🔶 در پیرامون اسلام
🔸 دیباچه - تکهی سوم
2ـ از آن اسلام چيزي بازنمانده دنباله
خلافت اسلامي از سالهاست بهم خورده ، و آن روز كه ميبود جز مايهی سرافكندگي نميبود. زيرا مسلمانان از هندوستان و مراكش و ديگر جاها ، با دستور دولتهاي مسيحي اروپا ، تفنگهاي خود را برداشته بجنگ همان خليفه ميرفتند. ما فراموش نكردهايم كه در جنگ جهانگير گذشته كه سلطان عثماني عنوان خلافت ميداشت ، چون جنگ برخاست ، و عثمانيان نيز بآن درآمدند ، اسلام آن اندازه هنايش نميداشت كه مسلمانان هند و مراكش را از همدستي دشمنان بازدارد. ولي وارونهی آن رخ داد ، و دشمنان اسلام توانستند عربهاي مسلمان را از خليفه جدا گردانند و بدشمني و جنگ با سپاه او وادارند. اين ميبود اندازهی ناتواني خلافت و بيارجي1 آن ، و بهمين انگيزه بود كه عثمانيان آن را برانداخته خود را رها گردانيدند.
اما فقه يا قانونهاي اسلام ، چنانكه ميدانيم امروز در بيشتر جاها آنها را كنار گزارده بجاي آنها با قانونهاي اروپايي زندگي ميكنند. خود عربها نيز همين رفتار را مينمايند. در ايران ديديم كه مردم با پيشوايي خود ملايان بشوريدند و با زور تفنگ قانونهاي فرانسه را درميان خود روان گردانيدند.
آمديم بر سر جنگ با بيدينان. مسلمانان امروز در يك حال پستي هستند كه نه تنها همگيشان جز از تركهاي عثماني در زير دست بيگانگان زندگي ميكنند ، آن بدتر كه اين زيردستي را كمي خود نميشمارند و بآن گردن نهادهاند.
آنگاه جنگ (يا جهاد) بهر آن ميبوده كه مسلمانان مردمان را از گمراهيها و نادانيها برهانند و به يك زندگاني پسنديده و والاتري رسانند ، و اكنون كه مسلمانان خود در نادانيها فرورفتهاند و در زندگاني از ديگران بسيار پسترند بجنگ يا جهاد چه معنايي توان داد؟!.
باهمي[=اتحاد] و يگانگي همهی مسلمانان ، فرمانبري از خليفه (اولوالامر) ، جنگ با بيدينان (جهاد) ، سه پايهی استوار اسلام ميبود ، و امروز هر سهی اين پايهها افتاده و از ميان رفته.
از اينجاست كه ميگوييم : از آن اسلام چيزي بجا نمانده.
1ـ ارج = 1) اهمیت 2) قدر ـ و
🔸 دیباچه - تکهی سوم
2ـ از آن اسلام چيزي بازنمانده دنباله
خلافت اسلامي از سالهاست بهم خورده ، و آن روز كه ميبود جز مايهی سرافكندگي نميبود. زيرا مسلمانان از هندوستان و مراكش و ديگر جاها ، با دستور دولتهاي مسيحي اروپا ، تفنگهاي خود را برداشته بجنگ همان خليفه ميرفتند. ما فراموش نكردهايم كه در جنگ جهانگير گذشته كه سلطان عثماني عنوان خلافت ميداشت ، چون جنگ برخاست ، و عثمانيان نيز بآن درآمدند ، اسلام آن اندازه هنايش نميداشت كه مسلمانان هند و مراكش را از همدستي دشمنان بازدارد. ولي وارونهی آن رخ داد ، و دشمنان اسلام توانستند عربهاي مسلمان را از خليفه جدا گردانند و بدشمني و جنگ با سپاه او وادارند. اين ميبود اندازهی ناتواني خلافت و بيارجي1 آن ، و بهمين انگيزه بود كه عثمانيان آن را برانداخته خود را رها گردانيدند.
اما فقه يا قانونهاي اسلام ، چنانكه ميدانيم امروز در بيشتر جاها آنها را كنار گزارده بجاي آنها با قانونهاي اروپايي زندگي ميكنند. خود عربها نيز همين رفتار را مينمايند. در ايران ديديم كه مردم با پيشوايي خود ملايان بشوريدند و با زور تفنگ قانونهاي فرانسه را درميان خود روان گردانيدند.
آمديم بر سر جنگ با بيدينان. مسلمانان امروز در يك حال پستي هستند كه نه تنها همگيشان جز از تركهاي عثماني در زير دست بيگانگان زندگي ميكنند ، آن بدتر كه اين زيردستي را كمي خود نميشمارند و بآن گردن نهادهاند.
آنگاه جنگ (يا جهاد) بهر آن ميبوده كه مسلمانان مردمان را از گمراهيها و نادانيها برهانند و به يك زندگاني پسنديده و والاتري رسانند ، و اكنون كه مسلمانان خود در نادانيها فرورفتهاند و در زندگاني از ديگران بسيار پسترند بجنگ يا جهاد چه معنايي توان داد؟!.
باهمي[=اتحاد] و يگانگي همهی مسلمانان ، فرمانبري از خليفه (اولوالامر) ، جنگ با بيدينان (جهاد) ، سه پايهی استوار اسلام ميبود ، و امروز هر سهی اين پايهها افتاده و از ميان رفته.
از اينجاست كه ميگوييم : از آن اسلام چيزي بجا نمانده.
1ـ ارج = 1) اهمیت 2) قدر ـ و
ویدئوی «قتل کسروی» را در نُه بخش از نشانیهای زیر در این کانال میتوانید ببینید :
https://t.me/pakdini/8504
https://t.me/pakdini/8505
https://t.me/pakdini/8556
https://t.me/pakdini/8557
https://t.me/pakdini/8558
https://t.me/pakdini/8559
https://t.me/pakdini/8560
https://t.me/pakdini/8561
https://t.me/pakdini/8580
پاکدینی ـ احمد کسروی
قتل کسروی
https://t.me/pakdini/8504
https://t.me/pakdini/8505
https://t.me/pakdini/8556
https://t.me/pakdini/8557
https://t.me/pakdini/8558
https://t.me/pakdini/8559
https://t.me/pakdini/8560
https://t.me/pakdini/8561
https://t.me/pakdini/8580
پاکدینی ـ احمد کسروی
قتل کسروی
Telegram
پاکدینی ـ احمد کسروی
🌒 کشتن کسروی
🔸خوانندگان بیگمان به جداییهایی میان گفتار و رفتار ما با ازآنِ دیگران پی بردهاند. چنین جداییهایی بیش از همه از گردن نهادن ما به داوری خرد و دوری جستن از هوس و کینه و اینگونه سَهِشها برمیخیزد.
امروز میخواهیم در پیرامون یکی از آن جداییها با…
🔸خوانندگان بیگمان به جداییهایی میان گفتار و رفتار ما با ازآنِ دیگران پی بردهاند. چنین جداییهایی بیش از همه از گردن نهادن ما به داوری خرد و دوری جستن از هوس و کینه و اینگونه سَهِشها برمیخیزد.
امروز میخواهیم در پیرامون یکی از آن جداییها با…
👍1
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 27
🔸 در ميان همراهان الكساندر كمتر كسي به شهرت فيلوتاس پسر پارمنيو بود. زيرا او گذشته از دليري كه داشت و با آنهمه فرسودگيهاي جنگ تاب ميآورد در دهش دوم الكساندر بود و دوستان خود را از ته دل دوست ميداشت. چنانكه هنگامي يكي از ايشان مبلغي پول ازو خواست و او دستور به پيشكارش داد كه آن پول را بپردازد. پيشكار پاسخ داد كه پولي در دست ندارد. فيلوتاس پاسخ داده گفت : «مگر نميتواني چيزي از رختهاي مرا بفروشي؟!» ليكن غرور و پنداري كه او از راه توانگري پيدا كرده و شكوه و آرايشي كه براي خود برگزيده بود بيش از آن بود كه سزاوار يك مرد عادي باشد. زيرا او بر همه بزرگي فروخته و هرگز دربند آن نبود كه از فروتني و نيكوخويي بزرگي راستيني از خود نشان بدهد و در نتيجهی اين سهوهاي او بود كه يك دستهی دشمنان و بدخواهاني داشت ، چندانكه پارمنيو روزي باو گفت : «پسر من اگر تا باين اندازه بزرگي ننمايي براي تو بهتر خواهد بود.» زيرا بسيار زمانها بود كه نزد الكساندر شكايت كرده نسبتهايي باو داده بودند. از جمله پس از شكست داريوش در كيليكيا كه مالهاي بيشمار و زنان بسياري بدست ماكيدونيان افتاد انتيگونه1 نامي كه زني از شهر پودنا بود و رخسارهی دلآرايي داشت در ميان آنها بود و اين زن بهرهی فيلوتاس گرديد. اين جوان روزي در بادهگساري با آن زن كه به رسم سپاهيان بيپروا سخن گفته لاف ميزد به معشوقهی خود چنين گفت : همهی كارهاي بزرگ را من و پدرم ميكنيم و شكوه و فرمانروايي و لقب پادشاهي را اين پسرك الكساندر نام ميبرد. رنج از ما و سود ازوست. آن زن اين سخن را پوشيده نداشته با يكي از آشنايان خود در ميان گزاشت. آن آشنا هم چنانكه عادت همهی مردم است به سومي بازگفته بدينسان خبر بگوش كراتروس2 رسيد كه آن زن را با خود نزد الكساندر آورده چگونگي را بازگفت.
الكساندر دستور داد كه او همچنان با فيلوتاس روز بگزارد. ولي هر چندگاهي يك بار خبر گفتههاي او را به الكساندر برساند. فيلوتاس بدينسان گرفتار دام شده و بيآنكه چگونگي را بفهمد گاهي در نتيجهی خشم و گاهي در سايهی خودخواهي از آن سخنان لافآميز بيخردانه بيرون ميريخت و همهی آنها بگوش الكساندر رسانيده ميشد و او با همهی آگاهي درستي كه از درون فيلوتاس پيدا كرده بود باز بروي خود نميآورد. و اين يا به جهت اعتمادي بود كه به وفاداري پارمنيو داشت يا از ترس نيرويي كه پدر و پسر در ميان سپاهيان داشتند. ليكن در اين هنگام پيشامد ديگري بآن كار افزوده شده بدينسان كه ليمنوس3 نامي از ماكيدونيان از مردم خالاسترا نقشهاي براي كشتن الكساندر كشيده و جواني را بنام نيكوماخوس4 از نقشهی خود آگاه ساخته او را نيز بهمدستي دعوت نمود. نيكوماخوس دعوت او را نپذيرفته از سوي ديگر چگونگي را با برادر خود بالينوس5 نامي در ميان گزاشت و همراه او بيدرنگ نزد فيلوتاس رفته باو آگاهي دادند كه كار مهمي رويداده و خواستار شدند كه آنان را نزد پادشاه ببرد تا چگونگي را بخود او بگويند. ولي دانسته نيست كه به چه علتي فيلوتاس گوش بدرخواست آنان نداده بعنوان اينكه پادشاه سرگرم كارهاي مهمتري ميباشد آنان را از خود دور ساخت و بار ديگر كه آمدند باز همان پاسخ را شنيدند. آنان از پا نيفتاده بميانجيگري كس ديگري از نزديكان پادشاه اجازه يافته نزد او رفتند و چگونگي را بازگفتند و هم آگاهي دادند كه دو بار نزد فيلوتاس رفتهاند و او همراهي بكار ايشان نكرده است. الكساندر سخت برآشفت و سپس كه ديد سپاهي براي گرفتن ليمنوس رفت و وي بدفاع برخاسته ايستادگي كرد تا كشته گرديد خشم او بيشتر شد چرا كه ديد راهي براي پرده برداشتن از روي چگونگي كار بازنماند. از آنسوي همينكه خشم پادشاه بر فيلوتاس دانسته شد دشمنان ديرين او فرصت بدست آورده زبان ببدگويي باز كردند. از جمله چنين ميگفتند : اين نشدني است كه مرد گمنام و بيارجي همچون ليمنوس سرخود بچنين گناه بزرگي دليري نمايد. بيشك او ابزاري بيش نبوده كه ديگري بكارش ميبرده. اينست كه بايد سخت جستجو كرده ديد چه كساني سود خود را در نهان داشتن آن داستان ميدانستهاند و چون يكبار گوش پادشاه را براي شنيدن چنين سخنان گوشهداري باز ديدند هزار گونه دليل ياد كردند بر اينكه شك بسوي فيلوتاس ميرود و سرانجام فيروز شدند كه اجازه گرفته فيلوتاس را به شكنجه بكشند.
