Forwarded from Sharif Sophia
📌 شریف سوفیا با همکاری کتابخانه مرکزی دانشگاه صنعتی شریف برگزار میکند:
🎙️ سوفیاسخن | سخنرانیهای فلسفی
🗓 زمان: سهشنبهها (مطابق جدول)
🕔 ۱۶:۳۰ تا ۱۸
📍مکان: دانشگاه صنعتی شریف | کتابخانه مرکزی | سالن توس (طبقه سوم)
🔸 علاقمندان حضور در جلسات از خارج دانشگاه، جهت ثبت نام به آیدی @SharifSophia مراجعه فرمایید.
#شریف_سوفیا
#کتابخانه_مرکزی_دانشگاه_صنعتی_شریف
#سوفیا_سخن
🔘 https://t.me/sharifsophiaa
🎙️ سوفیاسخن | سخنرانیهای فلسفی
🗓 زمان: سهشنبهها (مطابق جدول)
🕔 ۱۶:۳۰ تا ۱۸
📍مکان: دانشگاه صنعتی شریف | کتابخانه مرکزی | سالن توس (طبقه سوم)
🔸 علاقمندان حضور در جلسات از خارج دانشگاه، جهت ثبت نام به آیدی @SharifSophia مراجعه فرمایید.
#شریف_سوفیا
#کتابخانه_مرکزی_دانشگاه_صنعتی_شریف
#سوفیا_سخن
🔘 https://t.me/sharifsophiaa
👍2❤1
سواد تکاملی: زندگی، هنرِ دیدن دو سوی تعارضهاست
زندگی مملو از دوراهیهاست. بر باورهای خود پافشاری کنیم یا در برابر شواهد تازه تغییر موضع دهیم؟ تخصص مهمتر است یا برخورداری از تنوع فنون؟ برنامهریزی کنیم یا خود را برای فرصتهای پیشبینینشده آماده نگه داریم؟ به رقابت روی بیاوریم یا همکاری کنیم؟ به سنتها وفادار بمانیم یا راههای تازه را امتحان کنیم؟
این پرسشها طوری مطرح میشوند که گویی فقط یک پاسخ درست وجود دارد.
بخشی از دشواری زندگی آنجاست که مسئله را نادرست صورتبندی میکنیم. شاید بعضی از این تعارضها را نباید با حذف یک سوی ماجرا خاتمه داد.
نظریهی تکامل از غنیترین چارچوبها برای فهم این وضعیت است زیرا نشان میدهد چگونه فرایندهایی با اثرهای ظاهراً متضاد میتوانند در کنار هم امکان بقا، سازگاری و تحول را فراهم کنند.
در تکامل زیستی، تنوع و حفظ ویژگیها، در نگاه نخست، در برابر یکدیگر قرار میگیرند. اگر همهچیز پیوسته تغییر کند، چه چیزی به نسل بعد منتقل میشود؟ و اگر همهچیز ثابت بماند، موجود زنده چگونه با شرایط تازه سازگار خواهد شد؟ بااینحال، تکامل به هر دو نیاز دارد: تنوع، امکان پیدایش تفاوتهای تازه را فراهم میکند و توارث، بخشی از این تفاوتها را به نسلهای بعد میرساند. بدون تنوع، ماده خام انتخاب طبیعی محدود میشود؛ بدون توارث، تفاوتهای سودمند نمیتوانند بهطور پایدار در نسلها انباشته شوند. آنچه در ظاهر تعارض است، در سطحی دیگر چنین نیست.
نمونهی دیگر، انعطافپذیری و ثبات است. موجودی که در برابر هر تغییر محیطی فوراً دگرگون شود، ممکن است ویژگیهای مفید خود را از دست بدهد؛ موجودی هم که به هیچ تغییری پاسخ ندهد، ممکن است در محیطی تازه آسیب ببیند.
همین الگو را در بسیاری از فرایندهای تکاملی میبینیم. رقابت میتواند به بهبود عملکرد بینجامد، اما همکاری نیز گاهی امکان دستاوردهایی را فراهم میکند که هیچ فردی بهتنهایی قادر به تحقق آن نیست. تخصصیشدن میتواند کارایی را افزایش دهد، اما گاهی انعطافپذیری را کاهش میدهد. سازوکارهای محافظهکارانه میتوانند ساختارهای موفق را حفظ کنند، درحالیکه نوآوری امکان عبور از محدودیتهای موجود را فراهم میکند.
دیالوژیک مورن، و دائوئیسم
این همان نکتهای است که در اندیشه ادگار مورن دربارهی «تفکر پیچیده» و منطق دیالوژیک مطرح است. در نگاه دیالوژیک، دو اصل ممکن است همزمان با یکدیگر در تنش باشند و درعینحال، در ساختن یک کل پیچیده مشارکت کنند. این نگاه با این تصور متفاوت است که هر تعارضی را باید با انتخاب یک طرف و حذف طرف دیگر حل کرد. گاهی دو نیرو یکدیگر را محدود میکنند؛ گاهی مکمل یکدیگرند؛ و گاهی هر دو برای پایداری یک نظام ضروریاند، هرچند رابطهشان همواره آرام و بیتنش نیست.
از این منظر، مفهوم کهن یین و یانگ در فلسفه چینی نیز استعارهای روشنگر است: واقعیت را نمیتوان همیشه با جداکردن قطبهای ظاهراً متضاد فهمید؛ گاهی هر قطب در نسبت با دیگری معنا پیدا میکند و پویایی زندگی از تعامل آنها شکل میگیرد. همانطور که در نماد یین و یانگ، دو سوی متضاد کاملاً از یکدیگر گسسته نیستند، در فرایندهای تکاملی نیز ثبات و تغییر، رقابت و همکاری، و حفظ ویژگیها و ایجاد تنوع در عین تنش، در شکلگیری یک نظام پویا نقش دارند.
مثال
کسبوکار نوآور به دو توانایی نیاز دارد: بهرهبرداری از فناوریها و روشهایی که اکنون خوب کار میکنند، و جستوجوی گزینههایی که شاید در آینده بهتر باشند. تمرکز کامل بر روشهای فعلی میتواند در کوتاهمدت کارآمد باشد، اما سازمان را در برابر تغییرات آسیبپذیر کند. جستوجوی بیوقفه نیز ممکن است منابع را پراکنده سازد و مانع تثبیت دستاوردها شود. راهبرد مؤثر معمولاً نه انتخاب مطلق یکی از این دو، بلکه ایجاد نسبتی متناسب میان بهرهبرداری و اکتشاف است؛ نسبتی که با توجه به شرایط تغییر میکند.
سواد تکاملی
سواد تکاملی میتواند به ما کمک کند دوراهیهای مشابه را بهتر بفهمیم. کسی که با منطق تکامل آشناست، میآموزد بهجای پرسیدن صرفِ «کدام طرف درست است؟»، پرسشهای دقیقتری مطرح کند: این دو نیرو چه نقشی دارند؟ هرکدام در چه شرایطی سودمند یا زیانبار میشوند؟ چه هزینههایی ایجاد میکنند؟ در چه مقیاسی باید آنها را بررسی کرد؟ و آیا راهی وجود دارد که بدون نادیدهگرفتن تفاوتها، رابطهای کارآمد میان آنها برقرار کنیم؟
شاید مهمترین درس این باشد که خردمندی همیشه در انتخاب یک سوی تعارض نهفته نیست. گاهی در تشخیص زمان مناسب برای هر سوی آن است؛ گاهی در یافتن نسبتی تازه میان دو نیروی متضاد؛ و گاهی در پذیرفتن اینکه هیچ راهحلی بدون هزینه نیست.
زندگی را نمیتوان، آنچنانکه در برخی کلاسهای انتزاعی معنای زندگی آموزش داده میشود، به مجموعهای از پاسخهای قطعی و قواعد همیشگی فروکاست.
هادی صمدی
@evophilosophy
زندگی مملو از دوراهیهاست. بر باورهای خود پافشاری کنیم یا در برابر شواهد تازه تغییر موضع دهیم؟ تخصص مهمتر است یا برخورداری از تنوع فنون؟ برنامهریزی کنیم یا خود را برای فرصتهای پیشبینینشده آماده نگه داریم؟ به رقابت روی بیاوریم یا همکاری کنیم؟ به سنتها وفادار بمانیم یا راههای تازه را امتحان کنیم؟
این پرسشها طوری مطرح میشوند که گویی فقط یک پاسخ درست وجود دارد.
بخشی از دشواری زندگی آنجاست که مسئله را نادرست صورتبندی میکنیم. شاید بعضی از این تعارضها را نباید با حذف یک سوی ماجرا خاتمه داد.
نظریهی تکامل از غنیترین چارچوبها برای فهم این وضعیت است زیرا نشان میدهد چگونه فرایندهایی با اثرهای ظاهراً متضاد میتوانند در کنار هم امکان بقا، سازگاری و تحول را فراهم کنند.
در تکامل زیستی، تنوع و حفظ ویژگیها، در نگاه نخست، در برابر یکدیگر قرار میگیرند. اگر همهچیز پیوسته تغییر کند، چه چیزی به نسل بعد منتقل میشود؟ و اگر همهچیز ثابت بماند، موجود زنده چگونه با شرایط تازه سازگار خواهد شد؟ بااینحال، تکامل به هر دو نیاز دارد: تنوع، امکان پیدایش تفاوتهای تازه را فراهم میکند و توارث، بخشی از این تفاوتها را به نسلهای بعد میرساند. بدون تنوع، ماده خام انتخاب طبیعی محدود میشود؛ بدون توارث، تفاوتهای سودمند نمیتوانند بهطور پایدار در نسلها انباشته شوند. آنچه در ظاهر تعارض است، در سطحی دیگر چنین نیست.
نمونهی دیگر، انعطافپذیری و ثبات است. موجودی که در برابر هر تغییر محیطی فوراً دگرگون شود، ممکن است ویژگیهای مفید خود را از دست بدهد؛ موجودی هم که به هیچ تغییری پاسخ ندهد، ممکن است در محیطی تازه آسیب ببیند.
همین الگو را در بسیاری از فرایندهای تکاملی میبینیم. رقابت میتواند به بهبود عملکرد بینجامد، اما همکاری نیز گاهی امکان دستاوردهایی را فراهم میکند که هیچ فردی بهتنهایی قادر به تحقق آن نیست. تخصصیشدن میتواند کارایی را افزایش دهد، اما گاهی انعطافپذیری را کاهش میدهد. سازوکارهای محافظهکارانه میتوانند ساختارهای موفق را حفظ کنند، درحالیکه نوآوری امکان عبور از محدودیتهای موجود را فراهم میکند.
دیالوژیک مورن، و دائوئیسم
این همان نکتهای است که در اندیشه ادگار مورن دربارهی «تفکر پیچیده» و منطق دیالوژیک مطرح است. در نگاه دیالوژیک، دو اصل ممکن است همزمان با یکدیگر در تنش باشند و درعینحال، در ساختن یک کل پیچیده مشارکت کنند. این نگاه با این تصور متفاوت است که هر تعارضی را باید با انتخاب یک طرف و حذف طرف دیگر حل کرد. گاهی دو نیرو یکدیگر را محدود میکنند؛ گاهی مکمل یکدیگرند؛ و گاهی هر دو برای پایداری یک نظام ضروریاند، هرچند رابطهشان همواره آرام و بیتنش نیست.
از این منظر، مفهوم کهن یین و یانگ در فلسفه چینی نیز استعارهای روشنگر است: واقعیت را نمیتوان همیشه با جداکردن قطبهای ظاهراً متضاد فهمید؛ گاهی هر قطب در نسبت با دیگری معنا پیدا میکند و پویایی زندگی از تعامل آنها شکل میگیرد. همانطور که در نماد یین و یانگ، دو سوی متضاد کاملاً از یکدیگر گسسته نیستند، در فرایندهای تکاملی نیز ثبات و تغییر، رقابت و همکاری، و حفظ ویژگیها و ایجاد تنوع در عین تنش، در شکلگیری یک نظام پویا نقش دارند.
