This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👈ویدیویی که بالای 30 میلیون تو اینستاگرام ویو خورده؛
🔴«کالابرگ نداریم، ایرانی گدا نیست»
🔴«کالابرگ نداریم، ایرانی گدا نیست»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خیلی نایسی برا وزیر بودن
✔️وزیر اقتصاد میگه شرکتهای دولتی ارز رو پس نمیدن! خوب دوتاشو بگیر آویزون کن
🎥کنایه های مجیدرضا حریری عضو اتاق بازرگانی به مدنیزاده وزیر اقتصاد و دولت:
✔️مدیرای خودتونن، بردارش از شیش جا آویزونش کن
✔️مگه میشه حاکمیت زورش به عمّال خودش نرسه
✔️۸۰ درصد ارزها دست شرکتهای دولتیه که برنمیگرده و الان همونا وزیر میسازن!
✔️وزیر اقتصاد میگه شرکتهای دولتی ارز رو پس نمیدن! خوب دوتاشو بگیر آویزون کن
🎥کنایه های مجیدرضا حریری عضو اتاق بازرگانی به مدنیزاده وزیر اقتصاد و دولت:
✔️مدیرای خودتونن، بردارش از شیش جا آویزونش کن
✔️مگه میشه حاکمیت زورش به عمّال خودش نرسه
✔️۸۰ درصد ارزها دست شرکتهای دولتیه که برنمیگرده و الان همونا وزیر میسازن!
.
⚪️◽️کسی چه می دونه، شاید یه روز تو کتابهای تاریخ نوشتن، یه وارد کننده حریص و طماع #نهادههای_دامی که به سود زیر چند صد درصد راضی نبود، به تنهایی فتیله سقوط یک نظام سیاسی ۵۰ ساله رو روشن کرد! / علی برنایی
#مسعود_مدلل
🔺نه
مینویسند حکومت معمم ها و مذهبی ها بقدری بیعرضه و فشل بود که یک تاجر فیتیله اش را پایین کشید.
ذلیل و حقیر و عاجز که باشی به بادی بند هستی / فرهنگ
⚪️◽️کسی چه می دونه، شاید یه روز تو کتابهای تاریخ نوشتن، یه وارد کننده حریص و طماع #نهادههای_دامی که به سود زیر چند صد درصد راضی نبود، به تنهایی فتیله سقوط یک نظام سیاسی ۵۰ ساله رو روشن کرد! / علی برنایی
#مسعود_مدلل
🔺نه
مینویسند حکومت معمم ها و مذهبی ها بقدری بیعرضه و فشل بود که یک تاجر فیتیله اش را پایین کشید.
ذلیل و حقیر و عاجز که باشی به بادی بند هستی / فرهنگ
اسمِ اعظمِ الاهی «نان» است.
سایلی پرسید از آن شوریدهحال
گفت «اگر نامِ مِهینِ ذوالجلال،
میشناسی بازگوی ای مردِ نیک»
گفت: «نان است، این بِنَتوان گفت لیک»
مرد گفتش «احمقی و بیقرار
کِی بوَد نامِ مِهین نان، شرم دار!»
گفت «در قحطِ نِشابور، ای عجب
میگذشتم، گرْسِنِه، چل روز و شب
نه شنودم هیچجا بانگِ نماز
نه دری بر هیچ مسجد بود باز
من بدانستم که نان نامِ مهینْست
نقطهٔ جمعیّت و بنیادِ دینْست
عطّار، مصیبتنامه،
به مقدمه، تصحیح و تعلیقات
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
سایلی پرسید از آن شوریدهحال
گفت «اگر نامِ مِهینِ ذوالجلال،
میشناسی بازگوی ای مردِ نیک»
گفت: «نان است، این بِنَتوان گفت لیک»
مرد گفتش «احمقی و بیقرار
کِی بوَد نامِ مِهین نان، شرم دار!»
