پاکدینی ـ احمد کسروی
7.58K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر
ریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبر؟
زینهمه خواری که بینی زافتاب و خاک و باد
چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبر؟
از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی
چند میترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر؟
🔸🔸
آنکه خود را پاک میداند ز هر آلودگی
میکند مردارخواری چون غراب ای رنجبر
گر که اطفال تو بی‌شامند شبها باک نیست
خواجه تیهو می‌کند هر شب کباب ای رنجبر

شادروان پروین اعتصامی
🔶 در پیرامون روان
نشست ششم : ما روان را بدانسان كه فهميده‌ی ديگرانست نمي‌شناسيم
تکه‌ی 2

🔸 در اين باره نخست بايد دانست كه اين گفته‌ها پيش از سخنان ما گفته شده. سخنان ما تازه‌تر از اينهاست. اگر دكتر اراني زنده بودي و سخنان ما را شنيدي گمانِ بيشتر آنست كه تكاني در انديشه‌ی او پديد آمدي.
دوم اين چيزها كه دكتر اراني و ديگر پيروان فلسفه‌ی مادّي نوشته‌اند هنوز بيگمان نشده و كساني از دانشمندان اروپا آخشيج آنها را نوشته‌اند. از جمله فلاماريون دانشمند ستاره‌شناس فرانسه‌اي كتابي زير عنوان «رازهاي مرگ» نوشته كه بفارسي نيز ترجمه شده كه باشد كساني از شما آن را خوانده‌اند. در اين كتاب فلاماريون بگفتار درازي در برابر گفته‌هاي پيروان مادّيگري برخاسته ، و چون برخي از نوشته‌هاي او درخور ارجست تكه‌هايي نيز از آن بعنوان نمونه برايتان مي‌خوانم. مي‌گويد :
«حال ببينيم مغز چيست؟. مغز عضو فكر است و در اين ترديدي نيست. ولي از طرف ديگر برخلاف عقايد متقدمين تمامي آن نيز براي فكر و زندگي لازم نيست. دوست دانشمند من (ادموند پريه) در فرهنگستان علوم در جلسه‌ی ٢٢ دسامبر ١٩١٣ چنين گفت : مردي مغزش به يك مجموعه‌ی چركي مبدل شده بود و معهذا بدون هيچ گونه درد و اختلال روحي تا يك سال بزيست.
در ژوييه‌ی ١٩١٤ دكتر هالوپر در هيئت جراحان چنين بيان كرد : دختر جواني بواسطه‌ی سقوط از قطار مغزش آسيب ديده بود. قسمتي از استخوان را برداشتم و در معاينه‌ی مغز ديده شد كه قسمت عمده‌ی آن بكلي له شده است.
اگرچه معالجات طبي نمي‌توانند عضو لطيفي چون مغز را پس از له شدن بحال اوليه برگردانند معذلك بيمار نجات يافت.
در ٢٤ مارس ١٩١٧ در فرهنگستان علوم ، دكتر كپن سرباز مجروحي را عمل كرد و قسمتي از مغز را برداشت. مريض شفا يافت بدون آنكه در حالات روحي او اختلالي ايجاد شود.
