سراووشا / سینا سنجری
245 subscribers
666 photos
28 videos
15 files
438 links
شعرها و نوشته‌های سینا‌ سنجری
کتاب‌ها:
باغ اساطیر
مکاشفه‌ی هشت
گل‌های تاریکی
اکالیپتوس تنها
وقت‌های زمان
وست‌وود
Quantic Somnia
Download Telegram
Forwarded from بی‌گاه؛ کتابچه‌ی تخصصی شعر (سعید اسکندری)
اصلانی را چکار به هرکس و هرچیز

محمد رضا اصلانی در هنر ایران شخصیت مهمی به‌حساب می‌آید. البته برای کسی که او را بشناسد. یا قدراقل اندک آشنایی با روند کارش داشته باشد. در زمینه‌ی شعر او از اولین افرادی بود که در جزوه شعر نوری علا در باب فورمالیسم روسی، اهمیت زبان، ایماژ و شعر مدرن مسائلی را مطرح کرد از ریتم و‌ کمپوزیسیون گفت از تجریدی و انتزاعی شدن فیگوراتیو و‌ تاثیر نقاشی و موسیقی بر شعر مدرن از مخالفتش با ادبی‌نویسی و شعر را جزئی از ادبیات دانستن. از اولین کسانی که از اهمیت داشتن تصویر نوشتاری شعر گفت، کلمه را آوا دانست و از پرداختن روشنفکران به مقولات به جای اندیشیدن به ذات اشیاء اما به نظرمن مهمترین مساله‌ای که اصلانی مطرح میکند شخصی بودن است و اندیشیدن فردی و‌ تعهد نداشتن به هیچ چیز در اندیشه و هنر. او را با مردم کاری نیست. اوست که در تفاضل دو مغرب می‌گوید: «این مردم اما/ که از گنجایش شکل نیافته‌ی من وسیع ترند و /حقیر تر » او را با آزادگان کاری نیست و با آزادی خواهان و‌عدالت طلبان. در سوگنامه‌ی سالهای ممنوع می‌گوید: «چه‌کار است مرا/ به جوان تیر خورده/ به خیابان شاه / یا خیابان ملت» اما این شخصی بودن که به عرفان می رسد جنبه های مثبت دارد که نو آوری و تفاوتند و هنری بودن و دوری از شعار و دیکته کردن هنر و دگماتیسم. همچنین تغییر ضمن حرکت ولی جنبه‌ی منفی اش یکی محافظه کارانه بودن آن است واپسگرا*بودن آن و دیگر منزوی و غیر اجتماعی بودن. غیر مردمی* بودن آن. او از مردم و‌ فهم جمعیشان فاصله می‌گیرد حتی از خواص مردم و آنها هم به او اهمیتی نمی دهند. باید از اصلانی‌ها، ایرانی‌ها و... پرسید در هند که خیلی‌ها مشغول کشف و شهود بی واسطه‌اند انسان در چه‌جایگاهی ست وضعیت زیست بشر چگونه است؟ و این شخصی بودن آقای اصلانی این محافظه کاری او این غیر مردمی بودنش و بیش از حد معمول و بدون بررسی محیط و جامعه نوآور و متفاوت بودنش اورا به کجا هدایت میکند؟ در شعر به دیده نشدن و خوانده نشدن در سینما گویا به هو شدن هم. و نهایتا دوری از مردم و انسان‌ها و به همنشینی با قدرت. می‌بینید هیچ چیز غیرسیاسی نیست.
در‌کل اگر نگوییم تمام آنچه شعر مدرن غیر متعهد ما به سوی آن میل می‌کند باید بگوییم آنچه بخش عمده ای از شاعران مدعی شعر مدرن را به سوی خود میکشد عرفان است از عرفان شرق دور تا عرفان اسلامی_یهودی شرق میانه و عرفان جنبه های مثبت فردی اش به‌کنار یکی از آن چیزهایی ست در واقع یکی از مهمترین چیزهایی‌ست که جنبه های اجتماعی منفی اش باعث شده ما امروز در اینجا که هستیم ایستاده باشیم.
با وجود ان چیزها که گفتیم هیچ‌چیز صد درصد نیست و اصلانی از این محدوده که خودش به سود انزوای خویش ساخته گاه گریز می زند به فضای آزادتر و خوندارتر اجتماع و مسائل زمینی-انسانی اتفاقا به نظر نگارنده آنجاست که کارش خواندنی‌تر است چون اصلانی دیگر درگیر ایدئولوژی زدگی و شعار زدگی و‌ حزبی نوشتن نیست به عنوان مثال در کتاب شبهای نیمکتی روزهای باد آنجا که میگوید: « من شاه بادبادک ها هستم/ من شاه بادبادک ها هستم. /درز مهریر ساده ی مغلوب/ من شاه بابادک ها هستم /و خون پرندگان دلاور را/ با تیغه های نازک حرکت/ بر دست می کشم..../ و گرچه من شاه بادبادک ها هستم/ و گرچه شاه بادبادک ها بودم/ وگرچه فتح های من/تپش بالهای پروانه است/ و بارگاه من/ زمهریر ساده ی مغلوبی ست/ اما من فکر می کنم/ فکر می کنم/ که شاپور ذوالاکتاف/ شانه های اجداد مرا هم/ سوراخ کرده است.»

