کتابخانه سیمرغ
73.6K subscribers
15.5K photos
1.19K videos
7.39K files
463 links
Download Telegram
حداقل نشانه‌های خوشبختی که باور کنین که تنها اقلیتی از مردم دنیا، هر ده تاش رو دارن!

ده نشانه عملکرد خوب یا خوشبختی شما:
۱- سقفی بالای سرتونه.
۲- امروز چیزی خوردین!
۳- خوش قلبین.
۴- برای دیگران هم آرزوی کامیابی می‌کنین.
۵- دسترسی به آب پاک دارین
۶- کسی دوستتون داره و دغدغه مراقبت و‌مهربانی کردن بهتون رو داره.
۷- می‌کوشین که مرتب بهتر بشین و خودتون رو ارتقا بدین.
۸- لباس تمیز به تن دارین
۹- رؤیایی در سر دارین
۱۰- نفس می‌کشین!

♦️@seemorghbook
👍233👏2
در بدترین روزها
امیدوار باش
زیرا زیباترین بارانها از سیاه ترین ابرهاست
سراسر زندگیتان پر از بارانهای زیبا

♦️@seemorghbook
👍143
☕️ قطعه‌‌ای از کتاب

هردوت درباره ی اخلاق ایرانیان دوره ی هخامنشی می نویسد که:" ایرانیان از دروغگویی پرهیز میکردند و برای آنکه هرگز دروغ نگویند از قرض کردن و حتی از معامله و تجارت که گاهی احتیاج به دروغ دارد خودداری میکردند، به سواری و تیر اندازی توجه داشتند، و جوانان را به فراگرفتن این دو فن ترغیب میکردند، جشن روز تولد در بین ایرانیان قدیم مرسوم بود و برای اهمیت فراوان قائل بودند. خوردن شراب نیز معمول بود و غالبا در موقع مستی به بحث و مذاکره می پرداختند. با آنکه پارسیان خود را از سایر ملل برتر می شمردند، همینکه رسوم  و آداب ملتی را با طبع خود سازگار میدیدند بی درنگ به فراگرفتن آن می پرداختند."

📕#تاریخ_اجتماعی_ایران

#مرتضی_راوندی
♦️@seemorghbook
👍19👎31
فقط کافی است
بلند شوید وبایستید
بازی حاکمان بهم میخورد.

♦️@seemorghbook
👍21💯7👏2
در مرز وحشت

امیر عشیری
♦️@seemorghbook
👍63
📕#در_مرز_وحشت(نایاب)

#امیر_عشیری

در آپارتمانم تنها نشسته بودم انتظار برادرم را داشتم. قرار بود ساعت هشت شب برگردد و باهم شام بخوریم . ولی تا آن موقع که در حدود ساعت یازده شب بود ، از او خبری نبود . نگرانش بودم . فکر میکردم ممکن است اتفاق بدی برایش افتاده باشد. جلو پنجره ایستادم . خیابان امیریه در آن وقت شب خلوت بود. به ندرت اتومبیلی از آنجا رد می شد . باد سرد پاییزی زوزه خفیفی می کشید و برگهای خشک درختان را که بر کف خیابان ریخته بود، حرکت میداد و پچپچی ایجاد میکرد . تا آنجا که میتوانستم خیابان را ببینم حتی یک مغازه هم باز نبود .
چرا اینقدر دبیر کرده ؟ این سئوالی بود که پی درپی از خودم میکردم تنها جوابی که میتوانستم بدهم، این بود که بالاخره پیدایش میشود . باید صبر کرد . سعی میکردم که خود را با تراشیدن علت هائی برای دیر کردنش ، تسکین بدهم . پشت سرهم سیگار آتش میزدم نگاهم به خیابان بود .گاه که صدای سم اسبان درشکه ای در گوشم می نشست ، گردن میکشیدم و وقتی درشکه را میدیدم ، با خودم می گفتم «خودش است.» ولی درشکه از آنجا میگذشت و انتظار آمیخته با نگرانی من ، همچنان ادامه می یافت . گاهگاه ، عابری دیده میشد که سرش را میان شانه هایش فرو برده از کنار پیاده رو آنطرف خیابان بکندی میگذرد …
حدس زدم که ممکن است با زنی برخورد کرده، و سرش‌ جائی گرم شده است. نگرانی من آنقدر بود که گرسنگی را فراموش کرده بودم .چند دقیقه از نیمه شب گذشته بود ، ناگهان در سکوت و آرامش ...

