فلسفه علم
7.94K subscribers
884 photos
115 videos
394 files
1.5K links
مطالب فلسفه تحلیلی و موضوعات فلسفه علم

این کانال تلاشی برای عمومی کردن مفاهیم فلسفه علم در جامعه ایرانی است.

برای ارتباط با Admin با آیدی @mmasiha1988 و درج تبلیغات میتوانید با کانال @adsphilosophy1 در ارتباط باشید.
Download Telegram
برای این روزهای #وطن 💔

@philosophyofscience
❤5👎4👍3😁1😢1
پارادایم کوهن: نگاهی دقیق‌تر به معنا و اجزای آن

در نظریه‌ی تامس کوهن، پارادایم (Paradigm) عبارت است از روش عمده‌ی علم‌ورزی در یک زمینه‌ی خاص. پارادایم مجموعه‌ای از ادعاها درباره‌ی جهان، روش‌های گردآوری و تجزیه و تحلیل داده‌ها و عادات تفکر و عمل علمی است. دگرگونی‌های شگرف در شیوه‌ی نگرش دانشمندان به جهان، انقلاب‌های علمی (Scientific Revolutions)، هنگامی روی می‌دهند که پارادایمی جای خود را به پارادایمی دیگر بدهد. کوهن استدلال کرد که داده‌های مشاهدتی و منطق به تنهایی نمی‌توانند دانشمندان را ملزم کنند که از یک پارادایم به پارادایم دیگری حرکت کنند، زیرا پارادایم‌های گوناگون اغلب در درون خود شامل قاعده‌های متعددی برای بررسی داده‌ها و ارزیابی نظریه‌ها هستند.

کوهن واژه‌ی پارادایم را ابداع نکرد. این واژه پیش از او نیز برجا بود و کمابیش به معنای الگویی بود که نشان می‌داد نمونه‌های دیگر چگونه می‌توانند از روی آن ساخته شوند. دقیق‌تر آن است که بگوییم پارادایم در نظریه‌ی کوهن به دو معنا به کار می‌رود. معنای نخست، که معنای کلی است، مجموعه‌ای از اندیشه‌ها و روش‌هاست که هرگاه با یکدیگر تلفیق شوند، هم جهان‌بینی به ما می‌دهند و هم شیوه‌ای از علم‌ورزی. معنای دقیق‌تر، که سرمشق (Exemplar) نامیده می‌شود، مؤلفه‌ی اصلی پارادایم در معنای کلی است. این دستاورد ممکن است آزمایشی سخت کامیاب، همچون آزمایش‌های مندل بر روی نخودهای فرنگی باشد که سرانجام شالوده‌ی علم ژنتیک نوین را تشکیل داد. ممکن است ضابطه‌بندی مجموعه‌ای از معادله‌ها یا قانون‌ها، همچون قانون‌های حرکت نیوتون یا معادله‌های ماکسول که برق‌مغناطیس را توصیف می‌کنند، باشد. این دستاورد هرچه باشد، سرچشمه‌ی الهام دیگران است و روشی را برای پژوهش درباره‌ی جهان القا می‌کند.

کوهن اغلب اصطلاح پارادایم را فقط درباره‌ی چنین دستاورد ویژه‌ای به کار می‌برد. بنابراین، پارادایم در معنای کلی، روش‌های عمده‌ی علم‌ورزی و پارادایم به معنای دقیق آن، نمونه‌هایی که همچون الگو کار می‌کنند، الهام می‌بخشند و کارهای دیگر را رهبری می‌کنند، را نیز در دل خود دارد. این تمایز، که کوهن خود صراحتاً آن را به کار نبرده، برای فهم نقش پارادایم در علم مفید است. پارادایم‌ها به دانشمندان چارچوبی ارائه می‌دهند که فعالیت‌های علمی را سازمان‌دهی کرده و جهت می‌دهند.


📓 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
®️ نواب مقربی

@philosophyofscience
❤2👍2
تبریک به حامیان جنگ و ویرانی ایران.
پژوهشکده لیزر و پلاسمای دانشگاه شهید بهشتی هم امروز آزاد شد! و به سوی عصر حجر میرویم.

