنید. آنگاه اگر اشكالی داشتید باهم مینشینیم و گفتگو میكنیم» و او را بخانهی خود برده بعضی كتابها را از «شیعیگری» و «در پیرامون خرد» و «در پیرامون روان» و مانند اینها باو میدهد.
پایان
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 10
🔸 از اينجا همگى گمان بردند كه فويبيداس را بآن كار آگيسيلاوس برانگيخته بوده و كارهايى كه پس از آن پيش آمد اين گمان را هرچه سختتر گردانيد. زيرا چون ثبيسيان پاسبانان را از دز بيرون رانده خود را از دست آنان آسوده گردانيدند. با آنكه آرخياس و لئونتيداس دو تن بيدادگر خيانتكارى بيش نبودند ، آگيسيلاوس كشته شدن آنان را دستاويز ساخته با ثبيسيان بجنگ برخاست و چون اينزمان از آغاز جنگجويى او چهل سال مىگذشت و از روى قانون از جنگ معاف مىشد خود او ببهانهی گذشتن سال كنار ايستاده كليومبروتوس1 را كه پس از مرگ اگيسیپوليس بجاى او پادشاه گرديده بود بآن جنگ روانه گردانيد. ولى علت حقيقى كنارهگيرى شرم او بود از اينكه اندكى پيش از آن بهوادارى مردم فلياسى با بيدادگرى جنگيده بود و كنون هم بهوادارى بيدادگرانى با مردم ثبيس مىجنگيد.
مردى بنام اسفودرياس2 كه از لاكيدومومنيان و از دستهی بدخواهان آگيسيلاوس بوده در ثيسپياى3 حكمرانى داشت و خود مردى بسيار دلير و بىباكى بود. اين اسفودرياس از شنيدن داستان فويبيداس آتش رشك در درونش زبانهزن گرديده بآن مىكوشيد كه بيك كار دليرانهتر و بزرگتر از كار فويبيداس برخاسته شهرتى بيشتر از شهرت او بدست بياورد و سرانجام چنين انديشيد كه تدبيرى بکار برده ناگهان به بندر پيرايوس دست يافته راه آتن را بدريا ببرد. برخى نيز گفتهاند كه پيلوپيداس4 و ميلون5 دو تن از دستگان بويوتيا او را بر اين كار واداشتند. بدينسان كه كسانى نزد او فرستاده بعنوان اينكه از هواداران اسپارت مىباشند پيام باو دادند كه بآن كار برخيزند و چنين مىگفتند كه جز او هرگز كس ديگرى از عهدهی چنان كار پرشكوهى نخواهد آمد. اسفودرياس از اين سخنان از جا دررفته خوددارى نتوانست و بآن كار كه در ننگ و ناحقى مانندهی داستان كادميا بود كوشيدن گرفت و قضا را در چابكى و فيروزى بپاى فويبيداس نرسيد. زيرا هنگامى كه آفتاب دميدن گرفت هنوز او در دشت ترياس6 بود. با آنكه بايستى نيرنگ خود را شبانه بکار زده اين هنگام فيروزمند گرديده باشد و چون بدينسان آفتاب دميدن گرفته لشكريان او شعاعهاى آفتاب را كه از بالاى پرستشگاه اليوسيس7 مىتافت تماشا نمودند تو گويى همگى دل خود را باختند.
خود اسفودرياس نيز چون ديد كه شب را از دست داده و كار سخت گرديده ديگر جرأت نكرده همانجاها را تاراج نموده به ثيسپياى بازگشت. آتنيان چند تنى را برگزيده براى شكايت از اين كار به اسپارت فرستادند ولى اينان چون بآنجا رسيدند نيازى بشكايت نديدند. زيرا قاضيان را ديدند كه اسفودرياس را بمحاكمه كشيدهاند و دنبال مىكنند. خود اسفودرياس چون محاكمه را بزيان خود مىديد ايستادگى نتوانست زيرا همهی مردم شهر بدشمنى او برخاسته بودند چرا كه نمىخواستند در برابر يك چنان كار بيهودهاى كه انجام نيز نگرفته خود را دشمن صلح و آرامش نشان داده آتنيان را از خود برنجانند.
