🔶 ادبیات و زیان آن
داوری توده
آقای کسروی دارندهی پیمان و پرچم ، شخص شما و عموم آزادگان میدانند که من براه پیمان و مرام آزادگان ایمان داشته و در پیشرفت آنها از بذل جان و وقت گرانبها دریغ ندارم و غیر از ساعات اداری همهی وقتم صرف آموزگاری در این راه میشود و از طرفی چون نامهی پرچم برای توده بویژه آزادگان است میل داشتم بنوبهی خود از گمراهی توده و دوای آن گاهی مقالهای بنویسم ولی خوشبختانه هر وقت موضوعی بخاطرم رسید و دوایی برای دردها و گمراهیهای توده بنظرم آمد همان روز یا یک روز بعد چه در نامهی پرچم و چه در مجلهی پیمان بقلم شما به همان موضوع تصادف کرده و نوشتن خود را زائد دانستم و فقط به تبلیغ و آموزگاری دوستان و رفقای اداری و ایام تحصیلی خود قناعت کردم تا امروز در نشستی که با رفقا داشتم و مذاکراتی بعمل آمد که ناچار شدم موضوع گفتگو را که انصافاً اکثر از توده بدرد آن گرفتارند برشتهی تحریر کشیده و خواهش کنم در صورت موافقت در آن نامه درج نمایید. اینک خلاصهی آن مذاکرات :
چند روز قبل در منزل یکی از دوستان اداری بنهار دعوت داشتم و از هر صنف در آن دعوت حضور داشتند و چون رفقا از ایمان من به پیمان اطلاع داشتند ابداً مجال صحبت بمن نداده و حتا خواندن روزنامهی پرچم را بعلت اینکه منکر خرافات مذهبی است قدغن نمودند.
روزنامههای دیگری قرائت میشد و مخصوصاً یک روزنامه بیشتر طرف توجه و در اطراف آن بحث میشد و یکی از دوستان با یک حرارت و آب و تابی با صدای بلند آن را قرائت میکرد و همه با کمال دقت و در نهایت علاقهمندی گوش میدادند و پی در پی خود خواننده و سایر رفقا به چقدر قشنگ گفته و یا شاهکار ادبی بخرج داده دلخوش بودند و گاهی هم خواندن روزنامه را قطع کرده و از شخص نویسنده ستایش مینمودند تا اینکه خواندن سرمقالهی آن بپایان رسید و در اطراف نویسنده و قلم آتشین و بیدادگرش بحثها شد و نویسنده را گاهی خداوند قلم و گاهی نماینده و پیشوای مطبوعات دانسته و گاهی بهترین و بالاترین و مشهورترین نویسندگان ایران مینامیدند. در این بین یکی از دوستان که خوابش برده بود از خواب بیدار شد و بدون درنگ رفیقی که روزنامه قرائت میکرد خطاب بشخص خوابآلود کرده و گفت حیف که خواب بودی و محروم شدی. روزنامهی ... فلان میخواندیم واقعاً محشر کرده بینهایت قشنگ گفته. رفیق خوابآلوده با شتاب و اشتیاق فوقالعاده گفت استدعا میکنم بفرمایید ما هم استفاده کنیم پاسخی که شنید این بود با گفتن نمیشود برای اینکه همهاش را ادبی نوشته و از طرفی سر مقالات این روزنامه طوری ادبی است که باید خواند و استفاده کرد نمیشود شرح داد وانگهی هر کسی از خواندن آن یک جور میفهمد : «هر کس بقدر فهمش فهمید مدعا را» و مخصوصاً من آنچه فهمیدم و کیف کردم نمیتوانم بیان کنم و شرح دهم.
داوری توده
آقای کسروی دارندهی پیمان و پرچم ، شخص شما و عموم آزادگان میدانند که من براه پیمان و مرام آزادگان ایمان داشته و در پیشرفت آنها از بذل جان و وقت گرانبها دریغ ندارم و غیر از ساعات اداری همهی وقتم صرف آموزگاری در این راه میشود و از طرفی چون نامهی پرچم برای توده بویژه آزادگان است میل داشتم بنوبهی خود از گمراهی توده و دوای آن گاهی مقالهای بنویسم ولی خوشبختانه هر وقت موضوعی بخاطرم رسید و دوایی برای دردها و گمراهیهای توده بنظرم آمد همان روز یا یک روز بعد چه در نامهی پرچم و چه در مجلهی پیمان بقلم شما به همان موضوع تصادف کرده و نوشتن خود را زائد دانستم و فقط به تبلیغ و آموزگاری دوستان و رفقای اداری و ایام تحصیلی خود قناعت کردم تا امروز در نشستی که با رفقا داشتم و مذاکراتی بعمل آمد که ناچار شدم موضوع گفتگو را که انصافاً اکثر از توده بدرد آن گرفتارند برشتهی تحریر کشیده و خواهش کنم در صورت موافقت در آن نامه درج نمایید. اینک خلاصهی آن مذاکرات :
چند روز قبل در منزل یکی از دوستان اداری بنهار دعوت داشتم و از هر صنف در آن دعوت حضور داشتند و چون رفقا از ایمان من به پیمان اطلاع داشتند ابداً مجال صحبت بمن نداده و حتا خواندن روزنامهی پرچم را بعلت اینکه منکر خرافات مذهبی است قدغن نمودند.
روزنامههای دیگری قرائت میشد و مخصوصاً یک روزنامه بیشتر طرف توجه و در اطراف آن بحث میشد و یکی از دوستان با یک حرارت و آب و تابی با صدای بلند آن را قرائت میکرد و همه با کمال دقت و در نهایت علاقهمندی گوش میدادند و پی در پی خود خواننده و سایر رفقا به چقدر قشنگ گفته و یا شاهکار ادبی بخرج داده دلخوش بودند و گاهی هم خواندن روزنامه را قطع کرده و از شخص نویسنده ستایش مینمودند تا اینکه خواندن سرمقالهی آن بپایان رسید و در اطراف نویسنده و قلم آتشین و بیدادگرش بحثها شد و نویسنده را گاهی خداوند قلم و گاهی نماینده و پیشوای مطبوعات دانسته و گاهی بهترین و بالاترین و مشهورترین نویسندگان ایران مینامیدند. در این بین یکی از دوستان که خوابش برده بود از خواب بیدار شد و بدون درنگ رفیقی که روزنامه قرائت میکرد خطاب بشخص خوابآلود کرده و گفت حیف که خواب بودی و محروم شدی. روزنامهی ... فلان میخواندیم واقعاً محشر کرده بینهایت قشنگ گفته. رفیق خوابآلوده با شتاب و اشتیاق فوقالعاده گفت استدعا میکنم بفرمایید ما هم استفاده کنیم پاسخی که شنید این بود با گفتن نمیشود برای اینکه همهاش را ادبی نوشته و از طرفی سر مقالات این روزنامه طوری ادبی است که باید خواند و استفاده کرد نمیشود شرح داد وانگهی هر کسی از خواندن آن یک جور میفهمد : «هر کس بقدر فهمش فهمید مدعا را» و مخصوصاً من آنچه فهمیدم و کیف کردم نمیتوانم بیان کنم و شرح دهم.
در اینجا من دیگر طاقت نیاورده گفتم : آقا شما که بقول خودتان لیسانسیه هستید و از سایر رفقا بیشتر تحصیل کردهاید نمیتوانید آنچه فهمیدهاید به رفیق خودتان بگویید؟!. جواب داد آقا معلوم است شما از ادبیات بویی نبردهاید و مثل مربی خودتان آقای کسروی بنظرم مخالف ادبیات هستید از موضوع ادبی نمیتوان استفادهای کرد که بشود شرح داد باید هر کسی خود بخواند و استفاده کند و از آن لذت برد. من دیگر حوصلهام تنگ شد و بیاد گفتههای شما و طرز ادبیات افتادم و یقین کردم همهی این جمع از خواندن این روزنامه که زبان و رهنمای توده است جز چند کلمهی گل و بلبل و نسیم سحرگاهی و قلم آتشین و بهار سبزپوش و تمجید خامه چیزی نفهمیده و حتا خود نویسنده هم جز فخرفروشی و شهرت ادبی منظوری ندارد و مختصراً برفقا گفتم دوستان ارجمند روزنامه یا کتاب و یا مجله برای فهمانیدن درد اجتماعی و درمان آن و رفع بردگی توده و راهنمایی آن میباشد و آن هم اینهمه آب و تاب و لاله و شبنم سحرگاهی لازم ندارد منظور اصلی روزنامه هدایت و [به]یک راه آوردن توده است نه اینکه از ده نفر شما که سرمقالهی این روزنامه را خواندهاید جز تعریف نویسنده و قشنگی جملات آن چیزی نفهمیده و حتا قادر نباشید نتیجهی آن را بیان کنید اگر منظور نویسنده جز خودفروشی و روزنامهفروشی است چه لزوم دارد سرمقالهی روزنامهی خود را که عمده منظور نویسنده است به بهار سبزپوش و تعریف خامه پر نماید و از طرفی با تصدیق همهی شماها هیچکدام از شنیدن اینهمه جملات نغز و دلکش جز اینکه بگویید چقدر قشنگ گفته و یا محشر کرده چیزی نفهمیدهاید. دست از این عوامفریبی خود بردارید شماها که در ادبیات در دنیا ترقی فاحش کردهاید و هنوز کشوری در شعر و ادبیات به پایهی ایران و یا عربستان و فرانسه نرسیده چرا اینقدر بیچارهاید چرا ادبیات و شعر آنهم با اینهمه ترقی روزافزون ما را مطابق سند تاریخ از عظمت به بردگی انداخته و امروز با داشتن زمین حاصلخیز و پهناوری مثل ایران و جمعیت شاید پانزده ملیون مجبوریم از دیگران خواربار بخواهیم با داشتن شعرا و نویسندگان نامی چه در گذشته و چه در امروز نمیتوانستیم اقلاً حکومت مشروطه را که با خون هزارها نفوس ارجمند بدست آمده نگهداری کنیم و یا اصلاً معنی مشروطه را بتوده بفهمانیم. باری چون مذاکرات بطول انجامید و ستون روزنامه گنجایش آن را ندارد فقط خلاصهی نشست را که بعد از صحبتهای اینجانب شده مینویسم همینقدر خوانندگان گرامی بدانید جز آقای لیسانسیه که قدری هم بقول خودش ادبینویس قابلی است مابقی عرایضم را تصدیق و قبول کردند و فهمیدند که تاکنون راه را به اشتباه رفتهاند و ادبیات بدرد تعریف و تمجید میخورد.
م ـ یزدانی
(پرچم روزانه شمارهی 136)
م ـ یزدانی
(پرچم روزانه شمارهی 136)
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار دوم : بهانههايي كه مسلمانان ميآورند - تکهی ششم
4ـ دين را باصلش بازگردانيم
گاهي نيز گامي بالاتر گزارده چنين گويند : «دين را باصلش بازگردانيم» يا «دين را اصلاح كنيم» اين هم سخنيست كه از زمان سيد جمالالدين اسدآبادي پيدا شده بزبانها افتاده. اين نيز بهانهی ديگري در دست آنان گرديده.
ميبايد گفت :
نخست : بهانهاي بيش نيست و كسي از ملايان تاكنون اين نكرده كه از كيش خود چشم پوشد و درپي شناختن و شناسانيدن گوهر دين باشد. وهابيان كه در آن راه گامهايي برداشتهاند اينان آنان را بيرون از دين ميشمارند.
دوم : بازگردانيدن دين بگوهرش نه كاريست كه هر كسي بتواند. بايد از آنان پرسيد : دين را كه از گوهرش بيرون برده است كه شما بازگردانيد؟. شما مگر باين «دين فرعي» يا «فروع دين» بدلخواه آمده بوديد كه بدلخواه بيرون رويد و «اصل» را بگيريد؟!. شما اگر اصل دين را ميشناختيد و توانيد شناخت چرا از نخست آن را نپذيرفتهايد؟!. آيا نه آنست كه شما گمراهيهايي را با فهم خود دين شناخته پذيرفتهايد؟!. و اين پس از گفتن ماست كه ميدانيد گمراه بودهايد؟!. با اين حال چگونه ميخواهيد اصل دين را پيدا كنيد؟!. مگر فهم خود را عوض كردهايد؟!.
چنان گستاخانه ميگويند : «دين را به اصلش بازگردانيم» كه تو گويي سخن از آب خوردن ميرانند. تو گويي دو چيزيست در برابر چشم ايستاده : يكي اصل دين و ديگري فرع آن ، و اينان چون ميبينند فرع دين را كه گرفته بودند راست درنيامده ، ميخواهند آن را رها كرده اين بار اصلش را گيرند. تو گويي كالايي از بازار خريدهاند و «بدل» درآمده و ميخواهند به فروشنده بازگردانيده يكي را كه اصل باشد بگيرند.
اگر كسي بگويد : «فلان كوه را برميدارم و بكنار گزارم» بيشتر گزافه نباشد تا گفتن اينان «دين را باصلش بازگردانيم».
چنانكه گفتيم اين سخن از زمان سيد جمالالدين پيدا شده و اين خود مايهی آشفتگي بياندازه در كار دين گرديده. از يكسو اين بهانهی ديگري در دست پيروان كيشها شده ، كه چون ميخواهند بروي نادانيهاي خود ايستادگي نمايند يكي از بهانهها همين را ميآورند. اين گريزگاهي براي ايشان گرديده كه چون در برابر ايرادي درماندند بجاي آنكه گردن براستي گزارند و بيپايي كيش خود را بپذيرند ، ميگويند : «اينكه از اصل دين نيست ، بايد دين را باصلش بازگردانيم. اگر دين را باصلش بازگردانيم همهی اين ايرادها رفع خواهد شد».
از يكسو نيز فريبكاراني اين را دستاويز ديگري براي فريفتن مردم گرفتهاند ، و هر يكي يك دسته از كساني را كه اندك آگاهي از آلودگي مسلمانان ميدارند با فريب بر خود گرد آوردهاند واژهی «مصلح» لقبي گرديده كه بسياري از ملايان هوسباز بروي خود گزاردهاند.
در اين چندگاه كسان بسياري از اين گونه ، در اينگوشه و آنگوشه ، برخاستهاند و «راه اصلاح» كه آنان شناختهاند چند چيز است :
يكي آنكه هر كسي هر ايرادي گرفت بگويند از اصل دين نيست. يك چيز را تا ايراد نگرفتهاند از دينست ، ولي همانكه ايراد گرفته شد از دين نيست.
ديگري آنكه هر سخن نيكي هر كسي گفت بگويند اين در اسلام نيز هست و يك آيهاي يا حديثي پيدا كرده با زور گزارش1 با آن سازش دهند. اينان هر سخني را از قرآن ميفهمند بشرط آنكه كسي آن را يك بار بگويد.
ديگري آنكه دانشهاي نو را با قرآن و حديث سازش دهند و چنين وانمايند كه پيغمبر اسلام و (همچنين امامان شيعه) همهی دانشها را ميدانستهاند و درميان گفتههاي خود آنها را بازنمودهاند.
اينست راه «اصلاح» دين كه اين «مصلحين» ميشناسند. و شما چون نيك نگريد دين در دست آنان بازيچهاي گرديده كه هر زمان رنگ ديگري بآن ميدهند و هر زمان پينهی ديگري بآن ميزنند. شما اگر از يكي از آنان بپرسيد : «آن اصل دين كه ميگويي كدامست؟. آن را يك بار براي ما بگو» ، پاسخي نخواهيد شنيد. زيرا در اين باره هيچ گونه فهم و آگاهي در نزد ايشان نيست و به يك چيزي تا ايراد گرفته نشود و يا يك سخني تا گفته نگردد آنان بيرون از دين يا در درون دين نخواهند شناخت.