گفت «در قحطِ نِشابور، ای عجب
میگذشتم، گرْسِنِه، چل روز و شب
نه شنودم هیچجا بانگِ نماز
نه دری بر هیچ مسجد بود باز
من بدانستم که نان نامِ مهینْست
نقطهٔ جمعیّت و بنیادِ دینْست
عطّار، مصیبتنامه،
به مقدمه، تصحیح و تعلیقات
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
4_5846231602673238859
<unknown>
شهیدلر اؤلمز ماهنی سی🖤
جوانلاریمیز نور ایچینده یاتاسیز😢🥹
اورئی یانان آتا و آنالار بیزده سیزلرله کدرلیک 💔
جوانلاریمیز نور ایچینده یاتاسیز😢🥹
اورئی یانان آتا و آنالار بیزده سیزلرله کدرلیک 💔
وضعیتی که این چهل روز گذروندیم، دقیقاً با جملهی شاهرخ مسکوب توصیف میشه:
«گفت: نمردیم و چه چیزها دیدیم.
گفتم: ای کاش مرده بودیم و نمیدیدیم.»
تسلیت به همه مردم عزیزمون و خانوادههای داغدیده 🖤
«گفت: نمردیم و چه چیزها دیدیم.
گفتم: ای کاش مرده بودیم و نمیدیدیم.»
تسلیت به همه مردم عزیزمون و خانوادههای داغدیده 🖤
سرگذشت کوتاهی از هانا آرنت
هم او بود که از دست نازی
ها گریخت.
و سپس باقی عمرش را صرف هشدار دادن به ما کرد: خطر واقعی دیکتاتور نیست، خطر آن لحظهای است که مردم عادی دیگر نمیتوانند میان حقیقت و دروغ تمایز قائل شوند.
برلین .
هانا آرنت ، ۲۷ ساله، در سلول گشتاپو نشسته است.
او بهخاطر کاری که رژیم نازی آن را خیانت میدانست دستگیر شده بود؛مطالعه دربارهی یهودستیزی.
هشت روز بازجویی شد. سپس، با ترکیبی از شانس و دلسوزی یک افسر، آزاد شد.
او بلافاصله از آلمان گریخت. اول به چکسلواکی، سپس به فرانسه. و وقتی فرانسه به دست نازیها افتاد، بهعنوان «بیگانه دشمن» در اردوگاهی در پیرنه بازداشت شد.
او دوباره فرار کرد، از کوهها گذشت، از اسپانیا و پرتغال عبور کرد و سرانجام در سال ۱۹۴۱ سوار کشتیای شد که او را به نیویورک برد.
او به آمریکا رسید، با تنها دارائیش؛ جانش… و پرسشهایش .
چگونه این ممکن شد؟
چگونه یکی از تحصیلکرده ترین و فرهیختهترین ملتهای جهان به بربریت سقوط کرد؟
چگونه مردم عادی — معلمان، پزشکان ، همسایهها — توانستند به شرکتکنندگان در قتل نظاممند تبدیل شوند؟
هانا آرنت چهل سال بعدی زندگیاش را صرف پاسخ دادن به این پرسشها کرد.
او در سال ۱۹۰۶ در هانوفر آلمان، در خانوادهای یهودی و سکولار به دنیا آمد . پدرش را در هفتسالگی از دست داد.
مادرش او را در فضایی از آزادی فکری پرورش داد. هانا فلسفه را نزد مارتین هایدگر و کارل یاسپرس آموخت.
او درخشان بود. همه این را میدانستند.
اما یهودی بودن در آلمان نازی یعنی اینکه درخشش ذهنی دیگر ارزشی نداشت.
وقتی هیتلر به قدرت رسید، مسیر دانشگاهی او فرو پاشید. سپس امنیتش.
او به پناهنده تبدیل شد. و بعد، به متفکری که قرار بود فهم ما از استبداد را دگرگون کند.
کتاب «خاستگاههای توتالیتاریسم» منتشر شد.
این اثر سنگین، جامع و انقلابی بود.
آرنت در آن تحلیل کرد که چگونه آلمان نازی و روسیه استالینی — با وجود ایدئولوژیهای ظاهراً متضاد — هر دو نظامهایی توتالیتر ساختند که نه تنها بدنها، بلکه خود واقعیت را نابود میکردند.
او نوشت :«سوژهی ایدهآل حکومت توتالیتر نه نازیِ متعصب است و نه کمونیستِ متعصب، بلکه کسی است که برای او تمایز میان واقعیت و خیال، میان درست و نادرست، دیگر وجود ندارد.»
این بینش هولناک او بود:
توتالیتاریسم به مؤمنان نیاز ندارد، به مردمی نیاز دارد که دیگر نمیدانند چه چیزی واقعی است.