مثال
کسبوکار نوآور به دو توانایی نیاز دارد: بهرهبرداری از فناوریها و روشهایی که اکنون خوب کار میکنند، و جستوجوی گزینههایی که شاید در آینده بهتر باشند. تمرکز کامل بر روشهای فعلی میتواند در کوتاهمدت کارآمد باشد، اما سازمان را در برابر تغییرات آسیبپذیر کند. جستوجوی بیوقفه نیز ممکن است منابع را پراکنده سازد و مانع تثبیت دستاوردها شود. راهبرد مؤثر معمولاً نه انتخاب مطلق یکی از این دو، بلکه ایجاد نسبتی متناسب میان بهرهبرداری و اکتشاف است؛ نسبتی که با توجه به شرایط تغییر میکند.
سواد تکاملی
سواد تکاملی میتواند به ما کمک کند دوراهیهای مشابه را بهتر بفهمیم. کسی که با منطق تکامل آشناست، میآموزد بهجای پرسیدن صرفِ «کدام طرف درست است؟»، پرسشهای دقیقتری مطرح کند: این دو نیرو چه نقشی دارند؟ هرکدام در چه شرایطی سودمند یا زیانبار میشوند؟ چه هزینههایی ایجاد میکنند؟ در چه مقیاسی باید آنها را بررسی کرد؟ و آیا راهی وجود دارد که بدون نادیدهگرفتن تفاوتها، رابطهای کارآمد میان آنها برقرار کنیم؟
شاید مهمترین درس این باشد که خردمندی همیشه در انتخاب یک سوی تعارض نهفته نیست. گاهی در تشخیص زمان مناسب برای هر سوی آن است؛ گاهی در یافتن نسبتی تازه میان دو نیروی متضاد؛ و گاهی در پذیرفتن اینکه هیچ راهحلی بدون هزینه نیست.
زندگی را نمیتوان، آنچنانکه در برخی کلاسهای انتزاعی معنای زندگی آموزش داده میشود، به مجموعهای از پاسخهای قطعی و قواعد همیشگی فروکاست.
هادی صمدی
@evophilosophy
❤7👏3
Forwarded from فلسفه تحلیلی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
◆ «آیا فلسفه پیشرفت میکند؟»
دیوید چالمرز استاد دانشگاه نیویورک، سه سؤال را از هم جدا میکند:
۱) آیا اصلا در فلسفه پیشرفت وجود دارد؟
۲) آیا فلسفه به اندازهی علوم پیشرفت میکند؟
۳) اگر نه، چرا پیشرفت بیشتری در فلسفه وجود ندارد؟
برخلاف علوم سخت، در فلسفه همچنان دربارهی پرسشهای بزرگ فلسفه مثل رابطهی ذهن و بدن، اراده آزاد، اخلاق، وجود خدا و شناخت جهان خارج هنوز همگرایی گستردهای میان فیلسوفان ایجاد نشده است.
چرا پیشرفت و اجماع در فلسفه به اندازهی علومِ سخت، نیست؟
دیوید چالمرز استاد دانشگاه نیویورک، سه سؤال را از هم جدا میکند:
۱) آیا اصلا در فلسفه پیشرفت وجود دارد؟
۲) آیا فلسفه به اندازهی علوم پیشرفت میکند؟
۳) اگر نه، چرا پیشرفت بیشتری در فلسفه وجود ندارد؟
برخلاف علوم سخت، در فلسفه همچنان دربارهی پرسشهای بزرگ فلسفه مثل رابطهی ذهن و بدن، اراده آزاد، اخلاق، وجود خدا و شناخت جهان خارج هنوز همگرایی گستردهای میان فیلسوفان ایجاد نشده است.
چرا پیشرفت و اجماع در فلسفه به اندازهی علومِ سخت، نیست؟
❤8
Forwarded from فلسفه تحلیلی
Why Isn’t There More Progress in Philosophy?.pdf
126.7 KB
Why Isn’t There More Progress in Philosophy?
Forwarded from Stephen Hawking
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
گفت و گوی پرفسور استیون هاوکینگ با ریچارد داوکینز
در این ویدئو مسائلی مانند منشا بیگ بنگ ، حیات و فرگشت و ظهور ابر رایانه ها در آینده، مورد بحث قرار میگیرد.
کانال آثار پرفسور استیون هاوکینگ 🔻
☄ @hawking_ir
در این ویدئو مسائلی مانند منشا بیگ بنگ ، حیات و فرگشت و ظهور ابر رایانه ها در آینده، مورد بحث قرار میگیرد.
کانال آثار پرفسور استیون هاوکینگ 🔻
☄ @hawking_ir
❤4😁1
ویلیام سامنر و تکامل اجتماعی
سامنر، جامعهشناس و اقتصاددان آمریکایی، متولد ۱۸۴۰، بیشتر عمر حرفهای خود را در دانشگاه ییل گذراند و از نخستین کسانی بود که کوشید نظم اجتماعی، عادتهای جمعی و نابرابری را با زبانی تکاملی توضیح دهد. برای فهم دیدگاه او، باید نظرات او را در متن آمریکای اواخر قرن نوزدهم دید؛ جامعهای که با صنعتیشدن و شهرنشینی و گسترش بازار، مهاجرت و منازعه بر سر فقر و اصلاحات اجتماعی، پرسشهای تازهای درباره آزادی، رقابت و مسئولیت پدید آورده بود.
هرچند سامنر مستقیماً از داروین نسخهای برای سیاست استخراج نکرد، اما واژگان تکامل، سازگاری و رقابت در شیوه صورتبندی مسائل او نقش مهمی داشتند. او جامعه را مجموعهای از افراد و گروهها میدید که در شرایط محدودیت منابع، برای تأمین نیازها با یکدیگر تعامل دارند. از نظر او، بسیاری از نهادها بهتدریج و در پاسخ به تجربههای تاریخی شکل میگیرند و نه آنکه محصول طراحی آگاهانه باشند. این نگاه، او را نسبت به برنامههایی بدبین میکرد که در ان، سیاستمداران یا مصلحان اجتماعی میخواستند با ارادهای مرکزی، نظم جامعه را از نو طراحی کنند.
از مفاهیم مهم سامنر «فولکوی» یا رسوم عامه بود؛ الگوهای عادتی که گروهها در زندگی روزمره پدید میآورند و سپس آنها را طبیعی، بدیهی یا ضروری میپندارند. وقتی چنین الگوهایی با داوری اخلاقی و الزام اجتماعی همراه میشوند، به هنجارهای اخلاقی نیرومندتر تبدیل میگردند. این مفاهیم نشان میدهند که نظم اجتماعی الزاماً حاصل تصمیم عقلانی افراد نیست. بنابراین، برای فهم رفتار اجتماعی باید تاریخ شکلگیری هنجارها را بررسی کرد، نه اینکه آنها را انتخابهایی آگاهانه بدانیم.
مفهوم دیگر او قوممداری بود: گرایش هر گروه به اینکه شیوه زندگی خود را معیار سنجش دیگران قرار دهد. این ایده به ما یادآوری میکند که ارزشها و داوریهای اخلاقی درون گروهها ساخته و تثبیت میشوند. در عین حال، سامنر رقابت و سازگاری را برای فهم روابط اجتماعی مهم میدانست و اغلب نسبت به مداخله دولت در مناسبات اقتصادی بدگمان بود. کتاب آنچه طبقات اجتماعی به یکدیگر بدهکارند در سال ۱۸۸۳، نقدی بر این تصور بود که ثروتمندان الزاماً بدهکارند که مشکلات جامعه را از طریق سیاست عمومی حل کنند. کتاب فولکوی در سال ۱۹۰۶، صورتبندی گستردهتری از نگاه او به رسوم و نهادها عرضه کرد.
بااینحال، سامنر را نباید به شعار ساده «بقای قویترینها» فروکاست. برچسب «داروینیسم اجتماعی» دربارهی او محل بحث تاریخی است و پژوهشگران درباره میزان و تغییرات این گرایش در آثارش اتفاق نظر ندارند. او در تحلیلهایش گاه پیامدهای ناخواسته نهادها و محدودیت دانایی اصلاحگران را برجسته میکرد؛ اما این نکته به معنای بیطرفی کامل نظریهاش نبود. تأکید او بر رقابت و مسئولیت فردی میتوانست نابرابریهای موجود را نتیجهی سازگاری طبیعی جلوه دهد و نقش قدرت، میراث تاریخی یا امتیازهای نهادی را کمرنگ کند.
فضای اجتماعی آمریکا برای سامنر فضایی را شکل داد که پرسشهای مهم او را شکل میداد. در دورهای که سرمایهداری صنعتی ثروت عظیم و فقر شهری را همزمان تولید میکرد، بحث بر سر مالیات، کمک عمومی، اتحادیهها و اصلاحات اجتماعی شدت داشت. دفاع او از آزادی اقتصادی و احتیاط در برابر مداخله، با منازعات سیاسی زمانه پیوند داشت. آموزش دانشگاهی، اقتصاد سیاسی کلاسیک، سنت لیبرالی و انتخابهای فکری خود او نیز در شکلگیری دیدگاهش دخیل بودند.
اهمیت مطالعهی افرادی مانند سامنر برای امروز در این است که نشان میدهد واژگان تکاملی چگونه میتوانند به موضعگیری سیاسی معنا ببخشند. مفاهیمی مانند رقابت، سازگاری و انتخاب، بهخودیخود حکم نمیکنند که دولت باید مداخله کند یا کنار بایستد. این نتیجه به پیشفرضهای اخلاقی و سیاسی وابسته است. وقتی زبان تکامل وارد تحلیل جامعه شد، برخی آن را برای دفاع از بازار و محدودکردن اصلاحات به کار بردند؛ دیگران همان زبان را برای توضیح همکاری، تغییر نهادی یا امکان اصلاح به کار گرفتند. مطالعهی سامنر و دیگر اندیشمندان تکاملی این دوران کمک میکند میان مشاهده اجتماعی، تفسیر تکاملی و داوری سیاسی تمایز بگذاریم و ببینیم چگونه یک نظریه میتواند هم ابزار توضیح باشد و هم بخشی از منازعه بر سر نظم مطلوب جامعه.
از این منظر، اهمیت این گونه مطالعات در شیوهی پرسیدن سؤالات کنونیست. به جای آنکه تفاوتهای فرهنگی را خطا یا انحراف از مسیر واحد تمدن تلقی کنیم، باید بپرسیم چه سازوکارهای عاطفی، تاریخی و نهادی آنها را پدید آوردهاند.
چنین رویکردی به پژوهشگر تکاملی اجازه میدهد میان شباهتهای انسانی و صورتهای متنوع زندگی اجتماعی تمایز بگذارد، بیآنکه یکی را به دیگری تقلیل دهد.
خوانش تکاملی متفاوت ادوارد وسترمارک به جامعه را در پست بعدی ببینید.
هادی صمدی
@evophilosophy
سامنر، جامعهشناس و اقتصاددان آمریکایی، متولد ۱۸۴۰، بیشتر عمر حرفهای خود را در دانشگاه ییل گذراند و از نخستین کسانی بود که کوشید نظم اجتماعی، عادتهای جمعی و نابرابری را با زبانی تکاملی توضیح دهد. برای فهم دیدگاه او، باید نظرات او را در متن آمریکای اواخر قرن نوزدهم دید؛ جامعهای که با صنعتیشدن و شهرنشینی و گسترش بازار، مهاجرت و منازعه بر سر فقر و اصلاحات اجتماعی، پرسشهای تازهای درباره آزادی، رقابت و مسئولیت پدید آورده بود.
هرچند سامنر مستقیماً از داروین نسخهای برای سیاست استخراج نکرد، اما واژگان تکامل، سازگاری و رقابت در شیوه صورتبندی مسائل او نقش مهمی داشتند. او جامعه را مجموعهای از افراد و گروهها میدید که در شرایط محدودیت منابع، برای تأمین نیازها با یکدیگر تعامل دارند. از نظر او، بسیاری از نهادها بهتدریج و در پاسخ به تجربههای تاریخی شکل میگیرند و نه آنکه محصول طراحی آگاهانه باشند. این نگاه، او را نسبت به برنامههایی بدبین میکرد که در ان، سیاستمداران یا مصلحان اجتماعی میخواستند با ارادهای مرکزی، نظم جامعه را از نو طراحی کنند.
از مفاهیم مهم سامنر «فولکوی» یا رسوم عامه بود؛ الگوهای عادتی که گروهها در زندگی روزمره پدید میآورند و سپس آنها را طبیعی، بدیهی یا ضروری میپندارند. وقتی چنین الگوهایی با داوری اخلاقی و الزام اجتماعی همراه میشوند، به هنجارهای اخلاقی نیرومندتر تبدیل میگردند. این مفاهیم نشان میدهند که نظم اجتماعی الزاماً حاصل تصمیم عقلانی افراد نیست. بنابراین، برای فهم رفتار اجتماعی باید تاریخ شکلگیری هنجارها را بررسی کرد، نه اینکه آنها را انتخابهایی آگاهانه بدانیم.
