انتشارات ققنوس
http://www.ibna.ir/fa/doc/report/258646/ @qoqnoospub
طول رمان کوشش میشود که این فردوس شرقی یکبار دیگر ساخته شود اما این اتفاق نمی افتد.
وی در ادامه درباره تازهترین اثر خود تصریح کرد: تازهترین کتاب من «در طویله دنیا» نام دارد. این یک اصطلاح عرفانی است که در تذکرهالاولیا هم آمده است. به نظر من هدف همه باید فاصله گرفتن از ابتذال باشد. ما همواره با ابتذال روبهرو هستیم از جنبههای مختلفی مانند،سیاسی،فرهنگی و رسانهای. نمیتوانیم کاملا آن را از بین ببریم. اما مبارزه ما با ابتذال فاصله ما را با آن بیشتر میکند. نمونه خوب این مساله سرمایهداری جهانی است که نوعی از هنر و ادبیات را ترویج و به نوعی راه ملتها و اعتقاداتشان را تعیین میکند. در مقابل مردم هم مقصر نیستند چرا که مگر چه چیزی به آنها داده شده که دارای تشخیص و تمیز هنری بشوند و بتوانند که بهترین را انتخاب کنند. در عرصه فرهنگ نوعی سلیقه مبتذل رایج است. با حذفیات جلوی تفکر خلاق گرفته میشود و ابتذال رواج مییابد. بنا بر دلایلی که می ترسیدم از اسم رمان برداشت بد شود،نام آن را به «در این تیمارخانه» تغییر دادهام.
مجابی درباره رمان «گفتن در عین نگفتن» توضیح داد: من دوست دارم هر طور که دلم میخواهد بنویسم و هیچ وقت دغدغهام این نبوده که طوری بنویسم که به راحتی مجوز بگیرم. تولد این رمان مانند تولد کودکی ناخواسته بود. اسم اول آن «تبانه های شبانه» بود که حس کردم شاید اسمش برای مخاطب مانوس نباشد و تغییرش دادم.
جواد مجابی در انتهای نشست مختصری درباره تجربیات خود از نمایشنامه و فیلمنامهنویسی گفت و از انتشارات ققنوس و دوستان صمیمی خود تشکر کرد.
وی در ادامه درباره تازهترین اثر خود تصریح کرد: تازهترین کتاب من «در طویله دنیا» نام دارد. این یک اصطلاح عرفانی است که در تذکرهالاولیا هم آمده است. به نظر من هدف همه باید فاصله گرفتن از ابتذال باشد. ما همواره با ابتذال روبهرو هستیم از جنبههای مختلفی مانند،سیاسی،فرهنگی و رسانهای. نمیتوانیم کاملا آن را از بین ببریم. اما مبارزه ما با ابتذال فاصله ما را با آن بیشتر میکند. نمونه خوب این مساله سرمایهداری جهانی است که نوعی از هنر و ادبیات را ترویج و به نوعی راه ملتها و اعتقاداتشان را تعیین میکند. در مقابل مردم هم مقصر نیستند چرا که مگر چه چیزی به آنها داده شده که دارای تشخیص و تمیز هنری بشوند و بتوانند که بهترین را انتخاب کنند. در عرصه فرهنگ نوعی سلیقه مبتذل رایج است. با حذفیات جلوی تفکر خلاق گرفته میشود و ابتذال رواج مییابد. بنا بر دلایلی که می ترسیدم از اسم رمان برداشت بد شود،نام آن را به «در این تیمارخانه» تغییر دادهام.
مجابی درباره رمان «گفتن در عین نگفتن» توضیح داد: من دوست دارم هر طور که دلم میخواهد بنویسم و هیچ وقت دغدغهام این نبوده که طوری بنویسم که به راحتی مجوز بگیرم. تولد این رمان مانند تولد کودکی ناخواسته بود. اسم اول آن «تبانه های شبانه» بود که حس کردم شاید اسمش برای مخاطب مانوس نباشد و تغییرش دادم.
