حداقل نشانههای خوشبختی که باور کنین که تنها اقلیتی از مردم دنیا، هر ده تاش رو دارن!
ده نشانه عملکرد خوب یا خوشبختی شما:
۱- سقفی بالای سرتونه.
۲- امروز چیزی خوردین!
۳- خوش قلبین.
۴- برای دیگران هم آرزوی کامیابی میکنین.
۵- دسترسی به آب پاک دارین
۶- کسی دوستتون داره و دغدغه مراقبت ومهربانی کردن بهتون رو داره.
۷- میکوشین که مرتب بهتر بشین و خودتون رو ارتقا بدین.
۸- لباس تمیز به تن دارین
۹- رؤیایی در سر دارین
۱۰- نفس میکشین!
♦️@seemorghbook
ده نشانه عملکرد خوب یا خوشبختی شما:
۱- سقفی بالای سرتونه.
۲- امروز چیزی خوردین!
۳- خوش قلبین.
۴- برای دیگران هم آرزوی کامیابی میکنین.
۵- دسترسی به آب پاک دارین
۶- کسی دوستتون داره و دغدغه مراقبت ومهربانی کردن بهتون رو داره.
۷- میکوشین که مرتب بهتر بشین و خودتون رو ارتقا بدین.
۸- لباس تمیز به تن دارین
۹- رؤیایی در سر دارین
۱۰- نفس میکشین!
♦️@seemorghbook
👍23❤3👏2
در بدترین روزها
امیدوار باش
زیرا زیباترین بارانها از سیاه ترین ابرهاست
سراسر زندگیتان پر از بارانهای زیبا
♦️@seemorghbook
امیدوار باش
زیرا زیباترین بارانها از سیاه ترین ابرهاست
سراسر زندگیتان پر از بارانهای زیبا
♦️@seemorghbook
👍14❤3
☕️ قطعهای از کتاب
هردوت درباره ی اخلاق ایرانیان دوره ی هخامنشی می نویسد که:" ایرانیان از دروغگویی پرهیز میکردند و برای آنکه هرگز دروغ نگویند از قرض کردن و حتی از معامله و تجارت که گاهی احتیاج به دروغ دارد خودداری میکردند، به سواری و تیر اندازی توجه داشتند، و جوانان را به فراگرفتن این دو فن ترغیب میکردند، جشن روز تولد در بین ایرانیان قدیم مرسوم بود و برای اهمیت فراوان قائل بودند. خوردن شراب نیز معمول بود و غالبا در موقع مستی به بحث و مذاکره می پرداختند. با آنکه پارسیان خود را از سایر ملل برتر می شمردند، همینکه رسوم و آداب ملتی را با طبع خود سازگار میدیدند بی درنگ به فراگرفتن آن می پرداختند."
📕#تاریخ_اجتماعی_ایران
✍#مرتضی_راوندی
♦️@seemorghbook
هردوت درباره ی اخلاق ایرانیان دوره ی هخامنشی می نویسد که:" ایرانیان از دروغگویی پرهیز میکردند و برای آنکه هرگز دروغ نگویند از قرض کردن و حتی از معامله و تجارت که گاهی احتیاج به دروغ دارد خودداری میکردند، به سواری و تیر اندازی توجه داشتند، و جوانان را به فراگرفتن این دو فن ترغیب میکردند، جشن روز تولد در بین ایرانیان قدیم مرسوم بود و برای اهمیت فراوان قائل بودند. خوردن شراب نیز معمول بود و غالبا در موقع مستی به بحث و مذاکره می پرداختند. با آنکه پارسیان خود را از سایر ملل برتر می شمردند، همینکه رسوم و آداب ملتی را با طبع خود سازگار میدیدند بی درنگ به فراگرفتن آن می پرداختند."
