🔶 در پیرامون ادبیات
نشست هفتم : چه پاسخهايي بما ميدهند!
تکهی نهم
🔸7) در زمانهاي گذشته شعر در ايران گذشته از آنكه ياوهگويي ميبوده و شاعران خود آن را خواستي دانسته با نبودن نيازي بآن برميخاستهاند آلودگيهاي پست ديگري ـ از چاپلوسي بپادشاهان ، گزافگويي ، گدايي ، دشنام و هجو و بدآموزيهاي زيانآور ـ داشته است. آنگاه برخي از بدآموزان از خراباتيان و صوفيان و ديگران شعر را افزاري براي بدآموزيهاي خود گرفته آلودگي را هرچه بدتر گردانيدهاند.
8) خيام و سعدي و مولوي و حافظ بدآموزان بزرگي بودهاند و هر يكي شعرهاي زهرآلود پستي از خود بيادگار گزاردهاند. بويژه حافظ كه در بدآموزي از ديگران پافشارتر بوده و شعرهايش زيانمندتر و زهرآلودتر ميباشد.
9) ستايشهايي كه شرقشناسان از اين شاعران كردهاند (و يا ميكنند) يا از روي نافهمي بوده يا عنوان بدخواهي و دشمني داشته است.
10) تكان و هايهويي كه در سالهاي پيش در ايران بدستاويز ادبيات پديد آوردند جز از روي بدخواهي نميبود و بيش از همه براي فريفتن جوانان و آلوده گردانيدن مغزهاي آنان ميخواستند.
اينها كوتاهشدهي گفتههاي ما در هفت نشست بوده. اكنون ببينيم چه بايد كرد و ما چه ميخواهيم. در اين باره نيز پاسخ ميدهيم.
ما چند چيز را ميخواهيم :
🔸1) شعرهايي كه از گذشتگان بازمانده بايد از ميان بُرده شود. بويژه شعرهايي كه از سعدي و حافظ و خيام و مولوي و مانند اينها بازمانده كه بايد بيكبار نابود شود.
دربارهی اينها راه همانست كه ما پيش گرفتهايم : بايد همه را بآتش كشيد.
آنكه ميگويند : نيكها را از بدها جدا گردانيم پاسخش را دادهايم. كساني با آن پستيها و آلودگيها بگفتههاي نيكشان هم ارج نتوان گزاشت. گذشته از آنكه گفتههاي نيك بسيار كم ميدارند. چيزهايي كه مردم نيك ميشناسند اگر از روي انديشه درنگرند خواهند ديد آنها نيز پست و بيارج بوده.
🔸2) از اين پس شعر را در معني راستش شناسند. آن را خواست جداگانه نشناسند. تنها بنام شاعري شعر نگويند. شعر را سخن دانسته تا جاي سخن گفتن نباشد بآن نپردازند. ما نميگوييم : كسي عاشق نشود. عاشق شدن كاري اختياري نيست. ميگوييم : كسي تا عاشق نشده بدروغ دم از عشق نزند. غزلهاي ياوه نگويد. ما نميگوييم سهشها از ميان برود. چنين چيزي نشدني است. بلكه ميگوييم : سهشها بايد در زير ديدهباني خرد باشد تا از سهشهاي زيانمند جلو گرفته شود. آنگاه جدايي ميانهي هوس قافيهبافي با سهشها گزارده گردد. اینهاست خواستههای ما.
آنچه ميبايد در پايان همه گفت اينست كه واژههايي كه ما در سخنان خود دربارهی شاعران يا ديگران بكار بردهايم خواستمان دشنام دادن نبوده. بلكه معني ريشهاي آنها را خواستهايم. مثلاً واژهی «پست» را كه بكار بردهايم معني راست آن را خواستهايم. زيرا كساني كه در زندگاني پي كار نروند و بسخنان بيهوده و ياوه پردازند و نان از دست اين و آن خورند با ديگران همدوش نتوانند بود و آنان را جز كسان پست و كمارج نتوان شناخت.
هواداران شاعران اينها را دشنام ميشمارند. ولي اينها دشنام نيست و براي نشان دادن حال شاعران است.
🔶 يك نكتهی ديگر آنست كه ما در گفتهها و در نوشتههاي خود هر واژهاي را بيك معني روشن آوريم و هيچگاه دو واژه را بيك معني نياوريم. مثلاً در همين سخنان خود دو واژهی «ياوه» و «چرند» را بكار بردهايم. اينها هر كدام بمعني جداي ديگريست. «ياوه» آن سخنيست كه براي هوده نباشد ، از روي نياز گفته نشود. «چرند» آن سخنيست كه معنايي از آن درنيايد. مثلاً چنانكه گفتيم حافظ ياوهگو ميبوده و بيآنكه نيازي باشد و يا هودهاي بديده گيرد ، مينشسته و غزل ميبافته. گاهي نيز «چرند» ميگفته ، سخناني ميگفته كه معنايي از آن درنيايد. مثلاً اين شعر او :
شهسوار من كه مه آيينهدار روي اوست تاج خورشيد بلندش خاك نعل مركبست
ياوه است و مصرع دوم آن چرند نيز ميباشد. در ديگر واژهها نيز حال چنينست.
پايان نشست و کتاب
نشست هفتم : چه پاسخهايي بما ميدهند!
تکهی نهم
🔸7) در زمانهاي گذشته شعر در ايران گذشته از آنكه ياوهگويي ميبوده و شاعران خود آن را خواستي دانسته با نبودن نيازي بآن برميخاستهاند آلودگيهاي پست ديگري ـ از چاپلوسي بپادشاهان ، گزافگويي ، گدايي ، دشنام و هجو و بدآموزيهاي زيانآور ـ داشته است. آنگاه برخي از بدآموزان از خراباتيان و صوفيان و ديگران شعر را افزاري براي بدآموزيهاي خود گرفته آلودگي را هرچه بدتر گردانيدهاند.
8) خيام و سعدي و مولوي و حافظ بدآموزان بزرگي بودهاند و هر يكي شعرهاي زهرآلود پستي از خود بيادگار گزاردهاند. بويژه حافظ كه در بدآموزي از ديگران پافشارتر بوده و شعرهايش زيانمندتر و زهرآلودتر ميباشد.
9) ستايشهايي كه شرقشناسان از اين شاعران كردهاند (و يا ميكنند) يا از روي نافهمي بوده يا عنوان بدخواهي و دشمني داشته است.
10) تكان و هايهويي كه در سالهاي پيش در ايران بدستاويز ادبيات پديد آوردند جز از روي بدخواهي نميبود و بيش از همه براي فريفتن جوانان و آلوده گردانيدن مغزهاي آنان ميخواستند.
اينها كوتاهشدهي گفتههاي ما در هفت نشست بوده. اكنون ببينيم چه بايد كرد و ما چه ميخواهيم. در اين باره نيز پاسخ ميدهيم.
ما چند چيز را ميخواهيم :
🔸1) شعرهايي كه از گذشتگان بازمانده بايد از ميان بُرده شود. بويژه شعرهايي كه از سعدي و حافظ و خيام و مولوي و مانند اينها بازمانده كه بايد بيكبار نابود شود.
دربارهی اينها راه همانست كه ما پيش گرفتهايم : بايد همه را بآتش كشيد.
آنكه ميگويند : نيكها را از بدها جدا گردانيم پاسخش را دادهايم. كساني با آن پستيها و آلودگيها بگفتههاي نيكشان هم ارج نتوان گزاشت. گذشته از آنكه گفتههاي نيك بسيار كم ميدارند. چيزهايي كه مردم نيك ميشناسند اگر از روي انديشه درنگرند خواهند ديد آنها نيز پست و بيارج بوده.
🔸2) از اين پس شعر را در معني راستش شناسند. آن را خواست جداگانه نشناسند. تنها بنام شاعري شعر نگويند. شعر را سخن دانسته تا جاي سخن گفتن نباشد بآن نپردازند. ما نميگوييم : كسي عاشق نشود. عاشق شدن كاري اختياري نيست. ميگوييم : كسي تا عاشق نشده بدروغ دم از عشق نزند. غزلهاي ياوه نگويد. ما نميگوييم سهشها از ميان برود. چنين چيزي نشدني است. بلكه ميگوييم : سهشها بايد در زير ديدهباني خرد باشد تا از سهشهاي زيانمند جلو گرفته شود. آنگاه جدايي ميانهي هوس قافيهبافي با سهشها گزارده گردد. اینهاست خواستههای ما.
آنچه ميبايد در پايان همه گفت اينست كه واژههايي كه ما در سخنان خود دربارهی شاعران يا ديگران بكار بردهايم خواستمان دشنام دادن نبوده. بلكه معني ريشهاي آنها را خواستهايم. مثلاً واژهی «پست» را كه بكار بردهايم معني راست آن را خواستهايم. زيرا كساني كه در زندگاني پي كار نروند و بسخنان بيهوده و ياوه پردازند و نان از دست اين و آن خورند با ديگران همدوش نتوانند بود و آنان را جز كسان پست و كمارج نتوان شناخت.
هواداران شاعران اينها را دشنام ميشمارند. ولي اينها دشنام نيست و براي نشان دادن حال شاعران است.
🔶 يك نكتهی ديگر آنست كه ما در گفتهها و در نوشتههاي خود هر واژهاي را بيك معني روشن آوريم و هيچگاه دو واژه را بيك معني نياوريم. مثلاً در همين سخنان خود دو واژهی «ياوه» و «چرند» را بكار بردهايم. اينها هر كدام بمعني جداي ديگريست. «ياوه» آن سخنيست كه براي هوده نباشد ، از روي نياز گفته نشود. «چرند» آن سخنيست كه معنايي از آن درنيايد. مثلاً چنانكه گفتيم حافظ ياوهگو ميبوده و بيآنكه نيازي باشد و يا هودهاي بديده گيرد ، مينشسته و غزل ميبافته. گاهي نيز «چرند» ميگفته ، سخناني ميگفته كه معنايي از آن درنيايد. مثلاً اين شعر او :
شهسوار من كه مه آيينهدار روي اوست تاج خورشيد بلندش خاك نعل مركبست
ياوه است و مصرع دوم آن چرند نيز ميباشد. در ديگر واژهها نيز حال چنينست.
پايان نشست و کتاب
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 16
🔸 در همان هنگام بسيارى از هلوت1 و مردم بيرون شهر كه در لشكرگاه بودند نيز جاهاى خود رها كرده بسوى دشمن مىرفتند و چون اين كار مايهی دلشكستگى شهريان مىشد آگيسيلاوس برخى از سركردگان را واداشت كه هر روز بامداد در لشكرگاه جستجو نموده اگر كسى بسوى دشمن گريخته ابزارهاى او را از ميان برگيرد كه بدينسان شهريان از انبوهى آن كسان آگاه نباشند.