از اين مثالها فراوان مي‌توان ذكر كرد. ولي به اِطاله‌ی كلام نپردازيم.
چيزي كه هست در اين قبيل موارد قسمتي از مغز باقي خواهد ماند و همين يك قسمت ولو آنكه مقدار كمي هم باشد ، مورد استفاده‌ی روح قرار خواهد گرفت.
اگر متخصصين فن كالبدشكافي ، روح را در نوك چاقوي خود نمي‌يابند بدليل اينست كه روح آنجا نيست و اگر پزشكان و فيزيولوژيستها قواي روحي انسان را خاصيت مادّه‌ی مغز مي‌پندارند در اشتباه بزرگي هستند. در وجود انسان غير از مادّه‌ی خاكستري و سفيد مغز چيز ديگري هم هست».
اين هم گفته‌هاي فلاماريون. اگرچه من باين دانشمند فرانسه‌اي چندان دلگرمي نمي‌دارم و بسياري از سخنان او در همين كتاب جز از روي پندارپرستي نيست ، ولي چون اين تكه‌ها رويه‌ی دانشي مي‌دارد و داستان آزمايشهاييست كه دانشمنداني كرده‌اند مي‌بايد ارج گزاريم و شما مي‌بينيد كه اينها بوارونه‌ی گفته‌هاي دكتر ارانيست. اين را مي‌گويم تا بدانيد كه اين سخنان درميان خود دانشمندان بيچون و چرا نگرديده.
اگر گفته‌هاي دكارت و ديگران درباره‌ی روان خام مي‌بوده دليل اين نيست كه هرچه پيروان مادّيگري در برابر آنها گفتند بيچون و چرا پذيرفته شود.
سوم اين جُستار كه دريافتها و خواهاكها همبستگي با مغز دارد چندان كه پنداشته مي‌شود ، ناسازگار با گفته‌هاي ما نيست. زيرا چنانكه بارها روشن گردانيده‌ايم ما جانوران را به همان گونه مي‌شناسيم كه دانشها نشان مي‌دهد. درباره‌ی كارهاي تني و مغزي آنها هرچه دانشمندان با دليل بگويند ما پذيرفته‌ايم و مي‌پذيريم. آدمي نيز از روي سرشت جاني همان حال را دارد. اگر اين روشن گرديده كه سرچشمه‌ی دريافتها و خواهاكهاي آدمي مغز اوست ما در زمينه‌ی دريافتها و خواهاكهاي جاني ايرادي نخواهيم داشت. اينها ناسازگار با گفته‌هاي ما نيست.
گفتگوي ما همه درباره‌ی دريافتهاي روانيست. گفته‌هاي پيروان مادّيگري در اين باره با آميغهايي كه ما مي‌دانيم راست نمي‌آيد. نيك روشنست كه جستجوي آنان در اين زمينه خامست ، نارساست.
زيرا چنانكه ديديد آنان اين بخش از خيمها و دريافتهاي آدمي را كم شناخته بلكه هيچ نشناخته‌اند و آدمي را از هر باره با چهارپايان يكسان گرفته از برتريها و فزونيهاي آدمي كه بسيار روشنست چشم پوشيده‌اند. ديگر چه خامي بدتر از اين؟!. چه نارسايي بيشتر از اين؟!.
دین و جهان.pdf
1.3 MB
🔶 دین و جهان