یک رژیم چگونه واقعیت را نابود میکند؟
آرنت سازوکار آن را شناسایی کرد؛ دروغگویی مداوم و بیشرمانه.
نه برای اینکه تو را به یک دروغ خاص قانع کند،
بلکه برای اینکه توانائیت را در تشخیص حقیقت نابود کند.
برای دیکتاتورها، واقعیتها حقایق عینی نیستنذ، بلکه همان چیزی هستند که قدرت اعلام میکند.
و وقتی دروغها آنقدر دائمی و فراگیر میشوند، اتفاقی ترسناک میافتد؛
مردم در نهایت هم به همهچیز باور میکنند و هم به هیچ چیز.
فکر میکنند همهچیز ممکن است و هیچچیز حقیقت ندارد.
یک روزنامهنگار فرانسوی از آرنت درباره ریچارد نیکسون و رسوایی واترگیت میپرسد.
او ۶۸ سال دارد و شاهد است که یک دموکراسی دیگر با رهبرانی دست وپنجه نرم میکند که مدام دروغ میگویند.
پاسخ او سرد و لرزه آور است:
«اگر همه همیشه به شما دروغ بگویند، نتیجهاش این نیست که شما دروغها را باور کنید، بلکه این است که دیگر هیچ چیز را باور نمیکنید.
و مردمی که دیگر نتوانند به چیزی باور داشته باشند، دیگر نمیتوانند نظر و داوری داشته باشند.
آنها نهتنها توان عمل کردن ، بلکه توان فکر کردن و قضاوت کردن را از دست میدهند.
و با چنین مردمی میتوان هر کاری کرد.»
این دستورالعمل است مدام دروغ بگو. وقتی گیر افتادی، باز هم دروغ بگو. به کسانی که حقیقت را میگویند حمله کن.
فضا را از اطلاعات نادرست پر کن تا مردم از جستوجوی واقعیت دست بکشند.
بعد هر کاری که میخواهی بکن، مردم دیگر فلج شدهاند.
اما چیزی که بیش از همه آرنت را آزار میداد، این بود؛
کسانی که دست به جنایت میزنند، هیولا نیستند .
در سال ۱۹۶۱، او در دادگاه آدولف آیشمن شرکت میکند. افسرنازی مسئول لجستیک هولوکاست، او انتظارداشت شرّ مجسم راببیند! یک شیطان.
اما در عوض، یک کارمند اداری کسلکننده را دید.
آیشمن نه از نفرت یا ایدئولوژی، بلکه از جاهطلبی ، اطاعت و فقدان اندیشیدن حرکت میکرد .
او گفت که فقط «دستورها را اجرا میکرد».
آرنت این را «ابتذال شر» نامید.
او نوشت:
«حقیقتِ تلخ این است که بیشترِ شَرّ توسط کسانی انجام میشود که هرگز تصمیم نگرفتهاند خوب باشند یا بد.»
هم او بود که از دست نازی
ها گریخت.
و سپس باقی عمرش را صرف هشدار دادن به ما کرد: خطر واقعی دیکتاتور نیست، خطر آن لحظهای است که مردم عادی دیگر نمیتوانند میان حقیقت و دروغ تمایز قائل شوند.
برلین .
هانا آرنت ، ۲۷ ساله، در سلول گشتاپو نشسته است.
او بهخاطر کاری که رژیم نازی آن را خیانت میدانست دستگیر شده بود؛مطالعه دربارهی یهودستیزی.
هشت روز بازجویی شد. سپس، با ترکیبی از شانس و دلسوزی یک افسر، آزاد شد.
او بلافاصله از آلمان گریخت. اول به چکسلواکی، سپس به فرانسه. و وقتی فرانسه به دست نازیها افتاد، بهعنوان «بیگانه دشمن» در اردوگاهی در پیرنه بازداشت شد.
او دوباره فرار کرد، از کوهها گذشت، از اسپانیا و پرتغال عبور کرد و سرانجام در سال ۱۹۴۱ سوار کشتیای شد که او را به نیویورک برد.
او به آمریکا رسید، با تنها دارائیش؛ جانش… و پرسشهایش .