1ـ Cleombrotus
2ـ Sphodrias
3ـ Thespiae
4ـ Pilopidas
5ـ Melon
6ـ Triasac
7ـ Eleusiss
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 10
🔸 از اينجا همگى گمان بردند كه فويبيداس را بآن كار آگيسيلاوس برانگيخته بوده و كارهايى كه پس از آن پيش آمد اين گمان را هرچه سختتر گردانيد. زيرا چون ثبيسيان پاسبانان را از دز بيرون رانده خود را از دست آنان آسوده گردانيدند. با آنكه آرخياس و لئونتيداس دو تن بيدادگر خيانتكارى بيش نبودند ، آگيسيلاوس كشته شدن آنان را دستاويز ساخته با ثبيسيان بجنگ برخاست و چون اينزمان از آغاز جنگجويى او چهل سال مىگذشت و از روى قانون از جنگ معاف مىشد خود او ببهانهی گذشتن سال كنار ايستاده كليومبروتوس1 را كه پس از مرگ اگيسیپوليس بجاى او پادشاه گرديده بود بآن جنگ روانه گردانيد. ولى علت حقيقى كنارهگيرى شرم او بود از اينكه اندكى پيش از آن بهوادارى مردم فلياسى با بيدادگرى جنگيده بود و كنون هم بهوادارى بيدادگرانى با مردم ثبيس مىجنگيد.
مردى بنام اسفودرياس2 كه از لاكيدومومنيان و از دستهی بدخواهان آگيسيلاوس بوده در ثيسپياى3 حكمرانى داشت و خود مردى بسيار دلير و بىباكى بود. اين اسفودرياس از شنيدن داستان فويبيداس آتش رشك در درونش زبانهزن گرديده بآن مىكوشيد كه بيك كار دليرانهتر و بزرگتر از كار فويبيداس برخاسته شهرتى بيشتر از شهرت او بدست بياورد و سرانجام چنين انديشيد كه تدبيرى بکار برده ناگهان به بندر پيرايوس دست يافته راه آتن را بدريا ببرد. برخى نيز گفتهاند كه پيلوپيداس4 و ميلون5 دو تن از دستگان بويوتيا او را بر اين كار واداشتند. بدينسان كه كسانى نزد او فرستاده بعنوان اينكه از هواداران اسپارت مىباشند پيام باو دادند كه بآن كار برخيزند و چنين مىگفتند كه جز او هرگز كس ديگرى از عهدهی چنان كار پرشكوهى نخواهد آمد. اسفودرياس از اين سخنان از جا دررفته خوددارى نتوانست و بآن كار كه در ننگ و ناحقى مانندهی داستان كادميا بود كوشيدن گرفت و قضا را در چابكى و فيروزى بپاى فويبيداس نرسيد. زيرا هنگامى كه آفتاب دميدن گرفت هنوز او در دشت ترياس6 بود. با آنكه بايستى نيرنگ خود را شبانه بکار زده اين هنگام فيروزمند گرديده باشد و چون بدينسان آفتاب دميدن گرفته لشكريان او شعاعهاى آفتاب را كه از بالاى پرستشگاه اليوسيس7 مىتافت تماشا نمودند تو گويى همگى دل خود را باختند.
خود اسفودرياس نيز چون ديد كه شب را از دست داده و كار سخت گرديده ديگر جرأت نكرده همانجاها را تاراج نموده به ثيسپياى بازگشت. آتنيان چند تنى را برگزيده براى شكايت از اين كار به اسپارت فرستادند ولى اينان چون بآنجا رسيدند نيازى بشكايت نديدند. زيرا قاضيان را ديدند كه اسفودرياس را بمحاكمه كشيدهاند و دنبال مىكنند. خود اسفودرياس چون محاكمه را بزيان خود مىديد ايستادگى نتوانست زيرا همهی مردم شهر بدشمنى او برخاسته بودند چرا كه نمىخواستند در برابر يك چنان كار بيهودهاى كه انجام نيز نگرفته خود را دشمن صلح و آرامش نشان داده آتنيان را از خود برنجانند.