جواد مجابی در انتهای نشست مختصری درباره تجربیات خود از نمایشنامه و فیلمنامهنویسی گفت و از انتشارات ققنوس و دوستان صمیمی خود تشکر کرد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مروری کوتاه بر جشن امضا و رونمایی از «گفتن در عین نگفتن»؛ تازهترین رمان #جواد_مجابی
چهارشنبه، شانزدهم اسفند نودوشش
شهرکتاب دانشگاه
@qoqnoospub
چهارشنبه، شانزدهم اسفند نودوشش
شهرکتاب دانشگاه
@qoqnoospub
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📖🎧 معرفی نسخه کاغذی و صوتی کتاب #دالان_بهشت ، اثر نازی صفوی در برنامه حالا خورشید
#ققنوس
#آوانامه
@qoqnoospub
#ققنوس
#آوانامه
@qoqnoospub
انتشارات ققنوس
با ما همراه باشيد #يكشنبه_از_ققنوس_بشنويد @qoqnoospub
استفاده از #کتابهای_گویا یکی از ضروریات زندگی پرمشغلهی امروزی است. در زمانهای که همهچیز در شتاب است، مشکل بتوان هر روز وقتی را به کتابخوانی اختصاص داد. اما چه کنیم که در روزمرهمان جای کتاب خالی نباشد؟ #کتاب_صوتی یا کتاب گویا.
از کتابهای گویا میتوان هنگام رانندگی، قدم زدن، زمان رفتوآمد به محل کار و تحصیل، حین انجام کارهای روزانه، پیش از خواب و... استفاده کرد و از اوقاتی که بهطور عادی هدر میروند نهایت بهره را برد.
#انتشارات_ققنوس با همکاری #موسسه_آوانامه برای علاقهمندان به کتابهای گویا هم گزینههایی دارد. یکشنبهها در اینستاگرام ققنوس به معرفی و پیشنهاد کتابهای صوتی میپردازیم و این هفته رمان جذاب #بازی_آخر_بانو را پیشنهاد میکنیم. این رمان که #بلقیس_سلیمانی آن را نوشته است در سال ۸۵ جایزه بهترین رمان بخش ویژهی #جایزه_ادبی_اصفهان را از آن خود کرد. بازی آخر بانو داستان زندگی زنی است که هم استاد فلسفه است و هم اهل داستان. زنی که خواسته و ناخواسته در دشوارترین وقایع تاریخ معاصرمان نقشآفرینانه حضور داشته و با این همه بازیگری بوده است در دست مردانی بازیگردان. مردانی که هریک بنا به هوای خود حضورش را نقش و نام بخشیدهاند.
#يكشنبه_از_ققنوس_بشنويد
@qoqnoospub
از کتابهای گویا میتوان هنگام رانندگی، قدم زدن، زمان رفتوآمد به محل کار و تحصیل، حین انجام کارهای روزانه، پیش از خواب و... استفاده کرد و از اوقاتی که بهطور عادی هدر میروند نهایت بهره را برد.
#انتشارات_ققنوس با همکاری #موسسه_آوانامه برای علاقهمندان به کتابهای گویا هم گزینههایی دارد. یکشنبهها در اینستاگرام ققنوس به معرفی و پیشنهاد کتابهای صوتی میپردازیم و این هفته رمان جذاب #بازی_آخر_بانو را پیشنهاد میکنیم. این رمان که #بلقیس_سلیمانی آن را نوشته است در سال ۸۵ جایزه بهترین رمان بخش ویژهی #جایزه_ادبی_اصفهان را از آن خود کرد. بازی آخر بانو داستان زندگی زنی است که هم استاد فلسفه است و هم اهل داستان. زنی که خواسته و ناخواسته در دشوارترین وقایع تاریخ معاصرمان نقشآفرینانه حضور داشته و با این همه بازیگری بوده است در دست مردانی بازیگردان. مردانی که هریک بنا به هوای خود حضورش را نقش و نام بخشیدهاند.
#يكشنبه_از_ققنوس_بشنويد
@qoqnoospub
کتاب بهترین عیدی است.
@qoqnoospub
به کسی که دوست دارید رمان #ملت_عشق را با امضای مترجم، بهنام خودش هدیه دهید.
فقط سه روز فرصت دارید.
@qoqnoospub
به کسی که دوست دارید رمان #ملت_عشق را با امضای مترجم، بهنام خودش هدیه دهید.
فقط سه روز فرصت دارید.
انتشارات ققنوس
کتاب بهترین عیدی است. @qoqnoospub به کسی که دوست دارید رمان #ملت_عشق را با امضای مترجم، بهنام خودش هدیه دهید. فقط سه روز فرصت دارید.
کتاب بهترین عیدی است.
@qoqnoospub
به کسی که دوست دارید رمان #ملت_عشق را با امضای مترجم، بهنام خودش هدیه دهید.
فقط سه روز فرصت دارید.
ارسال از طریق پست رایگان بوده و دههزار تومان اعتبار خرید کتاب الکترنیک از فیدیبو ارسال میشود.