پس از دانشگاه علم و صنعت، دانشگاه شهید بهشتی نیز آزاد شد.

@philosophyofscience
😢16🤩5👎3😱2❤1
تصاویر دیگری از حمله امروز به دانشگاه شهید بهشتی.‌

#عصر_حجر

@philosophyofscience
😢4🤯2🤩2👎1🎉1
فلسفه علم
Photo
دانشگاه صنعتی شریف هم صبح امروز آزاد شد!

#عصر_حجر

@philosophyofscience
🤯2😱2😢2🎉1
علم عادی: حل مسأله در چارچوب پارادایم

کوهن عبارت علم عادی (Normal Science) را درباره‌ی کار علمی‌ای به کار می‌برد که در درون چارچوب حاصل از پارادایم (Paradigm) روی می‌دهد. جنبه‌ی مشخصه‌ی اصلی علم عادی، سامان‌مندی آن است. دانشمندان علم عادی تمایل دارند که بر سر مسأله‌های حایز اهمیت، بر سر شیوه‌ی رسیدگی به این مسأله‌ها و بر سر شیوه‌ی ارزیابی راه‌حل‌های ممکن توافق کنند. آنان هم‌چنین بر سر اینکه جهان چگونه است، دست‌کم در زمینه‌های کلی، توافق دارند.

هدف دانشمند علم عادی، حل معما (Puzzle-Solving) است. در علم عادی، دانشمند نمی‌کوشد پارادایم را به چالش بکشد یا آن را ابطال کند، بلکه می‌کوشد مسأله‌هایی را که در چارچوب پارادایم تعریف شده‌اند، حل کند. این کار شبیه به حل جدول کلمات متقاطع است، جایی که هدف پر کردن خانه‌ها بر اساس قواعد مشخص است، نه تغییر قواعد بازی. دانشمندان علم عادی با استفاده از ابزارها و روش‌های ارائه‌شده توسط پارادایم، به دنبال گسترش و دقیق‌تر کردن دانش در چارچوب آن هستند.

برتری عمده‌ی علم عادی، ساختار سامان‌یافته و هم‌آراسته‌ی آن است، یعنی ساختاری که به دقت و کفایت می‌انجامد. این دقت و کفایت رو به نقصان دارد، مگر آنکه مناقشه بر سر اصل‌های اساسی پایان پذیرد. به عقیده‌ی کوهن، چون و چرا و انتقاد پیوسته از باورهای بنیادی، احتمال دارد به بی‌نظمی و آشفتگی، یعنی به گردآوری تصادفی و پراکنده‌ی امور واقع و نظرورزی‌ای که در دوره‌ی پیش‌پارادایم مشاهده می‌کنیم، بینجامد. بنابراین، علم عادی با تمرکز بر حل مسأله‌های مشخص، به پیشرفت‌های علمی در چارچوب پارادایم کمک می‌کند.

کوهن بر این باور بود که التزام به پارادایم در علم عادی، امری مطلوب است، زیرا این التزام امکان تمرکز بر حل مسأله‌ها را فراهم می‌کند. با این حال، او امکان این امر را نادیده نمی‌گیرد که دانشمندان می‌توانند هماهنگانه کار کنند، بی‌آنکه وقت خود را با بحث مداوم بر سر مسأله‌های بنیادی هدر دهند و در همان حال موضع محتاطانه‌ای در برابر پارادایم خود اتخاذ کنند.


📓 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
®️ نواب مقربی

@philosophyofscience
❤5👍2👎1
PhD Admissiom- 1405.pdf
206.9 KB
اطلاعيه پذيرش دانشجوی دكتری فلسفه تحليلی براي نيم‌سال نخست سال تحصيلی ۱۴۰۵-۱۴۰۶

@philosophyofscience
❤3👍2😁1
ناهنجاری و بحران: آغاز فروپاشی پارادایم

در چارچوب علم عادی (Normal Science)، گاهی مسأله‌هایی پدیدار می‌شوند که پارادایم قادر به حل آن‌ها نیست. این مسأله‌ها ناهنجاری (Anomaly) نامیده می‌شوند. هنگامی که ناهنجاری‌های مهم انباشته می‌شوند، پارادایم وارد مرحله‌ی بحران (Crisis) می‌شود. بحران مرحله‌ای است که در آن ایمان به پارادایم موجود متزلزل شده و زمینه برای گذار به یک پارادایم جدید، یعنی انقلاب علمی (Scientific Revolution)، فراهم می‌شود.

