انتشارات ققنوس
در #سیامین_نمایشگاه_کتاب_تهران رونمایی از دومین رمان نویسنده #من_خنگ_ترین_دختر_رو_زمینم از اتوبوس پیاده میشم. میام وامیستم زیر پل عابر، روبروی میدون انقلاب. قراره ثریا بیاد همین جا. .. @qoqnoospub
در #سیامین_نمایشگاه_کتاب_تهران
رونمایی از دومین رمان نویسنده #من_خنگ_ترین_دختر_رو_زمینم
از اتوبوس پیاده میشم. میام وامیستم زیر پل عابر، روبروی میدون انقلاب. قراره ثریا بیاد همین جا. حالا معلوم نیست چقدر باید اینجا منتظر خانوم باشم. ممکنه مثلن تو راه یه پسری رو ببینه بعد خوشش بیاد بعد انقدر ادا دربیاره که پسره خودشم نفهمه چش شده ولی بیاد به ثریا شماره بده، خودشم بعدن هرچی فکر کنه نفهمه چرا رفته به ثریا شماره داده. بعد ثریا اگه خیلی خوشش اومده باشه یادش میره با من قرار داره برمیگرده میره خونه به پسره زنگ میزنه. ثریا همچین آدمیه. صداشم پشت تلفن یجوریه که...نمیدونم چجوری ولی پسرا بهش گفتن صداش یجوریه که آدمو مست میکنه. یعنی پسرارو. من که اصلن سر درد میگیرم اگه زیاد حرف بزنم با ثریا. چه تفلنی چه....یکی محکم میخوره بهم. نزدیکه بیوفتم تو جوب برمیگردم. ثریاس. ثریا محکم بغلم میکنه های های گریه میکنه.
#پیاده_روهای_پارک_لاله_سکوی_دوم
#رویا_هدایتی
#هیلا
#داستان #داستان_ایرانی #گروه_انتشاراتی_ققنوس
@qoqnoospub
رونمایی از دومین رمان نویسنده #من_خنگ_ترین_دختر_رو_زمینم
از اتوبوس پیاده میشم. میام وامیستم زیر پل عابر، روبروی میدون انقلاب. قراره ثریا بیاد همین جا. حالا معلوم نیست چقدر باید اینجا منتظر خانوم باشم. ممکنه مثلن تو راه یه پسری رو ببینه بعد خوشش بیاد بعد انقدر ادا دربیاره که پسره خودشم نفهمه چش شده ولی بیاد به ثریا شماره بده، خودشم بعدن هرچی فکر کنه نفهمه چرا رفته به ثریا شماره داده. بعد ثریا اگه خیلی خوشش اومده باشه یادش میره با من قرار داره برمیگرده میره خونه به پسره زنگ میزنه. ثریا همچین آدمیه. صداشم پشت تلفن یجوریه که...نمیدونم چجوری ولی پسرا بهش گفتن صداش یجوریه که آدمو مست میکنه. یعنی پسرارو. من که اصلن سر درد میگیرم اگه زیاد حرف بزنم با ثریا. چه تفلنی چه....یکی محکم میخوره بهم. نزدیکه بیوفتم تو جوب برمیگردم. ثریاس. ثریا محکم بغلم میکنه های های گریه میکنه.
#پیاده_روهای_پارک_لاله_سکوی_دوم
#رویا_هدایتی
#هیلا
#داستان #داستان_ایرانی #گروه_انتشاراتی_ققنوس
@qoqnoospub
کریک گفت:"قورباغه نر تو فصل جفتگیری تا جون داره سروصدا راه می ندازه.ماده ها جذب قوی ترین و بم ترین صدا می شن,چون نشون دهنده قوی ترین قورباغه با برترین ژن هاست.طبق تحقیقات قورباغه های نر کوچیک کشف می کنن که اگه برن تو مجراهای فاضلاب اون مجراها با لوله ها درست مثل تقویت کننده صوتی عمل می کنن و این طوری قورباغه های کوچیک خیلی بزرگتر از اونچه هستن به نظر می رسن."