يكي از اينان در عراق است كه كتابي نوشته و چنين وانموده كه پيغمبر و دوازده امام ستارهشناسي نو را ميشناختهاند و آنچه را كه گاليله و كپلر و نيوتن و ديگران با صد رنج پيدا كردهاند آنان ميدانستهاند و هزار سال پيش درميان گفتههاي خود آنها را بازنمودهاند ، اين را با آب و تاب بسياري برشتهی نوشتن كشيده و آيهها و حديثهاي بسيار ياد كرده و كتابش بسيار شناخته ميباشد.
1ـ گزارش = تأویل ، بیرون بردن سخنی از معنی راستش. ـ و
🔸 گفتار دوم : بهانههايي كه مسلمانان ميآورند - تکهی ششم
4ـ دين را باصلش بازگردانيم
گاهي نيز گامي بالاتر گزارده چنين گويند : «دين را باصلش بازگردانيم» يا «دين را اصلاح كنيم» اين هم سخنيست كه از زمان سيد جمالالدين اسدآبادي پيدا شده بزبانها افتاده. اين نيز بهانهی ديگري در دست آنان گرديده.
ميبايد گفت :
نخست : بهانهاي بيش نيست و كسي از ملايان تاكنون اين نكرده كه از كيش خود چشم پوشد و درپي شناختن و شناسانيدن گوهر دين باشد. وهابيان كه در آن راه گامهايي برداشتهاند اينان آنان را بيرون از دين ميشمارند.
دوم : بازگردانيدن دين بگوهرش نه كاريست كه هر كسي بتواند. بايد از آنان پرسيد : دين را كه از گوهرش بيرون برده است كه شما بازگردانيد؟. شما مگر باين «دين فرعي» يا «فروع دين» بدلخواه آمده بوديد كه بدلخواه بيرون رويد و «اصل» را بگيريد؟!. شما اگر اصل دين را ميشناختيد و توانيد شناخت چرا از نخست آن را نپذيرفتهايد؟!. آيا نه آنست كه شما گمراهيهايي را با فهم خود دين شناخته پذيرفتهايد؟!. و اين پس از گفتن ماست كه ميدانيد گمراه بودهايد؟!. با اين حال چگونه ميخواهيد اصل دين را پيدا كنيد؟!. مگر فهم خود را عوض كردهايد؟!.
چنان گستاخانه ميگويند : «دين را به اصلش بازگردانيم» كه تو گويي سخن از آب خوردن ميرانند. تو گويي دو چيزيست در برابر چشم ايستاده : يكي اصل دين و ديگري فرع آن ، و اينان چون ميبينند فرع دين را كه گرفته بودند راست درنيامده ، ميخواهند آن را رها كرده اين بار اصلش را گيرند. تو گويي كالايي از بازار خريدهاند و «بدل» درآمده و ميخواهند به فروشنده بازگردانيده يكي را كه اصل باشد بگيرند.
اگر كسي بگويد : «فلان كوه را برميدارم و بكنار گزارم» بيشتر گزافه نباشد تا گفتن اينان «دين را باصلش بازگردانيم».
چنانكه گفتيم اين سخن از زمان سيد جمالالدين پيدا شده و اين خود مايهی آشفتگي بياندازه در كار دين گرديده. از يكسو اين بهانهی ديگري در دست پيروان كيشها شده ، كه چون ميخواهند بروي نادانيهاي خود ايستادگي نمايند يكي از بهانهها همين را ميآورند. اين گريزگاهي براي ايشان گرديده كه چون در برابر ايرادي درماندند بجاي آنكه گردن براستي گزارند و بيپايي كيش خود را بپذيرند ، ميگويند : «اينكه از اصل دين نيست ، بايد دين را باصلش بازگردانيم. اگر دين را باصلش بازگردانيم همهی اين ايرادها رفع خواهد شد».
از يكسو نيز فريبكاراني اين را دستاويز ديگري براي فريفتن مردم گرفتهاند ، و هر يكي يك دسته از كساني را كه اندك آگاهي از آلودگي مسلمانان ميدارند با فريب بر خود گرد آوردهاند واژهی «مصلح» لقبي گرديده كه بسياري از ملايان هوسباز بروي خود گزاردهاند.
در اين چندگاه كسان بسياري از اين گونه ، در اينگوشه و آنگوشه ، برخاستهاند و «راه اصلاح» كه آنان شناختهاند چند چيز است :
يكي آنكه هر كسي هر ايرادي گرفت بگويند از اصل دين نيست. يك چيز را تا ايراد نگرفتهاند از دينست ، ولي همانكه ايراد گرفته شد از دين نيست.
ديگري آنكه هر سخن نيكي هر كسي گفت بگويند اين در اسلام نيز هست و يك آيهاي يا حديثي پيدا كرده با زور گزارش1 با آن سازش دهند. اينان هر سخني را از قرآن ميفهمند بشرط آنكه كسي آن را يك بار بگويد.
ديگري آنكه دانشهاي نو را با قرآن و حديث سازش دهند و چنين وانمايند كه پيغمبر اسلام و (همچنين امامان شيعه) همهی دانشها را ميدانستهاند و درميان گفتههاي خود آنها را بازنمودهاند.
اينست راه «اصلاح» دين كه اين «مصلحين» ميشناسند. و شما چون نيك نگريد دين در دست آنان بازيچهاي گرديده كه هر زمان رنگ ديگري بآن ميدهند و هر زمان پينهی ديگري بآن ميزنند. شما اگر از يكي از آنان بپرسيد : «آن اصل دين كه ميگويي كدامست؟. آن را يك بار براي ما بگو» ، پاسخي نخواهيد شنيد. زيرا در اين باره هيچ گونه فهم و آگاهي در نزد ايشان نيست و به يك چيزي تا ايراد گرفته نشود و يا يك سخني تا گفته نگردد آنان بيرون از دين يا در درون دين نخواهند شناخت.
يكي از اينان در عراق است كه كتابي نوشته و چنين وانموده كه پيغمبر و دوازده امام ستارهشناسي نو را ميشناختهاند و آنچه را كه گاليله و كپلر و نيوتن و ديگران با صد رنج پيدا كردهاند آنان ميدانستهاند و هزار سال پيش درميان گفتههاي خود آنها را بازنمودهاند ، اين را با آب و تاب بسياري برشتهی نوشتن كشيده و آيهها و حديثهاي بسيار ياد كرده و كتابش بسيار شناخته ميباشد.
1ـ گزارش = تأویل ، بیرون بردن سخنی از معنی راستش. ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
9) لوكولوس ـ تکهی 4
🔸 بوميان چون تا آن هنگام چنان چيزي را نديده بودند در شگفت شده چنين گفتند كسي كه رود در برابر او فروتني مينمايد نبايد در برابر او ايستادگي كرد و بدينسان ازو فرمانبرداري پذيرفته و گذرگاه بسيار آساني براي او نمودند. لوكولوس از رود گذشته به شكرانهی تندرستي قربانيها از گاو و جز از آن براي رود سر بريد. آن روز را در آنجا درنگ كرده فردا و روزهاي ديگر بشتاب راه ميپيمود و بوميان كه بآنان نزديك ميآمدند با مهرباني رفتار ميكرد. در يكجا سپاهيان ميخواستند بر دزي هجوم كرده و درون آن را كه پر از مال بود تاراج كنند او جلوگيري نمود و با دست خود كوههاي تااورس1 را نشان داده گفت : «آنست دزي كه ما بايد هجوم كنيم. دزهاي ديگر ازآن كساني است كه در آنجا فيروز درآيند.» بدينسان شتابزده راه مينورديد تا از تگرس2 گذشته بدرون ارمنستان رسيد.
نخستين كسي كه خبر رسيدن روميان را به تيكران داد تيكران چندان خشمناك گرديد كه پاداش خبر دهنده را با بريدن سرش داد. از اينجا كس ديگر دليري آن نكرد كه خبري براي او بياورد و او بيخبر نشست تا هنگامي كه جنگ به پيرامون او رسيد. چاپلوسان نزد او چنين ميگفتند : لوكولوس اگر دليري كرده در ايفيسوس منتظر شما بنشيند و از ديدن سپاهيان انبوه شما پاي بگريز نياورد خود را سردار بزرگي نشان خواهد داد. او تن نيرومندي دارد. ولي تنها براي خوردن مي فراوان و دل بزرگ و نيرومندي دارد ولي تنها براي دريافت خرسندي. تنها متروبارزان3 كه يكي از خاصان نزديك او بود توانست چگونگي را بدانسان كه بوده باو بگويد و پاداشي كه در برابر اين سخن راست خود دريافت آن بود كه تيكران او را بفرماندهي سههزار سواره با دستهی انبوهي از پياده برگزيد و دستور داد كه بيدرنگ بجنگ روميان بشتابد. نيز فرمان سخت داد كه خود لوكولوس را زنده دستگير نموده همهی سپاهيان او را نابود گرداند. روميان يك دسته بچادر زدن پرداخته و دستههاي ديگر روي بسوي اينان راه ميپيمودند كه ناگهان ديدهبانان خبر رسيدن دشمن را دادند. لوكولوس ترسيد كه چون سپاه پراكنده و ناآماده است ارمنيان يك سر بر سر او بتازند خود او براي افراشتن چادرها ايستاده سكستيليوس4 ليقاتي5 را با يك هزار و ششصد سواره و به همان اندازه از پيادهی سبكابزار و سنگينابزار پيش فرستاد كه جلو دشمن را گرفته همچنان بايستند تا هنگامي كه خبر افراشته شدن چادرها برسد. سكستيليوس ميخواست كه با اين دستور رفتار كند ولي متروبارزان باو رسيده ديوانهوار بهجوم پرداخت و او ناگزير از جنگ گرديد. قضا را در همان كارزار خود متروبارزان كشته شده و سپاهيانش كه گريخته ميخواستند جان بدر ببرند همه نابود گرديدند. تيكران اين را شنيده تيكراناگرد را كه شهر بزرگي و بنياد كردهی خود او بود رها كرده خود را بكوههاي تاورس كشيد و همهی سپاهيان خود را بدانجا خواند.
1ـ Taurus مقصود رشته كوههاي غربي ايران است كه از ارمنستان كشيده تا جنوب ايران ميرسد و امروز نشيمن ارمنيان و كردان و لران است.
2ـ Tigris رود دجله مقصود است كه خود ايرانيان تيگر (تير) ميناميدند.
3ـ Mithrobarzanes
4ـ Sextilius
5ـ Legate ليقاتي فرستاده پاپ را ميگفتند كه نزد حكمرانان فرستاده ميشد ، ولي در اينجا شايد لقب مقصود است.
9) لوكولوس ـ تکهی 4
🔸 بوميان چون تا آن هنگام چنان چيزي را نديده بودند در شگفت شده چنين گفتند كسي كه رود در برابر او فروتني مينمايد نبايد در برابر او ايستادگي كرد و بدينسان ازو فرمانبرداري پذيرفته و گذرگاه بسيار آساني براي او نمودند. لوكولوس از رود گذشته به شكرانهی تندرستي قربانيها از گاو و جز از آن براي رود سر بريد. آن روز را در آنجا درنگ كرده فردا و روزهاي ديگر بشتاب راه ميپيمود و بوميان كه بآنان نزديك ميآمدند با مهرباني رفتار ميكرد. در يكجا سپاهيان ميخواستند بر دزي هجوم كرده و درون آن را كه پر از مال بود تاراج كنند او جلوگيري نمود و با دست خود كوههاي تااورس1 را نشان داده گفت : «آنست دزي كه ما بايد هجوم كنيم. دزهاي ديگر ازآن كساني است كه در آنجا فيروز درآيند.» بدينسان شتابزده راه مينورديد تا از تگرس2 گذشته بدرون ارمنستان رسيد.
نخستين كسي كه خبر رسيدن روميان را به تيكران داد تيكران چندان خشمناك گرديد كه پاداش خبر دهنده را با بريدن سرش داد. از اينجا كس ديگر دليري آن نكرد كه خبري براي او بياورد و او بيخبر نشست تا هنگامي كه جنگ به پيرامون او رسيد. چاپلوسان نزد او چنين ميگفتند : لوكولوس اگر دليري كرده در ايفيسوس منتظر شما بنشيند و از ديدن سپاهيان انبوه شما پاي بگريز نياورد خود را سردار بزرگي نشان خواهد داد. او تن نيرومندي دارد. ولي تنها براي خوردن مي فراوان و دل بزرگ و نيرومندي دارد ولي تنها براي دريافت خرسندي. تنها متروبارزان3 كه يكي از خاصان نزديك او بود توانست چگونگي را بدانسان كه بوده باو بگويد و پاداشي كه در برابر اين سخن راست خود دريافت آن بود كه تيكران او را بفرماندهي سههزار سواره با دستهی انبوهي از پياده برگزيد و دستور داد كه بيدرنگ بجنگ روميان بشتابد. نيز فرمان سخت داد كه خود لوكولوس را زنده دستگير نموده همهی سپاهيان او را نابود گرداند. روميان يك دسته بچادر زدن پرداخته و دستههاي ديگر روي بسوي اينان راه ميپيمودند كه ناگهان ديدهبانان خبر رسيدن دشمن را دادند. لوكولوس ترسيد كه چون سپاه پراكنده و ناآماده است ارمنيان يك سر بر سر او بتازند خود او براي افراشتن چادرها ايستاده سكستيليوس4 ليقاتي5 را با يك هزار و ششصد سواره و به همان اندازه از پيادهی سبكابزار و سنگينابزار پيش فرستاد كه جلو دشمن را گرفته همچنان بايستند تا هنگامي كه خبر افراشته شدن چادرها برسد. سكستيليوس ميخواست كه با اين دستور رفتار كند ولي متروبارزان باو رسيده ديوانهوار بهجوم پرداخت و او ناگزير از جنگ گرديد. قضا را در همان كارزار خود متروبارزان كشته شده و سپاهيانش كه گريخته ميخواستند جان بدر ببرند همه نابود گرديدند. تيكران اين را شنيده تيكراناگرد را كه شهر بزرگي و بنياد كردهی خود او بود رها كرده خود را بكوههاي تاورس كشيد و همهی سپاهيان خود را بدانجا خواند.
1ـ Taurus مقصود رشته كوههاي غربي ايران است كه از ارمنستان كشيده تا جنوب ايران ميرسد و امروز نشيمن ارمنيان و كردان و لران است.
2ـ Tigris رود دجله مقصود است كه خود ايرانيان تيگر (تير) ميناميدند.
3ـ Mithrobarzanes
4ـ Sextilius
5ـ Legate ليقاتي فرستاده پاپ را ميگفتند كه نزد حكمرانان فرستاده ميشد ، ولي در اينجا شايد لقب مقصود است.
🔶 ورجاوندْ بنیاد
به زبان عادی (بخش دوم ـ بند یکم)
🔹تکهی دوم
✴️1ـ دين شناختن حقايق و زيستن از راه خرد است.
دين چيست؟ دين آنست كه مردمان ، جهان را نيك شناخته آيين آن را خوب درك كنند ، حقايق زندگي را دريابند ، اصل انسانيت را بدانند ، زندگاني از راه عقل كنند.
