هزار و يك داستان
زري نعيمي منتقد داستان در جهان كتاب درباره كتاب #آن_مادران_اين_دختران مي نويسد:
هزار و یک داستان 1397/5/17
بعضی از نویسندهها، هر اثرشان، یک کارگاه آموزش نویسندگی به شکل عام، و داستاننویسی بهطور خاص است. بلقیس سلیمانی یکی از آنهاست. یک کارگاه آموزشی عملی و عینی. تقریباً با یقین نسبی میتوانم ادعا کنم، بلقیس با هر اثرش، چه خوب چه ناخوب، یک گام از خودش فراتر رفته. من اولین تا آخرین اثرش را که همین رمان «آن مادران، این دختران» باشد، خواندهام. تقریباً در مورد تکتکشان نوشته ام. بعضی را خوش داشتهام مثل شب طاهرهاش، که از ذهنام پاک نمیشود. بعضیها را هم ناخوش، مثل «مارون». که باز هم در ذهنام مانده. اما جریان مستمر فراروی او را در هر کدام از آنها نمیتوانم انکار کنم. در برخی، این فراروی شکل مطلوب خود را پیدا کرده و در تعدادی دیگر به آن دست نیافته. اما اصل فراروی و فاصلهگیری از من قبلیاش، همیشه حی و حاضر بوده. هیچ وقت نتوانستم در مورد او و آثارش بنویسم که خودش را تکرار کرده است. فاصلهگیریهای او از منِ قبلی داستانیاش در همهی عرصههای اثر جدید او دیده میشود. هم اندیشهها و دغدغههای داستانیاش را فراتر بوده و بسط داده و لایهها و وجوه دیگری به آن قبلیها اضافه کرده، و هم ابعاد و زاویههای جدیدتری به فرم روایت، زاویه نگاه و موقعیتها و شخصیتهای داستانیاش داده. اگر به تکتک شخصیتهای داستانی او از اولین اثرش «بازی آخر بانو» تا آخرین اثرش که همین رمان باشد نگاه کنیم، این روند مستمر تکاملی را خواهیم دید. او به آخرین پردهی نمایش شخصیتپردازی خود رسیده است تا این لحظه که سال ۱۳۹۷ باشد. با خلق دو شخصیت مادر (ثریا) و دختر (آنا). از دو نسل کاملاً متفاوت. فاصله سنی چندانی ندارند. اما فاصله شخصیتیشان به اندازه دو دنیا است. شخصیتپردازي در این رمان به جایگاهی دست يافته که خودش به تنهایی ماجراست. ماجراهایی درهم تنیده و جذاب و پر پیچ و خم. و اضافه کنیم به آن پر از کشمکش و تنش. درگیری آنها از لحظهی تکوین شروع میشود. از همان روزها كه میفهمد حامله شده. درست در هنگامهی مرگ اکبر (همسرش) میفهمد که سه ماهه حامله است: «به هیچ کس نگفته بود حامله است. خانوادهی اکبر روز هفتم اکبر فهمیدند... چند هفته بعد پشیمان شد، آن وقتی که خودش را به آب و آتش میزد بلکه این نطفه بدشگون را بکند و بیندازد بیرون... با بچههای خوابگاه که میرفت کوه، مثل بز کوهی از تپه ماهورها بالا میرفت و در بازگشت از روی سنگها و تپهها با دو پا میپرید پایین و...» هر کاری که میتوانست کرد. اما نطفه ماند که ماند. ماند تا بزرگ و بزرگتر شود و در تمام زندگی رو در رویش بایستد و بجنگد.
فرارویهای بلقیس سلیمانی به مفهوم جدایی او از خودش و سبکهای خاص داستانیاش نیست. آن چه را قبلاً ساخته خراب نمیکند. تا روی خرابهها، بنایی نو بسازد. برای همین هیچ وقت در آثار او ندیدهایم که قصهگویی پرتواناش را کنار بگذارد. به تمام وجوه قبلی وجوه دیگری را اضافه میکند که قبلاً نداشته. برای همین تاکید میکنم آثار او یکی از بهترین کارگاههای آموزشی نویسندگی و داستاننویسی است براي نويسندگان تازهكار. نه بهصورت تئوریهای مجرد که مدام میخوانید كه اگر هم موفق به اجرایش شوید، باز تقلید است، نه خلاقیت. که به صورت یک عمل خلاقه و یک موقعیت ناب هنری. و بیرون ریختن دل و رودهی آن، نه برای تقلید، برای آموزش.