🖌 احمد کسروی

🔍 جستار : دین و دانش ، گرفتاریهای ایران و جهان ، سختی زندگانی کنونی ، جنگ ، مادّیگری ، ماشینیزم ، اقتصاد دادگرانه

📊 شمار ساتها : ۸۷

بازپسین پراکنش : فروردین ۱۳۹۸

کتابخانه‌ی پاکدینی

🔸 این کتاب از سوی «باهَماد پاکدینان» و بدست «کوشاد تلگرام» پراکنده میگردد.
mollãyãne Wuwtar bexãnand 2.pdf
205.6 KB
🔶 ملایان شوشتر بخوانند

(بخش دوم)

🖌 محمدعلی امام

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)

🔸كتاب به خودی خود یا به گفته‌ی شما «فی نفس الامر» ارجی ندارد و اگر در آن اندیشه‌های سودمندی نوشته شده باشد ، اندیشه‌هایی كه به زندگی آدمیانه‌ی توده‌ها سود دهد ارجدار خواهد بود. برعكس اگر در كتاب افكار پست و اندیشه‌های شومی نوشته شده چون وسیله‌ی بازماندن و پراكنده شدن اندیشه‌های زشت و زیان‌آور خواهد شد بسیار پست و بی‌ارج است.

🔸این با بودن هزاران مانندگان شما است كه صدها هزار شعر در دروغ ، تملق ، هزل ، میخوارگی ، جبریگری و حتا بیفرهنگی نسبت به آفریدگار سروده شده و چاپ گردیده ، و حتا شعرهای بیشرمانه‌ی خیام و قاآنی و ایرج میرزا در خانه‌های خود شما راه یافته.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 20

🔸 الكساندر با آنكه از اين بازخواندن كه فيروزيهاي او را ناانجام مي‌گزاشت بددل بود ببهانه‌ی اينكه روز دير شده ديگر نبايد دنبال دشمن شتافت فرمان بازگشت داده بسوي پارمنيو روانه گرديد ولي هنوز در نيمه‌ی راه بود كه شنيد همگي دشمنان از جا كنده شده‌اند و ديگر كسي بازنمانده.
اين جنگ كه بدينسان پايان يافت ، خود پايان يافتن پادشاهي هخامنشيان بود. الكساندر كه از اين پس پادشاه آسيا شمرده مي‌شد سپاسها بر خدايان گزارده قربانيهاي بزرگ نمود و بدوستان و پيروان خود بخششهاي بسزا كرده پول و ديه يا حكمراني شهرها دريغ نداشت. و چون بسيار خواهان اين بود كه يونانيان را بسوي خود بكشد نامه‌اي بايشان نوشت كه ديگر ستمكاري پايان پذيرفته و ايشان از اين پس آزادند و با قانونهاي خودشان زندگي خواهند كرد. به پلاتاييان1 كه نياكان ايشان در زمان جنگ يونانيان با ايرانيان رضايت داده بودند كه سرزمين ايشان جايگاه كارزار باشد بيش از همه مهرباني نموده و بايشان نوشت كه شهر خودشان را بار ديگر آباد گردانند. همچنين بخشي از مال يغما را به ايتاليا براي مردم كروتونا2 فرستاد و اين براي قدرشناسي از مردانگي و غيرت همشهري آنان فااولوس3 كشتي‌گير بود كه چون در جنگهاي ميدي (مادي)4 همه‌ی يونانيان كه در ايتاليا نشيمن داشتند يونان را فراموش كردند. او براي آنكه با برادران خود در آسيب و گزند انباز باشند كشتي با خرج خود راه انداخته خويشتن را بكشتيهاي سالاميس5 رسانيد. اينبود اندازه‌ی قدرشناسي الكساندر از نيكوكاريها كه هرگز هنري يا كار نيكي را بي‌پاداش نمي‌گزاشت.