مفهوم دیگر او قوممداری بود: گرایش هر گروه به اینکه شیوه زندگی خود را معیار سنجش دیگران قرار دهد. این ایده به ما یادآوری میکند که ارزشها و داوریهای اخلاقی درون گروهها ساخته و تثبیت میشوند. در عین حال، سامنر رقابت و سازگاری را برای فهم روابط اجتماعی مهم میدانست و اغلب نسبت به مداخله دولت در مناسبات اقتصادی بدگمان بود. کتاب آنچه طبقات اجتماعی به یکدیگر بدهکارند در سال ۱۸۸۳، نقدی بر این تصور بود که ثروتمندان الزاماً بدهکارند که مشکلات جامعه را از طریق سیاست عمومی حل کنند. کتاب فولکوی در سال ۱۹۰۶، صورتبندی گستردهتری از نگاه او به رسوم و نهادها عرضه کرد.
بااینحال، سامنر را نباید به شعار ساده «بقای قویترینها» فروکاست. برچسب «داروینیسم اجتماعی» دربارهی او محل بحث تاریخی است و پژوهشگران درباره میزان و تغییرات این گرایش در آثارش اتفاق نظر ندارند. او در تحلیلهایش گاه پیامدهای ناخواسته نهادها و محدودیت دانایی اصلاحگران را برجسته میکرد؛ اما این نکته به معنای بیطرفی کامل نظریهاش نبود. تأکید او بر رقابت و مسئولیت فردی میتوانست نابرابریهای موجود را نتیجهی سازگاری طبیعی جلوه دهد و نقش قدرت، میراث تاریخی یا امتیازهای نهادی را کمرنگ کند.
فضای اجتماعی آمریکا برای سامنر فضایی را شکل داد که پرسشهای مهم او را شکل میداد. در دورهای که سرمایهداری صنعتی ثروت عظیم و فقر شهری را همزمان تولید میکرد، بحث بر سر مالیات، کمک عمومی، اتحادیهها و اصلاحات اجتماعی شدت داشت. دفاع او از آزادی اقتصادی و احتیاط در برابر مداخله، با منازعات سیاسی زمانه پیوند داشت. آموزش دانشگاهی، اقتصاد سیاسی کلاسیک، سنت لیبرالی و انتخابهای فکری خود او نیز در شکلگیری دیدگاهش دخیل بودند.
اهمیت مطالعهی افرادی مانند سامنر برای امروز در این است که نشان میدهد واژگان تکاملی چگونه میتوانند به موضعگیری سیاسی معنا ببخشند. مفاهیمی مانند رقابت، سازگاری و انتخاب، بهخودیخود حکم نمیکنند که دولت باید مداخله کند یا کنار بایستد. این نتیجه به پیشفرضهای اخلاقی و سیاسی وابسته است. وقتی زبان تکامل وارد تحلیل جامعه شد، برخی آن را برای دفاع از بازار و محدودکردن اصلاحات به کار بردند؛ دیگران همان زبان را برای توضیح همکاری، تغییر نهادی یا امکان اصلاح به کار گرفتند. مطالعهی سامنر و دیگر اندیشمندان تکاملی این دوران کمک میکند میان مشاهده اجتماعی، تفسیر تکاملی و داوری سیاسی تمایز بگذاریم و ببینیم چگونه یک نظریه میتواند هم ابزار توضیح باشد و هم بخشی از منازعه بر سر نظم مطلوب جامعه.
از این منظر، اهمیت این گونه مطالعات در شیوهی پرسیدن سؤالات کنونیست. به جای آنکه تفاوتهای فرهنگی را خطا یا انحراف از مسیر واحد تمدن تلقی کنیم، باید بپرسیم چه سازوکارهای عاطفی، تاریخی و نهادی آنها را پدید آوردهاند.
چنین رویکردی به پژوهشگر تکاملی اجازه میدهد میان شباهتهای انسانی و صورتهای متنوع زندگی اجتماعی تمایز بگذارد، بیآنکه یکی را به دیگری تقلیل دهد.
خوانش تکاملی متفاوت ادوارد وسترمارک به جامعه را در پست بعدی ببینید.
هادی صمدی
@evophilosophy
👍3❤2
Forwarded from تبلیغات فلسفه
قیمت تعرفه های جدید/ خردادماه ۱۴۰۵
@philosophyofscience
#تایمی
① . 24 ساعت 1 ساعت پست آخر | 500 تومان
② . 48 ساعت 2 ساعت پست آخر + یک بار ریشات | 520 تومان
③ . پست آخر شبانه 24 تا 10صبح | 540 تومان
④. پست آخر شبانه 24 تا 10 صبح +24 ساعت پست آزاد | 560 تومان
👁🗨 #بازدید
⑤ • 1 کا بازدید | 500 تومان
⑥ • 2 کا بازدید | 650 تومان
#رزرو_تبلیغات 👈 @mmasiha1988
@philosophyofscience
#تایمی
① . 24 ساعت 1 ساعت پست آخر | 500 تومان
② . 48 ساعت 2 ساعت پست آخر + یک بار ریشات | 520 تومان
③ . پست آخر شبانه 24 تا 10صبح | 540 تومان
④. پست آخر شبانه 24 تا 10 صبح +24 ساعت پست آزاد | 560 تومان
👁🗨 #بازدید
⑤ • 1 کا بازدید | 500 تومان
⑥ • 2 کا بازدید | 650 تومان
#رزرو_تبلیغات 👈 @mmasiha1988
🔺 کنش الهی و گرایشباوری: تبیینناپذیریِ ناسازگاری (2026) 🔺
👤 نویسنده: دکتر جواد درویش آقاجانی
🧑🎓 رزومه نویسنده: استادیار پژوهشکده مطالعات بنیادین علم و فناوری دانشگاه شهید بهشتی، دارای دکتری فلسفه علم از دانشگاه صنعتی شریف، فارغالتحصیل مهندسی شیمی دانشگاه شریف
⬅️ خلاصهای اجمالی از مقالهی مذکور:
این مقاله به بررسی یکی از مسائل مهم فلسفه دین، یعنی چگونگی تبیین و سازگاری کنشِ ویژه خداوند در طبیعت با اصل فیزیکیِ «بستار علّی» (به این معنا که تمامی معلولهای فیزیکی، تنها تابع علل فیزیکی پیشین خود هستند) میپردازد. نویسنده به جای تکیه بر نظریات رایج در فیزیک کوانتوم یا نظریه آشوب، رویکردی مستحکمتر از منظر فلسفه علم اتخاذ میکند و چارچوب متافیزیکی «گرایشباوری» (Dispositionalism) را مبنای کار خود قرار میدهد. در این دیدگاه، قوانین طبیعت هویاتی مستقل و حاکم بر اشیاء نیستند که به آنها فرمان دهند، بلکه صرفاً توصیفکننده روابط ضروری و درونی میان «ویژگیهای گرایشیِ ذاتی» اشیاء (مانند قابلیت انحلال یا نقطه جوش) و «محرکها» برای رسیدن به یک «تجلی» هستند.
بر اساس فرمول تحلیل شرطیِ حاکم بر این متافیزیک (یعنی پیوند میان گرایش، محرک و تجلی)، نویسنده سه منطقه منطقی را برای چگونگی اِعمال اراده خداوند در طبیعت متصور میشود و آنها را به نقد و بررسی میگذارد:
📌 تغییر گرایشهای ذاتی (منطقه ۱): نویسنده این حالت را که خداوند موقتاً گرایش ذاتی یک نوعِ طبیعی را تغییر دهد، از نظر فلسفی مردود میداند. در متافیزیک ذاتگرایانه، ویژگیهای گرایشی برای انواع طبیعی ذاتی هستند؛ در نتیجه، دستکاری آنها به معنای از بین رفتن ماهیت آن شیء و خلق یک ماهیت کاملاً جدید است. این امر در نهایت به دیدگاه «اکازیونالیسم» (اشعریگری/نفی علیت طبیعی) ختم میشود که با کارورزیِ علمی و واقعگرایی در تضاد است.
📌 تغییر مستقیم تجلیات (منطقه ۳): این حالت نیز از نظر متافیزیکی غیرممکن دانسته میشود، زیرا علیت در دیدگاه گرایشباوری از درون موجودات میجوشد. بنابراین تغییر نتیجه نهایی بدون دستبردن در ویژگیهای پایه یا شرایط اولیه (محرکها) امکانپذیر نیست.
📌 تغییر شرایط و محرکها (منطقه ۲): مقاله قویاً از این گزینه دفاع میکند. در این حالت، خداوند با بهرهگیری از ظرفیتها و شرایط مادی موجود در طبیعت که بستر علی را نقض نمیکنند، تنها «محرکها» را تغییر میدهد تا تجلیِ بدیع و جدیدی از همان گرایشهای ذاتی پدیدار شود.
در بخش پایانی، نویسنده برای دفاع از ایده خود یک استدلال مستحکم معرفتشناختی ارائه میدهد. او استدلال میکند که برای اثباتِ اینکه یک رویدادِ خارقالعاده (مانند معجزه) واقعاً ناقض قوانین طبیعت بوده است، انسان باید به تمامی ویژگیهای گرایشی و واکنشهای یک شیء در برابر تمامی محرکهای بینهایتِ ممکن در فیزیک (اعم از شرایط کلاسیک یا مدرن مانند دماهای بسیار پایین و سرعتهای بالا) علم مطلق داشته باشد. از آنجا که دامنه شرایط طبیعی نامحدود و دانش بشر به شدت محدود است، ما هرگز نمیتوانیم به طور قطعی اثبات کنیم که یک پدیده شگفتانگیز نتیجه مداخلهای فراطبیعی و ناقض قوانین است، یا اینکه صرفاً پاسخی طبیعی به یک محرکِ تا به حال کشفنشده به شمار میرود.
(یادداشت تکمیلی: این مقاله در مجله معتبر علمی-پژوهشی و بینالمللی Theology and Science از انتشارات Routledge منتشر شده است که در حوزه مطالعات علم و دین از اعتبار آکادمیک بسیار بالایی برخوردار است.)
📚منبع:
Darvish Aghajani, J. (2026). Divine action and dispositionalism: The inexplicability of inconsistency. Theology and Science, 24(3), 811-827.
https://doi.org/10.1080/14746700.2026.2684054
مرکز علم و الهیات؛ پژوهشکدهٔ مطالعات بنیادین علم و فناوری دانشگاه شهید بهشتی
🆔 @The_Science_and_Theology_Center
👤 نویسنده: دکتر جواد درویش آقاجانی
🧑🎓 رزومه نویسنده: استادیار پژوهشکده مطالعات بنیادین علم و فناوری دانشگاه شهید بهشتی، دارای دکتری فلسفه علم از دانشگاه صنعتی شریف، فارغالتحصیل مهندسی شیمی دانشگاه شریف
⬅️ خلاصهای اجمالی از مقالهی مذکور:
این مقاله به بررسی یکی از مسائل مهم فلسفه دین، یعنی چگونگی تبیین و سازگاری کنشِ ویژه خداوند در طبیعت با اصل فیزیکیِ «بستار علّی» (به این معنا که تمامی معلولهای فیزیکی، تنها تابع علل فیزیکی پیشین خود هستند) میپردازد. نویسنده به جای تکیه بر نظریات رایج در فیزیک کوانتوم یا نظریه آشوب، رویکردی مستحکمتر از منظر فلسفه علم اتخاذ میکند و چارچوب متافیزیکی «گرایشباوری» (Dispositionalism) را مبنای کار خود قرار میدهد. در این دیدگاه، قوانین طبیعت هویاتی مستقل و حاکم بر اشیاء نیستند که به آنها فرمان دهند، بلکه صرفاً توصیفکننده روابط ضروری و درونی میان «ویژگیهای گرایشیِ ذاتی» اشیاء (مانند قابلیت انحلال یا نقطه جوش) و «محرکها» برای رسیدن به یک «تجلی» هستند.