تاريخنگاران در اين باره اختلاف دارند كه براى چه ثبيسيان از سر شهر اسپارت برخاستند. برخى مىگويند : زمستان فرارسيده ناگزيرشان گردانيد زيرا سپاهيان آركاديا كه پراكنده مىشدند ديگران نيز ناگزير گرديدند. برخى هم مىگويند : چون سه ماه در آنجا درنگ كرده سراسر آباديها را ويران ساخته بودند ديگر ايستادگى ننمودند. ثئوپومپوس يگانه تاريخنگار است كه مىنويسد سرداران بويوتيا خود ايشان آهنگ بازگشت را داشتند. فركسوس2 اسپارتى هم نزد ايشان آمده از جانب آگيسيلاوس ده تالنت پيشنهاد كرد كه از آنجا بازگردند و بدينسان ايشان را بكارى مزدور گرفت كه خودشان انديشهی كردن آن را داشتند. ولى من نمىدانم اين تاريخنگاران چگونه باين راز دست يافته! بهرحال همهی مورخان در اين باره زبان يكى دارند كه رهايى اسپارت در اين هنگام گرفتاريش جز ميوهی دانش و خرد آگيسيلاوس نبود كه در اين پیشامد هرگونه هوس و كينه را از خود دور ساخته جز در راه رهايى شهر نمىكوشيد. چيزى كه هست اين دانش و خرد او آن توانايى را هم نداشت كه اسپارت را بشكوه و نيروى ديرين خود برساند.
آگيسيلاوس اينزمان بس گرديده و اينبود كار جنگ و سپاه را پاك رها نمود. ولى پسر او آرخيداموس سپاه از ديونوسيوس3 سيكيلى بيارى گرفته به آركاديان شكست بس سختى داد و اين جنگ است كه بنام جنگ بىاشك شهرت يافته. زيرا بىآنكه كسى از اسپارتيان كشته شود از دشمن دستهی انبوهى كشته گرديد. ولى اين فيروزى بيش از همه ناتوانى اسپارت را آشكار گردانيد. زيرا اسپارتيان تا آنزمان فيروزى را پیشامد عادى شمرده و براى بزرگترين پيشرفت خود يك خروس قربانى مىنمودند. سربازان هرگز بخود نباليده مردم شهر هيچگاه بجشن و شادمانى برنمىخاستند. چنانكه در يك فيروزى بزرگى كه در مانتنيا بدست آورده بودند و ثوكوديديس آن را ستوده كسى كه مژده آورد بيش از اين مژدگانى نيافت كه تكه گوشتى از خوان عام برايش فرستادند. ولى در اين پیشامد فيروزى بر آركاديان ديگر اسپارتيان خوددارى نتوانستند. خود آگيسيلاوس با اشكهاى شادى در چشم بپيشواز پسر خود شتافت و چون باو رسيد در آغوشش كشيد و در اين هنگام همگى قاضيان و پيشوايان در پيرامون او فراهم بودند. مردان و زنان نيز تا كنار رود ايوروتاس بپيشواز شتافته دست بسوى آسمان برداشته بر خدايان سپاس مىگزاردند كه بار ديگر اسپارات را از پستى و درماندگى رهايى بخشيدند و بار ديگر آن را بروز روشن رسانيدند و نيز گفتهاند تا آن هنگام مردان اسپارت از شرمندگى ياراى نگاه كردن بروى زنان خود نداشتند.
اپامينونداس چون مسينى4 را دوباره آباد گردانيد مردم ديرين آنجا را از هر كجا كه بودند بشهر بازخواند. اسپارتيان ياراى جلوگيرى را نداشتند زيرا نمىتوانستند در ميدان جنگ با آنان برابرى نمايند. اين كار سخت زيان آگيسيلاوس بود. زيرا اسپارتيان مىديدند زمينى كه در بزرگى كمتر از آنِ خودشان نبوده و در حاصلخيزى برترى بر همهی زمينهاى يونان داشته چنين زمينى را كه از ساليان دراز در دست خود داشتند اكنون در زمان پادشاهى آگيسيلاوس از دست هشتهاند. از اين جهت بود كه چون ثبيسيان با او از در آشتىخواهى بودند او صلح را نپذيرفته و دست بر روى آن شهر از دست رفته بگزاشت و اين كار براى او سخت سنگين و گران انجام گرفت بلكه نزديك بود كه اسپارت را بر سر آن از دست دهد. چگونگى آنكه مردم مانتنيا بار ديگر از ثبيسيان بريده به اسپارتيان پيوستند و اپامينونداس دانست كه آگيسيلاوس با سپاه گرانى بيارى آنان شتافته است فرصت را غنيمت شمرده شبانه نهانى از لشكرگاه خود در تيگاى5 حركت كرده و از پهلوى آگيسيلاوس گذشته آهنگ جانب اسپارت كرد و بسيار اندك مانده بود كه آن شهر را تهى از لشكر و پاسبانى دريابد و دست بآنجا بيابد.
1ـ Helot اسيرانى كه به بندگى نگاه مىداشتند با اين نام مىخواندند.
2ـ Phrixus
3ـ Dionysius
4ـ Mesene شهرى از كولانيا
5ـ Tegae
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 16
🔸 در همان هنگام بسيارى از هلوت1 و مردم بيرون شهر كه در لشكرگاه بودند نيز جاهاى خود رها كرده بسوى دشمن مىرفتند و چون اين كار مايهی دلشكستگى شهريان مىشد آگيسيلاوس برخى از سركردگان را واداشت كه هر روز بامداد در لشكرگاه جستجو نموده اگر كسى بسوى دشمن گريخته ابزارهاى او را از ميان برگيرد كه بدينسان شهريان از انبوهى آن كسان آگاه نباشند.
تاريخنگاران در اين باره اختلاف دارند كه براى چه ثبيسيان از سر شهر اسپارت برخاستند. برخى مىگويند : زمستان فرارسيده ناگزيرشان گردانيد زيرا سپاهيان آركاديا كه پراكنده مىشدند ديگران نيز ناگزير گرديدند. برخى هم مىگويند : چون سه ماه در آنجا درنگ كرده سراسر آباديها را ويران ساخته بودند ديگر ايستادگى ننمودند. ثئوپومپوس يگانه تاريخنگار است كه مىنويسد سرداران بويوتيا خود ايشان آهنگ بازگشت را داشتند. فركسوس2 اسپارتى هم نزد ايشان آمده از جانب آگيسيلاوس ده تالنت پيشنهاد كرد كه از آنجا بازگردند و بدينسان ايشان را بكارى مزدور گرفت كه خودشان انديشهی كردن آن را داشتند. ولى من نمىدانم اين تاريخنگاران چگونه باين راز دست يافته! بهرحال همهی مورخان در اين باره زبان يكى دارند كه رهايى اسپارت در اين هنگام گرفتاريش جز ميوهی دانش و خرد آگيسيلاوس نبود كه در اين پیشامد هرگونه هوس و كينه را از خود دور ساخته جز در راه رهايى شهر نمىكوشيد. چيزى كه هست اين دانش و خرد او آن توانايى را هم نداشت كه اسپارت را بشكوه و نيروى ديرين خود برساند.
آگيسيلاوس اينزمان بس گرديده و اينبود كار جنگ و سپاه را پاك رها نمود. ولى پسر او آرخيداموس سپاه از ديونوسيوس3 سيكيلى بيارى گرفته به آركاديان شكست بس سختى داد و اين جنگ است كه بنام جنگ بىاشك شهرت يافته. زيرا بىآنكه كسى از اسپارتيان كشته شود از دشمن دستهی انبوهى كشته گرديد. ولى اين فيروزى بيش از همه ناتوانى اسپارت را آشكار گردانيد. زيرا اسپارتيان تا آنزمان فيروزى را پیشامد عادى شمرده و براى بزرگترين پيشرفت خود يك خروس قربانى مىنمودند. سربازان هرگز بخود نباليده مردم شهر هيچگاه بجشن و شادمانى برنمىخاستند. چنانكه در يك فيروزى بزرگى كه در مانتنيا بدست آورده بودند و ثوكوديديس آن را ستوده كسى كه مژده آورد بيش از اين مژدگانى نيافت كه تكه گوشتى از خوان عام برايش فرستادند. ولى در اين پیشامد فيروزى بر آركاديان ديگر اسپارتيان خوددارى نتوانستند. خود آگيسيلاوس با اشكهاى شادى در چشم بپيشواز پسر خود شتافت و چون باو رسيد در آغوشش كشيد و در اين هنگام همگى قاضيان و پيشوايان در پيرامون او فراهم بودند. مردان و زنان نيز تا كنار رود ايوروتاس بپيشواز شتافته دست بسوى آسمان برداشته بر خدايان سپاس مىگزاردند كه بار ديگر اسپارات را از پستى و درماندگى رهايى بخشيدند و بار ديگر آن را بروز روشن رسانيدند و نيز گفتهاند تا آن هنگام مردان اسپارت از شرمندگى ياراى نگاه كردن بروى زنان خود نداشتند.
اپامينونداس چون مسينى4 را دوباره آباد گردانيد مردم ديرين آنجا را از هر كجا كه بودند بشهر بازخواند. اسپارتيان ياراى جلوگيرى را نداشتند زيرا نمىتوانستند در ميدان جنگ با آنان برابرى نمايند. اين كار سخت زيان آگيسيلاوس بود. زيرا اسپارتيان مىديدند زمينى كه در بزرگى كمتر از آنِ خودشان نبوده و در حاصلخيزى برترى بر همهی زمينهاى يونان داشته چنين زمينى را كه از ساليان دراز در دست خود داشتند اكنون در زمان پادشاهى آگيسيلاوس از دست هشتهاند. از اين جهت بود كه چون ثبيسيان با او از در آشتىخواهى بودند او صلح را نپذيرفته و دست بر روى آن شهر از دست رفته بگزاشت و اين كار براى او سخت سنگين و گران انجام گرفت بلكه نزديك بود كه اسپارت را بر سر آن از دست دهد. چگونگى آنكه مردم مانتنيا بار ديگر از ثبيسيان بريده به اسپارتيان پيوستند و اپامينونداس دانست كه آگيسيلاوس با سپاه گرانى بيارى آنان شتافته است فرصت را غنيمت شمرده شبانه نهانى از لشكرگاه خود در تيگاى5 حركت كرده و از پهلوى آگيسيلاوس گذشته آهنگ جانب اسپارت كرد و بسيار اندك مانده بود كه آن شهر را تهى از لشكر و پاسبانى دريابد و دست بآنجا بيابد.