1ـ Antigone از شهر Pydna
2ـ Craterus
3ـ Limnus از Chalastra
4ـ Nicomachus
5ـ Balinus
8) الکساندر ـ تکهی 27
🔸 در ميان همراهان الكساندر كمتر كسي به شهرت فيلوتاس پسر پارمنيو بود. زيرا او گذشته از دليري كه داشت و با آنهمه فرسودگيهاي جنگ تاب ميآورد در دهش دوم الكساندر بود و دوستان خود را از ته دل دوست ميداشت. چنانكه هنگامي يكي از ايشان مبلغي پول ازو خواست و او دستور به پيشكارش داد كه آن پول را بپردازد. پيشكار پاسخ داد كه پولي در دست ندارد. فيلوتاس پاسخ داده گفت : «مگر نميتواني چيزي از رختهاي مرا بفروشي؟!» ليكن غرور و پنداري كه او از راه توانگري پيدا كرده و شكوه و آرايشي كه براي خود برگزيده بود بيش از آن بود كه سزاوار يك مرد عادي باشد. زيرا او بر همه بزرگي فروخته و هرگز دربند آن نبود كه از فروتني و نيكوخويي بزرگي راستيني از خود نشان بدهد و در نتيجهی اين سهوهاي او بود كه يك دستهی دشمنان و بدخواهاني داشت ، چندانكه پارمنيو روزي باو گفت : «پسر من اگر تا باين اندازه بزرگي ننمايي براي تو بهتر خواهد بود.» زيرا بسيار زمانها بود كه نزد الكساندر شكايت كرده نسبتهايي باو داده بودند. از جمله پس از شكست داريوش در كيليكيا كه مالهاي بيشمار و زنان بسياري بدست ماكيدونيان افتاد انتيگونه1 نامي كه زني از شهر پودنا بود و رخسارهی دلآرايي داشت در ميان آنها بود و اين زن بهرهی فيلوتاس گرديد. اين جوان روزي در بادهگساري با آن زن كه به رسم سپاهيان بيپروا سخن گفته لاف ميزد به معشوقهی خود چنين گفت : همهی كارهاي بزرگ را من و پدرم ميكنيم و شكوه و فرمانروايي و لقب پادشاهي را اين پسرك الكساندر نام ميبرد. رنج از ما و سود ازوست. آن زن اين سخن را پوشيده نداشته با يكي از آشنايان خود در ميان گزاشت. آن آشنا هم چنانكه عادت همهی مردم است به سومي بازگفته بدينسان خبر بگوش كراتروس2 رسيد كه آن زن را با خود نزد الكساندر آورده چگونگي را بازگفت.
الكساندر دستور داد كه او همچنان با فيلوتاس روز بگزارد. ولي هر چندگاهي يك بار خبر گفتههاي او را به الكساندر برساند. فيلوتاس بدينسان گرفتار دام شده و بيآنكه چگونگي را بفهمد گاهي در نتيجهی خشم و گاهي در سايهی خودخواهي از آن سخنان لافآميز بيخردانه بيرون ميريخت و همهی آنها بگوش الكساندر رسانيده ميشد و او با همهی آگاهي درستي كه از درون فيلوتاس پيدا كرده بود باز بروي خود نميآورد. و اين يا به جهت اعتمادي بود كه به وفاداري پارمنيو داشت يا از ترس نيرويي كه پدر و پسر در ميان سپاهيان داشتند. ليكن در اين هنگام پيشامد ديگري بآن كار افزوده شده بدينسان كه ليمنوس3 نامي از ماكيدونيان از مردم خالاسترا نقشهاي براي كشتن الكساندر كشيده و جواني را بنام نيكوماخوس4 از نقشهی خود آگاه ساخته او را نيز بهمدستي دعوت نمود. نيكوماخوس دعوت او را نپذيرفته از سوي ديگر چگونگي را با برادر خود بالينوس5 نامي در ميان گزاشت و همراه او بيدرنگ نزد فيلوتاس رفته باو آگاهي دادند كه كار مهمي رويداده و خواستار شدند كه آنان را نزد پادشاه ببرد تا چگونگي را بخود او بگويند. ولي دانسته نيست كه به چه علتي فيلوتاس گوش بدرخواست آنان نداده بعنوان اينكه پادشاه سرگرم كارهاي مهمتري ميباشد آنان را از خود دور ساخت و بار ديگر كه آمدند باز همان پاسخ را شنيدند. آنان از پا نيفتاده بميانجيگري كس ديگري از نزديكان پادشاه اجازه يافته نزد او رفتند و چگونگي را بازگفتند و هم آگاهي دادند كه دو بار نزد فيلوتاس رفتهاند و او همراهي بكار ايشان نكرده است. الكساندر سخت برآشفت و سپس كه ديد سپاهي براي گرفتن ليمنوس رفت و وي بدفاع برخاسته ايستادگي كرد تا كشته گرديد خشم او بيشتر شد چرا كه ديد راهي براي پرده برداشتن از روي چگونگي كار بازنماند. از آنسوي همينكه خشم پادشاه بر فيلوتاس دانسته شد دشمنان ديرين او فرصت بدست آورده زبان ببدگويي باز كردند. از جمله چنين ميگفتند : اين نشدني است كه مرد گمنام و بيارجي همچون ليمنوس سرخود بچنين گناه بزرگي دليري نمايد. بيشك او ابزاري بيش نبوده كه ديگري بكارش ميبرده. اينست كه بايد سخت جستجو كرده ديد چه كساني سود خود را در نهان داشتن آن داستان ميدانستهاند و چون يكبار گوش پادشاه را براي شنيدن چنين سخنان گوشهداري باز ديدند هزار گونه دليل ياد كردند بر اينكه شك بسوي فيلوتاس ميرود و سرانجام فيروز شدند كه اجازه گرفته فيلوتاس را به شكنجه بكشند.
1ـ Antigone از شهر Pydna
2ـ Craterus
3ـ Limnus از Chalastra
4ـ Nicomachus
5ـ Balinus
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار یکم : زیانهای اسلام - تکهی یکم
سخن از اسلام امروزي است. اين اسلام نام ، اين دستگاهي كه با دست ملايان ميگردد ، نه تنها سودي نميدارد زيانهاي بزرگي نيز ميرساند و مايهی بدبختي ميباشد. شرقيان كه بدينسان گرفتار و درماندهاند ، ما اگر مايه و سرچشمهی اين گرفتاري را سه چيز شماريم يكي از آنها همين دستگاه است. من اگر بخواهم زيانهاي اين دستگاه را بشمارم بسخني بس دراز نياز خواهم داشت و اينست بچند زيان بزرگي بس كرده آنها را يكايك بازمينمايم :
1ـ اين اسلام مايهی گمراهي و نادانيست
مسلمانان در هر كجا كه هستند و هر كيش كه ميدارند در توي نادانيها و گمراهيها فرورفتهاند. من اگر بخواهم نادانيهاي مسلمانان را بشمارم بايد كتاب بزرگي پردازم. در اينجا فهرستوار يك رشته از آنها را ياد ميكنم :
الف ـ نخست گمراهيشان همينست كه معني دين را نميدانند و از آن بيگانه ميباشند. آري ، با آن دلبستگي كه به دين نشان ميدهند معني راست آن را نميدانند. دين «شناختن معني جهان و پي بردن بآميغهايحقایق زندگاني و زيستن بآيين خرد است» ولي آنان اين را نشناخته ، دين را يك رشته پندارهاي بيپا و كارهاي بيهودهاي ميشناسند. در نزد آنان دين يك چيزي در كنارهی زندگاني است.
مثلاً چنانكه گفتيم امروز مسلمانان در بيشتر جاها زندگاني نژادي پيش گرفتهاند و با قانونها و عادتهاي اروپايي زندگي ميكنند ، و دانشهاي اروپايي را كه با كيشهاي ايشان سازش نميدارد درس ميخوانند و با اين حال كيشهاي خود را نيز نگاه داشتهاند و پابستگي[=تقید] بآنها نشان ميدهند. زيرا چنين ميپندارند كه دين يك چيز جداگانهاي در كنارهی زندگاني ، و نتيجهی آن خوشي و روسفيدي در آنجهان ميباشد.
شنيدنيتر آنكه هنوز ملاياني در نجف و كربلا و جامع اَزهَر و ديگر جاها درس فقه ميخوانند و كتابهاي فقهي مينويسند و هيچ نميگويند براي چيست. آيا اين گمراهي و ناداني نيست؟!.
ب ـ شناختن آفريدگار پايهاي از دين است. ولي اينان او را نميشناسند. خدايي از پندار[=خیال] خود ساختهاند كه در بالاي هفت آسمان مينشيند و جهان را با دست فرشتگان راه ميبرد. خدايي كه همچون پادشاه خودكامهی خودخواهي ، چون از مردم اندك نافرماني ديد به خشم آيد و بيماري و گرسنگي و زمينلرزه فرستد ، ولي سپس كه مردم رو بسويش آوردند و به لابه و زاري پرداختند خشمش فرونشيند و پتياره[=بلا] بازگرداند ، اينست خدايي كه ميپندارند.
خدايي كه جهان را به پاس[=احترام] هستي چند تن آفريده. خدايي كه مهر ورزد ، ميانجي پذيرد ، با زبان دانههاي تسبيح و آيههاي قرآن با مردم سخن گويد (استخاره).
