پشت پرده ها
104K subscribers
93.7K photos
115K videos
2.96K files
4.76K links
پشت پرده‌های تاریخ و رویدادها،آگاهی ملت، راه نجات، آنچه نمی خواهند ما بدانیم

*پوشش۲۴ساعته انقلاب ایران*

@ShemiraniSaied
تماس با ما
گزارشهای خود را به صورت فیلم کوتاه و آوا ارسال کنید
پیام‌ها در کانال سعید شمیرانی و گزارشهادر پشت پرده‌ها قرار خواهد گرفت
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چندی پیش با خبر شدم که یکی‌ از دلاوران و فداییان ایران را از دست دادیم

حکومت جنایتکار اسلامی او را به قتل رساند

امروز به قسمتی‌ از پیام‌های آسلان این دلاور مرد میپردازم

یادت همیشه با ما خواهد ماند


فرمانده من آسلان از سال ۹۵ به عنوان سرباز فداییان ایران در خدمت بوده و هستم

درود بر شما فرمانده عزیز ❤️
من یکی از سربازان فداییان ایران هستم و تا به امروز وفادار به کشورم و ملت ایران در کنار دیگر همرزمان به فرماندهی مردی خردمند چون جناب شمیرانی به مبارزه و آگاهی مردم پرداختیم 🦁🌞
ما ادامه داریم

درود فرمانده
۲۶ اردیبهشت سالی که فراخوان دادید بهترین برگ برنده برای ملت ایران در مقابل دیکتاتور ظالم بود!
پس ملت ایران این بار نباید بار دیگر اشتباهات گذشته را تکرار کنند و در خانه شعار پوچ دهند
باید از این موقعیت به نفع آزادی ایران و خودمان از دست دژخیمان استفاده کنیم .
#من_رای_نمیدهم
این بار این شعار را در کف خیابان فریاد خواهیم زد.

درود بر شما جناب شمیرانی فرمانده گران‌قدر فدایان ایران عزیز 🩵🦁🌞

من یک خاطره را برای شما ارسال می‌کنم امیدوارم آن را درون کانال قرار دهید
سپاس

عنوان: ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۲، ساعت ۵ عصر – فریادی در فلکه مرکزی

تاریخ: دوشنبه، ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۲
ساعت: ۱۷:۰۰
مکان: فلکه مرکزی، میدان اصلی شهر

میدان شلوغ بود. مردم در رفت‌وآمد. مثل همیشه بی‌خبر، درگیر روزمرگی.
اما آن روز، لحظه‌ای از حقیقت رخ داد—لحظه‌ای که دیگر نمی‌شد چشم بست و عبور کرد.

مأمورهای امنیتی، با بی‌رحمی، یک جوان را گرفته بودند و با ضرب و شتم می‌بردندش.
مردم فقط نگاه می‌کردند. اما من نمی‌توانستم فقط تماشاچی باشم.

گوشی‌ام را درآوردم و چند عکس گرفتم. این صحنه باید ثبت می‌شد.
اما غرق در همان لحظه شدم و اطراف را ندیدم.
مخبرها دیده بودند. گزارش داده بودند.

مأمورها آمدند جلو.
گفتند: «چرا عکس می‌گیری؟»
و من جواب دادم: «درون شهر هستم؛ این‌جا که پادگان نظامی نیست!»

در همین شلوغی، همان جوان توانست فرار کند.
اما گوشی‌ام را از دستم گرفتند.
و من دیگر سکوت نکردم.

با صدایی بلند فریاد زدم:
«از جان مردم چه می‌خواهید؟ چرا حتی کم‌ترین حق آزادی را بسته‌اید؟»

آن‌ها با شوکر برقی به کلیه‌ام زدند، با اسپری فلفل چشمم را سوزاندند، با باتوم به بدنم کوبیدند.
اما صدایم را نتوانستند بزنند.

مردم فقط نگاه می‌کردند.
من اما، در اولین فرصت، زخمی ولی بیدار، فرار کردم.
نه برای نجات خودم—برای حفظ صدا.
برای ثبت حقیقت.
برای رساندن این روایت به آن روزی که حکومت دموکراتیک و سکولار در این سرزمین برپا شود.

من آن روز را با جزئیات در دفترم نوشتم:
دوشنبه، ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۲، ساعت پنج عصر، فلکه مرکزی.
نه فراموش می‌کنم.
نه می‌بخشم.
نه عقب می‌نشینم.
پاینده باد ایران و جاوید باد شاه 💙❤️🦁

تماس های زیادی از اطلاعات شهرضا بهم میدند و می‌گوید که زهرا موسوی از شما شکایت کرده زهرا موسوی خواهر زن من است ولی من بیشتر به یک افسر اطلاعات که پسر عمه من است مشکوک هستم و چند روز پیش بهم زنگ زد و گفت ک..ت را پاره میکنم
این مزدور قبلاً هم در شهرضا شناسایی شده است به اسم سروان شهرام همتی!!
179😢57🕊18👏3🤬2🤷‍♀1🔥1🙏1