از آنجا الكساندر روانه‌ی سرزمين بابل گرديد كه سراسر آن بيدرنگ بدست او آمد و در هاكماتان6 جايي را ديد كه از يك شكاف آتش بيرون مي‌جهيد و همچنين چشمه‌ی آبي روان ميگرديد. در جاي ديگري نزديك بآنجا چشمه‌ی نفت سياه را ديد كه بانبوهي از زمين درآمده و روان ميگرديد و درياچه‌اي پديد آورده بود. الكساندر از ديدن آن سخت در شگفت شد و چون اين نفت همينكه بآتش نزديك شد بي‌آنكه آتش بآن برسد روشن گرديده مي‌سوزد. بوميان آنجا براي آنكه نيرو و چگونگي آن را به الكساندر نشان بدهند آن كوچه‌اي كه به نشيمنگاه پادشاه مي‌رفت با قطره‌هاي نفت آلوده گردانيدند و خودشان در آن سر ايستاده مشعلي روشن نمودند كه همينكه آتش روشن شد نفتها آتش گرفته با تندي كه بيرون از پندار هر كس است آتش از اين سر بآن سر رسيده در يك چشم بهم زدن سراسر آن كوچه پر از شعله گرديد.7 در بابل هوا چندان گرم است كه جو را که در زمين مي‌كارند چه‌بسا كه زمين آن را بيرون مي‌اندازد كه تو گويي از سختي بي‌اندازه گرما زمين در جوش و تكان است. از اين سختي گرماست كه مردم آنجا عادت دارند خيكي را پر آب كرده بر روي آن بخوابند. هارپالوس8 كه الكساندر او را بحكمراني بابل گزاشت مي‌خواست كه در باغ حكمراني و پياده‌روهاي آنجا درختها و گياههاي يوناني بكارد و هر درخت و بوته‌اي را در آنجاها بكاشت مگر لبلاب را كه هرچه كاشت نروييد. چرا كه لبلاب از گياهان سردسير است و تاب گرماي آنجا را نداشت.
چون بشهر شوش دست يافتند الكساندر از كوشك پادشاهي آنجا چهل‌هزار تالنت پول سكه زده شده بدست آورد. گذشته از ابزارهاي گرانبهاي فراوان و گنجينه‌هاي انبوهي كه اندازه‌ی ارزش آنها بگفتن درست نمي‌آيد. در ميان آنها باندازه‌ی ارزش پنجهزار تالنت جامه‌هاي ارغوان هرميوني9 بود كه از يكصد و نود سال پيش مانده ولي رنگ آنها چنان تازه و زنده بود كه تو گويي امروز رنگ كرده شده. در اين باره چنين مي‌گويند كه در رنگ كردن آنها انگبين و نيز روغن سفيد با يك رنگ سفيدي بكار مي‌برند و اينست كه با آنهمه مدت دراز تازه مي‌نمايد. دينون اين را نيز گفته كه پادشاهان ايران آب از رودهاي نيل و دانوب خواسته در گنجينه‌هاي خود نگاه مي‌داشتند و اين كار را براي آن مي‌كردند تا بر پهناوري جهانگير پادشاهي خودشان گواهي باشد.
1ـ Plataea كوره‌اي در يونان
2ـ Crotona يكي از شهرهايي كه يونانيان در ايتاليا بنياد نهاده بودند.
3ـ Phayllus
4ـ جنگهاي خشايارشا با يونانيان
5ـ Salamis نام جزيره است كه يونانيان در آنجا بر ايرانيان شكست دادند چنانكه در بخش یکم آورده شده.
6ـ Ecbatan همدان كنوني ـ ولي بايد دانست كه پلوتارخ بابل را از همدان و كوره‌ی آن جدا نميدانست و چنين ميدانست كه همدان در كوره‌ی بابل است.
7ـ در اينجا از ترجمه‌ی چند سطر چشم‌پوشي شده.
8ـ Halpalus
9ـ Hermion يكي از شهرهاي يونان باستان
bahãne yeki do tã nist 1-4.pdf
173.1 KB
🔶 بهانه یکی دو تا نیست

