پوتین این خشک مغز ورپریده
ببین قلاده را کلأ دریده
حواله داده به چیز چپ! خود
هر آن چیزی که از دنیا شنیده
#محمد_جاوید
@rahenow 🗿👈
ببین قلاده را کلأ دریده
حواله داده به چیز چپ! خود
هر آن چیزی که از دنیا شنیده
#محمد_جاوید
@rahenow 🗿👈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تا زلزله میشود نباید لرزید !
بیهوده به دورِ خود نباید چرخید!
اوکراین ِ عزیز گرچه جنگ آسان نیست ؛
از روسیه ی دغل نباید ترسید!
#رسا_ی_اصفهانیتا زلزله میشود نباید لرزید !
بیهوده به دورِ خود نباید چرخید!
اوکراین ِ عزیز گرچه جنگ آسان نیست ؛
از روسیه ی دغل نباید ترسید!
#رسا_ی_اصفهانی
@rahenow 🗿👈
بیهوده به دورِ خود نباید چرخید!
اوکراین ِ عزیز گرچه جنگ آسان نیست ؛
از روسیه ی دغل نباید ترسید!
#رسا_ی_اصفهانیتا زلزله میشود نباید لرزید !
بیهوده به دورِ خود نباید چرخید!
اوکراین ِ عزیز گرچه جنگ آسان نیست ؛
از روسیه ی دغل نباید ترسید!
#رسا_ی_اصفهانی
@rahenow 🗿👈
الان که ودکای روسی با تحریمهای بین المللی مواجه شده، احتمال داره برای کمک به کشور دوست و برادر مصرف داخلی ودکا آزاد بشه.
حتی مسئولینهم میتونن با خرید عمده و تجدید بستهبندی و صادرات هم شخصا سود هنگفتی کسب کنن هم کلی فرصت شغلی برا مردم ایجاد کنن.
مراجع هم حکم حکومتی بدن و اسمش رو بذارن #نهضتودکا
@rahenow 🗿👈
حتی مسئولینهم میتونن با خرید عمده و تجدید بستهبندی و صادرات هم شخصا سود هنگفتی کسب کنن هم کلی فرصت شغلی برا مردم ایجاد کنن.
مراجع هم حکم حکومتی بدن و اسمش رو بذارن #نهضتودکا
@rahenow 🗿👈
بشقاب طلا و نان گندم داری
ویلای بزرگ حومهی قم داری
ای شیخ اگر به چنتهات چیزی هست
از برکتِ اشتباه مردم داری
#احمد_سلمانی
@rahenow 🗿👈
ویلای بزرگ حومهی قم داری
ای شیخ اگر به چنتهات چیزی هست
از برکتِ اشتباه مردم داری
#احمد_سلمانی
@rahenow 🗿👈
📚روایت تیمور لنگ از حمله به سبزوار، پایتخت سربداران
بخشی از کتاب " منم تیمور جهانگشا "
فصل هشتم کتاب: دومین سفر من به خراسان و جنگ سبزوار
🔹 بخش دهم
🔹سربازان امیر سبزوار خوب میجنگیدند، ولی چون ما از تمام جوانب به سوی مرکز شهر جلو میرفتیم، یقین داشتیم که بر آنها غلبه خواهیم کرد. امیر سبزوار و پسرش که مردی جوان بود، قبل از اینکه در جنگ کشته شوند، زنهای خانواده خود را به قتل رسانیدند، تا اینکه اسیر من نشوند و آنکاه در هنگام پیکار مقتول گردیدند. وقتی خبر قتل امیر سبزوار و پسر جوانش به من رسید، دانستم که سبزوار بطور حتم سقوط خواهد کرد. جارچیان ما فریاد میزدند هرکس میخواهد زنده بماند به مسجد شیخ حسام الدین سبزواری و مسجد میر که مجاور آن است، برود. من مسجد میر را هم جزو منطقه بست اعلام کردم، چون شنیدم که که خانه شیخ حسامالدین سبزواری آنقدر وسعت ندارد که عدهای زیاد از مردم بتوانند در آنجا بست بنشینند. ای کسانیکه شرح حال مرا میخوانید، بر من خرده نگیرید که چرا منزل شیخ حسامالدین سبزواری را که مردی شیعه مذهب بود محل بست اعلام کردم، زیرا پیغمبر ما وقتی به مکه حملهور گردید، بوسیله جارچیها ندا در داد که منزل ابوسفیان بست است و هر کس به منزل ابوسفیان یا به خانه کعبه پناهنده شود کشته نخواهد شد، در صورتیکه ابوسفیان بزرگترین خصم پیغمبر بشمار میرفت و بتها را میپرستید. شیخ حسامالدین سبزواری مسلما بر ابوسفیان برتری داشت، زیرا خدای واحد را میپرستید و پیغمبر ما را نبی مرسل میدانست.