بر اساس فرمول تحلیل شرطیِ حاکم بر این متافیزیک (یعنی پیوند میان گرایش، محرک و تجلی)، نویسنده سه منطقه منطقی را برای چگونگی اِعمال اراده خداوند در طبیعت متصور میشود و آنها را به نقد و بررسی میگذارد:
📌 تغییر گرایشهای ذاتی (منطقه ۱): نویسنده این حالت را که خداوند موقتاً گرایش ذاتی یک نوعِ طبیعی را تغییر دهد، از نظر فلسفی مردود میداند. در متافیزیک ذاتگرایانه، ویژگیهای گرایشی برای انواع طبیعی ذاتی هستند؛ در نتیجه، دستکاری آنها به معنای از بین رفتن ماهیت آن شیء و خلق یک ماهیت کاملاً جدید است. این امر در نهایت به دیدگاه «اکازیونالیسم» (اشعریگری/نفی علیت طبیعی) ختم میشود که با کارورزیِ علمی و واقعگرایی در تضاد است.
📌 تغییر مستقیم تجلیات (منطقه ۳): این حالت نیز از نظر متافیزیکی غیرممکن دانسته میشود، زیرا علیت در دیدگاه گرایشباوری از درون موجودات میجوشد. بنابراین تغییر نتیجه نهایی بدون دستبردن در ویژگیهای پایه یا شرایط اولیه (محرکها) امکانپذیر نیست.
📌 تغییر شرایط و محرکها (منطقه ۲): مقاله قویاً از این گزینه دفاع میکند. در این حالت، خداوند با بهرهگیری از ظرفیتها و شرایط مادی موجود در طبیعت که بستر علی را نقض نمیکنند، تنها «محرکها» را تغییر میدهد تا تجلیِ بدیع و جدیدی از همان گرایشهای ذاتی پدیدار شود.
در بخش پایانی، نویسنده برای دفاع از ایده خود یک استدلال مستحکم معرفتشناختی ارائه میدهد. او استدلال میکند که برای اثباتِ اینکه یک رویدادِ خارقالعاده (مانند معجزه) واقعاً ناقض قوانین طبیعت بوده است، انسان باید به تمامی ویژگیهای گرایشی و واکنشهای یک شیء در برابر تمامی محرکهای بینهایتِ ممکن در فیزیک (اعم از شرایط کلاسیک یا مدرن مانند دماهای بسیار پایین و سرعتهای بالا) علم مطلق داشته باشد. از آنجا که دامنه شرایط طبیعی نامحدود و دانش بشر به شدت محدود است، ما هرگز نمیتوانیم به طور قطعی اثبات کنیم که یک پدیده شگفتانگیز نتیجه مداخلهای فراطبیعی و ناقض قوانین است، یا اینکه صرفاً پاسخی طبیعی به یک محرکِ تا به حال کشفنشده به شمار میرود.
(یادداشت تکمیلی: این مقاله در مجله معتبر علمی-پژوهشی و بینالمللی Theology and Science از انتشارات Routledge منتشر شده است که در حوزه مطالعات علم و دین از اعتبار آکادمیک بسیار بالایی برخوردار است.)
📚منبع:
Darvish Aghajani, J. (2026). Divine action and dispositionalism: The inexplicability of inconsistency. Theology and Science, 24(3), 811-827.
https://doi.org/10.1080/14746700.2026.2684054
مرکز علم و الهیات؛ پژوهشکدهٔ مطالعات بنیادین علم و فناوری دانشگاه شهید بهشتی
🆔 @The_Science_and_Theology_Center
Taylor & Francis
Divine Action and Dispositionalism: The Inexplicability of Inconsistency
This paper adopts a dispositionalist framework to analyze three possible modes through which God might bring about His will in nature: by altering dispositions, modifying manifestations, or changin...
❤3
فلسفه علم
کارل فایرابند. فیلسوف مشهور فلسفه علم در قرن بیستم. @philosophyofscience
بررسی دیدگاه ها و نظرات کارل فایرابند
مهدی دزفولی
کارل فایرابند (Paul Karl Feyerabend، ۱۹۲۴–۱۹۹۴) یکی از بحثبرانگیزترین فیلسوفان علم در قرن بیستم بود. اهمیت او در این نیست که نظریهای منظم و جایگزین برای تمام
نظریههای پیشین فلسفه علم ارائه کرد؛ بلکه در این است که خودِ تصور ما از روش علمی، عقلانیت، پیشرفت علمی و برتری علم بر دیگر شیوههای شناخت را به چالش کشید.
فایرابند در دورهای به فلسفه علم پرداخت که بسیاری از فیلسوفان میکوشیدند ویژگی متمایزکننده علم را پیدا کنند. گروهی بر تأیید تجربی نظریهها تأکید میکردند، برخی ابطالپذیری را معیار علم میدانستند و گروهی دیگر تلاش میکردند ساختار منطقی تبیین علمی و نحوه تحول نظریهها را روشن کنند. در این میان، فایرابند پرسشی متفاوت مطرح کرد: آیا واقعاً میتوان مجموعهای ثابت از قواعد تدوین کرد که همه دستاوردهای مهم تاریخ علم با آن سازگار باشند؟
پاسخ او منفی بود. به اعتقاد فایرابند، تاریخ علم نشان میدهد دانشمندان بزرگ گاهی برای پیشبرد پژوهش خود قواعد پذیرفتهشده زمانشان را نقض کردهاند، از فرضیههای موقت و نامتعارف بهره گرفتهاند و حتی برخلاف شواهدی عمل کردهاند که در نگاه نخست علیه نظریههایشان به نظر میرسیدند.
از همینجا به یکی از مشهورترین شعارهای او میرسیم: «هر چیزی ممکن است» (Anything Goes). البته فهم درست این عبارت ضروری است. فایرابند نمیخواست بگوید همه باورها به یک اندازه درستاند یا هر ادعایی بدون توجه به شواهد پذیرفتنی است. هدف او بیشتر این بود که نشان دهد هیچ روش واحد و جهانشمولی را نمیتوان از پیش بهعنوان قانون تغییرناپذیر همه پژوهشهای علمی تحمیل کرد.
اهمیت فایرابند در فلسفه علم معاصر از همینجا سرچشمه میگیرد: او ما را وادار میکند میان علم بهعنوان فعالیتی تاریخی، اجتماعی و خلاقانه، و تصویر آرمانی و سادهشدهای که از «روش علمی» داریم، تمایز بگذاریم.
۱. زندگی فکری فایرابند و مسیر تحول اندیشه او
فایرابند در سال ۱۹۲۴ در وین متولد شد و در سال ۱۹۹۴ درگذشت. مسیر فکری او برخلاف تصور رایج درباره فیلسوفان نظامساز، مسیری خطی و یکدست نبود. او در آغاز به برخی اصول عقلگرایی انتقادی کارل پوپر علاقهمند شد، اما بهتدریج از دیدگاههای استاد خود فاصله گرفت و سرانجام به یکی از منتقدان سرسخت نظریههای روششناختی پوپر تبدیل شد.
در سالهای آغازین فعالیت فلسفی، فایرابند به این ایده علاقه داشت که نظریههای علمی باید بتوانند تجربه را به شیوهای تازه تفسیر کنند. از نظر او، علم صرفاً مجموعهای از واقعیتهای مشاهدهشده نیست؛ نظریههای علمی به ما میآموزند جهان را چگونه ببینیم و حتی چگونه درباره آن سخن بگوییم. بنابراین، تغییر یک نظریه ممکن است به تغییر معنای مفاهیمی بینجامد که پیشتر بدیهی به نظر میرسیدند.
این ایده بهتدریج او را به نقد دیدگاههایی رساند که تصور میکردند میتوان نظریههای علمی را با مجموعهای ثابت از قواعد منطقی و تجربی ارزیابی کرد. فایرابند به این نتیجه رسید که حتی نظریه ابطالپذیری پوپر، با وجود اهمیتش در نقد جزماندیشی علمی، نمیتواند همه پیچیدگیهای تاریخ علم را توضیح دهد.
نقطه عطف این تحول را معمولاً سال ۱۹۶۷ میدانند؛ زمانی که فایرابند بهطور جدی از مکتب پوپر فاصله گرفت. مقاله «علیه روش» در سال ۱۹۷۰ منتشر شد و کتاب مشهور او با عنوان Against Method: Outline of an Anarchistic Theory of Knowledge در سال ۱۹۷۵ به چاپ رسید. این کتاب نام او را در سطح بینالمللی مطرح کرد و بحثی گسترده درباره عقلانیت علمی به راه انداخت.
@philosophyofscience
مهدی دزفولی
کارل فایرابند (Paul Karl Feyerabend، ۱۹۲۴–۱۹۹۴) یکی از بحثبرانگیزترین فیلسوفان علم در قرن بیستم بود. اهمیت او در این نیست که نظریهای منظم و جایگزین برای تمام
نظریههای پیشین فلسفه علم ارائه کرد؛ بلکه در این است که خودِ تصور ما از روش علمی، عقلانیت، پیشرفت علمی و برتری علم بر دیگر شیوههای شناخت را به چالش کشید.
فایرابند در دورهای به فلسفه علم پرداخت که بسیاری از فیلسوفان میکوشیدند ویژگی متمایزکننده علم را پیدا کنند. گروهی بر تأیید تجربی نظریهها تأکید میکردند، برخی ابطالپذیری را معیار علم میدانستند و گروهی دیگر تلاش میکردند ساختار منطقی تبیین علمی و نحوه تحول نظریهها را روشن کنند. در این میان، فایرابند پرسشی متفاوت مطرح کرد: آیا واقعاً میتوان مجموعهای ثابت از قواعد تدوین کرد که همه دستاوردهای مهم تاریخ علم با آن سازگار باشند؟
پاسخ او منفی بود. به اعتقاد فایرابند، تاریخ علم نشان میدهد دانشمندان بزرگ گاهی برای پیشبرد پژوهش خود قواعد پذیرفتهشده زمانشان را نقض کردهاند، از فرضیههای موقت و نامتعارف بهره گرفتهاند و حتی برخلاف شواهدی عمل کردهاند که در نگاه نخست علیه نظریههایشان به نظر میرسیدند.
از همینجا به یکی از مشهورترین شعارهای او میرسیم: «هر چیزی ممکن است» (Anything Goes). البته فهم درست این عبارت ضروری است. فایرابند نمیخواست بگوید همه باورها به یک اندازه درستاند یا هر ادعایی بدون توجه به شواهد پذیرفتنی است. هدف او بیشتر این بود که نشان دهد هیچ روش واحد و جهانشمولی را نمیتوان از پیش بهعنوان قانون تغییرناپذیر همه پژوهشهای علمی تحمیل کرد.
اهمیت فایرابند در فلسفه علم معاصر از همینجا سرچشمه میگیرد: او ما را وادار میکند میان علم بهعنوان فعالیتی تاریخی، اجتماعی و خلاقانه، و تصویر آرمانی و سادهشدهای که از «روش علمی» داریم، تمایز بگذاریم.
۱. زندگی فکری فایرابند و مسیر تحول اندیشه او
فایرابند در سال ۱۹۲۴ در وین متولد شد و در سال ۱۹۹۴ درگذشت. مسیر فکری او برخلاف تصور رایج درباره فیلسوفان نظامساز، مسیری خطی و یکدست نبود. او در آغاز به برخی اصول عقلگرایی انتقادی کارل پوپر علاقهمند شد، اما بهتدریج از دیدگاههای استاد خود فاصله گرفت و سرانجام به یکی از منتقدان سرسخت نظریههای روششناختی پوپر تبدیل شد.
در سالهای آغازین فعالیت فلسفی، فایرابند به این ایده علاقه داشت که نظریههای علمی باید بتوانند تجربه را به شیوهای تازه تفسیر کنند. از نظر او، علم صرفاً مجموعهای از واقعیتهای مشاهدهشده نیست؛ نظریههای علمی به ما میآموزند جهان را چگونه ببینیم و حتی چگونه درباره آن سخن بگوییم. بنابراین، تغییر یک نظریه ممکن است به تغییر معنای مفاهیمی بینجامد که پیشتر بدیهی به نظر میرسیدند.
این ایده بهتدریج او را به نقد دیدگاههایی رساند که تصور میکردند میتوان نظریههای علمی را با مجموعهای ثابت از قواعد منطقی و تجربی ارزیابی کرد. فایرابند به این نتیجه رسید که حتی نظریه ابطالپذیری پوپر، با وجود اهمیتش در نقد جزماندیشی علمی، نمیتواند همه پیچیدگیهای تاریخ علم را توضیح دهد.
