Forwarded from سایفایکو (SciFaiku)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@SciFaiku
رویای مکرر
لحظات می چرخند گردِ
نوار موبیوس*
#فرانسیس_الکساندر
برگردان: #سینا_سنجری
*نوار موبیوس mobius strip
اگر با یک خودکار بر روی نوار موبیوس خطی در طول نوار بکشیم و ادامه دهیم این خط دوباره به نقطه شروع باز میگردد و هر دو طرف نوار خط کشیده میشود! در واقع، نوار موبیوس مثالی از یک رویه بدون جهت (جهت ناپذیر) است. یعنی نوار موبیوس سطحی است که یک رو دارد.نوار موبیوس خواص غیرمنتظره دیگری نیز دارد؛ برای نمونه، هرگاه بخواهیم این نوار را در امتداد طولش بِـبُریم به جای این که دو نوار به دست بیاوریم، یک نوار بلندتر و با دو چرخش به دست می آوریم! همچنین با تکرار دوباره این کار دو نوار موبیوس در هم پیچ خورده به دست میآید. با ادامه این کار یعنی بریدن پیاپی نوار، در انتهای کار تصاویر غیرمنتظرهای ایجاد میشود که به حلقههای پارادرومیک (paradromic rings) موسومند.
رویای مکرر
لحظات می چرخند گردِ
نوار موبیوس*
#فرانسیس_الکساندر
برگردان: #سینا_سنجری
*نوار موبیوس mobius strip
اگر با یک خودکار بر روی نوار موبیوس خطی در طول نوار بکشیم و ادامه دهیم این خط دوباره به نقطه شروع باز میگردد و هر دو طرف نوار خط کشیده میشود! در واقع، نوار موبیوس مثالی از یک رویه بدون جهت (جهت ناپذیر) است. یعنی نوار موبیوس سطحی است که یک رو دارد.نوار موبیوس خواص غیرمنتظره دیگری نیز دارد؛ برای نمونه، هرگاه بخواهیم این نوار را در امتداد طولش بِـبُریم به جای این که دو نوار به دست بیاوریم، یک نوار بلندتر و با دو چرخش به دست می آوریم! همچنین با تکرار دوباره این کار دو نوار موبیوس در هم پیچ خورده به دست میآید. با ادامه این کار یعنی بریدن پیاپی نوار، در انتهای کار تصاویر غیرمنتظرهای ایجاد میشود که به حلقههای پارادرومیک (paradromic rings) موسومند.
Forwarded from سراووشا / سینا سنجری (سینا سنجری)
@sanjarisina
این منظره از توهم هیچ پر است
شکلی ست که از تراکم هیچ پر است
وین ساز میان تهی رها کنج اتاق
سازی ست که از ترنم هیچ پر است
#سینا_سنجری
♦️♦️♦️
این منظره از توهم هیچ پر است
شکلی ست که از تراکم هیچ پر است
وین ساز میان تهی رها کنج اتاق
سازی ست که از ترنم هیچ پر است
#سینا_سنجری
♦️♦️♦️
براستی که با چه کسانی روبروییم.
این آقای پوراستاد اگر براستی به روایت فرزند مرحوم صلاحی چنین خطایی مرتکب شده باشد می شود برای کیفرش چنین کرد:
نامبرده به مدتی که دادگاه معلوم کند در خدمت خانواده استاد باشد. او لازم است در این مدت کتاب های استاد را بلند بلند بخواند و شعرها را حفظ کند.
نامبرده باید در یک کلاس آموزشی عروض و قافیه شرکت کند و در امتحان نمره کامل بگیرد چنانچه نگرفت دوره تکرار شود.
لازم است تا مدتی دور خوانندگی و آهنگسازی را خط بکشد و صلاحیت خود را در شعر ثابت کند و تا زمانی که نتوانست حق نداشته باشد به کار موسیقی بپردازد.
در صدا و سیما ظاهر شود و بگوید اشتباه کردم ببخشید دیگر تکرار نمی شود.
می دانم کیفر سبکی ست ولی برای این آقا که چیزی از شعر نمی داند سنگین ست باور کنید.https://www.mehrnews.com/news/4742120/%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF
این آقای پوراستاد اگر براستی به روایت فرزند مرحوم صلاحی چنین خطایی مرتکب شده باشد می شود برای کیفرش چنین کرد:
نامبرده به مدتی که دادگاه معلوم کند در خدمت خانواده استاد باشد. او لازم است در این مدت کتاب های استاد را بلند بلند بخواند و شعرها را حفظ کند.