کوهن معتقد بود در دوره‌ی بحران، دانشمندان معمولاً ایمان عمیقی به پارادایم (Paradigm) خود دارند و آن را فوراً رد نمی‌کنند. به جای آن، آنان تلاش می‌کنند ناهنجاری‌ها را با تعدیل‌های کوچک در چارچوب پارادایم توضیح دهند یا آن‌ها را به‌عنوان استثناهایی کم‌اهمیت کنار بگذارند. این التزام سرسختانه به پارادایم، از دیدگاه کوهن، به دلیل ساختار سامان‌یافته‌ی علم عادی است که دانشمندان را به حفظ چارچوب موجود ترغیب می‌کند.

با این حال، هنگامی که ناهنجاری‌ها به اندازه‌ی کافی بزرگ و غیرقابل چشم‌پوشی شوند، بحران عمیق‌تر شده و پارادایم موجود دیگر نمی‌تواند پاسخ‌گوی نیازهای علمی باشد. در این مرحله، دانشمندان ممکن است به جست‌وجوی پارادایم جدیدی بپردازند که بتواند ناهنجاری‌ها را توضیح دهد و چارچوب نوینی برای علم‌ورزی فراهم کند. این گذار، که کوهن آن را انقلاب علمی می‌نامد، اغلب با مقاومت‌های شدیدی همراه است، زیرا تغییر پارادایم نیازمند بازنگری اساسی در باورها و روش‌های علمی است.

برای نمونه، کوهن به تاریخ علم اشاره می‌کند، جایی که ناهنجاری‌هایی مانند ناتوانی مدل بطلمیوسی در توضیح حرکت سیارات، سرانجام به پذیرش مدل کوپرنیکی منجر شد. این‌گونه ناهنجاری‌ها و بحران‌ها نشان می‌دهند که علم عادی، هرچند سامان‌مند و کارآمد است، نمی‌تواند برای همیشه از چالش‌های بنیادین مصون بماند.


📓 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت
®️ نواب مقربی

@Chekide_ha
@philosophyofscience
❤3
Forwarded from فلسفه علم
PhD Admissiom- 1405.pdf
206.9 KB
اطلاعيه پذيرش دانشجوی دكتری فلسفه تحليلی براي نيم‌سال نخست سال تحصيلی ۱۴۰۵-۱۴۰۶

@philosophyofscience
👍2😁1
هم‌سنجش‌ناپذیری و نسبی‌گرایی: بحث‌های جنجالی دیدگاه کوهن

کوهن بر این باور بود که انقلاب‌ها خصلتی تاافزاینده دارند؛ این امر گوهره‌ی ادعاهای او درباره‌ی الگوهای عمده در تاریخ علم است. علم به پیش می‌رود، ولی چنین نیست که رفته‌رفته بهره‌مندی آن از چیز سودمندی چون صدق افزون‌تر شود. به جای این، برطبق دیدگاه کوهن، در هر انقلاب همواره چیزهایی به دست می‌آیند و چیزهایی از دست می‌روند. پرسش‌هایی که در پارادایم پیشین به آن‌ها پاسخ داده شده بود، هم‌اکنون یا دوباره گیج‌کننده و چیستان‌گونه می‌شوند یا دیگر کسی درباره‌ی آن‌ها چون‌وچرا نمی‌کند. بنابراین، ممکن است این سؤال به ذهن شما خطور کند که آیا ما معمولاً بیشتر چیزی به دست می‌آوریم یا بیشتر چیزی از دست می‌دهیم؟ دست‌کم در فصل‌های میانی کتاب ساختار، چنین به نظر می‌رسد که کوهن گمان می‌کند هیچ راهی وجود ندارد که بتوان به این سؤال بی‌طرفانه پاسخ داد. البته، چنین احساس می‌شود که ما بیشتر از آنکه چیزی از کف داده باشیم، چیزی به دست آورده‌ایم، زیرا وگرنه اصلاً انقلابی نمی‌داشتیم. ولی این به معنای آن نیست که شیوه‌ی بی‌طرفانه‌ای هست که برپایه‌ی آن بتوان آنچه را که پیش از این به دست آورده بودیم با آنچه که پس از آن به دست آورده‌ایم سنجید.