🔸 گفتار یکم : زیانهای اسلام - تکهی یکم
سخن از اسلام امروزي است. اين اسلام نام ، اين دستگاهي كه با دست ملايان ميگردد ، نه تنها سودي نميدارد زيانهاي بزرگي نيز ميرساند و مايهی بدبختي ميباشد. شرقيان كه بدينسان گرفتار و درماندهاند ، ما اگر مايه و سرچشمهی اين گرفتاري را سه چيز شماريم يكي از آنها همين دستگاه است. من اگر بخواهم زيانهاي اين دستگاه را بشمارم بسخني بس دراز نياز خواهم داشت و اينست بچند زيان بزرگي بس كرده آنها را يكايك بازمينمايم :
1ـ اين اسلام مايهی گمراهي و نادانيست
مسلمانان در هر كجا كه هستند و هر كيش كه ميدارند در توي نادانيها و گمراهيها فرورفتهاند. من اگر بخواهم نادانيهاي مسلمانان را بشمارم بايد كتاب بزرگي پردازم. در اينجا فهرستوار يك رشته از آنها را ياد ميكنم :
الف ـ نخست گمراهيشان همينست كه معني دين را نميدانند و از آن بيگانه ميباشند. آري ، با آن دلبستگي كه به دين نشان ميدهند معني راست آن را نميدانند. دين «شناختن معني جهان و پي بردن بآميغهايحقایق زندگاني و زيستن بآيين خرد است» ولي آنان اين را نشناخته ، دين را يك رشته پندارهاي بيپا و كارهاي بيهودهاي ميشناسند. در نزد آنان دين يك چيزي در كنارهی زندگاني است.
مثلاً چنانكه گفتيم امروز مسلمانان در بيشتر جاها زندگاني نژادي پيش گرفتهاند و با قانونها و عادتهاي اروپايي زندگي ميكنند ، و دانشهاي اروپايي را كه با كيشهاي ايشان سازش نميدارد درس ميخوانند و با اين حال كيشهاي خود را نيز نگاه داشتهاند و پابستگي[=تقید] بآنها نشان ميدهند. زيرا چنين ميپندارند كه دين يك چيز جداگانهاي در كنارهی زندگاني ، و نتيجهی آن خوشي و روسفيدي در آنجهان ميباشد.
شنيدنيتر آنكه هنوز ملاياني در نجف و كربلا و جامع اَزهَر و ديگر جاها درس فقه ميخوانند و كتابهاي فقهي مينويسند و هيچ نميگويند براي چيست. آيا اين گمراهي و ناداني نيست؟!.
ب ـ شناختن آفريدگار پايهاي از دين است. ولي اينان او را نميشناسند. خدايي از پندار[=خیال] خود ساختهاند كه در بالاي هفت آسمان مينشيند و جهان را با دست فرشتگان راه ميبرد. خدايي كه همچون پادشاه خودكامهی خودخواهي ، چون از مردم اندك نافرماني ديد به خشم آيد و بيماري و گرسنگي و زمينلرزه فرستد ، ولي سپس كه مردم رو بسويش آوردند و به لابه و زاري پرداختند خشمش فرونشيند و پتياره[=بلا] بازگرداند ، اينست خدايي كه ميپندارند.
خدايي كه جهان را به پاس[=احترام] هستي چند تن آفريده. خدايي كه مهر ورزد ، ميانجي پذيرد ، با زبان دانههاي تسبيح و آيههاي قرآن با مردم سخن گويد (استخاره).
🔶 «ورجاوند بنیاد» و زبان آن
كتاب بنیاد كه بتازگی از چاپ درآمده كسانی از دشواری زبان آن گله میكنند. چنانكه بارها نوشتهایم داستان زبان یكی از رنجهای ماست. از یكسو زبان آلوده است و باید پیراسته گردد و از یكسو در پیراستنِ آن باین دشواری برمیخوریم كه بسیاری از خوانندگان فهمیدن آن را آسان نیافته زبان به گله باز میكنند.
چارهی این كار را ما چنان اندیشیدهایم كه مهنامهی پرچم و برخی از كتابها را كه برای همگان مینویسیم ، تا توانیم بزبان همگانی نزدیكتر گردانیم ، و با اینحال از پیراستن زبان چشم نپوشیده آن را نیز دنبال كنیم كه در پیرامونش گفتارها نویسیم و برخی از كتابهای ارجدار خود را نیز كه بیش از همه بهرِ یارانست با زبان پیراسته آوریم.
بنیاد چون كتاب پایداریست و بیش از همه بهر یاران آشنا بزبان پرداخته شده اینست آن را با زبان پیراسته نوشتهایم. با اینحال ما آن را برای كسانی كه هوشیارانه بخوانند چندان دشوار نمیدانیم. بویژه كه فرهنگی نیز همراه آن میباشد. چنانكه گفتهایم در این زمینه باید خوانندگان نیز گامی پیش گزارند و بیاد گرفتن این زبان پردازند.
از آنسوی ما نیز باید یك رشته كتابهای آسانی آماده گردانیده در دسترس یاران گزاریم كه به كسانی كه تازه میخواهند بگفتههای ما آشنا گردند بدهند ، و ما میكوشیم كه چنان كتابهایی آماده گردانیده بچاپ رسانیم و برخی نیز آماده شده و در زیر چاپ میباشد.
پس از همهی اینها سخنان ما با همهی سادگی بآن نیازمند است كه هر كسی آنها را میخواند هوش بكار برد و با اندیشه و باریكبینی بخواند. اینها سخنانی كه بارها شنیده باشند نیست سخنانیست كه باید با فهم و خرد آنها را دریافت.
گفتههای ما با آنكه از دانشها جداست ، در این باره با دانشها یكسانست كه همه بهم بسته میباشد ، و كسی كه بخواندن كتابهای ما میپردازد یك زمینهای در فهم او پدید آید كه بسیاری از سخنان را نیز خود فهمد. ولی این كار هنگامی تواند بود كه آنچه میخواند با اندیشه خواند و تا یكی را نفهمیده بدیگری نگذرد.
(پرچم نیمهماهه ـ شمارهی دهم)
كتاب بنیاد كه بتازگی از چاپ درآمده كسانی از دشواری زبان آن گله میكنند. چنانكه بارها نوشتهایم داستان زبان یكی از رنجهای ماست. از یكسو زبان آلوده است و باید پیراسته گردد و از یكسو در پیراستنِ آن باین دشواری برمیخوریم كه بسیاری از خوانندگان فهمیدن آن را آسان نیافته زبان به گله باز میكنند.
چارهی این كار را ما چنان اندیشیدهایم كه مهنامهی پرچم و برخی از كتابها را كه برای همگان مینویسیم ، تا توانیم بزبان همگانی نزدیكتر گردانیم ، و با اینحال از پیراستن زبان چشم نپوشیده آن را نیز دنبال كنیم كه در پیرامونش گفتارها نویسیم و برخی از كتابهای ارجدار خود را نیز كه بیش از همه بهرِ یارانست با زبان پیراسته آوریم.
بنیاد چون كتاب پایداریست و بیش از همه بهر یاران آشنا بزبان پرداخته شده اینست آن را با زبان پیراسته نوشتهایم. با اینحال ما آن را برای كسانی كه هوشیارانه بخوانند چندان دشوار نمیدانیم. بویژه كه فرهنگی نیز همراه آن میباشد. چنانكه گفتهایم در این زمینه باید خوانندگان نیز گامی پیش گزارند و بیاد گرفتن این زبان پردازند.
از آنسوی ما نیز باید یك رشته كتابهای آسانی آماده گردانیده در دسترس یاران گزاریم كه به كسانی كه تازه میخواهند بگفتههای ما آشنا گردند بدهند ، و ما میكوشیم كه چنان كتابهایی آماده گردانیده بچاپ رسانیم و برخی نیز آماده شده و در زیر چاپ میباشد.
پس از همهی اینها سخنان ما با همهی سادگی بآن نیازمند است كه هر كسی آنها را میخواند هوش بكار برد و با اندیشه و باریكبینی بخواند. اینها سخنانی كه بارها شنیده باشند نیست سخنانیست كه باید با فهم و خرد آنها را دریافت.
گفتههای ما با آنكه از دانشها جداست ، در این باره با دانشها یكسانست كه همه بهم بسته میباشد ، و كسی كه بخواندن كتابهای ما میپردازد یك زمینهای در فهم او پدید آید كه بسیاری از سخنان را نیز خود فهمد. ولی این كار هنگامی تواند بود كه آنچه میخواند با اندیشه خواند و تا یكی را نفهمیده بدیگری نگذرد.
(پرچم نیمهماهه ـ شمارهی دهم)
🔶راه ایراد را هم نمیشناسند
آقای كسروی
بعضی از دشمنان شما كه با استادان ادبیات آشنایی دارند میگویند كه آقای ... كه یكی از استادان دانشگاهست گفته چون آقای كسروی خودش شعر نمیگوید از این جهت با شعر و شعرا مخالف است و اگر میتوانست شعر بگوید همانا با شعر مخالفت نمیكرد. پاسخ اینها را چه باید داد؟!.
اهواز ـ بهبهانی
🔸پرچم : آری این سخن را آن استاد دانشگاه و دیگران بارها گفتهاند و همین سخن نمونهی نیكی از پوچمغزی ایشان میباشد. استاد دانشگاه را تماشا كن كه راه ایراد گرفتن را نیز نمیشناسد. بارها دیده بودم كه در دادگاه فلان متهم چون بیسواد و عامیست نمیداند چگونه پاسخ دهد و یا دلیل بیاورد ، و اكنون همان حال را از استاد دانشگاه میبینیم. اما پاسخ :
🔸نخست ، مگر آدمی هر چیزی را خود نداشت یا نتوانست با آن دشمنی میكند؟!. همین من موزیك زدن و آواز خواندن نمیتوانم ، از خُشنویسی نیز بیبهرهام ، بسیاری از دانشهای نوین را از فیزیك و شیمی و ریاضیات عالی و پزشكی و مانند اینها نمیدانم. آیا با آنها دشمنی نمودهام؟!. من نه تنها با اینها كه نمیدانم دشمنی نكردهام خود همیشه هوادار آنها بودهام و خواهم بود. از آنسوی من منطق و اصول خواندهام و سالها در شناختن ریشهی نامها به كوشش پرداختهام. با این حال گفتهام و میگویم : اینها رشتههای بیهودهایست. استاد روسیاه چون خودش در پنجاه و شصت سال زندگانی جز هوسبازی و سودجویی نشناخته میپندارد همگی مردم از تیپ او میباشند.
🔸دوم ، من اگر شعر نگفتهام و نمیگویم نه آنست كه نتوانستهام و نمیتوانم. شعر گفتن نه چیزیست كه یكی همچون من نتواند. من اگر آن بودمی كه پی هوس را گیرم ، من نیز به شعر پرداختمی و همچون دیگران قصیدهها و غزلهایی (نیك یا بد) بیرون ریختمی. من اگر شعر نگفتهام از نتوانستن نبوده. خدا مرا نگه داشته است.
🔸سوم ، گرفتم كه سخن شما راستست ولی ما در ایرادهای خود به شاعران دلیلهایی نیز یاد میكنیم. آیا شما به آن دلیلها چه میگویید؟!. از همان حافظ و سعدی و خیام كه شما بدانسان بلندشان میگردانید صدها بدآموزیهای زهرناك ، كه نشان نافهمی و تیرهدرونی ایشانست گرد آورده به رخ شما كشیدیم. شما به آنها چه پاسخ میدهید؟!.
(پرچم نیمهماهه ـ شمارهی یازدهم)
آقای كسروی
بعضی از دشمنان شما كه با استادان ادبیات آشنایی دارند میگویند كه آقای ... كه یكی از استادان دانشگاهست گفته چون آقای كسروی خودش شعر نمیگوید از این جهت با شعر و شعرا مخالف است و اگر میتوانست شعر بگوید همانا با شعر مخالفت نمیكرد. پاسخ اینها را چه باید داد؟!.
