پاکدینی ـ احمد کسروی
7.58K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
ژرژ لومتر، کشیش و اخترشناس بلژیکی که انگاره‌ی «مه بانگ» را نخست بار پیش کشید ، در کنار دانشمند بنام اینشتین
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار یکم : زیانهای اسلام - تکه‌ی نهم

كوتاه‌سخن : در چنان هنگام زبوني دين ، ما بخواست خدا درفش افراشتيم و در برابر مادّيگري ايستاده به يكايك بدآموزيهاي آن پاسخهاي استوار داديم و يك رشته آميغهاي بسيار ارجداري را روشن گردانيده اين بازنموديم كه دين خود دستگاهي بالاتر از دانشهاست و بدينسان نام پاك آفريدگار را بلند گردانيده زبان بيفرهنگان بستيم و ده سال بيشتر1 است كه در اين راه مي‌كوشيم و به ياري خدا بهمه‌ی گمراهيها فيروز درآمديم. ولي چه بايد گفت باينكه مي‌بيني مسلمانان ـ آن توده‌ی درمانده و نادان ـ بجاي آنكه از اين كوششها و فيروزيهاي ما خشنود گردند ، ناخشنودي مي‌نمايند و ملايان به هر گونه دشمني برمي‌خيزند. آن كاريست كه بخواست خدا ما كرده‌ايم ، و اين كاريست كه بانگيزش ناداني و گمراهي اينان مي‌كنند.

چنانكه گفته‌ايم اينان معني دين را نمي‌شناسند و آن را بمعنايي كه ما مي‌دانيم و نتيجه‌اي كه ما از آن مي‌خواهيم نمي‌خواهند ، در انديشه‌ی آنان دين يك دستگاهي براي نشان دادن شكوه و جايگاه پيغمبر اسلام و خاندان اوست.

اينان داستانهايي مي‌دارند : «لولاك لولاك لما خلقت الافلاك»2 . شيعيان نيز افزوده‌اند : «ولو لا علي لما خلقتك»3 . بگمان اينان خدا جهان را بپاس پيغمبر اسلام و امام علي‌بن‌ابيطالب و خاندان ايشان آفريده ، و دين جز براي شناختن آنان و جايگاههاشان ، و پرداختن بآنان و بارگاههاشان نيست ، و نتيجه نيز جز ميانجيگري آنان در روز رستاخيز و رفتن به بهشت نخواهد بود.

اينست در انديشه‌ی آنان اسلام به هر حالي مي‌افتد بيفتد ، جاويدان خواهد ماند ، و آن نادانيها و گمراهيها كه به دين راه يافته زيان نخواهد داشت ، و از اين زبوني و خواري كه مسلمانان مي‌دارند باكي نيست.

اين خود جُستاريست4 كه آيا دين براي مردم است يا مردم براي دين مي‌باشند. ما مي‌گوييم : دين براي مردمست. ولي آنان اين را نپذيرفته مردم را براي دين مي‌شمارند. ما مي‌گوييم دين بهر آنست كه بمردمان شاهراه زندگاني نشان دهد و از آميغهاي سودمند جهاني آگاه گرداند و از گمراهي و پراكندگي نگاهشان دارد ، و اينست مي‌گوييم : ديني كه گوهر[=اصل] خود را از دست داده و خود با گمراهيها و نادانيها درآميخته ، از ميان رفته بشمار است. ولي آنان مي‌گويند : دين براي آنست كه مردمان «گرامي‌داشتگان» خدا را كه پيغمبر اسلام و خاندان اوست بشناسند و جايگاه آنان را بشناسند و بپذيرند ، و هميشه نامهاي آنان را بزبان رانده مهر و دلبستگي نشان دهند و سرگذشت آنان را زنده نگه داشته نگزارند كهن گردد ، و گنبدهاي آنان را پرستشگاه گردانيده از دور و نزديك آهنگ آنها كنند. اينست دين و نتيجه‌ی آن و بس.

از سخن خود دور نيفتيم. اين دشمني با هر نيكي و رستگاري كه مسلمانان مي‌كنند ، خود زيان بزرگي از زيانهاي اين دستگاه اسلام نام مي‌باشد و از آنسوي اين رفتار مسلمانان نتيجه‌ی باورهاي ديني ايشان مي‌باشد و يك چيزي بي‌ريشه و سرسري نيست. در نزد آنان ، جهان هرچه بادا باد ، بايد نگزارند اين دستگاه آلوده از ميان رود ، نگزارند افسانه‌ی مهرورزي خدا با گرامي‌داشتگانش بهم خورد.

1ـ کسروی کوششهایش را با پراکندن شماره‌ی یکم مهنامه‌ی پیمان در یکم آذرماه 1312 آغاز کرد. ـ و
2ـ اگر تو نبودی (ای محمد) آسمانها را نمی‌آفریدم. ـ و
3ـ و اگر علی نبود ترا (ای محمد) نمی‌آفریدم. ـ و
4ـ جُستار = مبحث ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 36