نامبرده باید در یک کلاس آموزشی عروض و قافیه شرکت کند و در امتحان نمره کامل بگیرد چنانچه نگرفت دوره تکرار شود.
لازم است تا مدتی دور خوانندگی و آهنگسازی را خط بکشد و صلاحیت خود را در شعر ثابت کند و تا زمانی که نتوانست حق نداشته باشد به کار موسیقی بپردازد.
در صدا و سیما ظاهر شود و بگوید اشتباه کردم ببخشید دیگر تکرار نمی شود.
می دانم کیفر سبکی ست ولی برای این آقا که چیزی از شعر نمی داند سنگین ست باور کنید.https://www.mehrnews.com/news/4742120/%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF
خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency
اثری که در صدا و سیما هم خوانده شد؛ شاهکار جدید تازه کارها در سرقت ادبی؛ نوبت به عمران صلاحی رسید
خوانندهای تازهکار یکی از شعرهای مشهور زندهیاد صلاحی به نام «خونه باهار» را خوانده و نام خود را به عنوان شاعر در پای اثر گذاشته است. متاسفانه این اثر از صدا و سیما هم پخش شده است.
Forwarded from سایفایکو (SciFaiku)
Forwarded from ایران سایفایکو
Quantic Somnia by Sina Sanjari | The FriesenPress Bookstore
https://books.friesenpress.com/store/title/119734000095734113
https://books.friesenpress.com/store/title/119734000095734113
FriesenPress Bookstore
Quantic Somnia at the FriesenPress Bookstore
Quantic Somnia is a collection of science-fiction haiku—SciFaiku. Both fascinating and entertaining in its format, Quantic Somnia presents a well-balanced representation of science and emotion, reflecting the author’s respect for both science and poetry.…
@sanjarisina
شیونی ست
در رثای پروانه ای
باد پاییزی
#کرول_ هرتزوگ_ جانستن
برگردان: #سینا_سنجری
#هایکو
#پاییز
♦️♦️♦️
شیونی ست
در رثای پروانه ای
باد پاییزی
#کرول_ هرتزوگ_ جانستن
برگردان: #سینا_سنجری
#هایکو
#پاییز
♦️♦️♦️
یادداشتی کوتاه بر کتاب «مکالمات» سیروس نوذری | شهرگان | Shahrgon
https://shahrgon.com/%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%db%8c-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%85%da%a9%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%db%8c%d8%b1%d9%88/
https://shahrgon.com/%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%db%8c-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%85%da%a9%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%db%8c%d8%b1%d9%88/
شهرگان | Shahrgon
یادداشتی کوتاه بر کتاب «مکالمات» سیروس نوذری
آخرین بار که از ایران بیرون شدم یعنی سال ۱۳۹۵ دو کتاب کوچک از سیروس نوذری با خود آوردم: «م
Forwarded from اتچ بات
مظاهر مصفا رفت اما نام و نشانش خواهد ماند.
استاد مظاهر مصفا را بعضی به قصیده هیچ می شناسند. یک روزی با یکی از دوستان رباعی می بافتیم با مضمون هیچ. من گفتم:
در زمزمه از هیچ سخن می گویند
بی واهمه از هیچ سخن می گویند
استاد مظاهر مصفا! دیدید
اینجا همه از هیچ سخن می گوید
یادش جاودان باد
این قصیده از اوست:
تلخ است روزگار من و روزگار تلخ
دور سپهر و گردش لیل و نهار تلخ
در چشم من صباح سیاه است چون مسا
صبح وصال همچو شب انتظار تلخ
در گوش من حدیث بهار و خزان یکیست
بیم خزان سیاه و امید بهار تلخ
گردید قاه قاه بت صبح رو مرا
چون های های گریه ی شبهای تار تلخ
مرغان کنند زمزمه بر شاخ گل حزین
کبکان زنند قهقهه در کوهسار تلخ
افتاد چون به قامت سرو سهی شکست
آید به گوش زمزمه ی جویبار تلخ
سر می زند به سنگ ز بیداد روزگار