نقطه عطف این تحول را معمولاً سال ۱۹۶۷ میدانند؛ زمانی که فایرابند بهطور جدی از مکتب پوپر فاصله گرفت. مقاله «علیه روش» در سال ۱۹۷۰ منتشر شد و کتاب مشهور او با عنوان Against Method: Outline of an Anarchistic Theory of Knowledge در سال ۱۹۷۵ به چاپ رسید. این کتاب نام او را در سطح بینالمللی مطرح کرد و بحثی گسترده درباره عقلانیت علمی به راه انداخت.
@philosophyofscience
❤4
فلسفه علم
بررسی دیدگاه ها و نظرات کارل فایرابند مهدی دزفولی کارل فایرابند (Paul Karl Feyerabend، ۱۹۲۴–۱۹۹۴) یکی از بحثبرانگیزترین فیلسوفان علم در قرن بیستم بود. اهمیت او در این نیست که نظریهای منظم و جایگزین برای تمام نظریههای پیشین فلسفه علم ارائه کرد؛ بلکه در…
نکته مهم این است که فایرابند در این مسیر فقط نظر خود را درباره یک مسئله خاص تغییر نداد؛ او بهتدریج در این فرض بنیادی تردید کرد که فلسفه علم باید اصولی کلی تدوین کند و سپس دانشمندان را بر اساس آن اصول ارزیابی کند. در نگاه متأخر او، این احتمال وجود داشت که خودِ چنین پروژهای، بهجای توضیح علم، برخی از مهمترین ویژگیهای آن را پنهان کند.
۲. نوآوری نخست: نقد تصور وجود یک روش علمی جهانشمول
مهمترین نوآوری فایرابند، نقد این تصور است که برای فعالیت علمی یک روش واحد، ثابت و جهانشمول وجود دارد.
بسیاری از فیلسوفان علم در قرن بیستم تلاش میکردند به این پرسش پاسخ دهند که چه چیزی علم را از فعالیتهای غیرعلمی متمایز میکند. برای مثال، تجربهگرایان منطقی بر نقش مشاهده و آزمون تجربی تأکید داشتند. پوپر بر ابطالپذیری نظریهها تأکید میکرد. ایمره لاکاتوش نیز کوشید با نظریه «برنامههای پژوهشی علمی» تصویری تاریخیتر و پیچیدهتر از تحول علم ارائه کند.
فایرابند با اصل تلاش برای فهم روش علمی مخالفت نمیکرد؛ اعتراض او به این فرض بود که میتوان قواعدی کلی تدوین کرد که در تمام شرایط تاریخی، برای همه رشتههای علمی و در همه مراحل پژوهش معتبر باشند.
به اعتقاد او، تاریخ علم نشان میدهد که قواعد روششناختی گاهی با یکدیگر تعارض پیدا میکنند. ممکن است در یک موقعیت، وفاداری به شواهد موجود منطقی به نظر برسد، اما در موقعیتی دیگر، پیشرفت علمی مستلزم آن باشد که دانشمند موقتاً از تفسیر رایج شواهد فاصله بگیرد و نظریهای را دنبال کند که هنوز تأیید تجربی کافی ندارد.
برای مثال، اگر دانشمندی بخواهد نظریهای تازه را صرفاً با معیارهای پذیرفتهشده نظریه مسلط ارزیابی کند، ممکن است از همان ابتدا آن را کنار بگذارد. در چنین وضعیتی، نظریه تازه هیچ فرصتی برای توسعه، تولید پیشبینیهای جدید و فراهم کردن شواهد مستقل پیدا نمیکند.
از نظر فایرابند، قاعدهای که در یک موقعیت به پیشرفت علم کمک میکند، ممکن است در موقعیتی دیگر مانع پیشرفت آن شود. بنابراین، نمیتوان اعتبار یک قاعده روششناختی را بدون توجه به شرایط تاریخی و پژوهشی آن تعیین کرد.
این دیدگاه را نباید به این معنا گرفت که دانشمند هرگز نباید از روشهای منظم استفاده کند. سخن فایرابند این است که هیچ قاعدهای نباید از پیش و بدون توجه به پیامدهایش، برای تمام پژوهشهای علمی الزامآور تلقی شود.
۳. آنارشیسم معرفتشناختی و معنای «هر چیزی ممکن است»
اصطلاح «آنارشیسم معرفتشناختی» یا Epistemological Anarchism بیش از هر مفهوم دیگری با نام فایرابند پیوند خورده است.
آنارشیسم در اینجا به معنای مخالفت با دولت یا نظم سیاسی نیست. فایرابند درباره نبود اقتدار مطلق برای یک روششناسی واحد سخن میگوید. او با این ایده مخالفت میکند که فلسفه علم بتواند مجموعهای از قواعد تغییرناپذیر وضع کند و بر اساس آن مشخص سازد که دانشمندان در همه شرایط چگونه باید عمل کنند.
شعار مشهور او، «هر چیزی ممکن است» (Anything Goes)، در همین زمینه معنا پیدا میکند.
این عبارت در نگاه نخست ممکن است به این نتیجه منجر شود که فایرابند هرگونه عقلانیت را رد میکند. اما موضوع پیچیدهتر است. مقصود او این نیست که هر ادعایی درست است یا شواهد تجربی هیچ اهمیتی ندارند. او میخواهد نشان دهد که اگر روششناسی علمی را به مجموعهای ثابت از قواعد محدود کنیم، ممکن است در عمل با تاریخ واقعی علم ناسازگار شویم.
به بیان دیگر، «هر چیزی ممکن است» را میتوان اعتراضی به تبدیل قواعد روششناختی به قوانین مقدس و تخطیناپذیر دانست.
فایرابند معتقد است دانشمندان در جریان پژوهش، از ترکیبی از مشاهده، استدلال، تخیل، فرضیهسازی، ابزارهای فنی، شیوههای اقناع و حتی ملاحظات زیباییشناختی استفاده میکنند. این عوامل همیشه در قالب یک دستورالعمل واحد جای نمیگیرند.
برای مثال، یک دانشمند ممکن است در مرحلهای از پژوهش، فرضیهای را بپذیرد که هنوز شواهد کافی برای تأیید آن وجود ندارد، زیرا آن فرضیه امکان انجام آزمایشهایی را فراهم میکند که در چارچوب نظریه مسلط قابل طرح نیستند. در مرحلهای دیگر، همان دانشمند ممکن است ناچار شود فرضیه خود را در برابر شواهد جدید کنار بگذارد.
بنابراین، خلاقیت علمی گاهی مستلزم آن است که قواعد رایج نه بهعنوان فرمانهایی مطلق، بلکه بهعنوان راهنماهایی قابل بازنگری در نظر گرفته شوند.
این برداشت از آنارشیسم معرفتشناختی به فایرابند اجازه میدهد با دو تصور همزمان مخالفت کند: از یک سو، با جزماندیشیای که تنها یک روش را مشروع میداند؛ از سوی دیگر، با این تصور سادهانگارانه که علم صرفاً از انباشتهشدن مشاهدات و استنتاجهای بیطرفانه به وجود میآید.
@philosophyofscience
۲. نوآوری نخست: نقد تصور وجود یک روش علمی جهانشمول
مهمترین نوآوری فایرابند، نقد این تصور است که برای فعالیت علمی یک روش واحد، ثابت و جهانشمول وجود دارد.
بسیاری از فیلسوفان علم در قرن بیستم تلاش میکردند به این پرسش پاسخ دهند که چه چیزی علم را از فعالیتهای غیرعلمی متمایز میکند. برای مثال، تجربهگرایان منطقی بر نقش مشاهده و آزمون تجربی تأکید داشتند. پوپر بر ابطالپذیری نظریهها تأکید میکرد. ایمره لاکاتوش نیز کوشید با نظریه «برنامههای پژوهشی علمی» تصویری تاریخیتر و پیچیدهتر از تحول علم ارائه کند.
فایرابند با اصل تلاش برای فهم روش علمی مخالفت نمیکرد؛ اعتراض او به این فرض بود که میتوان قواعدی کلی تدوین کرد که در تمام شرایط تاریخی، برای همه رشتههای علمی و در همه مراحل پژوهش معتبر باشند.
به اعتقاد او، تاریخ علم نشان میدهد که قواعد روششناختی گاهی با یکدیگر تعارض پیدا میکنند. ممکن است در یک موقعیت، وفاداری به شواهد موجود منطقی به نظر برسد، اما در موقعیتی دیگر، پیشرفت علمی مستلزم آن باشد که دانشمند موقتاً از تفسیر رایج شواهد فاصله بگیرد و نظریهای را دنبال کند که هنوز تأیید تجربی کافی ندارد.
برای مثال، اگر دانشمندی بخواهد نظریهای تازه را صرفاً با معیارهای پذیرفتهشده نظریه مسلط ارزیابی کند، ممکن است از همان ابتدا آن را کنار بگذارد. در چنین وضعیتی، نظریه تازه هیچ فرصتی برای توسعه، تولید پیشبینیهای جدید و فراهم کردن شواهد مستقل پیدا نمیکند.
از نظر فایرابند، قاعدهای که در یک موقعیت به پیشرفت علم کمک میکند، ممکن است در موقعیتی دیگر مانع پیشرفت آن شود. بنابراین، نمیتوان اعتبار یک قاعده روششناختی را بدون توجه به شرایط تاریخی و پژوهشی آن تعیین کرد.
این دیدگاه را نباید به این معنا گرفت که دانشمند هرگز نباید از روشهای منظم استفاده کند. سخن فایرابند این است که هیچ قاعدهای نباید از پیش و بدون توجه به پیامدهایش، برای تمام پژوهشهای علمی الزامآور تلقی شود.
۳. آنارشیسم معرفتشناختی و معنای «هر چیزی ممکن است»
اصطلاح «آنارشیسم معرفتشناختی» یا Epistemological Anarchism بیش از هر مفهوم دیگری با نام فایرابند پیوند خورده است.
آنارشیسم در اینجا به معنای مخالفت با دولت یا نظم سیاسی نیست. فایرابند درباره نبود اقتدار مطلق برای یک روششناسی واحد سخن میگوید. او با این ایده مخالفت میکند که فلسفه علم بتواند مجموعهای از قواعد تغییرناپذیر وضع کند و بر اساس آن مشخص سازد که دانشمندان در همه شرایط چگونه باید عمل کنند.
شعار مشهور او، «هر چیزی ممکن است» (Anything Goes)، در همین زمینه معنا پیدا میکند.
این عبارت در نگاه نخست ممکن است به این نتیجه منجر شود که فایرابند هرگونه عقلانیت را رد میکند. اما موضوع پیچیدهتر است. مقصود او این نیست که هر ادعایی درست است یا شواهد تجربی هیچ اهمیتی ندارند. او میخواهد نشان دهد که اگر روششناسی علمی را به مجموعهای ثابت از قواعد محدود کنیم، ممکن است در عمل با تاریخ واقعی علم ناسازگار شویم.
به بیان دیگر، «هر چیزی ممکن است» را میتوان اعتراضی به تبدیل قواعد روششناختی به قوانین مقدس و تخطیناپذیر دانست.
فایرابند معتقد است دانشمندان در جریان پژوهش، از ترکیبی از مشاهده، استدلال، تخیل، فرضیهسازی، ابزارهای فنی، شیوههای اقناع و حتی ملاحظات زیباییشناختی استفاده میکنند. این عوامل همیشه در قالب یک دستورالعمل واحد جای نمیگیرند.
برای مثال، یک دانشمند ممکن است در مرحلهای از پژوهش، فرضیهای را بپذیرد که هنوز شواهد کافی برای تأیید آن وجود ندارد، زیرا آن فرضیه امکان انجام آزمایشهایی را فراهم میکند که در چارچوب نظریه مسلط قابل طرح نیستند. در مرحلهای دیگر، همان دانشمند ممکن است ناچار شود فرضیه خود را در برابر شواهد جدید کنار بگذارد.
بنابراین، خلاقیت علمی گاهی مستلزم آن است که قواعد رایج نه بهعنوان فرمانهایی مطلق، بلکه بهعنوان راهنماهایی قابل بازنگری در نظر گرفته شوند.
این برداشت از آنارشیسم معرفتشناختی به فایرابند اجازه میدهد با دو تصور همزمان مخالفت کند: از یک سو، با جزماندیشیای که تنها یک روش را مشروع میداند؛ از سوی دیگر، با این تصور سادهانگارانه که علم صرفاً از انباشتهشدن مشاهدات و استنتاجهای بیطرفانه به وجود میآید.