🔸 این سفر الكساندر بر روي رود هفت ماه درازا كشيد و چون بدريا درآمد بجزيره‌اي رسيد كه خودش آن را اسكيلستيس1 ناميده ولي ديگران پسلتكيس2 خوانده‌اند و چون در آنجا بخشكي درآمد قربانيها كرده و تماشايي كه مي‌خواست بدريا نمود. در همانجا از خدا خواستار شد كه نگزارند جهانگشاي ديگري به دورتر از آنجا كه او رفته است برود ، سپس دستور داد كشتيهاي او كه نيارخوس3 را فرمانده آنها و اونيسكرتيوس را راننده‌ی آنها برگماشت در دريا بگردش و جستجو بپردازند و كنارهاي هند را بدست راست خود انداخته راه پيمايند و خود او راه خشكي را پيش گرفته بسرزمين اورتيس4 درآمد. در آنجا بود كه از جهت خوراك بسختي افتادند چندانكه بسياري از كسان او از گرسنگي بمردند و از يكصد و بيست‌هزار پياده و پانزده‌هزار سواره كه همراه برده بود بسختي توانست يك‌چهاریک آنان را از اين سفر هند بازپس بياورد. بازمانده‌ی آن از ناخوشيها و از گرماي جانسوز و بالاتر از همه از گرسنگي نابود شدند. زيرا راه آنها از سرزمين بي‌آب و خشكي بود كه مردم آنجا جز اندكي گوسفند نداشتند و گوشت آنها نيز بدبو و ناگوار بود و از اين جهت ناچار بودند كه با گوشت ماهي زندگي نمايند.
پس از شش روز راهپيمايي به گيدروسيا5 رسيدند و در آنجا خوردني و همه چيز بسيار فراوان بود. زيرا پادشاهان همسايه و حكمرانان شهرهاي نزديك آمدن او را شنيده هنوز پيش از رسيدن آماده كرده بودند. چون سپاهيان اندكي در آنجا بياسودند راه كارمانيا6 را پيش گرفتند و در سراسر راه جشن و سور برپا داشتند. زيرا براي خود الكساندر و همبزمان او تخته‌فرشي بلند تهيه نمودند كه هشت اسب آن را بآهستگي مي‌كشيد و آنان بي‌پرده بر روي آن نشسته شب و روز بباده‌گساري و خوشگزاري مي‌پرداختند. پشت سر آن گردونه‌هاي بيشماري بود كه برخي را با پارچه‌هاي ارغواني پوشيده و بر روي برخي سايه‌بان از شاخه‌هاي درخت درست كرده بودند كه زود عوض كرده نمي‌گزاردند بخشكد و در آنها بازمانده‌ی دوستان و سركردگان او نشسته و بساكهاي گل بر سر خود سرگرم باده‌گساري بودند. ديگر در اينجا خود و سپر و زره هرگز ديده نمي‌شد. سپاهيان همه در دست خود جامها و فنجانها را داشتند كه در خمها و قدحهاي بزرگ فرو برده پر مي‌ساختند و بنام تندرستي يكديگر مي‌خوردند. از سراسر راه آواز سرنا و ني بلند بود كه مي‌زدند و مي‌كوبيدند و زنان مي‌رقصيدند بدانسان كه در جشنهاي باخوس7 ديده مي‌شد.
الكساندر چون بدينسان به كوشك گيدروسيا رسيده در آنجا نشيمن گرفت كشتيبان وي نيارخوس نزد او آمده و با داستان سفر خود الكساندر را چندان بهيجان آورد كه خواست خود او از دهانه‌ی ايوفراتس (فرات) با يك دسته‌ی بزرگي از كشتيها درياپيمايي كرده كنارهاي عربستان و آفريقا را گردش كند و از كنار ستونهاي هركلس8 به ماكيدونيا برود. اينبود دستور داد كه كشتيهاي فراواني در ثاپساكوس9 ساخته در همه جا ناخدايان و درياپيمايان آماده باشند. ولي چون هنگامي كه در هندوستان خبرهايي از سختي كار در برابر هنديان و از زخم برداشتن او در جنگ با ماليان به ايران و بهمه جا رسيده مردم از زنده برگشتن او نوميد بوده‌اند و از سوي ديگر بدرفتاريهای حكمراناني كه او بر شهرها گمارده بود مردم را بستوه آورده بوده از اين جهت در همه جا مردم بجنبش برخاسته و رشته‌ی كارها نزديك به گسيختن بود. در خود ماكيدونيا اولمپياس و كلئوپترا به دشمني آنتپاتو برخاسته فرمانروايي را در ميانه‌ی خود به دو بخش كرده بودند. بدينسان كه اپيروس ازآن اولمپياس باشد و ماكيدوني از آن كلئوپترا. الكساندر چون اين خبر را شنيد گفت مادرم بخش بهتري را براي خود گرفته زيرا ماكيدونيان زير بار فرمانروايي زنان نمي‌روند. اينبود كه نيارخوس را بار ديگر راه انداخته دستور داد كه كنارهاي دريا را بگردد. خود او راه را كه پيش گرفت در هر كجا بفرمانرواي بدرفتار سزاها داده بويژه اكسوارتيس10 يكي از پسران ابوليتيس11 را با دست خود با نيزه بكشت. خود ابولیتس كه بجاي آذوقه و خوراك براي اسبان سه‌هزار تالنت پولِ سكه زده شده آورده بود الكساندر فرمان داد آن پولها را در جلو اسبها ريختند و چون اسبها نزديك آنها نرفتند الكساندر گفت پس اين چه آذوقه‌اي است كه براي ما آورده‌اي؟ فرمان داد او را بزندان بردند.



1ـ Scillustis
2ـ Psiltucis
3ـ Nearchus
4ـ Orites
5ـ Gedrosia
6ـ Carmania كرمان كنوني.
7ـ Bacchus خداي مي.
8ـ Hrculer's pillars مقصود جبل طارق است.
9ـ Thapsacus شهري در بابل بوده.
10ـ Oxyartes
11ـ Abuletes
✴️ دين و دانش ✴️

(تکه‌ی دوم)

ولي اينكه «زمين هزارها بلكه صدهزارها سال تهي بوده و پس از آن پيشتر گياه و درخت روييده و زمان بس درازي گذشته تا چهارپايان پيدا شده‌اند و باز زمان بسيار درازي گذشته تا آدمي پيدا شده» ، اينها از روي دليل است و مي‌بايد كه اينها را بپذيريم و باور داريم ، و ما از اينجا بيك آگاهي بس گرانمايه‌اي ميرسيم و آن اينكه جهان گام بگام پيش ميرود و زمان بزمان بهتر و باشكوه‌تر مي‌گردد ، و آدمي از نداشتن و ندانستن و نتوانستن آغازيده و بسوي داشتن و دانستن و توانستن آمده و گام بگام گرانمايه‌تر و آراسته‌تر گرديده.

🔸اين يك آيين خداييست كه ما اكنون مي‌شناسيم و بيشتر كسان آن را نشناخته‌اند.
اين خواست خداست كه آدمي روزي همه لخت و تهيدست بوده و اكنون هزار افزار در زندگاني خود بكار بَرَد. روزي ناتوان و زبون طبيعت بوده و امروز توانا گردد و بر طبيعت چيره درآيد. روزي نه جهان را مي‌شناخته و نه معني زندگي را ميدانسته و اكنون بهترين آگاهيها را دارد و بخردانه‌ترين راه را پيش گيرد.

ما چنانكه هستي خدا را از سنجيدن اين جهان و گردش آن بدست مي‌آوريم مي‌بايد خواست او را هم از آن راه بدست آوريم. بدانسان كه درباره‌ی هستي خدا بافندگيهاي بلهوسانه‌ی بيجا بوده درباره‌ی شناختن خواست او نيز بافندگيهايي كه شده بيهوده است. ما در اين باره گشاده‌تر و روشنتر سخن خواهيم راند.

جدايي دين با دانش در چگونگي آبادي زمين و پيدايش زندگي و زندگان نميباشد و رفتار آن با دانش دشمنانه نيست تا اينها را نپذيرد. آن كساني كه اينگونه دانستنيها را نمي‌پذيرند[1] مي‌بايد پرسيدشان آيا پيشرفت دانشها و نتيجه‌هايي كه از آنها بدست آمده با خواست خدا نبوده؟! اگر با خواست خدا بوده پس چگونه ميخواهيد اينها را نپذيريد؟! چگونه ميخواهيد دين با اينها دشمني نمايد؟! اين چيزيست كه جز بيخرداني بآن نخواهند گراييد.