می گرید از ستم همه شب آبشار تلخ
آب دهان چو خون دل و خون دل چو اشک
آه جگر چو ناله ی سینه گذار تلخ
عیسی صفت کشیده شدن بر صلیب مرگ
بالای دار رفتن منصوروار تلخ
ترکیب چار مادر هستی ز تلخی است
فرزند را چه بهره ازین هر چهار تلخ؟
من آب هفت بحر جهان را چشیده ام
هر شش جهت یکیست میان و کنار تلخ
پشت کتیبه نیز چو روی کتیبه است
تاریخ اصله ییست همه برگ و بار تلخ
شیرین دریده پهلو و فرهاد غرق خون
پایان کار خسرو شیرین شکار تلخ
آید، اگر ز علت حرصت شفا دهند
در کام، نوش نحلت چون زهر مار تلخ
غمنامه ی سکندر و داراست دردناک
زان بیشتر حکایت جانوسیار۱ تلخ
پایان صبح سرد چو آغاز شامگاه
پایین دار همچون بالای دار تلخ
نور فلق چو چهره ی دیو سپید زشت
رنگ شفق چو خون یل اسفندیار تلخ
خون می خورد ز صحبت تهمینه تهمتن
آغاز کار و عاقبت کارزار تلخ
سهراب را نصیب ز مهر پدر چه بود؟
دیدار تلخ بود و سرانجام کار تلخ
شیرین نبود آخر شهنامه زانکه بود
تاراج قوم تیغ کش نیزه دار تلخ
این غم کجا بریم که سوگند دوست گشت
چون عهد بی حقیقت زنهارخوار تلخ
ارزانی مخنث و امرد که مرد را
تلخ است عیش سعتری روزگار تلخ
تا گاومان چه زاید در سالهای بعد
امسال ما گذشت چو پیرار و پار تلخ
آید به دوقِ مردم چشمم هزار سال
با یاد چشم لاله رخ لاله زار تلخ
به گمانم کامل نیامد دیوانش در دسترسم نیست و این ابیات از وب بدست آمد.
#سینا_سنجری
استاد مظاهر مصفا را بعضی به قصیده هیچ می شناسند. یک روزی با یکی از دوستان رباعی می بافتیم با مضمون هیچ. من گفتم:
در زمزمه از هیچ سخن می گویند
بی واهمه از هیچ سخن می گویند
استاد مظاهر مصفا! دیدید
اینجا همه از هیچ سخن می گوید
یادش جاودان باد
این قصیده از اوست:
تلخ است روزگار من و روزگار تلخ
دور سپهر و گردش لیل و نهار تلخ
در چشم من صباح سیاه است چون مسا
صبح وصال همچو شب انتظار تلخ
در گوش من حدیث بهار و خزان یکیست
بیم خزان سیاه و امید بهار تلخ
گردید قاه قاه بت صبح رو مرا
چون های های گریه ی شبهای تار تلخ
مرغان کنند زمزمه بر شاخ گل حزین
کبکان زنند قهقهه در کوهسار تلخ
افتاد چون به قامت سرو سهی شکست
آید به گوش زمزمه ی جویبار تلخ
سر می زند به سنگ ز بیداد روزگار
می گرید از ستم همه شب آبشار تلخ
آب دهان چو خون دل و خون دل چو اشک
آه جگر چو ناله ی سینه گذار تلخ
عیسی صفت کشیده شدن بر صلیب مرگ
بالای دار رفتن منصوروار تلخ
ترکیب چار مادر هستی ز تلخی است
فرزند را چه بهره ازین هر چهار تلخ؟
من آب هفت بحر جهان را چشیده ام
هر شش جهت یکیست میان و کنار تلخ
پشت کتیبه نیز چو روی کتیبه است
تاریخ اصله ییست همه برگ و بار تلخ
شیرین دریده پهلو و فرهاد غرق خون
پایان کار خسرو شیرین شکار تلخ
آید، اگر ز علت حرصت شفا دهند
در کام، نوش نحلت چون زهر مار تلخ
غمنامه ی سکندر و داراست دردناک
زان بیشتر حکایت جانوسیار۱ تلخ
پایان صبح سرد چو آغاز شامگاه
پایین دار همچون بالای دار تلخ
نور فلق چو چهره ی دیو سپید زشت
رنگ شفق چو خون یل اسفندیار تلخ
خون می خورد ز صحبت تهمینه تهمتن
آغاز کار و عاقبت کارزار تلخ
سهراب را نصیب ز مهر پدر چه بود؟
دیدار تلخ بود و سرانجام کار تلخ
شیرین نبود آخر شهنامه زانکه بود
تاراج قوم تیغ کش نیزه دار تلخ
این غم کجا بریم که سوگند دوست گشت
چون عهد بی حقیقت زنهارخوار تلخ
ارزانی مخنث و امرد که مرد را
تلخ است عیش سعتری روزگار تلخ
تا گاومان چه زاید در سالهای بعد
امسال ما گذشت چو پیرار و پار تلخ
آید به دوقِ مردم چشمم هزار سال
با یاد چشم لاله رخ لاله زار تلخ
به گمانم کامل نیامد دیوانش در دسترسم نیست و این ابیات از وب بدست آمد.