🔸1- انقلاب چیست؟..

🔸2ـ شما چه نتیجه‌ای میخواهید؟!..

🔸3ـ یك ناپاكی كه از كسانی سرمیزند.

(هر سه بخش در یکجا)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)
آقای بلوری
حاجی میرزا آقا بلوری ، یکی از پیشگامان آزادیخواهی در تبریز که نامش در گفتار بالا آمده.
همه هم‌باور ،‌ استوار ، همدل ، یگانه ، مصمم ، از جان گذشته ، غیرتمند ، همه شیفته‌ی مشروطه

«مشروطه از همه‌ی شهرهای ایران برخاسته تنها در تبریز بازمی‌ماند. از تبریز هم برخاسته تنها در کوی کوچک امیرخیز بازپسین ایستادگی را می‌نمود. در سایه‌ی دلیری و کاردانی ستارخان بار دیگر بهمه‌‌ی کویهای تبریز بازگشته ، سپس نیز بهمه‌ی شهرهای ایران بازگردید.
آن لکه‌ی سیاهی که در نتیجه‌ی زبونی و کارندانی نمایندگان پارلمان و شکست آزادیخواهان تهران ، بدامن تاریخ ایران نشسته بود ، این مرد با جانبازیهای خود آن را پاک گردانید».
(تاریخ مشروطه‌ی ایران ص 816 از 1057)
🔶 در پیرامون روان
نشست ششم : ما روان را بدانسان كه فهميده‌ی ديگرانست نمي‌شناسيم
دنباله‌ی تکه‌ی 3