📕#تاریخ_اجتماعی_ایران
✍#مرتضی_راوندی
♦️@seemorghbook
👍19👎3❤1
📕#در_مرز_وحشت(نایاب)
✍#امیر_عشیری
در آپارتمانم تنها نشسته بودم انتظار برادرم را داشتم. قرار بود ساعت هشت شب برگردد و باهم شام بخوریم . ولی تا آن موقع که در حدود ساعت یازده شب بود ، از او خبری نبود . نگرانش بودم . فکر میکردم ممکن است اتفاق بدی برایش افتاده باشد. جلو پنجره ایستادم . خیابان امیریه در آن وقت شب خلوت بود. به ندرت اتومبیلی از آنجا رد می شد . باد سرد پاییزی زوزه خفیفی می کشید و برگهای خشک درختان را که بر کف خیابان ریخته بود، حرکت میداد و پچپچی ایجاد میکرد . تا آنجا که میتوانستم خیابان را ببینم حتی یک مغازه هم باز نبود .
چرا اینقدر دبیر کرده ؟ این سئوالی بود که پی درپی از خودم میکردم تنها جوابی که میتوانستم بدهم، این بود که بالاخره پیدایش میشود . باید صبر کرد . سعی میکردم که خود را با تراشیدن علت هائی برای دیر کردنش ، تسکین بدهم . پشت سرهم سیگار آتش میزدم نگاهم به خیابان بود .گاه که صدای سم اسبان درشکه ای در گوشم می نشست ، گردن میکشیدم و وقتی درشکه را میدیدم ، با خودم می گفتم «خودش است.» ولی درشکه از آنجا میگذشت و انتظار آمیخته با نگرانی من ، همچنان ادامه می یافت . گاهگاه ، عابری دیده میشد که سرش را میان شانه هایش فرو برده از کنار پیاده رو آنطرف خیابان بکندی میگذرد …
حدس زدم که ممکن است با زنی برخورد کرده، و سرش جائی گرم شده است. نگرانی من آنقدر بود که گرسنگی را فراموش کرده بودم .چند دقیقه از نیمه شب گذشته بود ، ناگهان در سکوت و آرامش ...
♦️@seemorghbook
✍#امیر_عشیری
در آپارتمانم تنها نشسته بودم انتظار برادرم را داشتم. قرار بود ساعت هشت شب برگردد و باهم شام بخوریم . ولی تا آن موقع که در حدود ساعت یازده شب بود ، از او خبری نبود . نگرانش بودم . فکر میکردم ممکن است اتفاق بدی برایش افتاده باشد. جلو پنجره ایستادم . خیابان امیریه در آن وقت شب خلوت بود. به ندرت اتومبیلی از آنجا رد می شد . باد سرد پاییزی زوزه خفیفی می کشید و برگهای خشک درختان را که بر کف خیابان ریخته بود، حرکت میداد و پچپچی ایجاد میکرد . تا آنجا که میتوانستم خیابان را ببینم حتی یک مغازه هم باز نبود .
چرا اینقدر دبیر کرده ؟ این سئوالی بود که پی درپی از خودم میکردم تنها جوابی که میتوانستم بدهم، این بود که بالاخره پیدایش میشود . باید صبر کرد . سعی میکردم که خود را با تراشیدن علت هائی برای دیر کردنش ، تسکین بدهم . پشت سرهم سیگار آتش میزدم نگاهم به خیابان بود .گاه که صدای سم اسبان درشکه ای در گوشم می نشست ، گردن میکشیدم و وقتی درشکه را میدیدم ، با خودم می گفتم «خودش است.» ولی درشکه از آنجا میگذشت و انتظار آمیخته با نگرانی من ، همچنان ادامه می یافت . گاهگاه ، عابری دیده میشد که سرش را میان شانه هایش فرو برده از کنار پیاده رو آنطرف خیابان بکندی میگذرد …
حدس زدم که ممکن است با زنی برخورد کرده، و سرش جائی گرم شده است. نگرانی من آنقدر بود که گرسنگی را فراموش کرده بودم .چند دقیقه از نیمه شب گذشته بود ، ناگهان در سکوت و آرامش ...
♦️@seemorghbook
👍22❤1
می گفت عشق مثل یک بیماری میمونه
که تو هر آدمی یک جور بروز میکنه،
یکی بدبین میشه،
یکی مهربون میشه،
یکی غمگین میشه،
یه سری هم از ترس واگیردار بودن رها می کنن میرن!
