Forwarded from اتچ بات
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🌐 @peydaopenhan
#هفت_خان_رستم_خان_چهارم_زن_جادو
رستم پویان در راه دراز میراند تا آنکه به چشمه ساری رسید پر گل و گیاه و فرحبخش.
خانی آراسته در کنار چشمه، گسترده بود و بره ای بریان با دیگر خوردنیها در آن جای داشت. جامی زرین پر از باده نیز در کنار خوان دید.
رستم شاد شد و بیخبر از آنکه خوان دیوان است فرود آمد و بر خوان نشست و جام باده را نیز نوش کرد. سازی در کنار جام بود. آن را برگرفت و سرودی نغز در وصف زندگی خویش خواندن گرفت:
که آوازه بد نشان رستم است
که از روز شادیش بهره کم است
همه جای جنگ است میدان اوی
بیابان و کوه است بستان اوی
همه جنگ با دیو و نر اژدها
ز دیو و بیابان نیابد رها
می و جام و بو یا گل و مرغزار
نکردست بخشش مرا روزگار
همیشه به جنگ نهنگ اندرم
دگر با پلنگان به جنگ اندرم
آواز رستم و ساز وی به گوش پیرزن جادو رسید.
زن جادو مغرور بود و از دشمنان رستم دستور کشتن رستم را داشت و قدرتی بی نظیر داشت او یک خر درنده هم داشت بیدرنگ خود را بر صورت زن جوان زیبایی بیاراست و پر از رنگ و بوی نزد رستم خرامید.
رستم از دیدار وی شاد شد و بر او آفرین خواند و یزدان را به سپاس این دیدار نیایش گرفت.
چون نام یزدان بر زبان رستم گذشت ناگاه چهره زن جادو دگرگونه شد و صورت سیاه اهریمنیاش پدیدار گردید.
رستم تیز در او نگاه کرد و دریافت که زنی جادوست.
زن جادو خواست که بگریزد اما رستم کمند انداخت و سر او را سبک به بند آورد. دید گنده پیری پر نیرنگ است. خنجر از کمر گشود و او را از میانه به دو نیم کرد.
بینداخت چون باد، خَمّ کمند
سر جادو آورد ناگه به بند
میانش به خنجر به دو نیم کرد
دل جادوان زو پر از بیم کرد
🌐 @peydaopenhan
#هفت_خان_رستم_خان_چهارم_زن_جادو
رستم پویان در راه دراز میراند تا آنکه به چشمه ساری رسید پر گل و گیاه و فرحبخش.
خانی آراسته در کنار چشمه، گسترده بود و بره ای بریان با دیگر خوردنیها در آن جای داشت. جامی زرین پر از باده نیز در کنار خوان دید.
رستم شاد شد و بیخبر از آنکه خوان دیوان است فرود آمد و بر خوان نشست و جام باده را نیز نوش کرد. سازی در کنار جام بود. آن را برگرفت و سرودی نغز در وصف زندگی خویش خواندن گرفت:
که آوازه بد نشان رستم است
که از روز شادیش بهره کم است
همه جای جنگ است میدان اوی
بیابان و کوه است بستان اوی
همه جنگ با دیو و نر اژدها
ز دیو و بیابان نیابد رها
می و جام و بو یا گل و مرغزار
نکردست بخشش مرا روزگار
همیشه به جنگ نهنگ اندرم
دگر با پلنگان به جنگ اندرم
آواز رستم و ساز وی به گوش پیرزن جادو رسید.
زن جادو مغرور بود و از دشمنان رستم دستور کشتن رستم را داشت و قدرتی بی نظیر داشت او یک خر درنده هم داشت بیدرنگ خود را بر صورت زن جوان زیبایی بیاراست و پر از رنگ و بوی نزد رستم خرامید.
رستم از دیدار وی شاد شد و بر او آفرین خواند و یزدان را به سپاس این دیدار نیایش گرفت.
چون نام یزدان بر زبان رستم گذشت ناگاه چهره زن جادو دگرگونه شد و صورت سیاه اهریمنیاش پدیدار گردید.
رستم تیز در او نگاه کرد و دریافت که زنی جادوست.
زن جادو خواست که بگریزد اما رستم کمند انداخت و سر او را سبک به بند آورد. دید گنده پیری پر نیرنگ است. خنجر از کمر گشود و او را از میانه به دو نیم کرد.
بینداخت چون باد، خَمّ کمند
سر جادو آورد ناگه به بند
میانش به خنجر به دو نیم کرد
دل جادوان زو پر از بیم کرد
Telegram
attach 📎