اهواز ـ بهبهانی
🔸پرچم : آری این سخن را آن استاد دانشگاه و دیگران بارها گفتهاند و همین سخن نمونهی نیكی از پوچمغزی ایشان میباشد. استاد دانشگاه را تماشا كن كه راه ایراد گرفتن را نیز نمیشناسد. بارها دیده بودم كه در دادگاه فلان متهم چون بیسواد و عامیست نمیداند چگونه پاسخ دهد و یا دلیل بیاورد ، و اكنون همان حال را از استاد دانشگاه میبینیم. اما پاسخ :
🔸نخست ، مگر آدمی هر چیزی را خود نداشت یا نتوانست با آن دشمنی میكند؟!. همین من موزیك زدن و آواز خواندن نمیتوانم ، از خُشنویسی نیز بیبهرهام ، بسیاری از دانشهای نوین را از فیزیك و شیمی و ریاضیات عالی و پزشكی و مانند اینها نمیدانم. آیا با آنها دشمنی نمودهام؟!. من نه تنها با اینها كه نمیدانم دشمنی نكردهام خود همیشه هوادار آنها بودهام و خواهم بود. از آنسوی من منطق و اصول خواندهام و سالها در شناختن ریشهی نامها به كوشش پرداختهام. با این حال گفتهام و میگویم : اینها رشتههای بیهودهایست. استاد روسیاه چون خودش در پنجاه و شصت سال زندگانی جز هوسبازی و سودجویی نشناخته میپندارد همگی مردم از تیپ او میباشند.
🔸دوم ، من اگر شعر نگفتهام و نمیگویم نه آنست كه نتوانستهام و نمیتوانم. شعر گفتن نه چیزیست كه یكی همچون من نتواند. من اگر آن بودمی كه پی هوس را گیرم ، من نیز به شعر پرداختمی و همچون دیگران قصیدهها و غزلهایی (نیك یا بد) بیرون ریختمی. من اگر شعر نگفتهام از نتوانستن نبوده. خدا مرا نگه داشته است.
🔸سوم ، گرفتم كه سخن شما راستست ولی ما در ایرادهای خود به شاعران دلیلهایی نیز یاد میكنیم. آیا شما به آن دلیلها چه میگویید؟!. از همان حافظ و سعدی و خیام كه شما بدانسان بلندشان میگردانید صدها بدآموزیهای زهرناك ، كه نشان نافهمی و تیرهدرونی ایشانست گرد آورده به رخ شما كشیدیم. شما به آنها چه پاسخ میدهید؟!.
(پرچم نیمهماهه ـ شمارهی یازدهم)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 28
🔸 اين كار با بودن همهی سركردگان انجام ميگرفت و خود الكساندر از پشت پرده گوش ميداد و چون شنيد كه فيلوتاس زبوني مينمايد و با زبان لابه و پستي با هيفاستيون گفتگو ميكند پرده را شكسته بيرون آمد و به فيلوتاس رو كرده چنين گفت : «فيلوتاس تو بدينسان بزدل و زنكردار بوده و بكار بآن بزرگي و بيمناكي دست زده بودي؟» پس از كشتن او بيدرنگ آدم فرستاده پدر وي پارمنيو را نيز در ماد بكشتند.
اين پارمنيو كسي بود كه در زمان فيلوتاس دليريهايي از خود نموده و كهنترين دوست الكساندر بود و او بود كه الكساندر را براي لشكركشي به آسيا دلير ساخت. از سه پسر او كه در ميان سپاه بودند دو تن پيش از آن در جنگ كشته شده بودند هماكنون خود او با پسر سومي كشته گرديد. پس از اين پيشامد بسياري از نزديكان الكساندر بر خود ترسيدند. از جمله آنتيپاتر سخت رميده باستوار كردن جايگاه خود كوشيد و در نهان به چارهجوييها برخاست.1
چندي از اين پيشامد نگذشت كه داستان اندوهناك كليتوس رويداد كه اگر كساني تنها بشنيدن بسنده نمايند از اين پيشامد فيلوتاس بدترش خواهند شمرد. ولي بايد زمان را سنجيده و علت داستان را درست دانست. چگونگي اين است كه براي پادشاه ميوههايي از كنار دريا ارمغان آورده بودند و آن چندان تازه و شاداب بود كه پادشاه در شگفت شده كسي دنبال كليتوس فرستاد كه آمده آن ميوهها را ببيند و بهرهاي براي خود دريابد. كليتوس در اين هنگام به قرباني پرداخته بود و چون آن پيام را شنيد بيدرنگ بنزد پادشاه شتافت و سه سر گوسفند كه براي قرباني كردن آماده نموده و آب قرباني بر روي آنها ريخته شده بود از دنبال او آورده ميشدند. الكساندر چون چگونگي را دانست از كاهن خود آريستاندار و از كلئومانتيس2 لاكيدوميني پرسشهايي كرد و آنان هر دو آن را فال بد دانستند و چون خود الكساندر سه روز پيش خواب بدي دربارهی او ديده بود بيدرنگ دستور داد كه قربانيهايي براي تندرستي كليتوس بكنند. خواب او اين بود كه ديد كليتوس نالان و گريان پهلوي پسران پارمنيو كه مرده بودند نشسته است. بهرحال كليتوس تا انجام قربانيها نايستاده نزد الكساندر بازگشت و الكساندر كه از قرباني كردن به كاستور3 و پولوكس4 بازگشته بود با هم نشستند و چون بزم از باده گرم گرديد يكي از بزميان شعرهايي را از پرانيخوس5 نامي (برخي پيريون6 نامي گفتهاند) خواند كه دربارهی سركردگاني بود كه بتازگي با ايرانيان جنگ كرده و شكست خورده بودند و شاعر آنان را هجو و ريشخند كرده بود. از اين شعرها پيرمرداني كه در بزم بودند برآشفته بر سراينده و خواننده هر دو بد گفتند. ولي الكساندر و جواناني كه در گردش بودند آن را خوش داشته به خواننده دستور دادند كه دنبالهی كار را بگيرد. كليتوس كه اينزمان سخت مست كرده بود و خود مرد تندخوي و عنودي بود اين هنگام خودداري نتوانسته چنين گفت : اين چه كاري است كه يك دستهی ماكيدونيان را در برابر دشمنان خود خوار گيريم با آنكه بدبختي دامنگير آنان شده در برابر دشمن شكست يافتهاند؟! من آنان را بهتر از كساني ميدانم كه بر آنان ميخندند. الكساندر باو تعرض كرده گفت : اينكه كليتوس ترس را بدبختي مينامد مقصودش سفيد رو نمودن خودش ميباشد. كليتوس عناد را بيشتر كرده چنين گفت : «آنچه شما آن را ترس ميناميد همان چيز جان يك پسر خدايان را رها كرد در آنزمان كه او از برابر شمشير سپهردات بگريخت. اين در سايهی خونهاي ريختهی ماكيدونيان و اين زخمهاست كه شما امروز بجايگاهي رسيدهاي كه پدر خود فيليپوس را نپسنديده خويش را پسر آمون ميخواني!» الكساندر كه اينزمان سخت برآشفته بود چنين گفت : «تو اي مرد فرومايه كه اين سخنان را انديشيدهاي و در اينجا و آنجا بگويي و ماكيدونيان را از من بيزار گرداني آيا سزاي خود را نخواهي يافت؟» كليتوس پاسخ داد : «ما سزاي خودمان را از پيش از اين دريافتهايم. اگر پاداش آن كوششهاي ما اين خواهد بود كه ميبينيم خوشا حال آنان كه مردند و زنده نماندند تا ببينند كه چگونه همشهريان ايشان از دست مادان چوب ميخورند و براي درآمدن بنزد پادشاه خود از پارسان اجازه ميطلبند.» كليتوس بدينسان بيپروا سخن ميگفت و پيرامونيان الكساندر هم همگي از صندليهاي خود برخاسته ميخواستند باو دشنام بدهند ولي پيران دخالت كرده آنان را بجاي خود بازنشاندند.
1ـ در اينجا از ترجمهی چند سطري چشم پوشيدهايم.
2ـ Cleomantis
3ـ Castor
4ـ Pollux
5ـ Pranichus
6ـ Pierion
8) الکساندر ـ تکهی 28
🔸 اين كار با بودن همهی سركردگان انجام ميگرفت و خود الكساندر از پشت پرده گوش ميداد و چون شنيد كه فيلوتاس زبوني مينمايد و با زبان لابه و پستي با هيفاستيون گفتگو ميكند پرده را شكسته بيرون آمد و به فيلوتاس رو كرده چنين گفت : «فيلوتاس تو بدينسان بزدل و زنكردار بوده و بكار بآن بزرگي و بيمناكي دست زده بودي؟» پس از كشتن او بيدرنگ آدم فرستاده پدر وي پارمنيو را نيز در ماد بكشتند.
اين پارمنيو كسي بود كه در زمان فيلوتاس دليريهايي از خود نموده و كهنترين دوست الكساندر بود و او بود كه الكساندر را براي لشكركشي به آسيا دلير ساخت. از سه پسر او كه در ميان سپاه بودند دو تن پيش از آن در جنگ كشته شده بودند هماكنون خود او با پسر سومي كشته گرديد. پس از اين پيشامد بسياري از نزديكان الكساندر بر خود ترسيدند. از جمله آنتيپاتر سخت رميده باستوار كردن جايگاه خود كوشيد و در نهان به چارهجوييها برخاست.1
چندي از اين پيشامد نگذشت كه داستان اندوهناك كليتوس رويداد كه اگر كساني تنها بشنيدن بسنده نمايند از اين پيشامد فيلوتاس بدترش خواهند شمرد. ولي بايد زمان را سنجيده و علت داستان را درست دانست. چگونگي اين است كه براي پادشاه ميوههايي از كنار دريا ارمغان آورده بودند و آن چندان تازه و شاداب بود كه پادشاه در شگفت شده كسي دنبال كليتوس فرستاد كه آمده آن ميوهها را ببيند و بهرهاي براي خود دريابد. كليتوس در اين هنگام به قرباني پرداخته بود و چون آن پيام را شنيد بيدرنگ بنزد پادشاه شتافت و سه سر گوسفند كه براي قرباني كردن آماده نموده و آب قرباني بر روي آنها ريخته شده بود از دنبال او آورده ميشدند. الكساندر چون چگونگي را دانست از كاهن خود آريستاندار و از كلئومانتيس2 لاكيدوميني پرسشهايي كرد و آنان هر دو آن را فال بد دانستند و چون خود الكساندر سه روز پيش خواب بدي دربارهی او ديده بود بيدرنگ دستور داد كه قربانيهايي براي تندرستي كليتوس بكنند. خواب او اين بود كه ديد كليتوس نالان و گريان پهلوي پسران پارمنيو كه مرده بودند نشسته است. بهرحال كليتوس تا انجام قربانيها نايستاده نزد الكساندر بازگشت و الكساندر كه از قرباني كردن به كاستور3 و پولوكس4 بازگشته بود با هم نشستند و چون بزم از باده گرم گرديد يكي از بزميان شعرهايي را از پرانيخوس5 نامي (برخي پيريون6 نامي گفتهاند) خواند كه دربارهی سركردگاني بود كه بتازگي با ايرانيان جنگ كرده و شكست خورده بودند و شاعر آنان را هجو و ريشخند كرده بود. از اين شعرها پيرمرداني كه در بزم بودند برآشفته بر سراينده و خواننده هر دو بد گفتند. ولي الكساندر و جواناني كه در گردش بودند آن را خوش داشته به خواننده دستور دادند كه دنبالهی كار را بگيرد. كليتوس كه اينزمان سخت مست كرده بود و خود مرد تندخوي و عنودي بود اين هنگام خودداري نتوانسته چنين گفت : اين چه كاري است كه يك دستهی ماكيدونيان را در برابر دشمنان خود خوار گيريم با آنكه بدبختي دامنگير آنان شده در برابر دشمن شكست يافتهاند؟! من آنان را بهتر از كساني ميدانم كه بر آنان ميخندند. الكساندر باو تعرض كرده گفت : اينكه كليتوس ترس را بدبختي مينامد مقصودش سفيد رو نمودن خودش ميباشد. كليتوس عناد را بيشتر كرده چنين گفت : «آنچه شما آن را ترس ميناميد همان چيز جان يك پسر خدايان را رها كرد در آنزمان كه او از برابر شمشير سپهردات بگريخت. اين در سايهی خونهاي ريختهی ماكيدونيان و اين زخمهاست كه شما امروز بجايگاهي رسيدهاي كه پدر خود فيليپوس را نپسنديده خويش را پسر آمون ميخواني!» الكساندر كه اينزمان سخت برآشفته بود چنين گفت : «تو اي مرد فرومايه كه اين سخنان را انديشيدهاي و در اينجا و آنجا بگويي و ماكيدونيان را از من بيزار گرداني آيا سزاي خود را نخواهي يافت؟» كليتوس پاسخ داد : «ما سزاي خودمان را از پيش از اين دريافتهايم. اگر پاداش آن كوششهاي ما اين خواهد بود كه ميبينيم خوشا حال آنان كه مردند و زنده نماندند تا ببينند كه چگونه همشهريان ايشان از دست مادان چوب ميخورند و براي درآمدن بنزد پادشاه خود از پارسان اجازه ميطلبند.» كليتوس بدينسان بيپروا سخن ميگفت و پيرامونيان الكساندر هم همگي از صندليهاي خود برخاسته ميخواستند باو دشنام بدهند ولي پيران دخالت كرده آنان را بجاي خود بازنشاندند.