این مسئله ما را به یکی از مشهورترین موضوع‌ها در کار کوهن می‌رساند، یعنی این اندیشه که پارادایم‌های گوناگون در هر رشته‌ی علمی با یکدیگر هم‌سنجش‌ناپذیر (Incommensurable) هستند. در اینجا واژه‌ی هم‌سنجش‌ناپذیر چه معنایی می‌دهد؟ در معنای بسیار تحت‌اللفظی، این واژه به معنای چیزی است که نمی‌توان آن را با کاربرد یک معیار مشترک مقایسه کرد. با این همه، در بیان این اندیشه می‌بایست مراقب بود. دو پارادایم رقیب را می‌توان به درستی با یکدیگر سنجید، زیرا آشکار است که آن دو با یکدیگر نامتوافق‌اند، یعنی اینکه رقیب‌اند. وانگهی، مردمانی که در هر یک از این دو جبهه‌ی رقیب کار می‌کنند، مشکلی ندارند که با استناد به تفاوت‌های عمده‌ی میان آنچه که پارادایم آنان می‌تواند توضیح دهد و پارادایم رقیب نمی‌تواند توضیح دهد، ادعا کنند پارادایم آنان برتر از پارادایم دیگر است. ولی این مقایسه‌ها تنها کسانی را اقناع می‌کند که در درون پارادایم مدعی برتری به سر می‌برند. اگر ما از بالا به هر دو دسته از مردمانی که در پارادایم‌های مختلف کار می‌کنند و بر سر اینکه کدام‌یک برتر است مشاجره می‌کنند نگاه کنیم، اغلب چنین به نظر می‌رسد که گفت‌وگوهای آنان با یکدیگر علی‌السویه است.

این امر دو دلیل دارد. اولاً، مردمان پارادایم‌های مختلف قادر نیستند به درستی بایکدیگر رابطه برقرار کنند. آنان اصطلاح‌های کلیدی را به شیوه‌های گوناگون به کار می‌برند و تا اندازه‌ای به زبان‌های متفاوتی سخن می‌گویند. ثانیاً، حتا هنگامی که برقراری رابطه ممکن باشد، مردمان پارادایم‌های مختلف معیارهای متفاوتی را درباره‌ی شواهد و استدلال به کار می‌برند. آنان هرگز بر سر اینکه نظریه‌ی خوب چگونه نظریه‌ای می‌بایست باشد به توافق نمی‌رسند.

نخست، بگذارید نگاهی به موضوع‌های مربوط به زبان بیفکنیم. هر اصطلاح در نظریه، معنای خود را از جایگاه‌اش در کل ساختار نظری اخذ می‌کند. شاید چنین به نظر رسد که مردمان دو پارادایم مختلف اصطلاح واحدی را به کار می‌برند - مثلاً اصطلاح «جرم» را در فیزیک یا اصطلاح «گونه» را در زیست‌شناسی - ولی معناهای این اصطلاح‌ها به سبب کارکردهای متفاوتی که در دو نظریه‌ی رقیب دارند، قدری متفاوت‌اند. پارادایم‌ها تمایل دارند معیارهای خاص خود را به همراه آورند و آن‌ها را در مورد آنچه دلیل خوب یا شواهد خوب شمرده می‌شود، اطلاق کنند.