1ـ Cleombrotus
2ـ Sphodrias
3ـ Thespiae
4ـ Pilopidas
5ـ Melon
6ـ Triasac
7ـ Eleusiss
dar pirãmune 'adabiãt' n5-1.pdf
238.8 KB
🔶 کتاب در پیرامون «ادبیات»
نشست پنجم : واژهاي كه بسيار شوم درآمده
(بخش یکم)
نشست پنجم : واژهاي كه بسيار شوم درآمده
(بخش یکم)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 11
🔸 اسفودرياس را پسرى بنام كليونوموس1 بود كه بسيار زيبا و با آرخيداموس2 پسر آگيسيلاوس رابطهی دوستى بس استوارى داشت. آرخيداموس از اين گرفتارى پدر دوست خود سخت اندوهگين بود ولى هيچگونه ياورى نمىتوانست زيرا اسفودرياس از بدخواهان معروف پدرش بشمار مىرفت. از آنسوى كليونوموس اشك در پيش دوست خود ريخته دست از التماس برنمىداشت. زيرا مىدانست كه سختترين دنبال كنندهی پدر او آگيسيلاوس مىباشد. اينبود آرخيداموس ناگزير گرديده پس از آنكه سه روز دنبال پدر خود افتاده جرأت گفتگو نمىكرد سرانجام چون روز اجراى حكم بسيار نزديك شده بود ناچار گرديده چگونگى را نزد او بازنمود. آگيسيلاوس اگرچه از داستان دوستى پسر خود با پسران اسفودرياس از نخست آگاه بود و اينكه او را منع نمىكرد براى آن بود كه مردم پسر اسفودرياس را از نخست با ديدهی نيكى مىديدند و براى آيندهی او اميدوارى داشتند و اين هنگام در پاسخ پسر خود وعدهی آشكارى نداده خونسردانه گفت : من آنچه شايستهی مردمى و سرفرازى باشد دربارهی او خواهم كرد. آرخيداموس از اينكه كارى از پيش نبرده شرمنده گرديد و از پسر اسفودرياس كه روزانه چند بار او را ديدار مىكرد كناره گرفت. ولى ديرى نگذشت كه اتوموكليس3 كه يكى از دوستان آگيسيلاوس بود عقيدهی او را آشكار گردانيد. زيرا آگيسيلاوس بپاس ميانجيگرى پسر خود در اين باره چنين عقيده از خود مىنمود : اگرچه پیشامد كار بسيار بدى بوده ولى جمهورى اسپارت بمردان دلاورى همچون اسفودرياس نيازمند مىباشد. از اين سخن كليونوموس دانست كه از آرخيداموس در دوستى با او وفادار است و آنچه توانسته در راه نگهدارى از پدر او كوشيده و از اين هنگام بود كه دوستان اسفودرياس جرأت پيدا كرده براى دفاع از او بكوشش برخاستند. راستى هم اينكه آگيسيلاوس فرزندان خود را بسيار دوست مىداشت و اين داستان نيز ازوست كه زمانى كه فرزندانش بچه بودند اسبى از چوب ساخته با آنان بر آن اسب مىنشست و زمانى چنين رويداد كه يكى از دوستانش او را در اين حال ديد ولى چون خواست زبان بايراد باز كند آگيسيلاوس جلوگيرى كرده چنين گفت : سخنت را نگهدار بزمانى كه تو نيز داراى فرزند شوى.
1ـ Cleonymus
2ـ Archidamuse
3ـ Etymocles
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 11
🔸 اسفودرياس را پسرى بنام كليونوموس1 بود كه بسيار زيبا و با آرخيداموس2 پسر آگيسيلاوس رابطهی دوستى بس استوارى داشت. آرخيداموس از اين گرفتارى پدر دوست خود سخت اندوهگين بود ولى هيچگونه ياورى نمىتوانست زيرا اسفودرياس از بدخواهان معروف پدرش بشمار مىرفت. از آنسوى كليونوموس اشك در پيش دوست خود ريخته دست از التماس برنمىداشت. زيرا مىدانست كه سختترين دنبال كنندهی پدر او آگيسيلاوس مىباشد. اينبود آرخيداموس ناگزير گرديده پس از آنكه سه روز دنبال پدر خود افتاده جرأت گفتگو نمىكرد سرانجام چون روز اجراى حكم بسيار نزديك شده بود ناچار گرديده چگونگى را نزد او بازنمود. آگيسيلاوس اگرچه از داستان دوستى پسر خود با پسران اسفودرياس از نخست آگاه بود و اينكه او را منع نمىكرد براى آن بود كه مردم پسر اسفودرياس را از نخست با ديدهی نيكى مىديدند و براى آيندهی او اميدوارى داشتند و اين هنگام در پاسخ پسر خود وعدهی آشكارى نداده خونسردانه گفت : من آنچه شايستهی مردمى و سرفرازى باشد دربارهی او خواهم كرد. آرخيداموس از اينكه كارى از پيش نبرده شرمنده گرديد و از پسر اسفودرياس كه روزانه چند بار او را ديدار مىكرد كناره گرفت. ولى ديرى نگذشت كه اتوموكليس3 كه يكى از دوستان آگيسيلاوس بود عقيدهی او را آشكار گردانيد. زيرا آگيسيلاوس بپاس ميانجيگرى پسر خود در اين باره چنين عقيده از خود مىنمود : اگرچه پیشامد كار بسيار بدى بوده ولى جمهورى اسپارت بمردان دلاورى همچون اسفودرياس نيازمند مىباشد. از اين سخن كليونوموس دانست كه از آرخيداموس در دوستى با او وفادار است و آنچه توانسته در راه نگهدارى از پدر او كوشيده و از اين هنگام بود كه دوستان اسفودرياس جرأت پيدا كرده براى دفاع از او بكوشش برخاستند. راستى هم اينكه آگيسيلاوس فرزندان خود را بسيار دوست مىداشت و اين داستان نيز ازوست كه زمانى كه فرزندانش بچه بودند اسبى از چوب ساخته با آنان بر آن اسب مىنشست و زمانى چنين رويداد كه يكى از دوستانش او را در اين حال ديد ولى چون خواست زبان بايراد باز كند آگيسيلاوس جلوگيرى كرده چنين گفت : سخنت را نگهدار بزمانى كه تو نيز داراى فرزند شوى.