دين آنست كه هر چيزي را همچون حرفه ، داد و ستد ، بازرگاني و كشاورزي ، صنعت ، زناشويي و زندگی اجتماعي و حكومت بمعني راستش بشناسند و بمعني صحيحي كه دارد بكار بندند.
دين آنست كه مردم به بهتر نمودن جهان كوشند و تا ميتوانند آن را از بديها و پليديها پاك کنند.
دين آنست كه روانها نيرومند باشد ، جانها (نفس) و هوسهای آن ، فرمانبر روانها گردد ، و زندگاني مطابق روان و درخواستهای آن باشد.
دين آنست كه هر شخصي در امیال و رفتار خود ، آسايش همگان را به آسایش شخصي ترجیح دهد.
دين آنست كه آدميان از آفريدگار و خواست او ناآگاه نمانند و دنبال هوسها و امیال بیارزش نفس خود نباشند.
🔸🔸🔸
دنيا يك دستگاه مرتب و منظمي است ، يك مقصود و خواستي از آن درميان ميباشد. جهان از روي يك نظام و آيين پایداری ميگردد. يك مجموعه حقايقي در زندگاني انسان مؤثر ميباشد. انسان برگزيدهي آفريدگان (اشرف مخلوقات) است ، و اين زمين را بدست او سپردهاند. خدا به انسان نيروي عقل را كرامت فرموده كه اين نيرو شاخص نيك و بد و شناسندهي راست و كج ميباشد. دين آنست كه مردمان اين حقايق را بشناسند و در زندگاني عقل را راهنماي خود گردانند.
دين آنست كه مردمان هر چيزي را همچون پيشه و داد و ستد ، بازرگاني و كشاورزي و صنعت ، زناشويي و زندگاني اجتماعي ، حكومت و مانند اينها بمعني حقيقي بشناسند و همهي اينها را بمعني راستش بكار بندند.
اينها كه گفتيم كارهايست که چرخ زندگاني را میچرخاند. ليكن مردمان معناي راست و حقيقي اينها را كمتر ميدانند ، و در هر يكي از آنها هوسها و نادانيهاي خود را مخلوط ميسازند. دين آنست كه مردمان هر كدام از اين كارهاي اجتماعي را بمعني حقيقي آن بشناسند ، و بمعني راستي كه دارد بكار بندند.
خدا اين زمين را آفريده و بدست آدمیان سپرده تا آبادش گردانند. دين آنست كه مردمان اين وظيفهي انساني خود را دریافته به بهتر گردانیدن اوضاع جهان بكوشند و تا ميتوانند آن را از بديها پاک گردانند.
دين آنست كه روانها نيرومند شده و امیال جاني (نفس) مطیع آنها شود ، و زندگاني مطابق روان و درخواستهای آن باشد.
انسان داراي دو سرشت یا گوهر است : گوهر جان و گوهر روان. بنابراين زندگاني او نيز به دو شکل ميتواند باشد : يكي زندگاني جاني كه پيروي از جان (نفس) و امیال آن كنند ، و هر كسي جز درپي خواستهای و هوسهای خود نباشد و با ديگران نبرد كند كه اين شكل زندگاني حيواني است. ديگري زندگاني رواني است كه پيروي از روان (و عقل) و درخواستهای آن كنند و هر كسي غم ديگران را بخورد و خیر همه را بخواهد ، جویاي حقايق باشد ، و آبادي جهان و آسايش و امنیت مردم سراسر جهان را آرزو نمايد ، و بجاي نبرد با ديگران به همکاری با آنان بكوشد كه زندگاني شايستهي انسان همين است.
دين آنست كه روانها قوي شوند ، جانها مطیع آنها باشد و مردمان اين زندگاني رواني و شايستهي انسانيت را پيش گيرند.
دين آنست كه هر كسي در خواستههای خود آسايش عموم را مقدم شمرد ، زيرا آسايش خود او نیز در اين است.
سرانجام دين آنست كه آدميان از آفريدگار جهان و خواست او ناآگاه نمانند ، و دنبال هوا و هوسهاي بیارزش خود را نگيرند.
آدميان بدون اينكه از خود اختياري داشته باشند ، باين جهان ميآيند و بياختيار ميروند ، و هر كسي پنجاه و يا شصت سال كمابيش زندگاني كرده (با دلي پر از ترس و پشيماني) درميگذرند ، و با اين ناتواني و درماندگي كه در برابر آيين جهان ميدارند ، بخود فريفته شده با یک خودپسندی دنيا را مال خود ، و خود را به هر كاري آزاد ميشمارند ، و زندگاني را جز براي هوسرانيها و بهرهجوییهای پست نفساني نميدانند.
با يك بینش هر كسي ميتواند اين را دريابد كه جهان سرخود و بیهدف پديد نيامده. هر كسي ميتواند اين را بداند كه دنیا دارنده و گردانندهای دارد و يك هدفي از آن درميان ميباشد. ولي اكثر مردمان از دارندهی جهان و از هدف او چشم میپوشند و هر كسي يا هر ملتي به برآوردن آرزوها و خواستهای بيارزش و بیخردانهای سرگرم بوده ، و براي رسيدن باين خواستهای كوچك و پست به نبرد و كشاكش با یکدیگر ميپردازند ، و در سايهي اين قبيل گمراهيها و نادانيها ، جهان را بدينسان بخون و آتش گرفتار ميسازند ، و جهانيان را از آسايش و خرسندي محروم ميگردانند.
دين آنست كه آدميان از آفریدگار و هدف او ناآگاه نمانده و با چنان رفتار غلطی دنبال خواستهای بیارزش خود نباشند.
به زبان عادی (بخش دوم ـ بند یکم)
🔹تکهی دوم
✴️1ـ دين شناختن حقايق و زيستن از راه خرد است.
دين چيست؟ دين آنست كه مردمان ، جهان را نيك شناخته آيين آن را خوب درك كنند ، حقايق زندگي را دريابند ، اصل انسانيت را بدانند ، زندگاني از راه عقل كنند.
دين آنست كه هر چيزي را همچون حرفه ، داد و ستد ، بازرگاني و كشاورزي ، صنعت ، زناشويي و زندگی اجتماعي و حكومت بمعني راستش بشناسند و بمعني صحيحي كه دارد بكار بندند.
دين آنست كه مردم به بهتر نمودن جهان كوشند و تا ميتوانند آن را از بديها و پليديها پاك کنند.
دين آنست كه روانها نيرومند باشد ، جانها (نفس) و هوسهای آن ، فرمانبر روانها گردد ، و زندگاني مطابق روان و درخواستهای آن باشد.
دين آنست كه هر شخصي در امیال و رفتار خود ، آسايش همگان را به آسایش شخصي ترجیح دهد.
دين آنست كه آدميان از آفريدگار و خواست او ناآگاه نمانند و دنبال هوسها و امیال بیارزش نفس خود نباشند.
🔸🔸🔸
دنيا يك دستگاه مرتب و منظمي است ، يك مقصود و خواستي از آن درميان ميباشد. جهان از روي يك نظام و آيين پایداری ميگردد. يك مجموعه حقايقي در زندگاني انسان مؤثر ميباشد. انسان برگزيدهي آفريدگان (اشرف مخلوقات) است ، و اين زمين را بدست او سپردهاند. خدا به انسان نيروي عقل را كرامت فرموده كه اين نيرو شاخص نيك و بد و شناسندهي راست و كج ميباشد. دين آنست كه مردمان اين حقايق را بشناسند و در زندگاني عقل را راهنماي خود گردانند.
دين آنست كه مردمان هر چيزي را همچون پيشه و داد و ستد ، بازرگاني و كشاورزي و صنعت ، زناشويي و زندگاني اجتماعي ، حكومت و مانند اينها بمعني حقيقي بشناسند و همهي اينها را بمعني راستش بكار بندند.
اينها كه گفتيم كارهايست که چرخ زندگاني را میچرخاند. ليكن مردمان معناي راست و حقيقي اينها را كمتر ميدانند ، و در هر يكي از آنها هوسها و نادانيهاي خود را مخلوط ميسازند. دين آنست كه مردمان هر كدام از اين كارهاي اجتماعي را بمعني حقيقي آن بشناسند ، و بمعني راستي كه دارد بكار بندند.
خدا اين زمين را آفريده و بدست آدمیان سپرده تا آبادش گردانند. دين آنست كه مردمان اين وظيفهي انساني خود را دریافته به بهتر گردانیدن اوضاع جهان بكوشند و تا ميتوانند آن را از بديها پاک گردانند.
دين آنست كه روانها نيرومند شده و امیال جاني (نفس) مطیع آنها شود ، و زندگاني مطابق روان و درخواستهای آن باشد.
انسان داراي دو سرشت یا گوهر است : گوهر جان و گوهر روان. بنابراين زندگاني او نيز به دو شکل ميتواند باشد : يكي زندگاني جاني كه پيروي از جان (نفس) و امیال آن كنند ، و هر كسي جز درپي خواستهای و هوسهای خود نباشد و با ديگران نبرد كند كه اين شكل زندگاني حيواني است. ديگري زندگاني رواني است كه پيروي از روان (و عقل) و درخواستهای آن كنند و هر كسي غم ديگران را بخورد و خیر همه را بخواهد ، جویاي حقايق باشد ، و آبادي جهان و آسايش و امنیت مردم سراسر جهان را آرزو نمايد ، و بجاي نبرد با ديگران به همکاری با آنان بكوشد كه زندگاني شايستهي انسان همين است.
دين آنست كه روانها قوي شوند ، جانها مطیع آنها باشد و مردمان اين زندگاني رواني و شايستهي انسانيت را پيش گيرند.
دين آنست كه هر كسي در خواستههای خود آسايش عموم را مقدم شمرد ، زيرا آسايش خود او نیز در اين است.
سرانجام دين آنست كه آدميان از آفريدگار جهان و خواست او ناآگاه نمانند ، و دنبال هوا و هوسهاي بیارزش خود را نگيرند.
آدميان بدون اينكه از خود اختياري داشته باشند ، باين جهان ميآيند و بياختيار ميروند ، و هر كسي پنجاه و يا شصت سال كمابيش زندگاني كرده (با دلي پر از ترس و پشيماني) درميگذرند ، و با اين ناتواني و درماندگي كه در برابر آيين جهان ميدارند ، بخود فريفته شده با یک خودپسندی دنيا را مال خود ، و خود را به هر كاري آزاد ميشمارند ، و زندگاني را جز براي هوسرانيها و بهرهجوییهای پست نفساني نميدانند.
با يك بینش هر كسي ميتواند اين را دريابد كه جهان سرخود و بیهدف پديد نيامده. هر كسي ميتواند اين را بداند كه دنیا دارنده و گردانندهای دارد و يك هدفي از آن درميان ميباشد. ولي اكثر مردمان از دارندهی جهان و از هدف او چشم میپوشند و هر كسي يا هر ملتي به برآوردن آرزوها و خواستهای بيارزش و بیخردانهای سرگرم بوده ، و براي رسيدن باين خواستهای كوچك و پست به نبرد و كشاكش با یکدیگر ميپردازند ، و در سايهي اين قبيل گمراهيها و نادانيها ، جهان را بدينسان بخون و آتش گرفتار ميسازند ، و جهانيان را از آسايش و خرسندي محروم ميگردانند.
دين آنست كه آدميان از آفریدگار و هدف او ناآگاه نمانده و با چنان رفتار غلطی دنبال خواستهای بیارزش خود نباشند.
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار دوم : بهانههايي كه مسلمانان ميآورند - تکهی هفتم
آقاي «مصلح» اين ندانسته كه هر برانگيختهاي از دانشها آن داند كه در زمان اوست و آن نيروي خدايي يا فَرهِش[=وحی] جز در زمينهی دين نتواند بود.
اين ندانسته كه اگر گفته شود پيغمبر اسلام همه چيز را ميدانست ، صد دشواري در زمينهی قرآن و آيههاي آن پديد خواهد آمد.
شنيدنيست كه قرآن در داستان ذوالقرنين زمين را گسترده و هموار نشان ميدهد(1) ، (و آن روز دانستهی مردم همين ميبود) ، و اين آقاي مصلح از آن چشم پوشيده آيههايي را ياد ميكند كه گرد بودن زمين و گردش آن را به گرد خورشيد بازمينمايند و ما نميدانيم باين چه نامي دهيم.
يكي ديگر در تهران ميبود. اين هم هرچه شنيدي در اسلام جا برايش باز كردي. چون روزنامهها به ورزش ارج بياندازه گزارده گفتارها مينوشتند ، او نيز در بالاي منبر بستايش پرداخته نماز را يك گونه از ورزش ميشمرد. هنگامي كه كنگرهی فردوسي برپا گرديد و هايهوي شاعربازي درگرفت او همراهي نشان داده بر منبر ستايش از سعدي و حافظ و خيام و مولوي مينمود و آيه از قرآن دربارهشان ميسرود.(2) چون از ساليان دراز در مصر و ديگر جاها سخن از مردهپرستي مسلمانان و اينكه بنياد اسلام بآخشيج آنست رفته بود و سپس ما نيز در «پيمان» گفتارهايي در آن زمينه نوشتيم ، او هم كتابي بنام «يكتاپرستي» بچاپ رسانيد. زماني كه ما سخناني دربارهی امام ناپيدا نوشتيم او نيز بهوس افتاده و در پيش بسياري از پيروان خود او را انكار كرد. اينهاست نمونههايي از كارهاي آن مصلح.
شگفتتر آنكه از اينان هيچ يكي از كيش خود دست برنميدارد و كسي را از خود رنجانيدن نميخواهد. مثلاً همان مرد عراقي كه خود را «المصلح الكبير» مينويساند هنوز شيعي است و تاكنون سخني كه شيعيان را برنجاند از او سر نزده. اين مرد تهراني همچنان شيعي ميبود و هميشه خود را شيعي ميخواند. از يكسو كتاب «يكتاپرستي» چاپ ميكرد كه چنين وانمايد از بنياد اسلام آگاهست و يك دسته را خشنود گرداند ، از يكسو كيش شيعي كه بنيادش به «صد تا پرستي» است رها نميكرد. پيروانش دسته دسته به قم و مشهد و كربلا براي گنبدپرستي ميرفتند. بلكه خود او بزيارت ميرفت. امام ناپيدا را درميان يك دسته انكار ميكرد و درميان دستهی ديگر بگردن نگرفته ميگفت : «من چنان سخني نگفتهام ، من شيعهام».
چنانكه گفتم از اين عنوان «اصلاح» (يا بازگردانيدن دين بگوهرش) دو نتيجه خواسته ميشود : يكي آنكه كيشهاي خود را نگه دارند و اين خود سپري در برابر آن كيشها باشد. اين درست داستان آن چيتفروش و نيمگزهاي دوگانهی اوست و شما از همينجا پي باندازهی ناداني و بيچارگي آنان ببريد.
ديگري اينكه فريبكاراني با همين سخنان يك دسته را دلخوش گردانيده بسر خود گرد ميآورند. ميبايد گفت : دكانداراني ميباشند كه اين را كالاي نويني ميشمارند و بازارهاي خود را با آن گرم ميسازند. ساليان دراز از فرع دين نان خورده بودند ، اكنون از اصل دين نان ميخورند.