ثریا زنی پنجاه و چند ساله است. زنی متعلق به دوران انقلاب و برآمده از آن. طبق رسم مرسوم قصههای سلیمانی اهل گوران. شهری خیالی يا داستاني از کرمان. با خانوادهای که اسمهایشان تجلی گرایشهای سلطنتخواهانهی پدرش (اسحاق) است. مادرش (ملکه) و خودش (ثریا): «اسحاق یک شاهی تمام عیار بود. فوزیه (خواهر ثريا) همان سال پنجاه و هفت، قبل از این که انقلاب پیروز شود، رفت و اسمش را عوض کرد، گذاشت فاطمه. نه فاطمهی خالی، فاطمه سادات. همان روز هم چادری شد. فاطمه انقلابی خانواده بود. و او بود که پدر و شغلش را نجات داد... ثریا اسمش را دوست داشت.» اسحاق آن قدر شاهدوست است که زنش را «ملکه» مینامد: «شوهر شاه دوستش آنها را به احترام همسران شاه فوزیه، ثریا و فرح نام بگذارد و از همه مهمتر ملکه را که دخترکی درشت اندام و سیهچرده است ملکهی خانهی خود بنامد و مثل شهبانوها با او رفتار کند.»
ادامه نقد را مي توانيد در سايت ققنوس ملاحظه كنيد
👇👇👇👇👇
https://qoqnoos.ir/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%B9%DB%8C%D9%85%DB%8C
@qoqnoospub
زري نعيمي منتقد داستان در جهان كتاب درباره كتاب #آن_مادران_اين_دختران مي نويسد:
هزار و یک داستان 1397/5/17
بعضی از نویسندهها، هر اثرشان، یک کارگاه آموزش نویسندگی به شکل عام، و داستاننویسی بهطور خاص است. بلقیس سلیمانی یکی از آنهاست. یک کارگاه آموزشی عملی و عینی. تقریباً با یقین نسبی میتوانم ادعا کنم، بلقیس با هر اثرش، چه خوب چه ناخوب، یک گام از خودش فراتر رفته. من اولین تا آخرین اثرش را که همین رمان «آن مادران، این دختران» باشد، خواندهام. تقریباً در مورد تکتکشان نوشته ام. بعضی را خوش داشتهام مثل شب طاهرهاش، که از ذهنام پاک نمیشود. بعضیها را هم ناخوش، مثل «مارون». که باز هم در ذهنام مانده. اما جریان مستمر فراروی او را در هر کدام از آنها نمیتوانم انکار کنم. در برخی، این فراروی شکل مطلوب خود را پیدا کرده و در تعدادی دیگر به آن دست نیافته. اما اصل فراروی و فاصلهگیری از من قبلیاش، همیشه حی و حاضر بوده. هیچ وقت نتوانستم در مورد او و آثارش بنویسم که خودش را تکرار کرده است. فاصلهگیریهای او از منِ قبلی داستانیاش در همهی عرصههای اثر جدید او دیده میشود. هم اندیشهها و دغدغههای داستانیاش را فراتر بوده و بسط داده و لایهها و وجوه دیگری به آن قبلیها اضافه کرده، و هم ابعاد و زاویههای جدیدتری به فرم روایت، زاویه نگاه و موقعیتها و شخصیتهای داستانیاش داده. اگر به تکتک شخصیتهای داستانی او از اولین اثرش «بازی آخر بانو» تا آخرین اثرش که همین رمان باشد نگاه کنیم، این روند مستمر تکاملی را خواهیم دید. او به آخرین پردهی نمایش شخصیتپردازی خود رسیده است تا این لحظه که سال ۱۳۹۷ باشد. با خلق دو شخصیت مادر (ثریا) و دختر (آنا). از دو نسل کاملاً متفاوت. فاصله سنی چندانی ندارند. اما فاصله شخصیتیشان به اندازه دو دنیا است. شخصیتپردازي در این رمان به جایگاهی دست يافته که