جیمی گفت:"خوب که چی؟"
کریک گفت:"خوب هنر برای هنرمندا همین حکم رو داره.یه لوله خالی.یه تقویت کننده صوتی.به وسیله برای این که تق ماده هارو بزنن."
"این تشیبه تو در مورد هنرمندای ماده جوابگو نیست.اونا برای این که ترتیب کسی رو بدن وارد هنر نمی شن..."
کریک گفت:"هنرمندای ماده به لحاظ بیولوژیکی معیوب و نارسن.چطور تا حالا اینو نفهمیدی؟"
#اوریکس_و_کریک
#مارگارت_اتوود
#ققنوس
@qoqnoospub
جیمی گفت:"خوب که چی؟"
کریک گفت:"خوب هنر برای هنرمندا همین حکم رو داره.یه لوله خالی.یه تقویت کننده صوتی.به وسیله برای این که تق ماده هارو بزنن."
"این تشیبه تو در مورد هنرمندای ماده جوابگو نیست.اونا برای این که ترتیب کسی رو بدن وارد هنر نمی شن..."
کریک گفت:"هنرمندای ماده به لحاظ بیولوژیکی معیوب و نارسن.چطور تا حالا اینو نفهمیدی؟"
#اوریکس_و_کریک
#مارگارت_اتوود
#ققنوس
@qoqnoospub
نامزد سیزدهمین دوره
#جایزه_داستان_متفاوت #واو
#من_آلیس_نیستم_ولی_اینجا_خیلی_عجیبه
با شتاب جهت نگاهم را میاندازم به باغچۀ پشت سرش... چشمم میخورد به رُزی که زیادی رسیده و...
@qoqnoospub
#جایزه_داستان_متفاوت #واو
#من_آلیس_نیستم_ولی_اینجا_خیلی_عجیبه
با شتاب جهت نگاهم را میاندازم به باغچۀ پشت سرش... چشمم میخورد به رُزی که زیادی رسیده و...
@qoqnoospub
من ازخودم هم خسته شدهام،
حوصلهام رااز دست دادهام
دلم داردمیپوسد.چه تنهایی عجیبی!
پدرخیال می کرد آدم وقتی درحجرهی خودش تنهاباشدتنهاست.نمیدانست که تنهایی رافقط درمیانجمعمیشودحس کرد
@qoqnoospub
حوصلهام رااز دست دادهام
دلم داردمیپوسد.چه تنهایی عجیبی!
پدرخیال می کرد آدم وقتی درحجرهی خودش تنهاباشدتنهاست.نمیدانست که تنهایی رافقط درمیانجمعمیشودحس کرد
@qoqnoospub
زندگی ات بلانقصان ، کامل و بی کم و کاست است .
یا چنین تصور می کنی .
با عادت ها کنار می آیی و اسیر تکرارها می شوی .
گمان می کنی همان طور که تا امروز زندگی کرده ای ، از این به بعد هم زندگی خواهی کرد ،
بعد ، در لحظه ای نامنتظر ، کسی می آید شبیه هیچ کس دیگر .
خودت را در آینه ی این انسان نو می بینی .
آینه ای سحرآمیز است
او ؛ نه آنچه داری ، بلکه آنچه نداری ، آن را نشانت می دهد .
و تو می فهمی که سال های سال ، در اصل ، همیشه با نوعی احساس نقصان زندگی کرده ای و در حسرت چیزی ناشناخته بوده ای .
حقیقت مثل سیلی به صورتت می خورد .
این شخص که خلاء درونت را نشانت می دهد ، ممکن است پیری ، استادی ، دوستی ، رفیقی ، همسری یا گاه کودکی باشد .
مهم این است روحی را بیابی که کاملت می کند .
#ملت_عشق
#الیف_شافاک
#ارسلان_فصیحی
@qoqnoospub
یا چنین تصور می کنی .
با عادت ها کنار می آیی و اسیر تکرارها می شوی .