@philosophyofscience
❤6
فلسفه علم
نکته مهم این است که فایرابند در این مسیر فقط نظر خود را درباره یک مسئله خاص تغییر نداد؛ او بهتدریج در این فرض بنیادی تردید کرد که فلسفه علم باید اصولی کلی تدوین کند و سپس دانشمندان را بر اساس آن اصول ارزیابی کند. در نگاه متأخر او، این احتمال وجود داشت که…
۴. نوآوری دوم: دفاع از کثرتگرایی نظری
یکی دیگر از دستاوردهای مهم فایرابند، دفاع از کثرتگرایی نظری یا Theoretical Pluralism است.
در یک تصویر ساده از علم، ابتدا نظریهای بر اساس شواهد موجود شکل میگیرد، سپس آزمایشها آن را میسنجند و در صورت شکست، نظریه بهتری جایگزین آن میشود. در این تصویر، نظریهها عمدتاً یکی پس از دیگری ظاهر میشوند و جای یکدیگر را میگیرند.
فایرابند معتقد بود این تصویر، نقش نظریههای رقیب را در پیشرفت علم به اندازه کافی جدی نمیگیرد.
از نظر او، دانشمندان برای ارزیابی یک نظریه نباید همیشه منتظر بمانند تا نظریه دیگری بهطور کامل اثبات یا رد شود. گاهی لازم است چند نظریه رقیب همزمان توسعه یابند؛ حتی اگر بعضی از آنها در آغاز ضعیف، نامتعارف یا ناسازگار با دیدگاه مسلط به نظر برسند.
چرا چنین چیزی اهمیت دارد؟
زیرا نظریه مسلط تنها مجموعهای از پاسخها نیست؛ این نظریه بر شیوه طرح پرسشها، انتخاب دادهها و تفسیر مشاهدات نیز اثر میگذارد. وقتی پژوهشگر فقط در چارچوب یک نظریه کار میکند، ممکن است برخی از جنبههای واقعیت را نبیند یا آنها را به شیوهای تفسیر کند که با پیشفرضهای نظریه سازگار باشد.
وجود نظریههای رقیب میتواند این محدودیت را آشکار کند. نظریه جایگزین ممکن است به دادههایی توجه کند که در چارچوب نظریه مسلط کماهمیت شمرده شدهاند، یا پرسشهایی مطرح کند که پیشتر اصلاً در دستور کار پژوهش نبودهاند.
برای مثال، اگر همه دانشمندان یک حوزه از ابتدا یک تبیین واحد را بپذیرند، احتمال دارد برخی از فرضهای آن تبیین بهتدریج چنان بدیهی جلوه کنند که دیگر مورد بررسی انتقادی قرار نگیرند. اما حضور نظریهای رقیب، همین فرضها را دوباره در معرض پرسش قرار میدهد.
از این منظر، کثرتگرایی صرفاً تحمل دیدگاههای متفاوت نیست؛ ابزاری برای نقد نظریه مسلط و افزایش ظرفیت کشف علمی است.
فایرابند بهویژه از نظریههایی دفاع میکرد که در آغاز در حاشیه قرار داشتند. او بر این باور بود که نظریههای تازه باید فرصت کافی برای توسعه پیدا کنند و نباید صرفاً به دلیل ناسازگاری با معیارهای نظریه مسلط کنار گذاشته شوند.
این ایده در بحثهای معاصر درباره نوآوری علمی، پژوهشهای میانرشتهای و حمایت از مسیرهای پژوهشی پرخطر نیز اهمیت دارد. البته از آن نمیتوان نتیجه گرفت که تمام نظریههای رقیب از اعتبار یکسان برخوردارند؛ نکته اصلی این است که اعتبار آنها باید در جریان پژوهش بررسی شود، نه اینکه تنها بر اساس فاصلهشان از دیدگاه مسلط تعیین شود.
۵. نوآوری سوم: وابستگی مشاهده به نظریه
یکی از بحثهای عمیقتر فایرابند به رابطه مشاهده و نظریه مربوط است.
در نگاه متعارف، ممکن است تصور کنیم ابتدا واقعیتها را بدون پیشفرض مشاهده میکنیم و سپس بر اساس آنها نظریه میسازیم. در چنین تصویری، مشاهده نقشی کاملاً مستقل و بیطرفانه دارد و میتواند داور نهایی میان نظریههای رقیب باشد.
فایرابند این تصویر را نقد میکند.
به اعتقاد او، مشاهده همیشه در خلأ صورت نمیگیرد. آنچه میبینیم، اندازهگیری میکنیم یا بهعنوان یک داده ثبت میکنیم، تا اندازهای به مفاهیم، انتظارات و نظریههایی وابسته است که با آنها به جهان نگاه میکنیم.
برای مثال، دو دانشمند ممکن است یک پدیده را مشاهده کنند، اما به دلیل تفاوت در چارچوب نظریشان، درباره معنای آن اختلاف داشته باشند. یکی ممکن است آن را شاهدی برای یک نظریه بداند و دیگری آن را با نظریهای متفاوت تفسیر کند.
این مسئله به معنای آن نیست که جهان خارج وجود ندارد یا هر تفسیری به اندازه تفسیر دیگر درست است. بلکه نشان میدهد دسترسی علمی ما به جهان از طریق مفاهیم و ابزارهای نظری صورت میگیرد.
فایرابند در اینجا با سنتی مخالفت میکند که میخواهد داوری میان نظریهها را به مجموعهای از مشاهدات کاملاً مستقل از نظریه تقلیل دهد.
این دیدگاه با مسئلهای پیوند دارد که در فلسفه علم از آن با عنوان «بار نظری مشاهده» یاد میشود. اگر تفسیر مشاهدات به نظریه وابسته باشد، دیگر نمیتوان تصور کرد که همیشه یک مجموعه داده کاملاً بیطرف وجود دارد که بدون هیچ اختلاف مفهومی، برنده منازعه نظری را تعیین کند.
@philosophyofscience
یکی دیگر از دستاوردهای مهم فایرابند، دفاع از کثرتگرایی نظری یا Theoretical Pluralism است.
در یک تصویر ساده از علم، ابتدا نظریهای بر اساس شواهد موجود شکل میگیرد، سپس آزمایشها آن را میسنجند و در صورت شکست، نظریه بهتری جایگزین آن میشود. در این تصویر، نظریهها عمدتاً یکی پس از دیگری ظاهر میشوند و جای یکدیگر را میگیرند.
فایرابند معتقد بود این تصویر، نقش نظریههای رقیب را در پیشرفت علم به اندازه کافی جدی نمیگیرد.
از نظر او، دانشمندان برای ارزیابی یک نظریه نباید همیشه منتظر بمانند تا نظریه دیگری بهطور کامل اثبات یا رد شود. گاهی لازم است چند نظریه رقیب همزمان توسعه یابند؛ حتی اگر بعضی از آنها در آغاز ضعیف، نامتعارف یا ناسازگار با دیدگاه مسلط به نظر برسند.
چرا چنین چیزی اهمیت دارد؟
زیرا نظریه مسلط تنها مجموعهای از پاسخها نیست؛ این نظریه بر شیوه طرح پرسشها، انتخاب دادهها و تفسیر مشاهدات نیز اثر میگذارد. وقتی پژوهشگر فقط در چارچوب یک نظریه کار میکند، ممکن است برخی از جنبههای واقعیت را نبیند یا آنها را به شیوهای تفسیر کند که با پیشفرضهای نظریه سازگار باشد.
وجود نظریههای رقیب میتواند این محدودیت را آشکار کند. نظریه جایگزین ممکن است به دادههایی توجه کند که در چارچوب نظریه مسلط کماهمیت شمرده شدهاند، یا پرسشهایی مطرح کند که پیشتر اصلاً در دستور کار پژوهش نبودهاند.
برای مثال، اگر همه دانشمندان یک حوزه از ابتدا یک تبیین واحد را بپذیرند، احتمال دارد برخی از فرضهای آن تبیین بهتدریج چنان بدیهی جلوه کنند که دیگر مورد بررسی انتقادی قرار نگیرند. اما حضور نظریهای رقیب، همین فرضها را دوباره در معرض پرسش قرار میدهد.
از این منظر، کثرتگرایی صرفاً تحمل دیدگاههای متفاوت نیست؛ ابزاری برای نقد نظریه مسلط و افزایش ظرفیت کشف علمی است.
فایرابند بهویژه از نظریههایی دفاع میکرد که در آغاز در حاشیه قرار داشتند. او بر این باور بود که نظریههای تازه باید فرصت کافی برای توسعه پیدا کنند و نباید صرفاً به دلیل ناسازگاری با معیارهای نظریه مسلط کنار گذاشته شوند.
این ایده در بحثهای معاصر درباره نوآوری علمی، پژوهشهای میانرشتهای و حمایت از مسیرهای پژوهشی پرخطر نیز اهمیت دارد. البته از آن نمیتوان نتیجه گرفت که تمام نظریههای رقیب از اعتبار یکسان برخوردارند؛ نکته اصلی این است که اعتبار آنها باید در جریان پژوهش بررسی شود، نه اینکه تنها بر اساس فاصلهشان از دیدگاه مسلط تعیین شود.
۵. نوآوری سوم: وابستگی مشاهده به نظریه
یکی از بحثهای عمیقتر فایرابند به رابطه مشاهده و نظریه مربوط است.
در نگاه متعارف، ممکن است تصور کنیم ابتدا واقعیتها را بدون پیشفرض مشاهده میکنیم و سپس بر اساس آنها نظریه میسازیم. در چنین تصویری، مشاهده نقشی کاملاً مستقل و بیطرفانه دارد و میتواند داور نهایی میان نظریههای رقیب باشد.
فایرابند این تصویر را نقد میکند.
به اعتقاد او، مشاهده همیشه در خلأ صورت نمیگیرد. آنچه میبینیم، اندازهگیری میکنیم یا بهعنوان یک داده ثبت میکنیم، تا اندازهای به مفاهیم، انتظارات و نظریههایی وابسته است که با آنها به جهان نگاه میکنیم.
برای مثال، دو دانشمند ممکن است یک پدیده را مشاهده کنند، اما به دلیل تفاوت در چارچوب نظریشان، درباره معنای آن اختلاف داشته باشند. یکی ممکن است آن را شاهدی برای یک نظریه بداند و دیگری آن را با نظریهای متفاوت تفسیر کند.
این مسئله به معنای آن نیست که جهان خارج وجود ندارد یا هر تفسیری به اندازه تفسیر دیگر درست است. بلکه نشان میدهد دسترسی علمی ما به جهان از طریق مفاهیم و ابزارهای نظری صورت میگیرد.
فایرابند در اینجا با سنتی مخالفت میکند که میخواهد داوری میان نظریهها را به مجموعهای از مشاهدات کاملاً مستقل از نظریه تقلیل دهد.
این دیدگاه با مسئلهای پیوند دارد که در فلسفه علم از آن با عنوان «بار نظری مشاهده» یاد میشود. اگر تفسیر مشاهدات به نظریه وابسته باشد، دیگر نمیتوان تصور کرد که همیشه یک مجموعه داده کاملاً بیطرف وجود دارد که بدون هیچ اختلاف مفهومی، برنده منازعه نظری را تعیین کند.
@philosophyofscience
❤4
فلسفه علم
۴. نوآوری دوم: دفاع از کثرتگرایی نظری یکی دیگر از دستاوردهای مهم فایرابند، دفاع از کثرتگرایی نظری یا Theoretical Pluralism است. در یک تصویر ساده از علم، ابتدا نظریهای بر اساس شواهد موجود شکل میگیرد، سپس آزمایشها آن را میسنجند و در صورت شکست، نظریه بهتری…
۶. گالیله و انقلاب علمی: آیا پیشرفت علم همیشه عقلانی و منظم است؟
یکی از مهمترین نمونههای تاریخی فایرابند، تحول نجوم در قرن شانزدهم و هفدهم و بهویژه نقش گالیله در دفاع از نظریه خورشیدمرکزی است.
در روایت متعارف تاریخ علم، نیکلاس کوپرنیک نظریهای تازه مطرح کرد، گالیله با مشاهدات تلسکوپی از آن حمایت کرد و سرانجام علم جدید بر جهانبینی زمینمرکزی غلبه یافت. این روایت، پیشرفت علم را عمدتاً نتیجه برتری شواهد تجربی و استدلال عقلانی نشان میدهد.