1ـ Helot اسيرانى كه به بندگى نگاه مىداشتند با اين نام مىخواندند.
2ـ Phrixus
3ـ Dionysius
4ـ Mesene شهرى از كولانيا
5ـ Tegae
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
اخلاق نیك و بد هر دو در نهاد آدمی نهاده شده و اینست آدمی نیكخو و بدخو هردو تواند بود.
باین معنی كه اگر كسی دارای اندیشههای عالی بود و بحقایق زندگانی آشنا گردید ناگزیر اخلاق پست او ناتوان میگردد و از آنسوی خویهای نیكش نیرو گیرد ،
و برعكس اگر كسی دچار اندیشههای پست و بدآموزیهای بیمغز گردید ناچار خویهای پستش نیرو یابد و خویهای ستودهاش سست و ناتوان میگردد. ...
اینكه ما تاكنون از اخلاق گفتگو نكردهایم برای همینست كه نخواستهایم آهن سرد بكوبیم. برای آنست كه دانستهایم تا اندیشهها اینست كه میبینیم امیدی به نیكی خویها نتوان بست.
(پرچم روزانه شمارهی 109)
باین معنی كه اگر كسی دارای اندیشههای عالی بود و بحقایق زندگانی آشنا گردید ناگزیر اخلاق پست او ناتوان میگردد و از آنسوی خویهای نیكش نیرو گیرد ،
و برعكس اگر كسی دچار اندیشههای پست و بدآموزیهای بیمغز گردید ناچار خویهای پستش نیرو یابد و خویهای ستودهاش سست و ناتوان میگردد. ...
اینكه ما تاكنون از اخلاق گفتگو نكردهایم برای همینست كه نخواستهایم آهن سرد بكوبیم. برای آنست كه دانستهایم تا اندیشهها اینست كه میبینیم امیدی به نیكی خویها نتوان بست.
(پرچم روزانه شمارهی 109)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 17
🔸 ايوثونوس1 نامى اين خبر را به آگيسيلاوس فرستاده و او درزمان سوارهاى را روانهی لاكيدومون نمود تا خبر بمردم برساند و نيز آگاهى دهد خود او از پى مىشتابد. و چون آگيسيلاوس به اسپارت رسيد ديرى نكشيد كه ثبيسيان از رود ايوروتاس بگذشتند و هجوم بر سر شهر آوردند. آگيسيلاوس جلو آنان را گرفته دليرى بىاندازه نشان داد و با همهی سالخوردگى كوشش و تلاشى كه هرگز اميد نمىرفت بکار برد. زيرا در جنگهاى ديگر كه هميشه خود را مىپاييد و تدبير و انديشه بکار مىزد ، در اين جنگ برخلاف آنها بىباكى نموده بيكباره به هجوم پرداخت و با آنكه در اين شيوهی كارزار ورزيده نبود بخوبى از عهده برآمده شهر را از دست اپامينونداس رها گردانيد و او را شكست داده ناگزير از بازگشت گردانيد. سپس در آنجا در برابر چشم زنان و بچگان اسپارت يادگار فيروزى برافراشته بجهانيان نشان داد كه اسپارتيان از جانفشانى در راه كشور و ميهن خود هرگز بازنمىايستند و آنچه كه بايستى بكنند دريغ نمىگويند. در اين روز پسر او آرخيداموس نيز برازندگى خود را نشان داد زيرا دلير و چابك در هر كجا كه خطر را سخت مىيافت از كوچههاى باريك خود را بدانجا رسانيده در راه نگهدارى شهر جانفشانى دريغ نمىگفت و به هر كجا كه رو مىآورد جز چند تن بر سر او گرد نبودند.
ولى گمان مىكنم اساداس2 پسر فويبيداس بيش از ديگران در امروز درخشيد و يقين دارم بدانسان كه ياران خود او از حال وى در شگفت بودند دشمنان نيز شگفتى داشتند. چه او جوانى بسيار زيباروى و خوشاندام و بلندبالايى بود و در سال نيز ميانهی پسرى و مردى بهترين دورهی زندگانى را مىپيمود. چنين جوان پسنديدهی زيبايى در آن روز نه تنها زره جنگ بر تن نداشت رخت نيز بدشوارى داشت. چه او در خانه روغن به تن ماليده بود كه ناگاه هياهو برخاست و او ديگر نايستاد و به همان حال شمشيرى بيك دست و نيزهاى بدست ديگر گرفته به آوردگاه شتافت و از گرد راه بجنگ پرداخته و هر كه را از دشمن مىديد شمشير بر سرش مىنواخت. اين شگفتتر كه با اين حال هيچ زخمى برنداشت و اين يا از آنجا بود كه خدايان بر دليرى و جوانمردى او بخشيده او را از گزند نگهدارى مىنمودند و يا از آنجا كه دشمنان تن و بالاى درشت و بلند او را ديده و زيباييش را تماشا نموده و از جامهی تنش در شگفت شده او را يك آدمى عادى نمىپنداشتند و از اين جهت از زدن زخم خوددارى مىنمودند. ايفوران بپاداش اين دليرى تاج گلى باو بخشيدند ولى در همان هنگام به جرم آنكه بىزره بجنگ شتافته هزار درهم جريمه ازو گرفتند.
چند روز پس از اين حادثه جنگ ديگرى در نزديكى مانتنيا درگرفت. در اين جنگ اپامينونداس دنبالهی سپاه اسپارت را شكسته بهنگامى كه از دنبال آنان مىتاخت انتيكراتيس3 نامى از لاكونيان با نيزه زخمى باو زد. اين سخنى است كه ديوسكوريديس4 مىنگارد. ولى اسپارتيان هنوز خاندان انتيكراتيس را «مردان شمشير» مىنامند. بدان جهت كه او اپامينونداس را با شمشير زخمى گردانيده ، بهرحال اسپارتيان چندان ترس از اپامينونداس داشتند كه اين كشندهی او را در بغل مىكشيدند و همگى مهربانى با وى مىنمودند. سپس هم قانون گزارده نوازشهايى دربارهی او نشان دادند و از جمله او را از پرداختن باج براى ملكهاى خود معاف نمودند كه تا امروز اين معافى را كاليكراتيس5 يكى از نوادگان او دارد.
1ـ Euthynus
2ـ Isadas
3ـ Anticrates
4ـ Dioscorides
5ـ GaIlicrates
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 17
🔸 ايوثونوس1 نامى اين خبر را به آگيسيلاوس فرستاده و او درزمان سوارهاى را روانهی لاكيدومون نمود تا خبر بمردم برساند و نيز آگاهى دهد خود او از پى مىشتابد. و چون آگيسيلاوس به اسپارت رسيد ديرى نكشيد كه ثبيسيان از رود ايوروتاس بگذشتند و هجوم بر سر شهر آوردند. آگيسيلاوس جلو آنان را گرفته دليرى بىاندازه نشان داد و با همهی سالخوردگى كوشش و تلاشى كه هرگز اميد نمىرفت بکار برد. زيرا در جنگهاى ديگر كه هميشه خود را مىپاييد و تدبير و انديشه بکار مىزد ، در اين جنگ برخلاف آنها بىباكى نموده بيكباره به هجوم پرداخت و با آنكه در اين شيوهی كارزار ورزيده نبود بخوبى از عهده برآمده شهر را از دست اپامينونداس رها گردانيد و او را شكست داده ناگزير از بازگشت گردانيد. سپس در آنجا در برابر چشم زنان و بچگان اسپارت يادگار فيروزى برافراشته بجهانيان نشان داد كه اسپارتيان از جانفشانى در راه كشور و ميهن خود هرگز بازنمىايستند و آنچه كه بايستى بكنند دريغ نمىگويند. در اين روز پسر او آرخيداموس نيز برازندگى خود را نشان داد زيرا دلير و چابك در هر كجا كه خطر را سخت مىيافت از كوچههاى باريك خود را بدانجا رسانيده در راه نگهدارى شهر جانفشانى دريغ نمىگفت و به هر كجا كه رو مىآورد جز چند تن بر سر او گرد نبودند.
ولى گمان مىكنم اساداس2 پسر فويبيداس بيش از ديگران در امروز درخشيد و يقين دارم بدانسان كه ياران خود او از حال وى در شگفت بودند دشمنان نيز شگفتى داشتند. چه او جوانى بسيار زيباروى و خوشاندام و بلندبالايى بود و در سال نيز ميانهی پسرى و مردى بهترين دورهی زندگانى را مىپيمود. چنين جوان پسنديدهی زيبايى در آن روز نه تنها زره جنگ بر تن نداشت رخت نيز بدشوارى داشت. چه او در خانه روغن به تن ماليده بود كه ناگاه هياهو برخاست و او ديگر نايستاد و به همان حال شمشيرى بيك دست و نيزهاى بدست ديگر گرفته به آوردگاه شتافت و از گرد راه بجنگ پرداخته و هر كه را از دشمن مىديد شمشير بر سرش مىنواخت. اين شگفتتر كه با اين حال هيچ زخمى برنداشت و اين يا از آنجا بود كه خدايان بر دليرى و جوانمردى او بخشيده او را از گزند نگهدارى مىنمودند و يا از آنجا كه دشمنان تن و بالاى درشت و بلند او را ديده و زيباييش را تماشا نموده و از جامهی تنش در شگفت شده او را يك آدمى عادى نمىپنداشتند و از اين جهت از زدن زخم خوددارى مىنمودند. ايفوران بپاداش اين دليرى تاج گلى باو بخشيدند ولى در همان هنگام به جرم آنكه بىزره بجنگ شتافته هزار درهم جريمه ازو گرفتند.
چند روز پس از اين حادثه جنگ ديگرى در نزديكى مانتنيا درگرفت. در اين جنگ اپامينونداس دنبالهی سپاه اسپارت را شكسته بهنگامى كه از دنبال آنان مىتاخت انتيكراتيس3 نامى از لاكونيان با نيزه زخمى باو زد. اين سخنى است كه ديوسكوريديس4 مىنگارد. ولى اسپارتيان هنوز خاندان انتيكراتيس را «مردان شمشير» مىنامند. بدان جهت كه او اپامينونداس را با شمشير زخمى گردانيده ، بهرحال اسپارتيان چندان ترس از اپامينونداس داشتند كه اين كشندهی او را در بغل مىكشيدند و همگى مهربانى با وى مىنمودند. سپس هم قانون گزارده نوازشهايى دربارهی او نشان دادند و از جمله او را از پرداختن باج براى ملكهاى خود معاف نمودند كه تا امروز اين معافى را كاليكراتيس5 يكى از نوادگان او دارد.