داستان اينان داستان آن شيرفروشي است كه آب بشير ريختي و فروختي و سوگندهاي دروغ خوردي و چون زماني گذشت و خريداران همه دانستند و او رسوا گرديد ، اين بار آوازه انداخت كه توبه كردهام و از اين پس جز شير خالص نخواهم فروخت و پول گرد آورده به كربلا خواهم رفت. با اين حال باز بشير آب ميريخت و باز دغلكاري ميكرد ، و چون كساني ايراد ميگرفتند ميگفت : «شير خالص همين طور باشد. شما بيجهت بدگمان شدهايد».
1ـ در آن داستان گفته ميشود : «ذوالقرنين بدرآمدگاه خورشيد رسيد» و «بفرودگاه خورشيد رسيد» ، (بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ ، بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ) و اين جز با هموار بودن زمين نتواند ساخت. زمين اگر گرد است خورشيد در هيچ جا فرو نخواهد رفت و از هيچ جا بالا نخواهد آمد ، و هيچ كس بفرودگاه يا درآمدگاه او نتواند رسيد ، امروز كسي اگر گِرد زمين بگردد در هيچ جا بفرودگاه يا درآمدگاه خورشيد نخواهد رسيد. سورهی کهف (18) آیات 86 و 90.
2ـ اينها در روزنامهی كانون چاپ شده (روزنامهی پرچم)
🔸 گفتار دوم : بهانههايي كه مسلمانان ميآورند - تکهی هفتم
آقاي «مصلح» اين ندانسته كه هر برانگيختهاي از دانشها آن داند كه در زمان اوست و آن نيروي خدايي يا فَرهِش[=وحی] جز در زمينهی دين نتواند بود.
اين ندانسته كه اگر گفته شود پيغمبر اسلام همه چيز را ميدانست ، صد دشواري در زمينهی قرآن و آيههاي آن پديد خواهد آمد.
شنيدنيست كه قرآن در داستان ذوالقرنين زمين را گسترده و هموار نشان ميدهد(1) ، (و آن روز دانستهی مردم همين ميبود) ، و اين آقاي مصلح از آن چشم پوشيده آيههايي را ياد ميكند كه گرد بودن زمين و گردش آن را به گرد خورشيد بازمينمايند و ما نميدانيم باين چه نامي دهيم.
يكي ديگر در تهران ميبود. اين هم هرچه شنيدي در اسلام جا برايش باز كردي. چون روزنامهها به ورزش ارج بياندازه گزارده گفتارها مينوشتند ، او نيز در بالاي منبر بستايش پرداخته نماز را يك گونه از ورزش ميشمرد. هنگامي كه كنگرهی فردوسي برپا گرديد و هايهوي شاعربازي درگرفت او همراهي نشان داده بر منبر ستايش از سعدي و حافظ و خيام و مولوي مينمود و آيه از قرآن دربارهشان ميسرود.(2) چون از ساليان دراز در مصر و ديگر جاها سخن از مردهپرستي مسلمانان و اينكه بنياد اسلام بآخشيج آنست رفته بود و سپس ما نيز در «پيمان» گفتارهايي در آن زمينه نوشتيم ، او هم كتابي بنام «يكتاپرستي» بچاپ رسانيد. زماني كه ما سخناني دربارهی امام ناپيدا نوشتيم او نيز بهوس افتاده و در پيش بسياري از پيروان خود او را انكار كرد. اينهاست نمونههايي از كارهاي آن مصلح.
شگفتتر آنكه از اينان هيچ يكي از كيش خود دست برنميدارد و كسي را از خود رنجانيدن نميخواهد. مثلاً همان مرد عراقي كه خود را «المصلح الكبير» مينويساند هنوز شيعي است و تاكنون سخني كه شيعيان را برنجاند از او سر نزده. اين مرد تهراني همچنان شيعي ميبود و هميشه خود را شيعي ميخواند. از يكسو كتاب «يكتاپرستي» چاپ ميكرد كه چنين وانمايد از بنياد اسلام آگاهست و يك دسته را خشنود گرداند ، از يكسو كيش شيعي كه بنيادش به «صد تا پرستي» است رها نميكرد. پيروانش دسته دسته به قم و مشهد و كربلا براي گنبدپرستي ميرفتند. بلكه خود او بزيارت ميرفت. امام ناپيدا را درميان يك دسته انكار ميكرد و درميان دستهی ديگر بگردن نگرفته ميگفت : «من چنان سخني نگفتهام ، من شيعهام».
چنانكه گفتم از اين عنوان «اصلاح» (يا بازگردانيدن دين بگوهرش) دو نتيجه خواسته ميشود : يكي آنكه كيشهاي خود را نگه دارند و اين خود سپري در برابر آن كيشها باشد. اين درست داستان آن چيتفروش و نيمگزهاي دوگانهی اوست و شما از همينجا پي باندازهی ناداني و بيچارگي آنان ببريد.
ديگري اينكه فريبكاراني با همين سخنان يك دسته را دلخوش گردانيده بسر خود گرد ميآورند. ميبايد گفت : دكانداراني ميباشند كه اين را كالاي نويني ميشمارند و بازارهاي خود را با آن گرم ميسازند. ساليان دراز از فرع دين نان خورده بودند ، اكنون از اصل دين نان ميخورند.
داستان اينان داستان آن شيرفروشي است كه آب بشير ريختي و فروختي و سوگندهاي دروغ خوردي و چون زماني گذشت و خريداران همه دانستند و او رسوا گرديد ، اين بار آوازه انداخت كه توبه كردهام و از اين پس جز شير خالص نخواهم فروخت و پول گرد آورده به كربلا خواهم رفت. با اين حال باز بشير آب ميريخت و باز دغلكاري ميكرد ، و چون كساني ايراد ميگرفتند ميگفت : «شير خالص همين طور باشد. شما بيجهت بدگمان شدهايد».
1ـ در آن داستان گفته ميشود : «ذوالقرنين بدرآمدگاه خورشيد رسيد» و «بفرودگاه خورشيد رسيد» ، (بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ ، بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ) و اين جز با هموار بودن زمين نتواند ساخت. زمين اگر گرد است خورشيد در هيچ جا فرو نخواهد رفت و از هيچ جا بالا نخواهد آمد ، و هيچ كس بفرودگاه يا درآمدگاه او نتواند رسيد ، امروز كسي اگر گِرد زمين بگردد در هيچ جا بفرودگاه يا درآمدگاه خورشيد نخواهد رسيد. سورهی کهف (18) آیات 86 و 90.
2ـ اينها در روزنامهی كانون چاپ شده (روزنامهی پرچم)
🔶 ورجاوندْ بنیاد
به زبان عادی (بخش دوم ـ بند دوم)
🔹تکهی یکم
✴️ 2ـ دين شاهراه زندگانيست.
بسياري از مردمان نیازی به دين نميبينند ، ولي نياز بسيار به دين هست. دين شاهراه زندگانيست. اگر دين نباشد هر گروهي راه جدایی را پيش گرفته گمراه گردند و از هم متفرق و پراکنده شوند. اگر دين نباشد هر كسي تنها درپی سود خود باشد و در نتیجه كشاكش پديد آيد و يگانگي و اتحاد مردم از هم بپاشد.
چيزيست بسيار روشن و آشكار : نوع انسان بخودي خود قادر بشناختن راه زندگاني نيست. هرگاه خودسر بمانند بدون علت خود را به رنج و عذاب گرفتار ميسازند ، روانها را ضعيف گردانيده رشتهي اختيار را بدست طمع ، هوس ، خشم و كينه ميدهند.
براي شناختن نيك و بد و دانستن راست و كج ، خدا به انسان عقل داده ، ولي عقلها نيز آموزگاري لازم دارد. دين آموزگار عقلها ميباشد.
آن نادانيهاي صوفيان و خراباتيان ، و اين گمراهيهاي مادّيان هر يكي گواه ديگري باين گفتههاي ما است.
كساني كه تصور ميكنند با رواج يافتن علوم جديد نیازی به دين نمانده ، اين گمراهي دیگری است که ايشان دچارند. با بودن همين علوم جديد است كه اينهمه گمراهي درميان ميباشد.
🔸🔸🔸
بسياري از مردم به دين نيازي نميبينند. بگمان اين كسان ، زماني كه مردم نادان و وحشي ميبودند ، اشخاصي برخاسته و براي اداره كردن مردمان دينهايي بنا کردهاند. ولي اكنون كه مردم بعلوم آشنا گرديده و متمدن شدهاند ديگر احتياجي به دين نمانده است.
ولي اين گمان از كوتاه فكری و نارسايي انديشهها است. نوع انسان نياز بسيار به دين دارد. دين شاهراه زندگانيست كه اگر نباشد هر گروهي راه ديگري پيش گيرند ، كه هم گمراه گردند و هم از هم متفرق و پراكنده شوند. چون نوع انسان اجتماعي بوده و باهم زندگاني ميكنند و سود و زيانشان مربوط بيكديگر است ، بناچار بايد راهي (آیینی) باشد كه همگي از آن پيروي كرده هر كسي حدود خود را بشناسد. و اگر چنان راهي نباشد هر كسي تنها نفع خود را خواسته در نتیجه كشاكش پديد خواهد آمد و رشتهي اتفاق گسسته خواهد گردید.
اين حقيقتي است كه چون و چرا ندارد. شما اگر دبستاني بنياد گزارید يا انجمني برپا كنيد ناچار خواهيد بود كه دستوري يا آييننامهاي براي آن بنويسيد. پس چگونه امكان دارد كه صدمليونها مردمان باهم زندگاني كنند و نیازی به يك مجموعه دستورها يا مقرراتي نداشته باشند؟!
بدون ترديد براي زندگاني نوع انسان بايد راهي و آييني باشد. ولی پرسش آنست كه آيا خود مردمان قادر هستند كه آن آيين زندگاني را بگذارند؟! بايد گفت : نمیتوانند! مردمان اگر نيك و بد و سود و زيان را ميشناختند چه نيازی به راه و آیین بود؟! ، و چون سود و زيان را نميشناسند قادر بگذاردن راه نيز نخواهند بود.
چیز روشنی است : آدميان معني جهان را نميدانند و به خیالات پوچ و بيپا باور کرده ، در برابر گنبدها ميايستند ، از مردگان حاجت و گشايش كار ميطلبند! و راه زندگي را نمیشناسند ، بجاي همدستي و كمك بيكديگر باهم نبرد ميكنند ، بدون هيچ علتي جنگها برپا مينمايند ، خود را به رنج و سختي مياندازند ، عقل را نميشناسند و از اين موهبت خدایی بهرهمند نمیشوند. روانها را ضعيف و ناتوان گردانيده ، اختيار کارها را بدست طمع ، هوس ، خشم ، كينه ، ميسپارند.
پس چگونه میتوان گفت : انسان نيازي به دين ندارد؟! چگونه توان گفت : براي زندگاني يك راهی لازم نيست؟!
كساني خواهند گفت : «شما خود ميگوييد : خدا به نوع انسان عقل داده تا نيك و بد را بشناسند ، پس چه نيازي به دين هست؟!». ميگوييم : راست است كه برای شناختن نيك و بد و راست و كج ، بآدميان عقل داده شده. ولي عقلها هم باید آموزگاري داشته باشند ، آموزگار خردها دين ميباشد.
عقلها از دريافت و شناخت حقايق درنميمانند. ولي آموزگاري لازم است ، تا حقايق را بياد آنها بياورد. عقلها از اين جهت مانندهي چشمهاست. چشم اشياء را ميتواند ببیند ، ولي بايد جلو چشمش بیاورند. عقل نيز هر حقيقتي را تواند دريافت و تواند فهميد ، ولي بايد آن را بيادش آورد و متوجهش گردانيد.
گذشته از اين ، انسان چنانكه از گوهر روان عقل را دارد ، از گوهر جان نیز دارای خیال و فرض و طمع و هوس و كينه و مانندهای اينهاست ، كه تمام اينها مخالف عقل و خرد هستند ، و بطوري كه شرح دادهايم نوع انسان زماني كه بدون مربي و سرخود بماند گوهر جاني او قوي گردد ، و خیال و فرض و خودخواهي و مانند اينها غلبه نمايد ، و از اينرو عقل ناتوان شده چهبسا كه يكباره از كار بيفتد. اين دين است كه ميتواند روانها را قوی گرداند و خردها را به تكان آورد.
اين يك نكتهايست كه پيشرفت دين با نيروي خردها بوده ، و خردها نيز با دين قوي ميشوند.
به زبان عادی (بخش دوم ـ بند دوم)
🔹تکهی یکم
✴️ 2ـ دين شاهراه زندگانيست.
بسياري از مردمان نیازی به دين نميبينند ، ولي نياز بسيار به دين هست. دين شاهراه زندگانيست. اگر دين نباشد هر گروهي راه جدایی را پيش گرفته گمراه گردند و از هم متفرق و پراکنده شوند. اگر دين نباشد هر كسي تنها درپی سود خود باشد و در نتیجه كشاكش پديد آيد و يگانگي و اتحاد مردم از هم بپاشد.
چيزيست بسيار روشن و آشكار : نوع انسان بخودي خود قادر بشناختن راه زندگاني نيست. هرگاه خودسر بمانند بدون علت خود را به رنج و عذاب گرفتار ميسازند ، روانها را ضعيف گردانيده رشتهي اختيار را بدست طمع ، هوس ، خشم و كينه ميدهند.
براي شناختن نيك و بد و دانستن راست و كج ، خدا به انسان عقل داده ، ولي عقلها نيز آموزگاري لازم دارد. دين آموزگار عقلها ميباشد.
آن نادانيهاي صوفيان و خراباتيان ، و اين گمراهيهاي مادّيان هر يكي گواه ديگري باين گفتههاي ما است.
كساني كه تصور ميكنند با رواج يافتن علوم جديد نیازی به دين نمانده ، اين گمراهي دیگری است که ايشان دچارند. با بودن همين علوم جديد است كه اينهمه گمراهي درميان ميباشد.
🔸🔸🔸
بسياري از مردم به دين نيازي نميبينند. بگمان اين كسان ، زماني كه مردم نادان و وحشي ميبودند ، اشخاصي برخاسته و براي اداره كردن مردمان دينهايي بنا کردهاند. ولي اكنون كه مردم بعلوم آشنا گرديده و متمدن شدهاند ديگر احتياجي به دين نمانده است.
ولي اين گمان از كوتاه فكری و نارسايي انديشهها است. نوع انسان نياز بسيار به دين دارد. دين شاهراه زندگانيست كه اگر نباشد هر گروهي راه ديگري پيش گيرند ، كه هم گمراه گردند و هم از هم متفرق و پراكنده شوند. چون نوع انسان اجتماعي بوده و باهم زندگاني ميكنند و سود و زيانشان مربوط بيكديگر است ، بناچار بايد راهي (آیینی) باشد كه همگي از آن پيروي كرده هر كسي حدود خود را بشناسد. و اگر چنان راهي نباشد هر كسي تنها نفع خود را خواسته در نتیجه كشاكش پديد خواهد آمد و رشتهي اتفاق گسسته خواهد گردید.
اين حقيقتي است كه چون و چرا ندارد. شما اگر دبستاني بنياد گزارید يا انجمني برپا كنيد ناچار خواهيد بود كه دستوري يا آييننامهاي براي آن بنويسيد. پس چگونه امكان دارد كه صدمليونها مردمان باهم زندگاني كنند و نیازی به يك مجموعه دستورها يا مقرراتي نداشته باشند؟!