◀ وقتی آفتاب به وسط آسمان رسید، من از دروازه غربی قدم به شهر گذاشتم . مشاهده کردم که کوچهها مملو از لاشه اموات و خون خشک شده است و وقتی به مرکز شهر نزدیک گردیدم، در بعضی از کوچهها چشمم به جوی خون اقتاد و معلوم شد که هنوز کشتار ادامه دارد و خون تازه وارد جویها میشود و به راه میافتد. قلبم از مشاهده کوچههای مستور از خون شگفته شد، زیرا من از جوانی از مشاهده خون دشمنان خود لذت میبردم و هرچه بر ستوات عمرم میافزود، بیشتر میفهمیدم که خونریزی کلید قدرت و تحصیل عظمت است و تا کسی خون جاری نکند نمیتواند ترس خود را در دلها جا بدهد و سطوت خویش را بر دیگران تحمیل نماید. ولی آنکسی که برای تحصیل قدرت خون میریزد، نباید هوا و هوس داشته باشد، چون اگر دارای هوا و هوس گردد همانها که در پیرامونش هستند و از طفیل او زندگی میکنند، خونش را خواهند ریخت.
◀ هنگام نماز عصر جنگ سبزوار خاتمه یافت و مردانی که در شهر بودند، یا به خانه شیخ حسامالدین سبزواری و مسجد میرفتند، یا اینکه به سربازان ما تسلیم شدند. تا آن موقع کسی مبادرت به چپاول نکرد، ولی چون جنگ خاتمه یافته بود، فرمان غارت از طرف من صادر شد و همان روز شیخ حسامالدین سبزواری را به اردوگاه من واقع در خارج شهر سبزوار آوردند. وقتی شیخ وارد اردوگاه من گردید، سربازانم مسجد متحرک مرا که دارای دو گلدسته آبی و قرمز رنگ بود سوار میکردند، تا اینکه نماز مغرب را در مسجد بخوانم. شیخ حسامالدین سبزواری که پیرمرد بود و ریشی سفید و بلند داشت، از مشاهده مسجد من حیرت کرد و رنگ گلدستهها، او را متعجب نمود و پرسید:
" برای چه یکی از این گلدستهها آبی رنگ است و دیگری قرمز؟ "
- گفتم:
" رنگ آبی رنگ قدرت خداوند است و رنگ قرمز رنگ قدرت نوع بشر ".
- شیخ حسامالدین سبزواری گفت:
" ای امیر، ماوراءالنهر تو امروز نسبت به من محبت کردی و خانه مرا بست قرار دادی و کسانی که به خانه من آمدند از کشته شدن معاف گردیدند. این محبت تو به من جرئت میدهد که از تو تقاضائی بکنم و بگویم که اینک تو فاتح شدهای و عدهای کثیر از سکنه شهر کشته شدهاند. از تاراج اموال سکنه شهر صرف نظر کن ".
- گفتم:
" ای شیخ، تو فقط قتل سکنه سبزوار را بخاطر میآوری، اما قتل سربازان مرا بیاد نداری. در صورتیکه عدهای کثیر از سربازان من کشته شدهاند و آنها طبق قانون جنگ باید خون بهای همقطاران خود را بدست بیاورند، لذا من نمیتوانم تقاضای تو را بپذیرم ".