سعید اسکندری
* منظور از واپسگرا بودن البته داشتن ‌خاصیت کنسرواتیستی است نه عقب مانده بودن یا از آن دست توهین های روشنفکرانه چنانکه هنر منحط یا گوتیک چندان ربطی به انحطاط و زوال ندارد و منظور از غیر مردمی بودن‌ هم خدای ناکرده دشمنی با مردم ‌نیست منظور پیگیری هنر و‌ مسائل هنری در سطحی است که فقط مختص خواص است و بیشتر به مسائل مربوط به فورم و استتیک در هنر اهمیت دادن تا هنر را وسیله‌ی بیان مشکلات طبقات فرودست جامعه دانستن
۱.جزوه‌ی شعر، شماره‌۶ بهار ۴۴
۲مهتا شهرستانی، محمدرضا اصلانی، سودابه فضایلی و رسول نظرزاده، ماهنامه‌نوشتا، زمستان۹۷ شماره: ۳۸.
۳.بر تفاضل دو مغرب، محمدرضا اصلانی، ۱۳۵۴.
۴.سوگنامه سالهای ممنوع، محمدرضا اصلانی، ۱۳۵۶.
۵.شبهای نیمکتی روزهای باد، محمدرضا اصلانی،۱۳۴۴.

سعید اسکندری

#سعید_اسکندری
#محمدرضا_اصلانی
#روزنامه_اعتماد
#بی‌گاه
Forwarded from بی‌گاه؛ کتابچه‌ی تخصصی شعر (سعید اسکندری)
تفاضلِ رَوش‌ها..‌‌.