گمان می کنی همان طور که تا امروز زندگی کرده ای ، از این به بعد هم زندگی خواهی کرد ،
بعد ، در لحظه ای نامنتظر ، کسی می آید شبیه هیچ کس دیگر .
خودت را در آینه ی این انسان نو می بینی .
آینه ای سحرآمیز است
او ؛ نه آنچه داری ، بلکه آنچه نداری ، آن را نشانت می دهد .
و تو می فهمی که سال های سال ، در اصل ، همیشه با نوعی احساس نقصان زندگی کرده ای و در حسرت چیزی ناشناخته بوده ای .
حقیقت مثل سیلی به صورتت می خورد .
این شخص که خلاء درونت را نشانت می دهد ، ممکن است پیری ، استادی ، دوستی ، رفیقی ، همسری یا گاه کودکی باشد .
مهم این است روحی را بیابی که کاملت می کند .
#ملت_عشق
#الیف_شافاک
#ارسلان_فصیحی
@qoqnoospub
اولش رنج می کشی ، یه خورده بیشتر یا یه خورده کمتر ...
بعد جدایی ها برات عادی می شن ، زندگی همینه دیگه !
جدایی پشت جدایی ... زندگی جمع شدن نیست ، جدا شدنه ...
#آب_سوخته
#کارلوس_فوئنتس
#علیاکبر_فلاحی
#انتشارات_ققنوس
@qoqnoospub
بعد جدایی ها برات عادی می شن ، زندگی همینه دیگه !
جدایی پشت جدایی ... زندگی جمع شدن نیست ، جدا شدنه ...
#آب_سوخته
#کارلوس_فوئنتس
#علیاکبر_فلاحی
#انتشارات_ققنوس
@qoqnoospub
از تمام آن چیزهایی که خولیان نوشته, جمله ای که بیش از تمام جملاتش به دلم نشسته و همیشه با من بوده , این است که تا وقتی آیندگان ما را به خاطر داشته باشند, ما زنده خواهیم بود...
#سایه_باد
@qoqnoospub
#سایه_باد
@qoqnoospub
انتشارات ققنوس
از تمام آن چیزهایی که خولیان نوشته, جمله ای که بیش از تمام جملاتش به دلم نشسته و همیشه با من بوده , این است که تا وقتی آیندگان ما را به خاطر داشته باشند, ما زنده خواهیم بود... #سایه_باد @qoqnoospub
از تمام آن چیزهایی که خولیان نوشته, جمله ای که بیش از تمام جملاتش به دلم نشسته و همیشه با من بوده , این است که تا وقتی آیندگان ما را به خاطر داشته باشند, ما زنده خواهیم بود. مثل همان حسی که من سال ها پیش از دیدن خولیان نسبت به او داشتم, در مورد تو نیز احساس می کنم که می شناسمت و اینکه اگر بتوانم به کسی اعتماد کنم, آن شخص تویی. مرا به یاد داشته باش, دنیل, حتی اگر شده در خفا و در گوشه ای از قلبت. نگذار به فراموشی سپرده شوم.
#بخشی_از_کتاب
#سایه_باد
#رمان #ادبیات_جهان
@qoqnoospub
#بخشی_از_کتاب
#سایه_باد
#رمان #ادبیات_جهان
@qoqnoospub
انتشارات ققنوس
#پدرو_پارامو #خوان_رولفو ترجمه #احمد_گلشیری @qoqnoospub
از گروه #داستان_ایرانی
مرتضی احمدی نجات:
پدرو پارامو/خوان رولفو/ترجمه احمد گلشیری/نشر آفرینگان
زمان داستان در اوایل قرن بیستم است.در طلوع انقلاب های مکرر مکزیک.پیدایش و سقوط پدروپارامو به طور دقیق بر عوامل تاریخی متکی است.
خوان رولفو می گوید:مکان داستان مکان داستان در استان خالیسکو یکی از استانهای مکزیک است اما در حقیقت نماد واقعی سرزمین مکزیک نیز هست.