بدون ترديد براي زندگاني نوع انسان بايد راهي و آييني باشد. ولی پرسش آنست كه آيا خود مردمان قادر هستند كه آن آيين زندگاني را بگذارند؟! بايد گفت : نمیتوانند! مردمان اگر نيك و بد و سود و زيان را ميشناختند چه نيازی به راه و آیین بود؟! ، و چون سود و زيان را نميشناسند قادر بگذاردن راه نيز نخواهند بود.
چیز روشنی است : آدميان معني جهان را نميدانند و به خیالات پوچ و بيپا باور کرده ، در برابر گنبدها ميايستند ، از مردگان حاجت و گشايش كار ميطلبند! و راه زندگي را نمیشناسند ، بجاي همدستي و كمك بيكديگر باهم نبرد ميكنند ، بدون هيچ علتي جنگها برپا مينمايند ، خود را به رنج و سختي مياندازند ، عقل را نميشناسند و از اين موهبت خدایی بهرهمند نمیشوند. روانها را ضعيف و ناتوان گردانيده ، اختيار کارها را بدست طمع ، هوس ، خشم ، كينه ، ميسپارند.
پس چگونه میتوان گفت : انسان نيازي به دين ندارد؟! چگونه توان گفت : براي زندگاني يك راهی لازم نيست؟!
كساني خواهند گفت : «شما خود ميگوييد : خدا به نوع انسان عقل داده تا نيك و بد را بشناسند ، پس چه نيازي به دين هست؟!». ميگوييم : راست است كه برای شناختن نيك و بد و راست و كج ، بآدميان عقل داده شده. ولي عقلها هم باید آموزگاري داشته باشند ، آموزگار خردها دين ميباشد.
عقلها از دريافت و شناخت حقايق درنميمانند. ولي آموزگاري لازم است ، تا حقايق را بياد آنها بياورد. عقلها از اين جهت مانندهي چشمهاست. چشم اشياء را ميتواند ببیند ، ولي بايد جلو چشمش بیاورند. عقل نيز هر حقيقتي را تواند دريافت و تواند فهميد ، ولي بايد آن را بيادش آورد و متوجهش گردانيد.
گذشته از اين ، انسان چنانكه از گوهر روان عقل را دارد ، از گوهر جان نیز دارای خیال و فرض و طمع و هوس و كينه و مانندهای اينهاست ، كه تمام اينها مخالف عقل و خرد هستند ، و بطوري كه شرح دادهايم نوع انسان زماني كه بدون مربي و سرخود بماند گوهر جاني او قوي گردد ، و خیال و فرض و خودخواهي و مانند اينها غلبه نمايد ، و از اينرو عقل ناتوان شده چهبسا كه يكباره از كار بيفتد. اين دين است كه ميتواند روانها را قوی گرداند و خردها را به تكان آورد.
اين يك نكتهايست كه پيشرفت دين با نيروي خردها بوده ، و خردها نيز با دين قوي ميشوند.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
9) لوكولوس ـ تکهی 5
🔸 ولي لوكولوس باو فرصت نداد كه سپاهي گرد آورد. مورينا1 را فرستاد كه كساني را كه بسوي تيكران ميشتابند پراكنده و نابود گرداند و كسي را راه ندهد و سكستيليوس را فرستاد كه دستههاي انبوهي از عرب را كه بآهنگ نزد تيكران روانه هستند پراكنده نمايد. سكستيليوس تازيان را در چادرهاي خود يافته بيشتر آنان را نابود ساخت. همچنين مورينا تيكران را دنبال ميكرد تا در يك تنگهی كوهستاني باو رسيد. تيكران همهی بارهاي خود را گزارده بگريخت و ارمنيان دستهاي كشته شده و دستهاي دستگير گرديدند. اين فيروزيها چون رويداد لوكولوس بر سر تيكراناگرد رفته در پيرامون آن نشست و شهر را گرد فرو گرفت. تيكران دستههايي را از يونانيان از كيليكيا بآنجا آورده نيز دستههايي را از ديگران از مردم آديابن2 و از آسوريان و كوردينيان و كاپادوكيان در آنجا نشيمن داده بود. شهرها را ويران كرده مردمش را باينجا ميآورد. شهر بسيار بزرگ و زيبايي بود كه چون پادشاه دلبستگي بآرايش و شكوه آن داشت مردمان نيز چه از بازاريان و چه از درباريان بآراستن و پيراستن آن ميكوشيدند. لوكولوس چون اين دانست فشار بيشتر بشهر آورد و چنين اميدوار بود كه پادشاه دل از آنجا نكنده بپشتيباني شهريان بجنگ پايين خواهد آمد. قضا را اين اميد او بيجا نبود. مثرادات پياپي نامه نوشته و پيام فرستاده نيكخواهانه او را از نزديكي بشهر منع ميكرد و چنين راه مينمود كه بدستياري سوارگان به بريدن آذوقه از سپاه روميان بكوشد. تاكسيليس3 نيز كه از نزد مثرادات آمده و با سپاه خود در آن نزديكي بود با تيكران گفتگو نموده او را از نبرد با سپاهيان روم بازميداشت و چنان كاري را جز زيان نميدانست ، تيكران تا ديري گوش باين سخنان داد. ولي ارمنيان و کوردينيان همگي در نزد او فراهم آمدند و همهی سپاه ماد و آديابن بسركردگي پادشاهان خود باو پيوستند و دستههايي از تازيان كنار دريا از آنسوي بابل بياري شتافتند و همچنين از كنار درياي كاسپي آلبانيان4 و همسايگان ايشان ايبريان و دستههاي بسيار ديگري از مردماني كه در كنار آراكس زندگاني مينمودند و پادشاهي براي خود ندارند و تيكران آنان را مزدور گرفته بود نزد او رسيدند. اين پادشاهان و سركردگان در كنكاشها و رأيزدنهاي خود رجزخواني كرده بخود ميباليدند و اينبود كه تاكسيليس بر جان خود ايمن نبوده چه او بجنگ رأي نميداد و آنان چنين ميپنداشتند كه چون مثرادات نرسيده بهواداري او جنگ را بتأخير مياندازد و ارمنيان را ترسانيده از يك سرفرازي پرشكوهي كه ميتوانند بدست آورند بازميدارد. از اين جهت تيكران نميخواست جنگ را تا آمدن مثرادات بتأخير بياندازد كه او را در آن سرفرازي شريك نباشد. در راه تيكران با همراهان خود گفتگو كرده ميگفت : «من افسوس ميخورم كه چرا تنها لوكولوس بجنگ ما آمده. ايكاش همهی سرداران روم يكجا ميآمدند.» اين رجزخواني يكسره بيجا نبود. زيرا اينزمان بيستهزار كماندار و فلاخنانداز و سي و پنجهزار سواره كه هفتهزار از ايشان درستابزار بودند (بدانسان كه لوكولوس در نامهی خود به سنات مينويسد) و يكصد و پنجاههزار پياده سنگينابزار بر سر خود داشت كه دستههاي گوناگون از كوهورت و فالانكس از آنان پديد ميآورد. گذشته از اينها دستههاي ديگري را براي ساختن راهها ، درست كردن پلها و آوردن آب و بريدن جنگها و ديگر دربايستهاي لشكركشي برگماشته بود كه شماره آنان به سي و پنجهزار تن رسيد و اينان كه دنبال لشكر را گرفته بودند بدينسان لشكر بزرگ گرديده و خود كار دشواري بود كه گرد آن فرو گرفته شود.
1ـ Murena
2ـ Adibenia بخشي از بينالنهرين را با اين نام ميخواندند.
3ـ Taxiles
4ـ Albania مقصود مردم آران است كه گروهي از آريان بودهاند و زبانشان شاخهاي از فارسي بوده. اين مردم تاريخ درازي دارند و بازماندگان ايشان هماكنون در بادكوبه و ديگر جاها هستند و زبانشان هنوز از ميان نرفته.
9) لوكولوس ـ تکهی 5
🔸 ولي لوكولوس باو فرصت نداد كه سپاهي گرد آورد. مورينا1 را فرستاد كه كساني را كه بسوي تيكران ميشتابند پراكنده و نابود گرداند و كسي را راه ندهد و سكستيليوس را فرستاد كه دستههاي انبوهي از عرب را كه بآهنگ نزد تيكران روانه هستند پراكنده نمايد. سكستيليوس تازيان را در چادرهاي خود يافته بيشتر آنان را نابود ساخت. همچنين مورينا تيكران را دنبال ميكرد تا در يك تنگهی كوهستاني باو رسيد. تيكران همهی بارهاي خود را گزارده بگريخت و ارمنيان دستهاي كشته شده و دستهاي دستگير گرديدند. اين فيروزيها چون رويداد لوكولوس بر سر تيكراناگرد رفته در پيرامون آن نشست و شهر را گرد فرو گرفت. تيكران دستههايي را از يونانيان از كيليكيا بآنجا آورده نيز دستههايي را از ديگران از مردم آديابن2 و از آسوريان و كوردينيان و كاپادوكيان در آنجا نشيمن داده بود. شهرها را ويران كرده مردمش را باينجا ميآورد. شهر بسيار بزرگ و زيبايي بود كه چون پادشاه دلبستگي بآرايش و شكوه آن داشت مردمان نيز چه از بازاريان و چه از درباريان بآراستن و پيراستن آن ميكوشيدند. لوكولوس چون اين دانست فشار بيشتر بشهر آورد و چنين اميدوار بود كه پادشاه دل از آنجا نكنده بپشتيباني شهريان بجنگ پايين خواهد آمد. قضا را اين اميد او بيجا نبود. مثرادات پياپي نامه نوشته و پيام فرستاده نيكخواهانه او را از نزديكي بشهر منع ميكرد و چنين راه مينمود كه بدستياري سوارگان به بريدن آذوقه از سپاه روميان بكوشد. تاكسيليس3 نيز كه از نزد مثرادات آمده و با سپاه خود در آن نزديكي بود با تيكران گفتگو نموده او را از نبرد با سپاهيان روم بازميداشت و چنان كاري را جز زيان نميدانست ، تيكران تا ديري گوش باين سخنان داد. ولي ارمنيان و کوردينيان همگي در نزد او فراهم آمدند و همهی سپاه ماد و آديابن بسركردگي پادشاهان خود باو پيوستند و دستههايي از تازيان كنار دريا از آنسوي بابل بياري شتافتند و همچنين از كنار درياي كاسپي آلبانيان4 و همسايگان ايشان ايبريان و دستههاي بسيار ديگري از مردماني كه در كنار آراكس زندگاني مينمودند و پادشاهي براي خود ندارند و تيكران آنان را مزدور گرفته بود نزد او رسيدند. اين پادشاهان و سركردگان در كنكاشها و رأيزدنهاي خود رجزخواني كرده بخود ميباليدند و اينبود كه تاكسيليس بر جان خود ايمن نبوده چه او بجنگ رأي نميداد و آنان چنين ميپنداشتند كه چون مثرادات نرسيده بهواداري او جنگ را بتأخير مياندازد و ارمنيان را ترسانيده از يك سرفرازي پرشكوهي كه ميتوانند بدست آورند بازميدارد. از اين جهت تيكران نميخواست جنگ را تا آمدن مثرادات بتأخير بياندازد كه او را در آن سرفرازي شريك نباشد. در راه تيكران با همراهان خود گفتگو كرده ميگفت : «من افسوس ميخورم كه چرا تنها لوكولوس بجنگ ما آمده. ايكاش همهی سرداران روم يكجا ميآمدند.» اين رجزخواني يكسره بيجا نبود. زيرا اينزمان بيستهزار كماندار و فلاخنانداز و سي و پنجهزار سواره كه هفتهزار از ايشان درستابزار بودند (بدانسان كه لوكولوس در نامهی خود به سنات مينويسد) و يكصد و پنجاههزار پياده سنگينابزار بر سر خود داشت كه دستههاي گوناگون از كوهورت و فالانكس از آنان پديد ميآورد. گذشته از اينها دستههاي ديگري را براي ساختن راهها ، درست كردن پلها و آوردن آب و بريدن جنگها و ديگر دربايستهاي لشكركشي برگماشته بود كه شماره آنان به سي و پنجهزار تن رسيد و اينان كه دنبال لشكر را گرفته بودند بدينسان لشكر بزرگ گرديده و خود كار دشواري بود كه گرد آن فرو گرفته شود.
1ـ Murena
2ـ Adibenia بخشي از بينالنهرين را با اين نام ميخواندند.
3ـ Taxiles
4ـ Albania مقصود مردم آران است كه گروهي از آريان بودهاند و زبانشان شاخهاي از فارسي بوده. اين مردم تاريخ درازي دارند و بازماندگان ايشان هماكنون در بادكوبه و ديگر جاها هستند و زبانشان هنوز از ميان نرفته.
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار دوم : بهانههايي كه مسلمانان ميآورند - تکهی هشتم
5ـ تا قرآن درميانست اسلام برپاست
آخرين بهانهشان اينست. چون به يكايك گفتههاشان پاسخ داده شد آن زمان اين را پيش كشند و چنين گويند : «كتاب اسلام قرآنست و تا آن درميان باشد اسلام برپاست» ، و يا چنين گويند : «اصل اسلام را از روي قرآن بدست آوريم».
بايد پرسيد : كتاب كدام اسلام قرآن است؟!. اگر اسلام نخست را ميگوييد از آن بشما چه؟!. شما كجا و آن اسلام كجا؟!. اگر اين كيشهاي گوناگون و درهم امروزي را كه اسلام شما همينهاست ميگوييد ، قرآن كتاب اينها نيست.
به هر حال با بودن قرآن بوده كه اينهمه گمراهيها و نادانيها پديد آمده. اگر قرآن توانستي جلو گمراهيها را گيرد تاكنون گرفته بودي. شما از قرآن چه بهره خواهيد داشت ، در حالي كه هر يكي از كيشهاي گوناگون از قرآن دليل ميآورد و هر يكي خود را از روي قرآن ميشمارد؟!.
اينكه ميگويند : «اصل اسلام را از روي قرآن بدست آوريم» ، پاسخش اينست كه چرا تاكنون بدست نياورده بوديد؟!. چرا با بودن قرآن اصل را كنار گزارده فرع را گرفته بوديد؟!.
اين يكي از نادانيهاي مسلمانانست كه در توي گمراهيها و آلودگيها ميزيند و آنها را درنمييابند ، و هميشه در برابر چشم خود پاكي اسلام نخست و مسلمانان نخست را ميدارند. دربارهی قرآن نيز همين رفتار را ميكنند ، بآن كتاب مينازند و هيچگاه دوري خود را از آن بياد نميآورند. دشواريهايي را كه كيشهاي پراكنده در برابر هنايش آن كتاب پديد آورده بديده نميگيرند.
ميبيني يكي ميآيد و ميپرسد : مگر در قرآن نگفته : «ولا تشركوا بالله احدا»؟!.(1) ميگويم : در قرآن چنين آيهاي هست. ميگويد : «پس شما چگونه مينويسيد مسلمانان مشركند؟!». آدم درميماند چه پاسخ دهد و چگونه ناداني اينان را بخودشان فهماند ، امروز انبوه مسلمانان در «شرك» فرورفتهاند ، و شيعيان كه اين پرسنده از ايشانست ، بنياد كيششان بمردهپرستي و خداناشناسيست. با اين حال خود را پيرو درست قرآن پنداشتهاند و «لا تشركوا بالله احدا» را دليل ميآورند.