در پای بیانیه ی شعر حجم ، میان اهالی ادبیات ، نام محمدرضا اصلانی دیده می شود که با تایید بیانیه آن را امضا نکرده است1. اصلانی تنها شاعری بود که از شاعران در آن جمع و غایبین آن جلسه نه در دفترهای شعر دیگر 1 و 2 و نه در دفترهای روزن 1 و 2 شعری چاپ کرده باشد و نه چون رضا زاهد و آزادی ور دوستی و معاشرتی شدید با سایر اعضا داشته باشد .یکی از وجوه اشتراک اصلانی در پای بیانیه با سایرین می تواند این باشد که چون برخی مثل بیژن الهی در اوایل دهه چهل در جریان شعری (موج نو) بوده است. الهی شعر و نویسش خود را از موج نویی بودن تغییر داد و و به ژانری در نیمه دوم دهه چهل رسید که امروزه به آن (شعر دیگر) می گویند. اصلانی اما تا سال 1354 که دفتر شعر (بر تفاضل دو مغرب) را چاپ می کند ، رگ های بسیار قوی شعر موج نو را با خود در اجرا شعر به همراه دارد. متفاوت بودن اصلانی و آوانگارد بودنش در نوشتن نسبت به جو عمومی ادبیات آن سالها یکی دیگر از وجوه اشتراکی او با سایر نامهای پای بیانیه شعر حجم است که هنر را سیاسی و سیاست زده نمی خواستند.
#بهنود_بهادری
#محمدرضا_اصلانی
#روزنامه_اعتماد
#بی‌گاه
Forwarded from بی‌گاه؛ کتابچه‌ی تخصصی شعر (سعید اسکندری)
این تفاوت چه در رفتار و چه در آثار او به شدت شخصی است.شدتی که اصلانی در جوانی به او رسید و توانست خودش را صاحب امضا کند. بهرام اردبیلی درباره ی وی می گوید : (اصلانی، هم با ما بود و هم با ما نبود ، او فکر می کرد که از همه ی ما بهتر است 2). همین فکر فاضلانه نسبت به دیگران حسنات و خسارت هایی برای کارکتر او در ادبیات به همراه داشت. امضا نکردن بیانیه شعر حجم برخاسته ازهمین حس درونی او بوده که با کادربندی ادبیات مخالفت کرد و زیر بار گروهی شدن در ادبیات نرفت. از خسارت های این رفتار تک روانه می توان به کم پرداخته شدن نسبت به اشعار زیبا و دقیق او اشاره کرد. امروزه با مورد استقبال قرار گرفتن آثار شاعران جریان (شعر دیگر) بعد از حدود پنج دهه ، بعلت عدم معاشرت وی با شاعران حلقه ی ابتدایی جریان شعری مورد اشاره و یا کسانِ بعد از نسل اول ، مخاطبین جوان امروزی از او کم تر یاد می کنند نسبت به در گذشتگان جریان شعری مورد اشاره.
اگر مولف های سینمایی موج نو فرانسه را به صورت کلی بشود در چند گزاره آورد می توان به موارد زیر اشاره کرد: 1-بُرشی از زندگی بدون اشاره به ابتدا و انتهای داستان 2-پرداختن به موضوعاتی که با روزمره ی انسان سروکار دارند 3- شهری بودن وقایع و فضای اثر.
در دفتر شعر ( بر تفاضل دو مغرب) به دقت و درستی ، شاعر دیدگاه سینمایی موج نوی اش را به شعر در آورده است. او بر خلاف سایر شاعران نزدیک به جریان شعری خودش-( اشاره به این است که نام اصلانی را در کنار شاعران شعر دیگر و حجم میگذارند-) ، فضا را از یک فضای انتزاعی محض و طبیعت گرا ، شهری و روایت مند و ابژکتیو می کند. لحن وی در کتاب فوق فاخرانه است و در برخی از سطور نحو زبان را از حالت معیار خود خارج می کند. این فاخرانه بودن و جا به جایی ارکان جمله وجه مشترکی است که می توان در شعر او با شعر شاعران حجم و شعر دیگر پیدا کرد. دفتر شعر با سطری ناگهانی و کوبشی آغاز می شود بدون هیچ گونه مقدمه ای : ( روزی از این تسلیت فارغ خواهم رفت) این ضرباهنگ فرود و فرازی را در کُل کتاب حفظ میکند و پاگردهای فراونی جهت ثبت تصویر و ادامه دادن روایت توسط مخاطب قرار می دهد. در میان سطرها اصلانی برای فرار از انتقال معنای صریح و سطحی نویسی تصاویری قرار می دهد که بی شک از سطرهای درخشان ادبیات معاصر ما هستند : ( ای خواهر همه ی سوختگی و گسیختگی / از سلامی / چنان بدرخش / که جز طلایه ی قهر آمیخته ی گندم / بویی نماند.) یا : ( بر خطه ای/ که زلف پاشیده ی یتیمان مهاجر است) یا : ( ای خواهر / ای یتیم همه ی دریاها / آیا هنوز صبری مانده که بر آن مترک شوی . ) وی در کتاب (بر تفاضل دو مغرب) نقدهای آشکار و پنهانی به عرف جامعه و تضاد دو جهان نو و کهن هم دارد : ( مادرم / مرا نجس می شناسد.) یا در جدایی به طنز و خشونت صراحت می نویسد : ( به آمدنم / موریانه ها بیداد می کردند / من اما نمی دانستم / این خط های رگ مانند / براین اشاره های بلند و تزیینی / خانه ی موریانه هاست/ من بیگانه ام / در این شهری که آمدنم / نمی خواسته است / در این فضای متحجر / و مغلوب .) از تکنیک های دیگر کتاب می توان اشاره کرد که میان تقطیع های کوتاه/کوتاه با سطرهای نثرانی رو برو می شویم و در برخی از صفحات شعر از سمت چپ صفحه شروع می شود و حالت نویسش یادآور متن نمایشنامه هاست. برداشت نگارنده از سطرهایی که به صورت متن نمایشنامه ها نوشته شده اینست که یادآور ورود همسرایان در متن های کلاسیک تراژیک است.
افق محمدرضا اصلانی چنان در کشیدگی اش زیباست که برگ های کتاب چاپ شده اش به تاریخ : آذر 1354 اگر چه هنگام خواندن امروزه ام میل به پارگی دارد اما مرا مجبور به کپی گرفتن از متن فوق می کند که چون نسخه ای خطی به یادگار و ارزشمند بماند. اصلانی ذر سال 1391 در انتشارات مروارید دفتر شعری با عنوان : ( بنفش تر از خود با خیابان های خاموش) به چاپ رساند که می توان این کتاب را در ردیف کتاب شاعران شعر دیگر قرار داد به لحاظ ساخت تصاویر. اما وی با تکنیکی سینمایی و تریلوژی کردن و تغییر زاویه لنز دوربینش کتاب را به سه بخش ( تو ، من ، او ) تقسیم میکند و بیننده را با تغییر زاویه دید خودش به همراه خود می کشاند.
جناب آقای اصلانی عزیز! سالهاست که مخاطب شعر شما بوده ام و چون متن شما در ذهن من است پس بخشی از من بودن شما با من زیست میکند و در این لحظه با زبان مشترک این من های با هم آمیخته سطرهایی از بخش ( من) در کتاب فوق را تقدیمتان می کنم : ( دنیا چیزی است / محدود به اندوهم / و چه دانند که چیست این اندوه.)



بهنود بهادری


1 – هلاک عقل به وقت اندیشیدن- یدالله رویایی- ص39
2 – کتاب بهرام اردبیلی- گفت و جوی داریوش کیارس- ص30

#بهنود_بهادری
#محمدرضا_اصلانی
#روزنامه_اعتماد
#بی‌گاه
@sanjarisina

#رباعی


دیگر چندان به خود نمی مانستم
از خواستن این فقط که نتوانستم

در ژرفای غریب اقیانوسی
من گم شده بودم و نمی دانستم

#سینا_سنجری
آگوست ۲۰۱۹ - ونکوور

♦️♦️♦️♦️
# شهسوار _تاریکی

عصر بک روز دلگیر پاییزی در سال یکهزار و شصت و چهل و هشت یعنی درست چهل سال پس از رفتن جان دی به جهان دیگر ، مارکوس دانشمند جوان از پیشخدمتش می خواهد که جزوات و نوشته ها را جمع کند و بر ترک اسب ببندد.
مارکوس جوان که البته چهره اش کمی شکسته می نماید و با قدم های مطمین به سوی در خروجی عمارت می رود . پیشخدمت در حالی که به او احترام می گذارد می گوید : آقای من ! دستورتان انجام شد . دستور دیگری ندارید ؟
مارکوس همچنان که گویی در تفکرات خود غرق است سری به نشانه نفی تکان می دهد. پیشخدمت مجددا تعظیم می کند و می رود . دانشمند جوان با کمی تاخیر از او تشکر می کند