1ـ Cleonymus
2ـ Archidamuse
3ـ Etymocles
dar pirãmune 'adabiãt' n5-2.pdf
346.5 KB
🔶 کتاب در پیرامون «ادبیات»
نشست پنجم : واژهاي كه بسيار شوم درآمده
(بخش دوم)
نشست پنجم : واژهاي كه بسيار شوم درآمده
(بخش دوم)
✴️ گواهی پاكدلانه
نویسنده پیش از انتشار پرچم بكمتر چیزی باور استوار میداشتم و نبایستی دارم. زیرا دلبستگی سخت من بخواندن خواناكها [1] و آشفتگی و آخشیج[=ضد] هم بودن مطالب آنها مغزم را خسته و نیروی اندیشهام را از كار انداخته بود و به هر كاری بی آنكه هودهای[نتیجه] بدیده دارم برمیخاستم. گاهی بهوس گفتارنویسی میافتادم گاهی آهنگ رماننویسی میكردم زمانی بشعرسرایی میگراییدم. خلاصه هر زمان اندیشهی دیگری میداشتم تا با روزنامهی پرچم آشنا شدم و آن را چون بیشتر از زمینههای اخلاقی و اجتماعی گفتگو میكرد بدقت میخواندم و نظر بتازگی مطالبش در پیرامون هر موضوعی ناگزیر باندیشیدن میشدم.
در این میان چون ببرخی سخنان مثلاً نكوهش خیام و حافظ و سعدی برای نخستین بار پس از آنهمه ستایشهای دیگران برمیخوردم ، پذیرفتن نتوانسته برآن میشدم كه پاسخ نویسم.
ولی چون پرچم با دلیل پیش آمده از یك طرف میگفت (شعر سخن است و سخن باید تابع نیاز باشد) و از طرفی بسیاری از زشتگوییها و بدآموزیهای شعرای زمان مغول را یادآوری میكرد ، من نیز میبایست با دلیل پیش آیم و سخنانی كه شكنندهی دلیلهای پرچم توانستی بود بنویسم.
ولی چون هرچه درنگریسته میاندیشیدم خود را توانندهی چنین كاری ندیده بلكه ناگزیر بپذیرفتن میشدم ، این است از پاسخ چشم پوشیدم و منتظر پاسخ كسانی كه سالها هواداری از شعر و شاعری و از خیام و سعدی و حافظ نموده و گزافگوییهای فراوان كرده بودند شدم.
🔸هنگامی كه دیدم عدهای خاموشی گزیده (و این خود نشان خَستُوِش[=اعتراف] آنها بود) و كسانی هم بجای پاسخ و پیروی از منطق و دلیل یاوهسرایی آغاز كرده بیارجی و بیمایگی خود را نشان دادند ، دیگر جای شبهه برایم باقی نماند و مطالبی را كه مورد تردید یا بهتر گویم مورد تصدیقم بود با خشنودی پذیرفتم. پس از آن [کتاب] راه رستگاری و شمارههایی از پیمان را نیز بدست آورده خواندم.