دين با دانش پشتيبان همند و جدايي آنها از يكديگر در جاهاي ديگر ميباشد. چيزهايي هست كه دانش آنها را نتواند و بايد دين انجام دهد. در همان تاريخچه‌ی تمدن يا پيشرفت زندگاني داستاني هست كه مَثَل نيكي براي اين گفتگو تواند بود و من اينك آن را يادآوري ميكنم.

چنانكه گفته شد آدمي لخت و تهيدست باين جهان آمده و بدانسان كه تاريخدانان ميگويند روزگار بس درازي همچنان لخت و تهيدست زيسته تا كم‌كم پيش رفته ، و چه در دانش و چه در افزارسازي و چه در ديگر چيزها مايه اندوخته. ولي چه سودي از اينها ميبرده در جايي كه همچون درندگان بنياد زيستش زورآزمايي و چيرگي مي‌بوده است و هر دسته‌ی تواناتري آهنگ ناتوانان كرده و بر سر آنان رفته و مردان را كشته و فرزندان را بيغما مي‌برده است (2) و در نتيجه‌ی اين رفتار هيچ دسته‌اي در يكجا نشيمن نميگرفته‌اند و همواره آماده‌ی گريز مي‌ايستاده‌اند تا اگر دشمني از دور رو نمود بگريزند و خود را رها گردانند و بدينسان نه آبادي پديد مي آمده و نه كشاورزي رونق ميگرفته و نه مردمان روي آسايش و خشنودي مي‌ديده‌اند و اينگونه ميزيسته‌اند تا كسي يا كساني برخاسته‌اند و بآنان ياد داده‌اند كه بنياد زيست آدمي نه زورآزمايي بلكه همدستي و پشتيباني بايد بود.

بيگمان تا قرنها مردمان اين را درنمي‌يافته‌اند و چنين ميدانسته‌اند راه زندگي همانست كه ميدارند و بهتر از آن نتواند بود و خود را در آن كشاكش و تاخت و كشتار بيگناه مي‌شمارده‌اند تا كساني ـ يا بهتر گويم برانگيختگاني ـ برخاسته‌اند و بآنان ياد داده‌اند كه آدميان بايد در يكجا زيند و براي اين كار بايد هر كسي نه تنها دربند آسايش خود بلكه دربند آسايش همگان باشد و توانا دست ناتوان را گيرد و دارا ياوري بنادارا كند و بدينسان دست بهم داده دربايستهاي زندگي را آماده گردانند.

اينها امروز آسان مينمايد و شايد همه آن را ميدانند. ولي بيگمان هزارها سال گذشته كه آدميان نميدانسته‌اند تا كساني بآنان آموخته‌اند و زندگاني را بروي يك آييني بنياد نهاده‌اند و از همين زمان بوده كه خاندانها بيكديگر ايمني يافته‌اند و هر دسته‌اي در جايي كه بوده‌اند نشيمن گرفته‌اند و در آنجا خانه‌ها ساخته‌اند و باغها و كشتزارها پديد آورده‌اند و بدينسان آباديها پديد آمده و كم‌كم شهرها پيدا شده و افزارسازي رونق گرفته و داد و ستد و بازرگاني آغاز يافته. يك كلمه بگويم آدميان از بيابان نشيني و گريزاني رها گرديده و بزندگاني شهري كه معناي تمدن هم آنست [3] رسيده‌اند. از اينجاست كه ما ميگوييم مغز تمدن همدستي مردم است و چنانكه گفتيم اين آموزگاري كه بيگمان از سوي برانگيخته يا برانگيختگاني رخ داده گام نخست دين بوده.
[1] : در آغاز سخن گفتیم که ملایان و «متقدمین» برخی راستیهای بیچون و چرای دانشی را نیز نمی‌پذیرفتند. سنجه‌ی (معیار) ایشان در پذیرفتن یا نپذیرفتن آنبود که ببینند آیا پیشینیان از آنها خبر داده‌اند یا نه. اگر از ایشان خبری نرسیده پس پذیرفتنی نیست ـ همان شیوه‌ای که کلیسا در برابر دانشها پیش گرفته بود.
(2) : چنانكه اينگونه زندگاني تا زمان ما بازمانده بوده و ما ميتوانيم از مردمان آفريكا و آمريكا مثلهاي بسيار ياد كنيم.
[3] : پیمان پیشتر معنی تمدن را بازنموده. از روی آن همین شهرنشینی آسان پدید نیامده و پایه‌اش همان آموزاکهاییست که همدستی را به آدمیان آموخته و از دُژرفتاریهاشان کاسته. تمدن در عربی و سیویلیزاسیون در زبانهای اروپایی و شهریگری (مردمی) در فارسی همه از ریشه‌ی واژه‌ی شهر می‌آید.
پرسش : آیا با چنین معنایی از تمدن ، تمدن یونانی یا تمدن چینی یا تمدن غرب چه معنایی دارد؟
✴️ حقیقت را باید گفت و به بیهوده‌گویان پروا نکرد

کانال : گفتار زیر نوشته‌ی یکی از هواداران پرچم است که در زمینه‌ی «شعر و شاعری» نوشته. چون آغاز آن نکوهش از بیشرمانی است که روزنامه را وسیله‌ی سودجویی و روزی اندوزی گرفته‌ بودند ، ما کوتاه گردانیده آنچه به «ادبیات» بستگی دارد را در اینجا می‌آوریم.

... باری از مطلب بدور افتادیم مقصود این بود که حرف حق باید گفته شود و باغراض ماجراجویان نباید وقعی گذاشت.

🔸نویسنده‌ی محترم آیین و پیمان سالها است که موضوع مضرات شعرهای بیهوده را مطرح کرده و در اثبات مرام خود پایفشاری نموده و باعتراضات بیشمار اهل ادب (که این یاوه‌گویان پیش آنها هیچ نیستند) جواب داده.