من تنها حسی که دارم دلتنگیه،
ولی یه سوال مثل خوره افتاده تو سرم،
اگه دیگه دلتنگ کسی نشم چی؟
#روزبه_معین
♦️@seemorghbook
که تو هر آدمی یک جور بروز میکنه،
یکی بدبین میشه،
یکی مهربون میشه،
یکی غمگین میشه،
یه سری هم از ترس واگیردار بودن رها می کنن میرن!
من تنها حسی که دارم دلتنگیه،
ولی یه سوال مثل خوره افتاده تو سرم،
اگه دیگه دلتنگ کسی نشم چی؟
#روزبه_معین
♦️@seemorghbook
👍9💯2
خدا را بر آن بنده بخشايش است
که خلق از وجودش در آسايش است
کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست
که دون همتانند بی مغز و پوست
کسی نيک بيند به هر دو سرای
که نيکی رساند به خلق خدای
#سعدی
♦️@seemorghbook
که خلق از وجودش در آسايش است
کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست
که دون همتانند بی مغز و پوست
کسی نيک بيند به هر دو سرای
که نيکی رساند به خلق خدای
#سعدی
♦️@seemorghbook
👍24❤6
ما آدما اهل گُم کردنیم!
از بچگی عادت کردیم خواه و ناخواه یسری چیزا رو گم کنیم؛ از مداد پاک کن بگیر تا آدمای خوب زندگیمون رو ...
اما گم کردن یه آدم هیچ وقت شبیه گم کردن یه مداد پاک کن یا یه وسیله نیست که بشه یه گوشه و کناری رو دنبالش بگردی.
آدما تو یکی از روزا تو دل تاریخ گم میشن؛ تو روزایی که ما حواسمون بهشون نیست از دستشون میدیم، تا وقتی که به خودمون میایم و میبینیم دیگه نداریمشون، اونوقته که فکر میکنیم گمشون کردیم.
ما آدما عادت داریم از دست دادنامون رو به حساب گم کردنامون بذاریم .
♦️@seemorghbook
از بچگی عادت کردیم خواه و ناخواه یسری چیزا رو گم کنیم؛ از مداد پاک کن بگیر تا آدمای خوب زندگیمون رو ...
اما گم کردن یه آدم هیچ وقت شبیه گم کردن یه مداد پاک کن یا یه وسیله نیست که بشه یه گوشه و کناری رو دنبالش بگردی.
آدما تو یکی از روزا تو دل تاریخ گم میشن؛ تو روزایی که ما حواسمون بهشون نیست از دستشون میدیم، تا وقتی که به خودمون میایم و میبینیم دیگه نداریمشون، اونوقته که فکر میکنیم گمشون کردیم.
ما آدما عادت داریم از دست دادنامون رو به حساب گم کردنامون بذاریم .
♦️@seemorghbook
👍17❤4
این ابتدای کار است
آنجا که کتابها را میسوزانند
انسانها را نیز خواهند سوزاند ... .
#هاینریش_هاینه
♦️@seemorghbook
آنجا که کتابها را میسوزانند
انسانها را نیز خواهند سوزاند ... .
#هاینریش_هاینه
♦️@seemorghbook
👍13
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
📖#حکایت
ملانصرالدین سندی داشت که باید قاضی شهر آن را تایید می کرد اما از بخت بد او قاضی هیچ کاری را بدون رشوه انجام نمی داد.
ملا هم آه در بساط نداشت که با قاضی شریک شود و کار تایید سند را به انجام برساند این بود که کوزه ای برداشت و آن را پر از خاک کرد و روی آن عسل ریخت بعد کوزه ی عسل و سند را برداشت و نزد قاضی رفت کوزه را پیشکش کرد و درخواستش را گفت.
قاضی همین که در پوش کوزه را برداشت و عسل را دید بی فوت وقت سند را تایید کرد و هر دو شاد و خندان از هم خداحافطی کردند .
چند روز گذشت ...
قاضی به حیلهی ملانصرالدین پی برد.
یکی از نزدیکان خود را به خانه ی ملا فرستاد و پیغام داد که در سند اشتباهی شده است.
ملا به فرستاده قاضی جواب داد :
از طرف من سلامی گرم به قاضی برسان
و بگو اشتباه در سند نیست
در کوزهی عسل است.