#گروه_انتشاراتی_ققنوس #کتاب #عیدی #بازبهاربازکتاب
@qoqnoospub
@qoqnoospub
به کسی که دوست دارید رمان #ملت_عشق را با امضای مترجم، بهنام خودش هدیه دهید.
فقط سه روز فرصت دارید.
ارسال از طریق پست رایگان بوده و دههزار تومان اعتبار خرید کتاب الکترنیک از فیدیبو ارسال میشود.
#گروه_انتشاراتی_ققنوس #کتاب #عیدی #بازبهاربازکتاب
@qoqnoospub
انتشارات ققنوس
از #دوشنبه_ها_با_خانواده_ققنوس اين دوشنبه با #رومن_پوئرتلاس نويسنده خوشذوق فرانسوي @qoqnoospub
از #دوشنبهها_با_خانواده_ققنوس
اين دوشنبه با #رومن_پوئرتلاس
مردی که آرزوی کارآگاه شدن داشت و در کنکور نیروی پلیس هم شرکت کرد و به درجهی ستوانی رسید و چند سالی هم در ژاندارمری فرانسه کار کرد، سرانجام نویسنده شد. از #رومن_پوئرتولاس حرف میزنیم که به جای کارآگاه شدن و به دنبال معمای جرمها رفتن سر از نویسندگی در آورد و رمانهایی خلق کرد که یکی پس از دیگری به موفقیت رسیدند و به چندین زبان ترجمه شدند. سبک نویسندگی او از نام برخی رمانهایش مشخص است: #سفر_شگفتانگیز_مرتاضی_که_در_جالباسی_آیکیا_گیر_افتاده_بود یا #دخترکی_که_ابری_به_بزرگی_برج_ایفل_را_بلعیده_بود. والدین #پوئرتولاس هر دو نظامی بودهاند و همین باعث شد هم به واسطهی شغل والدیناش در کشورهای مختلف اقامت کند و هم به کار به عنوان نیروی پلیس علاقهمند بشود. او به واسطهی کارش در ژاندارمری کارشناس مهاجرتهای غیرقانونی شده و از این تخصصاش در نوشتن داستانهایش بهره میگیرد. #انتشارات_ققنوس دو رمان او را با ترجمهی #ابوالفضل_اللهدادی منتشر کرده و پیشنهاد میکنیم در تعطیلات عید خودتان را به داستانی پرکشش با طنزی زیرپوستی دعوت کنید.
@qoqnoospub
اين دوشنبه با #رومن_پوئرتلاس
مردی که آرزوی کارآگاه شدن داشت و در کنکور نیروی پلیس هم شرکت کرد و به درجهی ستوانی رسید و چند سالی هم در ژاندارمری فرانسه کار کرد، سرانجام نویسنده شد. از #رومن_پوئرتولاس حرف میزنیم که به جای کارآگاه شدن و به دنبال معمای جرمها رفتن سر از نویسندگی در آورد و رمانهایی خلق کرد که یکی پس از دیگری به موفقیت رسیدند و به چندین زبان ترجمه شدند. سبک نویسندگی او از نام برخی رمانهایش مشخص است: #سفر_شگفتانگیز_مرتاضی_که_در_جالباسی_آیکیا_گیر_افتاده_بود یا #دخترکی_که_ابری_به_بزرگی_برج_ایفل_را_بلعیده_بود. والدین #پوئرتولاس هر دو نظامی بودهاند و همین باعث شد هم به واسطهی شغل والدیناش در کشورهای مختلف اقامت کند و هم به کار به عنوان نیروی پلیس علاقهمند بشود. او به واسطهی کارش در ژاندارمری کارشناس مهاجرتهای غیرقانونی شده و از این تخصصاش در نوشتن داستانهایش بهره میگیرد. #انتشارات_ققنوس دو رمان او را با ترجمهی #ابوالفضل_اللهدادی منتشر کرده و پیشنهاد میکنیم در تعطیلات عید خودتان را به داستانی پرکشش با طنزی زیرپوستی دعوت کنید.
@qoqnoospub
نسخه اصلی «آخرین انسان» در سال ۲۰۰۳ منتشر شده و انتشارات ققنوس حق نشر فارسی آن را از شرکت او.دبیلو.تائود خریداری کرده است. چاپ اول این ترجمه در سال ۱۳۸۳ با نام اصلی «اوریکس و کریک» منتشر شده بود. «آخرین انسان» نام ترجمه فرانسوی این کتاب است.