1ـ Euthynus
2ـ Isadas
3ـ Anticrates
4ـ Dioscorides
5ـ GaIlicrates
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
هر چیزی سرمایه لازم دارد.
پرورش اندیشهها بسته به آنست كه یك دستهای با اندیشههای راست و سودمند باشند و دست بهم داده اندیشههای دیگران را نیز راست گردانند.
شما اگر میخواهید یك سپاه مرتب و آراستهای پدید آورید باید یك دسته افسرانی را كه خود دانش و سرمایه دارند وادارید كه هر كدام گروهی را از جوانان تربیت كنند و در فنون جنگی آموخته گردانند وگرنه راه دیگری نخواهید داشت.
چنین انگارید كه شما افسرانی ندارید ولی پافشاری میكنید كه باید سپاهی ترتیب داده شود آیا چه نتیجهای از این پیدا میشود جز از آنكه هر كس با یك ترتیب مندرآوردهای گروهی را ورزیده گرداند و یك سپاهی پدید آید كه جز بدرد مسخره و خنده نخورد.
...
راه درست پرورش اندیشهها همینست كه ما حقایق مهمی را نشر میكنیم و این باعث است كه صدها و هزارها مردان و جوانان باور و اندیشه یكی گردانند و سپس هر یكی در نوبت خود آموزگار توده باشند و همه را دارای یك اندیشه گردانند.
(پرچم روزانه شمارهی 192)
پرورش اندیشهها بسته به آنست كه یك دستهای با اندیشههای راست و سودمند باشند و دست بهم داده اندیشههای دیگران را نیز راست گردانند.
شما اگر میخواهید یك سپاه مرتب و آراستهای پدید آورید باید یك دسته افسرانی را كه خود دانش و سرمایه دارند وادارید كه هر كدام گروهی را از جوانان تربیت كنند و در فنون جنگی آموخته گردانند وگرنه راه دیگری نخواهید داشت.
چنین انگارید كه شما افسرانی ندارید ولی پافشاری میكنید كه باید سپاهی ترتیب داده شود آیا چه نتیجهای از این پیدا میشود جز از آنكه هر كس با یك ترتیب مندرآوردهای گروهی را ورزیده گرداند و یك سپاهی پدید آید كه جز بدرد مسخره و خنده نخورد.
...
راه درست پرورش اندیشهها همینست كه ما حقایق مهمی را نشر میكنیم و این باعث است كه صدها و هزارها مردان و جوانان باور و اندیشه یكی گردانند و سپس هر یكی در نوبت خود آموزگار توده باشند و همه را دارای یك اندیشه گردانند.
(پرچم روزانه شمارهی 192)
🔶 در پیرامون روان
نشست يكم : چرا ما از روان سخن ميرانيم؟.
تکهی 1
بنام پاكْآفريدگار جهان
گفتارهاييست كه آقاي كسروي در روزهاي پنجشنبه در چند نشست رانده و در اين كتاب بچاپ ميرسد. دفتر پرچم
نشست يكم
🔸چرا ما از روان سخن ميرانيم؟.
جواناني خواستند كه چند نشست درپيرامون روان گفتگو شود و برخي پرسشها كردند. در اين نشست ميخواهم بازنمايم كه ما چرا از روان سخن راندهايم؟. چرا بآن زمينه درآمدهايم؟. اين از چيزهاييست كه بايد دانسته شود.
بايد دانست چهارده سال پيش كه من ميخواستم بكوششهايي آغازم چند چيز را جلوگير خود مييافتم كه يكي از آنها ـ بلكه بزرگترين همهی آنها ـ فلسفهی مادّي و بدآموزيهاي آن ميبود.
من نخواهم توانست از چِبود=ماهیت آن فلسفه و از تاريخچهی پيدايش آن سخن رانم. اينها را جوانان درسخوانده بهتر از من ميدانند. من تنها از هودههاينتیجه آن فلسفه سخن خواهم راند.
فلسفهی مادّي يا مادِيگري (يا بزبان پاك گوييم : پارديگري) بزرگترين گمراهيست كه جهان بخود ديده و يك رشته هودههايي از آن پديد آمده كه جلوگير هر گونه كوشش در راه نيكي توانستي بود ، بلكه بايستي بود. اينك آن هودهها را فهرستوار ميشماريم :
نخست ـ آن فلسفه آدمي را بسيار پست گردانيده. از ديدهی آن فلسفه ، آدمي جانوريست سردستهی جانوران ، بدانسان كه ميمون از ليمور برخاسته و اندكي از آن بالاتر است ، آدمي نيز از ميمون برخاسته و اندكي از آن بالاتر است. جدايي ديگري درميانه نيست. آن خيمها كه جانوران راست آدمي را نيز هست و جز آنها چيزي نيست. سرچشمهی همهی خواهاكها1 و كُناكهاي2 جانوران خودخواهيست و در آدمي نيز چنانست.
دوم ـ از روي آن فلسفه آدمي نيكيپذير نيست. در جايي كه آدمي از هر باره مانندهی جانورانست ، پيداست كه نيكيپذير نخواهد بود ، چنانكه جانوران نيستند. چيزيست بسيار روشن : آنچه در نهاد كسي يا چيزي نهاده شده ديگر نتواند بود.
سوم ـ از روي آن فلسفه خود نيكي و بدي در جهان نيست. هر كس هرچه را ميخواهد و بسود اوست ، نيك ميشناسد و هرچه را نميخواهد و بسود او نيست ، بد ميشمارد. سرچشمهی دريافتهاي آدمي مغز اوست ، مغز نيز مادّه است و هر چيزي از بيرون و درون در آن تواند هَناييد3.
چهارم ـ خرد را كه داور نيك و بد و راست و كج و سود و زيان ، و خود گرانمايهترين داشتهی آدميست ، آن فلسفه نميشناسد. بودن چنين چيزي را در آدمي نميپذيرد. از روي آن فلسفه آدمي همين كالبد مادّي و همين تن و جان سَتَرساست4 ، و براي فهم و دريافت درو ، چيزي جز مغزش نميباشد و اين مغز چنانكه گفتيم هَنايشپذير از چيزهاي بيرون و درونست.
اگر كتاب دكتر اراني را بنام «عرفان و اصول مادّي» خواندهايد ، در آن كتاب در اين باره چنين ميگويد : «فقط با مغز ميتوان فكر كرد. مغز مادّه و فكر يكي از خواص اين مادّه است. تجربه بما نشان ميدهد كه اگر محيط مادّي (نور ، درجه حرارت ، رطوبت و غيره) تغيير كند در ساختمان و طرز عمل موجود زنده نيز تغييرات نظير آن بظهور ميرسد. مغز نيز كاملاً تابع آن قانونست».
1ـ خواهاک = آنچه خواهند ـ و
2ـ کُناک = آنچه کنند ، عمل ـ و
3ـ هناییدن (همچون پرانیدن) = اثر کردن ؛ هَنایش = اثر ؛ هَنایا = مؤثر ـ و
4ـ سَتَرسا = محسوس ـ و
نشست يكم : چرا ما از روان سخن ميرانيم؟.
تکهی 1
بنام پاكْآفريدگار جهان
گفتارهاييست كه آقاي كسروي در روزهاي پنجشنبه در چند نشست رانده و در اين كتاب بچاپ ميرسد. دفتر پرچم
نشست يكم
🔸چرا ما از روان سخن ميرانيم؟.
جواناني خواستند كه چند نشست درپيرامون روان گفتگو شود و برخي پرسشها كردند. در اين نشست ميخواهم بازنمايم كه ما چرا از روان سخن راندهايم؟. چرا بآن زمينه درآمدهايم؟. اين از چيزهاييست كه بايد دانسته شود.
بايد دانست چهارده سال پيش كه من ميخواستم بكوششهايي آغازم چند چيز را جلوگير خود مييافتم كه يكي از آنها ـ بلكه بزرگترين همهی آنها ـ فلسفهی مادّي و بدآموزيهاي آن ميبود.
من نخواهم توانست از چِبود=ماهیت آن فلسفه و از تاريخچهی پيدايش آن سخن رانم. اينها را جوانان درسخوانده بهتر از من ميدانند. من تنها از هودههاينتیجه آن فلسفه سخن خواهم راند.
فلسفهی مادّي يا مادِيگري (يا بزبان پاك گوييم : پارديگري) بزرگترين گمراهيست كه جهان بخود ديده و يك رشته هودههايي از آن پديد آمده كه جلوگير هر گونه كوشش در راه نيكي توانستي بود ، بلكه بايستي بود. اينك آن هودهها را فهرستوار ميشماريم :
نخست ـ آن فلسفه آدمي را بسيار پست گردانيده. از ديدهی آن فلسفه ، آدمي جانوريست سردستهی جانوران ، بدانسان كه ميمون از ليمور برخاسته و اندكي از آن بالاتر است ، آدمي نيز از ميمون برخاسته و اندكي از آن بالاتر است. جدايي ديگري درميانه نيست. آن خيمها كه جانوران راست آدمي را نيز هست و جز آنها چيزي نيست. سرچشمهی همهی خواهاكها1 و كُناكهاي2 جانوران خودخواهيست و در آدمي نيز چنانست.
دوم ـ از روي آن فلسفه آدمي نيكيپذير نيست. در جايي كه آدمي از هر باره مانندهی جانورانست ، پيداست كه نيكيپذير نخواهد بود ، چنانكه جانوران نيستند. چيزيست بسيار روشن : آنچه در نهاد كسي يا چيزي نهاده شده ديگر نتواند بود.
سوم ـ از روي آن فلسفه خود نيكي و بدي در جهان نيست. هر كس هرچه را ميخواهد و بسود اوست ، نيك ميشناسد و هرچه را نميخواهد و بسود او نيست ، بد ميشمارد. سرچشمهی دريافتهاي آدمي مغز اوست ، مغز نيز مادّه است و هر چيزي از بيرون و درون در آن تواند هَناييد3.
چهارم ـ خرد را كه داور نيك و بد و راست و كج و سود و زيان ، و خود گرانمايهترين داشتهی آدميست ، آن فلسفه نميشناسد. بودن چنين چيزي را در آدمي نميپذيرد. از روي آن فلسفه آدمي همين كالبد مادّي و همين تن و جان سَتَرساست4 ، و براي فهم و دريافت درو ، چيزي جز مغزش نميباشد و اين مغز چنانكه گفتيم هَنايشپذير از چيزهاي بيرون و درونست.
