🌴🌴 ریگان سلام 🌴
1.45K subscribers
38.8K photos
6.24K videos
341 files
12.7K links
اجتماعی ،فرهنگی ،خبری تحلیلی ،سرگرمی

ارسال خبر، مطلب، عکس و فیلم و سوژه و تبلیغات

ارتباط با ادمین :

@Tmr_alb

@R_izadyan
Download Telegram
Forwarded from عکس نگار
آنقدر زیبا بود که ناخواسته محو صورت سبزه و چشمان درشت سیاه، و ابروهای مشکی جذابش شدم .
لباس بلوچی گرانقیمتی پوشیده بود با کفشهای چرم قهوه ای براقی که بین اون همه آدم پابرهنه در اون منطقه ی محروم و تازه کشف شده عجیب می نمود.
کلی طلا به سرو گردن و دستهایش آویزان کرده بود . کاملا مشخص بود که از خانواده ی ثروتمندیست.
داشتم کنار تنها شیر آبی که در کل زهکلوت وجود داشت ظرف می شستم که دیدم آرام آمد و کنارم نشست.
سی و هفت سال پیش، من حدودا نوزده سالم بود،
و از طریق جهاد ،داوطلبانه به این منطقه ی محروم آمده بودم تا کار فرهنگی بکنم .
به گرمی و با لبخند سلامش دادم . با دقت به صورتم نگاه کرد و آرام و با صدایی به زیبایی دهان قشنگش ، علیکی گفت . این دختر بلوچ ، فارسی رو با لهجه ی زیبایی صحبت می کرد. خیلی متین و با وقار هم کلامم شد.
ناگهان از جیب بزرگ لباسش که تا پایین دامنش عمق داشت یک بسته ی سیگار بیرون آورد و به من تعارف کرد.
مبهوت شدم . گفتم مگه میشه شما دختری به این زیبایی ، در این سن و سال سیگار بکشی؟
آه بلندی کشید ، سیگارش رو روشن کرد و دو سه پک به سیگار زد و با مهارت دودش رو بیرون داد و با بغضی عمیق و چشمانی پر از اشک گفت خانم معلم !
اگر تو هم مثل من توی زندگیت بدبخت بودی سیگار که هیچ ، تریاکم می کشیدی.
میدونی من چند سالمه ؟ دقیقا هیجده سال دارم .
میدونی شوهرم چند سال داره ؟ دقیقا هشتاد و یک سال.
من زن کسی هستم که از پدربزرگ من پیرتره . و در بستر پیرمردی می خوابم که شب تا صبح آرزوی مرگ‌ می کنم.
اون منو خیلی دوست داره و میگه تو دوستم داشته باش من به اندازه وزنت طلا می خرم برات. خانم معلم‌
پدرم من رو به زور و به اجبار به این پیرمرد داد. روزی هزار بار آرزو می کنم یا این پیرمرد بمیره یا من . کاش می مردم و این زندگی پر از بدبختی رو نداشتم.
یک ساعتی برام درد دل کرد و گریست و پشت هم سیگار کشید.
دلم به درد آمد . اون روز برای او ، و برای کودکان و نوجوانانی که خانواده مجبورشان می کرد تن به چنین ازدواج هایی بدن ، خیلی گریه کردم . فردا به رئیس جهاد گفتم : امروز برای بازدید به هر روستایی که میریم ، باید با مردم در باره ازدواج صحبت کنم.
و چقدر دوست دارم زهکلوت الان رو ببینم . زهکلوتی که برای خودش شهری شده .
اسفند نود و نه
نویسنده:طاهره_زابلی ،معلم بازنشسته اهل بم
عضوموسسه_فرهنگی_هنری_داوودیه
#ازدواج_اجباری
#کودک_همسری
#ریگان_سلام
🇮🇷 @Rigansalam