کتاب پیش رو در برگیرنده یک رمان عاشقانه از اتوود است که در گذشته رخ داده و در آینده روایت می شود. این آینده، آینده ای است که در آن هیچ انسانی به جز یک نفر روی کره زمین باقی نمانده است. این انسان هم وضعیت خوبی ندارد و هیچ غذایی جز یک انبه برایش نمانده است. اولین بخش رمان نیز «انبه» نام دارد. رمان «آخرین انسان» هنگام اولین انتشار در سال ۲۰۰۳ در فهرست نهایی بسیاری از جوایز بین المللی قرار گرفت.
این رمان ۱۵ فصل اصلی دارد که به بخش های زیادی تقسیم شده اند. اسوِلتانا، انبه، خُرخُرِ گربه، سویومی، هَپی کوپا، اکستینکتاتون، پیاده روی، اوریکس، برین فریز، چکش، مستاصل، خوکنک ها، رادیو، بارو، عوام نشین گردی و ... عناوین برخی از بخش های رمان «آخرین انسان» هستند.
https://goo.gl/ypPN3r
@qoqnoospub
کتاب پیش رو در برگیرنده یک رمان عاشقانه از اتوود است که در گذشته رخ داده و در آینده روایت می شود. این آینده، آینده ای است که در آن هیچ انسانی به جز یک نفر روی کره زمین باقی نمانده است. این انسان هم وضعیت خوبی ندارد و هیچ غذایی جز یک انبه برایش نمانده است. اولین بخش رمان نیز «انبه» نام دارد. رمان «آخرین انسان» هنگام اولین انتشار در سال ۲۰۰۳ در فهرست نهایی بسیاری از جوایز بین المللی قرار گرفت.
این رمان ۱۵ فصل اصلی دارد که به بخش های زیادی تقسیم شده اند. اسوِلتانا، انبه، خُرخُرِ گربه، سویومی، هَپی کوپا، اکستینکتاتون، پیاده روی، اوریکس، برین فریز، چکش، مستاصل، خوکنک ها، رادیو، بارو، عوام نشین گردی و ... عناوین برخی از بخش های رمان «آخرین انسان» هستند.
https://goo.gl/ypPN3r
@qoqnoospub
خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency
به قلم مارگارت اتوود؛ «آخرین انسان» چاپ شد/ ارائه جدیدی از «اوریکس و کریک»
رمان «آخرین انسان» نوشته مارگارت اتوود با ترجمه سهیل سُمی توسط نشر ققنوس منتشر و راهی بازار نشر شد.
انتشارات ققنوس
#آخر_هفته_ققنوس پيشنهاد اين هفته ققنوس #ناپلئون_به_جنگ_داعش_ميرود @qoqnoospub
اين هفته
#آخر_هفتههاي_ققنوس معرفي كتاب #ناپلئون_به_جنگ_داعش_ميرود
صیادی که تور ماهیگیریاش سنگین شده در فکر صیدی چرب و نرم تورش را بالا میکشد اما جای خوراک شبش ناپلئون و اسبش را میبیند که در قعر اقیانوس یخ زده و زنده ماندهاند... بازگشت دوبارهی امپراتور مصادف میشود با ترور هنرمندان فرانسه و رشد هر روزهی داعشیها. امپراطور بالاخره پس از تلاشی چند روزه کار با اینترنت را یاد میگیرد و شروع به کشیدن نقشهای میکند تا ارتشی تشکیل دهد و داعشیها را از بین ببرد. اما مشکل اینجاست که کسی باور نمیکند او ناپلئون است...
#رومن_پوئرتولاس پس از رمان موفق #سفر_شگفتانگیز_مرتاضی_که_در_جالباسی_آیکیا_گیر_افتاده_بود و نوشتن از فقر و مهاجرت غیرقانونی با زبان طنز، اینبار سراغ یکی دیگر از موضوعات و معضلات جهان معاصر رفته تا شاید با قلم طنز خود بتواند تلنگری به ذهن میلیونها خوانندهاش در سرتاسر جهان بزند.
#داستان #داستان_خارجي #پيشنهاد_كتاب #ادبيات_فرانسوي #ققنوس
@qoqnoospub
#آخر_هفتههاي_ققنوس معرفي كتاب #ناپلئون_به_جنگ_داعش_ميرود
صیادی که تور ماهیگیریاش سنگین شده در فکر صیدی چرب و نرم تورش را بالا میکشد اما جای خوراک شبش ناپلئون و اسبش را میبیند که در قعر اقیانوس یخ زده و زنده ماندهاند... بازگشت دوبارهی امپراتور مصادف میشود با ترور هنرمندان فرانسه و رشد هر روزهی داعشیها. امپراطور بالاخره پس از تلاشی چند روزه کار با اینترنت را یاد میگیرد و شروع به کشیدن نقشهای میکند تا ارتشی تشکیل دهد و داعشیها را از بین ببرد. اما مشکل اینجاست که کسی باور نمیکند او ناپلئون است...
