کتابخانه سیمرغ via @like
📕#قاتلی_با_ابروی_لنگه_به_لنگه
✍#پرویز_قاضی_سعید
قسمتی از داستان:
پنجره باز بود و پرده های سپید توری را به بازی گرفته بود. رقص پرده سپید در تاریکی شب همچون اشباح ناشناسی بنظر میرسید. شبح, از روی تراس آهسته و آرام به پنجره نزدیک میشد. به پاهایش به جای کفش چند لا نمد دیده میشد و از برجستگی جیب کتش بخوبی معلوم بود که یک سلاح گرم در جیب دارد… مرد به پنجره رسید چند لحظه صبر کرد, عرق از سر و رویش می چکید. قلبش با چنان شدتی می تپید که گوئی صدای آن را می شنود. آنقدر ایستاد تا نفسش آرام گرفت. آنوقت پایش را لب پنجره گذاشت و با یک حرکت سریع به داخل اتاق رفت و….
@seemorghbook
✍#پرویز_قاضی_سعید
قسمتی از داستان:
پنجره باز بود و پرده های سپید توری را به بازی گرفته بود. رقص پرده سپید در تاریکی شب همچون اشباح ناشناسی بنظر میرسید. شبح, از روی تراس آهسته و آرام به پنجره نزدیک میشد. به پاهایش به جای کفش چند لا نمد دیده میشد و از برجستگی جیب کتش بخوبی معلوم بود که یک سلاح گرم در جیب دارد… مرد به پنجره رسید چند لحظه صبر کرد, عرق از سر و رویش می چکید. قلبش با چنان شدتی می تپید که گوئی صدای آن را می شنود. آنقدر ایستاد تا نفسش آرام گرفت. آنوقت پایش را لب پنجره گذاشت و با یک حرکت سریع به داخل اتاق رفت و….
@seemorghbook
❤1