- شیخ حسامالدین سکوت کرد و بعد از چند لحظه گفت:
" پس دستور بده که زنها و و پسران و دختران مردم را اسیر ننمایند و به بردگی نبرند ".
- گفتم:
" این دستور را هم نمیتوانم صادر کنم. سکنه سبزوار چون مقاومت کردند، کافر حربی هستند و مطابق نص آیات قرآن باید زنهای آنها اسیر و برده شوند ".
@rahenow 🗿👈
بخشی از کتاب " منم تیمور جهانگشا "
فصل هشتم کتاب: دومین سفر من به خراسان و جنگ سبزوار
🔹 بخش دهم
🔹سربازان امیر سبزوار خوب میجنگیدند، ولی چون ما از تمام جوانب به سوی مرکز شهر جلو میرفتیم، یقین داشتیم که بر آنها غلبه خواهیم کرد. امیر سبزوار و پسرش که مردی جوان بود، قبل از اینکه در جنگ کشته شوند، زنهای خانواده خود را به قتل رسانیدند، تا اینکه اسیر من نشوند و آنکاه در هنگام پیکار مقتول گردیدند. وقتی خبر قتل امیر سبزوار و پسر جوانش به من رسید، دانستم که سبزوار بطور حتم سقوط خواهد کرد. جارچیان ما فریاد میزدند هرکس میخواهد زنده بماند به مسجد شیخ حسام الدین سبزواری و مسجد میر که مجاور آن است، برود. من مسجد میر را هم جزو منطقه بست اعلام کردم، چون شنیدم که که خانه شیخ حسامالدین سبزواری آنقدر وسعت ندارد که عدهای زیاد از مردم بتوانند در آنجا بست بنشینند. ای کسانیکه شرح حال مرا میخوانید، بر من خرده نگیرید که چرا منزل شیخ حسامالدین سبزواری را که مردی شیعه مذهب بود محل بست اعلام کردم، زیرا پیغمبر ما وقتی به مکه حملهور گردید، بوسیله جارچیها ندا در داد که منزل ابوسفیان بست است و هر کس به منزل ابوسفیان یا به خانه کعبه پناهنده شود کشته نخواهد شد، در صورتیکه ابوسفیان بزرگترین خصم پیغمبر بشمار میرفت و بتها را میپرستید. شیخ حسامالدین سبزواری مسلما بر ابوسفیان برتری داشت، زیرا خدای واحد را میپرستید و پیغمبر ما را نبی مرسل میدانست.
◀ وقتی آفتاب به وسط آسمان رسید، من از دروازه غربی قدم به شهر گذاشتم . مشاهده کردم که کوچهها مملو از لاشه اموات و خون خشک شده است و وقتی به مرکز شهر نزدیک گردیدم، در بعضی از کوچهها چشمم به جوی خون اقتاد و معلوم شد که هنوز کشتار ادامه دارد و خون تازه وارد جویها میشود و به راه میافتد. قلبم از مشاهده کوچههای مستور از خون شگفته شد، زیرا من از جوانی از مشاهده خون دشمنان خود لذت میبردم و هرچه بر ستوات عمرم میافزود، بیشتر میفهمیدم که خونریزی کلید قدرت و تحصیل عظمت است و تا کسی خون جاری نکند نمیتواند ترس خود را در دلها جا بدهد و سطوت خویش را بر دیگران تحمیل نماید. ولی آنکسی که برای تحصیل قدرت خون میریزد، نباید هوا و هوس داشته باشد، چون اگر دارای هوا و هوس گردد همانها که در پیرامونش هستند و از طفیل او زندگی میکنند، خونش را خواهند ریخت.