چگونه این ممکن شد؟
چگونه یکی از تحصیلکرده ترین و فرهیختهترین ملتهای جهان به بربریت سقوط کرد؟
چگونه مردم عادی — معلمان، پزشکان ، همسایهها — توانستند به شرکتکنندگان در قتل نظاممند تبدیل شوند؟
هانا آرنت چهل سال بعدی زندگیاش را صرف پاسخ دادن به این پرسشها کرد.
او در سال ۱۹۰۶ در هانوفر آلمان، در خانوادهای یهودی و سکولار به دنیا آمد . پدرش را در هفتسالگی از دست داد.
مادرش او را در فضایی از آزادی فکری پرورش داد. هانا فلسفه را نزد مارتین هایدگر و کارل یاسپرس آموخت.
او درخشان بود. همه این را میدانستند.
اما یهودی بودن در آلمان نازی یعنی اینکه درخشش ذهنی دیگر ارزشی نداشت.
وقتی هیتلر به قدرت رسید، مسیر دانشگاهی او فرو پاشید. سپس امنیتش.
او به پناهنده تبدیل شد. و بعد، به متفکری که قرار بود فهم ما از استبداد را دگرگون کند.
کتاب «خاستگاههای توتالیتاریسم» منتشر شد.
این اثر سنگین، جامع و انقلابی بود.
آرنت در آن تحلیل کرد که چگونه آلمان نازی و روسیه استالینی — با وجود ایدئولوژیهای ظاهراً متضاد — هر دو نظامهایی توتالیتر ساختند که نه تنها بدنها، بلکه خود واقعیت را نابود میکردند.
او نوشت :«سوژهی ایدهآل حکومت توتالیتر نه نازیِ متعصب است و نه کمونیستِ متعصب، بلکه کسی است که برای او تمایز میان واقعیت و خیال، میان درست و نادرست، دیگر وجود ندارد.»
این بینش هولناک او بود:
توتالیتاریسم به مؤمنان نیاز ندارد، به مردمی نیاز دارد که دیگر نمیدانند چه چیزی واقعی است.
یک رژیم چگونه واقعیت را نابود میکند؟
آرنت سازوکار آن را شناسایی کرد؛ دروغگویی مداوم و بیشرمانه.
نه برای اینکه تو را به یک دروغ خاص قانع کند،
بلکه برای اینکه توانائیت را در تشخیص حقیقت نابود کند.
برای دیکتاتورها، واقعیتها حقایق عینی نیستنذ، بلکه همان چیزی هستند که قدرت اعلام میکند.
و وقتی دروغها آنقدر دائمی و فراگیر میشوند، اتفاقی ترسناک میافتد؛
مردم در نهایت هم به همهچیز باور میکنند و هم به هیچ چیز.
فکر میکنند همهچیز ممکن است و هیچچیز حقیقت ندارد.
یک روزنامهنگار فرانسوی از آرنت درباره ریچارد نیکسون و رسوایی واترگیت میپرسد.
او ۶۸ سال دارد و شاهد است که یک دموکراسی دیگر با رهبرانی دست وپنجه نرم میکند که مدام دروغ میگویند.
پاسخ او سرد و لرزه آور است:
«اگر همه همیشه به شما دروغ بگویند، نتیجهاش این نیست که شما دروغها را باور کنید، بلکه این است که دیگر هیچ چیز را باور نمیکنید.
و مردمی که دیگر نتوانند به چیزی باور داشته باشند، دیگر نمیتوانند نظر و داوری داشته باشند.
آنها نهتنها توان عمل کردن ، بلکه توان فکر کردن و قضاوت کردن را از دست میدهند.
و با چنین مردمی میتوان هر کاری کرد.»
این دستورالعمل است مدام دروغ بگو. وقتی گیر افتادی، باز هم دروغ بگو. به کسانی که حقیقت را میگویند حمله کن.
فضا را از اطلاعات نادرست پر کن تا مردم از جستوجوی واقعیت دست بکشند.
بعد هر کاری که میخواهی بکن، مردم دیگر فلج شدهاند.
اما چیزی که بیش از همه آرنت را آزار میداد، این بود؛
کسانی که دست به جنایت میزنند، هیولا نیستند .
در سال ۱۹۶۱، او در دادگاه آدولف آیشمن شرکت میکند. افسرنازی مسئول لجستیک هولوکاست، او انتظارداشت شرّ مجسم راببیند! یک شیطان.