#رومن_پوئرتولاس پس از رمان موفق #سفر_شگفتانگیز_مرتاضی_که_در_جالباسی_آیکیا_گیر_افتاده_بود و نوشتن از فقر و مهاجرت غیرقانونی با زبان طنز، اینبار سراغ یکی دیگر از موضوعات و معضلات جهان معاصر رفته تا شاید با قلم طنز خود بتواند تلنگری به ذهن میلیونها خوانندهاش در سرتاسر جهان بزند.
#داستان #داستان_خارجي #پيشنهاد_كتاب #ادبيات_فرانسوي #ققنوس
@qoqnoospub
هر هزارسال یک بار #ققنوس افسانهای بر تودهای بزرگ از هیزم بال میگشاید و آواز میخواند و چنان از آواز خویش به وجد میآید که با منقار خویش آتشی بر میافروزد و در آن آتش میسوزد و از خاکستر آن ققنوس دیگری متولد میشود.
#آتش با جایگاه ویژهای که در #ایران_باستان دارد، تطهیر کننده است، همانطور که پاکی #سیاوش و #ابراهیم را مژده داد. چهارشنبهی آخر سال را هم آتش گرم و روشن میکند. مردم با شادمانی از روی آتش میپرند و زردی و رنگپریدگی را به آتش میدهند و از او سرخی و گرمی هدیه میگیرند.
امشب و در جشن استقبال از #نوروز ققنوسوار سیاهیها و سختیها را به زبانههای آتش میسپاریم و تولدی دیگر را رقم میزنیم.
#چهارشنبه_سوری بیخطری برایتان آرزو میکنیم.
https://www.instagram.com/p/BgQwZKPnHhe/
@qoqnoospub
#آتش با جایگاه ویژهای که در #ایران_باستان دارد، تطهیر کننده است، همانطور که پاکی #سیاوش و #ابراهیم را مژده داد. چهارشنبهی آخر سال را هم آتش گرم و روشن میکند. مردم با شادمانی از روی آتش میپرند و زردی و رنگپریدگی را به آتش میدهند و از او سرخی و گرمی هدیه میگیرند.
امشب و در جشن استقبال از #نوروز ققنوسوار سیاهیها و سختیها را به زبانههای آتش میسپاریم و تولدی دیگر را رقم میزنیم.
#چهارشنبه_سوری بیخطری برایتان آرزو میکنیم.
https://www.instagram.com/p/BgQwZKPnHhe/
@qoqnoospub
Instagram
انتشارات ققنوس
هر هزارسال یک بار #ققنوس افسانهای بر تودهای بزرگ از هیزم بال میگشاید و آواز میخواند و چنان از آواز خویش به وجد میآید که با منقار خویش آتشی بر میافروزد و در آن آتش میسوزد و از خاکستر آن ققنوس دیگری متولد میشود . 🔥🔥🔥 #آتش با جایگاه ویژهای که در #ایران_باستان…
صنم غيايي در فيس بوك خود از داستان ترجمه ميكله عزيز مي گويد:
سال 77 بود. لیسانس زبان ایتالیایی را گذاشته بودم دم کوزه و داشتم آبش را می خوردم که فریبا زنگ زد. فریبا رفیق فاب دوران دبیرستان و پایه همه شیطنت ها و ندانم کاری ها و مشوق من برای ایتالیایی خوندن و همکلاسی دانشگاه و دوست شفیق و بانمک من تا همین لحظه است.