◀ هنگام نماز عصر جنگ سبزوار خاتمه یافت و مردانی که در شهر بودند، یا به خانه شیخ حسامالدین سبزواری و مسجد میرفتند، یا اینکه به سربازان ما تسلیم شدند. تا آن موقع کسی مبادرت به چپاول نکرد، ولی چون جنگ خاتمه یافته بود، فرمان غارت از طرف من صادر شد و همان روز شیخ حسامالدین سبزواری را به اردوگاه من واقع در خارج شهر سبزوار آوردند. وقتی شیخ وارد اردوگاه من گردید، سربازانم مسجد متحرک مرا که دارای دو گلدسته آبی و قرمز رنگ بود سوار میکردند، تا اینکه نماز مغرب را در مسجد بخوانم. شیخ حسامالدین سبزواری که پیرمرد بود و ریشی سفید و بلند داشت، از مشاهده مسجد من حیرت کرد و رنگ گلدستهها، او را متعجب نمود و پرسید:
" برای چه یکی از این گلدستهها آبی رنگ است و دیگری قرمز؟ "
- گفتم:
" رنگ آبی رنگ قدرت خداوند است و رنگ قرمز رنگ قدرت نوع بشر ".
- شیخ حسامالدین سبزواری گفت:
" ای امیر، ماوراءالنهر تو امروز نسبت به من محبت کردی و خانه مرا بست قرار دادی و کسانی که به خانه من آمدند از کشته شدن معاف گردیدند. این محبت تو به من جرئت میدهد که از تو تقاضائی بکنم و بگویم که اینک تو فاتح شدهای و عدهای کثیر از سکنه شهر کشته شدهاند. از تاراج اموال سکنه شهر صرف نظر کن ".
- گفتم:
" ای شیخ، تو فقط قتل سکنه سبزوار را بخاطر میآوری، اما قتل سربازان مرا بیاد نداری. در صورتیکه عدهای کثیر از سربازان من کشته شدهاند و آنها طبق قانون جنگ باید خون بهای همقطاران خود را بدست بیاورند، لذا من نمیتوانم تقاضای تو را بپذیرم ".
- شیخ حسامالدین سکوت کرد و بعد از چند لحظه گفت:
" پس دستور بده که زنها و و پسران و دختران مردم را اسیر ننمایند و به بردگی نبرند ".
- گفتم:
" این دستور را هم نمیتوانم صادر کنم. سکنه سبزوار چون مقاومت کردند، کافر حربی هستند و مطابق نص آیات قرآن باید زنهای آنها اسیر و برده شوند ".
@rahenow 🗿👈
گفتم ذبیح، تو که خواب بودی جنگ شد.
دلم نیومد بیدارت کنم،
گفتم بخوابی بهتره.
گفت خواب نبودم دیوونه، مرده بودم.
تنگ غروب نشسته بودیم رو صخرهها،
شهر از بالای کوه پیدا بود.
گفت یعنی میگم خوب شد بیدارم کردی،
داشتم خواب شهر خودم رو میدیدم.
خواب دیده بود دوباره جنگه، دوباره دارن دزفول رو با توپ و خمپاره و موشک میکوبن،
دوباره داییش وسط کوچه با ترکش خمپاره بیسر میشه، نمیفته از پا،
بدون سر میره تا کنار نخل بیسر،
اونجا میفته رو خاک،
عین نهنگ.
بعد ذبیح بلندبلند گریه کرد، دلش تنگ داییش بود،
دلش تنگ ننهش بود،
دلش تنگ نخلها و و دومادهای بیسر و عروسهای آتیش به بخت و گمنامها و بینامها بود. گفت داییم شد یه پلاک رو دیوار خونه،
یه اسم رو کوچه، انصافه؟
گفتم ذبیح،
جنگ آدمها رو به همدیگه نزدیک میکنه.
یعنی یه مصیبتیه که دوست نداری توش تنها باشی.
دوست نداری کسی توش تنها باشه.
ولی از جنگ کسی بی زخم برنمیگرده.
باز داییت یه اسمی موند،
از خیلیها هیچی نموند. میفهمی؟
انگار نبوده اصن.
آدمِ بیقبر خیلی گناه داره ذبیح.