اما در عوض، یک کارمند اداری کسلکننده را دید.
آیشمن نه از نفرت یا ایدئولوژی، بلکه از جاهطلبی ، اطاعت و فقدان اندیشیدن حرکت میکرد .
او گفت که فقط «دستورها را اجرا میکرد».
آرنت این را «ابتذال شر» نامید.
او نوشت:
«حقیقتِ تلخ این است که بیشترِ شَرّ توسط کسانی انجام میشود که هرگز تصمیم نگرفتهاند خوب باشند یا بد.»
دان که قدرت سخت مستی آورد
عقل از سر ، شرم از دل میبرد
(مولانا)
کبوتری که کفتار شد!!
قدرت در بسیاری از مواقع میتواند تاثیرات عمیقی بر شخصیت و رفتار فرد داشته باشد. تاریخ پر است از نمونههایی که نشان میدهند انسانها وقتی قدرت بیشتری مییابند، تغییراتی در نحوه تعاملشان با دیگران و همچنین در تصمیمگیریهایشان به وجود میآید. این تغییرات میتواند مثبت یا منفی باشد، ولی در بسیاری از موارد، افراد با دست یافتن به قدرت، نسبت به احساسات و رنج دیگران بیتفاوتتر میشوند. این پدیده را میتوان در قالب نظریات روانشناختی و اجتماعی مختلف بررسی کرد.
در روانشناسی اجتماعی، یک نظریه وجود دارد که میگوید قدرت میتواند فرد را از احساسات و همدلی دور کند. افرادی که در موقعیتهای قدرت قرار دارند، ممکن است کمتر به نیازها و خواستههای دیگران توجه کنند و بیشتر به منافع خود یا اهداف کلان سازمانی فکر کنند. این به دلیل تغییر در نحوه پردازش اطلاعات است. افرادی که احساس قدرت دارند، بیشتر به سمت تصمیمات سریع و قاطع میروند و به جزییات و احساسات دیگران کمتر توجه میکنند.
در مواقعی که قدرت به فردی منتقل میشود، او ممکن است به مرور زمان نسبت به مسائلی چون رنج، نابرابری یا بیعدالتی حساسیت کمتری پیدا کند. این اتفاق به ویژه در سیستمهای حکومتی یا اجتماعی رخ میدهد که قدرت متمرکز است و هیچ نظارتی بر اعمال و تصمیمات قدرتداران وجود ندارد. به مرور، بیرحمی در برابر دیگران عادی میشود و به بخشی از رفتار فرد تبدیل میگردد.
در طول تاریخ، هم در جوامع کوچک و هم در امپراتوریهای بزرگ، شاهد این بودهایم که افرادی که به قدرتهای مطلق دست یافتهاند، اغلب از احساس همدلی با مردم خود فاصله گرفتهاند. برای مثال، بسیاری از فرمانروایان استبدادی که حکومتهای خود را بر اساس ترس بنا کردهاند، نسبت به رنج و فقر مردم بیتوجه میمانند. نیکولای چائوشسکو، دیکتاتور رومانی، یا حتی رژیمهای نازی در آلمان نمونههای برجستهای از این قبیل هستند.
یک نکته مهم دیگر این است که قدرت میتواند هویت فردی را تغییر دهد. زمانی که کسی قدرت زیادی را تجربه میکند، ممکن است به تدریج احساس کند که از دیگران برتر است یا بر آنها تسلط دارد. این احساس ممکن است فرد را به سمت تصمیماتی هدایت کند که به جای ایجاد رفاه برای عموم، بیشتر به نفع خودش یا گروههای خاص باشد. در این راستا، قدرت میتواند به نوعی "حس برتری" کاذب ایجاد کند که منجر به بیرحمی و قساوت در مواجهه با دیگران شود.
تاریخ
گویند عبدالملکبنمروان پیش از رسیدن به قدرت، یکی از فقهای مدینه به شمار میرفت و به زهد، عبادت و دینداری شهرت داشت و اوقات خود را در مسجد با عبادت سپری میکرد، به طوری که به او «حمامة المسجد» یعنی کبوتر مسجد میگفتند.
او مشغول خواندن قرآن بود که خبر مرگ پدرش (مروان) را به او رساندند.