پاسخ داده ميگويم : راستست. چنين آيهاي در قرآن هست. ولي در برابر آن در كيش شما «من زار الحسين في كربلا كان كمن زارالله في عرشه»(2) هست ، «نحن صنايع ربنا و الناس بعد صنايع لنا»(3) هست ، «بوجوده ثبتت الارض و السماء بيمنه رزق الوري»(4) هست. در برابر آن گنبدهاي مشهد و قم و عبدالعظيم و بغداد و سامره و كربلا و نجف و بقيع و ديگر جاها هست كه شما از صدها فرسنگ راه آهنگ آنها ميكنيد و در برابرشان گردن كج گردانيده آمرزش گناه و گشايش كار ميخواهيد.
ميگويند : «مگر اينها شركست؟!».
ميگويم : «اگر اينها شرك نيست پس شرك چيست؟!».
ميبايد دانست از زماني كه محمد بن عبدالوهاب نجدي برخاسته و جنگهاي وهابيان و كارهاي ايشان رخ داده ، تكاني درميان مسلمانان پديد آمده ، و در هر كجا گروهي هوادار گفتههاي محمد بن عبدالوهاب بودهاند و در هر كجا دستهاي بنام «قرآنيان» پديد آمدهاند كه بگفتهی خودشان خواستهاند قرآن را بخوانند و بفهمند و باورهاي خود را با آن بسنجند. از اين دستهها در شهرهاي ايران نيز پديد آمده.
1ـ كسي را هنباز خدا نشناسيد.
2 ـ هر كه حسين را در كربلا زيارت كند مانندهی آنست كه خدا را بروي عرش زيارت كرده.
3 ـ ما ساختههاي خداييم و سپس مردم ساختههاي ما ميباشند.
4 ـ با هستي اوست كه زمين پايدار ميباشد و بپاس اوست كه بمردم روزي ميرسد.
🔸 گفتار دوم : بهانههايي كه مسلمانان ميآورند - تکهی هشتم
5ـ تا قرآن درميانست اسلام برپاست
آخرين بهانهشان اينست. چون به يكايك گفتههاشان پاسخ داده شد آن زمان اين را پيش كشند و چنين گويند : «كتاب اسلام قرآنست و تا آن درميان باشد اسلام برپاست» ، و يا چنين گويند : «اصل اسلام را از روي قرآن بدست آوريم».
بايد پرسيد : كتاب كدام اسلام قرآن است؟!. اگر اسلام نخست را ميگوييد از آن بشما چه؟!. شما كجا و آن اسلام كجا؟!. اگر اين كيشهاي گوناگون و درهم امروزي را كه اسلام شما همينهاست ميگوييد ، قرآن كتاب اينها نيست.
به هر حال با بودن قرآن بوده كه اينهمه گمراهيها و نادانيها پديد آمده. اگر قرآن توانستي جلو گمراهيها را گيرد تاكنون گرفته بودي. شما از قرآن چه بهره خواهيد داشت ، در حالي كه هر يكي از كيشهاي گوناگون از قرآن دليل ميآورد و هر يكي خود را از روي قرآن ميشمارد؟!.
اينكه ميگويند : «اصل اسلام را از روي قرآن بدست آوريم» ، پاسخش اينست كه چرا تاكنون بدست نياورده بوديد؟!. چرا با بودن قرآن اصل را كنار گزارده فرع را گرفته بوديد؟!.
اين يكي از نادانيهاي مسلمانانست كه در توي گمراهيها و آلودگيها ميزيند و آنها را درنمييابند ، و هميشه در برابر چشم خود پاكي اسلام نخست و مسلمانان نخست را ميدارند. دربارهی قرآن نيز همين رفتار را ميكنند ، بآن كتاب مينازند و هيچگاه دوري خود را از آن بياد نميآورند. دشواريهايي را كه كيشهاي پراكنده در برابر هنايش آن كتاب پديد آورده بديده نميگيرند.
ميبيني يكي ميآيد و ميپرسد : مگر در قرآن نگفته : «ولا تشركوا بالله احدا»؟!.(1) ميگويم : در قرآن چنين آيهاي هست. ميگويد : «پس شما چگونه مينويسيد مسلمانان مشركند؟!». آدم درميماند چه پاسخ دهد و چگونه ناداني اينان را بخودشان فهماند ، امروز انبوه مسلمانان در «شرك» فرورفتهاند ، و شيعيان كه اين پرسنده از ايشانست ، بنياد كيششان بمردهپرستي و خداناشناسيست. با اين حال خود را پيرو درست قرآن پنداشتهاند و «لا تشركوا بالله احدا» را دليل ميآورند.
پاسخ داده ميگويم : راستست. چنين آيهاي در قرآن هست. ولي در برابر آن در كيش شما «من زار الحسين في كربلا كان كمن زارالله في عرشه»(2) هست ، «نحن صنايع ربنا و الناس بعد صنايع لنا»(3) هست ، «بوجوده ثبتت الارض و السماء بيمنه رزق الوري»(4) هست. در برابر آن گنبدهاي مشهد و قم و عبدالعظيم و بغداد و سامره و كربلا و نجف و بقيع و ديگر جاها هست كه شما از صدها فرسنگ راه آهنگ آنها ميكنيد و در برابرشان گردن كج گردانيده آمرزش گناه و گشايش كار ميخواهيد.
ميگويند : «مگر اينها شركست؟!».
ميگويم : «اگر اينها شرك نيست پس شرك چيست؟!».
ميبايد دانست از زماني كه محمد بن عبدالوهاب نجدي برخاسته و جنگهاي وهابيان و كارهاي ايشان رخ داده ، تكاني درميان مسلمانان پديد آمده ، و در هر كجا گروهي هوادار گفتههاي محمد بن عبدالوهاب بودهاند و در هر كجا دستهاي بنام «قرآنيان» پديد آمدهاند كه بگفتهی خودشان خواستهاند قرآن را بخوانند و بفهمند و باورهاي خود را با آن بسنجند. از اين دستهها در شهرهاي ايران نيز پديد آمده.
1ـ كسي را هنباز خدا نشناسيد.
2 ـ هر كه حسين را در كربلا زيارت كند مانندهی آنست كه خدا را بروي عرش زيارت كرده.
3 ـ ما ساختههاي خداييم و سپس مردم ساختههاي ما ميباشند.
4 ـ با هستي اوست كه زمين پايدار ميباشد و بپاس اوست كه بمردم روزي ميرسد.
🔶 ورجاوندْ بنیاد
به زبان عادی (بخش دوم ـ بند دوم)
🔹تکهی دوم
✴️2ـ دين شاهراه زندگانيست.
بسياري از مردمان نیازی به دين نميبينند ، ولي نياز بسيار به دين هست. ...
... دين آموزگار عقلها ميباشد.
آن نادانيهاي صوفيان و خراباتيان ، و اين گمراهيهاي مادّيان هر يكي گواه ديگري باين گفتههاي ما است.
كساني كه تصور ميكنند با رواج يافتن علوم جديد نیازی به دين نمانده ، اين گمراهي دیگری است که ايشان دچارند. با بودن همين علوم جديد است كه اينهمه گمراهي درميان ميباشد.
🔸🔸🔸
ما از صوفيان و خراباتيان كه دستههايي در شرق بودهاند ، و از مادّيان كه گروه انبوهي در غرب ميباشند ، در اين كتاب نام برده ، از نادانيها و از گمراهيهاي اينها نمونههايي ياد كردهايم. آن نادانيهاي صوفيان و خراباتيان و اين گمراهيهاي مادّيان هر يكي گواه ديگري براستي و درستي گفتههاي ما است. هر يكي دلیل ديگريست كه مردمان نیاز بسیار به دين ميدارند ، كه اگر دين نباشد ، بگمراهيهاي گوناگون دچار میشوند. در نتيجه گذشته از آنكه از شناختن معني حقيقي زندگاني و از زندگی بخردانه دور ميمانند ، از يكديگر نيز جدا شده و اختلافاتي درميانشان پديد میآيد.
صوفيان و خراباتيان در ايران و خاورمیانه ريشه داشتهاند كه ریشهی صوفيان هنوز كنده نشده و در هر شهري كم و بيش از ايشان يافت ميشوند. از خراباتيان نيز (از خيام و حافظ) صدها شعر بر زبانهاست كه از دهها سال پیش باين طرف شرقشناسان هياهويي دربارهي آنها برپا کردهاند!
شما اگر گفتههاي اين دو گروه (صوفيان ـ خراباتيان) را بررسی نموده عقايد آنها را باهم مقايسه كنيد ، خواهيد ديد گذشته از آنكه هر دو مسلک سراپا گمراهيست اصلاً هر يكي ضد آن ديگري ميباشد!! خراباتيان ميگويند : «اين دنيا هيچ و پوچ است و ما از آن چیزی نميفهميم» و بخدا باور نميدارند.[1] ولي صوفيان لاف از ديدن خدا و یکی شدن با او ميزنند.[2] خراباتيان ميگويند : «بايد هميشه خوش بود و به چیز دیگری اعتناء نکرد»[3] ولي صوفيان ميگويند : «بايد بخود سختي داد و از خوشيها پرهیز کرد». خراباتيان مردمان را بخرابات يا «ميكده» ميخوانند[4] ولي صوفيان آنان را به خانقاه ميكشند. اينها گذشته از آنكه همه نادانيست بدين گونه ضد يكديگر نيز ميباشد!
از مادّيان كه بيشترشان دانشمندانند گمراهيهاي بسياري را نشان دادهايم : آنان هستي را جز اين جهان محسوس مادّي نميشناسند. از گوهر روان انساني ناآگاهند. انسان را درخور تربيت و نيكيپذير نميدانند. خرد (عقل) را جز «اندیشه» نمیدانند و اين گوهر ارزشمند را نميشناسند. زندگي را نبرد و جهان را نبردگاه زندگان ميدانند. هر يك از اينها گمراهي بزرگ ديگري ميباشد.
زیان اين نادانيها و گمراهيها منحصر به اين نيست كه صوفيان و خراباتيان و مادّيون از فهم و دريافت حقايق بازماندهاند ، اين زيان را نيز دارد كه راه زندگي را گم كرده و به سنگلاخ افتادهاند. مثلاً صوفيان بآرزوي آنكه بخدا برسند به خانقاهها خزيده سختيها بخود دادهاند ، و به تصور آنكه خداي بزرگ اين دنيا را دشمن ميدارد ، بكاري يا حرفهاي دست نزده و تا توانستهاند ديگران را نيز از كار كردن و از كسب و روزي درآوردن و از مشاركت در زندگی اجتماعي بازداشتهاند. بدينسان يك راه بسيار كجي براي زندگي پیش گرفتهاند. خراباتيان پايبند چيزي نبوده زندگی را به بادهخواري و ياوهبافي گذرانیده ، گذشته از خود زنان و فرزندانشان را نيز بدبخت گردانيدهاند. مادّيون كه در زمان ما هستند ، آشکاره میبینیم كه با لغزشهاي خود چه زيانهاي بزرگ بجهان و جهانيان رسانيدهاند. چنانكه مفصلاً شرح دادهايم ، اينها با بدآموزیهای زهرآلود و غلط خود باد بآتش حرص و طمع و خودخواهي آدميان زده و جنگ و كشاكش را درميان مردم هرچه بيشتر و سختتر گردانيدهاند. يك علت بزرگ گرفتاريهاي امروزي جهان همانا ميوهي اشتباهات فلاسفهي مادّي است.
كساني كه تصور ميكنند با رواج يافتن علوم جديد نیازی به دين نمانده ، اين گمراهي ديگري از ايشان است. اين اشخاص خيال ميكنند حقايق تنها همانهاست كه دانشها نشان ميدهند و از يك رشته حقايق ارزشمندتري كه در پشت سر علوم است ناآگاه و بياطلاعند. بايد باينان پاسخ داد و گفت : با بودن همين علوم جديد است كه جهانيان تا اين پايه گمراه شده و به رنج و سختيها گرفتار ميباشند! با این پیشرفت شگفتانگیز دانشها در قرن اخیر است كه وحشیگری انسانها هر روز بیشتر از روز گذشته میگردد و روي انسانيت را سياه ميكند!
[1] : وجود ما معماييست حافظ كه تحقيقش فسونست و فسانه
[2] : يار بيپرده از در و ديوار در تجلي است يا اوليالابصار
[3] : غم جهان مخور و پند من مبر از ياد كه اين لطيفهي نغزم ز رهروي ياد است
[4] : اي كدخداي خانقه بازآ كه در دير مغان ميدهند آبي و دلها را توانگر ميكنند
به زبان عادی (بخش دوم ـ بند دوم)
🔹تکهی دوم
✴️2ـ دين شاهراه زندگانيست.
بسياري از مردمان نیازی به دين نميبينند ، ولي نياز بسيار به دين هست. ...
... دين آموزگار عقلها ميباشد.
آن نادانيهاي صوفيان و خراباتيان ، و اين گمراهيهاي مادّيان هر يكي گواه ديگري باين گفتههاي ما است.
كساني كه تصور ميكنند با رواج يافتن علوم جديد نیازی به دين نمانده ، اين گمراهي دیگری است که ايشان دچارند. با بودن همين علوم جديد است كه اينهمه گمراهي درميان ميباشد.
🔸🔸🔸
ما از صوفيان و خراباتيان كه دستههايي در شرق بودهاند ، و از مادّيان كه گروه انبوهي در غرب ميباشند ، در اين كتاب نام برده ، از نادانيها و از گمراهيهاي اينها نمونههايي ياد كردهايم. آن نادانيهاي صوفيان و خراباتيان و اين گمراهيهاي مادّيان هر يكي گواه ديگري براستي و درستي گفتههاي ما است. هر يكي دلیل ديگريست كه مردمان نیاز بسیار به دين ميدارند ، كه اگر دين نباشد ، بگمراهيهاي گوناگون دچار میشوند. در نتيجه گذشته از آنكه از شناختن معني حقيقي زندگاني و از زندگی بخردانه دور ميمانند ، از يكديگر نيز جدا شده و اختلافاتي درميانشان پديد میآيد.
صوفيان و خراباتيان در ايران و خاورمیانه ريشه داشتهاند كه ریشهی صوفيان هنوز كنده نشده و در هر شهري كم و بيش از ايشان يافت ميشوند. از خراباتيان نيز (از خيام و حافظ) صدها شعر بر زبانهاست كه از دهها سال پیش باين طرف شرقشناسان هياهويي دربارهي آنها برپا کردهاند!
شما اگر گفتههاي اين دو گروه (صوفيان ـ خراباتيان) را بررسی نموده عقايد آنها را باهم مقايسه كنيد ، خواهيد ديد گذشته از آنكه هر دو مسلک سراپا گمراهيست اصلاً هر يكي ضد آن ديگري ميباشد!! خراباتيان ميگويند : «اين دنيا هيچ و پوچ است و ما از آن چیزی نميفهميم» و بخدا باور نميدارند.[1] ولي صوفيان لاف از ديدن خدا و یکی شدن با او ميزنند.[2] خراباتيان ميگويند : «بايد هميشه خوش بود و به چیز دیگری اعتناء نکرد»[3] ولي صوفيان ميگويند : «بايد بخود سختي داد و از خوشيها پرهیز کرد». خراباتيان مردمان را بخرابات يا «ميكده» ميخوانند[4] ولي صوفيان آنان را به خانقاه ميكشند. اينها گذشته از آنكه همه نادانيست بدين گونه ضد يكديگر نيز ميباشد!