اگر كتاب دكتر اراني را بنام «عرفان و اصول مادّي» خواندهايد ، در آن كتاب در اين باره چنين ميگويد : «فقط با مغز ميتوان فكر كرد. مغز مادّه و فكر يكي از خواص اين مادّه است. تجربه بما نشان ميدهد كه اگر محيط مادّي (نور ، درجه حرارت ، رطوبت و غيره) تغيير كند در ساختمان و طرز عمل موجود زنده نيز تغييرات نظير آن بظهور ميرسد. مغز نيز كاملاً تابع آن قانونست».
1ـ خواهاک = آنچه خواهند ـ و
2ـ کُناک = آنچه کنند ، عمل ـ و
3ـ هناییدن (همچون پرانیدن) = اثر کردن ؛ هَنایش = اثر ؛ هَنایا = مؤثر ـ و
4ـ سَتَرسا = محسوس ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 18
🔸 و چون اپامينونداس كشته گرديد بار ديگر پيمان آرامش ميانهی همگى يونانيان بسته گرديد. ولى آگيسيلاوس مىخواست مردم مسينا را از اين پيمان كناره گرداند. بدين عنوان كه ايشان شهرى از خود ندارند و چون ديگران همداستان نشدند آگيسيلاوس از شركت در پيمان بازايستاده بار ديگر با ثبيسيان بر سر جنگ آمد. همين پیشامد از نيكنامى آگيسيلاوس بسى كاست و مردم اين لجبازى و كينهتوزى را ازو نپسنديدند كه از بهر يك شهر بىارجى ، آسايش همگى يونان را بهم مىزند و شهر خود را گرفتار جنگ مىگرداند. در حالى كه پولى براى خرج جنگ ندارد و او ناگزير گرديده از دوستان خويش وام مىخواهد و از مردم اعانه دريافت مىدارد. در جايى كه آنهمه شكوه و توانايى را كه اسپارت در هنگام تخت نشستن او در دريا و خشكى دارا بود از دست داده و پرواى آنها را ندارد براى داشتن يك شهر كوچكى آنهمه ايستادگى از خود نمودار مىسازد.
سپس حادثهی ديگرى كه بيشتر مايهی بدنامى او گرديده اين بود كه مزدورى تاخوس1 مصرى را پذيرفت. مردم بنكوهش پرداخته مىگفتند : چگونه كسى كه در سراسر يونان فرمانده بشمار مىرود و شهرت او همهی شهرها را پر كرده خود را باختيار يك سركش مصرى مىسپارد و سركردگى سپاهيان مزدور او را بعهده مىگيرد؟ مىگفتند : در اين هشتاد سالگى كه پيرى او را از پا انداخته و از آنسوى در تن او جاى زخمها هنوز هم هست بارى مىبايست بآزادى يونان از دست ايران بكوشد و اين كارى است كه مىتوان او را معذور داشت و شايستهی سال و جايگاه او پنداشته سخن از نيك و بد آن نراند. ولى آگيسيلاوس گوش باين گفتگوها نداده هرگونه كار و تلاش را بنام تودهی اسپارت شايستهی نام و شهرت خود نمىپنداشت. بگمان او ناشايستهترين كار آن بود كه كسى در خانه بيكار نشسته چشم براه مرگ باشد كه فرارسيده او را از ميان بردارد و اينبود كه مزدورى تاخوس را پذيرفته و از پولى كه دريافت داشت كشتيها را پر از كارگران گردانيده و بدانسان كه در سفر آسياى كوچك كرده بود سى تن از اسپارتيان را بعنوان مستشار همراه خود ساخته بسوى مصر راه برگرفت.
(پلوتارخ در اينجا شرحى از گزارش اين سفر او مىنگارد كه چون ارتباطى بهيچ يك از تاريخ يونان و ايران ندارد وآنگاه دليل بر استوارى آن خبرها نيست ما ترجمه ننموديم. تا آنجا مىگويد : كه آگيسيلاوس كار خود را در مصر انجام داده و از پادشاه آنجا يك رشته ارمغانها و دويست و سى تالنت سيم دريافت داشته بآهنگ اسپارت روانه گرديد تا در آن هنگام سختى كه اسپارت نياز بىاندازه بپول و سپاه داشت خود را بآنجا برساند) مىگويد : چون از كنارههاى آفريكا راه مىپيمود بيك جايگاهى كه ويرانه بود و منيلاوس2 نام داشت رسيد. پس در آنجا همينكه كشتيها ايستاده و خواستند بخشكى درآيند او را مرگ فرارسيده بدرود زندگانى گفت. سال او در اين هنگام هشتاد و چهار بود كه چهل سال آن را در لاكيدومون پادشاهى كرده و در مدت سى سال از اين دورهی پادشاهى شهرت بىاندازه پيدا كرده بزرگترين مرد در سراسر يونانستان بشمار مىرفت و نيز او بزرگترين سردار شمرده مىشد تا زمانى كه جنگ لئوكترا رويداد. اين رسم اسپارتيان بود كه هر كه از ايشان در يكجا مىمرد هم در آنجا بخاك مىسپردند. اگرچه خاك بيگانه مىبود ولى پادشاهان را بخاك خود نقل نموده در آنجا دفن مىكردند. آگيسيلاوس را نيز به اسپارت نقل نمودند. پس از وى پسرش آرخيداموس بتخت نشست و اين حكمرانى در خاندان او تا زمان آگيس3 بود كه پشت پنجم از آگيسيلاوس بود و با دست لئونيداس4 كشته گرديد.
1ـ Tachas
2ـ Menelaus
3ـ Agis
4ـ Leonidas
7) آگيسيلاوس ـ تکهی 18
🔸 و چون اپامينونداس كشته گرديد بار ديگر پيمان آرامش ميانهی همگى يونانيان بسته گرديد. ولى آگيسيلاوس مىخواست مردم مسينا را از اين پيمان كناره گرداند. بدين عنوان كه ايشان شهرى از خود ندارند و چون ديگران همداستان نشدند آگيسيلاوس از شركت در پيمان بازايستاده بار ديگر با ثبيسيان بر سر جنگ آمد. همين پیشامد از نيكنامى آگيسيلاوس بسى كاست و مردم اين لجبازى و كينهتوزى را ازو نپسنديدند كه از بهر يك شهر بىارجى ، آسايش همگى يونان را بهم مىزند و شهر خود را گرفتار جنگ مىگرداند. در حالى كه پولى براى خرج جنگ ندارد و او ناگزير گرديده از دوستان خويش وام مىخواهد و از مردم اعانه دريافت مىدارد. در جايى كه آنهمه شكوه و توانايى را كه اسپارت در هنگام تخت نشستن او در دريا و خشكى دارا بود از دست داده و پرواى آنها را ندارد براى داشتن يك شهر كوچكى آنهمه ايستادگى از خود نمودار مىسازد.
سپس حادثهی ديگرى كه بيشتر مايهی بدنامى او گرديده اين بود كه مزدورى تاخوس1 مصرى را پذيرفت. مردم بنكوهش پرداخته مىگفتند : چگونه كسى كه در سراسر يونان فرمانده بشمار مىرود و شهرت او همهی شهرها را پر كرده خود را باختيار يك سركش مصرى مىسپارد و سركردگى سپاهيان مزدور او را بعهده مىگيرد؟ مىگفتند : در اين هشتاد سالگى كه پيرى او را از پا انداخته و از آنسوى در تن او جاى زخمها هنوز هم هست بارى مىبايست بآزادى يونان از دست ايران بكوشد و اين كارى است كه مىتوان او را معذور داشت و شايستهی سال و جايگاه او پنداشته سخن از نيك و بد آن نراند. ولى آگيسيلاوس گوش باين گفتگوها نداده هرگونه كار و تلاش را بنام تودهی اسپارت شايستهی نام و شهرت خود نمىپنداشت. بگمان او ناشايستهترين كار آن بود كه كسى در خانه بيكار نشسته چشم براه مرگ باشد كه فرارسيده او را از ميان بردارد و اينبود كه مزدورى تاخوس را پذيرفته و از پولى كه دريافت داشت كشتيها را پر از كارگران گردانيده و بدانسان كه در سفر آسياى كوچك كرده بود سى تن از اسپارتيان را بعنوان مستشار همراه خود ساخته بسوى مصر راه برگرفت.
(پلوتارخ در اينجا شرحى از گزارش اين سفر او مىنگارد كه چون ارتباطى بهيچ يك از تاريخ يونان و ايران ندارد وآنگاه دليل بر استوارى آن خبرها نيست ما ترجمه ننموديم. تا آنجا مىگويد : كه آگيسيلاوس كار خود را در مصر انجام داده و از پادشاه آنجا يك رشته ارمغانها و دويست و سى تالنت سيم دريافت داشته بآهنگ اسپارت روانه گرديد تا در آن هنگام سختى كه اسپارت نياز بىاندازه بپول و سپاه داشت خود را بآنجا برساند) مىگويد : چون از كنارههاى آفريكا راه مىپيمود بيك جايگاهى كه ويرانه بود و منيلاوس2 نام داشت رسيد. پس در آنجا همينكه كشتيها ايستاده و خواستند بخشكى درآيند او را مرگ فرارسيده بدرود زندگانى گفت. سال او در اين هنگام هشتاد و چهار بود كه چهل سال آن را در لاكيدومون پادشاهى كرده و در مدت سى سال از اين دورهی پادشاهى شهرت بىاندازه پيدا كرده بزرگترين مرد در سراسر يونانستان بشمار مىرفت و نيز او بزرگترين سردار شمرده مىشد تا زمانى كه جنگ لئوكترا رويداد. اين رسم اسپارتيان بود كه هر كه از ايشان در يكجا مىمرد هم در آنجا بخاك مىسپردند. اگرچه خاك بيگانه مىبود ولى پادشاهان را بخاك خود نقل نموده در آنجا دفن مىكردند. آگيسيلاوس را نيز به اسپارت نقل نمودند. پس از وى پسرش آرخيداموس بتخت نشست و اين حكمرانى در خاندان او تا زمان آگيس3 بود كه پشت پنجم از آگيسيلاوس بود و با دست لئونيداس4 كشته گرديد.