فایرابند این تصویر را بیش از اندازه سادهشده میدانست. او استدلال میکرد که نظریه خورشیدمرکزی در زمان گالیله با مشکلات تجربی و نظری مهمی روبهرو بود. برای مثال، اگر زمین حرکت میکند، چرا حرکت آن در تجربه روزمره احساس نمیشود؟ چرا اجسام پرتابشده یا اشیای رهاشده از ارتفاع، به شکلی رفتار نمیکنند که در نگاه نخست از حرکت زمین انتظار میرود؟ همچنین، شواهد تلسکوپی گالیله لزوماً همه مشکلات نظریه کوپرنیک را حل نمیکردند.
گالیله برای دفاع از دیدگاه خود فقط به دادههای مشاهدهشده تکیه نکرد. او از استدلالهای نظری، تفسیرهای تازه از تجربه، ابزارهای مشاهدهای جدید و شیوههای اقناع بهره گرفت. در روایت فایرابند، برخی از استدلالهای گالیله زمانی مؤثر شدند که نظریه جدید هنوز نمیتوانست به تمام پرسشهای مطرحشده از سوی مخالفان پاسخ قانعکننده بدهد.
از دید فایرابند، این نمونه نشان میدهد که اگر در آن دوره فقط قواعد روششناختی پذیرفتهشده را ملاک قرار میدادیم، شاید نظریه خورشیدمرکزی فرصت کافی برای رشد پیدا نمیکرد.
البته تفسیر تاریخی فایرابند از گالیله همواره مورد توافق مورخان علم نبوده است. منتقدان معتقدند او گاهی نقش استدلال تجربی را کمرنگ و نقش فنون اقناعی یا تخطی از قواعد را پررنگ میکند. بنابراین، نباید تمام روایت او را گزارشی بیمناقشه از تاریخ نجوم دانست.
بااینحال، نکته فلسفی مثال او روشن است: نظریهای که در نهایت به پیشرفت علم کمک میکند، لزوماً در لحظه ظهور خود از تمام معیارهای پذیرفتهشده زمانه پیروی نمیکند.
به همین دلیل، فایرابند معتقد بود تاریخ واقعی علم را نمیتوان به یک الگوی ساده و از پیش تعیینشده از فرضیهسازی، آزمون و رد نظریه فروکاست.
@philosophyofscience
یکی از مهمترین نمونههای تاریخی فایرابند، تحول نجوم در قرن شانزدهم و هفدهم و بهویژه نقش گالیله در دفاع از نظریه خورشیدمرکزی است.
در روایت متعارف تاریخ علم، نیکلاس کوپرنیک نظریهای تازه مطرح کرد، گالیله با مشاهدات تلسکوپی از آن حمایت کرد و سرانجام علم جدید بر جهانبینی زمینمرکزی غلبه یافت. این روایت، پیشرفت علم را عمدتاً نتیجه برتری شواهد تجربی و استدلال عقلانی نشان میدهد.
فایرابند این تصویر را بیش از اندازه سادهشده میدانست. او استدلال میکرد که نظریه خورشیدمرکزی در زمان گالیله با مشکلات تجربی و نظری مهمی روبهرو بود. برای مثال، اگر زمین حرکت میکند، چرا حرکت آن در تجربه روزمره احساس نمیشود؟ چرا اجسام پرتابشده یا اشیای رهاشده از ارتفاع، به شکلی رفتار نمیکنند که در نگاه نخست از حرکت زمین انتظار میرود؟ همچنین، شواهد تلسکوپی گالیله لزوماً همه مشکلات نظریه کوپرنیک را حل نمیکردند.
گالیله برای دفاع از دیدگاه خود فقط به دادههای مشاهدهشده تکیه نکرد. او از استدلالهای نظری، تفسیرهای تازه از تجربه، ابزارهای مشاهدهای جدید و شیوههای اقناع بهره گرفت. در روایت فایرابند، برخی از استدلالهای گالیله زمانی مؤثر شدند که نظریه جدید هنوز نمیتوانست به تمام پرسشهای مطرحشده از سوی مخالفان پاسخ قانعکننده بدهد.
از دید فایرابند، این نمونه نشان میدهد که اگر در آن دوره فقط قواعد روششناختی پذیرفتهشده را ملاک قرار میدادیم، شاید نظریه خورشیدمرکزی فرصت کافی برای رشد پیدا نمیکرد.
البته تفسیر تاریخی فایرابند از گالیله همواره مورد توافق مورخان علم نبوده است. منتقدان معتقدند او گاهی نقش استدلال تجربی را کمرنگ و نقش فنون اقناعی یا تخطی از قواعد را پررنگ میکند. بنابراین، نباید تمام روایت او را گزارشی بیمناقشه از تاریخ نجوم دانست.
بااینحال، نکته فلسفی مثال او روشن است: نظریهای که در نهایت به پیشرفت علم کمک میکند، لزوماً در لحظه ظهور خود از تمام معیارهای پذیرفتهشده زمانه پیروی نمیکند.
به همین دلیل، فایرابند معتقد بود تاریخ واقعی علم را نمیتوان به یک الگوی ساده و از پیش تعیینشده از فرضیهسازی، آزمون و رد نظریه فروکاست.
@philosophyofscience
❤4
فلسفه علم
۶. گالیله و انقلاب علمی: آیا پیشرفت علم همیشه عقلانی و منظم است؟ یکی از مهمترین نمونههای تاریخی فایرابند، تحول نجوم در قرن شانزدهم و هفدهم و بهویژه نقش گالیله در دفاع از نظریه خورشیدمرکزی است. در روایت متعارف تاریخ علم، نیکلاس کوپرنیک نظریهای تازه مطرح…
۷. نوآوری چهارم: ناهمسنجی نظریهها
یکی دیگر از مفاهیم مهم در اندیشه فایرابند، «ناهمسنجی» یا Incommensurability است. این مفهوم در آثار توماس کوهن نیز نقش مهمی دارد، اما فایرابند آن را از مسیر خاص خود توسعه داد.
ناهمسنجی به این مسئله اشاره دارد که نظریههای علمی رقیب گاهی چنان در مفاهیم بنیادی، معنای اصطلاحات و تفسیر تجربه تفاوت دارند که نمیتوان آنها را بهسادگی با یک معیار کاملاً مشترک مقایسه کرد.
فرض کنید دو نظریه درباره حرکت اجسام داریم. در نظریه نخست، مفاهیم حرکت، مکان و زمان معنای مشخصی دارند؛ در نظریه دوم، همین مفاهیم در چارچوبی متفاوت تعریف میشوند. در چنین شرایطی، مقایسه دو نظریه صرفاً به بررسی پاسخهای متفاوت به یک پرسش واحد محدود نمیشود؛ ممکن است خودِ معنای پرسش نیز تغییر کرده باشد.
این مسئله در تاریخ علم بارها مطرح شده است. گذار از فیزیک ارسطویی به فیزیک گالیلهای و نیوتنی را نمیتوان فقط بهصورت جایگزینی چند پاسخ نادرست با چند پاسخ درست توصیف کرد. مفاهیم بنیادی درباره حرکت، سکون، علت و ساختار جهان نیز دستخوش تغییر شدند.
از نظر فایرابند، چنین تغییراتی باعث میشوند که مقایسه نظریهها گاهی پیچیدهتر از آن باشد که یک روششناسی عمومی بتواند آن را بهطور کامل توضیح دهد.
بااینحال، ناهمسنجی به معنای ناممکنبودن هرگونه مقایسه نیست. فایرابند در آثار مختلف خود به این مسئله پرداخت که چگونه میتوان نظریههای متفاوت را با وجود تفاوتهای مفهومیشان ارزیابی کرد. بحث او بیش از آنکه وجود هرگونه معیار عقلانی را انکار کند، علیه این تصور است که معیارهای مقایسه همیشه ثابت، مستقل از نظریه و از پیش تعیینشدهاند.
اهمیت این دیدگاه در آن است که توجه ما را از مقایسه صرفاً منطقی گزارهها به تاریخ مفاهیم علمی، تغییر معنای اصطلاحات و تحول شیوههای تفسیر تجربه جلب میکند.
۸. فایرابند و پوپر: اختلاف بر سر عقلانیت علمی
برای فهم جایگاه فایرابند، مقایسه او با کارل پوپر ضروری است.
پوپر معتقد بود که نظریههای علمی باید ابطالپذیر باشند؛ یعنی بتوان شرایطی را مشخص کرد که در صورت وقوع، نظریه را با مشکل مواجه کنند. از نظر او، علم با حدسهای جسورانه و کوششهای انتقادی برای آزمودن آنها پیشرفت میکند. این رویکرد در برابر تأییدگرایی سادهانگارانه قرار داشت که گمان میکرد نظریهها با جمعآوری شواهد موافق بهتدریج اثبات میشوند.
فایرابند در آغاز از رویکرد پوپر تأثیر پذیرفت، اما بعدها پرسید آیا حتی ابطالپذیری نیز میتواند در همه شرایط، قاعدهای الزامآور باشد.
مشکل از نظر او این بود که نظریههای علمی در عمل ممکن است با شواهد ناسازگار مواجه شوند، بیآنکه دانشمندان فوراً آنها را کنار بگذارند. گاهی خود ابزارهای اندازهگیری، فرضهای کمکی یا تفسیر دادهها محل تردیدند. همچنین ممکن است نظریهای نوظهور در آغاز با شواهد موجود سازگار نباشد، اما بعداً زمینه کشفهای مهمی را فراهم کند.
بنابراین، اگر دانشمند موظف باشد هرگاه با یک مشاهده ناسازگار مواجه شد نظریه خود را کنار بگذارد، ممکن است نظریههای نوآورانه پیش از آنکه فرصت توسعه پیدا کنند، حذف شوند.
تفاوت بنیادی دو متفکر را میتوان چنین بیان کرد:
پوپر: نقد مستمر و آزمونپذیری برای عقلانیت علمی اساسیاند.
فایرابند: حتی قواعد نقد و آزمون نیز باید در پرتو تاریخ واقعی علم و پیامدهایشان ارزیابی شوند و نباید به معیارهایی تغییرناپذیر تبدیل شوند.
@philosophyofscience
یکی دیگر از مفاهیم مهم در اندیشه فایرابند، «ناهمسنجی» یا Incommensurability است. این مفهوم در آثار توماس کوهن نیز نقش مهمی دارد، اما فایرابند آن را از مسیر خاص خود توسعه داد.
ناهمسنجی به این مسئله اشاره دارد که نظریههای علمی رقیب گاهی چنان در مفاهیم بنیادی، معنای اصطلاحات و تفسیر تجربه تفاوت دارند که نمیتوان آنها را بهسادگی با یک معیار کاملاً مشترک مقایسه کرد.
فرض کنید دو نظریه درباره حرکت اجسام داریم. در نظریه نخست، مفاهیم حرکت، مکان و زمان معنای مشخصی دارند؛ در نظریه دوم، همین مفاهیم در چارچوبی متفاوت تعریف میشوند. در چنین شرایطی، مقایسه دو نظریه صرفاً به بررسی پاسخهای متفاوت به یک پرسش واحد محدود نمیشود؛ ممکن است خودِ معنای پرسش نیز تغییر کرده باشد.
این مسئله در تاریخ علم بارها مطرح شده است. گذار از فیزیک ارسطویی به فیزیک گالیلهای و نیوتنی را نمیتوان فقط بهصورت جایگزینی چند پاسخ نادرست با چند پاسخ درست توصیف کرد. مفاهیم بنیادی درباره حرکت، سکون، علت و ساختار جهان نیز دستخوش تغییر شدند.
از نظر فایرابند، چنین تغییراتی باعث میشوند که مقایسه نظریهها گاهی پیچیدهتر از آن باشد که یک روششناسی عمومی بتواند آن را بهطور کامل توضیح دهد.
بااینحال، ناهمسنجی به معنای ناممکنبودن هرگونه مقایسه نیست. فایرابند در آثار مختلف خود به این مسئله پرداخت که چگونه میتوان نظریههای متفاوت را با وجود تفاوتهای مفهومیشان ارزیابی کرد. بحث او بیش از آنکه وجود هرگونه معیار عقلانی را انکار کند، علیه این تصور است که معیارهای مقایسه همیشه ثابت، مستقل از نظریه و از پیش تعیینشدهاند.