♦️@seemorghbook
📖#حکایت
ملانصرالدین سندی داشت که باید قاضی شهر آن را تایید می کرد اما از بخت بد او قاضی هیچ کاری را بدون رشوه انجام نمی داد.
ملا هم آه در بساط نداشت که با قاضی شریک شود و کار تایید سند را به انجام برساند این بود که کوزه ای برداشت و آن را پر از خاک کرد و روی آن عسل ریخت بعد کوزه ی عسل و سند را برداشت و نزد قاضی رفت کوزه را پیشکش کرد و درخواستش را گفت.
قاضی همین که در پوش کوزه را برداشت و عسل را دید بی فوت وقت سند را تایید کرد و هر دو شاد و خندان از هم خداحافطی کردند .
چند روز گذشت ...
قاضی به حیلهی ملانصرالدین پی برد.
یکی از نزدیکان خود را به خانه ی ملا فرستاد و پیغام داد که در سند اشتباهی شده است.
ملا به فرستاده قاضی جواب داد :
از طرف من سلامی گرم به قاضی برسان
و بگو اشتباه در سند نیست
در کوزهی عسل است.
♦️@seemorghbook
😁43👍8👏6
حوالیِ اردیبهشت
بویِ بهشت می آید!
عطرشکوفه هاوخاک باران خورده
هوش ازسرِرهگذرانِ شهر
پرانده!
فصل بهار؛
شوخی بردارنیست!
همه راعاشق میکند!
♦️@seemorghbook
بویِ بهشت می آید!
عطرشکوفه هاوخاک باران خورده
هوش ازسرِرهگذرانِ شهر
پرانده!
فصل بهار؛
شوخی بردارنیست!
همه راعاشق میکند!
♦️@seemorghbook
👍13
میان پرواز تا پرتاب
تفاوت از زمین تا آسمان است...
پرواز که کنی آنجا میرسی
که خودت میخواهی
پرتابت که کنند، آنجا میروی
که آنان میخواهند
پس پرواز را بیاموز
♦️@seemorghbook
تفاوت از زمین تا آسمان است...
پرواز که کنی آنجا میرسی
که خودت میخواهی
پرتابت که کنند، آنجا میروی
که آنان میخواهند
پس پرواز را بیاموز
♦️@seemorghbook
👍13
هر احمقی می تواند ماشه ی یک تفنگ را بچکاند ، چاشنی یک بمب را آتش کند ، دوتا مامور فلکزده و یا حتی خود مستبد اعظم را بکشد .
ولی بعدش ؟ چه فرقی می کند ؟
یک مستبد می میرد و یک مستبد دیگر علم می کنند و اغلب مستبدین بعدی همانهایی هستند که مستبد قبلی را کشته اند .
نه ، با نعش درست کردن نیست که آدم می تواند دنیای قابل تحمل تری بسازد .
با آرمان هاست!
آرمان ها بمب واقعی هستند .
📕#یک_مرد
✍#اوریانا_فالاچی
♦️@seemorghbook
ولی بعدش ؟ چه فرقی می کند ؟
یک مستبد می میرد و یک مستبد دیگر علم می کنند و اغلب مستبدین بعدی همانهایی هستند که مستبد قبلی را کشته اند .
نه ، با نعش درست کردن نیست که آدم می تواند دنیای قابل تحمل تری بسازد .
با آرمان هاست!
آرمان ها بمب واقعی هستند .
📕#یک_مرد
✍#اوریانا_فالاچی
♦️@seemorghbook
👍15❤2
هر قدر در برابر خفت و ظلم سرتعظیم فرود آورید،
همانقدر بر شجاعت و جسارت ستمکاران افزوده خواهد شد!
سکوت در برابر ستمکار، بدترین ستم و بزرگترین خیانت است!
شرافت و عزت خود را قربانی ترس و کاهلی نکنید.
♦️@seemorghbook
همانقدر بر شجاعت و جسارت ستمکاران افزوده خواهد شد!
سکوت در برابر ستمکار، بدترین ستم و بزرگترین خیانت است!
شرافت و عزت خود را قربانی ترس و کاهلی نکنید.
♦️@seemorghbook
👏22