1ـ Tachas
2ـ Menelaus
3ـ Agis
4ـ Leonidas
✴️ امروز ایرانیان بچند گرفتاری سنگینی دچارند :
🔹1) نادانی و نافهمی ـ از بیست ملیون مردم هزار تن پیدا نمیكنید كه بحقایق زندگی آشنا باشند و هر یكی مغزهاشان پر از پندارهای بیپاست.
سی و شش سالست در این كشور مشروطه اجرا گردیده و شاید هزار تن نیست كه معنی درست آن را بشناسد. در دیگر زمینهها نیز چنینند.
🔹2) پراكندگی و پریشانی ـ از این بیست ملیون ، هزار تن دارای یک راه یا یك مقصد نیستند و شما ده تن را كه دارای یك اندیشه باشند درمیان ایشان پیدا نتوانید كرد.
🔹3) پستی و آلودگی خویها ـ از بزرگ و كوچك و زن و مرد گرفتار خویهای پست رشك و كینه و خودخواهی و خودنمایی و مانند اینها هستند و بسیاری از آنان پستترین خویها را دارند.
🔹4) كوتاهی اندیشهها و پستی آرزوها ـ انبوه مردم ـ بخصوص درسخواندگان ـ جز در اندیشهی خوشیهای خود نیستند و كمتر یكی دربند رستگاری توده یا پیشرفت كشور میباشند ، این هایهویها و روزنامهنویسها و حزبسازیها بیشترش جز بامید سودهای خودشان نمیباشد.
🔸این چهار رشته گرفتاریست كه هر یكی برای نابودی یك توده بسست ، هر یكی زیانكارتر از وبا و طاعون میباشد
🔸ولی چارهی همهی اینها یك چیز و آن منتشر كردن حقایق است.
(پرچم روزانه شمارهی ۱۶۶)
🔹1) نادانی و نافهمی ـ از بیست ملیون مردم هزار تن پیدا نمیكنید كه بحقایق زندگی آشنا باشند و هر یكی مغزهاشان پر از پندارهای بیپاست.
سی و شش سالست در این كشور مشروطه اجرا گردیده و شاید هزار تن نیست كه معنی درست آن را بشناسد. در دیگر زمینهها نیز چنینند.
🔹2) پراكندگی و پریشانی ـ از این بیست ملیون ، هزار تن دارای یک راه یا یك مقصد نیستند و شما ده تن را كه دارای یك اندیشه باشند درمیان ایشان پیدا نتوانید كرد.
🔹3) پستی و آلودگی خویها ـ از بزرگ و كوچك و زن و مرد گرفتار خویهای پست رشك و كینه و خودخواهی و خودنمایی و مانند اینها هستند و بسیاری از آنان پستترین خویها را دارند.
🔹4) كوتاهی اندیشهها و پستی آرزوها ـ انبوه مردم ـ بخصوص درسخواندگان ـ جز در اندیشهی خوشیهای خود نیستند و كمتر یكی دربند رستگاری توده یا پیشرفت كشور میباشند ، این هایهویها و روزنامهنویسها و حزبسازیها بیشترش جز بامید سودهای خودشان نمیباشد.
🔸این چهار رشته گرفتاریست كه هر یكی برای نابودی یك توده بسست ، هر یكی زیانكارتر از وبا و طاعون میباشد
🔸ولی چارهی همهی اینها یك چیز و آن منتشر كردن حقایق است.
(پرچم روزانه شمارهی ۱۶۶)
✴️ گواهی پاکدلانه
(یا داوری توده)
نگارنده قبل از اینكه به نوشتههای سودمند پیمان و پرچم آشنا گرد[م] بنوبهی خویش یكی از طرفداران جدی شعر و شاعری بوده و گاهی هم كه برحسب تصادف میدیدم در روزنامهی پرچم نوشتههایی راجع به شعر و شاعری یا سایر خرافات بچاپ رسیده و خردهگیری از گفتهی شاعران كردهاید بدون اینكه در اطراف این نوشتههای گرانبها فكر كنم بمقام اعتراض برآمده و فكر میكردم كه چرا به گفتههای شاعران كه حقیقتاً مفاخر ملی ما بشمار میروند خردهگیری میكنند؟ ولی بعد از اینكه توسط آزادگان پاكدل با نوشتههای پیمان و پرچم از نزدیك آشنا گردیده و بحقایق آن پی بردم دانستم كه شاعران تا حالا باعث آلودگی ما بوده و حقیقتاً یك مانع بزرگی بین ما و حقایق بودهاند و بسی افسوس میخورم كه چرا عمری بیهوده با قافیهبافی شاعران و یاوهگویی صوفیان و امثال اینها بسر برده و متوجه این گمراهی خویش نگردیدهام. راستی برای یك جوان جای بسی تأسف است كه خویشتن را با گفتههای پوچ و بیاساس شاعران مشغول كرده و عوض اینكه كتابهای سودمند علمی را مطالعه نموده و از آن استفاده نماید دیوان حافظ را جلو خود گذاشته و مغز خود را با شعرهای بیمعنی كه منظور شاعر بغیر از قافیهسازی چیز دیگر نبوده خسته نماید. مثلاً یك شعر آن را بعنوان نمونه مینویسم و میخواهم خوانندگان با من همراهی كنند كه بیندیشیم و ببینیم ما از این شعر چه سودی توانیم برد؟!
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر تا سحرگه ز كنار تو جوان برخیزم
آیا در حقیقت منظور شاعر از ساختن این شعر چه بوده؟ پیداست كه منظورش چیزی جز فساد اخلاق و بیشرمی چیز دیگر نمیباشد. یك پیرمرد پنجاه یا شصت سالهای كه به گفتن یك همچو حرف بیشرمانهای مبادرت میكند ما دیگر چطور میتوانیم از گفتههای او درس اخلاق یاد گرفته و از این آلودگیها خود را رها سازیم. آنهایی كه اینگونه اشخاص را مفاخر ملی خویش قلمداد كرده و از اینها طرفداری میكنند اگر در اشعارشان درست فكر كرده عقل خویش را قاضی قرار دهند متوجه گمراهی خویش خواهند گردید ـ دیگر برای آنها جای شك و شبههای دربارهی گفتارهای پیمان و پرچم باقی نخواهد ماند ـ بسی از آزادگان پاكدل سپاسگزارم كه مرا با پرچم و پیمان آشنا گردانیده و افتخار دارم كه نوشتههای دارندهی پرچم را كه جز حقایق چیز دیگر نیست سرمشق زندگانی خویش قرار داده و بآزادگان پیوستهام.
تهران ـ حسین صداقهای
(پرچم روزانه شمارهی 241 دوشنبه دوم آذرماه 1321)
(یا داوری توده)
نگارنده قبل از اینكه به نوشتههای سودمند پیمان و پرچم آشنا گرد[م] بنوبهی خویش یكی از طرفداران جدی شعر و شاعری بوده و گاهی هم كه برحسب تصادف میدیدم در روزنامهی پرچم نوشتههایی راجع به شعر و شاعری یا سایر خرافات بچاپ رسیده و خردهگیری از گفتهی شاعران كردهاید بدون اینكه در اطراف این نوشتههای گرانبها فكر كنم بمقام اعتراض برآمده و فكر میكردم كه چرا به گفتههای شاعران كه حقیقتاً مفاخر ملی ما بشمار میروند خردهگیری میكنند؟ ولی بعد از اینكه توسط آزادگان پاكدل با نوشتههای پیمان و پرچم از نزدیك آشنا گردیده و بحقایق آن پی بردم دانستم كه شاعران تا حالا باعث آلودگی ما بوده و حقیقتاً یك مانع بزرگی بین ما و حقایق بودهاند و بسی افسوس میخورم كه چرا عمری بیهوده با قافیهبافی شاعران و یاوهگویی صوفیان و امثال اینها بسر برده و متوجه این گمراهی خویش نگردیدهام. راستی برای یك جوان جای بسی تأسف است كه خویشتن را با گفتههای پوچ و بیاساس شاعران مشغول كرده و عوض اینكه كتابهای سودمند علمی را مطالعه نموده و از آن استفاده نماید دیوان حافظ را جلو خود گذاشته و مغز خود را با شعرهای بیمعنی كه منظور شاعر بغیر از قافیهسازی چیز دیگر نبوده خسته نماید. مثلاً یك شعر آن را بعنوان نمونه مینویسم و میخواهم خوانندگان با من همراهی كنند كه بیندیشیم و ببینیم ما از این شعر چه سودی توانیم برد؟!
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر تا سحرگه ز كنار تو جوان برخیزم
آیا در حقیقت منظور شاعر از ساختن این شعر چه بوده؟ پیداست كه منظورش چیزی جز فساد اخلاق و بیشرمی چیز دیگر نمیباشد. یك پیرمرد پنجاه یا شصت سالهای كه به گفتن یك همچو حرف بیشرمانهای مبادرت میكند ما دیگر چطور میتوانیم از گفتههای او درس اخلاق یاد گرفته و از این آلودگیها خود را رها سازیم. آنهایی كه اینگونه اشخاص را مفاخر ملی خویش قلمداد كرده و از اینها طرفداری میكنند اگر در اشعارشان درست فكر كرده عقل خویش را قاضی قرار دهند متوجه گمراهی خویش خواهند گردید ـ دیگر برای آنها جای شك و شبههای دربارهی گفتارهای پیمان و پرچم باقی نخواهد ماند ـ بسی از آزادگان پاكدل سپاسگزارم كه مرا با پرچم و پیمان آشنا گردانیده و افتخار دارم كه نوشتههای دارندهی پرچم را كه جز حقایق چیز دیگر نیست سرمشق زندگانی خویش قرار داده و بآزادگان پیوستهام.
تهران ـ حسین صداقهای
(پرچم روزانه شمارهی 241 دوشنبه دوم آذرماه 1321)
🔶 در پیرامون روان
نشست يكم : چرا ما از روان سخن ميرانيم؟.
تکهی 2
🔸 پنجم ـ از ديدهی آن فلسفه ، زندگاني جز نبردي1 درميان زندگان و جهان جز نبردگاهي نيست. از روي آن فلسفه ، چنانكه در جانوران سرچشمهی همهی خواهاكها و كُناكهاشان «خودخواهي» است ، در آدميان نيز چنانست. هر زنده و جنبندهاي در اينجهان تنها خود را خواهد و همه چيز را براي خود خواهد و ناچاريست كه درميانهی آنها كشاكش پديد آيد. ناچاريست كه كشاكش پديد آيد و هر توانايي ناتوانان را زير پا گزارد و در راه خوشيهاي خود پيش رود. ناچاريست كه چنين كند. جز اين نتواند كرد و نشايد كرد.