همسرش به بدرقه اش آمده . ماتیلدا می داند شوهرش در آکادمی سلطنتی علوم دشمنانی هم دارد که چشم دیدن موفقیت های مارکوس حوان را ندارند. کسانی که در بهترین پیش داوری می انگارند مارکوس بیش از حد در جادوی کلمات غرق شده است. بیهوده به دنبال نیای باستانی لاتین در مکتوبات کهن هندوان و پارسیان می گردد.

مارکوس اما در عمر کوتاهش رویایی داشته . رویای راه یافتن به سرچشمه زبان های دنیای متمدن قرن هفدهم از سرزمین جادویی هندوستان گرفته تا سواحل سرد و صخره های اسکاندیناوی.

و این رویای کمی نیست.

...

ساعتی بعد به محوطه آکادمی علوم می رسد، با قدم های آهسته .در آستانه سالن اصلی ، همانجا که باید نتیجه تلاش های چندین ساله اش را به اطلاع اعضای آکادمی برساند توقف می کند ظاهرا منتظر چیزی ست اما جز صدای رییس آکادمی که به او خوشآمد می گوید صدای دیگری در کار نیست.

دقایقی بعد مارکوس زویریوس ون بوکسهورن از یافته هایش ، از زبانی باستانی که " سیتین " می خواندش می گوید. از اینکه چگونه رد این زبان از دست رفته را در کتاب های سانسکریت و در مکتوبات پارسیان یافته . اینکه چگونه زبان های ژرمنی و لاتین و سلتی و اسلاو خویشاوندان دور زبان های هندی و ایرانی اند و اینک چگونه می توان در کلماتی به ظاهر متفاوت به دنبال ریش های مشترک گشت .ریشه های زبانی از یاد رفته. زبانی که روزی زبان نیاکان ما بوده و اینک ما از سرچشمه آن فاصله ها گرفته ایم و لاجرم زبان هم را نمی فهمیم .

مارکوس پس از حدود یک ساعت سخنرانی و به دست دادن گوشه هایی از یافته هایش .سر برداشت و به سالن نگاهی انداخت. برایش کف زدند. شادمان بود. البته می دانست این تازه قدم اول است .

ناگهان نگاهش به سمتی دیگر دوید . به ستونی که در سمت راست سالن بود و به شخصی که کنار ستون ایستاده بود. موقعیت ستون به گونه ای بود که نمی شد براحتی او را دید. مارکوس اما متوجه این مهمان ناخوانده شد که بر خلاف دیگران توجهی به اوضاع ظاهری سالن نداشت . با جامه ای متفاوت از دیگران. چهره ای که اندک اندک از درون مه بیرون می آمد و رنگ می گرفت .گویی تنها اوست که در سالن ایستاده و به سخنان مارکوس را می شنود .حالا مارکوس با کمی دقت می توانست خطوط چهره مهمان ناخوانده را تشخیص بدهد.

آیا کجا او را دیده است؟
..
جان دی کنار ستونی در سالن آکادمی سلطنتی علوم سرزمین هلند در دانشگاه لیدن به سال یکهزار وششصد و چهل و هشت یعنی درست چهل سال پس از مرگش ایستاده بود و به صحبت های ون بوکسهورن جوان گوش می داد.

جان دی شک نداشت فرشتگان او رافریفته اند.

:سینا سنجری

تمثال مارکوس بوکسهورنیوس

Marcus Zuerius van Boxhorn (August 28, 1612 – October 3, 1653)
سال هزار و ششصد و هفتاد و یک است .در حیاط کلیسای جامع کنتربری ، مریک کازئوبون در تابوت خوابیده است آرام آرام. جان دی در حالی که نشان می دهد از حضور ادوارد کلی حقه باز ناراحت است کنار تابوت مریک ایستاده و بی توجه به دعاهای کشیش کلیسای پروتستان اورادی را زیر لب زمزمه می کند.
شاید می انگارد این اوراد بیش از دعای کشیش به کار آن دنیای مریک می آید.
کسی نمی شنود او چه وردی زیر لب زمزمه می کند. راستش نه الان که حتی در زمان زندگی اش نیز کسی از اوراد جان دی سر در نیاورد. البته دریانوردهای بسیاری به یاری کار شگفت انگیز جان در تهیه نقشه های سفرهای دریایی به ساحل امن رسیدند. کاشفان زیادی بخش مهمی از کشف خود را مدیون اویند. جتی انانکه تا کنون نام جان دی به گوش شان نخورده است. اما وردی که جان بر تابوت مریک می خواند بکلی چیز دیگری ست.

