@sanjarisina
رقص عدم
زيباست بلندای ترا ديدن و مردن
تا صبح به تقديس تو رقصيدن و مردن
در باغچه ها فلسفه گل جريان داشت
ما فرصت مان رفت به گل چيدن و مردن
زير پر اعجاز پرندينه ابريم
با حس غريبانه روييدن و مردن
نه آتش و نه خاك كه تقدير بر اين بود
چون باد در اين روزنه پيچيدن و مردن
تا مرتبه دود كه رقص عدم ماست
ناگاه تر از شعله درخشيدن و مردن
..
ای شيب نفسگير، فراز هوس انگيز
ماييم و در اين پست شكيبيدن و مردن
در حلقه تنهایی كوه و علف و ماه
چرخيدن وچرخيدن و چرخيدن و مردن
#سینا_سنجری
شيراز ـ دی ۱۳۷۶
رقص عدم
زيباست بلندای ترا ديدن و مردن
تا صبح به تقديس تو رقصيدن و مردن
در باغچه ها فلسفه گل جريان داشت
ما فرصت مان رفت به گل چيدن و مردن
زير پر اعجاز پرندينه ابريم
با حس غريبانه روييدن و مردن
نه آتش و نه خاك كه تقدير بر اين بود
چون باد در اين روزنه پيچيدن و مردن
تا مرتبه دود كه رقص عدم ماست
ناگاه تر از شعله درخشيدن و مردن
..
ای شيب نفسگير، فراز هوس انگيز
ماييم و در اين پست شكيبيدن و مردن
در حلقه تنهایی كوه و علف و ماه
چرخيدن وچرخيدن و چرخيدن و مردن
#سینا_سنجری
شيراز ـ دی ۱۳۷۶
Forwarded from اتچ بات
@sanjarisina
ترانه صدای حقیقت
با صدای ناصر خادمی
با آهنگی از ساسان جمالیان
و شعری از سینا سنجری
@sanjarisina
ترانه صدای حقیقت
با صدای ناصر خادمی
با آهنگی از ساسان جمالیان
و شعری از سینا سنجری
@sanjarisina
Telegram
attach 📎
Forwarded from اندر امیدواری... (فریاد ناصری)
فرهاد، ای خسرو کوهها
کوهها
نگهات میدارند پسرم
کوهها امانتدار آب و آتشند
از برفها اجازه بگیر
بگو خانم اجازه است کمی بخوابم
همین که بیدار شوی
برادرت تخته را پاک کرده است و
بر سنگهای سیاه
نوشته است فرهاد
ای خسرو کوهها
تو از خوبهایی
کوهها نگهات میدارند پسرم
تا شبی دوباره بر بامها آتش بیفروزیم
تو بیدار شوی و ببینی
دیگر مجبور نیستی
شعرهای مزخرف کتاب فارسیات را حفظ کنی
از لغتها تنها لئیمان را بهخاطر داری
خرداد است
گلهای وحشی به جای تو امتحان دادهاند
بعد صف صبحگاهی بستهاند
تا آفتاب را
بر کولشان بیاورند
#فریاد_ناصری
کوهها
نگهات میدارند پسرم
کوهها امانتدار آب و آتشند
از برفها اجازه بگیر
بگو خانم اجازه است کمی بخوابم
همین که بیدار شوی
برادرت تخته را پاک کرده است و
بر سنگهای سیاه
نوشته است فرهاد
ای خسرو کوهها
تو از خوبهایی
کوهها نگهات میدارند پسرم
تا شبی دوباره بر بامها آتش بیفروزیم
تو بیدار شوی و ببینی
دیگر مجبور نیستی
شعرهای مزخرف کتاب فارسیات را حفظ کنی
از لغتها تنها لئیمان را بهخاطر داری
خرداد است
گلهای وحشی به جای تو امتحان دادهاند
بعد صف صبحگاهی بستهاند
تا آفتاب را
بر کولشان بیاورند
#فریاد_ناصری
Forwarded from اتچ بات
انتخابی از کتاب
#وست_وود
انتشارات