دلیل عمده‌ی این امر که دیدگاه علمی کوهن را اغلب نسبی‌گرایانه (Relativistic) می‌دانند، بحث‌های او درباره‌ی هم‌سنجش‌ناپذیری است. اغلب کتاب کوهن را یکی از گام‌های عمده در سنت فکری‌ای می‌انگارند که در نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم، نسبی‌گرایی درباره‌ی علم و شناخت را با آغوش باز پذیرفت. ولی نسبی‌گرایی چیست؟ به بیان گذرا، دیدگاه‌های نسبی‌گرایانه به این عقیده تمایل دارند که صدق یا توجیه ادعا یا اطلاق‌پذیری یک قاعده یا معیار به موضع یا دیدگاه شخص بستگی دارد. ما با معیارهای حاکم بر دلیل، شواهد و توجیه باورها سروکار داریم و «دیدگاه» در اینجا همان دیدگاه کاربران پارادایم است.

آیا کوهن درباره‌ی این موضوع‌ها نسبی‌گرا بود؟ این مسئله‌ای بغرنج است. کوهن نظریه‌ی ظریف و پیچیده‌ای دارد که طبقه‌بندی آن آسان نیست. پارادایم‌هایی که هم‌اکنون در علم داریم، از پارادایم‌های پیشین به پارادایم «آرمانی» یا «کامل» نزدیک‌تر نیستند. علم به سوی پارادایم نهایی‌ای که برتر از همه‌ی پارادایم‌های دیگر باشد پیش نمی‌رود.


📓 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍ پیتر گادفری-اسمیت

@philosophyofscience
❤3👍2
جهان فراطبیعی - فصل پانزدهم.pdf
9.9 MB
📓 جهان فراطبیعی: علم، شبه‌علم و ضدعلم در دوران پست‌مدرن
◼️ فصل پانزدهم: جهان هولوگرافی، جهان هپروتی و جهان هالوسالاری
✍🏿 محمدرضا توکلی صابری

@philosophyofscience
👏3
جدل فکری بر سر مفهوم علیت

رودولف کارناپ، فیلسوف علم در کتاب مشهور خود مبانی فلسفی فیزیک می‌نویسد: ما عموماً در پی یافتن عملی واحد برای پدیده‌ها هستیم. در حالی‌که مثلاً در جریان یک تصادف رانندگی ممکن است یک نفر لغزنده‌بودن سطح جاده و دیگری تخطی از سرعت مجاز و دیگری خرابی لنت ترمز و حتی یک روانکاو، حواس‌پرتی و عصبانیت راننده را علت تصادف اعلام کند. اینکه کدام‌یک از این‌ها در واقع “علت” بروز سانحه بوده به‌سادگی امکان‌پذیر نیست. به عبارت دیگر پیش از هر چیز باید دقیق بررسی کنیم و بدانیم ماشین‌ها چگونه در حرکت بوده‌اند و رانندگان چه‌کار می‌کرده‌اند. باید بدانیم که سطح جاده در چه وضعیتی بوده، خیس بوده یا خشک؟ آیا آفتاب به صورت رانندگان می‌تابیده؟ این نوع سوالات می‌توانند در تعیین علت سانحه بسیار مهم باشند. ممکن است کشف شود که چندین موقعیت متفاوت، سهم مهمی در نتیجۀ نهایی داشته‌اند. ما عموماً در زندگی روزمره خواستار بیان و صورت‌بندی یک علت واحد برای یک واقعه هستیم. اما هنگامی که واقعیت را دقیق‌تر بررسی می‌کنیم درمی‌یابیم که علت‌های مختلفی را می‌توان در توضیح دلیل وقوع یک رخداد طرح کرد. علت‌هایی که هر کدام به‌نوعی به دیدگاه و نقطه‌نظر افراد نیز بستگی دارد. مهندس راه ممکن است بگوید: می‌دانید، من قبلاً بارها گفته‌ام که وضع سطح این بزرگراه خیلی خراب است و موقع باران خیلی لغزنده می‌شود. حالا یک تصادف دیگر اتفاق افتاده است و حرف مرا ثابت می‌کند. به‌نظر می‌رسد حق با کارناپ است. ممکن است یک مهندس بگوید که علت این حادثه لغزندگی جاده است. وی از دیدگاه خود به حادثه نگاه می‌کند و این عامل را تنها علت حادثه ارزیابی می‌کند. اگر نظرات مهندس راه‌سازی مورد توجه قرار می‌گرفت و آسفالت تازه‌ای در جاده می‌کشیدند، جاده موقع باران تا آن حد لغزنده نمی‌شد. به‌عبارت دیگر اگر کلیۀ شرایط دیگر ثابت می‌ماندند امکان داشت این حادثه اتفاق نیفتد. برخی دیگر ممکن است شرایط دیگری را علت حادثه بدانند. مثلاً پلیس که علل سوانح جاده را بررسی می‌کند ممکن است بخواهد که آیا راننده از قواعد رانندگی تخطی کرده است یا نه. پلیسی شغلش نظارت بر قوانین رانندگی است اگر کشف کند که از این قواعد تخطی شده، آن را علت تصادف می‌داند. یا حتی یک روان‌شناس ممکن است بگوید که راننده پشت فرمان حالت عصبی داشته است. هیجان و نگرانی‌های راننده به حدی زیاد بوده که با رسیدن به چهارراه، به نزدیک‌شدن ماشین دیگر توجه نکرده است. این روان‌شناس ممکن است بگوید که ناراحتی خیال راننده را می‌توان علت سانحه دانست. از این رو هرکسی عاملی را برمی‌گزیند که در کل ماجرا بیشتر به آن علاقه‌مند است و به‌نظرش می‌رسد که این عامل، جالب‌تر و قطعی‌تر از سایر عوامل است. اتفاقاً روان‌شناس هم درست می‌گوید. چه بسا اگر راننده عصبانی نمی‌بود، حادثه اتفاق نمی‌افتاد. هر یک از این افراد با نگاه‌کردن به کل تصویر از دیدگاه خود، شرایط خاصی را علت اصلی بروز سانحه می‌دانند و از قضا به درستی هم می‌گویند: اگر این شرط وجود نمی‌داشت، این حادثه اتفاق نمی‌افتاد. اما واقعیت ماجرا این است که هیچ‌کدام از این افراد به این سوال کلی‌تر، که تنها علت حادثه چه بوده هیچ پاسخی نمی‌دهند و هر کدام صرفاً با اشاره به شرایط خاصی که در بروز نتیجۀ نهایی سهم داشته جواب‌های ناقصی را ذکر کرده‌اند.