🔸در اینجا هم در نگاه نخست موضوعهایی را با عقیدهی خود ناسازگار میدیدم ، و چون در آن روزها كسانی انجمنی تشكیل داده خود را ناشر حقایق اسلام میشماردند و مدعی بودند كه ایرادهای اشخاص را در زمینهی دین پاسخ توانند داد از اینرو بآن انجمن نامهای نوشته گوشزد كردم كه بهتر است نخست ایرادهای پیمان را كه از چند سال باز پیاپی بكیش شما میگیرد پاسخ دهید.
چون اینان هم خود را بناشنیدن زدند ، و خود نیز پیمان را هرچه بیشتر و دقیقتر میخواندم بحقایق نزدیكتر میشدم ، دیری نگذشت كه آن (ناسازگاری) از میان رفت و از آن پس درست با پیمان همباور گردیده و بآن گرویدم.
اكنون خرسندم و خدا را سپاس میگزارم كه مطالب پیمان جای پندارها و سخنان متضادی كه مغزم را آكنده بود گرفته و سستی باورم چاره پذیرفته است و در زمینهی دین و زندگانی بآمیغهای[حقایق] بسیاری پی بردهام و دیگر آن هوسها كه مرا هر زمان بكار بیهودهای سرگرم مینمود در خود نمییابم.
این را هم بنویسم گاهی میبینم كسانی از پیشرفت پیمان نومیدی مینمایند ، باید دانست راست است كه پیمان كار بسیار مهم و دشواری را پیش گرفته و با گمراهی و بدآموزیهای مختلف كهن و نو در نبرد است ، ولی چون مایهی آن را كه همان كشف رازها و آمیغها در زمینهی سامان زندگانی است در دست میدارد ، هرآینه فیروز خواهد بود و كارشكنی و هیاهوی كسانی جلو پیشرفتش را نتواند گرفت.
از آنسوی چنانكه پیمان میگوید آمیغپژوهی یكی از گُهریترین[اصیل] خویهای آدمی است و همین خویست كه پایَندان[=ضامن] پیشرفت جهان و آدمیان میباشد زیرا همین آمیغپرستی است كه مردم وحشی قدیم را از توی غارها و جنگلها بیرون آورده و بوضع زندگی امروزه رسانیده است.
اگر آدمی از این خوی بیبهره بودی واژهی تمدن مفهوم و معنایی نداشتی.
تهران ـ مجتبای میرباقری
(پرچم نیمهماهه شمارهی ششم)
[1] : خواناک (خوان + اک) آنچه خوانند. خواندنیها
نویسنده پیش از انتشار پرچم بكمتر چیزی باور استوار میداشتم و نبایستی دارم. زیرا دلبستگی سخت من بخواندن خواناكها [1] و آشفتگی و آخشیج[=ضد] هم بودن مطالب آنها مغزم را خسته و نیروی اندیشهام را از كار انداخته بود و به هر كاری بی آنكه هودهای[نتیجه] بدیده دارم برمیخاستم. گاهی بهوس گفتارنویسی میافتادم گاهی آهنگ رماننویسی میكردم زمانی بشعرسرایی میگراییدم. خلاصه هر زمان اندیشهی دیگری میداشتم تا با روزنامهی پرچم آشنا شدم و آن را چون بیشتر از زمینههای اخلاقی و اجتماعی گفتگو میكرد بدقت میخواندم و نظر بتازگی مطالبش در پیرامون هر موضوعی ناگزیر باندیشیدن میشدم.
در این میان چون ببرخی سخنان مثلاً نكوهش خیام و حافظ و سعدی برای نخستین بار پس از آنهمه ستایشهای دیگران برمیخوردم ، پذیرفتن نتوانسته برآن میشدم كه پاسخ نویسم.
ولی چون پرچم با دلیل پیش آمده از یك طرف میگفت (شعر سخن است و سخن باید تابع نیاز باشد) و از طرفی بسیاری از زشتگوییها و بدآموزیهای شعرای زمان مغول را یادآوری میكرد ، من نیز میبایست با دلیل پیش آیم و سخنانی كه شكنندهی دلیلهای پرچم توانستی بود بنویسم.
ولی چون هرچه درنگریسته میاندیشیدم خود را توانندهی چنین كاری ندیده بلكه ناگزیر بپذیرفتن میشدم ، این است از پاسخ چشم پوشیدم و منتظر پاسخ كسانی كه سالها هواداری از شعر و شاعری و از خیام و سعدی و حافظ نموده و گزافگوییهای فراوان كرده بودند شدم.