داشتم می گفتم که فریبا زنگ زد و گفت آب دستته بذار زمین باید بریم با ناشر حرف بزنیم. میگم ناشر کیه؟ میگه ناشر کسی است که کتاب را منتشر می کند و من باهاشون قرار گذاشتم و باید بریم حرف بزنیم. با خودم گفتم حتما از این ناشر در پیتی هاست که باید یک شوهر پولدار داشته باشی تا خرچ کنه بقول امپراطور تا کتاب همسر گوگولی مگولی اش چاپ بشه . پرسیدم کجا هست حالا؟ گفت ققنوس تو خیابون انقلاب. با شنیدن اسم ققنوس قبض روح شدم. ققنوس در حکم شانل ناشرها بود. یعنی یه مرکز بود یه چشمه بود یه آگاه بود یه ققنوس. به فریبا گفتم مطمئنی؟ گفت آره بابا زنگ زدم گفتم من و دوستم مترجم ایتالیایی هستیم می خوایم ترجمه کنیم یک آقایی هم گفته تشریف بیارید صحبت کنیم. در کمال بدبینی و فقط به هوای نون خامه ای و هویج بستنی میدون انقلاب شال و کلاه کردم و سر فروردین قرار گذاشتم با فریبا و هلک و تلک رفتیم تو شهدای ژاندارمری (خیابونش) و در زدیم. در ساختمان به یک حیاط خلوت باز می شد که پر بود از کتاب و یک آقایی با کلاه موتورسواری ایستاده بود وسط کتاب ها و داشت چند تا کتاب پشت موتورش می گذاشت. زیر لب به فریبا گفتم از این " رضا موتوری" بپرس دفتر آقای فصیحی کجاست. فهمیدیم طبقه دومه و پله ها را کشیدیم بالا تا رسیدیم به اتاق آقای فصیحی که یک آقای شیک و پیک کت شلواری و جدی بود. من که کلا موضوع را جدی نگرفته بودم در صحبت شرکت خاصی نکردم و فریبا که خوش صحبت و جذاب تر بود شروع به صحبت کرد. ( یعنی من که خودم یه پا مدیر روابط عمومی ام در مقابل فریبا هیچم هیچ) خلاصه آقای فصیحی توضیح داد که کتابی از ناتالیا گینزبورگ دارند و می خواهند چاپش بکنند. اسم گینزبورگ را که شنیدم پریدم وسط و گفتم عع کدوم کتابش؟ گفت میکله عزیز! داشتم پر در میاوردم که آقای فصیحی بالم را چید و گفت و اول ترجمه کنید اگر خوب بود حرف می زنیم. کتاب را گرفتیم و تمام راه تا خونه را ور زدم و از شدت هیجان داشتم سکته می کردم. هر سه ثانیه هم می گفتم فریبا! ققنوس! ناتالیا! می دونی یعنی چی؟ آخرش فریبا عصبانی شد که خوب زنیکه من زودتر از تو می دونستم یعنی چی! چند صفحه کتاب را به سرعت و زیر سرم از شدت هیجان ترجمه کردیم و وقت قرار بعدی بود. آقای فصیحی ترجمه را خوند و معلوم بود که ترجمه مورد قبول بوده اما ته چهره اش معلوم بود دلش برای ویراستار بیچاره کتاب بدجوری می سوزه. گفت چند روز دیگه بیاید که درباره شرایط کار حرف بزنیم و قرارداد را امضا کنیم. من نمی دونم چندنفر از شما مترجم هستید که بفهمید شنیدن این جمله از ناشر معتبری مثل ققنوس اونم در حالیکه 27 ساله هستید یعنی چی! روز عقد قرار داد رسید و من و فریبا به حالت یورتمه وارد دفتر آقای فصیحی شدیم یک پسری هم اونجا نشسته بود. فریبا زد به پای من و گفت این پسره چه خوبه! موهاش را هم سشوار کشیده و چقدر مرتب و تمیزه ( اینها را به من می گفت که در اون مقطع عاشق پسرهای ژولی پولی و لات بودم) خلاصه آقای فصیحی اومد و ویراستار کتاب را به ما معرفی کرد. همون پسر سشوار کشیده را می گفت. گفت : ایشون آقای مهرداد فرهمند هستند ویراستار کتابتون. یه کم به قول ملایری ها هیرته کردیم و آماده امضای قرارداد بودیم که آقای فصیحی گفت قرارداد را باید با مدیر انتشارات آقای حسین زادگان امضا کنید. گفتیم حسین زادگان دیگه کیه؟ مگه شما با این هیبت مدیر نشر نیستید؟ مگه شما تنها کت شلواری این مکان نیستید؟ دیگه داشتم به کل داستان شک می کردم که به اتاقی که آقای فصیحی گفته بود رسیدیم. کنار در نوشته شده بود "مدیر انتشارات" در زدیم و وارد شدیم و دیدیم عع همون آقای "رضا موتوری" پشت میز نشسته و تا ما را دید از پشت میز تعارف کرد که بنشینیم. تا آخرین لحظه ای که قراردادها را از کشوی میز درآورد منتظر بودم که از اتاق بره بیرون و یک آقای کت شلواری دیگه بیاد که دستکم یه پژوی 504 داشته باشه نه موتور! مدیر انتشارات مگه موتور سوار میشه آخه!