🔸... نمیدانم آنوقتی که نویسنده‌ی آیین ، مرام محکم خود را پشت میز خطابه در انجمن ادبیِ مرکز [1] باثبات میرسانید این بذله‌گوها در کجا و در چه بیابانی حیران و اشترچران بودند؟ بنده در این باب وقت بحث و مجادله ندارم. تنها این پرسش را میکنم که این اندازه غلو و اغراق درباره‌ی چند تن شاعر چه معنی دارد؟ این آقایان در عصر خود چه کردند؟ چه اختراعی نمودند؟ کدام زحمت را متحمل شدند؟ بعد از آنها چه شد؟ چه نتیجه‌ای از گفتار آنان عاید ما شد؟ امروز کدام مسئله‌ی حیاتی ما رهین خدمات آنهاست؟ میگویند اینها از مفاخر کشور ما هستند. آیا این حرف دلیل نمی‌خواهد؟ چرا؟ بِچه دلیل؟ فخر یعنی چه؟ چه افتخاری داریم؟ چه کرده‌ایم؟ چه میکنیم که از آنها بیادگار مانده است؟ صنعت از آنها آموختیم؟ مسائل اقتصادی و قضایی از آنها بما رسیده است؟

آیا شعرایی که آشکاره دم از «دوست داشتن خط سبز» و «سری و سری داشتن با نوجوان پسری» و «دل دادن بجگر گوشه‌ی مردم» زده و آبروی یک توده‌ی آبرومندی را لکه‌دار گردانیده‌اند مایه‌ی افتخار ما هستند؟! ما چه افتخاری بآنها توانیم کرد؟ آیا کسانی که در سراسر شعرهای خودشان جز کلمات می و شاهد و باده و پیاله و مستی و امثال این بکار نبرده‌اند و بزندگانی جز از نظر بدمستی و گیج‌سری نگاهی نکرده‌اند چه سودی ما را از شعرهای آنان تواند بود؟! عجب است میگویند : مقصودشان میِ حقیقت بوده. من نمیدانم می حقیقت چیست؟! چرا حقیقت را می بنامند؟!. وآنگاه شاعری که گفته (آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند احلی لنا و اشهی من قبلة العذارا) اول بگویید مگر می حقیقت تلخ‌وش است؟!. دوم «الخمر ام الخبائث» را پیغمبر بزرگوار اسلام فرموده و در حق همان شراب تلخ‌وش که از آب انگور بعمل می‌آید فرموده و آیا این شعر توهین بآن بزرگوار نیست؟!.

نویسنده‌ی پیمان و پرچم در جای خود ، من یک تن ایرانی هستم و این پرسشها را از هواداران این شاعران میکنم. خواهشمندم با زبان نزاکت بمن پاسخی دهند!.

🔸خواهشمندم بفرمایند ما امروز از تعلیمات عرفانی مثنوی چه فایده توانیم برد؟!
آیا ما امروز با تصوف زندگی توانیم کرد؟!

پرسشهاییست میکنم و استدعا دارم پاسخهایی لطف فرمایید.

خلاصه ما منکر نیستیم که شعراء ما شعر خوب گفته‌اند ولی باید دید نتیجه‌ی این کار چه بوده و بما از اینهمه چه رسیده و خود آنها چه بهره بردند؟.. مثلاً اگر فلان کتاب شعر را نداشتیم امروز بکدام مصیبت گرفتار می‌شدیم و فعلاً که داریم چه صنعتی از پیش برده‌ایم؟!.

خواهید گفت بالاخره ملل دیگر بنویسندگان و شعراء خود می‌بالند ما هم در مقابل آنها باید عرض اندام کنیم و خمریات و غزلیات خود را برخ آنان بکشیم. میگوییم اولاً معلوم نیست که آنها در این کار راه صواب رفته باشند و از کجا که این اشکال بر آنها هم وارد نباشد؟!.

ثانیاً نویسنده یا شاعری که گفتارش موجب تحول فکری و انقلاب محیط باشد و از گفتار او یک نتیجه‌ی اجتماعی و ملی تولید گردد البته لایق ستایش است ولی باید دید در محیط ما هم چنین موضوعی پیشامد کرده است یا نه؟.

بالاخره موضوع لایق بحث و تفکر است باید گفت و نوشت و استدلال رد و بدل کرد تا حقیقت روشن گردد. امروز نویسندگان هر کسی بذوق خود و بفراخور معلومات خویش اظهار نظر کند و بالاخره آنچه هیچ موضوعی ندارد آن سخنان خارج از ادبست که برخی بیمایگان بیرون می‌ریزند و البته باید از آنان جلوگیری شود.

بخامه‌ی عطاءالله اشراقی
(پرچم روزانه شماره‌ی 129)

[1] : خواست سخنرانی کسروی در انجمن ادبی است که پس از گفتارهای او در زمینه‌ی ادبیات خواسته بودند در انجمن سخن راند و به خرده‌گیریهای «ادبیان» پاسخ گوید. این سخنرانی جداگانه در دفتری به همین نام فراهم شده و در کتابخانه‌ی ما هست.
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار یکم : زیانهای اسلام - تکه‌ی دهم