1ـ در اينجا از ترجمهی چند سطري چشم پوشيدهايم.
2ـ Cleomantis
3ـ Castor
4ـ Pollux
5ـ Pranichus
6ـ Pierion
gofto wenid (3)1-5.pdf
397.9 KB
🔶 گفت و شنید (3)
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پیمان سال هفتم)
(همهی بخشها در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پیمان سال هفتم)
🔶 گفت و شنید (4)
(بخش یکم)
يكي از كساني كه مدتها در اروپا درس خوانده بنزد من آمده چنين ميگويد :
🔹«من نوشتههاي شما را خواندهام. از طرفداريای كه از شرق ميكنيد بسيار خوشوقتم. ولي جهتي براي طرفداري از دين نفهميدم. دينهايي كه امروز هستند چه تأثيري در زندگاني مردم دارند؟!. شما كه خواهان پيشرفت شرق هستيد بايد هوادار دانش و تمدن باشيد تا ما از اروپاييها عقب نمانيم. اگر مقصودتان از دين يك گونه ارتباط قلبيست كه بيك عالم غيبي باشد اين را هر كس خود تواند داشت. آن را بايد بخود مردم واگزاشت.»
🔸گفتم : شما نوشتههاي مرا نخواندهايد. ميگوييد خواندهام ولي از سخنانتان پيداست نخواندهايد. شما يك معنايي براي دين در دل ميداشتيد و همينكه ديدهايد من نام دين ميبرم همان معني را بپيش چشم آورده و بايراد برخاستهايد. ما اگر نام دين ميبريم معني آن را نيز ميگوييم. دين باين معني كه فهميدهی شماست نه خواست ماست. ما دين اين دستگاههاي كهني را كه درميانست نميگوييم. ما دين را بيك معنايي ميگوييم كه بسيار والاتر از انديشههاي اروپاييانست ، بسيار والاتر از دانشها و تمدن است ، يك معناييست كه هر مرد پاكدل باخردي چون بشنود ناگزير است بپذيرد.
🔹گفت : «خواهش ميكنم آن معني را براي من شرح كنيد. مقصودم اينست كه امروز در اين حال جهان شما چه چيزهايي بمردم ياد ميدهيد و چه راهي بروي جهان باز ميكنيد؟»
🔸گفتم : ما بارها دين را معني كردهايم و شما ميتوانيد با خواندن چند شماره از پيمان بآن معني پي بريد. با اينحال من بار ديگر خواست خود را بازمينمايم. چيزي كه هست ما دين را بآن معني كه ميگوييم دامنهی درازي دارد و من نخواهم توانست در يك نشست همهی سخنان خود را بشما بگويم. بايد بيك بخشي از آنها بس كنم.[1]
ما از دين دو چيز ميخواهيم : يكي آنكه راستيها دانسته گردد. ديگري اينكه آدميان از روي يك آيين بخردانه زندگي كنند. كوششهاي ما در اين دو زمينه است و معني هر يكي را جداگانه براي شما بازمينمايم :
در زمينهی نخست : امروز بسياري از راستيها در زير پرده مانده كه جهانيان از آن ناآگاهند. شما بدانشها مينازيد. در جايي كه بسيار چيزهاست كه دانشها بآن نرسيده و نميتوانستي رسيد. اين بر شما كه سالها در اروپا درس خواندهايد دشوار است ولي جز راستي نيست. ما از ارج دانشها نميكاهيم و بلكه خود هوادار آنها ميباشيم ، ليكن ميگوييم دانشها جهانيان را از هر باره بينياز نتواند گردانيد. ميگوييم : آن آگاهيها كه دانشها بما داده ارجمند است ولي يك رشته داناكهاي[=اطلاعات و معلومات] ارجمندتر از آنها هست كه بايد دين ياد دهد. من در اينجا تنها بدو مثلي بس ميكنم :
1) گوهر آدميگري ـ هر آدمي نخست بايد خود را بشناسد ، بايد معني آدميگري را بداند : من چيستم؟.. آيا همين تن و جان سَتَرساي[محسوس] مادّي هستم يا يك نيروي ديگري در من هست؟.. دانشها ميگويد : همان تن و جان سترسا هستي و بس. ولي اين خود نه راست است. آدمي تنها تن و جان مادّي نيست و درو يك نيرويي بنام روان هست كه بسيار بزرگتر و گرانمايهتر از اين بخش مادّي ميباشد.
ما در اين باره گفتارهاي بسياري داريم.[2] ميدهم شما آنها را بخوانيد و پس از خواندن و فهميدن و انديشيدن ، من از شما چند پرسشي خواهم كرد :
1ـ آيا اين سخنان راست است يا نه؟.. اگر راست نيست ايرادتان چيست؟.. آيا ميتوانيد يك ايرادي با دليل بگيريد؟..
2ـ اگر ميگوييد راست است ، آيا روانشناسي يا ديگر دانشهاي اروپايي از اين آگاه بوده است؟.. اگر بوده است در كجا و در كدام كتاب توان پيدا كرد؟..
3ـ اگر ميگوييد كه روانشناسي و ديگر دانشها از اينها آگاهي نداشته آيا ميپذيريد كه در پشت سر دانشها يك رشته راستيهاي گرانبهايي هست؟.. اين پرسشها را از شما خواهم كرد.
تنها در زمينهی روان نيست. دربارهی خرد نيز ما يك رشته سخناني ميداريم كه دانشها از آنها ناآگاهست. خرد كه داور نيك و بد و شناسندهی سود و زيان ، و خود گرانمايهترين دادهی خداست روانشناسي آن را نميشناسد و كانون همهی دريافتها و فهمها را ساختمان مغزي هر كسي ميپندارد. ليكن شما اگر نوشتههاي مرا در اين باره بخوانيد خواهيد ديد آن سخن بسيار بيپاست و خرد خود يك نيروي جداگانهاي ميباشد.
[1] : برای دریافتن همهی گوشه و کنار معنی دین ، بنگرید بکتاب «ورجاوند بنیاد» ـ و
[2] ک اين گفتار در بسيار جاها آورده شده و خوانندگان كتاب «راه رستگاري» يا گفتارهاي «ما چه ميخواهيم؟» را در شمارههاي سال ششم بخوانند. [نیز بنگرید بکتاب «در پیرامون روان»]
(بخش یکم)
يكي از كساني كه مدتها در اروپا درس خوانده بنزد من آمده چنين ميگويد :
🔹«من نوشتههاي شما را خواندهام. از طرفداريای كه از شرق ميكنيد بسيار خوشوقتم. ولي جهتي براي طرفداري از دين نفهميدم. دينهايي كه امروز هستند چه تأثيري در زندگاني مردم دارند؟!. شما كه خواهان پيشرفت شرق هستيد بايد هوادار دانش و تمدن باشيد تا ما از اروپاييها عقب نمانيم. اگر مقصودتان از دين يك گونه ارتباط قلبيست كه بيك عالم غيبي باشد اين را هر كس خود تواند داشت. آن را بايد بخود مردم واگزاشت.»
🔸گفتم : شما نوشتههاي مرا نخواندهايد. ميگوييد خواندهام ولي از سخنانتان پيداست نخواندهايد. شما يك معنايي براي دين در دل ميداشتيد و همينكه ديدهايد من نام دين ميبرم همان معني را بپيش چشم آورده و بايراد برخاستهايد. ما اگر نام دين ميبريم معني آن را نيز ميگوييم. دين باين معني كه فهميدهی شماست نه خواست ماست. ما دين اين دستگاههاي كهني را كه درميانست نميگوييم. ما دين را بيك معنايي ميگوييم كه بسيار والاتر از انديشههاي اروپاييانست ، بسيار والاتر از دانشها و تمدن است ، يك معناييست كه هر مرد پاكدل باخردي چون بشنود ناگزير است بپذيرد.
🔹گفت : «خواهش ميكنم آن معني را براي من شرح كنيد. مقصودم اينست كه امروز در اين حال جهان شما چه چيزهايي بمردم ياد ميدهيد و چه راهي بروي جهان باز ميكنيد؟»
🔸گفتم : ما بارها دين را معني كردهايم و شما ميتوانيد با خواندن چند شماره از پيمان بآن معني پي بريد. با اينحال من بار ديگر خواست خود را بازمينمايم. چيزي كه هست ما دين را بآن معني كه ميگوييم دامنهی درازي دارد و من نخواهم توانست در يك نشست همهی سخنان خود را بشما بگويم. بايد بيك بخشي از آنها بس كنم.[1]
ما از دين دو چيز ميخواهيم : يكي آنكه راستيها دانسته گردد. ديگري اينكه آدميان از روي يك آيين بخردانه زندگي كنند. كوششهاي ما در اين دو زمينه است و معني هر يكي را جداگانه براي شما بازمينمايم :
در زمينهی نخست : امروز بسياري از راستيها در زير پرده مانده كه جهانيان از آن ناآگاهند. شما بدانشها مينازيد. در جايي كه بسيار چيزهاست كه دانشها بآن نرسيده و نميتوانستي رسيد. اين بر شما كه سالها در اروپا درس خواندهايد دشوار است ولي جز راستي نيست. ما از ارج دانشها نميكاهيم و بلكه خود هوادار آنها ميباشيم ، ليكن ميگوييم دانشها جهانيان را از هر باره بينياز نتواند گردانيد. ميگوييم : آن آگاهيها كه دانشها بما داده ارجمند است ولي يك رشته داناكهاي[=اطلاعات و معلومات] ارجمندتر از آنها هست كه بايد دين ياد دهد. من در اينجا تنها بدو مثلي بس ميكنم :
1) گوهر آدميگري ـ هر آدمي نخست بايد خود را بشناسد ، بايد معني آدميگري را بداند : من چيستم؟.. آيا همين تن و جان سَتَرساي[محسوس] مادّي هستم يا يك نيروي ديگري در من هست؟.. دانشها ميگويد : همان تن و جان سترسا هستي و بس. ولي اين خود نه راست است. آدمي تنها تن و جان مادّي نيست و درو يك نيرويي بنام روان هست كه بسيار بزرگتر و گرانمايهتر از اين بخش مادّي ميباشد.