ششم ـ اين فلسفه نيكخواهان جهان را بسيار خوار ميگرداند و از ارج مياندازد. زردشت و كنفوسيوس و موسا و عيسا و محمد و ديگران كه هر يكي در زمان خود برخاسته و در راه نيكي جهانيان كوششها كرده و رنجها بردهاند ، در انديشهی پيروان مادّيگري جز كسان سودجو نميبودهاند و جز سود خود و تودهی خود را نميخواستهاند. هر يكي از آنان را نيازمنديهاي مادّي بكوششها برانگيخته بوده.
پيروان اين فلسفه ميانهی صوفيان پنداربافِ گمراه و ديگر بدآموزان كه بيشترشان جز درپي شكمچراني نميبودهاند ، با مرداني همچون زردشت و محمد و ديگران كه راهنماييهاي بسيار ارجدار بجهانيان كردهاند و در آن راه رنجها كشيده و گزندها ديدهاند ، جدايي نمیگزارند و همه را به يك رشته ميكشند.
آن كتاب دكتر اراني كه نامش بردم در اين زمينه است. اگر بخوانيد خواهيد ديد چه رنگي بكوششهاي نيكخواهان بزرگ جهان داده. خواهيد ديد پاكمرد عرب كه بيست سال رنجها برده و گزندها ديده با بتپرستي و ديگر نادانيهاي زمان نبرد كرد و شاهراهي براي زندگاني بروي مردم بگشاد ، و حسين حلاج كه فريب پندارهاي صوفيانه را خورده هوسمندانه و سبكمغزانه دم از خدايي ميزد و سرانجام جان در راه آن دعوي پوچ و كودكانه گزاشت ، هر دوي آنها در ديدهی يك دانشمند مادّي به يك پايگاه هست ، هر دوي آنها درپي سود خود ميبودهاند.
اينها هودههاي آن فلسفه است ـ هودههايي كه با آيين زندگاني برخورد ميدارد. اگر نيك انديشيد چيزهايي بسيار بزرگست ، چيزهايي بسيار هَناياست. چيزهاييست كه زندگاني را بيكبار زير و رو تواند گردانيد. چيزهاييست كه تمدن يا پيشرفت دههزار سالهی آدميان را از ميان تواند برد. اگر اينها راستست پس بايد هيچ گونه كوششي در راه نيكي مردمان نكرد ، بلكه خود نام نيكي را نبرده بايد كسي را در بدكاري ننكوهيد ، دزدان و راهزنان را دنبال نكرد ، از آدمكشان جلو نگرفت ، بلكه بايد قانونها را برانداخت ، دادگاهها را بهم زد. در جايي كه آدمي بايد بنبردد ، پس آنكه نبرديده و چيره درآمده و هَماوَرد=حریف خود را لگدمال كرده يا نابود گردانيده بايد باو آفرين خواند ، نه آنكه بدادگاهش كشيد و كيفري داد.
بايد فرهنگ را نيز از ميان برد. زيرا در حالي كه آدمي نيكي نتواند پذيرفت چه جاي كوشش به نيك گردانيدن نورسانست؟!.
معني راست مادّيگري و هودههاي آن را بهتر از ديگران نيتچه فهميده. از زبان اين فيلسوف چيزهايي ميگويند كه شنيدنيست ، اين جملهها را برايتان از روزنامهی پند ميخوانم :
«مبناي فلسفهی ما اينست كه ضعفا و بينوايان بايد محو شوند. انسان بايد درست چگونگي حب نفس را بياموزد و بيجهت دنبال اوهامي مانند دوستي نوع و ملاحظهی همسايه نرود. عقايد غلطي كه دربارهی رعايت حال ضعيفان و اشخاص ناتوان در مغزهاي ما جايگير شده و مدايح و تمجيداتي كه دين از همدردي و خضوع نفس و فداكاري كرده ، ما را به اخلاق بندگي و روحيهی غلامي سوق داده است. سعادت چيست؟. سعادت ؛ احساس تفوق و برتريست و رفع موانع زندگي. منظور حيات رضايت قلب نيست ، تحصيل قدرت بيشتر است. صلح نيست ، جنگ است. فضيلت نيست ، كارآمدي و كفايت است».
فيلسوف مادّي درست[=کامل] ، اين نيتچه بوده. اگر فلسفهی مادّي راست بودي ، معنايش جز اين نبودي. جملههايي نيز از زبان شوپنهاور در كتابهاي عربي خواندهام كه ترجمه ميكنم :
«در جهان نيكي نيست. نيكي چگونه تواند بود در حالي كه آدمي سرچشمهی كارهايش خودخواهيست!. چارهاي نيست جز خود را كشتن و نابود ساختن و يا زن ناگرفتن و فرزند پديد نياوردن».
اينهم گفتههاي فيلسوف مادّي ديگر. بيشُوَند[=بیسبب] نيست كه ميگوييم : مادّيگري بزرگترين گمراهيست كه جهان بخود ديده. شما بيگمان بدانيد كه بديهايي كه امروز در جهانست بخش بزرگي از آن هودهی مادّيگريست. اين گرفتاري بزرگي كه براي جهان پيش آمده و هر بيست سال و سي سال دولتهاي بزرگ اروپا بجنگ برميخيزند و سراسر جهان را ناآسوده ميگردانند ، اين گرفتاري يكي از هودههاي فلسفهی مادّيست. شما اگر به دلهاي هيتلر و موسوليني و چرچيل و روزولت و ديگر راهبران جنگ راه داشتيدي ديديدي انديشهی هر يكي جز اينها نيست :
نشست يكم : چرا ما از روان سخن ميرانيم؟.
تکهی 2
🔸 پنجم ـ از ديدهی آن فلسفه ، زندگاني جز نبردي1 درميان زندگان و جهان جز نبردگاهي نيست. از روي آن فلسفه ، چنانكه در جانوران سرچشمهی همهی خواهاكها و كُناكهاشان «خودخواهي» است ، در آدميان نيز چنانست. هر زنده و جنبندهاي در اينجهان تنها خود را خواهد و همه چيز را براي خود خواهد و ناچاريست كه درميانهی آنها كشاكش پديد آيد. ناچاريست كه كشاكش پديد آيد و هر توانايي ناتوانان را زير پا گزارد و در راه خوشيهاي خود پيش رود. ناچاريست كه چنين كند. جز اين نتواند كرد و نشايد كرد.
ششم ـ اين فلسفه نيكخواهان جهان را بسيار خوار ميگرداند و از ارج مياندازد. زردشت و كنفوسيوس و موسا و عيسا و محمد و ديگران كه هر يكي در زمان خود برخاسته و در راه نيكي جهانيان كوششها كرده و رنجها بردهاند ، در انديشهی پيروان مادّيگري جز كسان سودجو نميبودهاند و جز سود خود و تودهی خود را نميخواستهاند. هر يكي از آنان را نيازمنديهاي مادّي بكوششها برانگيخته بوده.
پيروان اين فلسفه ميانهی صوفيان پنداربافِ گمراه و ديگر بدآموزان كه بيشترشان جز درپي شكمچراني نميبودهاند ، با مرداني همچون زردشت و محمد و ديگران كه راهنماييهاي بسيار ارجدار بجهانيان كردهاند و در آن راه رنجها كشيده و گزندها ديدهاند ، جدايي نمیگزارند و همه را به يك رشته ميكشند.
آن كتاب دكتر اراني كه نامش بردم در اين زمينه است. اگر بخوانيد خواهيد ديد چه رنگي بكوششهاي نيكخواهان بزرگ جهان داده. خواهيد ديد پاكمرد عرب كه بيست سال رنجها برده و گزندها ديده با بتپرستي و ديگر نادانيهاي زمان نبرد كرد و شاهراهي براي زندگاني بروي مردم بگشاد ، و حسين حلاج كه فريب پندارهاي صوفيانه را خورده هوسمندانه و سبكمغزانه دم از خدايي ميزد و سرانجام جان در راه آن دعوي پوچ و كودكانه گزاشت ، هر دوي آنها در ديدهی يك دانشمند مادّي به يك پايگاه هست ، هر دوي آنها درپي سود خود ميبودهاند.
اينها هودههاي آن فلسفه است ـ هودههايي كه با آيين زندگاني برخورد ميدارد. اگر نيك انديشيد چيزهايي بسيار بزرگست ، چيزهايي بسيار هَناياست. چيزهاييست كه زندگاني را بيكبار زير و رو تواند گردانيد. چيزهاييست كه تمدن يا پيشرفت دههزار سالهی آدميان را از ميان تواند برد. اگر اينها راستست پس بايد هيچ گونه كوششي در راه نيكي مردمان نكرد ، بلكه خود نام نيكي را نبرده بايد كسي را در بدكاري ننكوهيد ، دزدان و راهزنان را دنبال نكرد ، از آدمكشان جلو نگرفت ، بلكه بايد قانونها را برانداخت ، دادگاهها را بهم زد. در جايي كه آدمي بايد بنبردد ، پس آنكه نبرديده و چيره درآمده و هَماوَرد=حریف خود را لگدمال كرده يا نابود گردانيده بايد باو آفرين خواند ، نه آنكه بدادگاهش كشيد و كيفري داد.
بايد فرهنگ را نيز از ميان برد. زيرا در حالي كه آدمي نيكي نتواند پذيرفت چه جاي كوشش به نيك گردانيدن نورسانست؟!.
معني راست مادّيگري و هودههاي آن را بهتر از ديگران نيتچه فهميده. از زبان اين فيلسوف چيزهايي ميگويند كه شنيدنيست ، اين جملهها را برايتان از روزنامهی پند ميخوانم :
«مبناي فلسفهی ما اينست كه ضعفا و بينوايان بايد محو شوند. انسان بايد درست چگونگي حب نفس را بياموزد و بيجهت دنبال اوهامي مانند دوستي نوع و ملاحظهی همسايه نرود. عقايد غلطي كه دربارهی رعايت حال ضعيفان و اشخاص ناتوان در مغزهاي ما جايگير شده و مدايح و تمجيداتي كه دين از همدردي و خضوع نفس و فداكاري كرده ، ما را به اخلاق بندگي و روحيهی غلامي سوق داده است. سعادت چيست؟. سعادت ؛ احساس تفوق و برتريست و رفع موانع زندگي. منظور حيات رضايت قلب نيست ، تحصيل قدرت بيشتر است. صلح نيست ، جنگ است. فضيلت نيست ، كارآمدي و كفايت است».