آقای حسین زادگان گفت دو جور قرارداد هست یک جور پول بیشتری می گرفتیم و در چاپ های بعدی پولی نمی گرفتیم و جور بعدی پول کمتری می گرفتیم اما با هم چاپ همان پول را می گرفتیم. لازم نیست بگم که من و فریبا سریع جور اول را انتخاب کردیم چون مطمئن بودیم چاپ دیگری در کار نخواهد بود. حالا بیشتر از بیست سال از اون روز می گذره من دو کتاب دیگر با ققنوس ترجمه کردم که به دلایلی خارج از قدرت من و ناشر منتشر نشد. کتاب جدیدی را برای ققنوس ترجمه کردم که امیدوارم بزودی چاپ بشه. ققنوس چهل ساله شده و موفق.
سال 77 بود. لیسانس زبان ایتالیایی را گذاشته بودم دم کوزه و داشتم آبش را می خوردم که فریبا زنگ زد. فریبا رفیق فاب دوران دبیرستان و پایه همه شیطنت ها و ندانم کاری ها و مشوق من برای ایتالیایی خوندن و همکلاسی دانشگاه و دوست شفیق و بانمک من تا همین لحظه است.
داشتم می گفتم که فریبا زنگ زد و گفت آب دستته بذار زمین باید بریم با ناشر حرف بزنیم. میگم ناشر کیه؟ میگه ناشر کسی است که کتاب را منتشر می کند و من باهاشون قرار گذاشتم و باید بریم حرف بزنیم. با خودم گفتم حتما از این ناشر در پیتی هاست که باید یک شوهر پولدار داشته باشی تا خرچ کنه بقول امپراطور تا کتاب همسر گوگولی مگولی اش چاپ بشه . پرسیدم کجا هست حالا؟ گفت ققنوس تو خیابون انقلاب. با شنیدن اسم ققنوس قبض روح شدم. ققنوس در حکم شانل ناشرها بود. یعنی یه مرکز بود یه چشمه بود یه آگاه بود یه ققنوس. به فریبا گفتم مطمئنی؟ گفت آره بابا زنگ زدم گفتم من و دوستم مترجم ایتالیایی هستیم می خوایم ترجمه کنیم یک آقایی هم گفته تشریف بیارید صحبت کنیم. در کمال بدبینی و فقط به هوای نون خامه ای و هویج بستنی میدون انقلاب شال و کلاه کردم و سر فروردین قرار گذاشتم با فریبا و هلک و تلک رفتیم تو شهدای ژاندارمری (خیابونش) و در زدیم. در ساختمان به یک حیاط خلوت باز می شد که پر بود از کتاب و یک آقایی با کلاه موتورسواری ایستاده بود وسط کتاب ها و داشت چند تا کتاب پشت موتورش می گذاشت. زیر لب به فریبا گفتم از این " رضا موتوری" بپرس دفتر آقای فصیحی کجاست. فهمیدیم طبقه دومه و پله ها را کشیدیم بالا تا رسیدیم به اتاق آقای فصیحی که یک آقای شیک و پیک کت شلواری و جدی بود. من که کلا موضوع را جدی نگرفته بودم در صحبت شرکت خاصی نکردم و فریبا که خوش صحبت و جذاب تر بود شروع به صحبت کرد. ( یعنی من که خودم یه پا مدیر روابط عمومی ام در مقابل فریبا هیچم هیچ) خلاصه آقای فصیحی توضیح داد که کتابی از ناتالیا گینزبورگ دارند و می خواهند چاپش بکنند. اسم گینزبورگ را که شنیدم پریدم وسط و گفتم عع کدوم کتابش؟ گفت میکله عزیز! داشتم پر در میاوردم که آقای فصیحی بالم را چید و گفت و اول ترجمه کنید اگر خوب بود حرف می زنیم. کتاب را گرفتیم و تمام راه تا خونه را ور زدم و از شدت هیجان داشتم سکته می کردم. هر سه ثانیه هم می گفتم فریبا! ققنوس! ناتالیا! می دونی یعنی چی؟ آخرش فریبا عصبانی شد که خوب زنیکه من زودتر از تو می دونستم یعنی چی! چند صفحه کتاب را به سرعت و زیر سرم از شدت هیجان ترجمه کردیم و وقت قرار بعدی بود. آقای فصیحی ترجمه را خوند و معلوم بود که ترجمه مورد قبول بوده اما ته چهره اش معلوم بود دلش برای ویراستار بیچاره کتاب بدجوری می سوزه. گفت چند روز دیگه بیاید که درباره شرایط کار حرف بزنیم و قرارداد را امضا کنیم. من نمی دونم چندنفر از شما مترجم هستید که بفهمید شنیدن این جمله از ناشر معتبری مثل ققنوس اونم در حالیکه 27 ساله هستید یعنی چی! روز عقد قرار داد رسید و من و فریبا به حالت یورتمه وارد دفتر آقای فصیحی شدیم یک پسری هم اونجا نشسته بود. فریبا زد به پای من و گفت این پسره چه خوبه! موهاش را هم سشوار کشیده و چقدر مرتب و تمیزه ( اینها را به من می گفت که در اون مقطع عاشق پسرهای ژولی پولی و لات بودم) خلاصه آقای فصیحی اومد و ویراستار کتاب را به ما معرفی کرد. همون پسر سشوار کشیده را می گفت. گفت : ایشون آقای مهرداد فرهمند هستند ویراستار کتابتون. یه کم به قول ملایری ها هیرته کردیم و آماده امضای قرارداد بودیم که آقای فصیحی گفت قرارداد را باید با مدیر انتشارات آقای حسین زادگان امضا کنید. گفتیم حسین زادگان دیگه کیه؟ مگه شما با این هیبت مدیر نشر نیستید؟ مگه شما تنها کت شلواری این مکان نیستید؟ دیگه داشتم به کل داستان شک می کردم که به اتاقی که آقای فصیحی گفته بود رسیدیم. کنار در نوشته شده بود "مدیر انتشارات" در زدیم و وارد شدیم و دیدیم عع همون آقای "رضا موتوری" پشت میز نشسته و تا ما را دید از پشت میز تعارف کرد که بنشینیم. تا آخرین لحظه ای که قراردادها را از کشوی میز درآورد منتظر بودم که از اتاق بره بیرون و یک آقای کت شلواری دیگه بیاد که دستکم یه پژوی 504 داشته باشه نه موتور! مدیر انتشارات مگه موتور سوار میشه آخه!
آقای حسین زادگان گفت دو جور قرارداد هست یک جور پول بیشتری می گرفتیم و در چاپ های بعدی پولی نمی گرفتیم و جور بعدی پول کمتری می گرفتیم اما با هم چاپ همان پول را می گرفتیم. لازم نیست بگم که من و فریبا سریع جور اول را انتخاب کردیم چون مطمئن بودیم چاپ دیگری در کار نخواهد بود. حالا بیشتر از بیست سال از اون روز می گذره من دو کتاب دیگر با ققنوس ترجمه کردم که به دلایلی خارج از قدرت من و ناشر منتشر نشد. کتاب جدیدی را برای ققنوس ترجمه کردم که امیدوارم بزودی چاپ بشه. ققنوس چهل ساله شده و موفق.
من دلم می خواد از آقای فصیحی تشکر کنم که بهمون کمک کرد و "حتی" از مهرداد فرهمند که الان می دونم اونقدرها که فکر می کردم مظلوم نبوده :) و از همه بیشتر می خواستم از آقای امیر حسین زادگان تشکر کنم که به ما اعتماد کرد و از من یک مترجم ساخت جوری که همیشه می تونم بگم ناشر من ققنوسه و همین یعنی کل اعتبار یک مترجم. می خوام از ققنوس تشکر کنم که همه این سال ها فقط رو به جلو رفت و با همه سختی های نشر، کتاب هایی با بهترین کیفیت چاپ کرد.
یالا همین الان برید از ققنوس کتاب من را بخرید عیدی بدید. اما جوری نخرید که کتاب به چاپ چهارم برسه و من و فریبا از اینکه جور دوم قرارداد را انتخاب نکردیم حرص بخوریم
@qoqnoospub
یالا همین الان برید از ققنوس کتاب من را بخرید عیدی بدید. اما جوری نخرید که کتاب به چاپ چهارم برسه و من و فریبا از اینکه جور دوم قرارداد را انتخاب نکردیم حرص بخوریم
@qoqnoospub
#مصطفي_ملكيان از #طمع از مجموعه #هفت_گناه_كبيره مي گويد
متن و فايل صوتي آن در پست بعدي
👇👇👇👇👇👇
@qoqnoospub
متن و فايل صوتي آن در پست بعدي
👇👇👇👇👇👇
@qoqnoospub