🔸هنگامی كه دیدم عدهای خاموشی گزیده (و این خود نشان خَستُوِش[=اعتراف] آنها بود) و كسانی هم بجای پاسخ و پیروی از منطق و دلیل یاوهسرایی آغاز كرده بیارجی و بیمایگی خود را نشان دادند ، دیگر جای شبهه برایم باقی نماند و مطالبی را كه مورد تردید یا بهتر گویم مورد تصدیقم بود با خشنودی پذیرفتم. پس از آن [کتاب] راه رستگاری و شمارههایی از پیمان را نیز بدست آورده خواندم.
🔸در اینجا هم در نگاه نخست موضوعهایی را با عقیدهی خود ناسازگار میدیدم ، و چون در آن روزها كسانی انجمنی تشكیل داده خود را ناشر حقایق اسلام میشماردند و مدعی بودند كه ایرادهای اشخاص را در زمینهی دین پاسخ توانند داد از اینرو بآن انجمن نامهای نوشته گوشزد كردم كه بهتر است نخست ایرادهای پیمان را كه از چند سال باز پیاپی بكیش شما میگیرد پاسخ دهید.
چون اینان هم خود را بناشنیدن زدند ، و خود نیز پیمان را هرچه بیشتر و دقیقتر میخواندم بحقایق نزدیكتر میشدم ، دیری نگذشت كه آن (ناسازگاری) از میان رفت و از آن پس درست با پیمان همباور گردیده و بآن گرویدم.
اكنون خرسندم و خدا را سپاس میگزارم كه مطالب پیمان جای پندارها و سخنان متضادی كه مغزم را آكنده بود گرفته و سستی باورم چاره پذیرفته است و در زمینهی دین و زندگانی بآمیغهای[حقایق] بسیاری پی بردهام و دیگر آن هوسها كه مرا هر زمان بكار بیهودهای سرگرم مینمود در خود نمییابم.
این را هم بنویسم گاهی میبینم كسانی از پیشرفت پیمان نومیدی مینمایند ، باید دانست راست است كه پیمان كار بسیار مهم و دشواری را پیش گرفته و با گمراهی و بدآموزیهای مختلف كهن و نو در نبرد است ، ولی چون مایهی آن را كه همان كشف رازها و آمیغها در زمینهی سامان زندگانی است در دست میدارد ، هرآینه فیروز خواهد بود و كارشكنی و هیاهوی كسانی جلو پیشرفتش را نتواند گرفت.
از آنسوی چنانكه پیمان میگوید آمیغپژوهی یكی از گُهریترین[اصیل] خویهای آدمی است و همین خویست كه پایَندان[=ضامن] پیشرفت جهان و آدمیان میباشد زیرا همین آمیغپرستی است كه مردم وحشی قدیم را از توی غارها و جنگلها بیرون آورده و بوضع زندگی امروزه رسانیده است.
اگر آدمی از این خوی بیبهره بودی واژهی تمدن مفهوم و معنایی نداشتی.
تهران ـ مجتبای میرباقری
(پرچم نیمهماهه شمارهی ششم)
[1] : خواناک (خوان + اک) آنچه خوانند. خواندنیها
dar pirãmune 'adabiãt' n6.pdf
963.4 KB
🔶 کتاب در پیرامون «ادبیات»
نشست ششم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مينمايند؟
(هر دو بخش در یکجا)
نشست ششم : پس چرا كساني از شاعران هواداري مينمايند؟
(هر دو بخش در یکجا)
dar pirãmune 'adabiãt' n7-1.pdf
303.8 KB
🔶 کتاب در پیرامون «ادبیات»
نشست هفتم : چه پاسخهايي بما ميدهند!
(آنچه تاکنون برویهی متن در کانال آمده)
از فردا بازماندهی این نشست پایانی نیز در سه چهار روز آورده شده و کتاب به انجام خواهد رسید.
نشست هفتم : چه پاسخهايي بما ميدهند!