دکتر جان دی در سال هزار و ششصد و نه در حالی که همچنان ادوارد کلی را که البته پیش از وی درکذشته بود نفرین می کرد در عمارت شخصی اش میان انبوه کتاب ها در گذشت و حالا بر تابوت کازیوبون مهربان حاضر است و اینگونه که از وجناتش پیداست بار دیگر دور وبر جنازه فوکو سر و کله اش پیدا می شود.

دعای کشیش به پایان می رسد. تابوت مریک در تاریکی خاک پنهان می شود. جمعیت اندک مشایعت کنندگان اندک اندک پراکنده می شوند. سوز سرمای پاییزی همسر و فرزندانش را هم دقایقی دیگر به خانه خواهد فرستاد.

جان دی اندوهناک سر بر می گرداند و همسر دومش را می بیند که شاد و سرخوش دست در دست ادوارد کلی از قبرستان خارج می شود.

ظاهرا وردی نیست که همسرش را به او برگرداند.

: سینا سنجری
جولای 2018

تمثال پیام گزار و پیام رسان عالم غیب سر ادوارد کلی
بیژن جلالی و کوتاه نوشته های سایفایکووارش:

"سایفایکو گونه ای شعر کوتاه تاثیر گرفته از هایکوست که مضمون آن علمی تخیلی ، فانتزی ، وحشت یا ترکیبی از همه اینهاست."

در نگاه اول شاید میان شعرهای کوتاه بیژن جلالی و سایفایکو نسبتی نیابیم. البته اصلا لزومی هم ندارد نسبتی بیابیم در واقع اگر هم نسبتی بیابیم تایید کننده امر مطلقی نیست یعنی شعر بیژن جلالی گونه ای خود بسندگی دارد که ما را از دست یازیدن به نظریه ها ی ادبی برای راه بردن به جهان شعر بی نیاز می کند . نوعی رهایی ست. یعنی در همان نسبیت آونگان در تهیای محض خواهیم ماند .

اینکه شعرهای کوتاه بیژن جلالی نسبتی با سایفایکو داشته باشد به شاعر وشعر او چیزی نخواهد افزود .
پس نمی خواهیم بگوییم که بله چون در بعضی مواقع شعر او به فضای شعری سای فای نزدیک شده پس ارزشی افزون دارد .نه این ها سخن من و مقصود من نیست
اما ناگزیرم بگویم نگاه بیژن جلالی به مساله جهان ، هستی و زمان نگاهی ست که ناخودآگاه راه پیدا می کند به بعضی از آبشخورهای شعر سای فای...

می شود ردپای نگاه خاص او را گرفت و رسید به بعضی از نظریه های مدرن اخترفیزیک که این هم کار من نیست.البته اگر هم برسد بی گمان از سر تصادف ناخودآگاه شاعر با بعضی حقایق ازلی و ابدی ست.
کار من. شاید این است که نمونه هایی از شعر شریف بیژن جلالی را مثال بزنم و اگر توانستم نزدیکی های کار او را به فضای سای فای نشان بدهم و اگر نتوانستم سکوت کنم و از شما هم بخواهم بعد از خواندن شعر او سکوت کنید.

شعرهایی از بیژن جلالی که به فضای سای فای نزدیک است:

ساعت صفر است
آنگاه که در خاک
می رویم
تا کدام ساعت دیروز
و پریروز
و روزی که هرگز آن را
ندیده ایم
...

چه بی نهایت اند
چهره های تو
چون امواج ریز آب
که در دریا می رقصند
...

همه روزهای من
اینک به همان روز می پیوندد
که تو را دیدم
و من واپس می روم
در روزها
به امید باز دیدن
تو
..
من لحظه ای را می نویسم
که لحظه ای نیست
همیشه ای ست
که چون ستاره ای
سوسو می زند
..
در مقام مقایسه مفهومی می شود این شعر کوتاه بیژن جلالی را :

همه روزهای من
اینک به همان روز می پیوندد
که تو را دیدم
و من واپس می روم
در روزها
به امید باز دیدن
تو

با سایفایکوی جیمز پالمر که می نویسد:

روزی نمی گذرد بی آرزوی
برگشتن و عاشق تو شدن
دیگر بار

مقایسه کرد و گفت که موضوع هر دوشعر می تواند سفر در زمان باشد تنها تفاوت این است که در شعر بیژن جلالی این اتفاق محصول شهود و رفتار ذاتی شاعر با کلمات است و در مورد پالمر این موضوع آگاهانه البته با چاشنی درگیرکننده حسی خواننده اتفاق افتاده است.

...

"زمان" یکی از بسترهای اصلی شعر بیژن جلالی ست .
مرگ و زندگی از چهره های زمان است که در شعر بیژن جلالی برجسته می شود.
او در بسیاری ازشعرهایش زمان را به بازی می گیرد و همین به بازی گرفتن زمان شعر او را در فضایی که تعلق خاصی به چیزی ندارد معلق می سازد.
آنقدر که گمان می کنیم همه چیز در بی نهایتی تهی آونگان است. ازهرسویی که برویم باز به همانجا که بوده ایم می رسیم . شعر او کاملا رها از حدیث نفس است زیرا حدیث نفس متعلق به حس است. اما شعر جلالی شعری ست که قرار نیست روایت کند یا به توصیف بنشیند.
این است که پس از خواندن شعرهای او ، کلمه ای که بیش و پیش از هر کلمه ای به کار ما خواهد آمد که آیا چه بود مضمون اصلی شعر ها ، به سادگی کلمه ازلی و ابدی "هیچ" است.