پدروپارامو نمونه مالک متوسطی است که در خالیسکو می زیست،از در آمد زمین گذران عمر می کرد و خود بر انها نظارت مستقیم داشت و احتمالا دوش به دوش کارگرانش کار می کرد.با این همه در درنده خویی دست کمی از مالکان نداشت. از گذشته های دور،زمینی را به نام مدیا لونا(نیمه ماه) از پدرش به ارث برده است.پدرو پارامو بعد از مرگش پدرش قدرت را در دست می گیرد و با برخورداری از قدرت مطلق زمینداران را یا می خرد و یا مورد تعقیب قرار می دهد و یا از میدان به در می کند،جعل اسناد می کند و هر جا لازم باشد زور و خشونت را به کار می گیرد.
اما دیری نمی پاید که زوال قدرتش با مرگ پسرش آغاز می شود.میگل،پسر شریری که در هفده سالگی دست به آدم کشی می زند و به دلیل نفوذ پدرش از زندان رهایی یافته است در سپیده دم یکی از شب های ولگردی اش در سر راه خانه از اسب می افتد و جان می دهد و همین امر پایان کار پدروپاراموست.جایی که می گوید"دارم تاوان پس می دهم"
سرانجام آنچه پدروپارمو را از پای در می آورد خیال است.خیالی که به صورت عشقی ناممکن نسبت به سوسونا سان خان تبلور پیدا می کند و به زور زن پدروپارامو می شود و تشنج های شبانه زن را از پا در می اورد و پدروپارامو دستور می دهد سه روز ناقوس کلیسا زا بنوازند.او روزها در جاده ای که سوسونا را برای خاکسپاری برده اند خسته و سرخورده مرگ را انتظار می کشد و سرانجام توسط چاقویی که یکی از روستاییان در قلبش فرو می کند مرگ را در آغوش می کشد.
@qoqnoospub
مرتضی احمدی نجات:
پدرو پارامو/خوان رولفو/ترجمه احمد گلشیری/نشر آفرینگان
زمان داستان در اوایل قرن بیستم است.در طلوع انقلاب های مکرر مکزیک.پیدایش و سقوط پدروپارامو به طور دقیق بر عوامل تاریخی متکی است.
خوان رولفو می گوید:مکان داستان مکان داستان در استان خالیسکو یکی از استانهای مکزیک است اما در حقیقت نماد واقعی سرزمین مکزیک نیز هست.
پدروپارامو نمونه مالک متوسطی است که در خالیسکو می زیست،از در آمد زمین گذران عمر می کرد و خود بر انها نظارت مستقیم داشت و احتمالا دوش به دوش کارگرانش کار می کرد.با این همه در درنده خویی دست کمی از مالکان نداشت. از گذشته های دور،زمینی را به نام مدیا لونا(نیمه ماه) از پدرش به ارث برده است.پدرو پارامو بعد از مرگش پدرش قدرت را در دست می گیرد و با برخورداری از قدرت مطلق زمینداران را یا می خرد و یا مورد تعقیب قرار می دهد و یا از میدان به در می کند،جعل اسناد می کند و هر جا لازم باشد زور و خشونت را به کار می گیرد.
اما دیری نمی پاید که زوال قدرتش با مرگ پسرش آغاز می شود.میگل،پسر شریری که در هفده سالگی دست به آدم کشی می زند و به دلیل نفوذ پدرش از زندان رهایی یافته است در سپیده دم یکی از شب های ولگردی اش در سر راه خانه از اسب می افتد و جان می دهد و همین امر پایان کار پدروپاراموست.جایی که می گوید"دارم تاوان پس می دهم"
سرانجام آنچه پدروپارمو را از پای در می آورد خیال است.خیالی که به صورت عشقی ناممکن نسبت به سوسونا سان خان تبلور پیدا می کند و به زور زن پدروپارامو می شود و تشنج های شبانه زن را از پا در می اورد و پدروپارامو دستور می دهد سه روز ناقوس کلیسا زا بنوازند.او روزها در جاده ای که سوسونا را برای خاکسپاری برده اند خسته و سرخورده مرگ را انتظار می کشد و سرانجام توسط چاقویی که یکی از روستاییان در قلبش فرو می کند مرگ را در آغوش می کشد.