5ـ سياستگران اين را افزاري براي خود ساخته‌اند
زيان ديگر اين دستگاه اسلام نام آنست كه دولتهاي بزرگ كه در آرزوي جهانگيري مي‌باشند و بتوده‌هاي ناتوان و درمانده‌ی اسلامي چشم دوخته‌اند ، اين دستگاه را افزاري براي پيشرفت كار خود ساخته‌اند.
در اينجا بسخن درازي نياز هست (بلكه اگر كسي بخواهد همه‌ی گفتنيها را بگويد به يك كتاب جداگانه نياز خواهد افتاد) ، ولي من چون فرصت نمي‌دارم بكوتاهي خواهم كوشيد.
اين دولتها كه در راه پيشرفت سياست تنها به توپ و تفنگ و تانك بس نكرده از هر راهي پيش مي‌روند و هر افزاري را بكار مي‌برند نيك مي‌دانند كه كيشهاي گوناگوني كه درميان مسلمانان رواج مي‌دارد و امروز اسلام ؛ نامِ آنها مي‌باشد ، گرفتاريهاي بزرگي براي مسلمانانست ، و روي‌همرفته چند نتيجه‌ی بزرگي را بسود آنها دربر مي‌دارد زيرا :
1) توده‌ها را از هم جدا گردانيده بجاي يگانگي و همدستي ، كشاكش و دشمني بميان ايشان مي‌اندازد.
2) انديشه‌ها را بسيار پست گردانيده مسلمانان را از پرداختن بزندگاني و همپايگي با اروپاييان بازمي‌دارد.
3) دانشهاي اروپايي و جنبشهاي سودمندي كه درميان اروپاييان پيدا شده (همچون مشروطه‌خواهي و ميهن‌پرستي و مانند آنها) كه بشرق نيز رسيده در نتيجه‌ی برخورد با اين كيشها و ناسازگاري با آنها از هنايش مي‌افتد.
چون اينها را نيك مي‌دانند از اينرو پشتيباني بسياري از آن كيشها مي‌نمايند ، و پيداست كه از اينجا نتيجه‌ی بزرگ ديگري نيز بسود آنها بدست مي‌آيد ، و آن اينكه پيروان كيشها و پيشوايان ايشان چون آن دولتها را پشتيبان كيشهاي خود مي‌يابند رو بسوي آنان مي‌گردانند و بزيردستي آنها بدلخواه گردن مي‌گزارند (ما همين را بارها در ايران ديده‌ايم كه چون پاي بيگانگان باين كشور مي‌رسد ملايان و پيروان ايشان بشادماني مي‌پردازند).
بهمين انديشه است كه اروپاييان در هر كجا كه هستند باين كيشها آزادي مي‌دهند و به پيشوايان آنها ارج مي‌گزارند و در نهان و آشكار پشتيباني نشان مي‌دهند. از آنسوي شرقشناسان كه يك دسته از كاركنان سياسي دولتهايند پياپي درباره‌ی اين كيشها كتاب مي‌نويسند و بچاپ مي‌رسانند ، و در رخت جستجوهاي بي‌يكسويانه[=بی‌طرفانه] و داوريهاي تاريخي باستواري پايه‌ی هر يكي مي‌كوشند. چنانكه همين رفتار را درباره‌ی ديگر گمراهيهاي شرقيان ، از صوفيگري و خراباتيگري و مانند اينها ، مي‌كنند و درباره‌ی آنها نيز كتابها نوشته پشتيبانيها مي‌نمايند.
مثلاً درباره‌ی صوفيگري كتابها نوشته چنين وامي‌نمايند كه صوفيان مردان ژرف‌انديشي مي‌بوده‌اند و آميغهايي را دنبال كرده‌اند در حالي كه ما مي‌دانيم كه سرمايه‌ی صوفيان بيش از همه بافندگيها بوده ، وآنگاه آموزاكهاي ايشان براي يك توده ـ بويژه در چنين روزگاري ـ زهر كشنده است. شگفتتر آنكه اروپاييان پايه‌ی زندگاني خود را بروي كوشش و جانفشاني گزارده‌اند كه مي‌بينيم چگونه مي‌كوشند و چگونه با يكديگر بجنگ و نبرد مي‌پردازند ، و در راه برتري بديگران هزاران و صدهزاران جوانان خود را بكشتن داده افسوس نمي‌خورند. ولي در برابر شرقيان صوفيگري يا خراباتيگري را كه پايه‌ی آنها خوار داشتن جهان و بي‌پروايي بزندگاني و سستي و تنبليست به نيكي مي‌ستايند. و يا بكيشها كه نتيجه‌ی هر يكي از آنها جز بازماندن از زندگاني نيست هواداري نشان مي‌دهند. از همينجا شما براز درون ايشان پي بريد.
درباره‌ی اسلام نيز همانست. راستي را اين دستگاه اسلام نام از هر باره بسود دولتهاي آزمند و جهانگير مي‌باشد. و گذشته از ديگر چيزها چنانكه گفتيم مسلمانان ديندار بزيستن در زير دست هر دولتي آماده‌اند. و تنها اين مي‌خواهند كه در دين خود (يا بهتر گويم : در كيشهاي خودشان) آزاد باشند. اينست ما ديديم موسوليني در ايتاليا چون برخاست و آرزوي دست يافتن ببرخي از كشورهاي اسلامي مي‌داشت خود را هوادار اسلام نشان مي‌داد كه بايد گفت : مشق چوپاني اين گله‌هاي پراكنده را مي‌كرد. همچنين دولت ژاپن ، چون از سالهاست در آرزوي دست يافتن به بِرمِه و جاوه و هند و چين و هندوستان مي‌بود ، خود را پشتيبان اسلام نشان مي‌داد. او نيز مشق چوپاني مي‌كرد.
مسلمانان در ژاپن فراوانند. ولي دولت ژاپن جز انديشه‌ی سياسي نمي‌داشت و هيچگاه نشدنيست كه روزي ژاپن يك دولت اسلامي باشد.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 37

🔸 چون به پارس رسيد پول در ميان زنان پراكند بدانسان كه رسم پادشاهان خود ايشان بود كه بارها به پارس آمده به هر يكي از زنان تكه‌زري مي‌دادند و چنانكه گفته‌اند برخي از ايشان از جهت اين رسم كمتر به پارس مي‌آمدند. از جمله اوخوس1 چندان دست بسته بود كه در همه‌ی پادشاهي خود يكبار هم باين ميهن پدران خود نيامد. سپس الكساندر آگاهي يافت كه خوابگاه كوروش را باز كرده و آن را تهي ساخته‌اند. پوليماخوس2 كه اين كار را كرده بود الكساندر فرمان داد او را بكشتند. با آنكه وي در ميان ماكيدونيان مرد بنام و گرامي بود. بر گور داریوش كوروش؟! چنين عبارتهايي نوشته : «اي مرد هر كسي تو هستي و از هر كجا مي‌آيي (زيرا مي‌دانم كه تو خواهي آمد) من كوروش بنيادگزار پادشاهي پارس مي‌باشم. از اين اندك زميني كه تن مرا پوشانيده بر من رشك مبر.» خواندن اين جمله الكساندر را تكان داده او را به ناپايداري كارهاي آدميان متوجه ساخت و دستور داد كه در زير عبارت معناي آن را به يوناني نقش كنند. در همان زمانها كالانوس چون از ديري درد در روده‌هايش پديد آمده بود خواهش كرد براي او آتش مرگ درست كنند و چون بدانسان كه گفته بود درست كردند بر اسبي نشسته بدانجا آمد و از اسب فرود آمده پاره دعاهايي خواند و بخود چيزهايي پاشيد و موهاي خود را بريده درون آتش انداخت و سپس ماكيدونيان را كه در آنجا بودند بغل گرفته از آنان خواستار شد كه آن روز را با همدستي پادشاه خود با همه‌گونه خوشي بگزارند و پادشاه را گفت كه شك ندارم كه در بابل تو را ديدار خواهم كرد. پس از انجام اين كارها بر روي هيمه‌ها دراز كشيده روي خود را پوشانيد و چون آتش باو نزديك شد هيچگونه تكاني نخورده همچنان خوابيد و خود را قرباني ساخت و اين عادت همه‌ی فيلسوفان آن سرزمين مي‌باشد. چنان‌كه همين كار را كرد آن هندي كه همراه قيصر به آتن آمده بود و مردم هنوز جايي را در آتن نشان داده «تپه‌ی هندي» مي‌نامند. در برگشتن از آن تماشاي مرگ هندي كه الكساندر كرده انبوهي از دوستان و سركردگان بزرگ خود را به شام دعوت كرده و پيشنهاد نمود كه در مي‌خوارگي زورآزمايي نمايند كه هر كسي كه بيشتر از همه خورد تاجي بر سر او گزارده شود. پروماخوس3 سه قنطار خورد و فيروزي بنام او درآمد و جايزه‌ی اين كار را كه يك تالنت بود دريافت. ولي پس از اين جايزه سه روز بيشتر زنده نبود و از گزند آن مي‌خوارگي بي‌اندازه مرد. خاريس چهل و يك تن ديگر را نيز مي‌نويسد كه بدانسان مردند.
در شوش الكساندر دختر داريوش استاتيرا را به زني گرفت. نيز گرانمايگاني را از زنان ايران بدوستان و نزديكان خود داده براي عروسي خويشتن آنان و عروسی آنانكه چندي پيش زناشويي كرده بودند جشني بزرگ برپا ساخت. در اين سور پرشكوه چنانكه گفته‌اند شماره‌ی ميهمانان كمتر از نه‌هزار تن نبوده و او به هر يكي از آنان يك ساغر زريني بخشيد. از ديگر بخششهاي او چشم پوشيده تنها اين يكي را ياد مي‌كنيم كه همه‌ی وامهاي سپاهيان خود را پرداخت و آن نه‌هزار و هشتصد و هفتاد تالنت كمابيش بود. انتيگنيس4 كه چشم خود را از دست داده بود با آنكه وامي بكسي نداشت بنيرنگ خود را در فهرست وامداران جا داده و كسي را بر آن واداشت كه بدروغ خود را وامخواه او نشان بدهد و بدين نيرنگ پولي دريافت. ليكن اندكي نگذشت كه پرده از روي كار برداشته شده خبر به الكساندر رسيد و او چنان برآشفت كه دستور داد انتيگنيس را از سپاه بيرون كنند. با آنكه او سپاهي بسيار دليري بود كه به هنگام جواني در سپاه فيلپوس زماني كه شهر پرنثوس5 را گرد فرو گرفته بودند تيري بچشم او زده شد و او بي‌آنكه بگزارد آن را از چشمش بيرون آورند و بي‌آنكه از ميدان كناره بگيرد همچنان بجنگ پرداخته دشمنان را پس رانده بشهر بازگردانيد. از اينجا بود كه نمي‌توانست بر چنان بي‌مهري كه الكساندر درباره‌ي او روا داشته بود تاب بياورد و پيدا بود كه ناگزير خودكشي خواهد كرد. از اين جهت الكساندر برو بخشيده نيز اجازه داد كه پولي را كه بدانسان بنيرنگ گرفته بود براي خود نگهدارد.