#سینا_سنجری
Telegram
attach 📎
انتخابی از کتاب وست وود:
"تضاد"
نمی توانم وارد خانه شوم
نوار زردی دور خانه کشیده اند
خانه ی امندا زینتر
در محاصره ی پلیس ها و ماموران آتش نشانی ست
خانم رابینسن و آقای بانتن پچ پچ می کنند
می گویند امندا در خواب مرده است
امندای زیبا
پس زیبایی اش باید دست نخورده باشد
سوالی ذهنم را درگیر میرکندکه از آن می گریزم
اما بهرحال زیبایی زیبایی ست
این است که پلیسها دقت می کنند گل های سفید کوچک را
لگدمال نکنند
دقایقی چند می گذرد
باید بازگردم
به خانه ای که در محاصره ی پلیس ها و آمبولانس ها نیست
نزدیک خانه
امندا را می بینم
به ماستنگ زیبا تکیه داده و
موهایش را مرتب می کند
می خواهم سوالم را بپرسم
اما کلمه ای پیدا نمی کنم
گویی هرگز سوالی نبوده است
حالا فرصت دارم روی سنگفرش حیاط
به تضاد زمان و زیبایی فکر کنم
که اصلا معلوم نیست موضوع مهمی باشد
#سینا_سنجری
#وست_وود
"تضاد"
نمی توانم وارد خانه شوم
نوار زردی دور خانه کشیده اند
خانه ی امندا زینتر
در محاصره ی پلیس ها و ماموران آتش نشانی ست
خانم رابینسن و آقای بانتن پچ پچ می کنند
می گویند امندا در خواب مرده است
امندای زیبا
پس زیبایی اش باید دست نخورده باشد
سوالی ذهنم را درگیر میرکندکه از آن می گریزم
اما بهرحال زیبایی زیبایی ست
این است که پلیسها دقت می کنند گل های سفید کوچک را
لگدمال نکنند
دقایقی چند می گذرد
باید بازگردم
به خانه ای که در محاصره ی پلیس ها و آمبولانس ها نیست
نزدیک خانه
امندا را می بینم
به ماستنگ زیبا تکیه داده و
موهایش را مرتب می کند
می خواهم سوالم را بپرسم
اما کلمه ای پیدا نمی کنم
گویی هرگز سوالی نبوده است
حالا فرصت دارم روی سنگفرش حیاط
به تضاد زمان و زیبایی فکر کنم
که اصلا معلوم نیست موضوع مهمی باشد
#سینا_سنجری
#وست_وود
Forwarded from اتچ بات
من این غزل اوحدی مراغه ای را بسیار دوست دارم و راستش را بخواهید از معدود شعرهایی ست که به تمامی از برم البته یکی دو بیت را نمی پسندم. می شود بهتر از این گفت.
بعضی شعرها جان دارند و گوشه ای از ذهن و روان آدمی را تا همیشه تا ابدالآباد در اختیار می گیرند و در آن زاویه به درخشش ابدی خویش ادامه می دهند. آری این غزل اوحدی و تنها همین غزلش را من اینگونه دوست دارم. رازی ست در آن شاید. وزن سنگین و رنگین و ردیف خاصی که کمتر دیده شده است دلاویزی درونه شعر را دوچندان می کند.
خیال هوش ربایی است که شاعر در یکی از روزها یا شب های سال های آغازین قرن هشتم هنگامی که این غزل را بر دفتر خویش ثبت می کرده است با خود اندیشیده باشد که قرن ها بعد کسی در جایی ناشناخته این غزل را بر لوحی می نویسد و با جان شیدای او همراه می شود. این شگفتی شعر است که مسیر همزبانی و هم دلی را از پس قرن ها هموار می کند.
و اینک آن غزل:
عرق چو از رخت، ای سرو دلستان، بچکد
ز خاک لاله برآيد، ز لاله جان بچکد
هزار سال پس از مرگ زنده شايد بود
به بوی آب حياتی کز آن دهان بچکد
از آن حديث لبت بر زبان نمی رانم
که نازک ست، مبادا که از زبان بچکد
ز شرم روی تو در باغ وقت گل چيدن
گل آب گردد و از دست باغبان بچکد
به حسرت رخ چون آفتابت اندر صبح
ستاره گردد و از چشم آسمان بچکد
مرا تنی ست که گويی همين نفس برود
ترا رخی ست که پنداری اين زمان بچکد
معلق ست دل من به طاعت تو چنان
که گر به خونش اشارت کنی روان بچکد
به دست خويش بيندای بام چشم مرا
که خود خراب شود گر بدين نشان بچکد
چه سود چاه زنخدان سرنگون که تراست؟
چو قطره ای نگذاری که رايگان بچکد
زمان زمان به زلال لب تو تشنه ترم
اگر چه شعر بگويم، که آب از آن بچکد
نگاه داشته ام خون اوحدی، تا تو
رها کنی که: بر آن خاک آستان بچکد
این غزل به وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن است. وزنی بسیار پر کاربرد از میانه قرن پنجم تا اواخر سبک عراقی. از نظر تعداد ابیات این وزن دومین وزن پر کاربرد در دیوان حافظ است. امروزه نیز بسیار بکار می رود. تانی و سکون مندرج در این وزن آن را مناسب حدیث نفس و نیز گفت و گو ساخته است.