او ما را به دیدار جهانی می برد که هر لحظه به دیدارش می رویم ولی به طرز شگفتی فراموشش کرده ایم زیرا درکی از زیستن در لحظه اکنون نداریم . ما لحظه را آنگاه حس می کنیم که گذشته ست، مرده است.

بیژن جلالی هیچ اصراری ندارد ما متوجه چیزی بشویم زیرا همه چیز هر لحظه در هیچ غرق می شود، محو می شود و از نو متولد می شود. ما وقت داریم تا این میلاد نو به نو را درک کنیم در کلماتی که از او بیادگار مانده است .

©سینا سنجری
@sanjarisina

چند رباعی از بیژن ارژن:


من آهم و آه، حرف كوتاهي نيست
من چاهم و چاه، راه دلخواهي نيست
گفتن شدن است، غنچه گفت و گل شد
گفتن شدن است، تا شدن راهي نيست

باران پرزد از سرانگشت نگاه
گم شد در ابر، ماهيِ كوچك ماه
تنهائيم آنقدر بزرگ است كه عشق
تنهائيم آنقدر بزرگ است، كه آه...

جنگل، صحرا شد و به صحرا خفته است
هيزمشكن پير، كه تنها خفته است
يك كيسه ذغال گوشه ي ديوار است
شايد كه سپيدار من آنجا خفته است


گوشي نشنيديم كه حرفي باشد
چشمي كه تماشاي شگرفي باشد
كبكي است كه سر به زير برفي دارد
بي آنكه در اين ميانه برفي باشد

دل گم شده بود يا كه مردم شده بود
يا باز گرفتار توهم شده بود
ما هر چه ورق زديم پيدا نشديم
اين بيت كجاي مثنوي گم شده بود

♦️♦️♦️
Forwarded from اتچ بات
‍ @sanjarisina

دستچین از وست وود:

"هنوز"

مي خواهم فكرم را متمركز كنم و چيزی بنويسم
تنها حقیقت باقی مانده اما این است که
راكون ها چيزی برای نوشتن باقی نگذاشته اند
سگ هاوارد ناله می كند
روی برآمدگی تپه مانندی نشسته ام
آقای رابنسن كه گويی جوان تر شده
از خانه بيرون می آيد و به من اشاره می كند
در آن برهوت مگر جز من کسی هست
یا چيزی برای نشان دادن
اصواتی نامفهوم رد و بدل می شود میان ما
خیره می شوم در منظره روبرو
هرگز فكر نمی كردم خانه رابنسن ها اينقدر نو باشد
....
سگ هاوارد همچنان می نالد
می ايستم
حالا بايد در آستانه در باشم
دستگيره را كه بچرخانم همه چيز تمام می شود
آن وقت مي توانم رابنسن پیر را از پنجره آشپزخانه ببينم
كه دارد با آ قای بانتن كل كل می كند
اما ظاهرا قرار نيست چيزی تمام شود
هيچ كس نمی داند سگ هاوارد
از چه زمانی شروع كرده به ناليدن
بوته های گوجه فرنگي كی به بار نشسته اند و
لاشه ماستنگ از چه زمانی برابر خانه آقاي بانتن ظاهر شده است
....
همچنان از پنجره آشپزخانه
به خلوت خيابان وست وود نگاه می كنم
آنطرف تر چند مرغ دريايی كلاغي را دوره كرده اند
گویا از او نشانه های توفانی را می پرسند
که در راه است
مردمان در اتاق ها مرده اند و
نسيمی آرام از سمت اقيانوس همچنان می وزد

#سینا_سنجری

اكتبر 2014
Forwarded from اتچ بات
‍ @sanjarisina


هفتمین چامه.

هفت عدد مهمی ست و چامه این دوماهنامه ادبی به سردبیری صادق رحمانی شاعر به شماره هفتم رسیده است برای چامه شماره هفتادم و هفتصدم را آرزو دارم گو آنکه آن زمان گردی باشیم در دست گردباد.

در این شماره یاد حسین آهی که رفت اندوه را احضار کرد.