دوتایی نشستیم به تماشای شهر. از دور، صدای لالایی میومد.
انگار یه زن روس داشت تو پناهگاهها، واسه بچههای بی ننه لالایی میخوند.
ذبیح گفت جنگ تموم شد بیدارم کن.
بعد چشماش رو بست و خوابید. یا مرد.
نمیدونم. هیچی نمیدونم...
@rahenow 🗿👈
دلم نیومد بیدارت کنم،
گفتم بخوابی بهتره.
گفت خواب نبودم دیوونه، مرده بودم.
تنگ غروب نشسته بودیم رو صخرهها،
شهر از بالای کوه پیدا بود.
گفت یعنی میگم خوب شد بیدارم کردی،
داشتم خواب شهر خودم رو میدیدم.
خواب دیده بود دوباره جنگه، دوباره دارن دزفول رو با توپ و خمپاره و موشک میکوبن،
دوباره داییش وسط کوچه با ترکش خمپاره بیسر میشه، نمیفته از پا،
بدون سر میره تا کنار نخل بیسر،
اونجا میفته رو خاک،
عین نهنگ.
بعد ذبیح بلندبلند گریه کرد، دلش تنگ داییش بود،
دلش تنگ ننهش بود،
دلش تنگ نخلها و و دومادهای بیسر و عروسهای آتیش به بخت و گمنامها و بینامها بود. گفت داییم شد یه پلاک رو دیوار خونه،
یه اسم رو کوچه، انصافه؟
گفتم ذبیح،
جنگ آدمها رو به همدیگه نزدیک میکنه.
یعنی یه مصیبتیه که دوست نداری توش تنها باشی.
دوست نداری کسی توش تنها باشه.
ولی از جنگ کسی بی زخم برنمیگرده.
باز داییت یه اسمی موند،
از خیلیها هیچی نموند. میفهمی؟
انگار نبوده اصن.
آدمِ بیقبر خیلی گناه داره ذبیح.
دوتایی نشستیم به تماشای شهر. از دور، صدای لالایی میومد.
انگار یه زن روس داشت تو پناهگاهها، واسه بچههای بی ننه لالایی میخوند.
ذبیح گفت جنگ تموم شد بیدارم کن.
بعد چشماش رو بست و خوابید. یا مرد.
نمیدونم. هیچی نمیدونم...
@rahenow 🗿👈
🚨یک میلیون دلار جایزه برای زنده یا مرده پوتین!
یک تاجر روسی اعلام کرد به هر افسر نظامی که ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه را "مرده یا زنده" تحویل دهد یک میلیون دلار جایزه میدهد.
@rahenow 🗿👈
یک تاجر روسی اعلام کرد به هر افسر نظامی که ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه را "مرده یا زنده" تحویل دهد یک میلیون دلار جایزه میدهد.
@rahenow 🗿👈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📽 بخش کوتاهی از یک فیلم طنز اوکراینی در شبکەهای اجتماعی بازنشر شده است کە در آن ولودیمیر زلنسکی، رئیسجمهوری کنونی این کشور برای فرونشاندن دعوای نمایندگان حاضر در یک اتاق، فریاد میزند: «پوتین سرنگون شد»! با فریاد زلنسکی، همگان سکوت میکنند و مرافعە پایان مییابد. او سپس میگوید: «این یک شوخی بود. هیچ راه دیگری برای متوقف کردن شما وجود نداشت.»
زلنسکی در این کمدی، نقش «خدمتکار مردم» را بازی میکند. او قبل از اینکه در سال ٢٠١٩ رئیسجمهوری اوکراین شود، بازیگر بود.
@rahenow 🗿👈
زلنسکی در این کمدی، نقش «خدمتکار مردم» را بازی میکند. او قبل از اینکه در سال ٢٠١٩ رئیسجمهوری اوکراین شود، بازیگر بود.