مطلع در حد خود شاهکاری ست و مطلعی با این کیفیت و زیبایی کمتر در دیوان اوحدی می بینیم .سرشار شدن از شور زیستن و زیبایی آنقدر که جان که ودیعه ی الهی ست از لاله فروچکد .آنهم از لاله ای که به لطف چکیدن عرق معشوق از خاک روییده باشد وه که چه تصویر شگفت انگیزی ست.
نقاشی از استاد تجویدی بر دیوان حافظ:
بعضی شعرها جان دارند و گوشه ای از ذهن و روان آدمی را تا همیشه تا ابدالآباد در اختیار می گیرند و در آن زاویه به درخشش ابدی خویش ادامه می دهند. آری این غزل اوحدی و تنها همین غزلش را من اینگونه دوست دارم. رازی ست در آن شاید. وزن سنگین و رنگین و ردیف خاصی که کمتر دیده شده است دلاویزی درونه شعر را دوچندان می کند.
خیال هوش ربایی است که شاعر در یکی از روزها یا شب های سال های آغازین قرن هشتم هنگامی که این غزل را بر دفتر خویش ثبت می کرده است با خود اندیشیده باشد که قرن ها بعد کسی در جایی ناشناخته این غزل را بر لوحی می نویسد و با جان شیدای او همراه می شود. این شگفتی شعر است که مسیر همزبانی و هم دلی را از پس قرن ها هموار می کند.
و اینک آن غزل:
عرق چو از رخت، ای سرو دلستان، بچکد
ز خاک لاله برآيد، ز لاله جان بچکد
هزار سال پس از مرگ زنده شايد بود
به بوی آب حياتی کز آن دهان بچکد
از آن حديث لبت بر زبان نمی رانم
که نازک ست، مبادا که از زبان بچکد
ز شرم روی تو در باغ وقت گل چيدن
گل آب گردد و از دست باغبان بچکد
به حسرت رخ چون آفتابت اندر صبح
ستاره گردد و از چشم آسمان بچکد
مرا تنی ست که گويی همين نفس برود
ترا رخی ست که پنداری اين زمان بچکد
معلق ست دل من به طاعت تو چنان
که گر به خونش اشارت کنی روان بچکد
به دست خويش بيندای بام چشم مرا
که خود خراب شود گر بدين نشان بچکد
چه سود چاه زنخدان سرنگون که تراست؟
چو قطره ای نگذاری که رايگان بچکد
زمان زمان به زلال لب تو تشنه ترم
اگر چه شعر بگويم، که آب از آن بچکد
نگاه داشته ام خون اوحدی، تا تو
رها کنی که: بر آن خاک آستان بچکد
این غزل به وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن است. وزنی بسیار پر کاربرد از میانه قرن پنجم تا اواخر سبک عراقی. از نظر تعداد ابیات این وزن دومین وزن پر کاربرد در دیوان حافظ است. امروزه نیز بسیار بکار می رود. تانی و سکون مندرج در این وزن آن را مناسب حدیث نفس و نیز گفت و گو ساخته است.
مطلع در حد خود شاهکاری ست و مطلعی با این کیفیت و زیبایی کمتر در دیوان اوحدی می بینیم .سرشار شدن از شور زیستن و زیبایی آنقدر که جان که ودیعه ی الهی ست از لاله فروچکد .آنهم از لاله ای که به لطف چکیدن عرق معشوق از خاک روییده باشد وه که چه تصویر شگفت انگیزی ست.
نقاشی از استاد تجویدی بر دیوان حافظ:
Telegram
attach 📎
Forwarded from نشر حکمت کلمه
اینجا
در این گوشهی دنج جهان
این فرصت را دارم
که نظارهگر عبور اندوه باشم
عبور اندوه در هیات زنی تنها
از برابر خانهها، درختان و انسانها.
#وست_وود
یادداشتهای روزانه یک نویسندهی ناشناس
#دفتر_شعر
#سینا_سنجری
#نشر_حکمت_کلمه
#حکمت_کلمه
وستوود منتشر شد.