نیز لطف کرده اند و ۲۷ رباعی از من در شماره هفتم آورده اند. سپاس‌

نسخه پی دی اف را ببینید و بخوانید
#سایفایکو

این چند سایفایکو (هایکوی علمی تخیلی) را بخوانید:

۱
من و دیگری
خیره می شویم به هم
در جهانی موازی
۲
هزاران سحابی آنسوتر
در هاله ای از نور فروسرخ
چیزی پنهان است
۳

پرندگانی چند
از آنچه منم خواهد ماند
پرندگانی تاریک
۴
برکه کهن
شیرجه نانوقورباغه ها
پرتابه های آگاهی..
۵
نمی دانم این هیاهو
توفان خورشیدی ست
یا پرواز پروانه ای
۶
زائران فردا
به گرد معبد تاریکی
در برزخ ارگوسفر
۷
شکل های ممکن عشق
فرو می ریزند و برمی خیزند
در کهکشان های موازی
۸
پایان سفر
رگ های آبی سیاره ای دور
به نام زمین
۹
دژاوو
هنگام که همدیگر را می بوسند
زوج بازیافتی
۱۰
میکده فرازمینی
میان شکل های ممکن کوانتومی
چشم هایش...
۱۱
سفر در زمان...
دانست همچنان عاشق اوست
من پیر شده ی من

#سینا_سنجری

@scifaiku
Forwarded from بی‌گاه؛ کتابچه‌ی تخصصی شعر (سعید اسکندری)


ملا حسن نخودبریز


در خواب شهیدکربلا را
دیدم که ز دیده اشک‌ریز است

گفتم : زِ غمت ای آن که تا حشر
هر چشم ز گریه چشمه‌خیز است

ما بر تو همی چکیم کوکب
چشم تو چرا ستاره‌ریز است؟

باز ابنِ‌زیاد در جدال است؟
یا شمر شریر در ستیز است؟

گفتا نه، ننالم از اَعادی
بر من زِ اَحباب رستخیز است

خاصه خرکی که در تکایا
هر شام‌ و سحر به عر و تیز است

رسوایی‌ی آلِ‌مصطفی را
منبر منبر به جست و خیز است

پشت سر اهل‌بیت زارم
چون غارتی از پی گریز است

گاهی در کوفه گه به شام است
گاهی به مدینه گه حَجیز است

گه گوید عابدین غلام است
گه گوید فاطمه کنیز است

در کینه‌ی ما چنان که گویی
جنگ اُرُس است و اِنگریز است

صوت خشن‌اش ز حنجرِ شوم
چون خنجرِ شمر تند و تیز است

گفتم: به فدایت، این سخن‌ها
بر تو ز کدام بی‌تمیز است؟

این روسپی از کدام پشت است؟
این زن‌جلب از کدام هیز است؟

مولود وی از چه مرزوبوم است؟
شغل‌اش چه و نام او چه چیز است؟

آهی ز جگر کشید و گفت: آخ
ملاحسن‌نخودبریز است

#یغما_جندقی
#بی‌گاه
Forwarded from اتچ بات
‍ @sanjarisina

#وست_وود
#سینا_سنجری

کتاب وست وود با عنوان فرعی یادداشت های روزانه یک نویسنده ناشناس بزودی به یاری انتشارات حکمت کلمه چاپ می شود. این کتاب پس از باغ اساطیر ، عقربه های برنزی، گل های تاریکی، اکالیپتوس تنها و وقت های زمان ششمین کتاب مستقل شعر من است که همه قطعات آن موضوعات بهم پیوسته ای دارد و دارای گونه ای شخصیت پردازی ست این است که هر کس هر گونه دوست دارد می تواند آن را بخواند.

هنوز طرح روی جلد انتخاب نشده است. کتاب ۹۰ قطعه در حدود ۲۴۰ صفحه دارد و در فاصله سال های ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۸ نوشته شده و امیدوارم قابل خواندن باشد. برای خود من تجربه همچنان تازه ای است که قرار بوده حرف هایی که نمی شد در قالب های کلاسیک زد این گونه بیان کرد اینکه تا چه حد موفق بوده با خوانندگان حرفه ای و منتقدین ادبی ست راستش در این زمینه خاص برای من اهمیت کمتری دارد که مخاطب عام این کار را بپسندد یا نپسندد.

از متن کتاب:

شب متوقف شده است
من در برابر زمان ایستاده ام
باران گل های سفید را تماشا می کنم

بارانی که به سقوط سنگ ها شباهت دارد

#سینا_سنجری
@sanjarisina

چند کار کوتاه از کتاب اکالیپتوس تنها:


از میان حروف جهان
تنها
" واوی" که میان من و توست

♦️♦️

سایه اکالیپتوس تنها
و ما
که نیستیم

♦️♦️

بیرون سکوت است ، سکوت
پچ پچ نت ها
در حفره های فلوت
♦️♦️

بر صخره ای خاموش ایستاده ام
نگران مرگ
که چارنعل به سویم
می تازد
♦️♦️

#سینا_سنجری

@sanjarisina
@sanjarisina

چند رباعی بیست ساله از کتاب عقربه های برنزی:

بشارت
چون عشق ،عظيم می توانی باشی
چون ابر، كريم می توانی باشی
در فرصت باغ غنچه ها می شكفند
از جنس نسيم می توانی باشی
♦️♦️
باران
چون قاصدی از دورترين فرداها
باز آمدی از كرانه ها ، درياها
ذرات حقيقت نگاهت رقصان
در متن مدار جاذب رؤياها
♦️♦️

آه
در هر نفسم شباهتی هست به آه
هستی م هر آنچه بود پيوست به آه
چشم آمد و نور خويش را داد به اشك
لب ، نام ترا برد و نفس بست به آه
♦️♦️
اندوه
باز آمده ايم ، صبح دريا در چشم
پژواك ترانه های ژرفا در چشم
اندوه كبوتريم در كنج قفس
زخمی بر بال و موج رؤيا در چشم