با شنیدن این خبر، قرآن را بست و گفت:
"سلام علیک، هذا فراق بینی و بینک!»
«اکنون بین من و تو جدایی افتاد و دیگر با تو کاری ندارم!»
او بهراستی از قرآن جدا شد و در اثر غرور، چنان دستخوش مسخ شخصیت گردید که مورخان از کارنامه سیاه حکومت او به تلخی یاد میکنند. طی تاریخ اسلام عبدالملک نخستین کسی بود که غدر و خیانت ورزید [عمروبنسعید بنالعاص را پس از اماندادن کشت]، مردم را از سخنگفتن در حضور خلیفه منع کرد و از امربهمعروف جلوگیری کرد.
او در مدت حکومت طولانی خود، چنان با ظلم، فساد و بیدادگری خو گرفت که نور ایمان در دل او بهکلی خاموش شد.
خود نیز روزی به این امر اعتراف کرد و به سعیدبنمسیب گفت: چنان شدهام که اگر کار نیکی انجام دهم، خوشحال نمیشوم و اگر کار بدی از من سر زند، ناراحت نمیگردم. سعید گفت: مرگِ دل در تو کامل شده است.
راغب اصفهانی در کتاب محاضرات میگوید که عبدالملک میگفت: من از کشتن مورچه مضایقه داشتم و در حال حاضر، حجاج بن یوسف برای من مینویسد که عده زیادی از مردم را کشته و در من هیچ اثری نمیکند!
روزی "زُهری" به او گفت: شنیدهام که شرب خمر میکنی؟ گفت: بله و الله، خون هم مینوشم!!!
آری دنیاطلبی اینگونه قساوت را بر قلب حمامة المسجد سرازیر میکند.
آنچ منصب میکند با جاهلان
از فضیحت کی کند صد ارسلان
عیب او مخفیست چون آلت بیافت
مارش از سوراخ بر صحرا شتافت
جمله صحرا مار و کزدم پر شود
چونک جاهل شاه حکم مر شود
مال و منصب ناکسی که آرد به دست
طالب رسوایی خویش او شدست
زانک قدرت سخت مستی آورد
عقل از سر ، شرم از دل میبرد
عقل از سر ، شرم از دل میبرد
(مولانا)
کبوتری که کفتار شد!!
قدرت در بسیاری از مواقع میتواند تاثیرات عمیقی بر شخصیت و رفتار فرد داشته باشد. تاریخ پر است از نمونههایی که نشان میدهند انسانها وقتی قدرت بیشتری مییابند، تغییراتی در نحوه تعاملشان با دیگران و همچنین در تصمیمگیریهایشان به وجود میآید. این تغییرات میتواند مثبت یا منفی باشد، ولی در بسیاری از موارد، افراد با دست یافتن به قدرت، نسبت به احساسات و رنج دیگران بیتفاوتتر میشوند. این پدیده را میتوان در قالب نظریات روانشناختی و اجتماعی مختلف بررسی کرد.
در روانشناسی اجتماعی، یک نظریه وجود دارد که میگوید قدرت میتواند فرد را از احساسات و همدلی دور کند. افرادی که در موقعیتهای قدرت قرار دارند، ممکن است کمتر به نیازها و خواستههای دیگران توجه کنند و بیشتر به منافع خود یا اهداف کلان سازمانی فکر کنند. این به دلیل تغییر در نحوه پردازش اطلاعات است. افرادی که احساس قدرت دارند، بیشتر به سمت تصمیمات سریع و قاطع میروند و به جزییات و احساسات دیگران کمتر توجه میکنند.
در مواقعی که قدرت به فردی منتقل میشود، او ممکن است به مرور زمان نسبت به مسائلی چون رنج، نابرابری یا بیعدالتی حساسیت کمتری پیدا کند. این اتفاق به ویژه در سیستمهای حکومتی یا اجتماعی رخ میدهد که قدرت متمرکز است و هیچ نظارتی بر اعمال و تصمیمات قدرتداران وجود ندارد. به مرور، بیرحمی در برابر دیگران عادی میشود و به بخشی از رفتار فرد تبدیل میگردد.