در این گوشهی دنج جهان
این فرصت را دارم
که نظارهگر عبور اندوه باشم
عبور اندوه در هیات زنی تنها
از برابر خانهها، درختان و انسانها.
#وست_وود
یادداشتهای روزانه یک نویسندهی ناشناس
#دفتر_شعر
#سینا_سنجری
#نشر_حکمت_کلمه
#حکمت_کلمه
وستوود منتشر شد.
Forwarded from پخش ققنوس
#وست_وود
#سینا_سنجری
نشر #حکمت_کلمه
شومیز / رقعی / ۲۴۴ صفحه / ۴۳۰۰۰ تومان
#شعر #شعرنو
#پخش_ققنوس
@qoqnoosp
Www.qoqnoosp.com
#سینا_سنجری
نشر #حکمت_کلمه
شومیز / رقعی / ۲۴۴ صفحه / ۴۳۰۰۰ تومان
#شعر #شعرنو
#پخش_ققنوس
@qoqnoosp
Www.qoqnoosp.com
♦️♦️♦️
انگیختار رباعی
با نگاهی انتقادی به سه رباعی ایرج زبردست
:سینا سنجری
اینکه رباعی، بهعنوان فشردهترین قالب کلاسیک شعر فارسی، نیازمند ساختاری پیوسته، منسجم و در عین حال واجد نوعی منطق درونی و حرکت استعلایی است، سخن تازهای نیست؛ چه در سنت بلاغی ما و چه در نقد جدید، بارها به این مسئله پرداخته شده است. اگر به زبان نظریه سخن بگوییم، رباعی میبایست واجد نوعی کلیت ارگانیک باشد؛ کلیتی که در آن، هر مصراع نه بهعنوان واحدی مستقل، بلکه در نسبت ساختاری با دیگر مصاریع معنا و کارکرد مییابد.
از منظر فرمالیسم روسی، آنچه اثر ادبی را از گفتار عادی متمایز میکند، «پرداخت» (device / priëm) است؛ یعنی شیوهای که زبان، تصویر، ریتم و نحو در آن بهگونهای سازمان مییابند که ادراک عادتزده را مختل کنند (آشناییزدایی). در رباعی، این پرداخت باید در فضایی بهغایت محدود و فشرده رخ دهد؛ و همینجاست که دشواری کار دوچندان میشود. چهار مصراع، چهار واحد نحوی ـ موسیقاییاند که باید نهتنها در سطح تصویر، بلکه در سطح منطق حرکت معنایی نیز به هم پیوسته باشند.
مشکل بسیاری از رباعیها ـ چه در گذشته و چه در امروز ـ دقیقاً از همینجا آغاز میشود: غلبهی مصراع پایانی بر کل ساختار. شاعر، گاه از آغاز، مجذوب «ضربه» یا گزارهای خوشتراش در مصراع چهارم است، اما در فرآیند سرایش، سه مصراع نخست را صرفاً بهمنزلهی مقدمهای شتابزده و مصرفی تلقی میکند. نتیجه، رباعیای است که در آن، به تعبیر تینیانوف، «کارکرد عناصر» نامتوازن است؛ یعنی اجزای متن در خدمت کلیت اثر عمل نمیکنند، بلکه برخی عناصر (اینجا مصراع چهارم) بار معنا را بهتنهایی به دوش میکشند.
بدیهی است که انگیزهی شاعرانه، خواه تصویر، خواه اندیشه یا شهود، امری ضروری در آفرینش شعر است. اما اگر این انگیزه، صرفاً به سطح «حرف» یا «حکمتگونهای شبهمثلی» تقلیل یابد و در ساختاری متناسب جا نگیرد، شعر از سطح اثر هنری به سطح گزارهای زبانی فرو میغلتد. از همینروست که میتوان گفت شاعر، نه صرفاً در بیان انگیزه، بلکه در سازماندهی ساختاری آن انگیزه شاعر است.
در این نوشته، برای نامگذاری این همنشینی خلاق میان انگیزهی سرایش و ساختار رباعی، اصطلاح «انگیختار» را به کار میبریم؛ مفهومی که میکوشد پیوندی میان «انگیزه» (impulse) و «ساختار» (structure) برقرار کند و نشان دهد که در رباعی موفق، این دو نه در تقابل، بلکه در همتنیدگی کاملاند.