ما در اين باره گفتارهاي بسياري داريم.[2] ميدهم شما آنها را بخوانيد و پس از خواندن و فهميدن و انديشيدن ، من از شما چند پرسشي خواهم كرد :
1ـ آيا اين سخنان راست است يا نه؟.. اگر راست نيست ايرادتان چيست؟.. آيا ميتوانيد يك ايرادي با دليل بگيريد؟..
2ـ اگر ميگوييد راست است ، آيا روانشناسي يا ديگر دانشهاي اروپايي از اين آگاه بوده است؟.. اگر بوده است در كجا و در كدام كتاب توان پيدا كرد؟..
3ـ اگر ميگوييد كه روانشناسي و ديگر دانشها از اينها آگاهي نداشته آيا ميپذيريد كه در پشت سر دانشها يك رشته راستيهاي گرانبهايي هست؟.. اين پرسشها را از شما خواهم كرد.
تنها در زمينهی روان نيست. دربارهی خرد نيز ما يك رشته سخناني ميداريم كه دانشها از آنها ناآگاهست. خرد كه داور نيك و بد و شناسندهی سود و زيان ، و خود گرانمايهترين دادهی خداست روانشناسي آن را نميشناسد و كانون همهی دريافتها و فهمها را ساختمان مغزي هر كسي ميپندارد. ليكن شما اگر نوشتههاي مرا در اين باره بخوانيد خواهيد ديد آن سخن بسيار بيپاست و خرد خود يك نيروي جداگانهاي ميباشد.
[1] : برای دریافتن همهی گوشه و کنار معنی دین ، بنگرید بکتاب «ورجاوند بنیاد» ـ و
[2] ک اين گفتار در بسيار جاها آورده شده و خوانندگان كتاب «راه رستگاري» يا گفتارهاي «ما چه ميخواهيم؟» را در شمارههاي سال ششم بخوانند. [نیز بنگرید بکتاب «در پیرامون روان»]
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار یکم : زیانهای اسلام - تکهی دوم
ج ـ خرد كه گرانمايهترين دادهی خداست بايد هر كسي آن را نيك شناسد و پيروي كند و راستي آنست كه دين براي نيرومند گردانيدن خردهاست ، ولي مسلمانان اين را نميشناسند و ارجي نميگزارند. بلكه چون باورها و كارهاشان بيخردانه است با خرد دشمني مينمايند و از ارج آن ميكاهند. بارها ديدهايم ميآيند و با ما بكشاكش ميپردازند كه بهر چه اينهمه به خرد ارج ميگزاريم. يا ديدهايم ميگويند : «عقلها نيز با هم اختلاف دارد».
د ـ برانگيختگي (يا بگفتهی آنان پيغمبري) يك پايه از دين و خود يكي از رازهاي سپهر ميباشد. اينان معني راست آن را نميشناسند ، و يك رشته پندارهاي بيپايي را در آن زمينه دنبال ميكنند. بگمان آنان كسي را كه خدا برگزيد جبرائيل باو نمودار گردد ، و با وي سخن راند ، و از ميانهی او و خدا پرده برخيزد ، و پياپي فرشتهها بنزد او در آمد و رفت باشند و آن برانگيخته بايد در نزد مردم «دعوي» كند ، و آنان براي آزمايش ، «نتوانستني» (معجزه) از او طلبند ، و چون توانست «ايمان» آورند. و پس از آن هرچه گفت بپذيرند. اينهاست دانستههاي آنان دربارهی برانگيخته كه ميبايد گفت : سراپا پوچست.
كتابهاي مسلمانان پر است از داستانهاي نتوانستني كه بنام پاكمرد اسلام نوشتهاند : ماه را دو نيم گردانيده ، بآسمان براي ديدار خدا رفته ، آفتاب را پس از فرورفتن بازگردانيده ، از ميان انگشتان چشمه روان گردانيده ، با سوسمار سخن گفته.
اگر از يك مسلماني بپرسيد : دليل راستگويي پيغمبر اسلام چه بوده؟ بيدرنگ خواهد گفت : «معجزه نشان داد ، شقالقمر كرد ، از غيب خبر داد ...» اگر بگوييد كه در قرآن ديده ميشود كه از پيغمبر هر زمان معجزه خواستهاند ناتواني نموده و آشكاره گفته من نميتوانم پس چگونه شما ميگوييد معجزه نشان داد؟!. چگونه آنهمه داستانها را در كتابها مينويسيد؟!. در اينجاست كه درماند و هيچ پاسخ نتواند.
ﻫ ـ دربارهی آنجهان پندارهاي بسيار پوچي را در مغزهاي خود جا دادهاند. كسي كه مرد در گور دوباره زنده گردد ، و دو فرشته يكي «نكير» و ديگري «منكر» با گرزهاي آتشيني بدست بسر او آيند و پرسشهايي با زبان عربي كنند : «من ربك؟. من نبيك؟.» كه بايد به هر پرسش پاسخ دهد ، وگرنه گرزهاي آتشين بسرش فرود خواهد آمد. كسي كه گناهكار است گور او را خواهد فشرد. روز رستاخيز همگي از گور خواهند برخاست و در يك بياباني گرد خواهند آمد ، خدا بروي كرسي خواهد نشست ، پيغمبران از اينسو و آنسو صف خواهند كشيد. گناه و صواب هر كس در ترازو كشيده خواهد شد ، پيغمبران هر يكي به «امت» خود ميانجي خواهد بود ، سپس از روي پل باريك و برندهی «صراط» گذشته يك دسته به بهشت خواهند رفت و يك دسته بدوزخ خواهند افتاد.
🔸 گفتار یکم : زیانهای اسلام - تکهی دوم
ج ـ خرد كه گرانمايهترين دادهی خداست بايد هر كسي آن را نيك شناسد و پيروي كند و راستي آنست كه دين براي نيرومند گردانيدن خردهاست ، ولي مسلمانان اين را نميشناسند و ارجي نميگزارند. بلكه چون باورها و كارهاشان بيخردانه است با خرد دشمني مينمايند و از ارج آن ميكاهند. بارها ديدهايم ميآيند و با ما بكشاكش ميپردازند كه بهر چه اينهمه به خرد ارج ميگزاريم. يا ديدهايم ميگويند : «عقلها نيز با هم اختلاف دارد».
د ـ برانگيختگي (يا بگفتهی آنان پيغمبري) يك پايه از دين و خود يكي از رازهاي سپهر ميباشد. اينان معني راست آن را نميشناسند ، و يك رشته پندارهاي بيپايي را در آن زمينه دنبال ميكنند. بگمان آنان كسي را كه خدا برگزيد جبرائيل باو نمودار گردد ، و با وي سخن راند ، و از ميانهی او و خدا پرده برخيزد ، و پياپي فرشتهها بنزد او در آمد و رفت باشند و آن برانگيخته بايد در نزد مردم «دعوي» كند ، و آنان براي آزمايش ، «نتوانستني» (معجزه) از او طلبند ، و چون توانست «ايمان» آورند. و پس از آن هرچه گفت بپذيرند. اينهاست دانستههاي آنان دربارهی برانگيخته كه ميبايد گفت : سراپا پوچست.
كتابهاي مسلمانان پر است از داستانهاي نتوانستني كه بنام پاكمرد اسلام نوشتهاند : ماه را دو نيم گردانيده ، بآسمان براي ديدار خدا رفته ، آفتاب را پس از فرورفتن بازگردانيده ، از ميان انگشتان چشمه روان گردانيده ، با سوسمار سخن گفته.
اگر از يك مسلماني بپرسيد : دليل راستگويي پيغمبر اسلام چه بوده؟ بيدرنگ خواهد گفت : «معجزه نشان داد ، شقالقمر كرد ، از غيب خبر داد ...» اگر بگوييد كه در قرآن ديده ميشود كه از پيغمبر هر زمان معجزه خواستهاند ناتواني نموده و آشكاره گفته من نميتوانم پس چگونه شما ميگوييد معجزه نشان داد؟!. چگونه آنهمه داستانها را در كتابها مينويسيد؟!. در اينجاست كه درماند و هيچ پاسخ نتواند.
ﻫ ـ دربارهی آنجهان پندارهاي بسيار پوچي را در مغزهاي خود جا دادهاند. كسي كه مرد در گور دوباره زنده گردد ، و دو فرشته يكي «نكير» و ديگري «منكر» با گرزهاي آتشيني بدست بسر او آيند و پرسشهايي با زبان عربي كنند : «من ربك؟. من نبيك؟.» كه بايد به هر پرسش پاسخ دهد ، وگرنه گرزهاي آتشين بسرش فرود خواهد آمد. كسي كه گناهكار است گور او را خواهد فشرد. روز رستاخيز همگي از گور خواهند برخاست و در يك بياباني گرد خواهند آمد ، خدا بروي كرسي خواهد نشست ، پيغمبران از اينسو و آنسو صف خواهند كشيد. گناه و صواب هر كس در ترازو كشيده خواهد شد ، پيغمبران هر يكي به «امت» خود ميانجي خواهد بود ، سپس از روي پل باريك و برندهی «صراط» گذشته يك دسته به بهشت خواهند رفت و يك دسته بدوزخ خواهند افتاد.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر ـ تکهی 29
🔸 در اين ميان الكساندر روي به كسينودوخوس پاردي1 و آرتميوس كلفوني2 كرده از آنان پرسيد : آيا چنين نيست كه يونانيان در برابر ماكيدونيان خود را چنان ميگرفتند كه مردان نيمهخدا در برابر جانوران درندهی بيابان؟. با همهی اين كليتوس دست برنداشته ميگفت : اگر الكساندر عذري دارد بگويد وگرنه براي چيست كه او كساني را كه آزاد زاييده شدهاند و هميشه انديشهی خود را با آزادي بر زبان ميآوردند براي شام خوردن با خويش دعوت نموده؟ میگفت : براي او چه بهتر بود كه با ايرانيان و با بردگان گفتگو و نشست و برخاست نمايد كه بآرزوي دل كردن پيش كمربند ايراني و جبهی سفيد او كج ميكنند. از اين جملهها الكساندر آتشين گرديده ديگر خودداري نتوانسته بپا خاست و يكي از سيبهايي را كه روي ميز بود برداشته باو پرتاب كرد. سپس پي شمشير برميگشت كه آريستوفانيس پاسبان خاص او و ديگران وي را گرفته جلوگيري كردند. ولي او از دست ايشان رها شده بآواز بلند با زبان ماكيدوني پاسبان خاص را صدا كرد و اين خود دليل بود كه حالش سخت بهم خورده سپس طبلزن را صدا كرده دستور داد كه آواز طبل را بلند كند و چون ديد فرمان نميبرد مشت سختي باو زد. اگرچه سپس اين نافرماني او را پسنديد. زيرا اگر طبل ميزد در آن هنگام شب ناگهان لشكر بهم برآمده شورش پديد ميآمد. با اين آشفتگي كليتوس هنوز سر فروتني نداشت. با سختي بسيار او را از اتاق بيرون كردند. ولي بيدرنگ از در ديگري بازگشته و بيباك و بيپروا بخواندن اين شعر ايورپيديس آغاز كرد :
آخ! در يونان چه سامانهاي زشتي نمايان گرديده!