(آنچه تاکنون برویهی متن در کانال آمده)
از فردا بازماندهی این نشست پایانی نیز در سه چهار روز آورده شده و کتاب به انجام خواهد رسید.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 12
🔸 و چون اسفودرياس را تبرئه نمودند آتنيان ابزار جنگ برداشته بدشمنى برخاستند و اينبود كه مردم نيز از آگيسيلاوس بدگويى آغاز نموده چنين مىگفتند : براى آنكه دل يك بچهاى را بدست بیاورد دادگرى پايمال گردانيده و شهر را جايگاه مردان گناهكار ساخته بدينسان به بنياد صلح و آرامش رخنه انداخته است. در اين زمان بود كه چون آگيسيلاوس مىديد كه كليومبروتوس پادشاه همدوش او بجنگ با ثبيسيان كمتر ميل نشان مىدهد از اين جهت ناگزير گرديد كه از معافىای كه از رهگذر سالخوردگى داشت چشم بپوشد و خويشتن سپاه به بويوتيا براند و چون باين كار برخاست گاهى در جنگ فيروز درآمده و گاهى شكست و آسيب مىديد و در يكى از آن جنگها كه زخم بتن او رسيده بود آنتالكيداس آن را دستاويز نموده بنكوهش برخاست و چنين گفت : ثبيسيان درسى را كه بايشان مىدهى نيك ياد مىگيرند. راستى هم اينبود كه ثبيسيان اينزمان جنگ را بسيار نيك ياد گرفته بودند و اين در نتيجهی آن جنگهاى پياپى بود كه لاكيدومونيان ناگزيرشان مىساختند. لوكورگوس1 اين نكته را پيشبينى كرده كه در قانون خود غدغن نموده با يك مردى سه بار بيشتر جنگ كرده نشود چرا كه از اين راه دشمن فنون جنگ را از ايشان ياد خواهد گرفت. در اين هنگام يونانيان بدست اسپارت هم آزردگى از آگيسيلاوس مىنمودند زيرا اين جنگها نه از بهر سود تودهی همدستان آغاز شد و بلكه باعث آن تنها دشمنىای بود كه خود آگيسيلاوس با مردم ثبيس مىنمود. از اين جهت برآشفته همگى زبان بشكايت باز نمودند كه با آنكه ما دستهی بيشتر مىباشيم با اينهمه هر ساله بايد در سايهی دلخواه چند كس از اينجا بآنجا رانده شويم و هر زمان با سختيهاى ديگرى روبرو شويم. چنانكه گفتهاند در اين هنگام بود كه آگيسيلاوس چون خواست جلو آن ايرادها را بگيرد و بهمدستان نشان دهد كه آنان دستهی فزونتر نمىباشند فرمان داد كه همگى سپاهيان از همدستان از هر شهرى كه هستند از توده بيرون آمده در يك سمت بايستند و اسپارتيان هم بتنهايى در سمت ديگر جا گيرند. و چون اين كار كرده شد دستور داد منادى جار كشيد كه هر كه كورهگر است چه از اينسو و چه از آنسو بيرون بيايد. سپس نام آهنگران را برد و سپس هم گلكاران گفت. باز درودگران ياد كرد. بدينسان همهی صنعتگران را نام برده از توى سپاهيان بيرون كرد. سپس چون نگاه كرده شد دستهی همدستان همگى بيرون رفته جز اندكى بازنمانده ولى از لاكيدومونيان هيچكس بيرون نرفته بود. زيرا از روى قانون كسى از آنان نمىتوانست به صنعتى بپردازد. اينبود آگيسيلاوس خنديده رو بهمدستان نموده گفت : «مىبينيد اى دوستان كه ما تا چه اندازه سپاه بيشتر از آنِ شما بجنگ مىفرستيم.»
و چون آگيسيلاوس سپاه خود را از بويوتيا به ميگارا2 آورد در آنجا كه آهنگ ارگ را داشت ناگهان در راه پاى او درد گرفته از كار بازماند و پشت سر آن سوزش سختى پديد آمده آماس كرد. يك طبيب سوراكوسى بمعالجهی او پرداخته دستور داد از زير كعب رگ بگشایند و چون اين كار را كردند درد و آماس فرو نشست ولى چون خون بىاندازه بيرون مىآمد آگيسيلاوس ناتوان گرديده بیهوش افتاد. بسختى جلو خون را گرفتند و او را به اسپارت بخانهی خود آوردند ولى تا ديرزمانى حال بدى داشته ياراى آنكه بپا خيزد و روانهی جنگ شود نداشت.
در اين ميان بخت از اسپارت برگشته در جنگهاى بسيارى در دريا و خشكى شكست مىخورد و سختترين آنها شكستى بود كه در تيگوراى3 براى نخستين بار از دست ثبيسيان خوردند.