@rahenow 🗿👈
کاش مثل چچنها که دارن روبرو هم تو اوکراین میجنگن، ما مردم عادی و بسیجی ها رو هم میبردن اوکران با هم میجنگیدیم فقط ای کاش
چاوشی
چاوشی
✅جايگاه واقعيِ مردم آزاران و جنایتکارانِ نفرت انگيزِ تاريخ بشر، عاقبتِ ديكتاتورها، دشمنانِ جان.
@rahenow 🗿👈
@rahenow 🗿👈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خیال روی تو در هر کجا که خیمه زند
ز بیقراریم آنجا قرارگاه من است
به محفلی که توئی صد هزار تیر نگاه
روانه گشته ولی کارگر نگاه من است
❤️عارف قزوینی
@rahenow 🗿👈
ز بیقراریم آنجا قرارگاه من است
به محفلی که توئی صد هزار تیر نگاه
روانه گشته ولی کارگر نگاه من است
❤️عارف قزوینی
@rahenow 🗿👈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین
آنجا بیا ما را ببین کآنجا سبکبار آمدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
من گوهر کانی بدم کاینجا به دیدار آمدم
@rahenow 🗿👈
آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین
آنجا بیا ما را ببین کآنجا سبکبار آمدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
من گوهر کانی بدم کاینجا به دیدار آمدم
@rahenow 🗿👈
پهن کردن چتر تقدس بر سر نظام سیاسی یک سرزمین ، یکی از صدها اشتباه هولناکی هست که هرگز ترمیم نمی شود.
زیرا چه آنهایی که این چتر را باز می کنند و چه توده مردمی که در ابتدا آن را می پذیرند ، نمی دانند حکومت دستاوردی بشری ست و حاکمان نیز انسان هایی اند که شاید به انواع خطاها آلوده باشند.
این اشتباه هولناک صاحبان قدرت را از دایره نقد بیرون می برد و لباسی آسمانی بر قامتشان می دوزد.
وقتی نظام سیاسی مقدس شود دیگر نمی توان از کاستی های آن سخن گفت و هنگامی که اربابان قدرت مشروعیت خود را نه از سوی زمین ، بلکه از آسمان دانستند؛ مسلما خود را پاسخگو به جامعه هم نمی دانند و به واسطه این توهم از مردم اطاعت مطلق و بی چون و چرا را طلب می کنند !
#جورج_ریتزر
نظريه جامعه شناسی دوران معاصر
@rahenow 🗿👈
زیرا چه آنهایی که این چتر را باز می کنند و چه توده مردمی که در ابتدا آن را می پذیرند ، نمی دانند حکومت دستاوردی بشری ست و حاکمان نیز انسان هایی اند که شاید به انواع خطاها آلوده باشند.
این اشتباه هولناک صاحبان قدرت را از دایره نقد بیرون می برد و لباسی آسمانی بر قامتشان می دوزد.
وقتی نظام سیاسی مقدس شود دیگر نمی توان از کاستی های آن سخن گفت و هنگامی که اربابان قدرت مشروعیت خود را نه از سوی زمین ، بلکه از آسمان دانستند؛ مسلما خود را پاسخگو به جامعه هم نمی دانند و به واسطه این توهم از مردم اطاعت مطلق و بی چون و چرا را طلب می کنند !
#جورج_ریتزر
نظريه جامعه شناسی دوران معاصر
@rahenow 🗿👈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مصاحبهی حاج نادر طالبزاده با کربلائی کاترین شکدم، جاسوسهی ۱۰۰صیغهای موساد و ستون نویس حکومت اسلامی ایران
@rahenow 🗿👈
@rahenow 🗿👈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در همین روزها که حواسها متوجه جنگ اوکراین و پوتین است اخبارمهمی در داخل کشور جریان دارد.
درآمدفروش نفت بابرخی اجزاء حکومت (که نامی ازشون برده نمیشه) تقسیم میشود.
@rahenow 🗿👈
درآمدفروش نفت بابرخی اجزاء حکومت (که نامی ازشون برده نمیشه) تقسیم میشود.
@rahenow 🗿👈