@qoqnoospub
اَه من العشق! قبل از عشق بعد از عشق.. عشق قدیمی ترین و پابرجاترین سنت روی زمین است. عاشق رانده می شود؛ اما نمی راند. عاشق آزار می بیند اما آزارش به مورچه هم نمی رسد.
عاشق که شدی می فهمی، دلت به کیسه ای مخملی تبدیل می شود، درونش گلوله ای ابریشمی؛ با این دلِ نازک نمی توانی کسی را برنجانی. به صف عشاق می پیوندی. نترس! در عشق که فنا شوی تعاریف ظاهری و مقوله های ذهنی دود می شود و میرود به هوا. از آن نقطه به بعدِ چیزی به نام «من» نمی ماند. تمامِ منیّت می شود صفری بزرگ. آن جا نه شریعت می ماند، نه طریقت، نه معرفت. فقط و فقط حقیقت است که می ماند.
#ملت_عشق
#الیف_شافاک
@qoqnoospub
عاشق که شدی می فهمی، دلت به کیسه ای مخملی تبدیل می شود، درونش گلوله ای ابریشمی؛ با این دلِ نازک نمی توانی کسی را برنجانی. به صف عشاق می پیوندی. نترس! در عشق که فنا شوی تعاریف ظاهری و مقوله های ذهنی دود می شود و میرود به هوا. از آن نقطه به بعدِ چیزی به نام «من» نمی ماند. تمامِ منیّت می شود صفری بزرگ. آن جا نه شریعت می ماند، نه طریقت، نه معرفت. فقط و فقط حقیقت است که می ماند.
#ملت_عشق
#الیف_شافاک
@qoqnoospub
انتشارات ققنوس
@qoqnoospub
#رحیم_رستمی
...از اتوبوس پیاده میشوم . اولین کسی را که میبینم به من لبخند میزند . پیرمردی است ژولیده با دندانهایی درشت . « کجا میری دخترم ؟ خسته نباشی .» سوار میشوم و چمدانم را صندلی عقب میگذارد .از تهران که راه افتادیم دل درد گرفتم . میگویم :« میدان امام ، خیابان شهید صدوقی ، کوچهء شهید غفاری...
مجموعه ای در سه قسمت به نام های چشم های سیاه ، مگر می شود قابیل ، هابیل را کشته باشد ؟ و سوم دی ماه در سال 1391 نوشته ی عالیه عطایی .در یکی از بهترین داستان این مجموعه به نام بهترین دوست من ، نویسنده فرم عالی را برای داستان انتخاب نموده است . توصیفِ معماری و اشکال هندسی ، گویا شخصیتی متفاوت در متن ایجاد کرده است .لحن داستان نیز گویا تابعِ اشکال و معماری است .( در ابتدای داستان ) . ..در ورودی همیشه باز بود و به نسبت سر در عمارت ، کوچک و بی تناسب . انگار زورکی به عمارت وصله شده و هیچ کس سعی نکرده بود به در...
مجموعه ای که پیشنهاد میشود آن را دوستان داستان نویس با دقت بخوانند .
#کی_چی_خونده
@qoqnoospub
...از اتوبوس پیاده میشوم . اولین کسی را که میبینم به من لبخند میزند . پیرمردی است ژولیده با دندانهایی درشت . « کجا میری دخترم ؟ خسته نباشی .» سوار میشوم و چمدانم را صندلی عقب میگذارد .از تهران که راه افتادیم دل درد گرفتم . میگویم :« میدان امام ، خیابان شهید صدوقی ، کوچهء شهید غفاری...