1ـ Lycurgus
2ـ Megara شهرى از آتيكا
3ـ Tegyrae
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 12
🔸 و چون اسفودرياس را تبرئه نمودند آتنيان ابزار جنگ برداشته بدشمنى برخاستند و اينبود كه مردم نيز از آگيسيلاوس بدگويى آغاز نموده چنين مىگفتند : براى آنكه دل يك بچهاى را بدست بیاورد دادگرى پايمال گردانيده و شهر را جايگاه مردان گناهكار ساخته بدينسان به بنياد صلح و آرامش رخنه انداخته است. در اين زمان بود كه چون آگيسيلاوس مىديد كه كليومبروتوس پادشاه همدوش او بجنگ با ثبيسيان كمتر ميل نشان مىدهد از اين جهت ناگزير گرديد كه از معافىای كه از رهگذر سالخوردگى داشت چشم بپوشد و خويشتن سپاه به بويوتيا براند و چون باين كار برخاست گاهى در جنگ فيروز درآمده و گاهى شكست و آسيب مىديد و در يكى از آن جنگها كه زخم بتن او رسيده بود آنتالكيداس آن را دستاويز نموده بنكوهش برخاست و چنين گفت : ثبيسيان درسى را كه بايشان مىدهى نيك ياد مىگيرند. راستى هم اينبود كه ثبيسيان اينزمان جنگ را بسيار نيك ياد گرفته بودند و اين در نتيجهی آن جنگهاى پياپى بود كه لاكيدومونيان ناگزيرشان مىساختند. لوكورگوس1 اين نكته را پيشبينى كرده كه در قانون خود غدغن نموده با يك مردى سه بار بيشتر جنگ كرده نشود چرا كه از اين راه دشمن فنون جنگ را از ايشان ياد خواهد گرفت. در اين هنگام يونانيان بدست اسپارت هم آزردگى از آگيسيلاوس مىنمودند زيرا اين جنگها نه از بهر سود تودهی همدستان آغاز شد و بلكه باعث آن تنها دشمنىای بود كه خود آگيسيلاوس با مردم ثبيس مىنمود. از اين جهت برآشفته همگى زبان بشكايت باز نمودند كه با آنكه ما دستهی بيشتر مىباشيم با اينهمه هر ساله بايد در سايهی دلخواه چند كس از اينجا بآنجا رانده شويم و هر زمان با سختيهاى ديگرى روبرو شويم. چنانكه گفتهاند در اين هنگام بود كه آگيسيلاوس چون خواست جلو آن ايرادها را بگيرد و بهمدستان نشان دهد كه آنان دستهی فزونتر نمىباشند فرمان داد كه همگى سپاهيان از همدستان از هر شهرى كه هستند از توده بيرون آمده در يك سمت بايستند و اسپارتيان هم بتنهايى در سمت ديگر جا گيرند. و چون اين كار كرده شد دستور داد منادى جار كشيد كه هر كه كورهگر است چه از اينسو و چه از آنسو بيرون بيايد. سپس نام آهنگران را برد و سپس هم گلكاران گفت. باز درودگران ياد كرد. بدينسان همهی صنعتگران را نام برده از توى سپاهيان بيرون كرد. سپس چون نگاه كرده شد دستهی همدستان همگى بيرون رفته جز اندكى بازنمانده ولى از لاكيدومونيان هيچكس بيرون نرفته بود. زيرا از روى قانون كسى از آنان نمىتوانست به صنعتى بپردازد. اينبود آگيسيلاوس خنديده رو بهمدستان نموده گفت : «مىبينيد اى دوستان كه ما تا چه اندازه سپاه بيشتر از آنِ شما بجنگ مىفرستيم.»
و چون آگيسيلاوس سپاه خود را از بويوتيا به ميگارا2 آورد در آنجا كه آهنگ ارگ را داشت ناگهان در راه پاى او درد گرفته از كار بازماند و پشت سر آن سوزش سختى پديد آمده آماس كرد. يك طبيب سوراكوسى بمعالجهی او پرداخته دستور داد از زير كعب رگ بگشایند و چون اين كار را كردند درد و آماس فرو نشست ولى چون خون بىاندازه بيرون مىآمد آگيسيلاوس ناتوان گرديده بیهوش افتاد. بسختى جلو خون را گرفتند و او را به اسپارت بخانهی خود آوردند ولى تا ديرزمانى حال بدى داشته ياراى آنكه بپا خيزد و روانهی جنگ شود نداشت.
در اين ميان بخت از اسپارت برگشته در جنگهاى بسيارى در دريا و خشكى شكست مىخورد و سختترين آنها شكستى بود كه در تيگوراى3 براى نخستين بار از دست ثبيسيان خوردند.
1ـ Lycurgus
2ـ Megara شهرى از آتيكا
3ـ Tegyrae