در طول تاریخ، هم در جوامع کوچک و هم در امپراتوریهای بزرگ، شاهد این بودهایم که افرادی که به قدرتهای مطلق دست یافتهاند، اغلب از احساس همدلی با مردم خود فاصله گرفتهاند. برای مثال، بسیاری از فرمانروایان استبدادی که حکومتهای خود را بر اساس ترس بنا کردهاند، نسبت به رنج و فقر مردم بیتوجه میمانند. نیکولای چائوشسکو، دیکتاتور رومانی، یا حتی رژیمهای نازی در آلمان نمونههای برجستهای از این قبیل هستند.
یک نکته مهم دیگر این است که قدرت میتواند هویت فردی را تغییر دهد. زمانی که کسی قدرت زیادی را تجربه میکند، ممکن است به تدریج احساس کند که از دیگران برتر است یا بر آنها تسلط دارد. این احساس ممکن است فرد را به سمت تصمیماتی هدایت کند که به جای ایجاد رفاه برای عموم، بیشتر به نفع خودش یا گروههای خاص باشد. در این راستا، قدرت میتواند به نوعی "حس برتری" کاذب ایجاد کند که منجر به بیرحمی و قساوت در مواجهه با دیگران شود.
تاریخ
گویند عبدالملکبنمروان پیش از رسیدن به قدرت، یکی از فقهای مدینه به شمار میرفت و به زهد، عبادت و دینداری شهرت داشت و اوقات خود را در مسجد با عبادت سپری میکرد، به طوری که به او «حمامة المسجد» یعنی کبوتر مسجد میگفتند.
او مشغول خواندن قرآن بود که خبر مرگ پدرش (مروان) را به او رساندند.
با شنیدن این خبر، قرآن را بست و گفت:
"سلام علیک، هذا فراق بینی و بینک!»
«اکنون بین من و تو جدایی افتاد و دیگر با تو کاری ندارم!»
او بهراستی از قرآن جدا شد و در اثر غرور، چنان دستخوش مسخ شخصیت گردید که مورخان از کارنامه سیاه حکومت او به تلخی یاد میکنند. طی تاریخ اسلام عبدالملک نخستین کسی بود که غدر و خیانت ورزید [عمروبنسعید بنالعاص را پس از اماندادن کشت]، مردم را از سخنگفتن در حضور خلیفه منع کرد و از امربهمعروف جلوگیری کرد.
او در مدت حکومت طولانی خود، چنان با ظلم، فساد و بیدادگری خو گرفت که نور ایمان در دل او بهکلی خاموش شد.
خود نیز روزی به این امر اعتراف کرد و به سعیدبنمسیب گفت: چنان شدهام که اگر کار نیکی انجام دهم، خوشحال نمیشوم و اگر کار بدی از من سر زند، ناراحت نمیگردم. سعید گفت: مرگِ دل در تو کامل شده است.
راغب اصفهانی در کتاب محاضرات میگوید که عبدالملک میگفت: من از کشتن مورچه مضایقه داشتم و در حال حاضر، حجاج بن یوسف برای من مینویسد که عده زیادی از مردم را کشته و در من هیچ اثری نمیکند!
روزی "زُهری" به او گفت: شنیدهام که شرب خمر میکنی؟ گفت: بله و الله، خون هم مینوشم!!!
آری دنیاطلبی اینگونه قساوت را بر قلب حمامة المسجد سرازیر میکند.
آنچ منصب میکند با جاهلان
از فضیحت کی کند صد ارسلان
عیب او مخفیست چون آلت بیافت
مارش از سوراخ بر صحرا شتافت
جمله صحرا مار و کزدم پر شود
چونک جاهل شاه حکم مر شود
مال و منصب ناکسی که آرد به دست
طالب رسوایی خویش او شدست
زانک قدرت سخت مستی آورد
عقل از سر ، شرم از دل میبرد
برای هر سناریویی آماده باشید؛
نیازها (برای دستکم دو هفته):
تهیه غذای خشک و کنسروهایی که قابل مصرف بدون نیاز به گرم شدن هستند، تهیه پد بهداشتی، دارو، شمع، فندک، جعبهی کمکهای اولیه، پاوربانک (یا حتی مُبَدل فندک خودرو به شارژر)، باتری، آب آشامیدنی، تکمیل ظرفیت سوخت خودرو، چراغ قوه، رادیو ساده کوچک (مهم - برای دریافت اطلاعات در صورت قطع سایر راههای ارتباطی)
بایدها:
مسئولیت پذیری و کنترل وضعیت محلات براساس دستورالعملهای مدیریت بحران الزامی است تا از نظامی شدن و کنترل محلهها توسط نیروهای بسیج آتش به اختیار جلوگیری شود.