🔸 آنگاه ما دليلهاي روشن بلغزش فهمها و انديشه‌هاي اين دانشمندان مي‌داريم. چنانكه يك بار ديگر هم گفته‌ام دكتر اراني درباره‌ی انديشه و مغز آدمي چنين مي‌نويسد : «فقط با مغز مي‌توان فكر كرد. مغز مادّه و فكر يكي از خواص اين مادّه است. تجربه بما نشان مي‌دهد كه اگر محيط مادّي (نور ، درجه حرارت ، رطوبت و غيره ) تغيير كند در ساختمان و طرز عمل موجود زنده نيز تغييرات نظير آن بظهور ميرسد. مغز نيز كاملاً تابع آن قانونست». ما همين جمله ها را برسيدگي گزاريم :
اينها از ديده‌ی دانشها راستست. از روي برداشتي كه دانشها و فلسفه‌ی مادّي برداشته است نه تنها انديشه ، همه‌ی سهشها و دريافتها از «خواص» مادّه است.
ولي از آنسو اگر اين جمله‌ها راستست بايد در جهان نيك و بد و زشت و زيبا نباشد. زيرا نيك و بد و زشت و زيبا بسته بانديشه يا دريافت آدميست. در حالي كه اينها نيز بسته به «محيط» است كه اگر عوض شد انديشه يا دريافت نيز عوض خواهد شد. مثلاً شما چيزي را در اينجا نيك مي‌شناسيد. ولي اگر بجاي ديگري رفتيد يا حالتان ديگر شد چه‌بسا كه آن را بد شناسيد.
پيروان فلسفه‌ی مادّي همين را پذيرفته‌اند و چنانكه گفته‌ايم يكي از هوده‌هاي بسيار زيانمند مادّيگري همين نشناختن نيك و بد مي‌باشد. زيرا اين عنوان بدست دغلكاران و هوسبازان و بدكاران داده است كه به هر كار پست و بدي كه ميخواهند برمي‌خيزند و چون كسي ايراد گرفت كه اين كار بديست بفلسفه‌بافي پرداخته مي‌گويند : نيك و بد چيست؟!. هر كسي هر چيزي را كه خواست نيك مي‌شناسد نخواست بد مي‌شمارد!.
از آنسو بسياري از مردم شنيده و ياد گرفته‌اند «طرز تفكر هر كسي جداست. بسته بساختمان مغز است». اينها را دستاويز گرفته‌اند كه در برابر آميغها بايستند و بهيچ راهي درنيايند.
در حالي كه اينها همه غلطست. آنچه انكار كردني نيست نيك و بد است. همان فيلسوف مادّي اگر شبي دزد بخانه‌اش رود و كالايش را برد ، آن را بد خواهد شمرد و در جستجوي دزد بوده او را بدادگاه خواهد كشانيد ، و اگر دزد فلسفه‌ی خودش را به رخش كشيده گفت : «من كار بدي نكرده‌ام. دزديدن كالا چون بزيان شماست آن را بد مي‌شماريد ، ولي من آن را بد نمي‌شمارم» از اين فلسفه خواهد رنجيد.
اكنون باين چه كار كنيم؟. آيا آن جمله‌هاي دانشمندانه‌ی دكتر اراني را بپذيريم و يا اين را (بودن نيك و بد را) كه درخور هيچ انكاري نيست؟!. آيا اين دليل بُرنده بخامي و نارسايي گفته‌هاي اين دسته از دانشمندان نمي‌باشد؟!.
در اين چهار و پنج هفته كه ما در نشستهاي خود سخن از روان مي‌رانيم ، در بيرون نيز كساني با من برمي‌خورند و گفتگوهايي مي‌رود و من گفته‌هاي پيروان مادّيگري را هرچه بيشتر مي‌شنوم خامي آنها را بيشتر مي‌بينم.
دو روز پيش با كسي برخوردم چنين آغاز سخن كرد : «نيكي و بدي نسبي است. نيك مطلق و بد مطلق در جهان نيست. مثلاً مردي تا جوان است از ديدن زنها خوشش مي‌آيد و لذت مي‌برد. ولي چون پير شد و قواي جواني را از دست داد ديگر از زنها لذت نمي‌برد».
گفتم : اين سخن بسيار پرت است. گفتگو بر سر خوش آمدن و لذت بردن نيست. داستان نيك و بد جز اينهاست. شما چه‌بسا از چيزي خوشتان بيايد ولي در همان حال آن را بد شناسيد. من هم مثل از زن مي‌زنم : يك زن شوهرداري شما باو تماشا مي‌كنيد و خوشتان مي‌آيد. ولي در همان حال اگر به فَرجاد[=وجدان] خود بازگرديد و خرد خود را داور گردانيد ، آن كار را بد خواهيد شناخت و خود را خواهيد نكوهيد ، و اين دريافت يا باور هميشه با شما خواهد بود و هيچ چيزي آن را ديگر نخواهد گردانيد. اگر پير شويد ، يا بيمار گرديد ، اگر بسفر برويد ، يا بزندان بيفتيد ، هيچ يكي از اينها درآن باور يا دريافتتان نخواهد هناييد.
از اين سخن من بانديشه فرورفت و با آنكه نتوانست پاسخي دهد نخواست از گمراهي بازگردد و بلغزش خود بخَستُوَد [اقرار کند].
اين يك نمونه‌ايست كه انديشه‌هاشان تا چه اندازه كم‌ژرفاست و چگونه از چيزهاي بسيار آشكار ناآگاه مي‌باشند.
معني آن جمله‌هاي دكتر اراني اينست كه ما به خرد (يا نيرويي در آدمي كه نيك و بد و سود و زيان را بازشناسد) باور نداريم و پيروان مادّيگري همين كار را كرده‌اند كه خرد را نمي‌پذيرند. در حالي كه ما در زمينه‌ی خرد و كارهاي آن روشنترين سخنان را گفته‌ايم و نپذيرفتن آن جز زورگويي نتواند بود ، و چون در اين زمينه در نشستهاي گذشته سخن رانده‌ايم ، در اينجا دوباره بآنها نمي‌پردازيم.
bãyad downãm rã niz ma'ni konim 1.pdf
177.8 KB
🔶 باید دشنام را نیز معنی كنیم