فيلسوف مادّي درست[=کامل] ، اين نيتچه بوده. اگر فلسفهی مادّي راست بودي ، معنايش جز اين نبودي. جملههايي نيز از زبان شوپنهاور در كتابهاي عربي خواندهام كه ترجمه ميكنم :
«در جهان نيكي نيست. نيكي چگونه تواند بود در حالي كه آدمي سرچشمهی كارهايش خودخواهيست!. چارهاي نيست جز خود را كشتن و نابود ساختن و يا زن ناگرفتن و فرزند پديد نياوردن».
اينهم گفتههاي فيلسوف مادّي ديگر. بيشُوَند[=بیسبب] نيست كه ميگوييم : مادّيگري بزرگترين گمراهيست كه جهان بخود ديده. شما بيگمان بدانيد كه بديهايي كه امروز در جهانست بخش بزرگي از آن هودهی مادّيگريست. اين گرفتاري بزرگي كه براي جهان پيش آمده و هر بيست سال و سي سال دولتهاي بزرگ اروپا بجنگ برميخيزند و سراسر جهان را ناآسوده ميگردانند ، اين گرفتاري يكي از هودههاي فلسفهی مادّيست. شما اگر به دلهاي هيتلر و موسوليني و چرچيل و روزولت و ديگر راهبران جنگ راه داشتيدي ديديدي انديشهی هر يكي جز اينها نيست :
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
دنباله ـ تکهی 1
🔸 دنباله
چنانکه در دیباچهی کتاب وعده دادهایم در اینجا خلاصهای از تاریخ ایران و یونان میآوریم و این برای روشنی سرگذشتهاست که در این بخش کتاب ترجمه نمودهایم :
يكى از حوادث بزرگ تاريخ همانا كشاكشها و جنگهايى است كه در زمان باستان در ميانهي پادشاهان جهانگشاى هخامنشى با شهرهاى يونان رویداده. اين جنگها نشانههاى بزرگى از خود در تاريخ يادگار گزارده و چنانكه بجستجو پردازيم قرنها حوادث ميانهي اروپا و آسيا جز نتيجههاى ناگزير آن جنگها نبوده است. از اين جهت ما افسوس داريم كه در ايران نگارشى يا كتابى دربارهي آن پيشامدهاى بس مهم تاريخى از آن زمان بازنمانده و تنها نگارشهاى يكرويهي خود يونانيان است كه ما را از گزارش آنها آگاه مىگرداند.
نخستين كشاكش در ميان يونان و ايران در زمان داريوش بزرگ پديد آمد و چون يونانيان پاس بزرگى آن شاه را نمىداشتند و خيرهسرانه در كارهاى يونانيان آسياى كوچك دخالت مىنمودند داريوش بر خود فرض شمرد كه گوشى از آنان بمالد شايد هم كار را آسانتر از آنكه بود مىدانست و اينبود كه داتيس نامى را با دستهاى از سپاه بر سر يونان فرستاد و حادثهاى كه بنام «جنگ ماراثون» شهرت يافته در ميانه رویداد.
اين جنگ در خشكى بود و بدانسان كه شرقشناسان اروپا تحقيق نمودهاند در سال چهارصد و نود پيش از ميلاد رویداد. از جانب يونانيان تنها مردم آتن پيش آمده و اسپارتيان هنوز بايستى برسند كه دير كردند و جنگ را درنيافتند. آتنيان ده تن را براى سردارى برگزيده بودند كه هر كسى روزى را به نوبت عهدهدار آن سخت مىشد. يكى از آن ده تن ملتياديس و ديگرى آريستيديس بود. داستان اين جنگ را پلوتارخ در سرگذشت آريستيديس سروده و نيز در سرگذشت ثميستوكليس و ديگران نام آن را برده است.
در اين جنگ ايرانيان شكست خوردند و مىتوان گفت كه اين فيروزى يونانيان مايهي فيروزيهاى ديگر آنان گرديد. زيرا چنانكه در داستان ثميستوكليس آورده شده او از هوشيارى گزارش آينده را پيشبينى نموده آتنيان را بساختن كشتيهاى جنگى و ديگر آمادگيها برانگيخته و در سايهي اين آمادگيهاى ايشان بود كه در جنگهاى ديرتر نيز فيروزى دريافتند.
پس از جنگ ماراثون داريوش در سال ۴٨۶ بدرود زندگى گفته و نوبت پادشاهى بپسر او خشايارشا رسيد و اين پادشاه آن ننگ را كه از رهگذر جنگ ماراثون بهرهي ايران شده بود برنتافته بسيج سپاه بس بزرگى ديده روانهي يونان گرديد.
اين داستان بس دراز است و پلوتارخ اگرچه در سرگذشت ثميستوكليس و آريستيديس مقدارى از آن را سروده ولى مقدار بيشتر آن را فروگزارده. از جمله سرگذشت تنگهي ثرموپولاى و جانفشانيهاى لئونيداس پادشاه اسپارت و همراهان دلير او را كه در تاريخ يونان ارج بسيار دارد فروگزارده و تنها بيكى دو جمله از آن بسنده نموده و ما در شگفت هستيم كه چگونه پلوتارخ سرگذشتى از لئونيداس نياورده. مگر اينكه آورده باشد و از اين نسخههاى كتاب او بيرون كرده باشند چنانكه دربارهي اپامينونداس و كسان ديگر همين كار كرده شده است.
اين جنگ كه مىتوان آن را رستاخيز يونانستان شمرد در سال ۴7٠1 رويداد و يكى از كسانى كه در اين جنگ سررشتهدار بودند ثمسيتوكليس و ديگرى آریستيديس بود كه سرگذشت هر دو را ترجمه نمودهايم.
دامنهي اين جنگ حادثهي پلاتاى مىباشد كه در سال ۴٧٩ رويداد و ماردونيوس سپهسالار بزرگ ايران كه داماد داريوش بود كشته گرديد. داستان اين حادثه را هم پلوتارخ در سرگذشت آريستيديس آورده است.
1ـ اصل : 480. از روی پاراگراف آینده این غلط نمایان میگردد.
دنباله ـ تکهی 1
🔸 دنباله
چنانکه در دیباچهی کتاب وعده دادهایم در اینجا خلاصهای از تاریخ ایران و یونان میآوریم و این برای روشنی سرگذشتهاست که در این بخش کتاب ترجمه نمودهایم :
يكى از حوادث بزرگ تاريخ همانا كشاكشها و جنگهايى است كه در زمان باستان در ميانهي پادشاهان جهانگشاى هخامنشى با شهرهاى يونان رویداده. اين جنگها نشانههاى بزرگى از خود در تاريخ يادگار گزارده و چنانكه بجستجو پردازيم قرنها حوادث ميانهي اروپا و آسيا جز نتيجههاى ناگزير آن جنگها نبوده است. از اين جهت ما افسوس داريم كه در ايران نگارشى يا كتابى دربارهي آن پيشامدهاى بس مهم تاريخى از آن زمان بازنمانده و تنها نگارشهاى يكرويهي خود يونانيان است كه ما را از گزارش آنها آگاه مىگرداند.
نخستين كشاكش در ميان يونان و ايران در زمان داريوش بزرگ پديد آمد و چون يونانيان پاس بزرگى آن شاه را نمىداشتند و خيرهسرانه در كارهاى يونانيان آسياى كوچك دخالت مىنمودند داريوش بر خود فرض شمرد كه گوشى از آنان بمالد شايد هم كار را آسانتر از آنكه بود مىدانست و اينبود كه داتيس نامى را با دستهاى از سپاه بر سر يونان فرستاد و حادثهاى كه بنام «جنگ ماراثون» شهرت يافته در ميانه رویداد.
اين جنگ در خشكى بود و بدانسان كه شرقشناسان اروپا تحقيق نمودهاند در سال چهارصد و نود پيش از ميلاد رویداد. از جانب يونانيان تنها مردم آتن پيش آمده و اسپارتيان هنوز بايستى برسند كه دير كردند و جنگ را درنيافتند. آتنيان ده تن را براى سردارى برگزيده بودند كه هر كسى روزى را به نوبت عهدهدار آن سخت مىشد. يكى از آن ده تن ملتياديس و ديگرى آريستيديس بود. داستان اين جنگ را پلوتارخ در سرگذشت آريستيديس سروده و نيز در سرگذشت ثميستوكليس و ديگران نام آن را برده است.
در اين جنگ ايرانيان شكست خوردند و مىتوان گفت كه اين فيروزى يونانيان مايهي فيروزيهاى ديگر آنان گرديد. زيرا چنانكه در داستان ثميستوكليس آورده شده او از هوشيارى گزارش آينده را پيشبينى نموده آتنيان را بساختن كشتيهاى جنگى و ديگر آمادگيها برانگيخته و در سايهي اين آمادگيهاى ايشان بود كه در جنگهاى ديرتر نيز فيروزى دريافتند.
پس از جنگ ماراثون داريوش در سال ۴٨۶ بدرود زندگى گفته و نوبت پادشاهى بپسر او خشايارشا رسيد و اين پادشاه آن ننگ را كه از رهگذر جنگ ماراثون بهرهي ايران شده بود برنتافته بسيج سپاه بس بزرگى ديده روانهي يونان گرديد.
اين داستان بس دراز است و پلوتارخ اگرچه در سرگذشت ثميستوكليس و آريستيديس مقدارى از آن را سروده ولى مقدار بيشتر آن را فروگزارده. از جمله سرگذشت تنگهي ثرموپولاى و جانفشانيهاى لئونيداس پادشاه اسپارت و همراهان دلير او را كه در تاريخ يونان ارج بسيار دارد فروگزارده و تنها بيكى دو جمله از آن بسنده نموده و ما در شگفت هستيم كه چگونه پلوتارخ سرگذشتى از لئونيداس نياورده. مگر اينكه آورده باشد و از اين نسخههاى كتاب او بيرون كرده باشند چنانكه دربارهي اپامينونداس و كسان ديگر همين كار كرده شده است.
اين جنگ كه مىتوان آن را رستاخيز يونانستان شمرد در سال ۴7٠1 رويداد و يكى از كسانى كه در اين جنگ سررشتهدار بودند ثمسيتوكليس و ديگرى آریستيديس بود كه سرگذشت هر دو را ترجمه نمودهايم.
دامنهي اين جنگ حادثهي پلاتاى مىباشد كه در سال ۴٧٩ رويداد و ماردونيوس سپهسالار بزرگ ايران كه داماد داريوش بود كشته گرديد. داستان اين حادثه را هم پلوتارخ در سرگذشت آريستيديس آورده است.
1ـ اصل : 480. از روی پاراگراف آینده این غلط نمایان میگردد.