1ـ Ochus پسر اردشير دوم هخامنشي كه بنام اردشير سوم پادشاهي يافت.
2ـ Polymachus
3ـ Promachus
4ـ Antigenes
5ـ Perinthus
مثنوی مولوی چاپ انگلیس ـ یک نمونه از پشتیبانی آزمندان اروپایی از کیشها و گمراهیهای شرقیان.
✴️ دين و دانش ✴️

(تکه‌ی سوم)

از اين مثل معني درست دين و پيوستگي‌ای كه ميانه‌ی آن با دانش بايد بود نيك روشن مي‌شود. اكنون نيز دين را جز آن كاري نيست كه معني زندگي را روشن گرداند و راه آسايش و خرسندي را بمردمان نمايد. پيشرفتهايي كه دانش را رو داده دين بآنها با ديده‌ی خشنودي مينگرد.

دين ميگويد : جهان دستگاه بيهوده‌اي نيست. از سامان و آراستگي‌ای كه در آنست پيداست كه آفريدگاري آن را پديد آورده و خواستي از اين آفرينش داشته. ميگويد : آنچه شما درباره‌ی پيدايش كره‌ها ميگوييد ، و آنچه درباره‌ی آبادي زمين و پديد آمدن رستنيها و جانوران و آدميان پي يكديگر ، از جستجو و آزمايش بدست آورده‌ايد ، اينها همه بجاي خود ، ولي مي‌بايد دانست كه هيچيكي بخود و بي‌پيشينه رخ نداده و همگي از روي خواست آفريدگار بوده.

ميگويد : آنچه داروين و پيروان او درباره‌ی پيدايش رستنيها و جانوران و جدا شدن آنها از يكديگر گفته‌اند درست است نيز آنچه درباره‌ی نبرد زندگاني ميانه‌ی رستنيها و جانوران نوشته‌اند بجاست! چيزي كه هست آدمي را بپاي آنها نتوان برد. آدمي اگرچه از روي جان و تن با جانوران يكسانست ولي او تنها جان و تن نيست و يك دستگاه ديگري درو بنام روان و خرد هست كه ارج آدمي از آنست و اين دستگاه از نبرد و خودخواهي بيزار و هميشه خواهان نيكي و غمخواري ديگران است.

ميگويد : بايد زيست آدميان از روي يك آيين بخردانه باشد وگرنه از آسايش و خرسندي بهره نخواهند ديد. اين كجراهي بسيار بزرگيست كه آدمي را بپاي ديگر جانوران ميبرند و راه زندگي او را نيز نبرد و كشاكش مي‌انگارند. آدمي را بنبرد هيچ نيازي نيست و مي‌بايد ـ چنانكه درخواست روان و خرد است ـ راه زندگاني او غمخواري و نيكخواهي باشد.

اينهاست آنچه دين ياد ميدهد ، و اينها چيزهاييست كه دانش بآنها نميرسد و ناگزير بايد از دين ياد گرفت.

ميدانم اين بر بسياري گران خواهد افتاد و بآساني آن را نخواهند پذيرفت. زيرا خواهند گفت يك رشته از دانشهاي امروزي گفتگو از زندگاني و راه آن ميباشد. دانشوران غرب چيزي را فرونگزارده‌اند و از سياست و بازرگاني و دارايي و مانند اينها از هر يكي جداگانه گفتگو داشته‌اند و صدها دانشمندان در نتيجه‌ی كتابهايي كه در پيرامون زندگاني (علوم اجتماعي) نوشته‌اند بنام گرديده‌اند. پس چگونه توان گفت كه راه زندگي را ندانند و آن را از دين ياد گيرند.

ليكن ما هم بآساني پاسخ توانيم داد. زيرا حال كنوني جهان بهترين گواه سخن ماست. امروز جهان بِهمان حالست كه هزارها سال پيش در آغاز تمدن بوده. روشنتر گويم امروز نيز بسيار پيش رفته ولي راه بهره‌مندي از آن پيشرفت را نميداند.

اين پيشرفتي كه در سيصد سال آخر ، جهان را بوده در هزارها سال نبوده. امروز آدميان صدها افزارهاي سودمند ميدارند كه پيشينيان نداشته‌اند و صدها آگاهي درميانست كه آنان را نبوده با اينهمه در بهره‌وري از آسايش و خرسندي از آنان كمتر ميباشند.