#حکمت_کلمه
کلمات
از دیوارها کاری بر نمی آید
باید از خانه بیرون بزنم
بیرون در خیابان وست وود
تکیه داده به ماستنگ زیبا
در تقاطع مدیسن و جورجا
بر لبه ی پرتگاه
اینجا و آنجا
کلمات منتظرند
منتظر من که داستانی را رقم بزنند
کلماتی محتوم
که برای من به تصویری از ابدیت تبدیل شده اند
از دیوارها کاری بر نمی آید
از پشت پنجره نشستن و نگریستن نیز
باید از خانه بیرون بزنم
می دانم رابینسن پیر
برای هزارمین بار از بوته ی گوجه فرنگی اش می گوید
زن هاوارد در گل های سفید کوچک دنبال نشانه های آخرالزمان میگردد
و آقای بانتن ماستنگ زیبا را برق می اندازد
بااین حال کلمات نیز مانند انسان ها رشد می کنند
شاید امندا یک بار دیگر با گربه ی احمق اش رویت شود
شاید هاوارد این بار ماستنگ بانتن را تحسین کند
شاید مردی که اوراد نجات دهنده می خواند
از کودکان سفیدپوش وحشت نکند
و شایدهای دیگر
هرچند روزگاری ست که
بیش از انسان ها
به واکنش اشیا دل بسته ام
به دستگیره در هنگام چرخاندن
که تصمیم میگیرد چه کسی یا چه چیزی پشت در باشد
به ماستنگ آقای بانتن
که روزی زیبا و شکیل است و
روزی دیگر حجمی بی شکل و درهم شکسته
به سنگ بزرگی که اخبار نابودی را مخابره میکند
حتی به پله های حیاط که تصمیم می گیرد
چه منظره ای برای دیدن فراهم آورد
کلمات
منتظرند که واکنش اشیا را به تصویر بکشند
باید بروم.....
#سینا_سنجری
نوامبر ۲۰۱۵
#وست_وود
انتشارات
#حکمت_کلمه
کلمات
از دیوارها کاری بر نمی آید
باید از خانه بیرون بزنم
بیرون در خیابان وست وود
تکیه داده به ماستنگ زیبا
در تقاطع مدیسن و جورجا
بر لبه ی پرتگاه
اینجا و آنجا
کلمات منتظرند
منتظر من که داستانی را رقم بزنند
کلماتی محتوم
که برای من به تصویری از ابدیت تبدیل شده اند
از دیوارها کاری بر نمی آید
از پشت پنجره نشستن و نگریستن نیز
باید از خانه بیرون بزنم
می دانم رابینسن پیر
برای هزارمین بار از بوته ی گوجه فرنگی اش می گوید
زن هاوارد در گل های سفید کوچک دنبال نشانه های آخرالزمان میگردد
و آقای بانتن ماستنگ زیبا را برق می اندازد
بااین حال کلمات نیز مانند انسان ها رشد می کنند
شاید امندا یک بار دیگر با گربه ی احمق اش رویت شود
شاید هاوارد این بار ماستنگ بانتن را تحسین کند
شاید مردی که اوراد نجات دهنده می خواند
از کودکان سفیدپوش وحشت نکند
و شایدهای دیگر
هرچند روزگاری ست که
بیش از انسان ها
به واکنش اشیا دل بسته ام
به دستگیره در هنگام چرخاندن
که تصمیم میگیرد چه کسی یا چه چیزی پشت در باشد
به ماستنگ آقای بانتن
که روزی زیبا و شکیل است و
روزی دیگر حجمی بی شکل و درهم شکسته
به سنگ بزرگی که اخبار نابودی را مخابره میکند
حتی به پله های حیاط که تصمیم می گیرد
چه منظره ای برای دیدن فراهم آورد
کلمات
منتظرند که واکنش اشیا را به تصویر بکشند
باید بروم.....