مجموعه ای در سه قسمت به نام های چشم های سیاه ، مگر می شود قابیل ، هابیل را کشته باشد ؟ و سوم دی ماه در سال 1391 نوشته ی عالیه عطایی .در یکی از بهترین داستان این مجموعه به نام بهترین دوست من ، نویسنده فرم عالی را برای داستان انتخاب نموده است . توصیفِ معماری و اشکال هندسی ، گویا شخصیتی متفاوت در متن ایجاد کرده است .لحن داستان نیز گویا تابعِ اشکال و معماری است .( در ابتدای داستان ) . ..در ورودی همیشه باز بود و به نسبت سر در عمارت ، کوچک و بی تناسب . انگار زورکی به عمارت وصله شده و هیچ کس سعی نکرده بود به در...
مجموعه ای که پیشنهاد میشود آن را دوستان داستان نویس با دقت بخوانند .
#کی_چی_خونده
@qoqnoospub
از كسي كه ميگويد:
"شما را دوست دارم"
اما براي به دست آوردنتان تلاشي نميكند
راحت بگذريد...
زمان چيزي را درست نميكند
فقط چيزهايي را ميگيرد
كه سالها بعد قلبتان را به كشتن مي دهد !
@qoqnoospub
"شما را دوست دارم"
اما براي به دست آوردنتان تلاشي نميكند
راحت بگذريد...
زمان چيزي را درست نميكند
فقط چيزهايي را ميگيرد
كه سالها بعد قلبتان را به كشتن مي دهد !
@qoqnoospub
مشکل اینجاست که بسیاری از ما این گونه زندگی می کنیم که یک پایمان محکم در گذشته است و دیگری با تردید در آینده، و هرگز در همین لحظه زندگی نمی کنیم. ما در مورد هرچیزی(فرزندان، سلامتی، خانواده و شغل) درگیر افسوس همیشگی و نصایح تاریخ گذشته و نگرانی، اضطراب و ترس درباره حوادث آینده هستیم.
#برتری_خفیف
#جف_اولسون
#لطیف_احمدپور
#ققنوس
@qoqnoospub
#برتری_خفیف
#جف_اولسون
#لطیف_احمدپور
#ققنوس
@qoqnoospub
انتشارات ققنوس
در #سیامین_نمایشگاه_کتاب_تهران رونمایی از #عکس_خصوصی #علیرضا_رحیمینژاد #گروه_انتشاراتی_ققنوس #يك_كتاب_بيشتر_بخوانيم #نمايشگاه_بين_المللي_كتاب_تهران #نمايشگاه_كتاب #شهر_آفتاب @qoqnoospub
#عکس_خصوصی
کودکی وارد دفتر شد،جعبه چوبی مستطیلی در دست ، تقسیم شده به چهار قسمت مساوی؛ قالبهایی برای خشتزنی .هوشنگ براق شد .پای استخوانی کودک از زانو به پایین جوی خون بود .بابک نگاهش را برگرداند.هوشنگ صیحه کشید:"این چرا این طوریه؟" سرباز خطاکار به لکنت افتاد .دست روی شانه کودک گذاشت و او را با خود برد . کودک مُرد! یک هفته بعد.جسدش را در گودالی عمیق پیدا کردند، زیر تلی از لاستیکهای مستهلک و پلاستیکهای مستعمل. کشته بودندش .
@qoqnoospub
کودکی وارد دفتر شد،جعبه چوبی مستطیلی در دست ، تقسیم شده به چهار قسمت مساوی؛ قالبهایی برای خشتزنی .هوشنگ براق شد .پای استخوانی کودک از زانو به پایین جوی خون بود .بابک نگاهش را برگرداند.هوشنگ صیحه کشید:"این چرا این طوریه؟" سرباز خطاکار به لکنت افتاد .دست روی شانه کودک گذاشت و او را با خود برد . کودک مُرد! یک هفته بعد.جسدش را در گودالی عمیق پیدا کردند، زیر تلی از لاستیکهای مستهلک و پلاستیکهای مستعمل. کشته بودندش .
@qoqnoospub