از افراد مسن، باردار و کودکان، برای تردد و تهیه نیازهای اولیه حمایت کنید.
از رفتارهای هیجانی، آسیبزا و شایعهپراکنی پرهیز کنید.
یادداشت شماره تلفنهای اضطراری (خویشاوندان، مراکز درمانی و همسایگان معتمد) روی کاغذ.
تعیین یک نقطه ملاقات خانوادگی در صورت قطع ارتباط یا تخلیه اجباری منطقه.
نگهداری مواد ضدعفونیکننده، صابون، کیسه زباله ضخیم، و دستکش برای حفظ بهداشت در شرایط قطع آب یا برق.
نیازها (برای دستکم دو هفته):
تهیه غذای خشک و کنسروهایی که قابل مصرف بدون نیاز به گرم شدن هستند، تهیه پد بهداشتی، دارو، شمع، فندک، جعبهی کمکهای اولیه، پاوربانک (یا حتی مُبَدل فندک خودرو به شارژر)، باتری، آب آشامیدنی، تکمیل ظرفیت سوخت خودرو، چراغ قوه، رادیو ساده کوچک (مهم - برای دریافت اطلاعات در صورت قطع سایر راههای ارتباطی)
بایدها:
مسئولیت پذیری و کنترل وضعیت محلات براساس دستورالعملهای مدیریت بحران الزامی است تا از نظامی شدن و کنترل محلهها توسط نیروهای بسیج آتش به اختیار جلوگیری شود.
از افراد مسن، باردار و کودکان، برای تردد و تهیه نیازهای اولیه حمایت کنید.
از رفتارهای هیجانی، آسیبزا و شایعهپراکنی پرهیز کنید.
یادداشت شماره تلفنهای اضطراری (خویشاوندان، مراکز درمانی و همسایگان معتمد) روی کاغذ.
تعیین یک نقطه ملاقات خانوادگی در صورت قطع ارتباط یا تخلیه اجباری منطقه.
نگهداری مواد ضدعفونیکننده، صابون، کیسه زباله ضخیم، و دستکش برای حفظ بهداشت در شرایط قطع آب یا برق.
ترامپ خبر نداشت نت وصل شده، وگرنه میگفت زنگ زدم گفتم نت رو وصل کنید، اونا گفتند بله قربان. الساعه.
حالا احتمالا با تنگه هرمز همون کاری رو بکنن که با اینترنت کردن و میکنن !!
گاهی تنگش میکنن
گاهی تنگترش میکنن
گاهی می بندنش
گاهی یه مایه ای میگیرن یه سری رو رد میکنن ( vpn )
خلاصه دیگه هیچکی نمیفهمه
چی به چیه و کی به کیه !
گاهی تنگش میکنن
گاهی تنگترش میکنن
گاهی می بندنش
گاهی یه مایه ای میگیرن یه سری رو رد میکنن ( vpn )
خلاصه دیگه هیچکی نمیفهمه
چی به چیه و کی به کیه !
روزی که حجّاج بن یوسف که بسیار ستمگر بود از دنیا رفت،مردی به قصر او آمد و خواستار ملاقات با حجاج شد.
نگهبان به او گفت:
حجاج درگذشت!
مرد ساعتی بعد برگشت و درخواست را تکرار کرد.
نگهبان به او گفت: گفتم حجاج مُرد...
مَرد برای بار سوم برگشت و درخواست را تکرار کرد.
نگهبان به او گفت: نفهمیدی بهت گفتم حجاج مُرد...؟!
مرد گفت: میفهمم اما از شنیدن این خبر، لذت میبرم...
نگهبان به او گفت:
حجاج درگذشت!
مرد ساعتی بعد برگشت و درخواست را تکرار کرد.
نگهبان به او گفت: گفتم حجاج مُرد...
مَرد برای بار سوم برگشت و درخواست را تکرار کرد.
نگهبان به او گفت: نفهمیدی بهت گفتم حجاج مُرد...؟!
مرد گفت: میفهمم اما از شنیدن این خبر، لذت میبرم...