#سینا_سنجری
نوامبر ۲۰۱۵
Telegram
attach 📎
Forwarded from واران
امروز گلوی هر قناری زخم است
زخم است که کاری است آری زخم است
خون می زند از تن وطن فوّاره
چون دست به هر جا بگذاری زخم است
t.me/js313
زخم است که کاری است آری زخم است
خون می زند از تن وطن فوّاره
چون دست به هر جا بگذاری زخم است
t.me/js313
Telegram
واران
🌸شعرهای واران(جلیل صفربیگی)
کانال رباعی،نو رباعی @kar471
🌸ارتباط با واران @js471
کانال رباعی،نو رباعی @kar471
🌸ارتباط با واران @js471
Forwarded from اتچ بات
@sanjarisina
غزلی از کتاب گل های تاریکی:
شرق اکبر
همرنگ صبح ریخته بر ساحل کبود
باز آمدم به سیر جهان بر مدار رود
من زائری گریخته از این و آن و تو
نیلوفری رها شده بر آب های بود
خاموش آمدم پی آوازهای دور
خاموش بلکه بشنوم از آب ها سرود
گویی مسافری به زبانی که سال هاست
از یاد رفته خاطره می گفت و می شنود
گویی پرنده ای نگران هبوط باغ
بر شاخسارهای ازل نغمه می سرود
باز آمدم چنان که پرنده به آشیان
خاموش در غبار شب آن صبح صبح زود
خاموش آمدم به تماشای آب ها
آنجا که رود روزنه ای بود تا شهود
...
بر آب های جانب تاریک روزها
امواجی از ترنم غمگین راز بود
#سینا_سنجری
خرداد 1385
غزلی از کتاب گل های تاریکی:
شرق اکبر
همرنگ صبح ریخته بر ساحل کبود
باز آمدم به سیر جهان بر مدار رود
من زائری گریخته از این و آن و تو
نیلوفری رها شده بر آب های بود
خاموش آمدم پی آوازهای دور
خاموش بلکه بشنوم از آب ها سرود
گویی مسافری به زبانی که سال هاست
از یاد رفته خاطره می گفت و می شنود
گویی پرنده ای نگران هبوط باغ
بر شاخسارهای ازل نغمه می سرود
باز آمدم چنان که پرنده به آشیان
خاموش در غبار شب آن صبح صبح زود
خاموش آمدم به تماشای آب ها
آنجا که رود روزنه ای بود تا شهود
...
بر آب های جانب تاریک روزها
امواجی از ترنم غمگین راز بود
#سینا_سنجری
خرداد 1385
Telegram
attach 📎
Forwarded from اتچ بات
♦️♦️♦️♦️
چند رباعی از بخش سیاره متروک کتاب وقت های زمان:
هر سو نفحاتی که نهان می بارند
رؤیاهایی کز آسمان می بارند
توفان هایی که ناگهان می توفند
باران هایی که همچنان می بارند
کی من من بی من آه من خواهم شد
آن روح رها ز بند تن خواهم شد
کی من من پربسته در این دشت غریب
سنجاقک برکه ای کهن خواهم شد
ما آمده ایم آمده ایم آمده ایم
بیدارتر از روح نسیم آمده ایم
سیبی در دست و اتفاقی در چشم
از رؤیت اشکال قدیم آمده ایم
من خیره به آب و آب می برد مرا
می برد مرا به خواب می برد مرا
حس می کردم در آسمانم آری
اما نه رها عقاب می برد مرا
#سینا_سنجری
#رباعی
#وقت_های_زمان
♦️♦️♦️
چند رباعی از بخش سیاره متروک کتاب وقت های زمان:
هر سو نفحاتی که نهان می بارند
رؤیاهایی کز آسمان می بارند