خودش به تنهایی ماجراست. ماجراهایی درهم تنیده و جذاب و پر پیچ و خم. و اضافه کنیم به آن پر از کشمکش و تنش. درگیری آنها از لحظهی تکوین شروع میشود. از همان روزها كه میفهمد حامله شده. درست در هنگامهی مرگ اکبر (همسرش) میفهمد که سه ماهه حامله است: «به هیچ کس نگفته بود حامله است. خانوادهی اکبر روز هفتم اکبر فهمیدند... چند هفته بعد پشیمان شد، آن وقتی که خودش را به آب و آتش میزد بلکه این نطفه بدشگون را بکند و بیندازد بیرون... با بچههای خوابگاه که میرفت کوه، مثل بز کوهی از تپه ماهورها بالا میرفت و در بازگشت از روی سنگها و تپهها با دو پا میپرید پایین و...» هر کاری که میتوانست کرد. اما نطفه ماند که ماند. ماند تا بزرگ و بزرگتر شود و در تمام زندگی رو در رویش بایستد و بجنگد.
فرارویهای بلقیس سلیمانی به مفهوم جدایی او از خودش و سبکهای خاص داستانیاش نیست. آن چه را قبلاً ساخته خراب نمیکند. تا روی خرابهها، بنایی نو بسازد. برای همین هیچ وقت در آثار او ندیدهایم که قصهگویی پرتواناش را کنار بگذارد. به تمام وجوه قبلی وجوه دیگری را اضافه میکند که قبلاً نداشته. برای همین تاکید میکنم آثار او یکی از بهترین کارگاههای آموزشی نویسندگی و داستاننویسی است براي نويسندگان تازهكار. نه بهصورت تئوریهای مجرد که مدام میخوانید كه اگر هم موفق به اجرایش شوید، باز تقلید است، نه خلاقیت. که به صورت یک عمل خلاقه و یک موقعیت ناب هنری. و بیرون ریختن دل و رودهی آن، نه برای تقلید، برای آموزش.
ثریا زنی پنجاه و چند ساله است. زنی متعلق به دوران انقلاب و برآمده از آن. طبق رسم مرسوم قصههای سلیمانی اهل گوران. شهری خیالی يا داستاني از کرمان. با خانوادهای که اسمهایشان تجلی گرایشهای سلطنتخواهانهی پدرش (اسحاق) است. مادرش (ملکه) و خودش (ثریا): «اسحاق یک شاهی تمام عیار بود. فوزیه (خواهر ثريا) همان سال پنجاه و هفت، قبل از این که انقلاب پیروز شود، رفت و اسمش را عوض کرد، گذاشت فاطمه. نه فاطمهی خالی، فاطمه سادات. همان روز هم چادری شد. فاطمه انقلابی خانواده بود. و او بود که پدر و شغلش را نجات داد... ثریا اسمش را دوست داشت.» اسحاق آن قدر شاهدوست است که زنش را «ملکه» مینامد: «شوهر شاه دوستش آنها را به احترام همسران شاه فوزیه، ثریا و فرح نام بگذارد و از همه مهمتر ملکه را که دخترکی درشت اندام و سیهچرده است ملکهی خانهی خود بنامد و مثل شهبانوها با او رفتار کند.»
ادامه نقد را مي توانيد در سايت ققنوس ملاحظه كنيد
👇👇👇👇👇
https://qoqnoos.ir/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%B9%DB%8C%D9%85%DB%8C
@qoqnoospub
qoqnoos.ir
انتشارات ققنوس | هزار و یک داستان
انتشارات ققنوس ، ناشر بیش از هزار عنوان کتاب در حوزههای گوناگونی چون ادبیات، داستان، تاریخ، فلسفه، روانشناسی و... ناشر برگزیده دوازدهمین، چهاردهمین و سی امین نمایشگاه کتاب ، ناشر برگزیده وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در سال 1380