اين را بارها گفته‌ايم كه اختراعهاي بسيار شگفتي كه اروپاييان كرده‌اند هر يكي بخودي مايه‌ی آساني كارهاست و رويهم‌رفته رنج آدمي را ده بر يك (بلكه بيشتر) كمتر مينمايد. آن راهي را كه پيشينيان ده روزه مي‌پيموده‌اند ما امروز در يك روز بلكه گاهي در يك ساعت مي‌پيماييم. آن آگاهي‌ای را كه با دست پيك بيست روزه ميرسانيده‌اند ما امروز در يك دقيقه ميرسانيم. آن بافتني يا كاشتني يا رشتني كه آنان با دست ده روزه انجام ميداده‌اند ما امروز يك روزه انجام ميدهيم. از اينرو بايستي رنج ما امروزه ده يك رنج گذشتگان باشد. نيز با دانش و آگاهي‌ای كه آدميان راست امروز بايستي دشمني و زيانكاري در ميانه بسيار اندك گردد. ولي آيا چنين است؟! آيا امروز رنج مردم كمتر و دشمني و زيانکاري اندكتر ميباشد؟!. همه ميدانند كه پاسخِ وارونه مي‌بايد داد. در اين روزگارِ ماشين مردم سختيها مي‌بينند كه در روزگار سنگي نديده بودند. تاريخ چنين چيزي را سراغ ندارد كه در سالي كه از آسمان باريده و از زمين روييده هزاران كساني از گرسنگي ميرند و یا خود را كشند.

اين چيزيست كه خود اروپاييان خَستوانند[معترف] و همواره از آن مينالند. تا چند سال پيش اين خود چيستاني بود كه چگونه آنهمه افزارها مايه‌ی آسودگي نشده و بلكه بر رنج و گرفتاري افزوده است. كساني انگيزه‌ی آن را در پسيكولوژي ميجستند. برخي تمدن را گناهكار گرفته آن را نكوهش ميكردند و براي آدمي بازگشت بزندگاني ساده‌ی بياباني را آرزو ميكردند. بلكه بسياري دسته بسته و با شيوه‌اي كه براي زيست خود برگزيده بودند بآن بازگشت ميكوشيدند.
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار یکم : زیانهای اسلام - تکه‌ی یازدهم

6ـ اين اسلام نام خدا را خوار مي‌گرداند
بدترين زيان اين دستگاه اسلام نام (همچنين ديگر دينها و كيشها) آنست كه نام پاك خدا را خوار مي‌گرداند. يك رشته پندارهاي بيپا و دستورهاي بيهوده را ـ كه نه با دانشها سازگار مي‌باشد نه بزندگاني سودي مي‌دارد ـ بنام «دين» يا «راه خدا» ناميده زبان بيدينان و بيفرهنگان را باز مي‌گردانند.
امروز اين يك جُستار بزرگيست كه آيا راستي را خدا باينجهان مي‌پردازد؟.. آيا بمردمان راهي مي‌نمايد؟.. پيداست كه دانشها ، چون بنيادشان مادّيگريست ، اين را نپذيرفته‌اند و دانشمندان باين با ديده‌ی بيگانگي نگريسته‌اند.
چنانكه گفتيم امروز جهانيان بيدينند كه بهستي خدا گردن نمي‌گزارند چه رسد بداستان راهنماييهايش. ولي ما در اين باره بسخنان بسياري برخاسته ، باين دانشمندان مادّي پاسخهاي استوار داده اين بازنموده‌ايم كه بايد هر چند زمان يك بار جنبش خدايي در جهان پديد آيد و شاهراهي براي زندگي بروي جهانيان گشاده شود.(1) چيزي كه هست اين شاهراه كه مي‌گوييم بايد نه تنها با خرد و دانش سازگار باشد ، خود والاتر از دانش بوده آموزگاري به خردها كند ، وآنگاه آيين زندگي بمردمان آموزد و مايه‌ی آسايش جهانيان و آبادي جهان باشد. يك چنين دستگاه گرانمايه‌ايست كه «راه خدا» يا «دين» توان ناميد. اگر دين از سوي خدا مي‌باشد بايد چيزهايي والاتر از انديشه‌هاي مردمان باشد.
آيا آموزاكهاي كيشها كه بيشتر آنها بآخشيج دانشها و خردهاست ، و از آنسوي با زندگاني ناسازگار مي‌باشد ، و روي‌همرفته‌ی آنها پندارهاي پوچ و عاميانه و دستورهاي بيهوده و بيخردانه است ، سزاست كه دين ناميده گردد؟!. آيا اين دستگاه زبون و قاچاق شاينده[=لایق‌] است كه بنام خدا خوانده شود؟!.
آيا دين ناميدن اينها مايه‌ی روگرداني مردمان از دين نبايستي بود؟!. آيا بخدا بستن اينها جز خواري نام پاك او هوده توانستي داد؟!.
اينست زيانهاي بزرگ اين دستگاه اسلام نام كه فهرست‌وار شمارديم. اينها زيانهاييست كه از يكايك كيشها برمي‌خيزد و همه‌ی آنها در اينها همراهند. گذشته از زيانهاي بدتر ديگري كه برخي از كيشها به تنهايي مي‌دارند. مثلاً كيش شيعي ، كه اسلام ايرانيان همانست زيانهاي ويژه‌اي مي‌دارد كه اگر بشماريم خود داستان درازي خواهد بود.(2) در اين كيش كار ناداني بآنجا رسيده كه حكومت را كه هست و بايد باشد «جائر»[=ستمگر] مي‌نامند و ماليات دادن و بسربازي رفتن را حرام مي‌شمارند و هيچ نمي‌انديشند كه نتيجه‌ی آن چه تواند بود. از آنسوي پولها بنام زكات و مال امام بملايان كه هيچكاره‌ی جهانند مي‌دهند. در اين كيش باور چنين است كه هر كسي كه بزيارت كربلا يا نجف يا مشهد رود ، يا در روضه‌خواني اشك از ديده بارد ، گناهان او آمرزيده شود. اينست ديده مي‌شود بيشتر دينداران كسانيند كه بگرانفروشي و انبارداري و پشت پا زدن بقانون و بيپروايي با كشور آلوده‌اند. بلكه كساني از آنان دزد و ستمگر و كلاه‌بردار نيز هستند ، و در سايه‌ی آنكه به كربلا مي‌روند يا روضه‌خواني برپا مي‌كنند با پيشاني باز و دل آسوده زندگي بسر مي‌برند. از اين گونه زيانها از آن كيش بسيار توان شمرد.