توفان هایی که ناگهان می توفند
باران هایی که همچنان می بارند
کی من من بی من آه من خواهم شد
آن روح رها ز بند تن خواهم شد
کی من من پربسته در این دشت غریب
سنجاقک برکه ای کهن خواهم شد
ما آمده ایم آمده ایم آمده ایم
بیدارتر از روح نسیم آمده ایم
سیبی در دست و اتفاقی در چشم
از رؤیت اشکال قدیم آمده ایم
من خیره به آب و آب می برد مرا
می برد مرا به خواب می برد مرا
حس می کردم در آسمانم آری
اما نه رها عقاب می برد مرا
#سینا_سنجری
#رباعی
#وقت_های_زمان
♦️♦️♦️
Telegram
attach 📎
Forwarded from اتچ بات
ترانه صبح کبوتر
آهنگ ساز : بهنام ابطحی
خواننده: سعید شهروز
ترانه: سینا سنجری
آلبوم : پسرای مشرقی
@sanjarisina
آهنگ ساز : بهنام ابطحی
خواننده: سعید شهروز
ترانه: سینا سنجری
آلبوم : پسرای مشرقی
@sanjarisina
Telegram
attach 📎
از میان سیاهی
پرنده آهنین
در آسمان سربی صبح
آتش را به جان می پذیرد و
به خاک می غلتد
...
آنسوتر
چندین و چند
پرنده سپید
پر می گشایند
و رد بال شان
سرخ می نویسد
بر دفتر ما
#سینا_سنجری
پرنده آهنین
در آسمان سربی صبح
آتش را به جان می پذیرد و
به خاک می غلتد
...
آنسوتر
چندین و چند
پرنده سپید
پر می گشایند
و رد بال شان
سرخ می نویسد
بر دفتر ما
#سینا_سنجری
این روزها
این روزهای نفلگی را می برم از یاد؟
این سال ها
این سال های نکبت آیا هیچ
از خاطراتم محو خواهد شد؟
این ما ظلومان و جهولان به نادانی ِ خود سرمست
ما اکثرا از ابلهان اهل جنت: مردم ایران
ما زمره ی صافی ضمیران به دل عاشق
آن بهمن پنجاه و نفت ِ هفت
در آستین پیت های ما چه آیا رفت؟
زیرا لگد خوردم میان جویبار لحظه ها کیفور
تنهایی ام آمد به روی دوش خود
جسم مرا تا روح زندان برد
آن لحظه ها را مهربان من کجا بودی؟
زیرا کتک خوردی کف ِ بازار
در هِنّ و هُنّ ِ ائتلاف هیات دلواپسان
خیلی ملس، بسیار هم ماجور
مزدورهای ارزشی
نعش تو را پیش از وصال ِغسل میت ، منهدم کردند
این لحظه ها را نازنین!
تو در نیایش با خدا
در قطع ِ از این ماجرا
منفک ز ملک و ماسوا ، معذور بودی
لاجرم کاری نمی آمد ز دستت هیچ! می دانم
پس سال های سال
هی بغض مان را خورده و یک آب هم رویش
اما نمی شد تا ابد کتمان کنم
خشمی که از بیداد این جهل مقدس در دلم شنگرف می افشرد
جهلی که جان های گرامی را به مسلخ برد
جهلی که
روح پاک چندین نسل را پژمرد و بد پژمرد
پس لاجرم فریاد سرکردم :
نفرین به استقلال چکش در کنار داس
نفرین به آزادی خنجر بر گلوی یاس
نفرین به جمهوری اوباش خدانشناس
نفرین به اسلام بنی عباس
🔸
🔸
اما دلم نجوای دیگر داشت با جانم
گو اینکه با تلخی اندوهان من همراه
پرهیز می فرمودم از هر آنچه با نفرین و نفرت توامان آید
آن آبی آهسته با من گفت :
البته و ای کاش...