از مادّيان كه بيشترشان دانشمندانند گمراهيهاي بسياري را نشان دادهايم : آنان هستي را جز اين جهان محسوس مادّي نميشناسند. از گوهر روان انساني ناآگاهند. انسان را درخور تربيت و نيكيپذير نميدانند. خرد (عقل) را جز «اندیشه» نمیدانند و اين گوهر ارزشمند را نميشناسند. زندگي را نبرد و جهان را نبردگاه زندگان ميدانند. هر يك از اينها گمراهي بزرگ ديگري ميباشد.
زیان اين نادانيها و گمراهيها منحصر به اين نيست كه صوفيان و خراباتيان و مادّيون از فهم و دريافت حقايق بازماندهاند ، اين زيان را نيز دارد كه راه زندگي را گم كرده و به سنگلاخ افتادهاند. مثلاً صوفيان بآرزوي آنكه بخدا برسند به خانقاهها خزيده سختيها بخود دادهاند ، و به تصور آنكه خداي بزرگ اين دنيا را دشمن ميدارد ، بكاري يا حرفهاي دست نزده و تا توانستهاند ديگران را نيز از كار كردن و از كسب و روزي درآوردن و از مشاركت در زندگی اجتماعي بازداشتهاند. بدينسان يك راه بسيار كجي براي زندگي پیش گرفتهاند. خراباتيان پايبند چيزي نبوده زندگی را به بادهخواري و ياوهبافي گذرانیده ، گذشته از خود زنان و فرزندانشان را نيز بدبخت گردانيدهاند. مادّيون كه در زمان ما هستند ، آشکاره میبینیم كه با لغزشهاي خود چه زيانهاي بزرگ بجهان و جهانيان رسانيدهاند. چنانكه مفصلاً شرح دادهايم ، اينها با بدآموزیهای زهرآلود و غلط خود باد بآتش حرص و طمع و خودخواهي آدميان زده و جنگ و كشاكش را درميان مردم هرچه بيشتر و سختتر گردانيدهاند. يك علت بزرگ گرفتاريهاي امروزي جهان همانا ميوهي اشتباهات فلاسفهي مادّي است.
كساني كه تصور ميكنند با رواج يافتن علوم جديد نیازی به دين نمانده ، اين گمراهي ديگري از ايشان است. اين اشخاص خيال ميكنند حقايق تنها همانهاست كه دانشها نشان ميدهند و از يك رشته حقايق ارزشمندتري كه در پشت سر علوم است ناآگاه و بياطلاعند. بايد باينان پاسخ داد و گفت : با بودن همين علوم جديد است كه جهانيان تا اين پايه گمراه شده و به رنج و سختيها گرفتار ميباشند! با این پیشرفت شگفتانگیز دانشها در قرن اخیر است كه وحشیگری انسانها هر روز بیشتر از روز گذشته میگردد و روي انسانيت را سياه ميكند!
[1] : وجود ما معماييست حافظ كه تحقيقش فسونست و فسانه
[2] : يار بيپرده از در و ديوار در تجلي است يا اوليالابصار
[3] : غم جهان مخور و پند من مبر از ياد كه اين لطيفهي نغزم ز رهروي ياد است
[4] : اي كدخداي خانقه بازآ كه در دير مغان ميدهند آبي و دلها را توانگر ميكنند
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
9) لوكولوس ـ تکهی 6
🔸 همينكه او از كوههاي تاورس بيرون آمد و روميان را ديد كه گرد شهر را فرو گرفتهاند. از اينسوي مردم شهر چون از دور او را با آن سپاه ديدند آوازهاي شادي بلند ساختند و از روي ديوار به روميان بد گفته بيم ميدادند. لوكولوس از سركردگان انجمن ساخته رأي خواست. برخي چنين ميگفتند كه بايد شهر را رها كرده بجنگ تيكران شتافت. ديگران ميگفتند اين درست نيست كه اينهمه دشمن را در پشت سر خود گزارده بجنگ پردازيم. لوكولوس گفت : اين دو رأي هر كدام در تنهايي ناپسنديده ولي هر دو در يكجا پسنديده است. و اينبود كه سپاه را به دو بخش ساخته مورينا را با ششهزار سواره در گرد شهر گزارده خويشتن با بيست و چهار كوهورت كه رويهمرفته بيش از دههزار تن جنگي داراي ابزار در بر نداشت و با همه سوارگان و فلاخناندازان و هزار مرد كمابيش كه بايستي در كنار رود در دشت پهناور1 بنشينند روانه شد و چون با اين اندازه سپاه در برابر دشمن پديد آمد بچشم تيكران بسيار خوار نمود. چاپلوسان كه در برابر او بودند زمينهی خوبي براي چاپلوسي بدست آوردند. كساني ريشخند مينمودند و كساني پِشك ميانداختند2 كه كدام يكي از آنان بجنگ شتافته كار آن يك مشت رومي را بسازد. راستي هم هر يكي از پادشاهان و سركردگان پيش آمده اجازه ميخواست كه بتنهايي جنگ را عهدهدار شود. خود تيكران كه ميخواست نكتهسنجي از خود بنمايد آن عبارت مشهور را بر زبان راند : «براي فرستادگي فزونند و براي سپاهيگري كم.» بدينسان گفته و ميخنديدند. چون فردا شد لوكولوس سپاه آراسته آمادهی كارزار شد. لشكر دشمن در كنار شرقي رود ايستاده و چون در آن نزديكي رود پيچي بسوي غرب ميخورد و در همان پيچگاه گذرگاه بسيار آساني بود لوكولوس بقصد آن گذرگاه روانه گرديد. ولي تيكران چنين پنداشت كه روي بگريز آورده اينبود كه تاكسيليس را خوانده با ريشخند و سركوفت چنين گفت : «نميبيني كه روميان شكستناپذير چگونه ميگريزند؟!» تاكسيليس پاسخ داد : «كاش اي پادشاه چنين نيكبختي براي شما روي ميآورد. ولي روميان هنگامي كه در راهند هيچگاه بهترين رختهاي خود را نميپوشند و سپرهاي درخشان بدست نميگيرند و خودهاي خود را بيپوشاك نميگزارند و اينكه اكنون ميبيني روپوش چرمي خود را دور انداختهاند اين خود دليل است كه آمادهی جنگ ميباشند و همين اكنون بكار خواهند پرداخت.» تاكسيليس اين پاسخ را بر زبان داشت كه ناگهان درفش پيشين پيدا شده و دستهها و فوجها هر كدام بجاي خود با كمال آراستگي پيش ميآمدند. تيكران همچون كسي كه از مستي بهوش آيد دو بار يا سه بار داد زد : «اين چيست؟ مگر آنان بسوي ما ميآيند؟!..» و ناگهان بتلاش افتاده خواست مگر سپاه را بسامان بياورد. بخش عمدهی لشكر را بر گرد سر خود نگهداشته دست چپ را به آديابنيان سپرد و دست راست را بعهدهی مادان واگزاشت و در جلو اين مادان انبوهي از سوارگان سنگينابزار صف بستند. لوكولوس چون خواست از رود بگذرد. يكي از همراهان وي زبان به پند گشاده چنين گفت : امروز كه روز جلوتر از نونيس3 اوكتبر است روز نيكي نيست. چه در اين روز سپاه كايپيو4 در جنگ كيمبريان5 شكست خورده نابود شد و مردم آن را روز سياه ميشمارند چه بهتر كه شما امروز را آسوده بنشينيد. لوكولوس پاسخ داد : «من آن را براي روميان روز همايوني خواهم گردانيد.»
1ـ مقصود از اين عبارت درست روشن نيست.
2ـ پشک انداختن = قرعه زدن ـ و
3ـ Nones نامي است از نامهاي تقويم رومي كه شرح آن در اينجا بيجاست.
4ـ Caepio
5ـ Cimbria
9) لوكولوس ـ تکهی 6
🔸 همينكه او از كوههاي تاورس بيرون آمد و روميان را ديد كه گرد شهر را فرو گرفتهاند. از اينسوي مردم شهر چون از دور او را با آن سپاه ديدند آوازهاي شادي بلند ساختند و از روي ديوار به روميان بد گفته بيم ميدادند. لوكولوس از سركردگان انجمن ساخته رأي خواست. برخي چنين ميگفتند كه بايد شهر را رها كرده بجنگ تيكران شتافت. ديگران ميگفتند اين درست نيست كه اينهمه دشمن را در پشت سر خود گزارده بجنگ پردازيم. لوكولوس گفت : اين دو رأي هر كدام در تنهايي ناپسنديده ولي هر دو در يكجا پسنديده است. و اينبود كه سپاه را به دو بخش ساخته مورينا را با ششهزار سواره در گرد شهر گزارده خويشتن با بيست و چهار كوهورت كه رويهمرفته بيش از دههزار تن جنگي داراي ابزار در بر نداشت و با همه سوارگان و فلاخناندازان و هزار مرد كمابيش كه بايستي در كنار رود در دشت پهناور1 بنشينند روانه شد و چون با اين اندازه سپاه در برابر دشمن پديد آمد بچشم تيكران بسيار خوار نمود. چاپلوسان كه در برابر او بودند زمينهی خوبي براي چاپلوسي بدست آوردند. كساني ريشخند مينمودند و كساني پِشك ميانداختند2 كه كدام يكي از آنان بجنگ شتافته كار آن يك مشت رومي را بسازد. راستي هم هر يكي از پادشاهان و سركردگان پيش آمده اجازه ميخواست كه بتنهايي جنگ را عهدهدار شود. خود تيكران كه ميخواست نكتهسنجي از خود بنمايد آن عبارت مشهور را بر زبان راند : «براي فرستادگي فزونند و براي سپاهيگري كم.» بدينسان گفته و ميخنديدند. چون فردا شد لوكولوس سپاه آراسته آمادهی كارزار شد. لشكر دشمن در كنار شرقي رود ايستاده و چون در آن نزديكي رود پيچي بسوي غرب ميخورد و در همان پيچگاه گذرگاه بسيار آساني بود لوكولوس بقصد آن گذرگاه روانه گرديد. ولي تيكران چنين پنداشت كه روي بگريز آورده اينبود كه تاكسيليس را خوانده با ريشخند و سركوفت چنين گفت : «نميبيني كه روميان شكستناپذير چگونه ميگريزند؟!» تاكسيليس پاسخ داد : «كاش اي پادشاه چنين نيكبختي براي شما روي ميآورد. ولي روميان هنگامي كه در راهند هيچگاه بهترين رختهاي خود را نميپوشند و سپرهاي درخشان بدست نميگيرند و خودهاي خود را بيپوشاك نميگزارند و اينكه اكنون ميبيني روپوش چرمي خود را دور انداختهاند اين خود دليل است كه آمادهی جنگ ميباشند و همين اكنون بكار خواهند پرداخت.» تاكسيليس اين پاسخ را بر زبان داشت كه ناگهان درفش پيشين پيدا شده و دستهها و فوجها هر كدام بجاي خود با كمال آراستگي پيش ميآمدند. تيكران همچون كسي كه از مستي بهوش آيد دو بار يا سه بار داد زد : «اين چيست؟ مگر آنان بسوي ما ميآيند؟!..» و ناگهان بتلاش افتاده خواست مگر سپاه را بسامان بياورد. بخش عمدهی لشكر را بر گرد سر خود نگهداشته دست چپ را به آديابنيان سپرد و دست راست را بعهدهی مادان واگزاشت و در جلو اين مادان انبوهي از سوارگان سنگينابزار صف بستند. لوكولوس چون خواست از رود بگذرد. يكي از همراهان وي زبان به پند گشاده چنين گفت : امروز كه روز جلوتر از نونيس3 اوكتبر است روز نيكي نيست. چه در اين روز سپاه كايپيو4 در جنگ كيمبريان5 شكست خورده نابود شد و مردم آن را روز سياه ميشمارند چه بهتر كه شما امروز را آسوده بنشينيد. لوكولوس پاسخ داد : «من آن را براي روميان روز همايوني خواهم گردانيد.»
1ـ مقصود از اين عبارت درست روشن نيست.
2ـ پشک انداختن = قرعه زدن ـ و
3ـ Nones نامي است از نامهاي تقويم رومي كه شرح آن در اينجا بيجاست.
4ـ Caepio
5ـ Cimbria
بالا راست : نیتچه ، پایین راست : ولتر ، چپ باخنر (یا بوخنر)
سه تن از فیلسوفانی که با زورگوییهای کلیسا نبردیدند.
سه تن از فیلسوفانی که با زورگوییهای کلیسا نبردیدند.
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار دوم : بهانههايي كه مسلمانان ميآورند - تکهی نهم
اين يك برداشت نيكنماييست و بيرون خوشي ميدارد. ولي درونش ناخوشست و جز هودههاي ناستوده از آن بدست نيامده ، و اين با چند شُوند است كه در پايين با كوتاهي ياد ميكنيم :
1) اينان با قرآن آن رفتار را ميكنند كه بنيادگزاران كيشها و آموزاكها كردهاند. بنيادگزاران كيشها و آموزاكها آيههاي قرآن را بدلخواه معني كرده و هر آيهاي را كه با گفتههاي خود ناسازگار يافتهاند بگزارش پرداختهاند ، اينان نيز همين رفتار را ميكنند. مثلاً يك شيعي چون قرآني ميگردد بجاي آنكه باورهاي خود را با قرآن بسنجد قرآن را با باورهاي خود ميسنجد ، مثلاً در قرآن كه در دو جا آشكارا ميگويد : «لَا أَعْلَمُ الْغَيْبَ»(1) سردستهی قرآنيان با من گفتگو كرده ميگفت : «اي من عندي»(2) .
2) قرآن پاسخده بسياري از گمراهيهاي اين زمان ـ از صوفيگري و خراباتيگري و جبريگري و مادّيگري و مانند اينها ـ نيست ، و آنان كه دلهاشان پر از اين گمراهيها نيز هست از خواندن قرآن و از سر سپاردن بآن ، هودهاي در اين باره بدست نميآورند و دودل و گيجسر ميمانند.
3) بسياري از دستورهاي ارجدار قرآن ـ همچون باهمي و يگانگي مسلمانان ، جنگيدن با بيدينان ، فرمان بردن از اولوالأمر ، و پرداختن زكات و مانند اينها ـ بيزمينه گرديده. اينست از خواندن آيههايي دربارهی اينها و از گفتگو كردن ، جز دور شدن از زمان و از خواهاكهاي آن نتيجه برنميدارند.
4) از دلبستگيای كه به قرآن پيدا ميكنند هر سخن ارجداري كه شنيدند و هر دانشي كه دانستند در زير آيههاي آن جا ميدهند ، و اين را كه جز ناداني و نافهمي نيست كار نيكي ميپندارند.
5) همين دستاويزي گرديده كه خود را رستگار ميپندارند و بهيچ سخني ، اگرچه با دليل باشد ، گوش نميدهند و بهيچ راهنمايي گردن نميگزارند. بلكه بهمين دستاويز به هر كسي برتري ميفروشند.
رويهمرفته بجاي سود بردن زيان ميبرند و بجاي نيك شدن بدتر ميگردند. اين چيزيست كه ما نيك آزمودهايم. آري وهابيان از رو آوردن به قرآن به نتيجهی نيكي رسيدهاند و خود درميان مسلمانان بهترين گروه ميباشند ، و اين در سايهی آن بود كه از يكسو محمد بن عبدالوهاب مردي دانشمند ميبوده و معني قرآن را بهتر از ديگران ميفهميده ، و از يكسو مردم بياباننشين عرب كسان سادهاي ميبودهاند و دلهاشان باندازهی ديگران آلوده نميبوده.