اهمیت این دیدگاه در آن است که توجه ما را از مقایسه صرفاً منطقی گزارهها به تاریخ مفاهیم علمی، تغییر معنای اصطلاحات و تحول شیوههای تفسیر تجربه جلب میکند.
۸. فایرابند و پوپر: اختلاف بر سر عقلانیت علمی
برای فهم جایگاه فایرابند، مقایسه او با کارل پوپر ضروری است.
پوپر معتقد بود که نظریههای علمی باید ابطالپذیر باشند؛ یعنی بتوان شرایطی را مشخص کرد که در صورت وقوع، نظریه را با مشکل مواجه کنند. از نظر او، علم با حدسهای جسورانه و کوششهای انتقادی برای آزمودن آنها پیشرفت میکند. این رویکرد در برابر تأییدگرایی سادهانگارانه قرار داشت که گمان میکرد نظریهها با جمعآوری شواهد موافق بهتدریج اثبات میشوند.
فایرابند در آغاز از رویکرد پوپر تأثیر پذیرفت، اما بعدها پرسید آیا حتی ابطالپذیری نیز میتواند در همه شرایط، قاعدهای الزامآور باشد.
مشکل از نظر او این بود که نظریههای علمی در عمل ممکن است با شواهد ناسازگار مواجه شوند، بیآنکه دانشمندان فوراً آنها را کنار بگذارند. گاهی خود ابزارهای اندازهگیری، فرضهای کمکی یا تفسیر دادهها محل تردیدند. همچنین ممکن است نظریهای نوظهور در آغاز با شواهد موجود سازگار نباشد، اما بعداً زمینه کشفهای مهمی را فراهم کند.
بنابراین، اگر دانشمند موظف باشد هرگاه با یک مشاهده ناسازگار مواجه شد نظریه خود را کنار بگذارد، ممکن است نظریههای نوآورانه پیش از آنکه فرصت توسعه پیدا کنند، حذف شوند.
تفاوت بنیادی دو متفکر را میتوان چنین بیان کرد:
پوپر: نقد مستمر و آزمونپذیری برای عقلانیت علمی اساسیاند.
فایرابند: حتی قواعد نقد و آزمون نیز باید در پرتو تاریخ واقعی علم و پیامدهایشان ارزیابی شوند و نباید به معیارهایی تغییرناپذیر تبدیل شوند.
@philosophyofscience
❤4
فلسفه علم
۶. گالیله و انقلاب علمی: آیا پیشرفت علم همیشه عقلانی و منظم است؟ یکی از مهمترین نمونههای تاریخی فایرابند، تحول نجوم در قرن شانزدهم و هفدهم و بهویژه نقش گالیله در دفاع از نظریه خورشیدمرکزی است. در روایت متعارف تاریخ علم، نیکلاس کوپرنیک نظریهای تازه مطرح…
البته پوپر نیز از کاربرد مکانیکی قواعد دفاع نمیکرد و تصویر او از علم پیچیدهتر از یک دستورالعمل ساده بود. اختلاف اصلی این است که فایرابند اعتبار جهانشمول قواعد روششناختی را بسیار رادیکالتر زیر سؤال میبرد
۹. فایرابند و توماس کوهن: شباهتها و تفاوتها
فایرابند و توماس کوهن هر دو بر نقش تاریخ در فهم علم تأکید داشتند. هر دو معتقد بودند تحول علمی را نمیتوان صرفاً با قواعد منطقی ثابت توضیح داد و هر دو به تغییر چارچوبهای مفهومی در جریان انقلابهای علمی توجه کردند.
بااینحال، تفاوتهایی میان آنها وجود دارد.
کوهن در کتاب ساختار انقلابهای علمی توضیح داد که علم در بسیاری از دورهها در چارچوب یک «پارادایم» پیش میرود. دانشمندان مسائل را با مفروضات مشترک حل میکنند تا زمانی که بحرانها و دشواریها زمینه تغییر پارادایم را فراهم کنند.
فایرابند به این نتیجه بسنده نکرد که علم در دورههای مختلف از الگوهای متفاوتی پیروی میکند. او از این مشاهده نتیجه روششناختی گستردهتری گرفت: نباید یک چارچوب ثابت را بر همه فعالیتهای علمی تحمیل کرد و باید برای رقابت دیدگاهها و راههای متفاوت پژوهش فضای بیشتری در نظر گرفت.
بهطور خلاصه، کوهن ساختار تاریخی تحول علم را بررسی میکرد؛ فایرابند از پیچیدگی آن برای نقد اقتدار روششناسی جهانشمول بهره میگرفت.
البته این تفاوت نباید مطلق شود. کوهن نیز منتقد تصویر سادهانگارانه از عقلانیت علمی بود و فایرابند نیز به تحلیل تاریخی دقیق علم علاقه داشت. بااینحال، فایرابند در دفاع از کثرتگرایی و نقد قواعد عمومی، موضعی آشکارتر و تحریکآمیزتر اتخاذ کرد.
@philosophyofscience
۹. فایرابند و توماس کوهن: شباهتها و تفاوتها
فایرابند و توماس کوهن هر دو بر نقش تاریخ در فهم علم تأکید داشتند. هر دو معتقد بودند تحول علمی را نمیتوان صرفاً با قواعد منطقی ثابت توضیح داد و هر دو به تغییر چارچوبهای مفهومی در جریان انقلابهای علمی توجه کردند.
بااینحال، تفاوتهایی میان آنها وجود دارد.
کوهن در کتاب ساختار انقلابهای علمی توضیح داد که علم در بسیاری از دورهها در چارچوب یک «پارادایم» پیش میرود. دانشمندان مسائل را با مفروضات مشترک حل میکنند تا زمانی که بحرانها و دشواریها زمینه تغییر پارادایم را فراهم کنند.
فایرابند به این نتیجه بسنده نکرد که علم در دورههای مختلف از الگوهای متفاوتی پیروی میکند. او از این مشاهده نتیجه روششناختی گستردهتری گرفت: نباید یک چارچوب ثابت را بر همه فعالیتهای علمی تحمیل کرد و باید برای رقابت دیدگاهها و راههای متفاوت پژوهش فضای بیشتری در نظر گرفت.
بهطور خلاصه، کوهن ساختار تاریخی تحول علم را بررسی میکرد؛ فایرابند از پیچیدگی آن برای نقد اقتدار روششناسی جهانشمول بهره میگرفت.
البته این تفاوت نباید مطلق شود. کوهن نیز منتقد تصویر سادهانگارانه از عقلانیت علمی بود و فایرابند نیز به تحلیل تاریخی دقیق علم علاقه داشت. بااینحال، فایرابند در دفاع از کثرتگرایی و نقد قواعد عمومی، موضعی آشکارتر و تحریکآمیزتر اتخاذ کرد.
@philosophyofscience
❤4
فلسفه علم
البته پوپر نیز از کاربرد مکانیکی قواعد دفاع نمیکرد و تصویر او از علم پیچیدهتر از یک دستورالعمل ساده بود. اختلاف اصلی این است که فایرابند اعتبار جهانشمول قواعد روششناختی را بسیار رادیکالتر زیر سؤال میبرد ۹. فایرابند و توماس کوهن: شباهتها و تفاوتها فایرابند…
۱۰. نوآوری پنجم: نقد انحصار معرفتی علم
در آثار متأخر فایرابند، بهویژه کتاب Science in a Free Society در سال ۱۹۷۸، بحث از روششناسی به مسئله جایگاه اجتماعی علم گسترش یافت.
او معتقد بود که علم مدرن در جوامع معاصر گاهی نه فقط بهعنوان یک شیوه قدرتمند شناخت، بلکه بهعنوان مرجعی تقریباً انحصاری برای تعیین حقیقت و تصمیمگیری عمومی تلقی میشود.
فایرابند با این تصور مخالفت داشت که هر مسئله معناداری را میتوان صرفاً با روش علمی حل کرد یا هر نوع دانشی که در قالب علم مدرن قرار نگیرد، باید از ابتدا بیاعتبار شمرده شود.
او به سنتهای فرهنگی، دانش بومی و شیوههای شناختیای توجه داشت که در تاریخ جوامع انسانی شکل گرفتهاند. به اعتقاد او، بسیاری از این سنتها پیش از آنکه بهطور منصفانه بررسی شوند، در برابر علم مدرن فاقد اعتبار فرض میشوند.
این موضع به معنای آن نیست که فایرابند میتوانست اعتبار تجربی همه سنتها را اثبات کند. نکته او این بود که برتری نهادی علم نباید جای ارزیابی انتقادی و مقایسهای ادعاهای معرفتی را بگیرد.
برای مثال، اگر دولت در حوزه سلامت عمومی تصمیمی اتخاذ میکند، علم پزشکی باید نقشی اساسی داشته باشد؛ اما در نگاه فایرابند، نباید صرفِ عنوان «علمی» باعث شود درباره مبانی، محدودیتها و پیامدهای اجتماعی تصمیم پرسش نکنیم. همچنین، تجربههای تاریخی و فرهنگی مردم نباید صرفاً به دلیل تعلقنداشتن به نهادهای علمی از گفتوگو حذف شوند.
بااینحال، از دیدگاه او نمیتوان نتیجه گرفت که پزشکی مبتنی بر شواهد و هر روش درمانی سنتی از اعتبار یکسان برخوردارند. ادعاهای مربوط به اثربخشی درمان باید با توجه به شواهد مربوط به ایمنی و کارایی بررسی شوند. دفاع فایرابند از تنوع معرفتی، بهخودیخود دلیلی برای کنارگذاشتن معیارهای تجربی نیست.
اهمیت سیاسی دیدگاه او در این است که میپرسد چه کسی حق دارد درباره دانش معتبر تصمیم بگیرد و رابطه میان تخصص علمی، نهادهای قدرت و آزادی شهروندان چگونه باید تنظیم شود.
@philosophyofscience
در آثار متأخر فایرابند، بهویژه کتاب Science in a Free Society در سال ۱۹۷۸، بحث از روششناسی به مسئله جایگاه اجتماعی علم گسترش یافت.
او معتقد بود که علم مدرن در جوامع معاصر گاهی نه فقط بهعنوان یک شیوه قدرتمند شناخت، بلکه بهعنوان مرجعی تقریباً انحصاری برای تعیین حقیقت و تصمیمگیری عمومی تلقی میشود.
فایرابند با این تصور مخالفت داشت که هر مسئله معناداری را میتوان صرفاً با روش علمی حل کرد یا هر نوع دانشی که در قالب علم مدرن قرار نگیرد، باید از ابتدا بیاعتبار شمرده شود.
او به سنتهای فرهنگی، دانش بومی و شیوههای شناختیای توجه داشت که در تاریخ جوامع انسانی شکل گرفتهاند. به اعتقاد او، بسیاری از این سنتها پیش از آنکه بهطور منصفانه بررسی شوند، در برابر علم مدرن فاقد اعتبار فرض میشوند.
این موضع به معنای آن نیست که فایرابند میتوانست اعتبار تجربی همه سنتها را اثبات کند. نکته او این بود که برتری نهادی علم نباید جای ارزیابی انتقادی و مقایسهای ادعاهای معرفتی را بگیرد.
برای مثال، اگر دولت در حوزه سلامت عمومی تصمیمی اتخاذ میکند، علم پزشکی باید نقشی اساسی داشته باشد؛ اما در نگاه فایرابند، نباید صرفِ عنوان «علمی» باعث شود درباره مبانی، محدودیتها و پیامدهای اجتماعی تصمیم پرسش نکنیم. همچنین، تجربههای تاریخی و فرهنگی مردم نباید صرفاً به دلیل تعلقنداشتن به نهادهای علمی از گفتوگو حذف شوند.
بااینحال، از دیدگاه او نمیتوان نتیجه گرفت که پزشکی مبتنی بر شواهد و هر روش درمانی سنتی از اعتبار یکسان برخوردارند. ادعاهای مربوط به اثربخشی درمان باید با توجه به شواهد مربوط به ایمنی و کارایی بررسی شوند. دفاع فایرابند از تنوع معرفتی، بهخودیخود دلیلی برای کنارگذاشتن معیارهای تجربی نیست.
اهمیت سیاسی دیدگاه او در این است که میپرسد چه کسی حق دارد درباره دانش معتبر تصمیم بگیرد و رابطه میان تخصص علمی، نهادهای قدرت و آزادی شهروندان چگونه باید تنظیم شود.
@philosophyofscience
❤5