الكساندر ديگر تاب نياورده نيزهی يكي از سپاهيان را گرفته بسوي او دويد و همينكه كليتوس پردهی در را بلند كرد ناگهان الكساندر نيزه را به تن او فرو برد ، كليتوس فرياد دلخراشي درآورده برافتاد و ناليدن آغاز كرد. از اين نالهی او خشم الكساندر فرونشسته و چون برگشته همهی پيرامونيان خود را ديد كه خاموش و حيرتزده ايستادهاند چنان شرمنده گرديد كه نيزه از تن مرده درآورده خواست بگلوي خود فرو ببرد ، ولي پاسبانان جلوگيري كرده نيزه را از دست او درآوردند و با زور او را كشيده به اتاق خود بردند كه همهي آن شب را با روز فرداي آن جز گريه و ناله كاري نداشت و آههايي پياپي ميكشيد. دوستانش از حال او نگران شده به اتاقش درآمدند ولي او بكسي اعتنا نداشت تا آريستاندر خواب او را كه چندي پيش دربارهی كليتوس ديده بود يادآوري كرده چنين گفت كه همهی اينها خواست خدايان و سرنوشت آدميان است. با اين سخن اندكي آرامَش گردانيد.3
1ـ Xenodochus از مردم Pard
2ـ Artemius از مردم Colophon كلفون شهري يوناني در آسياي كوچك بوده.
3ـ از اينجا اندكي انداخته شده.
8) الکساندر ـ تکهی 29
🔸 در اين ميان الكساندر روي به كسينودوخوس پاردي1 و آرتميوس كلفوني2 كرده از آنان پرسيد : آيا چنين نيست كه يونانيان در برابر ماكيدونيان خود را چنان ميگرفتند كه مردان نيمهخدا در برابر جانوران درندهی بيابان؟. با همهی اين كليتوس دست برنداشته ميگفت : اگر الكساندر عذري دارد بگويد وگرنه براي چيست كه او كساني را كه آزاد زاييده شدهاند و هميشه انديشهی خود را با آزادي بر زبان ميآوردند براي شام خوردن با خويش دعوت نموده؟ میگفت : براي او چه بهتر بود كه با ايرانيان و با بردگان گفتگو و نشست و برخاست نمايد كه بآرزوي دل كردن پيش كمربند ايراني و جبهی سفيد او كج ميكنند. از اين جملهها الكساندر آتشين گرديده ديگر خودداري نتوانسته بپا خاست و يكي از سيبهايي را كه روي ميز بود برداشته باو پرتاب كرد. سپس پي شمشير برميگشت كه آريستوفانيس پاسبان خاص او و ديگران وي را گرفته جلوگيري كردند. ولي او از دست ايشان رها شده بآواز بلند با زبان ماكيدوني پاسبان خاص را صدا كرد و اين خود دليل بود كه حالش سخت بهم خورده سپس طبلزن را صدا كرده دستور داد كه آواز طبل را بلند كند و چون ديد فرمان نميبرد مشت سختي باو زد. اگرچه سپس اين نافرماني او را پسنديد. زيرا اگر طبل ميزد در آن هنگام شب ناگهان لشكر بهم برآمده شورش پديد ميآمد. با اين آشفتگي كليتوس هنوز سر فروتني نداشت. با سختي بسيار او را از اتاق بيرون كردند. ولي بيدرنگ از در ديگري بازگشته و بيباك و بيپروا بخواندن اين شعر ايورپيديس آغاز كرد :
آخ! در يونان چه سامانهاي زشتي نمايان گرديده!
الكساندر ديگر تاب نياورده نيزهی يكي از سپاهيان را گرفته بسوي او دويد و همينكه كليتوس پردهی در را بلند كرد ناگهان الكساندر نيزه را به تن او فرو برد ، كليتوس فرياد دلخراشي درآورده برافتاد و ناليدن آغاز كرد. از اين نالهی او خشم الكساندر فرونشسته و چون برگشته همهی پيرامونيان خود را ديد كه خاموش و حيرتزده ايستادهاند چنان شرمنده گرديد كه نيزه از تن مرده درآورده خواست بگلوي خود فرو ببرد ، ولي پاسبانان جلوگيري كرده نيزه را از دست او درآوردند و با زور او را كشيده به اتاق خود بردند كه همهي آن شب را با روز فرداي آن جز گريه و ناله كاري نداشت و آههايي پياپي ميكشيد. دوستانش از حال او نگران شده به اتاقش درآمدند ولي او بكسي اعتنا نداشت تا آريستاندر خواب او را كه چندي پيش دربارهی كليتوس ديده بود يادآوري كرده چنين گفت كه همهی اينها خواست خدايان و سرنوشت آدميان است. با اين سخن اندكي آرامَش گردانيد.3
1ـ Xenodochus از مردم Pard
2ـ Artemius از مردم Colophon كلفون شهري يوناني در آسياي كوچك بوده.
3ـ از اينجا اندكي انداخته شده.
✴️ گواهی پاکدلانه
🔸بسا گمشدگان كه با راهنمایی پرچم به آمیغها راه یافتهاند
من یكی از دهاتیهای بخش ارونق تبریز (دیزج خلیلی) و از یك خانوادهی ملایی میباشم ولی شغل كنونیمان كشاورزی میباشد. از زمان دانشآموزی یكی از خوانندگان كتابهای رمان و شعر بودم. آنان كه با كشاورزی سرو كار دارند میدانند كه این كار با افزارهایی كه امروزه ما دهاتیها در دسترس داریم چه دشواریها و چه زحمات توانفرسایی دارد با وجود اینهمه زحمات ، شبها را هم به جای آسایش به خواندن رمان و و و میگذراندم.
این كتابها به اندازهای در من اثر كرده بود كه میان آمیغها و پندارها گیج و سرگردان مانده بودم و هرچه دربارهی گرفتاریهای امروزیمان فكر میكردم چارهای به نظرم نمیرسید به این جهت ریشهی امیدم بریده و فروغ آمیغ از دلم رخت بربسته به جهان و جهانیان بدبین شده بودم.
سپاس خدای را پس از آنكه با پرچم آشنا شده و چند شماره از آن را با اندیشه خواندم مانند تشنهای كه به سرچشمه برسد من نیز به آمیغها رسیدم و معنی دین و دانش و زندگانی در جهان را دانستم. اكنون با یك دلی شاد و خاطر آسوده همان كتابهای خانمانبرانداز را به یك گوشهی تاریكی انداخته و در انتظار روز فرخندهی جشن كتابسوزان میباشم و در خود یک نیرویی حس میکنم که به نبرد کردن با خرافات وادارم میکند ـ با اینكه درمیان یك تودهی مردمان بیسواد واقع شدهام و به انگیزهی همین بیسوادی موانع بزرگی پیش پایمان است.
ولی به یاری آفریدگار و به یاری نیرویی كه به همگان ارزانی داشته (خرد) و این نیرو با راهنمایی پیشوای آزادگان (آقای كسروی) بیش از همه در آزادگان به تكان آمده و روز بروز بر شمارهی پاكدلان و پاكدرونان افزوده میشود جای شگفت نیست هرچه زودتر این موانع را از میان برداشته و بر مشکلات بزرگتر از این چیره گردیم.
اینست میگویم كسانی كه از پرچم آگاهی ندارند و یا به گفتهی یك مشت خائنان فرومایه و پستدرون گوش دادهاند ، هزاران فرسنگ از آمیغها دورند و راهی پیدا نتوانند جز پرچم. اینك به سپاس نیكیهایی كه دارندهی پرچم به عالم بشریت بویژه به ایران و ایرانیان نمودهاند بایای هر ایرانی میهنپرست است كه با كوشش و همراهی از زحمات ایشان قدردانی و سپاسگزاری نموده گامی فراتر نهد من نیز به نوبهی خود به این كوشش و همراهی برخاستهام و از خدای پاك فیروزی خواستارم.
شبستر ـ دیزج خلیلی. محمدباقر حسینپور
🔸بسا گمشدگان كه با راهنمایی پرچم به آمیغها راه یافتهاند
من یكی از دهاتیهای بخش ارونق تبریز (دیزج خلیلی) و از یك خانوادهی ملایی میباشم ولی شغل كنونیمان كشاورزی میباشد. از زمان دانشآموزی یكی از خوانندگان كتابهای رمان و شعر بودم. آنان كه با كشاورزی سرو كار دارند میدانند كه این كار با افزارهایی كه امروزه ما دهاتیها در دسترس داریم چه دشواریها و چه زحمات توانفرسایی دارد با وجود اینهمه زحمات ، شبها را هم به جای آسایش به خواندن رمان و و و میگذراندم.
این كتابها به اندازهای در من اثر كرده بود كه میان آمیغها و پندارها گیج و سرگردان مانده بودم و هرچه دربارهی گرفتاریهای امروزیمان فكر میكردم چارهای به نظرم نمیرسید به این جهت ریشهی امیدم بریده و فروغ آمیغ از دلم رخت بربسته به جهان و جهانیان بدبین شده بودم.
سپاس خدای را پس از آنكه با پرچم آشنا شده و چند شماره از آن را با اندیشه خواندم مانند تشنهای كه به سرچشمه برسد من نیز به آمیغها رسیدم و معنی دین و دانش و زندگانی در جهان را دانستم. اكنون با یك دلی شاد و خاطر آسوده همان كتابهای خانمانبرانداز را به یك گوشهی تاریكی انداخته و در انتظار روز فرخندهی جشن كتابسوزان میباشم و در خود یک نیرویی حس میکنم که به نبرد کردن با خرافات وادارم میکند ـ با اینكه درمیان یك تودهی مردمان بیسواد واقع شدهام و به انگیزهی همین بیسوادی موانع بزرگی پیش پایمان است.
ولی به یاری آفریدگار و به یاری نیرویی كه به همگان ارزانی داشته (خرد) و این نیرو با راهنمایی پیشوای آزادگان (آقای كسروی) بیش از همه در آزادگان به تكان آمده و روز بروز بر شمارهی پاكدلان و پاكدرونان افزوده میشود جای شگفت نیست هرچه زودتر این موانع را از میان برداشته و بر مشکلات بزرگتر از این چیره گردیم.
اینست میگویم كسانی كه از پرچم آگاهی ندارند و یا به گفتهی یك مشت خائنان فرومایه و پستدرون گوش دادهاند ، هزاران فرسنگ از آمیغها دورند و راهی پیدا نتوانند جز پرچم. اینك به سپاس نیكیهایی كه دارندهی پرچم به عالم بشریت بویژه به ایران و ایرانیان نمودهاند بایای هر ایرانی میهنپرست است كه با كوشش و همراهی از زحمات ایشان قدردانی و سپاسگزاری نموده گامی فراتر نهد من نیز به نوبهی خود به این كوشش و همراهی برخاستهام و از خدای پاك فیروزی خواستارم.