1ـ کتاب «ورجاوندْبنیاد» دیده شود.
2ـ کتاب «بخوانند و داوری کنند» دیده شود.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 38

🔸سي‌هزار پسر را كه الكساندر به آموزگاران يوناني سپرده و رفته بود تا برگشتن او همه‌ی آنان هنر آموخته و بس نيرومند و زيبا گرديده بودند و چندان چابكي و زيركي از خود مي‌نمودند كه الكساندر بي‌اندازه خرسند گرديد. ولي ماكيدونيان از اين كار سخت دلگير شدند و ترس آن را داشتند كه الكساندر ايشان را از چشم خواهد انداخت و چون او خواست كه سپاهيان بيمار يا شکست 1 را به ماكيدوني بازفرستد آنان ناخرسندی نموده گفتند اين رفتار دور از دادگري و مردانگي است كه پس از آنهمه جانسپاريها كنون آنان را نپسنديده با حالي بمیهن خود نزد خويشان و دوستانشان بازفرستد كه در بيرون آمدن از آنجا بهتر از آن حال را داشته‌اند و اينبود كه از الكساندر خواستار شدند كه بهمه‌ی آنان اجازه‌ی بازگشت داده چشم از ماكيدونيان بپوشد و كنون كه يك دسته‌ی پسران رقاص را براي كارهاي خود تهيه نموده هم بدستياري آن پسران بجهانگشايي برخيزد. اين سخنان بر الكساندر سخت گران افتاده و چنان برآشفت كه گذشته از نكوهشهاي زباني كه نمود آنان را از پيش خود دور رانده ايرانيان را بخويشتن نزديك ساخت و پاسبانان خود را از ميان اينان برگزيد. ماكيدونيان چون چنين ديدند كه الكساندر آنان را از خود دور كرده با ايرانيان درآميخت و بر آنان از هرگونه بي‌احترامي دريغ نساخت و در پيش خود خوار گرديدند و از رشك و خشم نزديك بديوانگي بودند. سرانجام بخود آمده چاره جز اين نديدند كه ساده و بي‌ابزار جنگ تنها رختهاي زرين خود را در بر كرده بپيرامون چادر او گرد آمده گريان و نالان خواهش كردند كه با ايشان آن رفتاري را كند كه شايسته‌ی بزرگي اوست. ولي اين تدبير چندان پيشرفت نكرد زيرا اگرچه خشم الكساندر اندكي فرونشست با اينهمه بايشان اجازه‌ی درآمدن بپيش خود نداد و چون آنان هم از آنجا برنخاستند دو روز و دو شب به همان حال سپري گرديد تا در روز سوم الكساندر از چادر بيرون آمده چون همه را ديد كه گريه و زاري مي‌كنند و فروتنيها مي‌نمايند دلش بحال ايشان سوخته ديرزماني وي نيز مي‌گريست. سپس با زبان مهرآميزي بسخن آغاز كرده كساني را كه درخور كار نبودند دستور داد كه به ماكيدوني برگشته درودهاي او را به آنتيپاتر برسانند و چنين گفت كه چون آنان به ماكيدوني برسند در همه‌ی بزمها و تياترها در بهترين و بالاترين جايها خواهند نشست و با بساكهاي گل تاجدار خواهند بود. نيز دستور داد كه كساني كه در راه او كشته شده‌اند ماهانه‌ی آنان درباره‌ی فرزندانشان برقرار باشد.
چون او به هاكماتان (همدان) رسيد و كارهاي مهم خود را انجام داده بود در آنجا به گردش و تماشا و كامگزاريها پرداخت بويژه كه سه‌هزار بازيگر و سازنده و نوازنده بتازگي از يونان فرستاده شده و رسيده بودند. ولي ناخوشي هيفاستيون كه دچار تب گرديد و افتاد اين دستگاه را بهم زد. زيرا او كه يك سپاهي جواني بود در آن بزمها و سورها در خوردن اندازه نگه نمي‌داشت و هنگامي كه طبيب او بنام گلائوكوس2 به تياتر رفته بود وي براي ناهار يك مرغي را خورده و از روي آن باده نوشيد و ناگهان بيافتاده باندك فاصله بمرد. الكساندر در سوگواري برو خرد و آدميگري را زير پا گزارده فرمان داد كه بيدرنگ يالها و دمهاي همه‌ی اسبها و استرهاي او را ببرند و باروهاي شهرهاي نزديك را براندازند. بيچاره طبيب را به چهارميخ كشيده بكشت. ناي زدن و ديگر موزيكها در سراسر لشكرگاه ديرزماني غدغن بود تا از پرستشگاه آمون مژده آمد كه هيفاستيون به جرگه‌ی قهرمانان پذيرفته شده و به الكساندر دستور داده شد كه براي او قربانيها بكند و او را گرامي بدارد. در اين هنگام كه الكساندر خواست بكشتاري پرداخته از آن راه دل خود را از غم سبكبار گرداند بنام شكار و آدمكشي بيرون آمده بر سر كوسيان 3 بتاخت و همه‌ی آن مردم را از تيغ گذرانيد. اين بود آن قربانيهايي كه براي روان آن قهرمان كرده شد. از براي ساختن گور و بارگاهي و آرايش آنها هزار تالنت قرار داده و هنوز آرزو داشت كه آنچه ساخته خواهد شد در زيبايي و ارزش بيش از اين اندازه‌ی مخارج باشد و از بهر اين كار در ميان همه‌ی استادان استاسيكراتيس 4 را برگزيد زيرا او هميشه از هنرهايي گفتگو مي‌داشت كه بسيار شگفت و باور نكردني مي‌نمود. از جمله هنگامي به الكساندر گفته بود : از همه‌ی كوههايي كه من مي‌شناسم كوه آثوس 5 در ثراكي بيش از همه آن شايستگي را دارد كه من آن را بصورت يك آدمي درآورم و از الكساندر دستور خواسته بود كه بكار پرداخته آن را پیکره‌ی (مجسمه) بسيار زيبا و دلپسندي گرداند ، پیکره‌ای كه جاويدان بماند و در دست چپ او شهري درخور گنجايش دههزار تن مردم بوده و از دست راستش رودي بزرگ بدريا بريزد. آنزمان الكساندر پيشنهاد او را نپذيرفت و نتيجه بدست نيامد. ولي اكنون چند استاد ديگري را هم با خود انباز ساخته مي‌كوشيد كه يك شاهكارهاي شگفتتر و پرشكوهتر از آن در اين زمينه پديد آورد.
1ـ در نسخه‌ی اینترنتی بجای این «فرسوده» نوشته شده. ـ و
2ـ Glaucus
3ـ Cossae اين مردمان در كوههاي لرستان و بختياري نشيمن داشته‌اند و شايد همين مردم ‌است كه سپس از كوه پايين آمده و خوز ناميده مي‌شده كه خوزستان يادگار نام ايشان است.
4ـ Stasicrates
5ـ Athos