۱۳۷۸
#سینا_سنجری

@sanjarisina
@sanjarisina

غزل از کتاب عقربه های برنزی:

مجال اندك عشق

شبيه خاطره اي از تداوم اشيا
شكفته ايم براين شامگاه بی رؤيا

مجال اندك عشقيم اگرچه می رويد
هوای فسفری قرن در ترانه ی ما

حضور ما خبری بود از كرانه ی شب
به رودهای رها در سپيده ی دريا

به جستجوی اساطير باغ آمده ايم
به سير گل، گل تاريك در شب دنيا

بگو به ماه ،به ماه غربيه ی مشكوك
رسيده ايم به راز پرندگان اما ،

هميشه فاصله اي هست تا كرانه ی گل
گلي كه رسته در آفاق دور و ناپيدا

پرنده می گذرد از دقايق فرتوت
به سوی گمشده ای درهميشه ی فردا

به گل نمي رسي اما پرنده مي دانم
تويی لطيفه ی بودن به صورت و معنا

#سینا_سنجری بهمن78

♦️♦️♦️
نخستین غزل که حالا سی و یک ساله شده.

#سینا_سنجری
چند رباعی از بخش رودخانه ی کلمات کتاب وقت های زمان:

دیری ست مرا رفیق پنداشته اند
یک لحظه به حال خویش نگذاشته اند
من با کلمات زندگی خواهم کرد
زیرا کلمات دوستم داشته اند
🔸🔸🔸🔸

همچون باران به سوی ما می آیند
در غربت ما چه آشنا می آیند
شاعر تنها کنار شب می گرید
آه ! این کلمات از کجا می آیند
🔸🔸🔸🔸

با هر کلمه پرنده ای در پرواز
با هر کلمه پنجره ای دیگر باز
وقتی که چراغ شعر می افروزیم
در حاشیه های این شب بی آغاز
🔸🔸🔸🔸

رازی ست ـ اگر چه شاعران می دانند ـ
تنها کلمات جاودان می مانند
تنها کلمات کشتی دنیا را
تا ساحل بی کرانه ها می رانند
🔸🔸🔸🔸
در حیرت هستی و عدم گم شده ام
زین بیش مپرس، بیش و کم گم شده ام
چون معنایی گریخته در کلمات
من گم شده ام گم شده ام گم شده ام

#سینا_سنجری
@SciFaiku

کرن اندرسن (Karen Anderson) (۲۰۱۸-۱۹۳۲) نویسنده آمریکایی ست که برای نخستین بار شش هایکوی علمی تخیلی در مجله فانتزی و علمی تخیلی F&SF در سال ۱۹۶۲ به چاپ رساند یعنی ۳۳ سال پیش از آنکه تام برینک مانیفست سایفایکو را بنویسد.

یکی از شش هایکوی کرن اندرسن:

هنگام غروب پروکسیما
کدام صورت فلکی تجسم می کنند
آنان ، گرداگرد خورشید ما؟

این سایفایکو حاوی تمام ویژگی های برشمرده در مانیفست برینک است با اشاره ظریف به تمدن های میان ستاره ای آنهم در نزدیک ترین خوشه ستاره ای.

هایکویی دیگر از "شش هایکو" ی کرن اندرسن :

در دریاهای شگفت انگیز ناهید
چه کسی جرات دارد آیا
مرغ دریایی تصور کند

#کرن_اندرسن

برگردان: #سینا_سنجری
#SciFaiku

♦️♦️♦️♦️
دو هایکو از ریچارد گران شاعر و موزیسین آمریکایی ساکن ایلینویز:

اگر باد بودم
تو را می ربودم
برگِ افتان..‌


چرت پاییزی...
نمی آشوبد رویای تو
نه باد و نه برگ

برگردان: #سینا_سنجری

♦️♦️♦️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@SciFaiku

رویای مکرر
لحظات می چرخند گردِ
نوار موبیوس*

#فرانسیس_الکساندر

برگردان: #سینا_سنجری

*نوار موبیوس mobius strip

اگر با یک خودکار بر روی نوار موبیوس خطی در طول نوار بکشیم و ادامه دهیم این خط دوباره به نقطه شروع باز می‌گردد و هر دو طرف نوار خط کشیده می‌شود! در واقع، نوار موبیوس مثالی از یک رویه بدون جهت (جهت ناپذیر) است. یعنی نوار موبیوس سطحی است که یک رو دارد.نوار موبیوس خواص غیرمنتظره دیگری نیز دارد؛ برای نمونه، هرگاه بخواهیم این نوار را در امتداد طولش بِـبُریم به جای این که دو نوار به دست بیاوریم، یک نوار بلندتر و با دو چرخش به دست می آوریم! همچنین با تکرار دوباره این کار دو نوار موبیوس در هم پیچ خورده به دست می‌آید. با ادامه این کار یعنی بریدن پیاپی نوار، در انتهای کار تصاویر غیرمنتظره‌ای ایجاد می‌شود که به حلقه‌های پارادرومیک (paradromic rings) موسومند.