ای کاش می شد این همه راهی که بی بنیاد
تا مقصدی نابوده و ناسوده فرسودیم برگردیم
تا مبدا بی وجه این تاریخ پر تزویر ادواری
تا پیشتر از این جنون ِ سخت واگیر دغلکاری
تا پیشتر از رونق بیماری ِ شاذِ عزاداری
ای کاش و صد ای کاش
ای نازنین اما همین که هست را اینک
بی نفرت و نفرین چه خواهی کرد؟
هی هی کجای کاری ای مومن!
بنگر به وضع کاسبان "مرگ بر دنیا به غیر از ما"
اینک به جز پژواک پی پایان نفرت
هیچ آیا حاصلی شان هست؟
اندیشه کن
زنهار از آنکه شعله ی خشمت بگیرد
دامن هر آنکه غیر از باور امروز تو
در نزد خود ایمان و آرایی دگر دارد
نفرین و نفرت را فرو بگذار
از آبی آهسته ات بشنو
نه کینه ای از ظلمت ایشان درون دل کمین کرده
نه زوزه های عجز ایشان بر زبانم لکنت اورده
خوشْمان بیاید یا نه _ما مردم _
با هر مرام و مسلکی
زنگوله های پای تابوت همیم و
ناگزیر از زیستن با هم
این نکته را ای مهربان ای یار!
یک آن فرو مگذار
#محمد_رمضانی_فرخانی
#دی ماه ۱۳۹۸ | تهران
.
#شعر_فارسی
#شعر_نیمایی
این روزهای نفلگی را می برم از یاد؟
این سال ها
این سال های نکبت آیا هیچ
از خاطراتم محو خواهد شد؟
این ما ظلومان و جهولان به نادانی ِ خود سرمست
ما اکثرا از ابلهان اهل جنت: مردم ایران
ما زمره ی صافی ضمیران به دل عاشق
آن بهمن پنجاه و نفت ِ هفت
در آستین پیت های ما چه آیا رفت؟
زیرا لگد خوردم میان جویبار لحظه ها کیفور
تنهایی ام آمد به روی دوش خود
جسم مرا تا روح زندان برد
آن لحظه ها را مهربان من کجا بودی؟
زیرا کتک خوردی کف ِ بازار
در هِنّ و هُنّ ِ ائتلاف هیات دلواپسان
خیلی ملس، بسیار هم ماجور
مزدورهای ارزشی
نعش تو را پیش از وصال ِغسل میت ، منهدم کردند
این لحظه ها را نازنین!
تو در نیایش با خدا
در قطع ِ از این ماجرا
منفک ز ملک و ماسوا ، معذور بودی
لاجرم کاری نمی آمد ز دستت هیچ! می دانم
پس سال های سال
هی بغض مان را خورده و یک آب هم رویش
اما نمی شد تا ابد کتمان کنم
خشمی که از بیداد این جهل مقدس در دلم شنگرف می افشرد
جهلی که جان های گرامی را به مسلخ برد
جهلی که
روح پاک چندین نسل را پژمرد و بد پژمرد
پس لاجرم فریاد سرکردم :
نفرین به استقلال چکش در کنار داس
نفرین به آزادی خنجر بر گلوی یاس
نفرین به جمهوری اوباش خدانشناس
نفرین به اسلام بنی عباس
🔸
🔸
اما دلم نجوای دیگر داشت با جانم
گو اینکه با تلخی اندوهان من همراه
پرهیز می فرمودم از هر آنچه با نفرین و نفرت توامان آید
آن آبی آهسته با من گفت :
البته و ای کاش...
ای کاش می شد این همه راهی که بی بنیاد
تا مقصدی نابوده و ناسوده فرسودیم برگردیم
تا مبدا بی وجه این تاریخ پر تزویر ادواری
تا پیشتر از این جنون ِ سخت واگیر دغلکاری
تا پیشتر از رونق بیماری ِ شاذِ عزاداری
ای کاش و صد ای کاش
ای نازنین اما همین که هست را اینک
بی نفرت و نفرین چه خواهی کرد؟
هی هی کجای کاری ای مومن!