(بخش یکم)

🖌 احمد کسروی

🔷 (گفتاری از پرچم نیمه‌ماهه)

🔸فسوسا اینان نمیدانند كه «دشنام» آن نامیست كه بدروغ و برای توهین (نه برای فهمانیدن یك معنایی) ، به كسی گفته شود. نمیدانند كه هر جمله‌ای یا نامی كه به كسی برمیخورد دشنام نیست.

🔸ارج آدمی و آن جایگاه والایی كه درمیان آفریدگان میدارد با فهم و خرد اوست ، با راستی‌پژوهی و نیكخواهی اوست. كسانی كه فهم و خرد را از دست داده‌اند كه به دلیل گردن نمی‌گزارند و با حقایق نبرد میكنند و با نادانیهای خود جلو فیروزی و آسایش توده‌ها را میگیرند ـ چنین كسانی ارج آدمیگری را از دست داده‌اند و اینست جدایی میانه‌ی آنان با گاوان و خران نمی‌باشد.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 21

🔸 براي درآمدن به فارس بايستي از يك كوهستان سختي گذشت. خود داريوش گريخته ولي بزرگان ايران در اين كوهستان سر راه را گرفته بودند. الكساندر خوشبختانه يك راهنماي لوكي1 درست بدانسان كه پوثيا2 در زمان كودكي او خبر داده بود بدست آورد. زيرا كسي كه پدر او لوكي ولي مادرش ايراني بود و هر دو زبان را روان گفتگو مي‌كرد نزد او آمده برهنمايي پرداخت و او را از راهي كه اگرچه نشيب و فراز داشت ولي چندان دور نبود به فارس راه برد. در اينجا الكساندر انبوهي از دستگيران را بكشت و چنانكه او شرح ميدهد بدان جهت فرمان كشتن آنان را داده كه آن كشتن را بسود خود ميدانسته. در اينجا پول كمتر از شوش بدست نيامد. گذشته از گنجينه و ابزارهاي نقل كردني كه بيش از يازده‌هزار جفت استر و پنجهزار شتر بود. الكساندر در ميان ديگر چيزها تنديسه‌ی (مجسمه) بسيار بزرگي از خشايارشا را ديد كه بر روي زمين انداخته شده و در آن غوغاي سپاهيان كه به كوشك پادشاهي هجوم آورده بودند زير پاها مانده بود. الكساندر در برابر او ايستاده و باو نزديك شده تو گويي او را زنده مي‌پنداشت با او چنين گفت : «آيا ما بكيفر آنكه تو لشكر بر سر يونانيان آوردي پرواي تو را نكرده و بدينسان بر روي خاكها گزارده بگذريم يا بجهت همت بلند تو و ديگر نيكيها كه داشتي تو را از روي زمين بلند گردانيده سر پا نگهداريم؟...» اين بگفت و اندكي بانديشه فرورفت و سپس از آنجا دور شد بي‌آنكه سخني بگويد. در همانجا در فارس چهار ماه زمستان را نشيمن كرد تا سپاهيان از فرسودگي درآيند. گفته‌اند نخستين بار كه او بر تخت پادشاهان ايران نشست و چتر زرين بر سر او گرفتند ديماراتوس از مردم كورنثش كه بستگي نزديك به الكساندر داشته از دوستان پدران او بود بعادت پيرمردان اشك از ديده ريخته بر بي‌بهرگي آن يونانياني كه مردند و الكساندر را بر روي تخت داريوش نديدند مويه كرد.
از آنجا الكساندر ميخواست بجستجوي داريوش برود ، ولي پيش از آنكه حركت كند خواست بزمي آراسته با سركردگان خود بخوشي و سرگرمي بپردازد و در آن بزم چندان لجام‌گسيختگي كردند كه سركردگان معشوقه‌هاي خود را نيز بدانجا همراه آوردند كه در باده‌خواري شريك باشند ، مشهورترين آنان زني از آتن تاييس نام بود كه با بطلميوس كه سپس پادشاه مصر گرديد رابطه داشت. اين زن كه ميخواست هم چاپلوسي از الكساندر كرده و هم از روي مستي كه بر همگي چيره گرديد شوخي بنمايد بسخني پرداخت كه اگرچه با نام و آوازه‌ی كشور وي شايستگي داشت ولي از كار و رتبه‌ی خود او بالاتر بود زيرا چنين گفت : در برابر رنجهاي من كه از دنبال لشكر افتاده و آنهمه بيابانهاي آسيا را پيموده‌ام اين پاداش شايانيست كه اكنون در كوشك باشكوه پادشاهان ايران نشسته‌ام ، ولي من بهتر دوست مي‌داشتم در آن هنگام كه چشم پادشاه بر اين كوشك افتاد من با دست خودم بدربار خشايارشا ـ آن پادشاهي كه شهر آتن را خاكستر گردانيد ـ آتش ميزدم كه كساني كه پس از اين بجهان مي‌آيند در داستانها مي‌گفتند كه زناني كه دنبال لشكر الكساندر افتاده بودند از آن رنجها و ستمها كه بر يونانيان رفته بود چنان كينه خواستند كه مانند آن كينه‌خواهي در دسترس هيچ سرداري در دريا يا خشكي نبود. اين سخن او بر همگي بزميان سخت خوش آمده همگي با صداي آهسته بر او آفرين خواندند و پيدا بود كه همگي با او همداستان مي‌باشند و چنين رويداد كه خود پادشاه به هيجان آمده پيش از ديگران خويشتن از روي صندلي برخاسته با تاجي از گل بر سر و مشعلي بر دست بجلو افتاد و همگي بزميان از دنبال او پاي‌كوبان و هياهوكنان روي بدان جايگاه آوردند. در اين ميان ديگران از ماكيدونيان چگونگي را دانسته گروه‌گروه بدانجا شتافتند. چرا كه بگمان آنان اين آتش زدن به كوشك پادشاهي ايران نشانه‌ی دل نبستن الكساندر به ايران بود كه هرچه زودتر به ماكدوني بازگردد. اين داستانيست كه پاره‌اي نويسندگان نوشته‌اند. برخي ديگر مي‌نويسند كه اين كار از روي قصد و بهنگام هوشياري بود. بهرحال همگي اين سخن را مي‌نويسند كه الكساندر سپس از آن كار خود پشيمان گرديده فرمان داد كه آتش را خاموش گردانند.