نمونههای اعلای انگیختار
در رباعی خیام:
زاهد گوید بهشت با حور خوش است
من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد ز من بگیر و آن نسیه بنه
کآواز دهل شنیدن از دور خوش است
و رباعی بیدل:
عمریست از آن سوی عدم میآیم
گاهی به سر و گه به قدم میآیم
هرچند به باد میدهند اجزایم
تا یاد تو میکنم به هم میآیم
میبینیم که مصراع پایانی، هرچند واجد بیشترین تراکم معنایی است، اما نه چون وصلهای ناگهانی، بلکه چون نتیجهی منطقی و ساختاری سه مصراع پیشین عمل میکند. به زبان ساختارگرایانه، «محور جانشینی» (selection) و «محور همنشینی» (combination) در تعادلاند؛ هیچ مصراعی زائد نیست و هیچکدام تنها بهقصد پرکردن فضا نیامده است. انگیختار در این دو رباعی، به بالاترین حد خود رسیده است؛ با آنکه از دو جهان تاریخی و سبکی کاملاً متفاوتاند.
این مقدمه از آنرو آمد تا به سه رباعی از شاعر همروزگار، ایرج زبردست، در کتاب شکل دیگر من بنگریم و آنها را از منظر انگیختار به پرسش بگیریم. بدیهی است که هرگونه بازسرایی یا دستبردن در مصاریع، صرفاً با هدف تشریح بحث نظری است و نه داوری ارزشی دربارهی کلیت کار شاعر.
رباعی اول
شب توبه و صبحدم گناه دگری
گشتیم و نیافتیم راه دگری
از چاه به جای آنکه بیرون آییم
کندیم درون چاه چاه دگری
در این رباعی، مصراع چهارم واجد تصویری درخشان و تأویلپذیر است؛ تصویری که بهحق میتواند انگیزهی اصلی سرایش باشد. اما سه مصراع نخست، از منظر انگیختار، توان همقدمی با این تصویر را ندارند. مصراع اول، با زبان مستقیم و اخلاقی ـ مذهبی خود، نهتنها به آشناییزدایی نمیرسد، بلکه از حیث گفتمانی نیز با تصویر استعاری «چاه در چاه» همخوان نیست. اینجا نوعی ناهمسطحی گفتمانی رخ داده است: زبان خطابی ـ اخلاقی در برابر زبان تصویری ـ استعاری.
با جابهجایی و بازپرداخت مصاریع، میتوان دید که چگونه تمرکز بر یک واژهی کلیدی («راه») ساختار را منسجمتر میکند:
گشتیم و نیافتیم راه دگری
سوی دگری و سرپناه دگری
از چاه به جای آنکه بیرون آییم
کندیم درون چاه چاه دگری
در این صورت، سه مصراع نخست در امتداد یک میدان معنایی واحد حرکت میکنند و مصراع چهارم، نه ضربهای ناگهانی، بلکه نتیجهای ساختاری میشود. با اینهمه، مصراع سوم همچنان از نظر موسیقایی و ضرباهنگ، نیازمند پرداخت دقیقتری است.
انگیختار رباعی
با نگاهی انتقادی به سه رباعی ایرج زبردست
:سینا سنجری
اینکه رباعی، بهعنوان فشردهترین قالب کلاسیک شعر فارسی، نیازمند ساختاری پیوسته، منسجم و در عین حال واجد نوعی منطق درونی و حرکت استعلایی است، سخن تازهای نیست؛ چه در سنت بلاغی ما و چه در نقد جدید، بارها به این مسئله پرداخته شده است. اگر به زبان نظریه سخن بگوییم، رباعی میبایست واجد نوعی کلیت ارگانیک باشد؛ کلیتی که در آن، هر مصراع نه بهعنوان واحدی مستقل، بلکه در نسبت ساختاری با دیگر مصاریع معنا و کارکرد مییابد.
از منظر فرمالیسم روسی، آنچه اثر ادبی را از گفتار عادی متمایز میکند، «پرداخت» (device / priëm) است؛ یعنی شیوهای که زبان، تصویر، ریتم و نحو در آن بهگونهای سازمان مییابند که ادراک عادتزده را مختل کنند (آشناییزدایی). در رباعی، این پرداخت باید در فضایی بهغایت محدود و فشرده رخ دهد؛ و همینجاست که دشواری کار دوچندان میشود. چهار مصراع، چهار واحد نحوی ـ موسیقاییاند که باید نهتنها در سطح تصویر، بلکه در سطح منطق حرکت معنایی نیز به هم پیوسته باشند.