بنگر به وضع کاسبان "مرگ بر دنیا به غیر از ما"
اینک به جز پژواک پی پایان نفرت
هیچ آیا حاصلی شان هست؟
اندیشه کن
زنهار از آنکه شعله ی خشمت بگیرد
دامن هر آنکه غیر از باور امروز تو
در نزد خود ایمان و آرایی دگر دارد
نفرین و نفرت را فرو بگذار
از آبی آهسته ات بشنو
نه کینه ای از ظلمت ایشان درون دل کمین کرده
نه زوزه های عجز ایشان بر زبانم لکنت اورده
خوشْمان بیاید یا نه _ما مردم _
با هر مرام و مسلکی
زنگوله های پای تابوت همیم و
ناگزیر از زیستن با هم
این نکته را ای مهربان ای یار!
یک آن فرو مگذار
#محمد_رمضانی_فرخانی
#دی ماه ۱۳۹۸ | تهران
.
#شعر_فارسی
#شعر_نیمایی
🔻🔻🔻🔻
#غزل
بشارت
ما آمدیم قصه بخوانیم و بگذریم
چندی در این میانه بمانیم و بگذریم
از هفتبند خاک رها ، بر فراز عرش
چشمی در آسمان بدوانیم و بگذریم
ما آمدیم مثل صدا در دل سکوت
تنها بشارتی برسانیم و بگذریم
تکمیل فیض، فلسفهی خلقت گل است
اشکی بر این چمن بفشانیم و بگذریم
ما آمدیم قطرهای از هفت کوزه را
در کام تشنگی بچشانیم و بگذریم
همرنگ ابر سایهی باران بگستریم
در ذهن خاک گل بنشانیم و بگذریم
ما آمدیم، چند غزل سهم عشق ماست
فرصت نماندهاست بخوانیم و بگذریم
#سینا_سنجری
فروردین ۱۳۷۶
#باغ_اساطیر
🔻🔻🔻🔻
#غزل
بشارت
ما آمدیم قصه بخوانیم و بگذریم
چندی در این میانه بمانیم و بگذریم
از هفتبند خاک رها ، بر فراز عرش
چشمی در آسمان بدوانیم و بگذریم
ما آمدیم مثل صدا در دل سکوت
تنها بشارتی برسانیم و بگذریم
تکمیل فیض، فلسفهی خلقت گل است
اشکی بر این چمن بفشانیم و بگذریم
ما آمدیم قطرهای از هفت کوزه را
در کام تشنگی بچشانیم و بگذریم
همرنگ ابر سایهی باران بگستریم
در ذهن خاک گل بنشانیم و بگذریم
ما آمدیم، چند غزل سهم عشق ماست
فرصت نماندهاست بخوانیم و بگذریم
#سینا_سنجری
فروردین ۱۳۷۶
#باغ_اساطیر
🔻🔻🔻🔻
Forwarded from نشر حکمت کلمه
آدرس کانال نشرحکمتکلمه 👇👇
🆔@hekmatkalame
آدرس اینستاگرام نشرحکمتکلمه 👇👇
https://www.instagram.com/p/B4xddOhh23n/?igshid=paqrwinjx5kv
🆔@hekmatkalame
آدرس اینستاگرام نشرحکمتکلمه 👇👇
https://www.instagram.com/p/B4xddOhh23n/?igshid=paqrwinjx5kv
Instagram
نشر حکمتکلمه
. اینجا در این گوشهی دنج جهان این فرصت را دارم که نظارهگر عبور اندوه باشم عبور اندوه در هیات زنی تنها از برابر خانهها، درختان و انسانها. #وست_وود یادداشتهای روزانه یک نویسندهی ناشناس #دفتر_شعر #سینا_سنجری #نشر_حکمت_کلمه #حکمت_کلمه وستوود منتشر شد.