1ـ Lycia يكي از شهرهاي آسياي كوچك
2ـ Pythia
🔶 در پیرامون روان
نشست ششم : ما روان را بدانسان كه فهميده‌ی ديگرانست نمي‌شناسيم
دنباله‌ی تکه‌ی 4

🔸 آنچه بيشتر مايه‌ی افسوسست اينست كه با اين كاوشهاي نارسا ، بآن پافشاري درباره‌ی مادّيگري و هوده‌هاي آن برخاسته يك رشته آموزاكهاي بسيار زيانمندي را درميان مردم پراكنده‌اند كه نمونه‌اي از آنها گفته‌هاي نيتچه‌ی آلمانيست.
دكتر اراني در همين كتابش از مردان دروغگوي شارلتان گله كرده مي‌نويسد : «گاه يك عده پيدا مي‌شوند كه تحت تأثير منافع طبقاتي خود در علم هم تقلب مي‌كنند ، دروغ مي‌گويند. دروغگويي در علم وقيحترين اقسام كذبست».
من نيز ميخواهم از اين دانشمندان مادّي بگله پرداخته بگويم : گاهي كساني پيدا مي‌شوند كه با لغزشهاي فهمي خود زيانهاي بزرگ بجهان رسانند و با بدآموزيها عنوان بدست بدكاران دهند.
دكتر اراني از دست صوفيان ناليده و جا داشته. چه صوفيان از روي يك پنداري (پندار وحدت وجود) بجنبش افتاده و بسخنان دور و درازي كه هم بدآموزي مي‌بوده هايهوي بجهان راه انداخته‌اند و مليونها مردم را از راه راست بكنار گردانيده‌اند. من ناچارم بگويم كه پيروان مادّيگري همان كار صوفيانه را كرده‌اند. راستست كه اينان راه دانش را مي‌پيمايند و ما بآن ايراد نداشته خرسند مي‌باشيم. چيزي كه هست اينان نيز شيفته‌ی جستجوهاي نارساي خود گرديده گردن افراشته‌اند و به يك رشته بدآموزيهاي زهرآلودي زبان گشاده آنها را ميان مردم پراكنده‌اند.
بدآموزيهاي مادّيگري در زيانمندي بجهان كمتر از بدآموزيهاي صوفيگري نيست. دعوي «اني انا الله» كه شِبلي يا جُنَيد ميداشته‌اند ، در شگفت‌انگيزي و دوري از فهم و دريافت ، فزوني به انكار نيك و بد يا نپذيرفتن خرد كه از هوده‌هاي مادّيگري مي‌باشد نداشته است. بهتر است پيروان مادّيگري جمله‌هاي سراپا زهر نيتچه را به پيش چشم آورند و از چگونگي راه و كار خود آگاه گردند.
يكي از هوده‌هاي صوفيگري آن مي‌بود كه مردان بيغيرت و تنبلي دستاويز يافته در رخت درويشي به مفتخوري مي‌پرداختند و با گردن كلفت در بازارها گدايي مي‌كردند. يكي از هوده‌هاي مادّيگري نيز اينست كه مردان شسته و رُفته‌ی درسخوانده بدستاويز نبرد زندگاني كلاهبرداري مي‌كنند و بدزدي مي‌پردازند و شرمي بخود راه نمي‌دهند. اگر صوفيگري براي توده گل‌ِمولاهاي پست و چرك‌آلوده را پديد آورده ، مادّيگري نيز اين مردان «شسته و رُفته‌ی بي‌همه‌چيز» را بيرون ريخته است.