مشکل بسیاری از رباعیها ـ چه در گذشته و چه در امروز ـ دقیقاً از همینجا آغاز میشود: غلبهی مصراع پایانی بر کل ساختار. شاعر، گاه از آغاز، مجذوب «ضربه» یا گزارهای خوشتراش در مصراع چهارم است، اما در فرآیند سرایش، سه مصراع نخست را صرفاً بهمنزلهی مقدمهای شتابزده و مصرفی تلقی میکند. نتیجه، رباعیای است که در آن، به تعبیر تینیانوف، «کارکرد عناصر» نامتوازن است؛ یعنی اجزای متن در خدمت کلیت اثر عمل نمیکنند، بلکه برخی عناصر (اینجا مصراع چهارم) بار معنا را بهتنهایی به دوش میکشند.
بدیهی است که انگیزهی شاعرانه، خواه تصویر، خواه اندیشه یا شهود، امری ضروری در آفرینش شعر است. اما اگر این انگیزه، صرفاً به سطح «حرف» یا «حکمتگونهای شبهمثلی» تقلیل یابد و در ساختاری متناسب جا نگیرد، شعر از سطح اثر هنری به سطح گزارهای زبانی فرو میغلتد. از همینروست که میتوان گفت شاعر، نه صرفاً در بیان انگیزه، بلکه در سازماندهی ساختاری آن انگیزه شاعر است.
در این نوشته، برای نامگذاری این همنشینی خلاق میان انگیزهی سرایش و ساختار رباعی، اصطلاح «انگیختار» را به کار میبریم؛ مفهومی که میکوشد پیوندی میان «انگیزه» (impulse) و «ساختار» (structure) برقرار کند و نشان دهد که در رباعی موفق، این دو نه در تقابل، بلکه در همتنیدگی کاملاند.
نمونههای اعلای انگیختار
در رباعی خیام:
زاهد گوید بهشت با حور خوش است
من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد ز من بگیر و آن نسیه بنه
کآواز دهل شنیدن از دور خوش است
و رباعی بیدل:
عمریست از آن سوی عدم میآیم
گاهی به سر و گه به قدم میآیم
هرچند به باد میدهند اجزایم
تا یاد تو میکنم به هم میآیم
میبینیم که مصراع پایانی، هرچند واجد بیشترین تراکم معنایی است، اما نه چون وصلهای ناگهانی، بلکه چون نتیجهی منطقی و ساختاری سه مصراع پیشین عمل میکند. به زبان ساختارگرایانه، «محور جانشینی» (selection) و «محور همنشینی» (combination) در تعادلاند؛ هیچ مصراعی زائد نیست و هیچکدام تنها بهقصد پرکردن فضا نیامده است. انگیختار در این دو رباعی، به بالاترین حد خود رسیده است؛ با آنکه از دو جهان تاریخی و سبکی کاملاً متفاوتاند.
این مقدمه از آنرو آمد تا به سه رباعی از شاعر همروزگار، ایرج زبردست، در کتاب شکل دیگر من بنگریم و آنها را از منظر انگیختار به پرسش بگیریم. بدیهی است که هرگونه بازسرایی یا دستبردن در مصاریع، صرفاً با هدف تشریح بحث نظری است و نه داوری ارزشی دربارهی کلیت کار شاعر.
رباعی اول
شب توبه و صبحدم گناه دگری
گشتیم و نیافتیم راه دگری
از چاه به جای آنکه بیرون آییم
کندیم درون چاه چاه دگری
در این رباعی، مصراع چهارم واجد تصویری درخشان و تأویلپذیر است؛ تصویری که بهحق میتواند انگیزهی اصلی سرایش باشد. اما سه مصراع نخست، از منظر انگیختار، توان همقدمی با این تصویر را ندارند. مصراع اول، با زبان مستقیم و اخلاقی ـ مذهبی خود، نهتنها به آشناییزدایی نمیرسد، بلکه از حیث گفتمانی نیز با تصویر استعاری «چاه در چاه» همخوان نیست. اینجا نوعی ناهمسطحی گفتمانی رخ داده است: زبان خطابی ـ اخلاقی در برابر زبان تصویری ـ استعاری.
با جابهجایی و بازپرداخت مصاریع، میتوان دید که چگونه تمرکز بر یک واژهی کلیدی («راه») ساختار را منسجمتر میکند:
گشتیم و نیافتیم راه دگری
سوی دگری و سرپناه دگری
از چاه به جای آنکه بیرون آییم
کندیم درون چاه چاه دگری
در این صورت، سه مصراع نخست در امتداد یک میدان معنایی واحد حرکت میکنند و مصراع چهارم، نه ضربهای ناگهانی، بلکه نتیجهای ساختاری میشود. با اینهمه، مصراع سوم همچنان از نظر موسیقایی و ضرباهنگ، نیازمند پرداخت دقیقتری است.