كوتاهسخن : قرآن يكي از بهانهها در دست مسلمانانست ، و اين كتاب كه روزي مايهی رستگاري تودهها بوده امروز دستاويزي براي پافشاري در گمراهي و ايستادگي در برابر رستگاري ميباشد.
دربارهی قرآن گيجسريهاي بسياري درميان مسلمانانست و من براي روشني سخن داستاني را در اينجا مينويسم :
چندي پيش يكي از ملايان بنزد من آمده چنين ميگويد : «شما اگر به قرآن دعوت ميكرديد بهتر بود». گفتم : آن دعوت را شما كنيد. اگر اين كار چندان آسانست كه يك كسي بسر خود برخيزد و خواهش اين و آن را هم بپذيرد ، شما گام پيش گزاريد و مردمان را به قرآن خوانيد. ديگر چرا بمن دستور ميدهيد؟!. اين كِي بوده كه كوشنده يكي باشد و دستور دهنده يكي؟!.
1ـ ناپيدا نميدانم. سورهی انعام (6) ، آیهی 50 و سورهی هود (11) ، آیهی 31.
2 ـ از پيش خودم ـ ميخواهد بگويد پيغمبر كه گفته «ناپيدا نميدانم» خواستش اين بوده كه از پيش خود نميدانم وگرنه از پيش خدا ميدانم.
🔸 گفتار دوم : بهانههايي كه مسلمانان ميآورند - تکهی نهم
اين يك برداشت نيكنماييست و بيرون خوشي ميدارد. ولي درونش ناخوشست و جز هودههاي ناستوده از آن بدست نيامده ، و اين با چند شُوند است كه در پايين با كوتاهي ياد ميكنيم :
1) اينان با قرآن آن رفتار را ميكنند كه بنيادگزاران كيشها و آموزاكها كردهاند. بنيادگزاران كيشها و آموزاكها آيههاي قرآن را بدلخواه معني كرده و هر آيهاي را كه با گفتههاي خود ناسازگار يافتهاند بگزارش پرداختهاند ، اينان نيز همين رفتار را ميكنند. مثلاً يك شيعي چون قرآني ميگردد بجاي آنكه باورهاي خود را با قرآن بسنجد قرآن را با باورهاي خود ميسنجد ، مثلاً در قرآن كه در دو جا آشكارا ميگويد : «لَا أَعْلَمُ الْغَيْبَ»(1) سردستهی قرآنيان با من گفتگو كرده ميگفت : «اي من عندي»(2) .
2) قرآن پاسخده بسياري از گمراهيهاي اين زمان ـ از صوفيگري و خراباتيگري و جبريگري و مادّيگري و مانند اينها ـ نيست ، و آنان كه دلهاشان پر از اين گمراهيها نيز هست از خواندن قرآن و از سر سپاردن بآن ، هودهاي در اين باره بدست نميآورند و دودل و گيجسر ميمانند.
3) بسياري از دستورهاي ارجدار قرآن ـ همچون باهمي و يگانگي مسلمانان ، جنگيدن با بيدينان ، فرمان بردن از اولوالأمر ، و پرداختن زكات و مانند اينها ـ بيزمينه گرديده. اينست از خواندن آيههايي دربارهی اينها و از گفتگو كردن ، جز دور شدن از زمان و از خواهاكهاي آن نتيجه برنميدارند.
4) از دلبستگيای كه به قرآن پيدا ميكنند هر سخن ارجداري كه شنيدند و هر دانشي كه دانستند در زير آيههاي آن جا ميدهند ، و اين را كه جز ناداني و نافهمي نيست كار نيكي ميپندارند.
5) همين دستاويزي گرديده كه خود را رستگار ميپندارند و بهيچ سخني ، اگرچه با دليل باشد ، گوش نميدهند و بهيچ راهنمايي گردن نميگزارند. بلكه بهمين دستاويز به هر كسي برتري ميفروشند.
رويهمرفته بجاي سود بردن زيان ميبرند و بجاي نيك شدن بدتر ميگردند. اين چيزيست كه ما نيك آزمودهايم. آري وهابيان از رو آوردن به قرآن به نتيجهی نيكي رسيدهاند و خود درميان مسلمانان بهترين گروه ميباشند ، و اين در سايهی آن بود كه از يكسو محمد بن عبدالوهاب مردي دانشمند ميبوده و معني قرآن را بهتر از ديگران ميفهميده ، و از يكسو مردم بياباننشين عرب كسان سادهاي ميبودهاند و دلهاشان باندازهی ديگران آلوده نميبوده.
كوتاهسخن : قرآن يكي از بهانهها در دست مسلمانانست ، و اين كتاب كه روزي مايهی رستگاري تودهها بوده امروز دستاويزي براي پافشاري در گمراهي و ايستادگي در برابر رستگاري ميباشد.
دربارهی قرآن گيجسريهاي بسياري درميان مسلمانانست و من براي روشني سخن داستاني را در اينجا مينويسم :
چندي پيش يكي از ملايان بنزد من آمده چنين ميگويد : «شما اگر به قرآن دعوت ميكرديد بهتر بود». گفتم : آن دعوت را شما كنيد. اگر اين كار چندان آسانست كه يك كسي بسر خود برخيزد و خواهش اين و آن را هم بپذيرد ، شما گام پيش گزاريد و مردمان را به قرآن خوانيد. ديگر چرا بمن دستور ميدهيد؟!. اين كِي بوده كه كوشنده يكي باشد و دستور دهنده يكي؟!.
1ـ ناپيدا نميدانم. سورهی انعام (6) ، آیهی 50 و سورهی هود (11) ، آیهی 31.
2 ـ از پيش خودم ـ ميخواهد بگويد پيغمبر كه گفته «ناپيدا نميدانم» خواستش اين بوده كه از پيش خود نميدانم وگرنه از پيش خدا ميدانم.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
9) لوكولوس ـ تکهی 7
🔸 اين گفته و بسپاهيان دلداريها داده از رود بگذشت و خويشتن كه زره آهنين داراي پولكهاي فولادين درخشان در بر كرده جبهی سجافداري بر خود پوشيده بود جلو سپاه افتاده آنان را بروي دشمن براند. از همان آغاز شمشير از غلاف بيرون و اين نشانهی آن بود كه سپاهيان شتاب كرده با دشمن جنگ دست بدست كنند. زيرا هنر دشمن جنگ در ميدان پهناور و باز بود. وآنگاه روميان بايستي بسيار نزديك رفته از تيررس جلوتر باشند. در اين ميان ديد كه سوارگان سنگينابزار كه خود سرآمد لشكر بودند بپاي يك پشتهاي رانده شده كه بالاي آن سطح همواري بمسافت نيم ميل ميباشد و بالا رفتن بر آن پشته سخت آسانست از اين جهت سوارگان ثراكي و گالاتي خود را بدانجا دواند كه پهلوي آن سوارگان ايستاده و شمشيرهاي خود را با گرزهاي آنان توأم گردانند. اين دستهی سوارگان تنها ابزاري كه براي جنگ با دشمن يا نگهداري خود داشتند گرز بود و ابزار ديگري را نداشتند و اين بجهت سنگيني بياندازهی آن گرزها بود. سپس خود او با دو کوهورت بسوي كوه شتافت و چون سپاهيان حال او را ديدند كه پياده از كوه بالا ميرود و از كوشش بازنميايستد آنان هم از دنبال وي بس چابكانه از كوه بالا رفتند و چون بر تپهی كوه رسيدند لوكولوس با صداي بلند داد زد : «اي برادران سپاهي! ما فيروزمنديم!» اين گفته بر سوارگان درستابزار حمله برد و بر سپاهيان دستور داد كه بر رانها و ساقهاي ايشان زخم بزنند چرا كه از همهی تنهای اين دو جا باز و درخور زخم زدن بود. ولي اين دستور بيجا بود. زيرا آن سوارگان نايستادند تا روميان بآنان برسند بلكه روي بگريز آورده با اسبهاي سنگين خود بر روي تيپهاي پياده افتادند و آنان را از سامان انداختند. بدينسان سپاه بآن بزرگي شكست يافت بيآنكه چندان كشته شده يا زخمي گردانيده شود. ولي در ميان گريز كشتار بزرگي رويداد. زيرا آنان كه در پي گريز بودند از انبوهي و سنگيني سپاه خود راه گريز را بسته داشتند. هنوز در آغاز شكست تيكران همراه چند تن آمادهی گريز گرديد. ولي چون ديد كه پسرش در خطر است تاج را از سر خود برداشته با ديدهی اشكبار باو داده گفت : اگر ميتواني خودت را از راه ديگري برهان. ليكن آن جوان جرأت اين را نداشت كه تاج را بر سر بگزارد. آن را بيكي از نوكران امين خود سپرد كه نگهدارد. قضا را اين مرد دستگير شده نزد لوكولوس آوردند كه بدينسان تاج تيكران هم بدست روميان افتاد. گفتهاند در اين جنگ بيش از صد تن پياده نابود شدند و از سواره جز دستهی اندكي رهايي نيافت. اما از روميان صد تن زخمي گرديده پنج تن كشته شد. انتيوخوس1 فيلسوف در كتاب خود كه گفتگو از خدايان دارد از اين جنگ نام برده ميگويد : خورشيد مانندهی چنين جنگي را هرگز نديده بود. فيلسوف ديگر استرابو2 در يادداشتهاي تاريخي خود ميگويد : روميان روي خود را سرخ كرده بر خودشان ريشخند كردند كه شمشير بروي چنان بندگان بيچارهاي كشيدند. لويوس3 ميگويد : «روميان هرگز با دشمني بآن اندازه تفاوت جنگ نكرده بودند. زيرا شمارهی سپاه فيروزمند باندازهی يك بيستم سپاه شكست يافته هم نبود.» سرداران خردمند و آزمودهی روم هميشه از لوكولوس ستايش نموده ميگفتند : او دو پادشاه بزرگ و نيرومند را از دو راه ضد يكديگر برانداخت. مثرادات را بوسيلهی دير كردن و شكيبايي نمودن از پا انداخته و تيكران را از راه شتاب و چابكي بيپا نمود و او يكي از سرداران كميابي است كه دير كردن را بكار ميبرند در جايي كه بايد كوشش بسيار نمود و شتاب را بكار ميبرند در جايي كه اطمينان بنتيجه دارند.
1ـ Antiochus
2ـ Strabo
3ـ Litus Livius يكي از تاريخنگاران معروف روم است كه بخشهايي از كتاب او گم شده ولي آنچه بازمانده بزبانهاي اروپايي ترجمه گرديده و بسيار معروف است.
9) لوكولوس ـ تکهی 7
🔸 اين گفته و بسپاهيان دلداريها داده از رود بگذشت و خويشتن كه زره آهنين داراي پولكهاي فولادين درخشان در بر كرده جبهی سجافداري بر خود پوشيده بود جلو سپاه افتاده آنان را بروي دشمن براند. از همان آغاز شمشير از غلاف بيرون و اين نشانهی آن بود كه سپاهيان شتاب كرده با دشمن جنگ دست بدست كنند. زيرا هنر دشمن جنگ در ميدان پهناور و باز بود. وآنگاه روميان بايستي بسيار نزديك رفته از تيررس جلوتر باشند. در اين ميان ديد كه سوارگان سنگينابزار كه خود سرآمد لشكر بودند بپاي يك پشتهاي رانده شده كه بالاي آن سطح همواري بمسافت نيم ميل ميباشد و بالا رفتن بر آن پشته سخت آسانست از اين جهت سوارگان ثراكي و گالاتي خود را بدانجا دواند كه پهلوي آن سوارگان ايستاده و شمشيرهاي خود را با گرزهاي آنان توأم گردانند. اين دستهی سوارگان تنها ابزاري كه براي جنگ با دشمن يا نگهداري خود داشتند گرز بود و ابزار ديگري را نداشتند و اين بجهت سنگيني بياندازهی آن گرزها بود. سپس خود او با دو کوهورت بسوي كوه شتافت و چون سپاهيان حال او را ديدند كه پياده از كوه بالا ميرود و از كوشش بازنميايستد آنان هم از دنبال وي بس چابكانه از كوه بالا رفتند و چون بر تپهی كوه رسيدند لوكولوس با صداي بلند داد زد : «اي برادران سپاهي! ما فيروزمنديم!» اين گفته بر سوارگان درستابزار حمله برد و بر سپاهيان دستور داد كه بر رانها و ساقهاي ايشان زخم بزنند چرا كه از همهی تنهای اين دو جا باز و درخور زخم زدن بود. ولي اين دستور بيجا بود. زيرا آن سوارگان نايستادند تا روميان بآنان برسند بلكه روي بگريز آورده با اسبهاي سنگين خود بر روي تيپهاي پياده افتادند و آنان را از سامان انداختند. بدينسان سپاه بآن بزرگي شكست يافت بيآنكه چندان كشته شده يا زخمي گردانيده شود. ولي در ميان گريز كشتار بزرگي رويداد. زيرا آنان كه در پي گريز بودند از انبوهي و سنگيني سپاه خود راه گريز را بسته داشتند. هنوز در آغاز شكست تيكران همراه چند تن آمادهی گريز گرديد. ولي چون ديد كه پسرش در خطر است تاج را از سر خود برداشته با ديدهی اشكبار باو داده گفت : اگر ميتواني خودت را از راه ديگري برهان. ليكن آن جوان جرأت اين را نداشت كه تاج را بر سر بگزارد. آن را بيكي از نوكران امين خود سپرد كه نگهدارد. قضا را اين مرد دستگير شده نزد لوكولوس آوردند كه بدينسان تاج تيكران هم بدست روميان افتاد. گفتهاند در اين جنگ بيش از صد تن پياده نابود شدند و از سواره جز دستهی اندكي رهايي نيافت. اما از روميان صد تن زخمي گرديده پنج تن كشته شد. انتيوخوس1 فيلسوف در كتاب خود كه گفتگو از خدايان دارد از اين جنگ نام برده ميگويد : خورشيد مانندهی چنين جنگي را هرگز نديده بود. فيلسوف ديگر استرابو2 در يادداشتهاي تاريخي خود ميگويد : روميان روي خود را سرخ كرده بر خودشان ريشخند كردند كه شمشير بروي چنان بندگان بيچارهاي كشيدند. لويوس3 ميگويد : «روميان هرگز با دشمني بآن اندازه تفاوت جنگ نكرده بودند. زيرا شمارهی سپاه فيروزمند باندازهی يك بيستم سپاه شكست يافته هم نبود.» سرداران خردمند و آزمودهی روم هميشه از لوكولوس ستايش نموده ميگفتند : او دو پادشاه بزرگ و نيرومند را از دو راه ضد يكديگر برانداخت. مثرادات را بوسيلهی دير كردن و شكيبايي نمودن از پا انداخته و تيكران را از راه شتاب و چابكي بيپا نمود و او يكي از سرداران كميابي است كه دير كردن را بكار ميبرند در جايي كه بايد كوشش بسيار نمود و شتاب را بكار ميبرند در جايي كه اطمينان بنتيجه دارند.
1ـ Antiochus
2ـ Strabo
3ـ Litus Livius يكي از تاريخنگاران معروف روم است كه بخشهايي از كتاب او گم شده ولي آنچه بازمانده بزبانهاي اروپايي ترجمه گرديده و بسيار معروف است.