شبستر ـ دیزج خلیلی. محمدباقر حسینپور
🔶 گفت و شنید (4)
(بخش دوم)
🔸2) معناي جهان ـ اين جهان زيستگاه ماست ، خانهی ماست ، ما خود بخشي از آن جهان ميباشيم. هر آدمي بايد اينجهان را بشناسد و معناي آن را تا آنجا كه ميتوان بفهمد. دانشها در اين باره هم نارساست.
آري دانشهاي نوين در اين باره بسيار پيش رفته ، بسيار كار كرده. من نه اينكه آن پيشرفت را نميشناسم. ميشناسم و خود سپاسگزار آن ميباشم. آن آگاهيهايي كه دانشمندان ستارهشناس دربارهی گردش زمين و چگونگي پيوستگي ستارگان بخورشيد و در ديگر زمينهها دادهاند بسيار گرانبهاست و چشمهاي ما را در شناختن گيتي بيناتر و روشنتر گردانيده. آن نتيجههايي كه از زمينشناسي (ژئولوژي) دربارهی پيدايش پياپي رستنيها و چهارپايان و آدميان و در ديگر بارهها بدست آمده كمك بسياري بفهم آگاهيها كرده. آن دانشهاي بسيار ارجداري كه از فلسفهی داروين دربارهی بهمبستگي آفريدگان با يكديگر و چگونگي پيدايش و رويش آنها پديد آمده پربهاترين ياوري را بما كرده. همچنين دانشهاي ديگر كه هر يكي در نوبت خود در زمينهی شناخته گرديدن گيتي يا جهان سودهاي گرانبهايي داده.
اينها را ميشناسيم و ارجش ميدانيم. ولي در همان حال بايد بگوييم : يك رشته ناآگاهيهايي درميانست. بايد گفت :
👈دانشها تا آنجا كه میدانشان بوده پيش رفتهاند و ميروند. ولي يك ميدان ديگري هست كه ازآنِ دين ميباشد.
دانشها در اينجا نيز از يك رشته راستيهايي بدور افتادهاند و جهان را جز همين دستگاه سترساي مادّي نميشمارند. آنان اينجهان را يك دستگاه خودكاري ميشناسند كه همه چيزش از خودش ميباشد و «هستي» را تنها همين ميدانند : «مادّه است و نمايشهاي مادّه و چيز ديگري نيست».
شما داستان فلسفهی مادّي را ميدانيد. در قرنهاي گذشته دانشمنداني در اروپا برخاستند و اين فلسفه را پيش گرفتند و برواج آن كوشيدند و آنچه بكوششهاي اينان ياوري كرد همان دانشهاي نوين و فلسفهی داروين و مانند آن بود كه همهی اينها با ماديگري همداستان ميباشند و بنياد همهی آنها بهمين است.
ما ميگوييم اين نه راست است و ناگزيريم اينجهان را جداسر[=مستقل] و جداگانه نشناسيم.
زيرا ما در اينجهان يك سامان و آراستگي آشكاري ميبينيم و چون ميانديشيم اين سامان و آراستگي از خود اينجهان نتواند بود. در اينجهان بخش دانندهتر و توانندهترِ باشندگان[=موجودات] ماييم كه آدميان ميباشيم و ما خود ميبينيم كه در اينجهان رشته بدست ما نيست. ميبينيم كه بيدلخواه باينجا ميآييم و بيدلخواه از اينجا ميرويم.
ميبينيم كه در آن سامان و آراستگي ، ما را دستي نيست ، و چون باشندگان ديگر ـ از چهارپاها و پَراها [1] و خَزاها و درختها و سنگها ـ از ما پايينتر ميباشند هيچ گماني باينكه آنها دستي دارند نميتوانيم برد. پس ناگزيريم بگوييم : اينجهان در هستيش جداسر (مستقل) نيست و در پشت سر آن يك دستگاه ديگري هست.
اين يك چيزي در نهاد آدميست كه دربارهی اينجهان بينديشد و چگونگي آن را (تا آنجا كه ميتواند) دريابد. ولي اگر آدميان بحال خود باشند راه پندار و انگار را پيش گيرند و گذشته از آنكه براستيها نرسند ، پراكندگي بميانشان افتد. اينست بايد راستيهايي در اين زمينه درميان باشد تا همگي آنها را بپذيرند كه هم بخواست خود رسند و هم پراكنده نباشند.
اگر بگوييد : «از راه دانشها باين راستيها برسيم». خواهيم گفت : دانشها باينها راه ندارد ، و شما ميبينيد كه نتوانستهاند رسيد ، و چنانكه ديديم همهی آنها نگاهشان برويهی مادّي اينجهان بوده است.
👈دانشها راهشان آزمايش و جستجوست و اين ناگزيريست كه جز برويهی مادّي جهان نپردازند. اين از نارسايي آنها نيست. ما از اين راه نه تنها ايرادي بدانشها نميكنيم همين را براي دانشها بايا[= واجب] ميشماريم. ايراد ما بآنست كه گفته شود همه چيز با دانشها بدست ميآيد. چنين سخني هيچگاه درست نخواهد بود.
👈آدمي راه دانستنش تنها آزمايش و جستجو نيست. درو يك نيروي ديگري بنام خرد هست ، يك رشته دريافتهايي هست ، كه چيزهايي را نيز با اينها ميداند. كار دين با اينهاست.
در اينجا شنونده سخنم را بريده گفت :
🔹«خرد يا عقل كه شما ميگوييد در مردم هست. پس خودشان دانستنيها را ميدانند و حاجتي بدين نخواهند داشت.»
[1] : پَرا = همیشه پرنده ، خَزا = همیشه خزنده ـ و
(بخش دوم)
🔸2) معناي جهان ـ اين جهان زيستگاه ماست ، خانهی ماست ، ما خود بخشي از آن جهان ميباشيم. هر آدمي بايد اينجهان را بشناسد و معناي آن را تا آنجا كه ميتوان بفهمد. دانشها در اين باره هم نارساست.
آري دانشهاي نوين در اين باره بسيار پيش رفته ، بسيار كار كرده. من نه اينكه آن پيشرفت را نميشناسم. ميشناسم و خود سپاسگزار آن ميباشم. آن آگاهيهايي كه دانشمندان ستارهشناس دربارهی گردش زمين و چگونگي پيوستگي ستارگان بخورشيد و در ديگر زمينهها دادهاند بسيار گرانبهاست و چشمهاي ما را در شناختن گيتي بيناتر و روشنتر گردانيده. آن نتيجههايي كه از زمينشناسي (ژئولوژي) دربارهی پيدايش پياپي رستنيها و چهارپايان و آدميان و در ديگر بارهها بدست آمده كمك بسياري بفهم آگاهيها كرده. آن دانشهاي بسيار ارجداري كه از فلسفهی داروين دربارهی بهمبستگي آفريدگان با يكديگر و چگونگي پيدايش و رويش آنها پديد آمده پربهاترين ياوري را بما كرده. همچنين دانشهاي ديگر كه هر يكي در نوبت خود در زمينهی شناخته گرديدن گيتي يا جهان سودهاي گرانبهايي داده.
اينها را ميشناسيم و ارجش ميدانيم. ولي در همان حال بايد بگوييم : يك رشته ناآگاهيهايي درميانست. بايد گفت :
👈دانشها تا آنجا كه میدانشان بوده پيش رفتهاند و ميروند. ولي يك ميدان ديگري هست كه ازآنِ دين ميباشد.
دانشها در اينجا نيز از يك رشته راستيهايي بدور افتادهاند و جهان را جز همين دستگاه سترساي مادّي نميشمارند. آنان اينجهان را يك دستگاه خودكاري ميشناسند كه همه چيزش از خودش ميباشد و «هستي» را تنها همين ميدانند : «مادّه است و نمايشهاي مادّه و چيز ديگري نيست».
شما داستان فلسفهی مادّي را ميدانيد. در قرنهاي گذشته دانشمنداني در اروپا برخاستند و اين فلسفه را پيش گرفتند و برواج آن كوشيدند و آنچه بكوششهاي اينان ياوري كرد همان دانشهاي نوين و فلسفهی داروين و مانند آن بود كه همهی اينها با ماديگري همداستان ميباشند و بنياد همهی آنها بهمين است.
ما ميگوييم اين نه راست است و ناگزيريم اينجهان را جداسر[=مستقل] و جداگانه نشناسيم.
زيرا ما در اينجهان يك سامان و آراستگي آشكاري ميبينيم و چون ميانديشيم اين سامان و آراستگي از خود اينجهان نتواند بود. در اينجهان بخش دانندهتر و توانندهترِ باشندگان[=موجودات] ماييم كه آدميان ميباشيم و ما خود ميبينيم كه در اينجهان رشته بدست ما نيست. ميبينيم كه بيدلخواه باينجا ميآييم و بيدلخواه از اينجا ميرويم.
ميبينيم كه در آن سامان و آراستگي ، ما را دستي نيست ، و چون باشندگان ديگر ـ از چهارپاها و پَراها [1] و خَزاها و درختها و سنگها ـ از ما پايينتر ميباشند هيچ گماني باينكه آنها دستي دارند نميتوانيم برد. پس ناگزيريم بگوييم : اينجهان در هستيش جداسر (مستقل) نيست و در پشت سر آن يك دستگاه ديگري هست.
اين يك چيزي در نهاد آدميست كه دربارهی اينجهان بينديشد و چگونگي آن را (تا آنجا كه ميتواند) دريابد. ولي اگر آدميان بحال خود باشند راه پندار و انگار را پيش گيرند و گذشته از آنكه براستيها نرسند ، پراكندگي بميانشان افتد. اينست بايد راستيهايي در اين زمينه درميان باشد تا همگي آنها را بپذيرند كه هم بخواست خود رسند و هم پراكنده نباشند.
اگر بگوييد : «از راه دانشها باين راستيها برسيم». خواهيم گفت : دانشها باينها راه ندارد ، و شما ميبينيد كه نتوانستهاند رسيد ، و چنانكه ديديم همهی آنها نگاهشان برويهی مادّي اينجهان بوده است.
👈دانشها راهشان آزمايش و جستجوست و اين ناگزيريست كه جز برويهی مادّي جهان نپردازند. اين از نارسايي آنها نيست. ما از اين راه نه تنها ايرادي بدانشها نميكنيم همين را براي دانشها بايا[= واجب] ميشماريم. ايراد ما بآنست كه گفته شود همه چيز با دانشها بدست ميآيد. چنين سخني هيچگاه درست نخواهد بود.
👈آدمي راه دانستنش تنها آزمايش و جستجو نيست. درو يك نيروي ديگري بنام خرد هست ، يك رشته دريافتهايي هست ، كه چيزهايي را نيز با اينها ميداند. كار دين با اينهاست.
در اينجا شنونده سخنم را بريده گفت :
🔹«خرد يا عقل كه شما ميگوييد در مردم هست. پس خودشان دانستنيها را ميدانند و حاجتي بدين نخواهند داشت.»
[1] : پَرا = همیشه پرنده ، خَزا = همیشه خزنده ـ و