رابطۀ علی و معلولی و به عبارتی مکانیسم اثر برخی از داروها به‌خصوص در پزشکی نیز ممکن است ناشناخته باقی بماند. برای مثال ممکن است روان‌پزشکان از وجود یک رابطۀ علی بین مصرف لیتیوم و افسردگی متقاعد شده باشند و بدانند که اگر فرد مبتلا به افسردگی مانیک لیتیوم مصرف کند، از افسردگی یا شدت افسردگی او کاسته خواهد شد. اما در عین حال ممکن است علت اصلی تاثیر لیتیوم هنوز برای آن‌ها ناشناخته باشد. به‌وضوح می‌توان دید که در تبیین افسردگی پای یک علت واحد در میان نیست و مثلاً شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهند حتی کمبود ویتامین D نیز با افسردگی ارتباط دارد. این به آن معنا نیست که کمبود ویتامین D علت افسردگی است و فرد با مصرف آن بهبودی پیدا می‌کند. مساله بر سر این است که بررسی دانشمندان نشان می‌دهد افرادی که زمان زیادی در معرض نور خورشید نیستند و یا غذاهای حاوی ویتامین D مصرف نمی‌کنند، احتمال بیشتری نیز برای ابتلا به افسردگی دارند. شاید مایۀ تعجب باشد ولی این واقعاً یکی از دغدغه‌های فیلسوفان علم است که دریابند "بیماری روانی" به‌دلیل "عدم تعادل شیمیایی در مغز" (به بیان دقیق‌تر به‌دلیل نقص ناقل شیمیایی سرتونین) رخ می‌دهد یا برعکس، "عدم تعادل شیمیایی در مغز" به‌دلیل "بیماری روانی"؟

📓 مروری بر مسائل فلسفۀ علم: سوزن در انبار کاه
✍🏿 عرفان کسرایی

@philosophyofscience
👍4❤2