♦️@seemorghbook
👍221
می گفت عشق مثل یک بیماری میمونه
که تو هر آدمی یک جور بروز میکنه،
یکی بدبین میشه،
یکی مهربون میشه،
یکی غمگین میشه،
یه سری هم از ترس واگیردار بودن رها می کنن میرن!
من تنها حسی که دارم دلتنگیه،
ولی یه سوال مثل خوره افتاده تو سرم،
اگه دیگه دلتنگ کسی نشم چی؟

#روزبه_معین

♦️@seemorghbook
👍9💯2
خدا را بر آن بنده بخشايش است
که خلق از وجودش در آسايش است
کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست
که دون همتانند بی مغز و پوست
کسی نيک بيند به هر دو سرای
که نيکی رساند به خلق خدای

#سعدی

♦️@seemorghbook
👍246
ما آدما اهل گُم کردنیم!
از بچگی عادت کردیم خواه و ناخواه یسری چیزا رو گم کنیم؛ از مداد پاک کن بگیر تا آدمای خوب زندگیمون رو ...
اما گم کردن یه آدم هیچ وقت شبیه گم کردن یه مداد پاک کن یا یه وسیله نیست که بشه یه گوشه و کناری رو دنبالش بگردی.
آدما تو یکی از روزا تو دل تاریخ گم میشن؛ تو روزایی که ما حواسمون بهشون نیست از دستشون میدیم، تا وقتی که به خودمون میایم و میبینیم دیگه نداریمشون، اونوقته که فکر می‌کنیم گمشون کردیم.
ما آدما عادت داریم از دست دادنامون رو به حساب گم کردنامون بذاریم‌ .

♦️@seemorghbook
👍174
این ابتدای کار است
آنجا که کتاب‌ها را می‌سوزانند 
انسان‌ها را نیز خواهند سوزاند ... .

#هاینریش_هاینه

♦️@seemorghbook
👍13
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
📖#حکایت

ملانصرالدین سندی داشت که باید قاضی شهر آن را تایید می کرد اما از بخت بد او قاضی هیچ کاری را بدون رشوه انجام نمی داد.
ملا هم آه در بساط نداشت که با قاضی شریک شود و کار تایید سند را به انجام برساند این بود که کوزه ای برداشت و آن را پر از خاک کرد و روی آن عسل ریخت بعد کوزه ی عسل و سند را برداشت و نزد قاضی رفت کوزه را پیشکش کرد و درخواستش را گفت.
قاضی همین که در پوش کوزه را برداشت و عسل را دید بی فوت وقت سند را تایید کرد و هر دو شاد و خندان از هم خداحافطی کردند .
چند روز گذشت ...
قاضی به حیله‌ی ملانصرالدین پی برد.
یکی از نزدیکان خود را به خانه ی ملا فرستاد و پیغام داد که در سند اشتباهی شده است‌.
ملا به فرستاده قاضی جواب داد :
از طرف من سلامی گرم به قاضی برسان
و بگو اشتباه در سند نیست
در کوزه‌ی عسل است.

♦️@seemorghbook
😁43👍8👏6
حوالیِ اردیبهشت
بویِ بهشت می آید!
عطرشکوفه هاوخاک باران خورده
هوش ازسرِرهگذرانِ شهر
پرانده!
فصل بهار؛
شوخی بردارنیست!
همه راعاشق میکند!


♦️@seemorghbook
👍13
میان پرواز تا پرتاب
تفاوت از زمین تا آسمان است...


پرواز که کنی آنجا می‌رسی
که خودت می‌خواهی

پرتابت که کنند، آنجا می‌روی
که آنان می‌خواهند
پس پرواز را بیاموز

♦️@seemorghbook
👍13
هر احمقی می تواند ماشه ی یک تفنگ را بچکاند ، چاشنی یک بمب را آتش کند ، دوتا مامور فلکزده و یا حتی خود مستبد اعظم را بکشد .
ولی بعدش ؟ چه فرقی می کند ؟
یک مستبد می میرد و یک مستبد دیگر علم می کنند و اغلب مستبدین بعدی همانهایی هستند که مستبد قبلی را کشته اند .
نه ، با نعش درست کردن نیست که آدم می تواند دنیای قابل تحمل تری بسازد .
با آرمان هاست!
آرمان ها بمب واقعی هستند .

📕
#یک_مرد

#اوریانا_فالاچی

♦️@seemorghbook
👍152
هر قدر در برابر خفت و ظلم سرتعظیم فرود آورید،
همانقدر بر شجاعت و جسارت ستمکاران افزوده خواهد شد!
سکوت در برابر ستمکار، بدترین ستم و بزرگترین خیانت است!
شرافت و عزت خود را قربانی ترس و کاهلی نکنید.
♦️@seemorghbook
👏22